بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وآلِهِ الطَّاهِرِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و همه شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
تشریففرمایی عزیزان، نور چشمان و برادران را به این مؤسسه که به نام مبارک امامرضواناللهعلیه مزیّن است خوشآمد عرض میکنم. از خداوند متعال درخواست میکنم در این لحظاتی که توفیق زیارت شما نصیبمان شده است چیزی را به زبان ما بیاورد که هم برای گوینده و هم برای شنوندهها مفید باشد.
بعضی مطالب هستند که در نگاه اول بسیار روشن و بیابهام به نظر میرسند، اما وقتی انسان وارد جزئیات آنها میشود و میخواهد حدودشان را مشخص کرده و در مقام استفاده برآید، متوجه میشود که پیرامونشان پرسشهایی وجود دارد که پاسخشان چندان واضح نیست. من که اکنون در سن ۸۳ سالگی هستم و حدود ۷۰ سال از عمرم را در مسیر طلبگی گذراندهام، هنوز هم با برخی از این مسائل به ظاهر روشن مواجه میشوم که پاسخ آماده و قابل عرضهای برای آنها ندارم و باید درباره آنها تأمل و دقت کنم، با اینکه در ابتدا تصور میکنم اصلاً جای پرسش ندارند.
در این فرصت یکی از این موارد را عرض میکنم، شما ببینید آیا پاسخ روشنی در ذهنتان هست یا نه؟! اگر دیدید جوابش کاملاً روشن است و نیازی به شنیدن ادامه نیست، از همینجا خداحافظی میکنیم اما اگر احساس کردید ابهامی دارد، لطفاً دقت بفرمایید تا آن ابهام برطرف شود. سؤال این است که دین برای چیست؟! ما در زندگی چه کمبودی داریم که دین باید آن را جبران یا رفع کند؟! ما وقتی بیمار میشویم به پزشک مراجعه میکنیم؛ اگر دارویی هنوز کشف نشده باشد، در مسیر کشف آن تلاش میشود اما دین این داروها را به ما نمیدهد؛ وقتی میخواهیم ساختمان بسازیم سراغ معمار و بنا میرویم؛ هر کار دیگری هم متخصصی دارد که به او مراجعه میکنیم؛ از مسائل نظامی گرفته تا سیاسی و اقتصادی. یا خودمان متخصص میشویم، یا از متخصصان سؤال میکنیم. پس دین برای چیست؟! در اینجا معمولاً چهار یا پنج نوع پاسخ ارائه میشود؛
برخی ازجمله مارکسیستها که در دورهای فضای فرهنگی کشور را در اختیار داشتند معتقدند که دین اساساً ضرورتی ندارد، اصلاً حقیقتی در آن نیست و صرفاً یک افسون است. شما در آن زمان هنوز متولد نشده بودید. حالا هم فرصت نیست توضیح بدهم که چگونه این فضا در دست آنها بود. مارکسیستها کتابی منتشر کرده بودند که با تیراژ بالا پخش شد و در آن کتاب، دین را «افسون جامعه» معرفی کرده بودند؛ یعنی چیزی که انسان را جادو میکند، هیچ واقعیتی ندارد و صرفاً خرافه است. این یک نوع پاسخ است.
یکی دیگر از پاسخها این است که انسان دارای نوعی نیاز روانی است که با نهادهای دیگر اجتماعی تأمین نمیشود. انسان بهطور فطری بهگونهای آفریده شده است که میل دارد در برابر عظمت و بزرگیای کرنش کند. روانشناسان نمونههایی ارائه میدهند که حتی افراد نخبه و آگاه جامعه، از کودکی تا پیری، همواره در درون خود احساس خلأیی دارند و تمایل دارند در برابر کسی یا چیزی خضوع کنند. این یک نیاز روانی است. اینکه انسان باور داشته باشد خدایی وجود دارد و در برابر او کرنش کند، پاسخی به همین نیاز است و دین ابزار تحقق آن است. حالا اینکه آیا خدایی هست یا نه فعلاً محل بحث نیست؛ مهم این است که چنین نیازی در انسان وجود دارد و اگر بخواهد آن را برطرف کند باید از این مسیر وارد شود.
عدهای دیگر بر این باورند که دین را گروهی از مصلحان اجتماعی ساختهاند تا از فسادها، انحرافات و رفتارهای ناهنجار جلوگیری کنند. انسان خواستههایی دارد که حد و مرز نمیشناسد؛ وقتی چیزی را دوست دارد، هرچه به دست آورد باز هم به دنبال بیشتر آن میگردد. مثلاً اگر اختیار ایران به یک نفر واگذار شود ممکن است بخواهد کشورهای همسایه را هم در اختیار داشته باشد؛ اگر آسیا را به او بدهند، قارههای دیگر را طلب میکند؛ اگر کل کره زمین را به او بسپارند، شاید سراغ کره مشتری برود! انسان هیچگاه قانع نمیشود و همین میل بیپایان ممکن است او را به ظلم و تجاوز به حقوق دیگران بکشاند. از همین رو گفتهاند باید چیزی باشد که حدود افراد را مشخص کند و آنها را از زیادهخواهی و رفتارهای مخرب باز دارد. گفتهاند ارزشهایی وجود دارد که باید رعایت شود.
برخی نیز گفتهاند که انسان پس از این دنیا دوباره زنده میشود و پاداش یا جزای اعمالش را دریافت میکند و اگر گناه کرده باشد به جهنم میرود. این است که این باورها را برای کنترل رفتار انسانها مطرح کردهاند. این نوعی خیرخواهی از سوی مصلحان جامعه برای مهار زشتیها و عیبهای انسانی است. در همین راستا برخی فیلسوفان اروپایی گفتهاند که انسان ذاتاً گرگصفت است - این تعبیر خودشان است - و باید نهادی وجود داشته باشد که این گرگ را مهار کند. یکی از راهها تشکیل دولت است و یکی دیگر، ایجاد دولت درونی یعنی دین. دین را ساختهاند تا انسان را از درون کنترل کند وگرنه مثل گرگ به جان دیگران میافتد و میخواهد بدرَد.
پس از این منظر فایده دین همین است. طبعاً خیلی محتمل نیست که واقعاً خدایی باشد یا قیامتی در کار باشد. موضوع این است که افراد عملاً بترسند و کنترل شوند. مثل وقتی که بچهها را از «لولو» میترسانند؛ لولو واقعاً وجود ندارد اما با گفتن اینکه «لولو تو را میخورد!» بچه را میترسانند. از این دیدگاه، دین هم همان لولویی است که ساختهاند تا این گرگصفتها بترسند و حمله نکنند. این هم یک نوع پاسخ است.
بالاخره گروهی هستند که تفکرشان به ما نزدیکتر است؛ یعنی ما گمان میکنیم که این نوع تفکر در میان ما بیشتر دیده میشود، درحالیکه میدانیم آن افکار دیگر در شما اینگونه نیستند. این گروه معتقدند که انسان چند بُعد دارد و هر بُعد او با وسیلهای خاص، اصلاح و ارضا میشود؛ بُعد جسمانی و فردی به یک شکل؛ بُعد اجتماعی به شکل دیگر؛ بُعد اقتصادی و سایر ابعاد نیز به شیوهای خاص؛ اما انسان یک بُعد معنوی هم دارد که فقط از طریق ارتباط با خدا تأمین میشود. اینها واقعیت دارد؛ خدا هست و انسان نیاز دارد با خدا ارتباط داشته باشد، با او راز و نیاز کند و وقتی در تنگنا قرار گرفت دست به دامان او شود. البته برخی نیازها هستند که انسان بهطور طبیعی دارد. این یکی از ابعاد وجودی انسان است. برای ابعاد دیگر نیز راههای دیگری وجود دارد. همانگونه که عرض کردم ما اگر بیمار شویم باید به پزشک مراجعه کنیم؛ اگر پول بخواهیم باید کسبوکار کنیم یا متأسفانه گاهی کلاهبرداری، اختلاس و دزدی! درهرصورت راه آن مشخص است و معمولاً ربطی به خدا ندارد؛ اما وقتی کارمان گره میخورد، مثلاً دچار بیماریای میشویم که درمان ندارد یا در تنگنای شدیدی قرار میگیریم، آنوقت است که دست به دامان خدا میشویم. هیچکس دیگر هم نمیتواند کاری که خدا میکند را انجام دهد. پس دین برای آن بخشهایی از زندگی است که ما خودمان راهی برای حل آنها نداریم ازجمله بیماریهای سخت، گرفتاریهای شدید و در حالت عادی هم برای آرامش روحی.
در میان دانشمندان بزرگ غربی که گاه مانند بت پرستیده میشوند، افرادی هستند که معتقدند دین برای همین است یعنی برای آرامش انسان. خودشان گفتهاند که دچار بیماریهای روحی، افسردگی، اضطراب و مانند آن بودهاند و با ایمان به دین، عبادت، مناجات با خدا و امثال اینها بهبود یافتهاند. در این زمینه کتابهایی هم نوشتهاند. اصلاً این یک مکتب فکری است. ما نیز تقریباً چنین اعتقادی داریم. ما اگر ته دلمان را بررسی کنیم میبینیم وقتی گرسنه میشویم نمیگوییم: «خدایا! نان بده!»؛ بلکه میرویم نانوایی و نان میخریم؛ کاری به خدا نداریم. آیا اینطور نیست؟! وقتی پول میخواهیم دنبال کار میگردیم، چه کار مشروع و قانونی، چه دزدی و اختلاس و فریب. درهرصورت راه آن مشخص است و ربطی به خدا ندارد. وقتی بیمار میشویم ابتدا به پزشک و دارو مراجعه میکنیم و درنهایت ممکن است به جراحی برسیم؛ باز هم کاری به خدا نداریم؛ اما آن آرامش روحی را هیچکدام از اینها نمیتوانند به ما بدهند. گاهی هم که کارمان خیلی سخت میشود منتظر معجزهای از سوی خدا هستیم. در چنین مواقعی به سراغ خدا میرویم. علاوه بر خدا به حضرت ابوالفضل العباس هم متوسل میشویم. درنهایت به چیزهایی پناه میبریم که منسوب به دین هستند تا ما را شفا دهند وگرنه در سایر امور زندگی، هر چیز راه خودش را دارد و معمولاً ربطی هم به خدا ندارد.
عرض کردم آن دیدگاههای دیگر روشن است که باطل هستند. اگر هم درستیای در آنها باشد این دیدگاه بیشتر به حقیقت نزدیک است. ما هم همینگونه فکر میکنیم و زندگیمان هم همین را نشان میدهد. حالا اگر هم بگوییم که در اعتقادمان اینگونه نیست و طور دیگری معتقدیم اما رفتار و عملمان همین را نشان میدهد؛ آیا این درست نیست؟!
الحمدلله همه شما اهل فضل و دانش و از نخبگان و دانشگاهیان هستید و من واقعاً دلم میخواهد با دقت به این نکته توجه بفرمایید: ما در محاوراتمان اصطلاح «امور دینی» و «امور دنیوی» را به کار میبریم. این یعنی بخشی از زندگیمان مربوط به دین است و بخشهای دیگر هیچ ارتباطی با دین ندارند. بخشهای غیر دینی زندگی ما هم بسیار زیاد هستند. بخشهای دینی به نماز، روزه و مثلاً در فرهنگ شیعی، عزاداری، سینهزنی، نذر و نیاز، آش نذری و امثال اینها محدود میشوند. جای دین همینجاست و سایر حوزهها ربطی به دین ندارند. مثلاً اینکه به بازار برویم و چه کسبی داشته باشیم، چه ارتباطی با دین دارد؟! اینکه چگونه پول دربیاوریم و آن را به کدام بانک بسپاریم تا سود بیشتری بگیریم چه ربطی به دین دارد؟! ما باید بازاریابی کنیم و بررسی کنیم که کجا سود بیشتری میدهد و همانجا سپردهگذاری کنیم. اینها ربطی به دین ندارند.
درست است که این امور آرامش روحی نمیآورند بلکه غالباً ناآرامی، خستگی روانی، افسردگی و اضطراب را بیشتر میکنند؛ در جوانها به شکلی، در پیرمردها به شکلی دیگر؛ جوانها اضطرابهای خاص خودشان را دارند، پیرمردها نوع دیگری از نگرانیها را تجربه میکنند. اینگونه مسائل است که باعث میشود انسان احساس کند نیاز به یک قدرت بالاتر دارد که در زندگیاش اثر بگذارد. از همینجا بسیاری از مسائل و اعتقادات شکل میگیرند و در گفتوگوها و رفتارهای ما خود را نشان میدهند.
در خصوص مسئله سیاست و مدیریت کشور هم این هم یک تخصص است. کسانی باید علوم سیاسی و علوم مدیریت را بیاموزند و تجربه لازم را کسب کنند تا بتوانند کشور را اداره کنند. اینها چه ربطی به دین دارند؟! برو نمازت را بخوان! روزهات را بگیر!
این نوع طرز تفکر در میان انسانها سابقهای طولانی دارد و مختص به زمان ما، مسلمانان، شیعیان یا گروه خاصی نیست. یکی از داستانهایی که قرآن نقل میفرماید که همه شما شنیدهاید داستان حضرت شعیب است. حالا بین پرانتز عرض میکنم که پیامبران وقتی مبعوث میشدند غالباً روی یکی، دو موضوع خاص در جامعه تمرکز میکردند. معمولاً فسادی در جامعه رایج بود و میگفتند: این کار را نکنید!
در زمان حضرت شعیب، مردم در معاملات بسیار کمفروشی و حقهبازی میکردند. این نکتهای است که قرآن به آن اشاره فرموده است، نه اینکه من از خودم بگویم. حضرت شعیب وقتی مبعوث شدند روی همین موضوع تأکید کردند که وَزِنُواْ بِالقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ؛[1] با ترازوی درست و راست معامله کنید!
در آن زمان، ترازوها را بهگونهای تنظیم میکردند که جنس را کم بدهند و کمفروشی کنند. به این منظور سنگهایی میساختند که وزن آنها از وزن واقعی کمتر بود. مثلاً سنگ یک کیلویی را ۷۵۰ گرم میساختند. اگر کسی یک کیلو جنس میخواست آن سنگ را روی ترازو میگذاشتند و فقط ۷۵۰ گرم جنس به او تحویل میدادند. یا ظرفها را بهگونهای انتخاب میکردند که جنس گرانقیمت را در ظرف سنگینتر وزن کنند و درنتیجه کمفروشی کنند.
یکی از دعوتهای اصلی حضرت شعیب این بود که کمفروشی نکنید! وَزِنُواْ بِالقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ! قسطاس یعنی ترازو. ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً؛ اگر درست معامله کنید و کمفروشی نکنید برای همه شما بهتر است؛ اینکه شما امروز کمفروشی میکنید، فردا دیگری هم برای شما کمفروشی میکند و بهاینترتیب عدالت اجتماعی و آرامش عمومی به هم میریزد؛ قانون را رعایت کنید!
میدانید مردم چه گفتند؟! توجه داشته باشید که حضرت شعیب پیغمبر بودند، آدم مقدسی بودند، نماز میخواندند و عبادت میکردند؛ مردم به ایشان گفتند: آقای شعیب! أَصَلاَتُكَ تَأْمُرُكَ أَن نَّتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَوْ أَن نَّفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاء؛[2] یعنی آیا نمازت به تو دستور میدهد که به ما بگویی چه چیزی را نپرستیم یا با اموالمان چطور رفتار کنیم؟! اینها چه کار به شما دارد؟! ما اموالمان را هر طور که دلمان بخواهد مصرف میکنیم! أَوْ أَن نَّفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاء؛ ما با مالمان هر طور که دلمان میخواهد رفتار میکنیم! اگر خواستیم کم میفروشیم، اگر هم خواستیم زیاد میفروشیم! اینها چه ربطی به نماز تو دارد؟! أَصَلاَتُكَ تَأْمُرُكَ؛ آیا نمازت به تو دستور میدهد که در معاملات ما دخالت کنی؟!
این همان تفکر جدایی دین از دنیاست. این یعنی تو برو نمازت را بخوان! اگر هم میخواهی با ما صحبت کنی، بیا ما را دعوت کن که نمازخوان بشویم، آن وقت با هم بحث میکنیم اما چه کار داری به اینکه ما در معاملاتمان کمفروشی کنیم یا نه؟! فارسیاش این است که به تو چه! البته آنها مؤدبانه گفتند: أَصَلاَتُكَ تَأْمُرُكَ؟! آیا نماز تو میگوید که ما چه طور خریدوفروش کنیم؟! این یعنی نماز یک باب و حساب جداگانهای دارد؛ خیلی خب، تو متخصص نماز هستی، ما برای مسائل نماز به تو مراجعه میکنیم اما اینکه ما چگونه معامله کنیم، این دیگر به تو ربطی ندارد، این به نماز ربطی ندارد!
امروز هم همین ریشهها در دل بنده و امثال بنده وجود دارد. یکی از نمونههای بارز آن که نمیدانم واقعاً شما تا چه اندازه به آن باور دارید، چقدر درباره آن اندیشیدهاید و آیا آن را بر اساس منطق صحیح پذیرفتهاید یا صرفاً از روی احساس، مسئله ولایتفقیه است.
پیش از امامرضواناللهعلیه در جامعه چیزی به نام ولایتفقیه مطرح نبود. این موضوع در کتابها بود، حتی کتابهای مستقلی هم در این زمینه نوشته شده بود اما در فضای عمومی جامعه چنین مفهومی وجود نداشت. شما که در آن زمان هنوز متولد نشده بودید اما ما که در آن زمان حضور داشتیم میدانیم که در جامعه چنین چیزی مطرح نبود.
امامرضواناللهعلیه از همان زمانی که از پاریس آمدند مسئله پیادهسازی ولایتفقیه در جامعه مطرح شد. البته ایشان پیش از این هم در اینجا این مسئله را درس میدادند و بعدها در نجف درس ولایتفقیه را آغاز کردند اما باز هم این بحث در سطح درس و کتاب بود؛ اما از آن زمانی که ایشان از پاریس تشریف آوردند و در بهشت زهرا سخنرانی کردند، فرمودند: «من بر اساس ولایتی که خدا به من داده، در دهان این دولت میزنم و دولت تعیین میکنم!» آیا یادتان هست؟! البته شما آن زمان نبودید اما حتماً شنیدهاید که یک روحانی در برابر شاه و تمام بساط سلطنت گفت: «من از باب ولایتی که از خدا دارم، این نخستوزیر را خلع میکنم و دولت تعیین میکنم!» این برای بسیاری حرف تازهای بود؛ اینکه «من دولت تعیین میکنم» یعنی چه؟! شما چهکاره هستید که دولت تعیین کنید؟! این آغاز عملی شدن ولایتفقیه در جامعه بود.
بعدها امامرضواناللهعلیه در احکام ریاستجمهوری همواره مینوشتند: «من بر اساس وظیفهای که خدا برای من تعیین کرده و اختیاری که به من داده، شما را نصب میکنم.» تمام احکام ایشان با عبارت «نصب میکنم» آغاز میشد. در قانون اساسی اولیه، واژه «نصب» نبود بلکه آمده بود که «رئیسجمهور با تأیید رهبر تعیین میشود.» اما امام در احکامشان مینوشتند: «من شما را نصب میکنم.»
این معنی ولایتفقیه بود. اینکه یک روحانی بیاید و بگوید: «من رئیسجمهور تعیین میکنم، من دولت تعیین میکنم!» این یعنی چه؟! این چه ربطی به روحانی دارد؟! آقا! شما درستان را بدهید! فتوایتان را صادر کنید! رسالهتان را بنویسید! نماز و روزهتان را انجام دهید! چه کار به این کارها دارید؟!
آیا میدانید معنای این سخن چیست؟! معنایش این است که آن مرزی که شما بین دین و دنیا کشیدهاید باطل است. دین فقط نماز و روزه و مسجد نیست بلکه دین با دولت، سیاست، اقتصاد، جنگ، صلح، روابط بینالملل و همه اینها ارتباط دارد؛ و من بهعنوان یک دیندار و کسی که از سوی امام زمانصلواتاللهعلیه به او و امثال او اجازه داده شده باید رئیسجمهور را تعیین کنم و نهفقط باید تعیین کنم بلکه باید او را نصب کنم و بگویم: «من تو را منصوب میکنم.»
فکر میکنید چند درصد از مردم ما به عمق این مسئله بهدرستی توجه کردهاند؟! متدینین و کسانی که با این مباحث آشنا بودند که اینها را میدانستند اما بسیاری از کسانی که در این مسائل ورود نداشتند و بیشتر دنبال کارهای سیاسی یا اقتصادی بودند میگفتند: «امام محترم است، پیرمردی است که زحمت کشیده؛ ده، پانزده سال زندان و تبعید را تحمل کرده؛ خب حالا یک چیزی به ما گفته، دستش درد نکند اما حالا یک چیزی گفته! ما هم به احترام امام میپذیریم. فردا که امام از دنیا رفت اگر دلمان خواست عوضش میکنیم؛ یا رفراندوم برگزار میکنیم و یا به شکل دیگری تصمیم میگیریم.» اما آیا واقعاً ته دلشان باور داشتند که امام باید رئیسجمهور را نصب کند؟! یا اینکه مردم باید رأی بدهند و خودشان رئیسجمهور را تعیین کنند؟! امروز چه فکری میکنند؟!
فرض کنید فردی با مقدماتی که همه ما کموبیش از آنها باخبر هستیم رأی آورد و با رأی پنجاه درصد رأیدهندگان بهعلاوه یک نفر، رئیسجمهور شد. وقتی میخواهند بگویند «اکثریت»، همین یک نفر اضافه هم کافی است. خب اکثریت به یک فرد رأی دادهاند و او رئیسجمهور شده است. چه کسی این مقام را به او داده است؟! مردم دادهاند دیگر؛ آنها رأی دادهاند.
حالا اینکه یک روحانی بیاید و بگوید: «من تو را نصب میکنم» میگویند: «به شما چه آقا؟! ما پول خرج کردیم، زحمت کشیدیم، اموال بیتالمال را صرف کردیم تا مردم به ما رأی بدهند، حالا شما نصب میکنید؟!»
تصریح امامرضواناللهعلیه در یکی از فرمایشاتشان این بود که اگر همه مردم به کسی رأی بدهند اما از طرف ولیفقیه نصب نشود، آن فرد، طاغوت است و اطاعت از او جایز نیست! آیا تا حالا واقعاً همینطور مطمئن بودید؟! آیا همینطور فکر میکردید؟! آیا همینطور شنیدهاید؟! یا تصور میکردید که این فقط یک تشریفات است؛ حالا رهبر هم یک امضایی بکند، اگر نکرد هم مهم نیست، بالاخره مردم رأی دادهاند و تمام شده است؟!
معنای این سخن آن است که ما در امور سیاسی، در مدیریت کشور و بهطورکلی در همه ابعاد زندگیمان به دین نیاز داریم و خدا باید تعیینکننده باشد.
چنین چیزی را بهراحتی میتوان پیشبینی کرد که فرهنگ جهانی امروز این را بهسادگی نمیپذیرد. میگویند این نوعی دیکتاتوری است؛ و واقعاً هم میگویند: دیکتاتوری آخوندی، دیکتاتوری نعلین! همانگونه که به رضاشاه میگفتند دیکتاتوری چکمه، به ولایتفقیه هم میگویند دیکتاتوری نعلین! میگویند اینها با نعلینهایشان میخواهند بر مردم حکومت کنند!
مسئله چیست؟! آیا واقعاً ما دین را برای اینها میخواهیم یا دین فقط همان نماز و روزه و سینهزدن و «حسین، حسین» گفتن است؟! کاری که امامرضواناللهعلیه در تاریخ این کشور و انقلاب انجام داد این بود که این حقیقت را زنده کرد که دین، مخصوص معبد و مسجد نیست؛ دین برای همهجاست.
نظر قرآن در این خصوص چیست؟ وقتی قرآن را نگاه میکنیم، داستانهایی مثل داستان موسی و فرعون و دیگران را میبینیم. بلاتشبیه، بلاتشبیه، جسارت نشود، بعضیها خیال میکنند اینها مثل داستان موش و گربه هستند، قصههایی هستند و بس! اما حقیقتاً قرآن برای چیست؟! برای چه نازل شده است؟! قرآنی که میفرماید اگر حتی یک ریال ربا بخورید، اعلان جنگ با خدا دادهاید! مردمی که امروز ۳۰ درصد سود و ربا میگیرند، اینها چه جایگاهی دارند؟! آیا اینها تابع قرآن هستند؟! آیا این قرآن کتابشان هست؟!
میفرماید: فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ فَأْذَنُواْ بِحَرْبٍ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ![3] اگر بقیهاش را نمیدانید، «حرب» را که دیگر میدانید یعنی چه! فَأْذَنُواْ بِحَرْبٍ مِّنَ اللّهِ؛ یعنی اگر بناست ربا بخورید، اعلان جنگ با خدا بدهید!
این دقیقاً مثل همان مردمی است که به حضرت شعیب گفتند: «تو نمازت را بخوان!» او هم میگوید: «چه کار به ما داری که با مالمان چه میکنیم؟! من دلم میخواهد پولم را در بانک بگذارم، سر ماه هم میروم ۳۰ درصد سودش را میگیرم؛ به شما چه؟! نَّفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاء؛ هر کاری دلمان بخواهد با مالمان میکنیم! به شما چه ربطی دارد؟!» اما قرآن میفرماید دین به همه چیز کار دارد.
عدهای از کسانی که خودشان را نواندیش و روشنفکر میدانند و درعینحال خود را مسلمان هم معرفی میکنند مسئلهای را مطرح کردهاند که البته تازه نیست؛ از همان اوایل انقلاب دربارهاش نوشتهاند و بحث کردهاند که آیا دین، حداقلی است یا حداکثری؟! آیا این مسئله را شنیدهاید؟! صورتمسئله این است که آیا دین فقط برخی از امور جامعه را برای مردم بیان میکند یا همه چیز را باید بگوید؟!
بعد گفتهاند: بسیار واضح است که دین همه چیز را نمیگوید؛ بهعنوانمثال آیا دین آشپزی یاد میدهد؟! آیا دین بنایی یاد میدهد؟! آیا دین هواپیماسازی یاد میدهد؟! اینها چه ربطی به دین دارد؟! پس دین، حداکثری نیست؛ یعنی دین نیامده که همه چیز را برای مردم بیان کند.
از طرفی فقط دو فرض وجود دارد: یا دین، حداکثری است یا حداقلی. وقتی حداکثری نبود پس حداقلی است. حداقلی یعنی چه؟ یعنی همان نماز و روزه و احکامی که عقل بشر به آنها نمیرسد.
قریب به چهل سال از پیروزی انقلاب گذشته است؛ آیا این مسئله به این روشنی در جامعه ما حل شده است یا نه؟! آیا اگر در هر جمعی این سؤال مطرح شود، شما پاسخ آمادهای دارید که بگویید دین چیست؟! آیا حداقلی است یا حداکثری؟!
اگر بگویید دین حداکثری است، میگویند پس دین باید به ما یاد بدهد که چگونه ساختمان بسازیم، چگونه هواپیما طراحی کنیم، چگونه فلان کار را انجام بدهیم. در کجای قرآن نوشته شده که چطور ساختمان بسازید یا چطور هواپیما بسازید؟! اینها که در قرآن نیست، پس دین حداکثری نیست. حالا که حداکثری نیست ناچار باید بگویید حداقلی است. حداقلی هم یعنی همان نماز و روزه و احکامی که عقل بشر به آن نمیرسد. عقل هیچ انسانی نمیتواند بگوید نماز را باید قبل از طلوع آفتاب خواند یا بعد از آن. عقل به این چیزها نمیرسد. اینکه نماز باید دو رکعت باشد و اگر سه رکعت بخوانی باطل است یا اگر یک رکعت بخوانی باطل است اینها را عقل نمیفهمد و اینها را دین باید بگوید؛ اما سایر مسائلی که راه عقل، تحقیق و تجربه در آن باز است، ربطی به دین ندارد. بالاتر از همه، مسئله دموکراسی است؛ آقا! آزادی هست، حقوق بشر هست، مردم حق دارند برای خودشان رئیس تعیین کنند. اینها چه ربطی به دین دارد؟!
شما اگر غیر از این میگویید، پس دین را چه میدانید؟! اگر نمیگویید دین فقط مختص به نماز و روزه است، پس میگویید چیست؟! ملاکتان چیست؟! دین آمده چه کار کند؟!
در یک کلمه، من خواستم صورتمسئله را خوب باز کنم. این مسئله را جدی بگیرید؛ این شوخی نیست؛ خیلی حرفها پشت این مسئله هست. اگر میبینید بعضیها به حرف رهبر یا مراجع اعتنا نمیکنند برای این است که از پایه خراب است؛ میگویند اینها ربطی به دین ندارد، اینها آخوند دین هستند، چه کار به این کارها دارند؟! ما به آنها احترام میگذاریم، دستشان را هم میبوسیم اما باید همانجا بایستند، محترم باشند، دخالت نکنند، در کار جامعه فضولی نکنند.
ته دلشان این است که ما متخصص این کار هستیم، درسش را خواندهایم، زحمتش را کشیدهایم، تجربهاش را داریم، ما بلدیم باید چه کنیم، شما چه چیزی سرتان میشود؟! اینکه با آمریکا باید مذاکره کنیم یا نه، به شما چه؟! شما بروید نجس و پاکی را بگویید! حیض و نفاس را بگویید! مذاکره با آمریکا چه ربطی به شما دارد؟! اگر اینطور است که شما میگویید، پس بفرمایید آشپزی را هم از قرآن یاد بگیریم! امروز آبگوشت بخوریم یا پلو؟! چطور باید بپزیم؟! ساختمان را چطور بسازیم؟! هواپیما را چطور طراحی کنیم؟! آیا همه چیز را باید از دین یاد بگیریم؟!
در یک کلمه، پاسخ این است که دین مثل یک بروشور است؛ مثل دفترچه راهنمایی که سازنده یک دستگاه صنعتی به همراه محصولش ارائه میدهد تا بگوید اگر میخواهید از این دستگاه درست استفاده کنید اینگونه باید استفاده کنید. هر محصول جدیدی، مخصوصاً در اوایل ورودش، یک بروشور دارد که باید ترجمه شود و توضیح داده شود که چگونه باید از آن استفاده کرد و اگر اشتباه استفاده کنید خراب میشود و ضرر میکنید.
هیچ انسان عاقلی بدون راهنما از یک دستگاه استفاده نمیکند. سازنده هر دستگاهی دستورالعمل استفاده از آن را هم میدهد. خداوند ما را ساخته، انسانهای دیگر را هم ساخته و فرموده از یکدیگر استفاده کنید؛ اما چگونه؟! توسط پیامبرش یک راهنما فرستاده است که اگر میخواهید از این مخلوق، از این انسان، از این خلقتی که در اختیار دارید درست استفاده کنید، باید طبق این راهنما عمل کنید. اگر این کار را نکنید ضرر میکنید؛ هم در این جا ضرر میکنید و هم در آخرت به جهنم مبتلا میشوید؛ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ؛[4] میخواهید گوش بدهید، میخواهید ندهید، ما گفتیم؛ إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا؛[5] ما راه را به شما نشان دادیم، میخواهید بپذیرید و عمل کنید نتیجهاش را هم خواهید دید، اگر هم عمل نکنید خودتان ضرر میکنید؛ ما پیغمبران را فرستادیم لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ؛[6] تا مردم حجتی بر خدا نداشته باشند و نگویند: خدایا! ما نمیدانستیم!
جایگاه دین، همان بروشوری است که خالق انسان و جهان همراه مخلوقش فرستاده تا بگوید چگونه باید از آن استفاده کرد و اگر خلاف آن، عمل کنید ضرر میکنید و به خودتان آسیب میزنید. خب، آیا دین باید آشپزی و مانند آن را هم یاد بدهد؟! نه، خدا ابزار آنها را قرار داده تا خودتان یاد بگیرد. اگر هم نشد، خیلی به سعادت ابدیتان ضرر نمیزند؛ اما آنچه به سعادت ابدی آسیب میزند، چیزهای دیگری است. اینکه فلان غذا را بلد باشید بپزید یا نه، اگر بلد نباشید، چیز دیگری میخورید. نعمت فراوان است. یک زمانی غذای خوب مردم «سویق» بود؛ یعنی گندم را آرد میکردند و با یک لیوان آب میخوردند. گاهی آن را بو میدادند تا خوشطعمتر شود. این همه تنوع غذایی، سالها آموزش آشپزی و اینها نبود؛ اما مردم زنده ماندند، شاید هم قویتر از من و شما بودند.
آنچه مهم است این است که ارزشها را بشناسید؛ بدانید چگونه باید با آنها رفتار کنید تا ضرر نکنید و بتوانید بهره ببرید. دین با همه چیز کار دارد اما از بُعد ارزشی آنها؛ اینکه خوب است یا بد؟ حلال است یا حرام؟ اما اینکه چگونه بسازید، میگوید هر طور دلتان میخواهد بسازید، مهم نیست. حتی تشویقتان میکند که از نعمتهای خدا بهتر استفاده کنید.
اما آنچه ضرورت دارد همان بروشوری است که همراه این مخلوق آمده و میگوید: اگر اینجا را رعایت نکنید ضرر میکنید. مثل اینکه اگر فیش تلفن را به برق بزنید میسوزد. این است که میگویند مواظب باشید! جای تلفن جداست، برق جداست. درست است که هر دو دوشاخه دارند اما جای آنها فرق دارد.
اگر ما این را باور کردیم، باید در کل زندگیمان تجدید نظر کنیم؛ ببینیم کدام بخشهای زندگیمان با این میزان و دستورالعمل الهی هماهنگ است و کدام بخشها نیست. خب آیا همه مردم این دستورالعمل را به یک شکل میفهمند؟! معمولاً سازندگان هر محصول، راهنمای استفادهاش را به زبان خودشان مینویسند؛ ژاپنیها به ژاپنی، آلمانیها به آلمانی. طبیعی است که همه زبانهای دنیا را در آن نگنجانند. همانگونه که ایرانیها راهنمای ژاپنی را ترجمه میکنند تا بفهمند چگونه باید از آن استفاده کنند، این دستورالعمل الهی که به زبان عربی نازل شده نیز باید ترجمه و تفسیر شود تا مردم بدانند چه باید بکنند.
در این میان چه کسانی نقش مهمتری دارند؟! کسانی که مفاد این دستورالعمل را درست برای دیگران بیان کنند. هدایت میلیاردها انسان وابسته به این است که اینها درست بفهمند. اینها اگر اشتباه بفهمند، میلیونها و گاهی میلیاردها انسان گمراه میشوند. لذا سنگینترین بار بر دوش اینها یعنی علماست. إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ؛[7] اینها جانشینان پیامبران و وارثان آنها هستند و باید همان کاری را انجام دهند که پیامبران انجام میدادند.
ما اگر بخواهیم راه درست را برویم، بیش از همه باید اهتمام داشته باشیم که اول بفهمیم این بروشور یعنی قرآن چه معنایی دارد؟ خدا چه دستوری داده است؟ چه چیزهایی را خواسته به ما بفهماند؟ چه وظایفی را بر عهدهمان گذاشته است؟ چه راههای عملیای را به ما نشان داده است؟ اول خودمان باید بفهمیم و عمل کنیم. سپس به دیگران منتقل کنیم.
ما اگر در این خصوص کوتاهی کنیم در گناه و عذاب دیگران شریک خواهیم بود. مثل طبیبی که نسخه اشتباه بدهد؛ اگر کسی به خاطر آن نسخه از دنیا برود یا بیماریاش شدیدتر شود، گناهش گردن آن طبیب است.
من و شما اول باید تلاش کنیم دین را درست بفهمیم؛ ببینیم خدا با این قرآن چه میخواهد بگوید؛ هرچه میتوانیم، بهتر عمل کنیم؛ بعد تلاش کنیم دیگران هم بفهمند.
دیگران چه وظیفهای دارند؟ ضروریترین کار این است که هرکس آن بخشی از دین که به او مربوط است را خوب یاد بگیرد. ممکن است بخشهایی از دین اصلاً به ما مربوط نباشد. طبیعتاً در جامعه تقسیم کار وجود دارد؛ عدهای کار اقتصادی میکنند، عدهای کار سیاسی، نظامی، مدیریتی والی آخر. بخشی از دین هست که برای هرکدام از اینها ضروریتر است و باید آن را حتماً یاد بگیرند. بخشهای دیگر هم چون ارتباط دارد، بهتر است کموبیش یاد بگیرند اما اولویت با آن بخشهایی است که با شغل و مسئولیت اجتماعیشان مرتبط است.
سؤال: آیا در جامعه ما این دینی که اینهمه فدایی دارد ازجمله شخص سیدالشهدا که جان خود را فدا کرد تا مردم دین را بهتر یاد بگیرند، بَذَلَ مُهجَتَهُ فِیکَ لِیَستَنقِذَ عِبادَکَ مِنَ الجَهالَة، خون دلش را داد تا مردم را از گمراهی نجات بدهد، اینها فدا شدند تا این که مردم دین را خوب یاد بگیرند و عمل کنند؛ آیا واقعاً این دین بهدرستی شناخته و عمل شده است؟! آیا مردم به اندازه کافی دین را یاد گرفتهاند؟! سؤال دقیقتر: آیا خود ما دین را درست بلد هستیم؟! اگر کوتاهی کنیم، به چه کسی ضرر زدهایم؟! و پس از یادگیری، آیا تلاش کردهایم آن را در جامعه پیاده کنیم؟!
در تاریخ ما، چند نفر را سراغ دارید که هم در شناخت باورهای صحیح، هم در تشخیص ارزشهای درست، هم در راه اجرای آنها، هم در مبارزه با دشمنان دین، هم در اخلاق، هم در اجتماع، هم در مدیریت و هم در سیاست جامع باشند؟! چه کسی را سراغ دارید که مانند امامرضواناللهعلیه در همه این عرصهها وارد باشد؟! شاید در فقه، کسانی از امام فقیهتر بودهاند مثلاً شیخ انصاری؛ اما آیا کسی را سراغ دارید که این جامعیت را داشته باشد که بتواند چنین حرکتی در جامعه ایجاد کند، دنیا را بلرزاند، توجه جهانیان را به اسلام جلب کند و برای اجرای احکام اسلام حاضر باشد جان خود، فرزندان و بستگانش را فدا کند؟!
وقتی فرزند ایشان شهید شد، ایشان فرمودند: «این از الطاف خفیه الهی بود»؛ وسیلهای شد برای اینکه مردم بیشتر هدایت شوند. چه کسی را سراغ دارید که در فقاهت، فلسفه، عرفان، تعلیم و تربیت، مدیریت، سیاست و درنهایت در تربیت جانشین شایسته، چنین جامعیتی داشته باشد؟!
ما چقدر باید شکرگزار خدا باشیم که در این زمان، زیر سایه نظامی زندگی میکنیم که به دست امامرضواناللهعلیه برقرار شد؟! اگر امام قیام نکرده بود من و شما امروز کجا بودیم؟! در چه وضعی زندگی میکردیم؟! بیایید کمی فکر کنیم و حدس بزنیم که اگر آن جریان زمان شاه ادامه پیدا کرده بود و دانشجوی باحجاب را به دانشگاه راه نمیدادند، تعداد مشروبفروشیها بیشتر از کتابفروشیها بود، قمارخانهها و مراکز فساد و فحشا بیشتر از مساجد بودند چه میشد؟! من و شما چه میکردیم؟! کجا بودیم؟! چگونه تربیت میشدیم؟!
خدا این برکات را به دست یک بنده مخلص اجرا کرد؛ کسی که خود را وقف خدا کرده بود، هیچچیز برای خودش نمیخواست، حاضر بود از همهچیز بگذرد، همان راهی را رفت که سیدالشهدا ترسیم کرده بود و شاگرد آن راه و آن مکتب شد.
ما باید یاد بگیریم که شباهتی به آن امام معصوم و به این امام که فرزند و شبیه ایشان بود پیدا کنیم. هوا و هوسهای خود را فدای آرمانهای الهی کنیم. دلبستگیهایمان را به معنویات، قرب الهی و خدمت به خلق خدا قرار دهیم نه به خواستههای نفسانیمان. آنگاه بهتر میفهمیم که کدام راه صحیحتر است، کدام گروه به اسلام نزدیکتر هستند و اسلام را بهتر فهمیدهاند و خوب است که اینها سر کار بیایند و خوب است که ما از آنها حمایت کنیم و خودمان نیز همانگونه رفتار کنیم.
پروردگارا! تو را به عزت و جلالت قسم میدهیم، عزت اسلام و مسلمین را روزافزون بفرما!
ما را به وظایفمان آشناتر و در عمل به آنها موفقتر بدار!
روح امام راحل، شهدا و یارانی که امام را در تحقق اهداف دینیاش یاری کردند را با انبیا و اولیا محشور بفرما!
سایه مقام معظم رهبری را بر سر ما مستدام بدار!
ما را شکرگزار همه نعمتهای مادی و معنوی قرار بده!
عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما!
وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
[1]. اسراء، 35.
[2]. هود، 87.
[3]. بقره، 279.
[4]. کهف، 29.
[5]. انسان، 3.
[6]. نساء، 165.
[7]. الکافی، ج 1، ص 32.