اولویت‌سنجی دروس معارف؛ از نیاز دانشجو تا ضرورت‌های اعتقادی

همایش ملی تفسیر قرآن و نهج‌البلاغه در دانشگاه‌ها
تاریخ: 
چهارشنبه, 22 ارديبهشت, 1389

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلَوةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیِبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا می‌کنیم

خداوند متعال را شکر می‌کنم که توفیق عنایت فرمود در جمع نورانی اساتید بزرگوار معارف، افتخار حضور پیدا کنم و فرصتی فراهم شد تا چند دقیقه‌ای وقت شریف عزیزان را بگیرم. امیدوارم که خداوند متعال در این فرصت، مطلبی را الهام فرماید که برای گوینده و شنونده نافع باشد.

همان‌گونه که اعلام شده، موضوع این سمینار، درس تفسیر و نهج‌البلاغه در دانشگاه‌هاست. اجمالاً اطلاع پیدا کردم که عزیزان در این زمینه مطالعاتی داشته‌اند، مقالاتی مرقوم فرموده‌اند و بحث‌هایی انجام گرفته است. ما به عنوان خادمی کوچک در این مؤسسه، اولاً از تشریف‌فرمایی عزیزان تشکر می‌کنیم و خوشامد می‌گوییم؛ ثانیاً دعاگو هستیم که خداوند بر توفیقات شما بیفزاید تا بتوانید آن رسالت عظیمی که در این عصر بر دوش همه شما سنگینی می‌کند را به نحو احسن انجام دهید.

فکر می‌کنم با همین چند جمله وظیفه بنده در اینجا تمام می‌شود اما طبعاً آقایان و همچنین خواهران گرامی انتظار دارند که - هرچند جسارت است- چند دقیقه‌ای وقتشان گرفته شود. ازاین‌رو با عرض معذرت، بااینکه گمان نمی‌کنم مطلب قابل‌عرضی که مورد نیاز بزرگواران باشد داشته باشم بیشتر برای امتثال امر مزاحم می‌شوم.

جایگاه اساتید معارف در تداوم رسالت انبیا و ائمه اطهار

مطالعه وضع این دروس و سایر دروسی که به عنوان معارف و مشابه آن در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود و نیز بررسی اولویت‌ها و رعایت آن‌ها در تدوین متون درسی، کیفیت القا و سایر مسائل، از دیدگاه‌های مختلف متفاوت است و به عینک شخص ناظر بستگی دارد که از چه زاویه‌ای به مسئله نگاه کند. گمان نمی‌کنم در اینکه این خدمت یکی از بزرگ‌ترین خدماتی است که نه‌تنها در این عصر، بلکه در تمام اعصار اسلامی امکان ارائه دارد، جای بحثی باشد. درواقع این ادامه رسالت انبیا و ائمه معصومین‌صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین است؛ یعنی کسی که امروز نقش پیامبر اکرم و ائمه اطهار را در جامعه ایفا می‌کند، یکی از مصادیق بارز آن شما اساتید محترم معارف در دانشگاه‌ها هستید و همین افتخار برای شما بس است.

البته در کنار این افتخار و شرف، مسئولیت سنگینی هم بر دوش دارید که باید سعی شود حتی‌الامکان به نحو احسن انجام گیرد. این بحث‌ها عمدتاً برای آن است که ببینیم وظایفی که بر دوش ماست چه اولویت‌هایی دارد و چه کارهایی باید انجام دهیم. هر قدر برنامه‌ریزی برای این امور عمیق‌تر باشد، متون درسی بهتر تهیه شود، نویسندگان بیشتر تلاش و هم‌فکری و تعمق داشته باشند، طبعاً بازده آن بیشتر خواهد شد و انعکاس آن به وسیله سایر اساتید در دانشگاه‌ها گسترده‌تر می‌شود.

پس نقش اساسی را تهیه‌کنندگان متون درسی و درواقع مدرسان اصلی ایفا می‌کنند. هر قدر تلاش شود که این کتاب‌ها به چه صورتی تدوین شود، چه موادی در آن باشد، یعنی چه موضوعاتی مطرح گردد، چه سرفصل‌هایی انتخاب شود، کیفیت بیان و کیفیت نگارش چگونه باشد، هرچه در این زمینه‌ها کار شود زیاد نیست؛ زیرا هرچه بر کیفیت کار افزوده شود، بر بازده آن نیز افزوده خواهد شد.

دیدگاه‌های مختلف در انتخاب اولویت‌های آموزشی

اما آن‌گونه که عرض کردم، می‌توان از زاویه‌های مختلفی به این مسئله نگاه کرد. یکی از این زاویه‌ها آن است که دانشجویان ما چه انتظاری از این درس‌ها دارند و وقتی سر کلاس معارف می‌آیند، دلشان می‌خواهد از استاد چه بشنوند و از کتاب چه بیاموزند. به‌اصطلاح، موضوع بحث و کتاب را «دانشجومحور» قرار دهیم؛ شبیه سیاستی که در رسانه‌ها به کار می‌رود. معمولاً رسانه‌ها برای انتخاب موضوعات و برنامه‌های خود به افکار عمومی مراجعه می‌کنند، پرسش‌نامه تهیه می‌کنند و به صورت‌های مختلف بررسی می‌کنند کسانی که به رسانه‌ها مراجعه می‌کنند از چه تیپی هستند، چه خواسته‌هایی دارند و بیشتر چه موضوعاتی را دنبال می‌کنند. سپس سعی می‌کنند برنامه‌های خود را بر همان اساس تدوین کنند تا بیشترین خواننده، شنونده و بیننده را داشته باشند و بیشترین خرسندی را برای مخاطبانشان فراهم کنند. این یک زاویه نگاه است.

زوایای دیگری هم هست؛ ازجمله اینکه کسی به عنوان پزشک معالج به جامعه نگاه کند و به دنبال آن باشد که ببیند چه مرضی در جامعه در حال شیوع است، آن را شناسایی کند و در صدد کشف دارو، ساختن دارو و ارائه دارو برای همان مرضی باشد که در جامعه شیوع پیدا می‌کند؛ ولو اینکه مخاطبانش و کسانی که تحت این درمان قرار می‌گیرند زیاد نباشند اما مرض، بسیار خطرناک باشد یا امکان شیوع و سرایتش بالا باشد. چه‌بسا مردم هم چندان طالب نباشند درباره آن بشنوند یا دارویش را یاد بگیرند اما پزشک آن را بر آن‌ها تحمیل می‌کند. این هم یک دیدگاه دیگر است که تقریباً نتیجه‌اش با دیدگاه اول و سبک کارش در دو قطب مخالف قرار دارد.

نگاه دیگری، به‌ویژه در زمینه درس قرآن و نهج‌البلاغه یا متون مشابه، این است که به خود این کتاب‌ها مراجعه کنیم و ببینیم در قرآن کریم به چه چیزهایی اولویت داده شده و درباره چه موضوعاتی بیشتر تکیه شده است؛ چون ما می‌خواهیم محتوای همین کتاب را برای مردم بیان کنیم. آن کسی که این کتاب را نازل کرده، هرچه را مهم‌تر می‌دانسته بیشتر بر آن تأکید کرده است؛ بنابراین اگر بخواهیم اولویت‌ها یا روش کار را انتخاب کنیم، باید از خود قرآن استفاده کنیم؛ یعنی ببینیم آنچه قرآن بیشتر به آن اهمیت داده، همان‌ها را برجسته‌تر کنیم و درباره‌اش کار بیشتری انجام دهیم. این هم یک دیدگاه است.

دیدگاه‌های دیگری هم می‌شود مطرح کرد که من به آن‌ها نمی‌پردازم. شاید در هدفی که عزیزان دنبال می‌کنند، نگرشی جامع از مجموع این دیدگاه‌ها مطلوب باشد؛ یعنی چند فاکتور را باید در نظر بگیریم. یکی اینکه ببینیم واقعاً چه خطری جامعه ما را تهدید می‌کند و دشمنان از چه روزنه یا رخنه‌ای می‌توانند در افکار، اندیشه‌ها، باورها، ارزش‌ها و به‌طورکلی در فرهنگ ما نفوذ کنند و سعی کنیم آن راه‌ها را مسدود کنیم. این یک فاکتور است. درعین‌حال، نمی‌شود خواسته دانشجو و مخاطبان را نادیده گرفت. خوب است بدانیم آن‌ها چه انتظاری از استاد و این درس دارند.

راهبرد جامع در انتخاب محتوا

شاید مثال کاملی نباشد اما برای بیان مقصود عرض می‌کنم؛ همه ما در غذا خوردن، برای لذت بردن از آن، عاملی را در نظر می‌گیریم؛ تنها به این توجه نداریم که چه غذایی برای سلامتی مفیدتر است، بلکه خوشمزه بودن آن را هم لحاظ می‌کنیم. شاید خداوند متعال در تکوین چنین قرار داده که آنچه مفیدتر است، خوشمزه‌تر هم باشد و انسان احساس نیاز بیشتری به آن پیدا کند.

به‌هرحال اینکه از این درس چه انتظاری می‌رود و استاد چگونه باید به خواسته‌های دانشجویان بها بدهد، هرچند اهمیت آن در حد اعلی نباشد، عاملی است که باید در نظر گرفته شود. این نکته به‌ویژه در کیفیت نگارش کتاب و سپس در کیفیت عرضه درس مؤثر است. گاهی ممکن است داروی تلخی را با مقدماتی مناسب و پوششی از شیرینی عرضه کنند تا آن دارو در وقت خودش اثر کند و تلخی و زنندگی‌اش احساس نشود. این بستگی به هنر استاد دارد که تا چه اندازه بتواند مطلب را در قالبی زیبا و با مقدماتی جذاب ارائه کند تا دانشجو به شنیدن، خواندن و یاد گرفتن آن علاقه‌مند شود.

اما آن نکته اول بیشتر باید در محتوا لحاظ شود؛ یعنی اینکه چه چیزی بیشتر مورد نیاز است. فرض کنید در جامعه‌ای، بیماری در حال رشد است، هرچند تعداد مبتلایان کم باشد؛ مثلاً از هفتاد میلیون جمعیت، هفتصد نفر مبتلا شده‌اند اما بیماری، خطرناک است، درمانش دشوار است، احتمال مرگ در آن زیاد است و امکان شیوعش هم بالاست. در چنین موقعیتی رعایت این فاکتور که چه ضرورتی برای جامعه بیشتر است اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. اینجا نباید فقط ببینیم مردم چه دوست دارند و چه انتظاری دارند؛ آن‌ها شناختی ندارند و خودشان نمی‌دانند به چه احتیاج دارند. ما باید به آن‌ها بفهمانیم چه نیازی هست؛ به تعبیر مثال، وقتی آنفولانزا که مدتی آن را خوکی می‌نامیدند شیوع پیدا کرد، اولین کسانی که آن را مطرح کردند و به مردم هشدار دادند خود جامعه پزشکی بودند. مردم چه می‌دانستند چنین بیماری‌ای وجود دارد و چه خطری دارد؟! آن‌ها هم موضوع را مطرح کردند، هم خطرش را توضیح دادند، هم راه‌های پیشگیری را بیان کردند و هم در صدد تهیه دارو و واکسن برآمدند.

ما همیشه نمی‌توانیم فقط ببینیم مردم از ما چه می‌خواهند. یکی از وظایف ما این است که به مردم بفهمانیم چه باید بخواهند و چه نیازی دارند. البته باید رابطه با مردم به‌گونه‌ای باشد که به سخن ما اعتماد کنند، همان‌گونه که به پزشک اعتماد می‌کنند و وقتی می‌گوید بیماری در حال شیوع است، حواسشان را جمع می‌کنند. موقعیت ما در جامعه، کیفیت رفتار و تعامل ما با مردم، شرایط روان‌شناختی خاصی می‌طلبد تا وقتی می‌گوییم این خطر وجود دارد، کسانی که خودشان آگاهی ندارند به حرف ما اعتماد کنند؛ وگرنه می‌ماند تا خطر شیوع پیدا کند و مردم آن را با چشم خود ببینند و تجربه کنند، آن‌گاه فریاد بزنند که برای درمانش فکری کنید! و متأسفانه در بیش از سی سالی که از انقلاب ما می‌گذرد، این مسئله تکرار شده است؛ یعنی در آغاز، به برخی مسائلی که بسیار خطرناک بود آن‌گونه که باید توجه نکردیم. کسانی هم که توجه داشتند، یا نتوانستند آن را درست برای دیگران تبیین کنند یا تعدادشان کافی نبود. به‌هرحال اهمیت بررسی بعضی از مسائل آن‌چنان که باید روشن نشد. گاهی در مقاطعی خود را نشان داد اما باز هم فراموش شد.

مثال عملی از ضرورت تأکید بر موضوعات حساس

امروز که با برخی حوادث اجتماعیِ غیرقابل پیش‌بینی برای عموم مواجه می‌شویم - منظورم همان فتنه‌های اخیر سال گذشته است- اگر این‌ها را بررسی و تحلیل و پیگیری کنیم، می‌بینیم یکی از علل پیدایش آن‌ها این بود که بعضی مطالب برای بسیاری از مردم، درست تبیین نشده بود. نمونه کوچکی را عرض می‌کنم و می‌گذرم. همه عالم می‌دانند که محور این انقلاب، ولایت‌فقیه است. در دنیا انقلاب ما را به عنوان انقلاب ولایت‌فقیه و حکومت ما را به عنوان حکومت ولایت‌فقیه می‌شناسند. طبعاً خود ما هم می‌دانستیم که این مسئله، نقش محوری در جامعه ما دارد؛ اما چندان بهایی داده نشد که خود این مسئله به‌درستی بررسی، تحلیل و اثبات شود و حدود و اختیاراتش روشن گردد.

در دهه اول انقلاب، به‌ویژه در زمان حیات حضرت امام‌رضوان‌الله‌علیه، شخصیت، نورانیت و برکات وجود ایشان آن‌چنان فراگیر بود که همه چیز را تحت‌الشعاع قرار داده بود. مردم همان‌گونه که امام را می‌شناختند و به ایشان اعتماد داشتند، مسائل را حل‌شده می‌دیدند. وقتی امام سخنی می‌فرمود، برای مردم بلاتشبیه مانند آیه قرآن اعتبار داشت. ازاین‌رو کمتر به این اندیشه افتادند که مسئله ولایت‌فقیه ازنظر علمی و تحقیقی آن‌چنان که باید روی آن کار شود.

البته خود امام پیش از پیروزی انقلاب ازنظر فقهی روی این مسئله کار کرده بودند و بعد هم نتایجش را برای مردم بیان می‌فرمودند و یاران ایشان تأیید می‌کردند و در قانون اساسی هم آمد؛ لذا گمان می‌شد مسئله تمام است؛ اما بعدها کم‌کم معلوم شد که چنین نیست. به گمان بنده - شاید هم بدبینانه باشد- هنوز هم بسیاری از مسئولان اصلی کشور این مسئله را آن‌چنان که باید نشناخته‌اند و آن‌گونه که باید به آن معتقد نیستند؛ در حالی که این اصلی‌ترین مسئله جامعه ماست و بسیاری از مشکلاتی که در این سه دهه پیش آمده، ناشی از ضعف در همین اعتقاد به ولایت‌فقیه بوده است. برخی رفتارهایی که نباید انجام می‌شد و از سوی بعضی اشخاص انجام گرفت، وقتی بررسی می‌شود، روشن می‌گردد که با اعتقاد راسخ به ولایت‌فقیه سازگار نیست.

نسبت ولایت فقیه و قانون اساسی: اعتبار از کجا ناشی می‌شود؟!

حدود پانزده یا شانزده سال پیش، در همین‌جا سمیناری برگزار شد و برخی از بزرگان و اساتید دانشگاه و حتی رؤسای دانشگاه‌ها سخنرانی کردند. یادم نیست موضوع اصلی دقیقاً ولایت‌فقیه بود یا یکی از ارکان آن؛ اما همان‌جا اشاره شد که این مسئله، آن‌گونه که باید حل نشده است. بعضی می‌گفتند ما ولایت‌فقیه را قبول داریم چون در قانون اساسی آمده است. اگر دقت شود، معنایش این است که اعتبار ولایت‌فقیه به قانون اساسی است و اگر قانون اساسی تغییر کند، دیگر اعتباری ندارد. در حالی که تغییر قانون اساسی امر محالی نیست. حالا اصلاحش هم به نحوی پیش‌بینی شده اما حالا اصلاح هم نشده بود و پیش‌بینی هم نشده بود مردم وقتی نخواستند قانون اساسی را کنار می‌گذارند چنان‌که قانون اساسی رژیم گذشته کنار گذاشته شد.

چقدر فرق است بین اینکه بگوییم اعتبار ولایت‌فقیه از قانون اساسی است، یا بگوییم اعتبار قانون اساسی به امضای ولی‌فقیه است؟! برای یک فرد متدین که خود را مطیع خدا می‌داند، تنها قانون خدا حجت است. اگر بگوییم حتی صددرصد مردم به قانونی رأی داده‌اند، این رأی چه تکلیف شرعی برای او ایجاد می‌کند؟! چه حجتی پیش خدا برای او خواهد بود که به این عمل کند و مخالفتش جایز نیست؟!

اعتبار قانون اساسی ما که با بسیاری از قوانین اساسی دنیا تفاوت دارد از آن روست که به تأیید ولی‌فقیه رسیده است؛ یعنی نایب امام زمان آن را امضا کرده و اطاعت او واجب است، پس رعایت قانون اساسی هم واجب می‌شود. این یک نگرش است. نگرش دیگر این است که بگوییم ولی‌فقیه اعتبارش را از قانون اساسی می‌گیرد و اگر قانون اساسی تغییر کند، دیگر اعتباری ندارد. ببینید این دو نگاه چقدر با هم تفاوت دارد؟!

حالا اگر شما می‌توانید تحقیق کنید یک پرسش‌نامه‌ای تهیه شود و از دانشجویان و حتی اساتید محترم دانشگاه سؤال شود که آیا اعتبار ولایت‌فقیه را از قانون اساسی می‌دانید یا اعتبار قانون اساسی را از ولایت‌فقیه؟! آن وقت می‌توان دید نتیجه چه خواهد شد. از رفتار و گفته‌های بعضی از مسئولان رده‌بالای کشور استفاده می‌شود که غالباً اعتبار ولایت‌فقیه را به قانون اساسی می‌دانند؛ به تعبیر غربی‌ها، «انجیل»شان قانون اساسی است. در حالی که ازنظر منطقی و شرعی، اعتبار قانون اساسی زمانی محقق می‌شود که از طرف خدا تأیید شده باشد؛ خدا مستقیماً تأیید نمی‌کند بلکه از طریق پیامبر، امام یا نایب امام این تأیید انجام می‌شود. آنچه برای ما اصالت دارد نظر امام معصوم و کسی است که از طرف او مأذون است. اگر ولی‌فقیه آن را امضا کند ارزش پیدا می‌کند و اگر امضا نکند هیچ ارزشی ندارد. کما اینکه این نص از امام هست که رئیس‌جمهوری که مردم انتخاب می‌کنند، ولو صددرصد هم رأی بدهند که درواقع چنین چیزی در عمل هیچ‌گاه اتفاق نمی‌افتد اما حالا به فرض اینکه چنین چیزی هم اتفاق بیفتد امام می‌فرمایند: «رئیس‌جمهور منتخب مردم اگر از طرف ولی‌فقیه نصب نشود، طاغوت است»؛ نصب نشود نه اینکه تأیید و تنفیذ نشود؛ حال آنکه مردم رأی داده‌اند و خود امام هم فرمود «میزان رأی ملت است»؛ پس چگونه می‌شود رئیس‌جمهور منتخب مردم اگر توسط ولی‌فقیه منصوب نشود، طاغوت باشد؟! این مسئله به ‌طور جدی بحث و تحلیل نشده، کتاب نوشته نشده و اگر در مواردی مطرح شده، کم‌رنگ و مختصر بوده زیرا جوّ فرهنگی سیاستمداران و دانشگاهیان، پذیرای آن نبوده است.

وقتی چنین ضعفی وجود دارد، وظیفه ما این است که ببینیم دانشجویان چه نیاز دارند و برای آن چه باید تدریس شود یا کدام مطالب نیازمند تأکید بیشتری است. اگر رسانه‌ها ببینند برای برنامه‌هایشان خواسته‌های مردم چیست تا آن را تهیه کنند، با همان منطق خودشان حق دارند؛ اما ما که می‌خواهیم دوای درد مردم را بگوییم و نیاز جامعه را تأمین کنیم، آن که اساس مشروعیت نظام ماست و آن که صدها هزار خون شهید پای آن ریخته شده تا این بماند، در حاشیه قرار بگیرد و به‌صورت کم‌رنگ مطرح شود و ابعادش درست بررسی و توجیه نشود؛ البته این تنها اشکالش نیست؛ اشکال‌های دیگری هم بوده که مانع این کار شده است. این فقط به ‌عنوان یک مثال است که گاهی مطلبی در جامعه ما شدیداً مورد نظر است و دشمن تمام نیروهایش را برای همین نقطه متمرکز کرده است. اگر کسی در این مسئله شک کند، نمی‌دانم می‌شود او را یک آدم نرمال دانست یا باید گفت این‌ها شاذ هستند! آیا شکی باقی مانده که تمام فعالیت‌های دشمنان ما، به‌خصوص ایالات متحده آمریکا، برای همین نقطه، یعنی مسئله ولایت‌فقیه است؟! همین فرمایش اخیر جناب برژنسکی که فرمودند مسئله آمریکا حل نمی‌شود مگر اینکه قدرت در ایران منتقل شود؛ این یعنی چه؟! این تلاش‌هایی که برای فتنه شد و دامن زده شد و این همه بودجه‌ها از طرف آن‌ها صرف شد و فعالیت‌های چندین‌ساله انجام گرفت برای چه بود؟! آیا فقط برای این بود که x برود و y جای او بیاید؟! آیا فقط برای یک شخص بود؟! آن‌ها دنبال کسی می‌گشتند که این نظام را عوض کند.

حالا چرا این‌قدر روی این موضوع حساسیت دارند، یک سؤال است؛ چرا ما به نظرمان این موضوع این‌قدر اهمیت دارد هم جای سؤال دارد؛ من فقط به‌عنوان‌مثال عرض کردم که گاهی موضوعی حساسیت مهمی دارد اما انگیزه زیادی برای تحقیق درباره آن وجود ندارد.

تا زمان حضور امام، مردم اصلاً احساس نیاز به تحقیق در این مسئله نداشتند، چون حتی اگر ولی‌فقیهی هم در کار نبود و ولایت‌فقیهی هم نداشتیم آن‌چنان علاقه و اعتماد به شخص امام داشتند که هرچه ایشان می‌گفتند را می‌پذیرفتند. البته وقتی می‌گویم «همه»، مقصود همه عرفی است؛ همیشه درصد اندکی شیاطین در گوشه و کنار وجود دارند اما فضای عمومی کشور این بود که فرمایش امام دیگر ردخور نداشت. هنوز هم بعد از سی سال، گاهی برای مسئله‌ای به کلام امام استناد می‌شود و اینکه امام آنجا چه فرمودند.

اما امام که همیشه در جامعه نمی‌مانَد؛ وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ؛[1] و بالاخره امام رفت و هیچ‌کس دیگر هم باقی نمی‌مانَد؛ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ؟![2] متأسفانه کسانی چنین می‌خواستند و در معرض چنین انقلابی - این انقلابی که در آیه آمده، عرض می‌کنم: انْقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ - قرار گرفتند. عنایت الهی، ادعیه زاکیه ولی‌عصرعجّل‌الله‌فرجه‌الشریف، دعای خانواده‌های شهدا، مؤمنان و صالحان نگذاشت وگرنه آن‌ها چیزی کم نگذاشته بودند!

بنده تأکید می‌کنم که در کنار فاکتورهایی که برای اولویت‌های سرفصل‌ها در نظر می‌گیرید، به این فاکتور، توجه ویژه‌ای داشته باشید.

اهمیت حفظ اصالت قرآن و لزوم مقابله با شبهات علمی و فلسفی

فرمودند که - حالا من متأسفانه فرصتی نداشتم که در همه جلسات شرکت کنم و از فرمایشات عزیزان یا مقالات و سخنرانی‌ها استفاده کنم - فرمودند که درصد بسیار بالایی از دانشجویان ما قرآن را قبول دارند و کسی درباره آن تردیدی ندارد؛ همین‌گونه هم هست و انتظاری جز این هم نیست. در یک جامعه اسلامی مگر می‌شود کسی قرآن را قبول نداشته باشد؟! لابد آن درصد کمی هم که استثنا شده‌اند مربوط به غیرمسلمان‌ها و امثال آن‌ها بوده است وگرنه مسلمان که نمی‌شود قرآن را قبول نداشته باشد.

اما آیا همین کافی است؟! امروز از سوی کسانی که به نام اسلام‌شناس مطرح می‌شوند - نه‌فقط امروز، بلکه از اوایل انقلاب- گفته می‌شود که قرآن، کلام پیامبر است، نه کلام خدا؛ پیامبر هم انسانی مانند دیگران است و قابل خطاست؛ عصمت هم یک چیز من‌درآوردی است که بعضی آخوندها ساخته‌اند! چه عصمتی؟! این حرف‌ها مال امروز نیست؛ نمی‌دانم آقایان یادشان هست یا نه؟!

به نظرم اولین گروه علمیِ انقلابی که از ایران به آلمان رفتند که یکی‌شان هم از بزرگانی هستند که امروز در عداد مراجع هستند -حفظهم‌الله إن‌شاءالله- و ما هم افتخار ارادت به ایشان را داریم؛ در کنفرانسی که در آلمان برگزار شده بود، یکی از سخنرانانی که از ایران رفته بود، در کنار آن شخصیت بزرگوار که عرض کردم از مراجع هستند، صریحاً مطرح کرد که همان‌گونه که انجیل کلام خدا نیست و خود مسیحیان هم می‌گویند، قرآن هم کلام خدا نیست! خود قرآن می‌گوید: فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ؛[3] این لسان توست.

بعد هم این مطلب را تئوریزه کردند که آنچه پیامبر دریافت می‌کند علم حضوری است؛ زبان و لغت و کلام ندارد و امثال این بحث‌های فلسفی را مطرح کردند، تا جایی که گفتند اصلاً امکان ندارد لفظ از خدا باشد! خب، ابتدا حرفی بود که یک نفر زد و دیگران هم چندان اعتنایی نکردند؛ اما کم‌کم به آنجا رسید که گفتند قرآن قابل نقد است؛ یعنی همه‌اش درست نیست. حتی اگر کلام پیامبر هم باشد، آن مقدمه‌ای بود برای همین که قرآن را باید نقد کرد و این‌گونه نیست که هرچه در قرآن است درست باشد.

خب معیار نقد چیست؟! علم؛ باید مطالب قرآن را با علوم بسنجیم. پس قرآن چه‌کاره است؟! وقتی علوم را دارید و معیار شناخت حقیقت هم همان‌هاست و می‌خواهید قرآن را هم با آن‌ها تصحیح کنید، پس اصلاً قرآن به چه کار می‌آید؟! چه نیازی به آن داریم؟! و واقعاً هم مقصودشان همین است؛ منتها مرحله به مرحله پیش می‌روند تا ذهن مخاطب به‌تدریج آماده شود. این یک بخش.

حالا وقتی ما می‌خواهیم معارف قرآن و تفسیر موضوعی قرآن را برای جوان‌ها بیان کنیم تا اعتقاداتشان محکم شود، اگر این مسئله را درست نپردازیم که واقعاً قرآن کلام خداست یا کلام پیامبر و فقط به ذکر یک آیه یا روایتی اشاره‌ای کنیم و بگذریم، با بیان یک مسئله اخلاقی یا حتی یک حکم شرعی و اجتماعی، آیا این دو تا یکی است؟! اگر کسی در اعتبار قرآن شک کند، دیگر برای اسلام چه می‌مانَد؟! برای انقلاب چه می‌مانَد؟! همین تردید در اینکه قرآن معتبر است یا نیست. اگر گفتیم قرآن نقدپذیر است یعنی خودش اعتباری ندارد؛ نه کلام خداست، نه همه‌اش درست است و نه پیامبر، معصوم است که هرچه دریافت کرده بی‌کم‌وکاست به مردم رسانده باشد. این یک بخش.

بخش دیگری که بعدها کم‌کم مطرح شد مسئله تفسیر و تعدد قرائت‌ها بود. خب، حالا قرآن کلام خدا؛ معنایش چیست؟! آخوندها تا حالا معانی‌ای مطرح کرده‌اند، گاهی هم خودشان با هم در تفاسیر اختلاف داشته‌اند و حرف‌هایی زده‌اند. خب ما هم بیاییم همین را دامن بزنیم و بگوییم این آیه چند تفسیر دارد و فلان و یکی‌اش هم این است. خب اگر چند تفسیر دارد، اگر دوتاست شاید سومی هم داشته باشد؛ اگر چند قول در آن هست، قول چهارمی هم ممکن است باشد. حالا کدامش معتبر است؟! همه‌اش معتبر است! همه‌اش مساوی است! قرائت‌های متعدد درباره یک معنا یعنی تفاسیر متعدد که همه هم در یک حد اعتبار دارند. حتی تصریح به اینکه اسلام بر سایر مذاهب برتری ندارد؛ نه شیعه بر سنی و نه سنی بر شیعه برتری دارد، همه در یک حد هستند، همه صراط‌های مستقیم هستند؛ ما یک صراط مستقیم نداریم و صراط‌های مستقیم داریم!

این یعنی چه؟! گیرم حالا ثابت شد که قرآن کلام خداست - با اینکه آن بحث قبلی کار خودش را کرد، ضربه خودش را زد و چیزی باقی نگذاشت - بعد از اینکه فهمیدیم قرآن کلام خداست، معنایش چیست؟ هرچه شما می‌فهمید؛ آن یکی می‌گوید من این‌جور می‌فهمم؛ خیلی خب برای شما همین معتبر است. یکی نقیضش را می‌گوید؛ بسیار خب برای شما هم همان معتبر است. هرکس هرچه فهمید عمل کند. معیاری برای حق و باطل وجود ندارد.

و بالاخره بحث تفسیر هرمنوتیکی که خودش داستان مفصلی دارد و فلسفه‌ای پشت آن هست و امروز هم در دنیا طرفداران زیادی دارد؛ اگر این مطرح شد، دیگر چه کسی حق دارد بگوید آقا! معنای این آیه فقط این است و معنای دیگری درست نیست؟! هیچ‌کس حق ندارد بگوید. اصلاً بر اساس بعضی از نظریات هرمنوتیکی، خود لفظ، معنای خاصی ندارد؛ معنا را بیننده و مخاطب و شنونده به لفظ می‌دهد. یکی از ارکان فهم معنا، ذهنیت شنونده است؛ اصلاً معنا مستقل از فهم شنونده وجود ندارد.

خب هر کسی ذهنیت خاص خودش را دارد؛ آن ضمیمه می‌شود به قرائن و مقدمات دیگر و معنای جدیدی پیدا می‌شود. پس هیچ‌وقت نمی‌توانیم برای معنای خاصی به آیه قرآن استدلال کنیم؛ آخرش می‌گویند این نظر شماست، قرائت دیگری هم هست. با این دو سه کلمه دیگر برای اسلام چه می‌ماند؟!

اگر مطلب دیگری را ضمیمه بفرمایید که همین‌گونه اساتید در دانشکده الهیات تهران در اوایل انقلاب سر کلاس گفتند، هنوز طشتشان از بام نیفتاده بود، سر کلاس دانشکده الهیات گفتند که آقا! هیچ دلیلی نداریم بر اینکه هرچه خدا می‌گوید راست است! صدق یکی از صفات فعلی خداست. دلیلی هم که می‌آورند این است که دروغ، قبیح است؛ خب قبیح از مقدمات مشهوره است و برهان ندارد و یک بحث جدلی است. به علاوه خود شما می‌گویید که دروغ مصلحت‌آمیز خوب است و گاهی واجب هم می‌شود؛ خب شاید این‌هایی که خدا گفته دروغ‌های مصلحت‌آمیز بوده است!

استاد اسلام‌شناس در کلاس دانشکده الهیات جمهوری اسلامی اثبات می‌کند که نه برهانی بر وجود خدا داریم و نه برهانی بر صادق بودن خدا! آن‌وقت از چنین شخصی چه انتظاری دارید؟! بعد همین شخص کتاب معارف اسلامی دانشگاه بنویسد و شما مجبور باشید آن را تدریس کنید! آیا این‌ها مسائلی است که ما ببینیم دانشجویان چه دوست دارند برای آن‌ها بگوییم؟! یا اینجاست که پزشک باید ببیند چه خطری جامعه و ایمان ما را تهدید می‌کند؟! وقتی مقام معظم رهبری فرمودند دشمن قلب جوانان ما را هدف قرار داده، این‌ها دزدان ایمان ما هستند. آن وقت نوبت به این می‌رسد که ببینیم دانشجوها چه دوست دارند برای آن‌ها همان را بگوییم؟! یا باید کارشناسی کنیم ببینیم چه چیزی ضرورت و اهمیت بیشتری دارد؟! اگر همین شبهه‌ها بماند، حالا نمی‌گویم یقین، فقط شبهه‌اش بماند، چه چیزی برای ایمان طرف می‌ماند؟! دیگر چه جایی می‌ماند که از احکام اسلام، اخلاق اسلام یا عرفان اسلام سخن بگوییم؟! وقتی اصل خدا زیر سؤال است، راست‌گفتن خدا زیر سؤال است، کلام خدا بودنش زیر سؤال است، دیگر نوبت به چه می‌رسد؟! بنابراین پیشنهاد می‌شود دست‌کم یکی از فاکتورها برای انتخاب موضوعات درسی این باشد که ببینیم چه چیزهایی خطر بیشتری دارد و بر آن‌ها بیشتر تأکید شود.

وَفَّقَنَا اللهُ وَإِیَّاكُمْ لِمَا يُحِبُّ وَیَرْضَى

وَالسَّلَامُ عَلَیْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ