بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّيِبِينَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَ عَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلاً وَ عَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح مطهر امامرضواناللهعلیه، شهدای والامقام اسلام و همه حقدارانمان صلواتی اهدا میکنیم.
خداوند متعال را شکر میکنم که حیات و توفیقی افاضه فرمود تا پس از عتبهبوسی حضرت ثامنالحججصلواتاللهعليهوعليآبائهوأبنائهالمعصومين، در چنین مجلس باشکوه، کمنظیر و شاید بینظیری شرفیاب شدم و اجازه پیدا کردم که چند دقیقهای مزاحم اوقات شریف عزیزان باشم. بنده به عنوان طلبهای که دوران کهولت و ضعف پیری را میگذراند، فقط خواستم عرض ارادتی کنم و این حضور، وسیلهای باشد تا آقایان نیز ما را مشمول دعای خود قرار دهند و انشاءالله به برکت دعای شما، مورد توجه و عنایت آقا علیبنموسیالرضاسلاماللهعلیه واقع شویم و آمرزیده از دنیا برویم. برای تبرّک و تیمّن، آیهای تلاوت میکنم و به اندازهای که خداوند متعال توفیق بدهد و بضاعت علمی و حال بنده اقتضا کند، چند دقیقهای مزاحم میشوم؛
أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ * بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ * تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ* الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ.[1]
توضیح مفاد این آیه در محضر شما بزرگواران جسارت است اما برای اینکه مقدمهای کوتاه برای عرایض بنده باشد اشاره میکنم که خداوند متعال در آغاز این سوره مبارکه که از سورههای بسیار ممتاز قرآن کریم است و در روایات شریفه، برای قرائت و تأمل در آن بسیار سفارش شده است، از برکت خود به عنوان کسی که مدیریت جهان و قدرت اداره آن را بر عهده دارد یاد میفرماید؛ تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ. این قدرت و مدیریت، حد و اندازهای ندارد و هیچ مرزی برای آن نمیتوان قائل شد؛ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.
سپس به حسب آنچه در این آیه ذکر شده اشاره میفرماید که حکمت آفرینش انسان در این عالم که ترکیبی از مرگ و حیات است یک چیز است و آن این که لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا. البته در آیات دیگر به مناسبتهایی تعبیرهای دیگری نیز آمده است؛ مانند وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛[2] و مشابهات آن.
در اینجا شاید ذکر «موت» پیش از «حیاة» به این دلیل باشد که عوالم دیگری وجود دارد که همه موجودات آن حیّ هستند و مرگ ندارند؛ مانند فرشتگان. حالا اگر مرگ نهاییای برای آنها فرض شود شاید تأویلی داشته باشد اما آنها مانند ما مرگ و حیات ندارند. جبرئیل امین از روزی که خلق شده حیات داشته و تا قیامت نیز حیات خواهد داشت. انسان است که در این عالم، فرصتی محدود بین «موت» و «حیاة» دارد که در دوران ما معمولاً به صد سال هم نمیرسد.
این مجموعه موت و حیاتی که انسان در این عالم دارد، بر اساس یک حکمت بسیار متعالی الهی خلق شده است که اگر خلق انسان در این عالم و با این شرایط نبود، جای آن بود که کسی بگوید رحمت و افاضه الهی ناقص است؛ لذا خداوند متعال بعد از خلق همه عوالم ملکوت و عوالمی که ما جز اسمی از آن نشنیدهایم به ملائکه فرمود: إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً؛[3] من میخواهم موجودی خلق کنم که خلیفه خودم است و در این عالم آفریده میشود. اتفاقاً این عالم همین عالم محدود است با ضعفها و تحولاتی که دارد و در همین عالم فسادهایی هم واقع میشود اما جای پرورش خلیفةالله همینجاست؛ لذا ملائکه که عرض کردند: أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ،[4] خداوند متعال فرمود: إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ.[5] آنها حتی نمیتوانستند درک کنند که سرّ اینکه خلیفه الهی در این عالم خلق میشود، با اینکه اهل فساد خواهد بود و در میان آنها مفسدانی خواهند بود، چیست و چرا چنین موجودی باید در همین عالم خلق شود؟!
بههرحال انسان در این عالم، آفریده شد تا تقریباً از قریب صفر، بهسوی بینهایت حرکت کند. کسانی که با مفاهیم ریاضی آشنا هستند معنای این تعبیر را خوب میتوانند تصور کنند. انسان از نقطهای که قرآن ذکر میفرماید یعنی از نطفه، آغاز میشود. امروز علم ثابت کرده که آن نطفه هم مبدأیی دارد و آن یک اسپرمی است که در داخل قطره منی وجود دارد و هزارها، بلکه صدها هزار از آن در یک قطره، جاری است. این اسپرماتوزوئید، مبدأ خلق انسان است که بهتدریج در رَحِم رشد میکند تا به مرحلهای برسد که بتواند متولد شود و در این عالم به حیات کاملتر و رشدیافتهتری نائل گردد.
خود توجه به اینکه انسان از قریب به صفر شروع میشود و به سوی خدا حرکت میکند اشاره به رمزی دارد که در این عالم خلقت وجود دارد و آن اینکه همه موجوداتی که در این عالم زندگی میکنند از نوعی تحول تدریجی برخوردار هستند. هیچ انسانی از آغاز، آنگونه خلق نمیشود که در پایان کار به آن میرسد. انسانهای معمولیای که ما میشناسیم و قریب به صددرصد انسانها را تشکیل میدهند، وقتی متولد میشوند موجودی ضعیف هستند که فقط قدرت شیر خوردن دارند و کار دیگری از آنها ساخته نیست و بهتدریج درکهایی پیدا میکنند.
انسانها از دورانی که به صورت جنین متولد میشوند تا رسیدن به مقاماتی که باید به آن برسند، حالا هر کسی در هر حدی و به هر جایی که برسد، از همین مسیر تدریجی عبور میکنند. حتی انبیا و اولیا هم به هر مقامی که میرسند وجود آنها هم از نطفه شروع میشود و بهتدریج تکامل پیدا میکند تا به آن مقام برسد.
انسانهای متعارفی که ما با آنها سر و کار داریم و خودمان هم همینگونه بودهایم، در یک دورانی هنوز لیاقت اینکه مخاطب واقع شویم و به ما «خَلَقَكُمْ» گفته شود و به ما تعلیم داده شود که هدف از خلقت چیست را نداشتیم. سالها باید بگذرد تا بهتدریج چیزهایی یاد بگیریم، تا نزدیکهای سن بلوغ و تکلیف که میرسیم مقداری از مسائل برای ما روشنتر شود و زمینهای فراهم گردد که خداوند متعال، ما را مورد تکلیف قرار دهد، امر و نهیای کند و برای ما ثواب و عقابی قائل شود. این شرایط، قبل از تکلیف نیست. طبعاً آن لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا نه برای طفل شیرخوار است و نه کودک دو، سه ساله. خداوند متعال برای او آزمایشی خلق نکرده است. آزمایش از راه تکلیف است؛ باید به او تکلیفی شود، آنوقت آزموده شود که آیا این تکلیف را عمل میکند یا نه؟! انسان تا قبل از سن تکلیف هنوز مورد آزمایشی نیست و لذا ثواب و عقابی هم ندارد؛ اما این تدریج و این مقدمات را که در دخترها حدود ۹ سال و در پسرها حدود ۱۴ یا ۱۵ سال است باید این مراحل را طی کند تا به آن حد برسد.
من عرایضم را در این قسمت در همین جا تمام میکنم. به اینجا رسیدیم که ما درک میکنیم، مکلف هستیم، از طرف خداوند متعال آفریده شدهایم برای اینکه کار خوب انجام دهیم و آزموده شویم که کدامیک از ما نیکوکارتر از دیگران هستیم. طبعاً در مقابل نیکوکار، بدکار قرار دارد. انسان وقتی از آزمون رفوزه شد، جزو بدکاران میشود. این امتحان اگر بخواهند امتحان کاملی باشد باید دو راه تقریباً متعادل وجود داشته باشد تا انسان این راه یا آن راه را انتخاب کند تا لِيَبْلُوَكُمْ بشود. ما را امتحان میکنند برای اینکه ببینند کدامیک از ما نیکوکارتر هستیم. این نیکوکاری را از کجا باید تشخیص داد؟!
فرض کنید من با مقدماتی که بهتدریج فراهم شده و با تکلیف پدر و مادر و دیگران به تکلیف رسیدهام و خدا را شناختهام و ایمان آوردهام و به این حد رسیدهام که دین را بشناسم و اسلام بیاورم و حاضر شوم که اگر عملی، خداپسند باشد آن را انجام دهم؛ حال از کجا بفهمم که باید چه کار کنم و چه کاری نیکوتر است؟!
همه ما میدانیم که ما دو راه داریم؛ اولین راه، عقل است؛ اِنَّ اَوّلَ ما خَلَقَ اللّهُ العقلُ؛ و در پرتو عقل، پیغمبر را میشناسیم و حجیت کلام او را درک میکنیم؛ بنابراین ما دو راه داریم: یکی عقل و یکی هم وحی. پس برای اینکه آزمایش خودمان را درست انجام دهیم و در آزمایش موفق شویم، بعد از اینکه عقل خودمان را به کار میگیریم که البته خود عقل هم در درک و تشخیص، مراتبی دارد؛ عقول همه انسانها یکسان نیست؛ خود انسان هم در طول عمرش، عقلش در یک حد نیست و تکامل پیدا میکند اما بههرحال این درکهایی که از راه عقل میرسد، یک حجت است: إنَّ لِلّٰهِ عَلَى النّٰاسِ حُجَّتَينِ: حُجَّةً ظاهِرَةً وَ حُجَّةً باطِنَةً. حجت باطنه، عقل است. بعد باید کمبودهای عقول خودمان را با بیانات وحی جبران کنیم.
نکته اول این بود که ویژگی اصلی این عالم، تدریج است. وجود انسان از قریب به صفر شروع میشود بهسوی بینهایت؛ حالا تا چه اندازه همت داشته باشد و چه اندازه خدا به او توفیق بدهد که پیش برود. یکی دیگر از خصوصیات زندگی در این عالم که زمینه را برای خلافت الهی میسر میکند این است که انسان از آن وقتی که به تکلیف میرسد طبعاً در اولین مراحل، آزمایشهای سادهای خواهد داشت و تکلیف او ساده است. انسانی که تازه مکلَّف شده است به او گفته میشود: نمازت را بخوان! فلان گناه را مرتکب نشو! بهتدریج، هم معرفت او نسبت به تکالیف بیشتر میشود و هم عرصه تکالیف گستردهتر میشود؛ یعنی وقتی روز اول، انسان تکلیف خود را انجام داد، موفقیت در تکلیف اول، زمینه را برای یک تکلیف بالاتر فراهم میکند.
فرض کنید سال اول تکلیف که انسان به وظایف خود عمل کند، یک نورانیت بیشتری پیدا میکند و فهم و عقل و هدایت بیشتری از وحی پیدا میکند برای اینکه در سال دوم یک کلاس بالاتر بیاید. مثل دوره مدرسه؛ کلاس اول از حروف الفبا شروع میشود. وقتی انسان کلاس اول را گذراند آماده میشود برای اینکه در کلاس دوم درسهای سنگینتری داشته باشد.
این سِیر همچنان ادامه دارد، حالا ما بتوانیم درجهبندی کنیم و بگوییم چند کلاس، یا نتوانیم. امثال بنده که خیلی کوچکتر از این هستیم که بتوانیم درجات را تعیین کنیم و بگوییم انسان در طول عمر خود چند کلاس را میگذراند. اگر کسی بگوید هزاران کلاس یا جرئت کند بگوید میلیونها کلاس، حرف گزافی نگفته است.
پس نکته دوم در خصوصیت زندگی این عالم این است که وقتی در یک دورانی، انسان تکالیف خود را انجام داد، انجام آن تکالیف، او را برای تکالیف سنگینتر آماده میکند. همه ما این را میفهمیم و خود ما هم تجربه کردهایم؛ از اول بلوغمان تا حالا، هر روز و هر سال شرایطی پیش آمده که دیدهایم با تکالیف پیچیدهتر و سختتری مواجه هستیم. طبعاً باید این درس را فراموش نکنیم که هر روز انتظار داشته باشیم دایره تکالیف ما گستردهتر شود و نهتنها پهنه تکالیف، وسیعتر شود، بلکه عمق آن نیز بیشتر گردد.
پس نکته دوم از ویژگیهای این زندگی آن است که با گذراندن کلاس اول در یک عصر و در یک مرحلهای از تکالیف، انسان ظرفیت این را پیدا میکند که تکالیف سنگینتر و بالاتری متوجه او شود؛ و این روند همچنان ادامه پیدا میکند. اگر آن را شبیه مخروط یا هرم فرض کنیم که از یک نقطه شروع میشود و بهتدریج رو به قاعده میرود و دائماً گستردهتر میشود تشبیه بیجایی نیست.
تا زمانی که انسان، روی این زمین زندگی میکند و تا وقتی که نفس آخر را میکشد، از دایره تکلیف، پا بیرون نمیگذارد؛ مگر اینکه مریض شود، دچار جنون گردد یا شرایطی پیش آید که عقل و شرایط تکلیف را از دست بدهد وگرنه انسان تا وقتی عاقل و نرمال است، دائماً در حال تکلیف است. این دو ویژگی برای زندگی این عالم است.
یک ویژگی سوم هم هست و آن اینکه ما وقتی مدرسه میرویم، کلاس اول را که گذراندیم، اگر امتحانمان را قبول شدیم، به کلاس دوم میرویم، بعد سوم و چهارم تا لیسانس و فوقلیسانس و دکتری، تا آنجایی که آموزش و پرورش یک کشور اجازه ادامه تحصیل بدهد؛ اما هیچوقت نشده که کسی دوران ابتدایی را گذرانده، مثلاً مدرک ششم را گرفته، دوباره او را به کلاس اول برگردانند. من نشنیدهام چنین چیزی اتفاق افتاده باشد. در زندگی عقلا، اگر کسی دورهای را گذرانده، حالا فرض کنید نمرهای کم آورده و رد شده، برنمیگردد کلاس اول را از نو شروع کند. اینگونه واقع نشده است؛ اما زندگی انسان در این عالم بهگونهای است که ممکن است هفتاد سال به پیش سِیر کند، بعد در یک نقطهای عقبگرد کند و حتی زیر نقطه اول برسد!
کسانی بودهاند که خداوند متعال نعمتها، معرفتها، توفیق انجام عبادتها و تکالیفی به آنها داده تا به جایی رسیدهاند که مستجابالدعوه شدهاند و دیگران از شهرهای دیگر میآمدند و التماس میکردند که برای ما دعا کنید! داستان آن در خود قرآن آمده است؛ وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ.[6]
آنقدر پیشرفت کرد که آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا،[7] وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا؛ زمینه ترقی بیشتر هم وجود داشت اما او خودش نخواست و عقبگرد کرد به گونه ایکه حتی از نقطه اول هم پستتر شد! در ابتدا کودکی بود که گناهی نکرده بود اما بعد مثل سگ شد! پلید! فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ! این ویژگی سوم زندگی انسان در این عالم است.
پس ویژگیهای زندگی انسان در این عالم عبارت است از تدریجی بودن آن و اینکه تکالیف انسان بهتدریج تعالی پیدا میکند، موفقیت در هر مرحلهای زمینه میشود برای تکالیف سنگینتر که رشد بیشتر و تعالی بیشتری را فراهم میکند اما ممکن است انسان یکدفعه عقبگرد و سقوط کند؛ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ![8]
ما برای اینکه در این عالم بتوانیم هدف الهی را تحقق ببخشیم و آن راهی که خدا برای تکامل ما تعیین کرده را بپیماییم، توجه به این سه نکته در زندگی ضرورت دارد:
اول اینکه خیال نکنیم که روز اولی که به تکلیف رسیدیم، یکدفعه میتوانیم به مقام اولیاء خدا برسیم و تالیتلو عصمت بشویم. نه؛ این راهی است که باید بهتدریج پیش برویم و قدمبهقدم حرکت کنیم و باید صبر و حوصله و استقامت داشت. با یک قدم نمیشود پرش کرد و به مقام اولیاء خدا رسید. استقامت یعنی اینکه در این راهی که وارد شدیم ادامه بدهیم تا به سوی نقطه آخر.
دوم اینکه وقتی در یک مرحلهای تکالیف خود را تشخیص و انجام دادیم فکر نکنیم تکلیف همین بود و دیگر تمام شد. اگر بخواهیم ادامه بدهیم باید همین مسیر را ادامه بدهیم. فرض کنید تکلیف ما این بود که مثلاً یک کارگر در کارخانهای کار کند یا کشاورزی روی زمینی دانهای بیفشاند و آبیاری کند و برداشت کند؛ سال آینده هم همین است، صد سال دیگر هم زندگی کند همین است و بیش از این نیست. هر جای دیگر هم وارد شویم همین است. همان روز اول تکلیف یک تکلیفی برای ما معیّن میشود و میفهمیم این واجبات است و این محرمات. نباید فکر کنیم که دیگر همین است و بیش از این، تکلیف جدیدی متوجه ما نمیشود. این نکته دوم است که از آن غفلت داریم. ما هر قدمی که برداریم مثل پلهای از پلکان است که به طرف پشتبام میرویم؛ هر پلهای را که پشت سر بگذاریم به پشتبام و به هدف نزدیکتر میشویم. حالا این تشبیه از یک جهت مفید است، از جهات دیگر شاید مثال مخروط و هرم مناسبتر باشد. بههرحال واقعیتی است که انسان وقتی توانش بیشتر میشود، فهمش بیشتر میشود، عقلش کاملتر میشود، معرفتش نسبت به وحی و معارف وحیانی بیشتر میشود، تکالیفش هم پیچیدهتر، سختتر و عمیقتر میشود. انسان هرچه پیشتر میرود یک قدم به مقام اولیاء خدا نزدیکتر میشود و به معصومین، بیشتر شباهت پیدا میکند.
نکته سوم هم اینکه حالا که پیشرفت کرده، خطری هم که او را تهدید میکند بیشتر میشود و ممکن است یکدفعه سقوط کند و همه آنچه به دست آورده را از دست بدهد!
بنده به مناسبت این مجلس که خدمت اساتید و سروران معظم هستم میخواهم روی نکته دوم تکیه کنم؛ خداوند متعال در میان هفت، هشت میلیارد انسانی که روی زمین زندگی میکنند، عده کمی را مثل شما توفیق داده که این معارف را بشناسند، با حقیقت اسلام، تشیع و علوم اهلبیتصلواتاللهعليهماجمعين آشنا شوند و توفیق داشته باشند که در جوار حضرت رضاسلاماللهعلیه زندگی کنند و پیشرفت نمایند. این توفیق برای همه میسر نیست؛ آیا اینگونه نیست؟! اگر هم میسر باشد بسیار کم است؛ نسبت کسانی که چنین توفیقی نصیبشان میشود، حتی اگر در جاهای دیگر هم تحصیل علم کنند، نسبت به انبوه جمعیتهایی که در دنیا زندگی میکنند درصد بسیار کمی است.
طبق همان نکته دوم، ما هر قدمی که در این راه برداریم و وظیفه خود را بشناسیم و عمل کنیم، زمینه فراهم میشود برای اینکه تکلیف سنگینتری متوجه ما شود، دایره تکلیف ما گستردهتر گردد و عمق تکلیف ما هم بیشتر شود. این نکتهای است که بسیاری از امثال بنده از آن غفلت داریم؛ با خودمان میگوییم یک درسی خواندیم، حالا فرض کنید رسائل و مکاسب و کفایه و ثلاثه لیس لها نهایه را هم تمام کردیم، سطح را گذراندیم، چند سال هم درس خارج رفتیم، بهرهای هم از اجتهاد به دست آوردیم، فقیه شدیم و بعضی مسائل را توانستیم خودمان اجتهاد کنیم؛ دیگر چه میخواهیم؟! دیگر چه؟! دیگر تمام شد! علم همین بود و ما آموختیم و تمام شد دیگر! بعد از آن درواقع دیگر درجا میزنیم و به دنبال این هستیم که یک درسی بگوییم یا نمازی بخوانیم، همین. معمولاً انتظار اینکه فردا تکلیف سختتری داشته باشیم، دایره فعالیت ما گستردهتر شود و خدا و اولیاء خدا از ما انتظار بیشتری داشته باشند را نداریم.
به نظر من این یکی از غفلتهایی است که ما به آن مبتلا هستیم. شاید امثال ما در اصناف دیگر هم کموبیش همینگونه باشند؛ اما بسیاری از مردم، آنهایی که استعدادهای قوی، هوش فراوان و همت بلند دارند، هر روز میخواهند یک قدم جلوتر بروند. حالا مثال واضحش که البته از یک جهت مثال است، پولدارها هستند که سرمایههایی میاندوزند و به اندازهای که خودشان تا آخر عمرشان زندگی کنند دارند. به اندازهای که نسل آینده آنها هم از این سرمایهها استفاده کند دارند. شاید دو نسل بعد هم از همین درآمدهای آنها استفاده کنند و برای آنها کافی باشد؛ اما تا لحظه آخر باز هم میخواهند یک معاملهای کنند و یک سود دیگری به آن اضافه شود!
اصل اینکه انسان کمال بیشتر و مطلوب کاملتری را بطلبد اصل مطلوبی است؛ منتها آنها سوراخ دعا را گم میکنند و خیال میکنند آن پول است که باید بیشتر فراهم شود و غفلت میکنند از اینکه آنچه فطرت انسانی اقتضا میکند این است که کمال بیشتر و قرب بیشتری به خدا پیدا کند.
برای اینکه ما به آن درجا زدن مبتلا نشویم - البته بعد از اینکه خداوند متعال ما را حفظ کرد و به برکت عنایت آقا امام رضاسلاماللهعليه دیگر سقوط نکردیم- اقلاً درجا هم نزنیم و پیشتر برویم، برای اینکه این کار بشود، چه چیزی لازم است؟! چه کار کنیم که درجا نزنیم؟! یعنی امروز ما با دیروز ما و فردای ما با امروز ما مساوی نباشد؛ مَنِ استَوى يَوماهُ فهُو مَغبونٌ.[9] چه کار کنیم دو روز ما مثل هم نباشد، پیشتر برویم، کمال بیشتری کسب کنیم و راه تقرب بهتری را بپیماییم؟!
آنچه به عقل بنده میرسد که البته فقط عقل خودم نیست، از آیات و روایات هم به اندازه فهم خودم استفاده کردهام، اولین کاری که باید انجام دهیم این است که معرفت ما بیشتر شود و شناخت ما قویتر گردد. اگر آدم نداند که بعد از این مرحله چیست؟! خب به اینجا که رسیدیم نماز میخوانیم، اینهمه ثواب دارد، فردا نوافل آن را هم میخوانیم؛ دیگر چه؟! ماه رمضان هم روزه میگیریم، سالی هم چند روز، مثلاً دو روز هم روزه مستحبی میگیریم؛ دیگر چه؟! همین است دیگر! قرآن خواندیم، حدیث خواندیم، مجتهد شدیم، نماز میخوانیم، روزه میگیریم؛ دیگر چیزی نیست و تکرار مکررات است.
این برای این است که نمیدانیم بعد از این معرفتی که داریم، یک مقدار معرفتِ بالاتر از این هم هست. خیال میکنیم دیگر تمام شد و علم همینجا بود دیگر؛ در صورتی که آن بزرگانی که ما آنها را میشناسیم، حالا ما که حضوراً خدمت انبیا و ائمه اطهار شرفیاب نشدهایم و از زیارت امام حَیّ هم محروم هستیم اما علمای بزرگی را دیدهایم؛ بزرگانی بودهاند که در بستر بیماری هم سعی میکردند بر علمشان افزوده شود، یک جمله دیگر یاد بگیرند، یک حدیث دیگری را مورد توجه قرار دهند، معنای جدیدی از مفاد یک آیهای بفهمند و مورد بحث قرار دهند. چنین بزرگانی بودهاند.
آیات و روایات هم شاهد بر این است که چنین هست. وقتی خدا به پیامبرش - به «پیامبر»، نه به یک انسان عادی! - میفرماید: وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا.[10] این فقط برای روز اول نبوده است و تا روز آخر هم این خطاب به پیامبر هست که وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا. وقتی خدا به پیامبر اینگونه میفرماید دیگر تکلیف ما روشن است! ما نباید فکر کنیم که معلومات ما به این حد که رسید، دیگر بس است، دیگر همه چیز را میدانیم، هرکس مسئلهای بپرسد جوابش را حاضر داریم، خودمان هم که حلال و حرام را میدانیم؛ دیگر چه؟!
این اشتباه بزرگی است؛ اشتباهی است که شیطان به ما القا میکند و سعی دارد آن را در وجود ما نهادینه کند و در آن شک نکنیم؛ همین است دیگر!
پس شرط اول این است که بفهمیم علومی هست که اگر بیاموزیم موجب کمال بیشتری برای ما میشود و خدا دوست دارد که باز هم بر علم ما افزوده شود. البته علمی که واقعاً علم باشد، نه صرفاً مجموعهای از اصطلاحات شیطانپسند. ما تا زنده هستیم چنین بابی باز است. اگر بخواهیم تکامل پیدا کنیم، هر روز باید سعی کنیم ولو یک کلمه، بیشتر یاد بگیریم وگرنه درجا میزنیم، عقب میمانیم، دیگران جلو میروند و یک وقت میبینیم ما پسِ معرکه هستیم، دیگر توان پاسخگویی به جوانهای این عصر را نداریم، نمیتوانیم شبهات جدید را جواب بدهیم و سؤال که میکنند درمیمانیم.
پس شرط اول این است که سعی کنیم برنامهای داشته باشیم که حتیالمقدور علم ما رو به افزایش باشد؛ مطالعات علمی داشته باشیم، قرآن را بهتر بخوانیم، تفسیر، حدیث و بالاخره علومی که خداپسند هستند. سعی کنیم هر روز یک کلمه بیشتر یاد بگیریم. اقلاً سعی کنیم آنچه خواندهایم را فراموش نکنیم. بنده خیلی چیزهایی که خواندهام و حتی سخنرانی کردهام را الآن یادم نیست. گاهی نوشتههایش را که میبینم میگویم: «عجب! اینها را من گفتهام؟!» اصلاً یادم رفته است. اقلاً مروری بکنم که آنچه خواندهام یادم نرود.
قدم اول برای امثال ما این است که سعی کنیم دائماً بر علممان افزوده شود. حالا اگر علممان افزوده شد، آیا دیگر کافی است؟! آیا مشکل ما حل میشود؟! آیا حتماً به خدا نزدیکتر میشویم؟! قطعاً این یک شرط برای تکامل است اما علت تامه نیست. مگر علم، علت تامه برای قرب خدا بود؟! اگر اینگونه بود که ابلیس باید پیش خدا از خیلی از ما مقربتر باشد! اگر هیچ علمی هم نداشت، در طول این چند هزار سال که نمیدانیم چند هزار سال گذشته، هر روز بر تجربهاش افزوده شده و انبیا، اولیا و علما را دیده و به همه اینها اطلاع دارد. پس تنها علم کافی نیست؛ آن شرط اول و علت ناقصه است اما علت تامه نیست.
دوم این است که محتوای علم را با اخلاص، عمل کنم؛ یعنی علم را در مسیر بندگی خدا قرار دهم. بعد از اینکه یاد گرفتم خدا چه دوست دارد، قدم دوم این است که هر روز سعی کنم به این علم خودم بهتر و خالصتر عمل کنم. اینکه بین عمل خالص و غیرخالص چقدر فرق هست، بنده که عقلم نمیرسد؛ اما روایت آن حدیث قدسی را همه شنیدهایم که خداوند متعال میفرماید: اَنَا خيرُ شريكٍ؛ کسی که دیگری را در عبادت من شریک کند، من سهم خودم را به او واگذار میکنم و بهرهای از آن نمیخواهم؛ یعنی من، تنها چیزی را میپذیرم که خالص برای خودم باشد. اگر برای من و برای رفیقم، دوستم، کس دیگر، مریدم، مرادم، همسرم، فرزندم باشد و آن هم شریک باشد، خدا میفرماید: «من چیز شریکی را دوست ندارم؛ این را هم به آن شریک واگذار میکنم، این هم برای او باشد.»
پس ما باید به علممان عمل کنیم، آن هم با قصد خالص لوجهالله. البته مراتبی دارد. خدا مرحوم دکتر بهشتی را رحمت کند! ایشان میفرمودند: «اخلاص هم مراتب دارد.» ما این را از ایشان یاد گرفتیم. تجربه هم که میکنیم، پیداست. بههرحال برای اینکه ما بخواهیم در مسیر خداپسند پیش برویم این قدم دوم است. اول علم؛ دوم عمل خالص بر طبق علم.
وقتی نوبت به عمل شد، آنچه ما از عقل خودمان و از وحی دریافت کردهایم، غالباً قضایای کلی است؛ «أَقِيمُوا الصَّلَاةَ»، «آتوا الزکاة». حالا در خصوص نماز هم ارکان و واجباتش را یاد گرفتهایم اما باز هم قضیه کلی است. مثلاً اینکه نماز صبح دو رکعت است، رکوع و سجدهاش اینگونه است و الی آخر، اینیک قضیه کلی است. اینکه امروز من باید چگونه نماز بخوانم؟! آیا با وضو باید بخوانم یا با تیمم؟! و سایر موارد. من کوچکترین مثال آن را عرض کردم. میبینیم که از قضایای کلی، دائماً تکالیف کلی را یاد میگیریم؛ عقل ما به ما میگوید، وحی و معارف اهلبیت به ما تعلیم میدهد؛ اما در مقام عمل، درست برای ما مشخص نیست که حالا چه کنیم؟! از کجا شروع کنیم؟! بهترین شاهد آن، اختلافی است که بین عالمان در کیفیت عمل پیدا میشود. ما اشخاصی را دیدهایم که بنده به سهم خودم در تقوای آنها هیچ شکی نداشتم و در علمشان هم شکی نداشتم؛ هم مجتهد بودند، هم باتقوا؛ اما عملشان با هم فرق داشت. چرا؟! چون تشخیص مصادیق فرق میکرد. یکی میگفت امروز باید اینگونه عمل کرد؛ دیگری میگفت نه، مقتضای آن روایت این است که آنگونه عمل شود و مرحوم آقا میفرمودند آنگونه عمل کنید؛ یا سلیقهها در مقام عمل، مختلف است.
ما بعد از اینکه علممان به حد نصاب رسید و هر روز رو به افزایش بود و عملمان را هم سعی کردیم خالص برای خدا انجام بدهیم، کیفیت اجرای عمل، بهویژه در تکالیف اجتماعی، باب دیگری را باز میکند. حالا من نمیدانم در میان پیرمردهایی که هستند، کدامشان آنوقتی که نهضت حضرت امامرضواناللهعلیه شروع شد، یعنی حدود پنجاه و پنج، شش سال قبل را یادشان هست. روز اولی که ایشان نهضت خودشان را آغاز کردند و علنی شد، در میان دوستان صمیمی ایشان، کسانی که اقران ایشان بودند و همه هم باتقوا، عالم و مجتهد بودند اما در اینکه این راهی که امامرضواناللهعلیه پیشنهاد میکند صحیح است یا نه، اختلاف کردند و گاهی اختلاف در برخی از مسائل آن، سالها تا پیروزی انقلاب ادامه پیدا کرد. تا قبل از پیروزی انقلاب هم میگفتند: «امام اشتباه کرده که این کارها را کرده و دولت دارد این سختیها را اعمال میکند و ما را تحت فشار قرار داده است؛ اینها نتیجه اشتباهات امام است! تشخیص ایشان، اشتباه است و ما با ایشان اختلاف داریم.»
پس غیر از آن علم و غیر از آن تقوا و اخلاصی که باید روزبهروز افزوده شود، بصیرت اجتماعی هم باید افزوده شود؛ انسان باید بفهمد موقعیت چیست و این تکلیف را چگونه باید پیاده کرد؟! برای فهمیدن راه جزئی آن، همه آنها که در وحی نیامده است؛ قرآن محدود است، روایات هم محدود است، مخصوصاً آنهایی که به دست ما رسیده و آنهایی که ما توفیق مطالعهشان را پیدا میکنیم، دیگر دانهدانه نگفتهاند امروز چه کار کنید، فردا چه کنید، این ساعت چه کنید، آن ساعت چه کنید؛ برای فهمیدن راه جزئی آن ما باید مهارتی در تشخیص داشته باشیم؛ بدانیم این تکلیف را امروز باید چگونه شروع کرد؟! یا فلان کس که اینگونه شروع کرده، او درستتر فهمیده یا آن روش جای تأمل دارد؟!
البته همه اینها مراتب دارد. هیچکس در علم، علمش بینهایت نیست؛ تقوا هم مراتب مختلف دارد و تا مقام عصمت، بسیار فاصله هست. بصیرت اجتماعی هم همینگونه است. در اینکه امروز مقتضای شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه چیست، اختلاف هست؛ نه اختلاف از روی شیطنت یا هوای نفس، بلکه بسیاری از اختلافها از آنجاست که تشخیص مصداق داده نمیشود که این کار را باید انجام داد یا آن کار را؟! این میگوید این کار باید بشود و اگر آن کار بشود خطر دارد؛ آن یکی عکس این را میگوید. بعد از مدتی، شاید ده، پانزده سال بگذرد و معلوم شود که حق با چه کسی بوده است. گاهی هم تا آخر عمر معلوم نمیشود.
وظیفه ما چیست؟! در کنار افزایش علم و افزایش تقوا، باید افزایش بصیرت سیاسی و اجتماعی هم داشته باشیم. بفهمیم شرایط امروز با دیروز چه فرقی کرده است. اگر ما در زمان طاغوت در نهایت قدرت پهلوی اول بودیم، با زمانی که در دوران پهلوی دوم بودیم، چه تفاوتی داشت؟! آن روز که مسجد گوهرشاد را به توپ بستند، با زمانی که امامرضواناللهعلیه نهضت خودشان را شروع کردند چه فرقی کرده است؟! شرایط سیاسی و اجتماعی فرق کرده است. چطور آن روز باید آنگونه رفتار میکردند و امروز باید اینگونه رفتار کنند؟! چرا فلان مرجع قبلی که مرجعی باتقوا، عالم و مجتهد بود بیست سال پیش رفتاری داشت و مرجع تقلید امروز ما رفتار دیگری را پیشنهاد میکند؟! آیا آن درست بود یا این؟! یا آن سر جای خودش درست بود، این هم سر جای خودش درست است؟! شرایط زمانی و مکانی تفاوت کرده است.
چه کسی این تفاوت را میشناسد؟! آن کسی که بصیرت سیاسی و اجتماعیاش قویتر باشد. او بهتر میفهمد. دیگران ممکن است کوتاهی نکرده باشند، معذور هم باشند اما چون بهتر تشخیص ندادهاند ثواب جهاد را هم نمیبرند. نهایتش این است که از اینکه به تکلیفشان عمل نکردند معذور هستند. اگر ثوابی هم داشته باشند ثواب نیتی است که میخواستند اطاعت کنند؛ اما ثواب عمل، برای کسی است که در میدان آمد، مدتی زندان رفت، مدتی تبعید شد و چهبسا بعضی از بزرگان ما آخر هم به شهادت رسیدند. مرحوم شیخ فضلالله نوریرضواناللهعلیه سر دار رفت. این تکلیف با تکلیف آن مرجعی که در نجف نشسته بود و فقط فتوا میداد فرق میکرد. وظیفه او آن بود؛ وظیفه ایشان، این است.
ما باید این بصیرت را داشته باشیم و بفهمیم در چه موقعیتی هستیم و این موقعیت زمانی و مکانی برای ما چه اقتضایی دارد. این کلیات مطلبی است که برای اینکه ما بتوانیم مشمول لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا باشیم، سه شرط لازم است:
شرط اول اینکه تکلیف شرعی خودمان را بهتر بشناسیم؛ دین را بهتر بشناسیم؛ معارف دین را بهتر درک کنیم تا یک وقت در حکم شرعی و در معرفت شرعی اشتباه نکنیم.
دوم اینکه اراده قوی و تقوای کامل برای عمل داشته باشیم. حد نصابی داشته باشیم که تابع هوای نفس نشویم، فریب شیطان را نخوریم، دنبال توده مردم غافل راه نیفتیم و الیآخر.
شرط سوم هم اینکه شرایط زمانی و مکانی یا به تعبیر مقام معظم رهبری، بصیرت سیاسی و اجتماعی خود را افزایش دهیم.
غیر از آن سه عامل مثبت، برای مقام عمل، یک چیز دیگر هم لازم داریم و آن اینکه خودمان را از برخی آفات حفظ کنیم. چون همه اینها دو رویه دارند: یک جهت اثباتی و یک جهت نفیای. آفاتی هست که مکرر در آیات قرآن، با تعبیراتی بسیار سخت و تکاندهنده، بهصراحت بیان شده است اما امثال بنده عادت نکردهایم که اینها را جدی بگیریم! آیاتش را مکرر میخوانیم، طبعاً ختم آن را هم میخوانیم، ثواب هم دارد، گاهی حفظ هم میکنیم اما اینکه حالا این آیه چیزی هم به ما میگوید، گاهی غفلت میکنیم!
حالا یک نمونهاش را عرض میکنم: أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ* اعْلَمُوا!
وقتی خدا به بندگانش میفرماید اعْلَمُوا! معلوم است که مطلب بسیار مهمی است که باید بدانیم. ما وقتی آیه را میخوانیم طبعاً علم پیدا میکنیم اما وقتی لفظ «اعْلَمُوا» گفته میشود تأکید هم میکند: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا.[11]
قرآن بارها این مضمون را با چند زبان و تعبیر مختلف تکرار کرده است. در همین سوره یا یکی دیگر از سورههای مسبّحات، آمده که در روز قیامت، امتی که محشور شدهاند و در مسیر محشر هستند، ناگهان دیواری بلندی میان آنها کشیده میشود: فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذَابُ؛[12] میبینند دوستانی که با آنها همراه بودند، آنطرف هستند و اینها اینطرف ماندهاند. میان آنها آنقدر فاصله میشود که داد میزنند؛ يُنَادُونَهُمْ.[13] نمیفرماید «یقولون لهم»، بلکه میفرماید يُنَادُونَهُمْ؛ یعنی فریاد میزنند: أَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ؛ آیا ما با هم نبودیم؟! آیا در دنیا با هم به نماز نمیرفتیم؟! آیا با هم سر درس نمیرفتیم؟! آیا با هم در مجالس دینی شرکت نمیکردیم؟! أَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ؟! چطور شد که این دیوار عظیم بین ما فاصله انداخت که دیگر صدایمان هم بهسختی به شما میرسد و باید فریاد بزنیم؟! قَالُوا بَلَىٰ؛ جواب میدهند:» بله، با هم بودیم؛ وَلَٰكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَتَرَبَّصْتُمْ وَارْتَبْتُمْ وَغَرَّتْكُمُ الْأَمَانِيُّ حَتَّىٰ جَاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَغَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ[14]»
حاصلش در یک کلمه این است که شما دنبال دل رفتید و به دلخواهتان عمل کردید اما ما دنبال خدا رفتیم و اینکه خدا چه میخواهد؛ درست است که با هم بودیم و راههایی را هم مشترکاً طی کردیم اما به جایی رسیدیم که خدا گفت بایستید! شما پیش رفتید؛ خدا گفت پیش بروید! شما ایستادید. چرا؟! به خاطر تنبلی! فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ؛ گفتید حالا ببینیم فردا چه میشود! چیزی را میدانستید اما از بس به تأخیر انداختید و سهلانگاری کردید و به آن بها ندادید، کمکم در آن شک کردید؛ وَارْتَبْتُمْ؛ دیروز یقین داشتید که باید این راه را بروید اما تنبلی کردید؛ کمکم با همان تنبلی انس گرفتید؛ بعد گفتید: آیا واقعاً واجب هم بود؟! از کجا واجب بود؟! وَغَرَّتْكُمُ الْأَمَانِيُّ؛ آرزوهای دور و دراز، شما را فریب داد.
پس تنها علم، تقوا و بصیرت برای ما کافی نیست؛ باید دوبله شود. جهات منفی را هم باید سلب کنیم. با عوامل منفی و آفات آنها هم باید مبارزه کنیم. روح همه اینها همان دلخواه و هوای نفس است؛ وَلَٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ.
البته ما حق نداریم نسبت به کسی سوءظن داشته باشیم و بگوییم این هم یکی از آنهاست. ما وظیفه داریم نسبت به همه مؤمنین حسنظن داشته باشیم. اگر اشتباهی هم کردند، حتی اگر یقین داریم اشتباه کردهاند، بگوییم: انشاءالله اشتباه فهمیدهاند، بد تشخیص دادهاند، غرضی نداشتند؛ اما قرآن میفرماید خیلیها هستند که راه کج را فقط به خاطر کجفهمی نمیروند بلکه دلشان نمیخواهد و هوای نفس نمیگذارد.
ما باید فعالیتی بکنیم، همتی داشته باشیم، خودسازی کنیم، به فرمایش امام، تهذیب نفس کنیم تا به این آفات و هواهای نفسانی مبتلا نشویم؛ حَتَّىٰ جَاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَغَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ. اگر باب دلخواه را باز کردیم، شیطان زود مسلط میشود و راهی برای تسلط بر ما پیدا میکند.
راجع به کسب علم، الحمدلله باب علم در این زمان بیش از همیشه برای ما باز است. پیرمردهایی که دوران قبل از انقلاب را دیدهاند آن دوران را با الآن مقایسه کنند؛ آن روز اگر میخواستند تفسیر یک آیه را ببینند، باید به کتابخانهای میرفتند، چند تفسیر را زیر و رو میکردند، چند ساعت وقت صرف میشد تا معنای یک آیه را بفهمند؛ اما حالا چطور است؟! یک دانشجو چند دکمه میزند، هر تفسیری که بخواهد آماده است.
سابقاً بزرگان وقتی میخواستند حتی در فقه پیشرفت کاملی داشته باشند، گاهی چند سال در یک شهر و چند سال در شهری دیگر، نزد استادان مختلف، درس میخواندند تا فقیه کاملی شوند. معروف است که شیخ انصاری ابتدا در شوشتر شاگرد استادی بوده، سپس به اصفهان میآید، از آنجا به کاشان میرود و شاگرد نراقی میشود. مدتی از درس ایشان بهره میبرد، بعد به نجف میرود و از درس کاشفالغطاء یا یکی از شاگردان ایشان استفاده میکند. از شوشتر تا نجف، چند استاد را میبیند و از هرکدام چیزی میآموزد تا مجتهد کامل و جامع شود؛ اما امروز درسهای فقه در اختیار همه هست؛ هم نوارهای آن موجود است، هم کتابهای آن و حتی از طریق اینترنت قابل استفاده هستند و دیگر نیازی نیست کسی با زحمت زیاد به کتابخانه برود، نوبت بگیرد، منتظر بماند تا کتابی در دسترس باشد؛ همه چیز در اختیار اوست. با چند دکمه، هر کتابی را که بخواهد آماده است. بحمدالله استادها نیز در همه زمینهها فراوان هستند و دیگر لازم نیست کسی برای تکمیل یک درس، از شهری به شهر دیگر برود. الحمدلله در شهرهای بزرگی چون مشهد، قم و اصفهان، علمای برجستهای حضور دارند. بهویژه پس از انقلاب، حوزهها گستردهتر شدهاند و شاخههای متعددی از علوم اسلامی مورد تحقیق قرار گرفتهاند. شرایط بسیار متفاوت شده و زمینه برای افزایش علم، بسیار فراهم است.
اگر کسی بگوید وقت ندارم، استاد نداشتم یا کتابخانه نبود، اینها عذرهای قابل قبولی نیستند؛ هم استاد فراوان است و هم کتابها به زبانها و سلیقههای مختلف در دسترس هستند. کتابهایی که تقریرات اساتید در فقه و اصول هستند، اختلافشان بسیار اندک است. اگر چند تقریر از بزرگان را کنار هم بگذارید، شاید تنها یکدهم آنها تفاوت داشته باشد؛ نود درصد مطالب، مشترک هستند. روایتها در همه هست؛ استدلالها نیز مشابه هستند؛ تفاوتها در برخی جملات و تعبیرات است. اینکه استادی مطلبی نو گفته باشد که در هیچ کتابی نباشد، شاید درمجموع، ده درصد مطالب را تشکیل دهد. بحمدالله علم اینگونه وسعت یافته و باید خدا را شکر کرد. خداوند درجات کسانی که این زمینه را فراهم کردند را متعالی گرداند.
اما تهذیب نفس با این ابزارها ممکن نیست؛ با اینترنت نمیشود خودسازی کرد. با دیدن فیلم، خواندن تقریرات یا گوش دادن نوار، انسان، مخلص نمیشود و اخلاص پیدا نمیکند. البته خواندن برخی مطالب کمک میکند اما اصل، همت و تصمیم خود انسان است. مجاهده لازم دارد.
از هرچه بگذریم، سخن دوست خوشتر است: هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَىٰ تِجَارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ* تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ؛ سپس وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ.[15] این مسیر با درس و مباحثه حاصل نمیشود؛ درس و مباحثه و تقریرات و حاشیه و تعلیق زدن، جهاد درست نمیکند. جهاد، نیازمند اراده شخصی است و باید یاد گرفت که چگونه اراده را تقویت کرد؛ برنامه عملی میخواهد.
ما باید در دو جهت تلاش کنیم؛ یکی در زمینه گسترش علم که بحمدالله شرایط بسیار فراهم است و میتوان روزی یک ساعت مطالعه از همین کتابها را در برنامه قرار داد؛ اما برای خودسازی، همت بیشتری لازم است. همینطور برای شرط سوم. اینجا یک اشکال دیگر هم هست و آن اینکه شیطان در این مسیر راههای ظریفتری برای انحراف دارد. میگوید: «آقا! این حرفهای دنیا را در مدرسه و مسجد نزنید! اینکه چه کسی رئیس است، چه کسی مرئوس است، انتخابات چیست، فلان شد، اینها حرفهای دنیاست، اینها را دور بریزید! ما باید دنبال عبادت باشیم، صلوات بفرستید!»
اما میگویند بسیاری از بزرگان بودند که با تقوا، اشتباه کردند؛ شاهدش هم تفاوت در رفتارشان است. هر دو متقی بودند، با طیب خاطر پشت سرشان نماز میخواندیم، دستشان را میبوسیدیم اما مشیشان متفاوت بود. چرا؟! چون مسائل اجتماعی را نمیشناختند. پسر، برادر یا دوستش چیزی میگفت، خیال میکرد وحی مُنزَل است و باور میکرد. نه اهل روزنامه و کتاب بود، نه اهل رادیو و تلویزیون؛ اطلاعاتش از اوضاع عالم همین بود که کسی چیزی نقل کرده بود. او هم چون دروغگو نبود، باور میکرد و آن را مبنای کارش قرار میداد؛ در حالی که این هم علمی است و باید برای آن وقت گذاشت. البته باید در وقت صرفهجویی کرد؛ برای کسب اطلاعات باید راهی پیدا کرد که وقت زیادی نگیرد.
یادی از مرحوم شهید بهشتی بکنیم؛ خدا درجات ایشان را عالی کند! ما چیزهای زیادی از ایشان یاد گرفتیم. ایشان میفرمودند: «من برای شنیدن اخبار روز، ناهارم را با اخبار رادیو تنظیم میکنم. وقتی میگویم بسمالله، لقمه اول را میخورم و همزمان اخبار گوش میدهم؛ وقت اضافی نمیخواهد. صرفهجویی در وقت میشود، اطلاع هم پیدا میکنم؛ اما اینکه وقت خاصی برای روزنامه یا اخبار بگذارم، وقت من به آن کارها نمیرسد.» ما هم میتوانیم وقتمان را تنظیم کنیم، در وقتمان صرفهجویی کنیم اما اصل اطلاع را نباید ترک کنیم. نباید از اوضاع عالم بیخبر باشیم.
البته اینکه جوانی صبح بنشیند، روزنامه بخواند، بعد مجله، بعد رادیو، بعد تلویزیون، تا نیمهشب هم ادامه دهد و بهزور بخوابد، نماز صبحش هم با خدا باشد، این غلط است. افراط و تفریط در هر کاری نادرست است. باید برنامهای داشته باشیم تا اطلاعات صحیح و موثق کسب کنیم و وظیفه خود را در شرایط اجتماعی بشناسیم. اگر این کار را نکنیم، هرچقدر هم تقوا داشته باشیم و نافله شبمان ترک نشود، جای این شناخت را نمیگیرد. اگر کوتاهی کنیم، مسئول خواهیم بود.
پروردگارا! تو را به محمد و آل محمد، به همه اولیائت و به حق حضرت ثامنالحجج که افتخار عتبه بوسی ایشان نصیب ما شده است قسم میدهیم ما را در هر سه مسیر موفق بدار! هم علم نافع، هم عمل صالحِ خالص و هم بصیرت در دین و نسبت به امور اجتماعی و سیاسی به همه ما مرحمت بفرما!
ما را به وظایف خودمان بیشتر آشنا بفرما!
ما را در انجام وظایف، موفقتر بدار!
سایه مقام معظم رهبری که نعمتی بینظیر و بیبدیل هستند را بر سر ما مستدام بدار!
توفیق اطاعت و استفاده از راهنماییهای ایشان را به همه ما مرحمت بفرما!
عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما!
وَ صَلَّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِین
[1]. ملک،1 و 2.
[2]. ذاریات، 56.
[3]. بقره، 30.
[4]. همان.
[5]. همان.
[6]. اعراف، 176.
[7]. اعراف، 175.
[8]. نساء، 145.
[9]. عوالي اللئالي، ج 1، ص 284.
[10]. طه، 114.
[11]. حدید، 20.
[12]. حدید، 13.
[13]. حدید، 14.
[14]. همان.
[15]. صف، 10 و 11.