جایگاه رهبری در هدایت جامعه اسلامی

در جمع پرسنل سپاه
تاریخ: 
چهارشنبه, 30 فروردين, 1391

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح ملکوتی امام راحل‌رضوان‌‌الله‌‌علیه و همه شهدای والامقام اسلام، صلواتی اهدا می‌کنیم.

تشریف‌فرمایی عزیزان و بزرگواران را به این مؤسسه که به نام مبارک امام مزین است، خوش‌آمد عرض می‌کنم و از خداوند متعال درخواست می‌کنم که به ما توفیق دهد آنچه را که مرضی خودش است، مورد گفت‌وگو قرار دهیم.

جامعه؛ پیکری واحد با اعضای گوناگون

ابتدا به عنوان مقدمه بحثم، یک تشبیهی را که جامعه‌شناسان می‌کنند و در حد تشبیه، بسیار کارساز است، به عرضتان می‌رسانم و آن این که جامعه را به پیکر انسان و به یک ارگانیسم تشبیه می‌کنند و می‌گویند همان‌گونه که یک جسم انسانی و یک پیکر انسانی از جهازات متعددی تشکیل شده است ازجمله جهاز مغز و اعصاب، جهاز گردش خون، جهاز گوارش و سایر جهازات؛ هر جهازی از تعدادی از اندام‌ها و اعضا تشکیل شده است؛ هر عضوی از نسوج مختلف؛ هر نسجی از تعدادی از یاخته‌ها و سلول‌های زنده؛ و بالاخره هر سلولی از میلیون‌ها اتم و مولکول تشکیل شده است؛ می‌گویند جامعه هم می‌تواند چنین ترکیبی را داشته باشد و تشبیه می‌کنند و جهازات مختلفی را در جامعه شناسایی می‌کنند که گاهی به نهادهای اجتماعی نیز تغییر می‌کند. هر نهادی ارگان‌ها و اعضایی دارد تا بالاخره اعضا به زیرمجموعه‌های کوچک‌تر تقسیم می‌شود تا به تک‌یاخته‌ها می‌رسد؛ یعنی به هر فرد واحدی که در جامعه فعالیت می‌کند و به منزله یک سلولی است که در ضمن یک نسجی، در ضمن عضوی و در ضمن جهازی به کل بدن خدمت می‌کند.

حالا به مطالبی که زیست‌شناسان درباره اندام و ارگانیسم گفته‌اند کاری نداریم و وقت شما را زیاد نمی‌گیرم. می‌گویند جامعه‌ای که کامل و پیشرفته باشد، ازنظر تقسیم جهازها و هر جهازی تقسیمات جزئی‌تری شامل اندام‌ها تا برسد به نسوج و سلول‌های مختلف، این تقسیماتش دقیق‌تر و مشخص‌تر است؛ چون علیرغم این‌که همه بدن انسان در ابتدا از یک سلول به وجود آمده اما وقتی که متکثر می‌شود، بعضی از سلول‌ها آن‌قدر ظریف است که سلول‌های چشم را تشکیل می‌دهد یا اعصاب را تشکیل می‌دهد، بعضی آن‌قدر زمخت است که سلول‌های مثلاً استخوان را تشکیل می‌دهد. همه این‌ها از یک سلول به وجود آمدند اما بعد که تقسیم می‌شوند بسیار متفاوت می‌شوند و کارهای بسیار مختلفی را عهده‌دار می‌شوند. هر قدر این کارها مشخص‌تر باشد و معلوم باشد که هر مجموعه چه کاری باید انجام دهد، چه وظایفی به عهده‌اش هست و وسایل انجام آن کارها فراهم شود، یک کمبود و کاستی هست ترمیم شود، این جامعه سالم‌تر و موفق‌تر خواهد بود. هر چه درهم‌ریختگی باشد و نامنظمی، طبعاً به اهداف جامعه ضرر می‌زند، جامعه مریض و ناسالم می‌شود و به اهدافش نمی‌رسد.

در این مجموعه هر عضوی، اعم از این‌که از سلول‌های خیلی سخت و استخوانی تشکیل شده باشد یا سلول‌های ظریف چشم، در سلامتی کل جامعه مؤثر است. اگر یکی از آن‌ها عیب کند «چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار.»

بنده در این سنم خوب تجربه می‌کنم که فرض کنید غضروف زانوی من مثلاً اشکال پیدا کرده، این زندگی ما را مختل کرده و در اثر همین غضروف روی استخوانی به ثلث کارهایم نمی‌رسم. خب این یک تشبیه خوبی است که آدم بفهمد جامعه چگونه باید تقسیم‌بندی شود، وظایفش مشخص شود و ارتباط اندام‌ها با همدیگر تعریف شود.

تفاوت جامعه انسانی با یک ارگانیسم طبیعی

اما جامعه انسانی با یک ارگانیسم طبیعی دو تا تفاوت اساسی دارد. یک تفاوتش این است که کارهایی که اندام‌ها در بدن انجام می‌دهند به صورت عوامل غریزی و طبیعی تعیین می‌شود. کسی نمی‌آید بگوید چشم! باید ببینی! یا گوش! باید بشنوی! این اندام‌ها به‌گونه‌ای ساخته می‌شود که این کارش دیدن است و آن کارش شنیدن است و از خودش اختیاری ندارد؛ اما اندام‌هایی که جامعه انسانی را تشکیل می‌دهند این‌گونه نیستند؛ خودشان باید بدانند و بخواهند و کارشان را انجام دهند. اگر ندانند که چه کار باید بکنند، کار انجام نمی‌گیرد. اگر بدانند اما نخواهند، باز هم کار، درست انجام نمی‌گیرد؛ اما چشم وقتی آفریده شد نمی‌پرسد که من باید چه کار بکنم؛ آن می‌داند کارش چیست: الَّذِي أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ؛[1] بعد هم که معلوم است چه کار باید بکند، دیگر انتخاب و اختیاری ندارد. شرط دیدن باشد می‌بیند، نباشد نمی‌بیند؛ اما اندام‌هایی که جامعه انسانی را تشکیل می‌دهند، تک‌تک سلول‌هایشان باید به آن‌ها معرفی شود، باید بفهمند و بشناسند که چه کسی هستند، کجا هستند و چه کار باید بکنند.

رسالت انبیا؛ آگاهی‌بخشی و ایجاد انگیزه

بعد از این‌که دانستند و شناختند، باید انگیزه انجام وظیفه را هم داشته باشند. باید بخواهند تا کاری بکنند. همه مسائلی که اهمیت انسان را در میان همه مخلوقات عالم مشخص می‌کند در همین دو کلمه خلاصه می‌شود. آنچه خدا به ملائکه فرمود که إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً[2] به خاطر همین دو کلمه بود؛ موجودی که بداند وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا[3] و موجودی که بخواهد، اراده کند و تکلیف داشته باشد.

این همه دستگاه‌های عریض و طویل، انبیا و وحی و ارشادها تا برسد به جنگ‌ها و فداکاری‌ها و داستان کربلا و همه این‌ها برای همین چیزهاست که آدمیزادها بفهمند در کجا هستند و چه کار باید بکنند. در زیارت اربعین می‌خوانیم لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلَالَةِ؛ خدایا! امام حسین خون دلش را فدا کرد، خون قلبش را داد تا مردم از جهالت دربیایند.

اما تنها با رفع جهالت، مشکل حل نمی‌شود. خیلی‌ها بودند که می‌دانستند چه کار باید بکنند اما نمی‌خواستند. به‌عنوان‌مثال فکر می‌کنید که اصحاب سقیفه نمی‌دانستند چه کار می‌کنند؟! آیا سرانشان نمی‌دانستند که چه کار باید کرد؟! آن‌ها هفتاد روز پیش‌تر با علی بیعت کرده بودند؛ آن‌ها نخواستند.

انبیا آمدند تا از یک طرف به بشر بشناسانند که چه کار باید بکنید و از یک طرف مقدماتی فراهم کنند تا انگیزه کار خیر پیدا کنند؛ البته تا آن‌جا که به اختیارشان لطمه نزند. آن‌ها مجبورشان نمی‌کنند: فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ.[4]

جهان؛ عرصه تدبیر الهی و اختیار انسان

این یک بینشی است که قرآن به ما می‌دهد. کسان دیگری هم هستند که بینش‌های دیگری دارند. بعضی‌ها معتقدند اصلاً همه این‌ها یک تصادفاتی است، در عالم نقشه‌ای در کار نبوده، یک انفجاری در عالم پیدا شده و ماه و خورشید پیدا شده، شرایط دیگری پیدا شد، کم‌کم موجود زنده در زمین پیدا شد، بعد این‌ها تحولات و تکاملاتی پیدا کردند و تا انسانی پیدا شد، از شامپانزه مثلاً انسانی به وجود آمد و همین طور دیگر اتفاقاتی در زمین افتاد.

بعضی از نویسندگان مسلمان خودمان در همین کشور جمهوری اسلامی گفتند علم همین‌ها را می‌گوید؛ اما خب ما معتقدیم دست خدا در کار هست و حکمت الهی اقتضا کرده و حالا هم خدا عالم را رها نکرده است؛ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.[5] هر لحظه‌ای برای هر انسانی خدا حضور دارد، بر کارهایش نظارت دارد، هیچی از دست خدا خارج نشده، منتها می‌خواهد که انسان‌ها با اختیار خودشان حرکت کنند.

سنت نخست الهی؛ امتحان دائمی انسان‌ها

خداوند متعال در این مسیری که برای زندگی انسان‌ها در این عالم مقرر فرموده، سنت‌هایی دارد؛ یعنی ضوابطی برای کار خودش دارد. البته کسی برای او درست نکرده، ما این‌ها را کشف می‌کنیم که کار خدا این ضوابط را دارد یا خودش گفته که این ضابطه‌ها را دارم. بعضی از این ضابطه‌ها خیلی کلی و استثناناپذیر است که به هیچ قیمتی خدا دست از این ضابطه‌اش بر نمی‌دارد. زمین به آسمان برود و آسمان به زمین بیاید این ضابطه شکست نمی‌خورد و استثنا ندارد. من الان به دو تا از آن‌ها اشاره می‌کنم و دیگر وقت شما عزیزان را خیلی نمی‌گیرم.

یک ضابطه استثناناپذیر در تدبیر انسان در این عالم، ضابطه امتحان است: الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا.[6] اصلاً شما را برای همین آفریدیم؛ مرگ و زندگی‌تان برای این است که معلوم بشود کدام‌تان کارتان بهتر است.

همه این حوادثی که ما می‌بینیم زیر و رو می‌شود و چیزهای غیرقابل‌پیش‌بینی تحقق پیدا می‌کند، همه عوامل طبیعی، غیرطبیعی، اجتماعی، انسانی، شیطانی همه این‌ها مجموعاً یک پازلی است که خدا درست کرده برای این‌که نتیجه و خروجی‌اش این بشود که هر انسانی امتحان شود که چه کاره است و در چه شرایطی چه رفتاری می‌کند؟! هیچ استثنا ندارد؛ نه پیغمبر، نه امام، نه معصوم، نه غیر معصوم از این قائله مستثنی نیستند و همه باید امتحان بشوند.

آشکار شدن حقیقت انسان در بوته آزمایش

امتحان هم لوازمی دارد دیگر. باید یک شرایطی پیش بیاید که آنچه مکتوم است ظهور پیدا کند. حالا که من دارم نفس می‌کشم، نفس کشیدن که امتحان ندارد. باید یک شرایط مبهم و پیچیده‌ای پیش بیاید که در آن حال ببینم من چه کار می‌کنم و چیزهایی که چه‌بسا برای خودم معلوم نیست و خودم باور نمی‌کنم که این‌کاره باشم. یک شرایطی باید پیش بیاید که آن جوهر ذاتی من آشکار شود که من چه کاره هستم.

در طول تاریخی که ما شناخته‌ایم، آن‌ها که خبرش به ما نرسیده هیچی، کم نبوده‌اند کسانی که هیچ وقت باور نمی‌کردند سرنوشتشان به آن جایی منتهی شود که شد. خودشان باور نمی‌کردند؛ باور نمی‌کردند که هیچ، حتی احتمال آن را نمی‌دادند. خودشان را انسان‌های خیلی شایسته، درست، زیرک و فهیمی می‌دانستند اما تحولات روزگار آن‌قدر زیر و رو شد و پستی و بلندی‌ها پیدا شد و یک کارهایی ظهور پیدا کرد که خود آن طرف هیچ وقت فکر نمی‌کرد کارش به اینجا برسد! گاهی یک رفتارهایی از یک کسانی که دیگران که آن‌ها را از دورادور تماشا می‌کنند، این‌ها را مجسمه عقل می‌بینند، اما گاهی یک رفتارهایی از این‌ها سر می‌زند که از اثر حماقت باید اسم روی آن گذاشت. اصلاً هیچ توجیه عقلانی ندارد، روی هیچ منطقی نیست، یک چیزی و یک هوسی دارد، یک آدم ریشه‌ای پیدا می‌کند و کارش به یک جایی می‌رسد و از سر لجاجت و یک سری چیزهای دیگر، یک کارهایی انجام می‌دهد که اصلاً هیچ منطقی این را تأیید نمی‌کند؛ ولی شد و داریم می‌بینیم.

البته عکسش هم هست. کسانی هم هستند که یک دورانی زندگی نامنظمی داشتند، شکل صحیحی نداشته، رفتار درستی نبوده، بعد تنبهی پیدا می‌کنند، برمی‌گردند، اصلاح می‌کنند، کارهایی می‌کنند که باز خودشان چه‌بسا باور نمی‌کردند یک روزی این کارها را بکنند. هم در تاریخ گذشته، تاریخ ما نمونه‌هایی زیاد داریم. حالا نمونه اخیر که گفتند مثلاً جناب حر. عکسش هم بوده‌اند.

یک داستانی را من خیلی جوان که بودم، شاید هم بچه بودم، شنیده‌ام و تاریخش را یادم نیست اما معروف است. حالا اگر یک وقتی وقت کردم یا دوستان دیگری فرصت کردند، سفارش می‌کنم بگردند تاریخچه‌اش را پیدا کنند که ابن‌ملجم اهل یمن بود. وقتی خدمت حضرت امیر آمد به حضرت خیلی اظهار علاقه می‌کرد و حضرت اشاره‌ای فرمودند که بترس از این‌که روزی با من دربیفتی یا اقدام به قتل من کنی! جوانی بود و خیلی هم اظهار علاقه می‌کرد که من عاشق شما هستم! حالا برحسب آن که من شنیده‌ام، حالا عرض کردم که این را دقیقاً تأیید نمی‌کنم، نقلی است، شاید درست باشد، شاید هم ضعیف باشد اما اگر راست باشد، از چیزهای عبرت‌آموز است. گفت اگر این‌گونه است من را بکشید! حضرت فرمودند من قصاص قبل از جنایت نمی‌کنم، برو بترس از این‌که مرتکب چنین جرمی بشوی! با این که به او گفته بودند، شد. آدمیزاد است.

عرض کردم از تدبیرهای الهی که هیچ استثنا ندارد، یکی مسئله امتحان است. ما وقتی غافل می‌شویم خیلی چیزها برای ما مجهول است و خیلی جاها در دلمان می‌گوییم که چرا این‌گونه شد؟! چرا فلان جا خدا کمک نکرد؟! چرا فلان جا فلان بلا را نازل کرد؟! آخر مگر خدا رحم ندارد؟! مگر خدا... اما غافلیم از این‌که سرّ قضیه این است که اصلاً این عالم برای امتحان است. نباید انتظار داشته باشیم که همه‌اش خوشی باشد: وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً.[7] باید هم خوشی باشد و هم ناخوشی تا آزمایش بشوید.

سنت دوم الهی؛ شکر نعمت و افزایش برکات

دومین سنتی که خدا دارد و هیچ استثنا ندارد این است که وقتی خدا به مردمی نعمتی می‌دهد، اگر قدرش را بدانند آن نعمت را زیاد می‌کند: وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ.[8] حالا ازنظر ادبی خیلی تعبیر محکمی است. خب می‌توانست بفرماید «أخبر»، «أنبأ»، «أعلم»؛ آخرش هم «آذَن»؛ اما هیچ‌کدام از این تعبیرات را انتخاب نکرد و فرمود «تَأَذَّنَ». «تَأَذَّنَ» از همان ماده اذان است، منتها باب تفعل تشدید می‌کند؛ یک اعلام محکم، شدید، قوی، اعلام به همه عالم. لَئِنْ شَكَرْتُمْ باز با «لام» می‌فرماید. ادبا می‌گویند لام قسم است برای تأکید مطلب؛ یعنی اگر شکر بکنیم حتماً لَأَزِيدَنَّكُمْ؛ و بعدش هم وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ؛ اما اگر کفران کنید منتظر عذاب باشید.

مسئولیت سنگین صاحبان مناصب و نخبگان

با توجه به این دو نکته، چیزهایی که بیشتر به ما مربوط می‌شود به عنوان یک ارگان‌هایی در جامعه - برحسب همان تشبیه عرض می‌کنم- که تأثیر بیشتری در سرنوشت جامعه داریم؛ ارگان‌هایی هستند که کشاورزی می‌کنند، مؤثر هستند، نان مردم را تهیه می‌کنند اما در سعادت و شقاوت مردم چندان اثری ندارند. عطار و بقال و خیاط و کاسب‌های دیگر هم، همه آن‌ها در اجتماع مؤثر هستند؛ اما آن کسانی که به پست‌های حساسی متعهد می‌شوند و متصدی می‌شوند، آن‌ها گاهی کارهای کوچکشان می‌تواند تأثیرات خیلی عظیمی در جامعه داشته باشد. با توجه به مسئله امتحان خیلی باید حواسشان جمع باشد. به همان اندازه که رفتار، مؤثرتر است، پست حساس‌تر است، تکلیف سنگین‌تر است، خطر بیشتر است، مسئولیتش هم بیشتر است. کوچک‌ترین غفلتی که آدم بکند، یا خدای‌نکرده بعضی احساسات و عواطفشان منشأ یک رفتار خاصی بشود، دوستی و دشمنی‌ها موجب یک رفتاری بشود، این‌ها بسیار خطرناک است. به اندازه تأثیری که در جامعه دارد، در تعداد افرادی که در زمان حال هستند و تا روز قیامت از آن اثر می‌پذیرند، مسئول هستند. اگر خیر باشد در ثواب‌هایش شریک هستند و اگر شر باشد در گناهان و عقوبتش.

آثار ماندگار خدمت و خیانت در جامعه

ما از انبیا و اولیا گذشته که مقاماتشان را عقل‌مان نمی‌رسد، من در بین انسان‌های عادی که می‌شناسم کسی را سراغ ندارم که ثوابش به اندازه امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه باشد. خب می‌گویید امام یک عالم و یک مجتهد بود و بعد هم رهبر و چند سال زندگی کرد و رفت. امام کارهایی انجام داد که تا روز قیامت میلیاردها انسان کار خوبی که انجام می‌دهند، بخشی از ثوابش در نامه عمل ایشان نوشته می‌شود.

در این مملکت، هر کس در این نظام به خاطر این نظام اسلامی کار خیری می‌کند یعنی در اثر برقراری این نظام، موفق می‌شود که کار خوبی انجام بدهد، یک سهمی از ثوابش در نامه امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه نوشته می‌شود. حالا یک کمی فراتر بروید، این بیداری اسلامی که در کشورهای شمال آفریقا رخ داده، برکاتی که بر آن مترتب شود، هیچ بعید ندانید که در مقابل هر یک فردش، ثوابی در نامه عمل امام نوشته می‌شود. اگر حرکت امام نبود، این بیداری‌ها پیدا نمی‌شد و این حرکت‌ها تحقق پیدا نمی‌کرد.

گاهی یک نفر انسان در یک مدت کوتاهی می‌تواند کاری انجام بدهد که اگر هزاران سال، میلیون‌ها انسان کار بکنند یک سهمی از آن ثواب در نامه آن فرد نوشته شود. البته خدا از اجر آن کننده‌اش کم نمی‌گذارد و مشابه آن را برای این هم در نظر می‌گیرد. خودش هم می‌فرماید که ما از اعمال آن‌ها کم نمی‌گذاریم اما آن‌ها که کمک کردند به خیر، وسیله خیر شدند، هدایت کردند، ارشاد کردند، سنتش را گذاشتند، اقدامش را کردند، آن‌ها هم ثوابی خواهند داشت.

من هر چه فکر می‌کنم مغزم بیشتر از این نمی‌کشد که کسی مثل امام این همه ثواب تا روز قیامت در نامه اعمالش نوشته می‌شود، این چه نامه عملی خواهد بود؛ و کسانی که باعث این می‌شوند که این نظام ضربه بخورد، هر ضربه‌ای که بخورد نسبت به هر فردی، یک گناهی در نامه اعمال آن‌هاست! خدا این بستر را فراهم کرد، شهدا این فداکاری‌ها را کردند، این زمینه‌ها را فراهم کردند تا همه مردم به طرف خدا بروند و احکام اسلام اجرا شود. هر کارشکنی‌ای که در گوشه‌ای بشود برای این‌که یک حکم اسلامی اجرا نشود، یک حقی تضییع شود، از هر کس باشد، در هر لباسی، در هر مقامی، اگر کمک کند به این‌که آن پیشرفت مطلوب حاصل نشود یا ضدش حاصل شود، در نامه اعمالش گناه آن نوشته می‌شود؛ تو نگذاشتی! اگر این کار را تو نکرده بودی نظام بهتر پیشرفت می‌کرد، مردم بهتر می‌شدند، احکام اسلام بیشتر اجرا می‌شد! حالا به خاطر این‌که به صندلی چسبیده بود، به خاطر خویش و قوم‌ها، برای این‌که به نان و نوایی برسند، گاهی هم سر هوس‌های هیچ و شیطانی و لجاجت، مانع پیشرفت خیر و انجام کارهای خیر می‌شود، گناهش در اعمالش است. چه قدر؟! تا روز قیامت هر چه برای این مترتب می‌شود!

یک کشاورز این چیزها را دیگر ندارد؛ گندمی عمل می‌آورد، خودش می‌خورد، یک کمی هم به مردم می‌فروشد، نیت خیری هم دارد، زکاتش را هم می‌دهد، ثوابش هم تمام شد، دیگر پرونده‌اش بسته شد؛ اما نخبگان و برجستگان جامعه، پرونده‌شان تا روز قیامت باز است؛ یا بر ثواب‌ها دائماً افزوده می‌شود یا بر گناهان.

این است که کسانی که حالا به تقدیر الهی - حالا هم چیزی هم دست ما نیست - خیلی مسئولیت‌هایی که گردن آدم می‌افتد، این‌گونه نیست که خیلی آگاهانه سراغشان رفته و این‌ها را کسب کرده باشد. دیگر شرایط پیش آمده، آدم در یک موقعیتی قرار گرفته، همه چیز تحت اختیار خود آدم هم نیست اما حالا که این موقعیت برای کسی پیدا شد، باید خیلی حواسش جمع باشد. گاهی هم آش کشک خاله است، نمی‌شود پس داد، نمی‌شود استعفا کرد. استعفا کردن از بعضی از پست‌ها هم مثل فرار از جنگ می‌ماند. آدم خیال می‌کند وقتی استعفا داد خیالش دیگر راحت می‌شود و دیگر وظیفه‌ای ندارد. خب باید حساب کند که اگر من استعفا بدهم چه می‌شود؟! آن وقت چه کسی می‌آید و چه کار می‌کند؟! من دارم زمینه را فراهم می‌کنم برای یک خرابی؛ من مسئولیت دارم.

این راجع به سنت اول که مواظب باشیم ما امتحانات‌مان با دیگران خیلی فرق دارد؛ هر کسی که پست حساسی در جامعه دارد. سلول‌های عصبی با سلول‌های ناخن پا فرق دارد. همه از یک سلول به وجود آمده است. حالا این چیز علمی روزبه‌روز دارد پیشرفت می‌کند و سلول‌های مادر را دارند برای ترمیم استفاده می‌کنند. همه سلول‌های دیگر از همان سلول‌ها به وجود آمدند، اما وقتی سلول ناخن شد، دیگر به درد سلول عصبی نمی‌خورد. مغز یک سلولی دارد، این یک سلول دیگر است. این حساسیت‌هایی که در مسئولیت‌های اجتماعی هست، باید لوازمش را آدم ملتزم باشد و حواسش را خیلی جمع کند.

ضرورت توسل و بهره‌گیری از امداد الهی

آخرش هم صاف‌وپوست‌کنده بگویم، جز با توسل و گدایی در خانه اهل‌بیت، آدم موفق نخواهد شد که بارش را به منزل برساند. تا کمکش نکنند کار پیش نمی‌رود؛ و لذا کسانی که پست‌های حساسی داشته‌اند و فهمیده‌اند که چه کار کنند، می‌بینید در زندگی‌شان آن اندازه‌هایی که شناخته‌شده است و خبردار می‌شویم دست گدایی‌شان بیشتر دراز است و توسل‌شان بیشتر است. خب من و شما - شاید شما خیلی خبر داشته باشید، ما نداشته باشیم - بسیاری از اوقات نیمه‌شب، ساعت یک و دو بعد از نصف شب، مقام معظم رهبری به جمکران می‌آیند، هیچ کس هم خبر ندارد و تا صبح گریه و ناله دارند. صبح‌ها هم بلند می‌شوند و سر کارشان می‌روند. ایشان می‌دانند که اینجا چه خبر است، چه چیزهایی گیر می‌آید و تا اینجا نیاید بارش بسته نمی‌شود، از پس مشکلات برنمی‌آید و باید اینجا کمک کنند. یا به مشهد، به زیارت امام رضاسلام‌الله‌علیه مشرف می‌شوند و کسی هم خبردار نمی‌شود.

همه بزرگان، هر پست مهم‌تری داشتند، آن‌ها که معرفت داشتند می‌دانستند هیچ چاره‌ای نیست جز این‌که اینجا بیشتر گدایی کنند، کمک بگیرند، شارژ شوند. مثل یک دستگاهی که تا شارژ نشود دیگر کار نمی‌کند. باید این‌ها شارژ بشوند تا بتوانند کارشان را انجام بدهند. ما هم باید به اندازه ظرفیت خودمان یاد بگیریم.

رهبری؛ بزرگ‌ترین نعمت جامعه اسلامی

مسئله دوم مسئله شکر بود. بنده در حد فهم خودم نعمت‌هایی که خداوند متعال در این دوران پیروزی انقلاب به ما داده، نظیرش را جز از ناحیه انبیا و ائمه معصومین در هیچ زمانی در هیچ جایی سراغ نداریم و بالاتر از همه نعمت‌هایی که من دارم – بینی و بین الله- آنچه می‌شناسم این است که در این زمان، نعمتی بالاتر از وجود مقدس رهبر معظم انقلاب برای جامعه اسلامی وجود ندارد.

اینکه خداوند متعال چقدر به این مرد برکت داده، خدا می‌داند، من نمی‌توانم حسابش را بکنم. خیلی هم از مسائل بیگانه نیستم اما چون بیگانه نیستم می‌فهمم خدا چقدر برکت در وجود این مرد قرار داده است و اگر خدای‌نکرده یک گوشه‌اش ساییده شود، هیچ‌چیز جایش را نمی‌گیرد، مگر خدا ذخیره‌ای داشته باشد که به موقع خودش ظاهر شود؛ اما آن که من می‌شناسم کسی که بتواند بخشی از کارهای ایشان را جبران کند نمی‌شناسم؛ یک شخصیتی که بتواند یک‌دهم کار ایشان را انجام بدهد من در این کشور سراغ ندارم. البته این برکات هم به‌تدریج در ایشان رشد کرده است. در طول این سی و چند سال بعد از انقلاب و خب ده، پانزده سال قبل از انقلاب در دوران مبارزات، به‌تدریج این نهال به بار نشسته اما حالا به جایی نشسته که نظیری نمی‌توانیم برای آن معرفی کنیم.

خب اگر آیه‌ای داریم که لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ، بالاتر از این نعمت چه می‌شناسیم که باید شکرش را به جا بیاوریم؟! اگر من و شما و امثال ما که از این نعمت داریم بهره‌مند می‌شویم، قدر این نعمت را بدانیم، برای خدا کاری ندارد که چند برابر برکات این نعمت را ازنظر زمان و کیفیت و کمیت افزایش بدهد، طول عمر بدهد، برکاتش را بیشتر کند، کیفیتش را افزایش بدهد، برای خدا کاری ندارد؛ اما اگر کفران کنیم؛ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ.

متأسفانه در بین ما کسانی هستند که البته خیلی کم هستند، درصدشان خیلی کم است اما هستند، قدر مطلقش کم نیست که قدر این نعمت را نمی‌دانند. وقتی قدرش را ندانستند، طبعاً شکرش را هم به جا نمی‌آورند. آن وقت آن‌ها مستحق محرومیت می‌شوند. ما باید دعا کنیم اولاً خدا معرفت‌مان را بیشتر کند، توفیق بدهد که بیشتر قدر این نعمت را بدانیم، توفیقمان بدهد که شکر این نعمت را به جا بیاوریم؛ حالا نه‌تنها این نعمت، این یکی از این نعمت‌هاست اما در بین آن‌ها که ما می‌شناسیم این برترینش است و همین‌طور سایر نعمت‌هایی که خداوند متعال در اختیار ما گذاشته است، از نعمت‌های مادی و معنوی، پیشرفت‌های علمی، برجستگی‌هایی که ما در روابط بین‌الملل روزبه‌روز داریم پیدا می‌کنیم، عزتی که جامعه اسلامی ما پیدا کرده، بعد از آن خواری‌ها و ذلت‌ها که ما را حیاط‌خلوت آمریکا حساب می‌کردند، ژاندارم آمریکا در منطقه حساب می‌کردند - البته بود، نه‌تنها حساب می‌کردند- از آن ذلت نجات پیدا کردیم که امروز در معادلات بین‌المللی باید روی ما حساب جدی بکنند. همه این‌ها نعمت‌های عظیم الهی است. آن وقت آدم این‌ها را فراموش کند و دنبال یک ضعف‌های ناچیزی که گوشه و کنار دیده می‌شود و بعضی‌هایش اصلاً لازمه این زندگی دنیاست و بعضی‌هایش هم برای افرادی است که روی غفلتی یا روی جهالتی یک کارهای نادرستی انجام می‌دهند که ان‌شاءالله ما خودمان از آن‌ها نباشیم و آدم چشم بدوزد که فلان جا فلان نقطه سیاهی وجود دارد، یک دریا نور را نمی‌بیند. آدم یک نقطه سیاه را یک جا نگاه می‌کند، روی آن دست می‌گذارد که پس چرا اینجا این‌گونه است؟! این‌ها ناشکری است.

رمز سربلندی در امتحانات الهی

حاصل عرایضم این که ما برای این‌که در مقابل امتحانات خدا سرفراز باشیم هیچ چاره‌ای نداریم جز این‌که از خود خدا و از اولیای خدا کمک بخواهیم. کسی جز از این راه موفق نمی‌شود. هر چه هست از برکت عنایت وجود مقدس ولی عصرعجل‌‌الله‌‌فرجه‌‌الشریف و سایر وابستگان به اهل‌بیت است ازجمله ولی‌نعمت ما حضرت معصومه‌سلام‌الله‌علیها.

دوم برای این‌که این نعمت‌ها ادامه پیدا کند، بلکه افزایش پیدا کند، باید شکرگزار باشیم، قدرشناس باشیم، هم خودمان توجه داشته باشیم، هم به دیگران یادآوری کنیم، هم در عمل سعی کنیم ما هم در حدی که می‌توانیم برای بقای این نعمت‌ها و استفاده صحیح از این نعمت‌ها کمک کنیم.

وَفَّقَنَا اللَّهُ وَإِيَّاكُمْ، إِنْ‌شَاءَ‌اللَّه

وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ


[1]. طه، 50.

[2]. بقره، 30.

[3]. همان، 31.

[4]. کهف، 29.

[5]. رحمن، 29.

[6]. ملک، 2.

[7]. انبیا، 35.

 

پرونده ویژه: