تحلیلی قرآنی از عوامل وفاداری و بی‌وفایی در حادثه کربلا

شب نهم محرم 1422، حسينیه شهداء قم
تاریخ: 
سه شنبه, 14 فروردين, 1380

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِی‌الْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقديم به روح ملكوتى امام راحل و شهداى والامقام اسلام صلواتى اهدا بفرماييد.

السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ وَعَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ، عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعاً سَلامُ اللّٰهِ أَبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللّٰهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيارَتِكُمْ، السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ، وَعَلَىٰ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَىٰ أَوْلادِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَىٰ أَصْحابِ الْحُسَيْنِ.

ایام عزاداری سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه؛ فرصت ویژه برای تقرب به خداوند متعال

در این ایام مبارک که به یاد سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه مبارک شده، درهای بهشت به روی مردم گشوده شده تا هر گروهی، از یکی از این درها وارد بهشت شوند و به شفاعت سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه وارد جنّت و رضوان الهی گردند. اینکه گفتم درهای بهشت به خاطر این است که هر گروهی از طریق خاصی به سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه اظهار ارادت می‌کنند و وظیفه ارادت خودشان را ابراز می‌نمایند.

وظیفه اهل‌قلم و اهل اندیشه در پاسداری از فرهنگ عاشورا

بحمدالله تمام مردم این توفیق را دارند که در این ایام در مجالس عزاداری، مراسم سینه‌زنی و سایر آداب تعزیت و تسلیت شرکت کنند و علاقه و عشق خودشان را به خاندان پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله و مخصوصاً سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه ابراز کنند؛ چیزی که باعث تقویت ایمان و تقربشان به خداوند متعال می‌شود و درنهایت باعث بقای اسلام و مكتب حق تشیع می‌گردد. برخی دیگر با برگزاری مجالس اطعام و شیوه‌های دیگر علاقه خودشان را ابراز می‌کنند. برخی دیگر از راه هنر، شعر، تعزیه و چیزهای دیگر؛ یعنی هرکس متاعی دارد باید در این ایام در پیشگاه سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه عرضه کند و از نعمتی که خدا به او داده استفاده نماید برای این که این چراغ الهی را روشن نگه دارد.

امثال ما هم اگر هنر مرثیه‌خوانی، شعر سرودن یا برپا کردن مجالس عزاداری نداریم، شاید این وظیفه را داشته باشیم که با روشن کردن زوایای این داستان بی‌نظیر تاریخی، کمکی به افزایش بصیرت و معرفت علاقه‌مندان به سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه بشویم و کمکی انجام دهیم تا در این راه، نام خودمان را در زمره ارادتمندان به سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه ثبت کنیم. امیدواریم که خداوند متعال به برکت خون سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه هرکس که در این ایام از این خانواده دم می‌زند را از کَرَم خودش آنچه در خور کَرَم خود پروردگار است به آن‌ها عطا فرماید و ما را هم در زمره جاروکشان و خدمتگزاران عزاداران سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه محسوب کند. حقیقتاً اگر ما به عنوان خدمتگزار عزاداران محسوب شویم و ما را بپذیرد کلاهمان را به عرش می‌اندازیم. به‌هرحال به امیدی در این مجالس شرکت می‌کنیم و کالایی عرضه می‌نماییم تا چه در نظر افتد.

پرسش بنیادین درباره واقعه کربلا

مطلبی که به نظرم آمد در این محفل شریف که انتساب به شهدای عزیز دارد مطرح کنم مطلبی است که شاید با مثل این شب‌هایی که مردم آمادگی بیشتری برای عزاداری دارند متناسب نباشد، بلکه شرایط عادی برای طرح این‌گونه مباحث مناسب‌تر باشد اما به‌هرحال آنچه در انبان ماست از همین قبیل است، ما را ببخشید اگر مطالب متناسب‌تری نداریم که در این جلسه‌ها عرضه کنیم.

همان‌گونه که در ذهن شریف عزیزان هست، سال گذشته نیز ما سؤالاتی درباره بعضی از نکته‌های مبهم در اطراف تاریخ سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه مطرح کردیم و سعی کردیم در حد توان و فهم خودمان و در حد ظرفیت مجلس پاسخ‌هایی عرضه کنیم. یکی از سؤالاتی که هر نوجوان و جوانی که با داستان کربلا آشنا می‌شود ممکن است به ذهنش بیاید این است که ما در این داستان با یک گروه ممتازی از انسان‌ها مواجه می‌شویم که ازلحاظ شرف، ازلحاظ اوج انسانیت، ازلحاظ کمال شجاعت و شهامت، ازلحاظ ایثار و فداکاری و ازخودگذشتگی و ده‌ها کمال دیگر که هر کدامشان می‌تواند برای یک انسانی مایه افتخار بزرگی باشد نمونه‌شان را در تاریخ، کمتر می‌توانیم پیدا کنیم. مجموعه این کمالات بی‌نظیر را در گروهی می‌یابیم که محور آن‌ها شخصیت بی‌نظیری مثل سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه هست. اطراف او نیز برادران، فرزندان، یاران، حواریون و دوستان خاص ایشان.

جاذبه جهانی شخصیت امام حسین‌علیه‌‌السلام

وقتی آدم داستان این‌ها را می‌شنود بی‌اختیار به آن‌ها عشق می‌ورزد. حتی اگر هنوز به اسلام ایمان نیاورده باشد اما همین صفات برجسته این شخصیت‌ها را وقتی می‌شنود دلباخته آن شخصیت می‌شود. کم نیستند از مردمانی از سایر مذاهب و ادیان دیگر که به سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه عشق می‌ورزند. اقلیت‌های مذهبی در داخل کشور خود ما هستند که ما از نزدیک با آن‌ها معاشرت داشته‌ایم و نسبت به شخصیت سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه عاشقانه برخورد می‌کردند.

ما در شهر خودمان اقلیت زرتشتی زیاد داریم. همسایه‌های زرتشتی و دوستانی داشتیم که در این ایام واقعاً عزادار بودند و نام سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه را که می‌بردند آثار تأثر از آن‌ها ظاهر بود و داستان‌هایی از اظهار علاقه‌ای که زرتشتی‌ها نسبت به سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه می‌کنند داشتند که فرصت اشاره‌ای به آن نیست. حتی بت‌پرستان در هندوستان نسبت به شخصیت ابا‌عبدالله عشق می‌ورزند و در ایام عاشورا و تاسوعا عزاداری می‌کنند. اشخاص موثقی نقل کرده‌اند که در بسیاری از شهرهای هندوستان در شب تاسوعا و عاشورا آتش روشن می‌کنند و هندوهای بت‌پرست به یاد سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه پابرهنه وارد آتش می‌شوند. آن‌ها این‌گونه انسان‌هایی هستند که حتی کفاری که اعتقادی به اسلام و حتی اعتقادی به اصل دین هم ندارند نسبت به این‌ها عشق می‌ورزند؛ یعنی وجدان انسانی اقتضا می‌کند که در مقابل این شخصیت‌های عظیم خضوع کنند، در دلشان احساس احترام کنند و در مقابل عظمت آن‌ها سر فرود بیاورند.

معمای سقوط انسان

در کنارشان یک عده‌ای را می‌بینیم درست نقطه مقابل آن‌ها که به‌زحمت می‌شود در طول تاریخ بشریت اشخاصی به این پلیدی، به این قساوت، به این نامردمی و به این سبعیت و درندگی پیدا کرد. یک سؤال مطرح می‌شود که چطور می‌شود بعضی آدمیزادها این‌قدر خوب می‌شوند و بعضی‌ها این‌قدر پلید؟! این سؤال در ذهن همه می‌آید.

اشخاصی در صدد برآمده‌اند که در مقابل این سؤال، نه‌تنها سؤالی که درباره داستان کربلا مطرح شده است، نظایر آن در طول تاریخ و حتی در زمان معاصر، بحث‌های علمی مطرح کنند که چطور می‌شود آدم‌هایی به این سمت‌وسو حرکت می‌کنند و این‌قدر صفات انسانی بارز در آن‌ها ظهور پیدا می‌کند و کسانی در آن طرف این‌قدر سقوط می‌کنند؟! علتش چیست؟! و همین‌طور به عنوان یک پدیده اجتماعی، داستان کربلا تنها یک مسئله شخصی راجع به چند نفر نیست؛ به‌هرحال یک پدیده اجتماعی است که در تاریخ آن روز اثر گذاشت و هنوز بعد از قریب به هزار و چهارصد سال دارد در جامعه اثر می‌گذارد. این پدیده عظیم اجتماعی را ازنظر جامعه‌شناسی چگونه باید تحلیل کرد؟! به عنوان یک حرکت گروهی و یک جریان تاریخی، چگونه این جریان شکل می‌گیرد، این برخورد با گروه‌های مخالف تحقق پیدا می‌کند و در زندگی اجتماعی چه آثاری می‌بخشد؟!

بحث درباره اشخاص که چگونه شخصی در معنویات و کمالات انسانی این‌چنین تعالی پیدا می‌کند، ترقی می‌کند و اوج می‌گیرد و از طرف دیگر کسانی سقوط می‌کنند این مربوط به علم روانشناسی است؛ خصوصیات روانی افراد بررسی می‌شود که چگونه این شخصیت با این ویژگی‌ها شکل می‌گیرد؟ عواملی که این شخصیت‌های خاص را با این ویژگی‌ها می‌سازد چیست؟ و متقابلاً عواملی که موجب پیدایش شخصیت‌های پلیدی مثل بنی‌امیه می‌شود چه عواملی موجب این‌ها می‌شود؟

تبیین روان‌شناسان از عوامل شکل‌گیری شخصیت

ما نمی‌خواهیم اینجا یک بحث روانشناسی مطرح کنیم و درس بدهیم. یک جواب سربسته و کلی از طرف روانشناسان نسبت به این سؤالات می‌شود داد، یک جوابی که به‌اصطلاح نرخ شاه‌عباسی دارد، نسبت به همه مسائل مربوط به شخصیت انسان این جواب کلی را می‌دهند و آن اینکه می‌گویند دو دسته عوامل هست که در شکل گرفتن شخصیت انسان مؤثر است؛

الف) عوامل وراثتی

یک دسته عوامل به عوامل وراثت و عوامل ژنتیک برمی‌گردد یعنی یک خصوصیاتی است که فرزندان از پدران به ارث می‌برند. وقتی پدرانی دارای صفات رذیله‌ای باشند، کم‌یابیش به فرزندانشان هم سرایت می‌کند و به ارث می‌برند. حالا شما وقتی تیره بنی‌امیه را ملاحظه کنید، یزید پدرش معاویه بود و معاویه پدرش ابوسفیان. این‌ها یک تیره‌ای بودند که همه‌شان فاسد بودند. در مقابل، وقتی امام حسین‌علیه‌‌السلام را می‌بینید، امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه و پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله و اجدادشان مردم شایسته‌ای بوده‌اند. پس معلوم می‌شود عامل وراثت در شکل‌گیری شخصیت این‌ها مؤثر بوده است. این یک بخش از عواملی است که در شکل‌گیری شخصیت‌ها مؤثر است.

ب) عوامل محیطی

یک دسته دیگر از عوامل هم هست که اسم آن‌ها را به‌طورکلی عوامل محیط می‌گذارند؛ یعنی چیزهایی که در اثر تربیت و یادگیری برای آدم پیدا می‌شود، اقتضای وراثت نیست، به ارث نبرده‌اند اما شرایط محیط، از شرایط خانواده گرفته تا مدرسه تا محیط بزرگ، گروه‌های سنی مختلف، قشرهای اجتماعی، طبقات اجتماعی، به‌هرحال این‌هاست که در شکل‌گیری شخصیت افراد مؤثر هستند. هر فردی وقتی انتساب به یک گروهی داشته باشد، خواص و صفات آن گروه کم‌یابیش به او اثر می‌گذارد.

حاصل جواب روانشناسان این است که شخصیت هر فردی، معلول عوامل ارثی و عوامل محیطی است؛ پس اگر می‌خواهید ببینید چرا کسانی مثل یاران سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه این‌قدر پاک و برجسته شده‌اند، یکی از عللش را باید از پدرشان سراغ بگیرید که این‌ها آدم‌های خوب و پاکی بوده‌اند، یکی هم محیطی که آن‌ها تربیت شده‌اند محیط پاکی بوده و باعث این شده که این صفات خوب را واجد شوند. برعکس آن هم در مخالفین.

نقد نظریه وراثت و محیط

این جواب کلی است که روانشناسان درباره پیدایش شخصیت می‌دهند. یک اشکال کلی هم بر این جواب وارد هست. حالا ما نمی‌خواهیم بحث‌های علمی مطرح کنیم و نقد کنیم اما یک اشکال کلی هم به ذهنشان می‌رسد و آن این که گاهی می‌بینیم در یک خانواده، در یک شرایط واحد ارثی و محیطی، دو جور شخصیت پیدا می‌شود. ما حتی در فرزندان پیغمبران و در فرزندان امامان افرادی داشته‌ایم که افراد ناجوری بوده‌اند. فرزند نوح دیگر در تاریخ و ادبیات مثال است. در فرزندان ائمه ما، جعفر کذاب برادر و عموی امام است اما آدم عوضی‌ای است. این از یک طرف؛ پس معلوم می‌شود این عوامل ارثی و محیطی کلیت ندارد و یک چیز دیگر هم ممکن است اینجاها دخالت داشته باشد.

تحول‌های ناگهانی و نقش اختیار

از طرف دیگر می‌بینیم گاهی یک فردی است دارای یک شخصیتی که این شخصیت کم‌کم نضج گرفته، شکل گرفته، پخته شده، ثبات پیدا کرده است و چهل، پنجاه سال با همان عوامل ارثی و محیطی رشد کرده و یک شخصیت خاصی پیدا کرده است، حالا یا مطلوب یا نامطلوب. می‌بینید بعد از پنجاه سال دفعتاً در یک شرایط محدودی تغییر شخصیت می‌دهد. آدمی که پنجاه سال در یک مسیر غلطی رفته و اگر در همان راه مثلاً از دنیا رفته بود ما در تاریخ، او را از آدم‌های پلید حساب می‌کردیم اما می‌بینید یک حادثه‌ای پیش آمده و اصلاً به‌کلی عوض شده است.

در داستان کربلا جریان حُر را همه می‌دانید؛ او اول کسی بود که راه را بر سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه بست، بعد هم آمد در پیشگاه ابا‌عبدالله توبه کرد و از احرار و آزادگان واقعی شد و به مقامی رسید که امامان و اولیای خدا هم به زیارت او می‌روند و به او احترام می‌گذارند. اگر شخصیت انسان، تنها معلول عوامل ارثی و محیطی است، چطور دفعتاً در ظرف چند روز شخصیت عوض می‌شود؟! در همین داستان کربلا از این چیزها نمونه‌های مختلف داریم. زُهیر بن قین یک شخصیتی است که معروف بود ایشان از علاقه‌مندان به جناب عثمان بود و معروف بود که این شخصی عثمانی است. در سفری که سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه از مکه به طرف کربلا می‌آیند، در بین راه زهیر به خیمه‌هایشان نزدیک می‌شود و سراغ او می‌فرستند و به‌هرحال با پیغام و بعد هم گفتگو، زهیر برمی‌گردد و حسینی می‌شود و یکی از سرداران بزرگ عاشورا شد. آدمی که حالا من سنش را درست یادم نیست که چقدر بوده اما عمری را در یک مسیر دیگری گذرانده است، در ظرف چند لحظه گفتگو با سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه مسیرش عوض می‌شود.

اگر بگوییم همیشه یک چنین رازی در کلام سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه بوده که افراد را عوض می‌کرده، می‌بینیم این‌گونه هم نیست. به‌عنوان‌مثال عبیدالله بن حر جعفی؛ سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه با او ملاقات می‌کنند، او را دعوت می‌کنند، نصیحتش می‌کنند اما او می‌گوید: «من اسب و شمشیرم را در اختیار تو می‌گذارم ولی دلم نمی‌خواهد در این جریان شرکت کنم!» اگر کلام امام حسین‌علیه‌‌السلام آن‌چنان تکویناً اثر می‌کند که افراد را تغییر می‌دهد، خب چرا عبیدالله را تغییر نداد؟! معلوم می‌شود که تنها مسئله وراثت و محیط آن‌گونه نیست که کاملاً صد در صد مؤثر باشد تا شخصیت اشخاص را بشود بر اساس عوامل ارثی و محیطی پیش‌بینی کرد که چون پدرانش چنین بوده‌اند و چون محیطش چنان بوده، این حتماً خوب خواهد شد یا حتماً بد خواهد شد؛ استثنا دارد و استثنای آن هم کم نیست. این از یک طرف. ازلحاظ تجربی این اشکال بر این مبنای روانشناسان مطرح می‌شود که نمی‌شود گفت تنها عاملی که تعیین‌کننده شخصیت افراد است و سرنوشت آن‌ها را می‌سازد عامل ارثی است و عامل محیطی؛ یک چیز دیگری هم اینجا دخالت دارد.

خطر جبرگرایی

از طرف دیگر اگر ما واقعاً تأثیر وراثت و محیط را یک تأثیر صد در صد بدانیم، به نوعی جبرگرایی باید قائل شویم؛ یعنی هر آدمی وقتی متولد می‌شود، از پدرانش یک چیزهایی ارث برده، یک چیزهایی هم از محیط می‌آموزد. نوزادی که در یک خانواده‌ای متولد می‌شود، خودش محیط خودش را نمی‌سازد؛ یک محیط ساخته‌ای هست، پدر و مادری هستند که یک محیط خانوادگی را ساخته‌اند که این طفل در آن محیط متولد می‌شود و از آن محیطی اثر می‌پذیرد که در اختیار او نیست. عوامل وراثتی در اختیار او نیست، عوامل محیط هم که در اختیار او نیست، به‌خصوص محیط خانواده. بعد وارد محیط مدرسه می‌شود. آنجا معلم و مدیر و ناظم مدرسه را آدم می‌تواند خودش بسازد یا انتخاب کند؟ بالاخره یک شرایطی هست. محیط اجتماعی بزرگ که دیگر کاملاً معلوم است که در اختیار آدم نیست. آدم در هر جامعه‌ای که متولد شود، به‌هرحال آن جامعه بزرگ می‌تواند آثاری بر او بگذارد. پس یک مجموعه عوامل غیراختیاری، شخصیت انسان را می‌سازد؛ یا عوامل ارثی است یا عوامل محیطی؛ پس انسان درواقع مجبور است و آنچه مقتضای عوامل ارثی و محیطی است، برآیند این عوامل، شخصیت هر فرد می‌شود؛ پس دیگر جای این همه نکوهش و مذمت نسبت به افراد منحرف وجود ندارد که چرا این شخص این همه منحرف شده است؟! خب یا پدرانش بد بوده‌اند یا محیطش خراب بوده است. آن یکی چرا این‌قدر خوب شده است؟! خب پدرانش خوب بوده‌اند، محیط خوبی هم داشته، خوب شده است. دیگر خیلی جای تمجید و تحسین برای خوبان و مذمت و نکوهش برای بدان نمی‌ماند.

اتفاقاً همین طرز تفکر که یک گرایش جبرگرایانه هست، امروز در بسیاری از کشورهای مغرب وجود دارد و می‌شود گفت اصلاً گرایش مسلط است و یکی از عواملی که در مغرب زمین، فرهنگ تساهل و تسامح حاکم است، می‌تواند همین مطلب باشد؛ یعنی افراد چنین تصور می‌کنند که هر کس خوب است، یک عوامل غیراختیاری او را خوب ساخته است که یا عوامل ارثی بوده یا عوامل محیطی. هر کس هم که بد است، خب اجتماعش خراب و فاسد بوده یا عوامل ارثی غیراختیاری در او اثر کرده است و لذا خیلی نباید او را مذمت کرد و دیگر باید با او ساخت، باید به همدیگر احترام بگذاریم، برخوردی با تولرانس داشته باشیم، برخوردی با تحمل داشته باشیم، خشونت به خرج ندهیم، افراد را مذمت نکنیم، بالاخره شرایط افراد را این‌گونه ساخته است. ما هم اگر خوب هستیم مال این است که پدرانمان خوب بوده‌اند و محیطمان خوب بوده است. اگر بد هستیم مال این است که پدرانمان بد بوده‌اند و محیطمان بد بوده است. ما را هم خیلی نباید مذمت کنید. این طبعاً خودبه‌خود یک حالت بی‌تفاوتی و سهل‌انگاری نسبت به دیگران را ایجاب می‌کند.

اگر می‌بینید که در مغرب زمین نسبت به این مسائل یک حالت عمومی وجود دارد و از آنجا فرهنگ تساهل و تسامح به کشورهای اسلامی هم صادر می‌شود، بی‌جهت نیست؛ آن مبنا چنین بنایی را هم اقتضا می‌کند و چنین موازینی هم دارد؛ اما می‌بینید که برخورد انبیا با مردم این‌گونه نبوده است که وقتی یک فرد صالحی را ببینند خیلی بی‌تفاوت بگویند خب پدرش خوب بوده، محیطش هم خوب بوده، این که دیگر تعریفی ندارد. یا آدم فاسد و بدبخت و شقی را هم ببینند و بگویند خب بیچاره هم که پدرش بد بوده، محیطش بد بوده، این‌جور شده است.

دیدگاه قرآن درباره مسئولیت انسان

بيانات قرآن را وقتی ملاحظه می‌فرمایید، به‌گونه‌ای نیست که در مقام تبرئه انسان‌های بد باشد. قرآن وقتی با کفار، با ملحدین، با فساق و فجار، با آدم‌کش‌ها، با ظالمان و با ستمگران برخورد می‌کند این‌ها را تبرئه نمی‌کند که بگوید به این‌ها رحم کنید! این بیچاره‌ها پدرانشان بد بوده‌اند و این‌ها هم بد شده‌اند! محیطشان بد بوده و این‌ها هم بد شده‌اند! نه، بسیار سخت برخورد می‌کند و در مقابل کسانی که راه خطا می‌روند لحن‌های تندی به کار می‌برد و تهدیدهای عجیبی می‌کند. در مقابل برای خوبان تشویق‌هایی می‌کند؛ بلکه اساساً محور اصلی همه دعوت‌های انبیا را انذار و تبشیر تشکیل می‌دهد. از القاب عام همه انبیاء مُنذِر و مُبَشِّر است؛ رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ.[1] وقتی می‌آیند انسان‌هایی را بشارت می‌دهند که هر کس خوب باشد خدا چقدر به او لطف می‌کند، رحمت دارد، برکات بر او نازل می‌کند، دنیای او را آباد می‌کند، آخرت او آباد می‌شود؛ این یعنی چه؟! یعنی آن کسانی که پدرانشان خوب بوده‌اند و محیطشان هم خوب بوده این‌گونه هم خواهند شد؟! این چه بشارتی است؟! این چه تشویقی می‌شود؟!

وقتی این همه انذار می‌کند که مبادا ظلم کنید! مبادا کفر بورزید! مبادا به خدا شرک بورزید! إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ؛[2] إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ.[3] کسانی که شرک بورزند خدا هرگز آن‌ها را نخواهد بخشید؛ شرک ستم بزرگی بر خدای واحد متعال است؛ خب اگر بنا شد مشرک بودن در اثر عوامل ارثی و عوامل محیط باشد، دیگر این همه انذار برای مردمی که شرک بورزند برای چیست؟! عوامل، این‌ها را این‌گونه ساخته است دیگر؛ و تعبیرات عجیبی که فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ؛[4] با پیشوایان کفر و با کسانی که اهل عناد هستند قتال کنید! تا تعبیراتی که به اینجا می‌رسد که وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ؛[5] این کسانی که به هیچ عهد و پیمانی پایبند نیستند را هر جا می‌یابید این‌ها را بکشید؛ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ؛ یعنی با آنان که پیمان بسته‌اند و قرار بوده که این‌ها رعایت کنند، این‌ها پیمان‌شکنی کرده‌اند، علیه حقوق مسلمان‌ها تجاوز کرده و خون و مال مسلمان‌ها را هدر داده‌اند، می‌فرماید حالا که این‌ها به هیچ عهد و پیمانی پایبند نیستند، شما هم مقابله کنید و هر جا این‌ها را دیدید این‌ها را بکشید!

عامل سوم شکل‌گیری شخصیت؛ راز تعالی و سقوط

خب اگر بنا شد که این‌ها بد شدنشان در اثر عوامل ارثی و محیطی بوده و از خودشان اختیاری نداشتند، چرا این‌قدر درباره‌شان تشویق می‌شود و در وصف مؤمنین، اول گفته می‌شود که أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ؛[6] مؤمنین نسبت به کفار باید خیلی سرسخت باشند؛ چرا؟! خب محیط این‌گونه اقتضا کرده دیگر؛ و بالاخره عذاب اخروی. حالا دنیایشان را این‌گونه بگوییم که حالا ولو این‌ها مجبور هم بوده‌اند اما به خاطر مصالح جامعه، ما با آن‌ها مبارزه می‌کنیم. خب آخرت چرا جهنم بروند؟! این‌ها که اختیاری نداشتند! و لَهُمْ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ،[7] وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ[8] و وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ.[9] اگر کسانی اختیاری نداشتند و در اثر عوامل ارثی و محیطی بد بار آمده‌اند، خب چرا خدا باید این‌ها را این‌قدر تا ابد در جهنم بسوزاند؟! پس معلوم می‌شود که ازنظر قرآن این‌گونه نیست که انسان فقط ساخته عواملی باشد که از اختیار او خارج است، یا عوامل ارثی تنها و یا عوامل محیطی غیراختیاری؛ بلکه آنچه مهم است آن عامل سومی است که کم‌یابیش در اختیار همه انسان‌هاست.

خدا به انسان قدرتی داده که هم علیه عوامل ژنتیک و هم علیه عوامل محیطی می‌تواند مقاومت کند. با این که فرد در یک محیط بسیار فاسدی زندگی می‌کند اما خدا قدرتی به او داده که می‌تواند علیه آن محیط، مقاومت کند، اول خودش را نجات بدهد، بعد هم اگر بتواند دیگران را. وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ؛[10] همسر فرعون، ملکه مصر، در کنار فرعون زندگی می‌کند، فرعونی که می‌گوید أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ![11] من برترین خدا هستم، همه چیز مال من و در اختیار من است؛ أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهَٰذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي؟![12] ببینید این رودخانه‌ها از زیر قصر من جریان پیدا می‌کند، در اختیار من است، پس من خدای شما هستم.

آسیه، همسر فرعون، در قصری زندگی می‌کرد که در آن زمان شاید بی‌نظیر بود و فرعون در آن حضور داشت. بااین‌وجود، او به چنان مقامی دست یافت که خداوند در قرآن می‌فرماید: نمونه انسان برجسته برای همه مردان و زنان مؤمن، همسر فرعون است؛ پس معلوم می‌شود که انسان در محیطی به فساد محیط فرعون هم می‌تواند خودش را اصلاح کند و راهش را تغییر بدهد.

ممکن است کسانی بگویند شاید آسیه همسر فرعون عامل ارثی قوی در او مؤثر بوده که بر عامل محیط غالب شده است. اولاً شواهد تاریخی این را ایجاب نمی‌کند؛ اما تغییر شخصیت را چطور؟! وقتی حر تغییر شخصیت می‌دهد، این چه بوده؟! آیا این عامل ارثی‌اش است یا عامل محیطی‌اش است؟! چطور تا چند روز پیش این شخصیت در او نبود؟! زهیری که تا چند روز پیش عثمانی بود، چطور حالا تغییر مسیر داد؟! پس معلوم می‌شود که یک چیز دیگری هم در آدم دخالت دارد و ما باید دنبال آن بگردیم.

مربیان، بزرگان، انبیا، اولیا، آن‌هایی که می‌خواهند به جامعه انسانی خدمت کنند، باید دنبال آن عاملی بگردند که می‌تواند عوامل ارثی و محیطی را خنثی کند و آن را تقویت کنند وگرنه وقتی عوامل ارثی سر جای خودش هست مربیان چه کار کنند؟! آن اثر خودش را خواهد کرد. محیط هم اگر محیط خوبی است که خوب است، اگر بد هم هست که خب، آن هم طبق یک عواملی به این شکل در آمده است، لابد عوامل ارثی و محیط‌های سابق ایجاب کرده است.

پس آن‌هایی که می‌خواهند تغییری در جامعه ایجاد کنند، جامعه را اصلاح کنند، در افراد تغییر ایجاد کنند، اصلاحشان کنند، باید از یک عامل سوم بهره بگیرند وگرنه از عوامل جبری نمی‌شود برای ایجاد تغییر اختیاری استفاده کرد. حالا آن عوامل اختیاری چیست؟! من نمی‌خواهم بحث علمی و فلسفی‌اش را اینجا مطرح کنم و شاید از عهده‌ام هم برنیاید اما بالاخره چنین چیزی هم هست. هم تجربه نشان می‌دهد که غیر از وراثت و محیط، عامل دیگری مؤثر است و هم بیان قرآن و حدیث و همه انبیا.

من می‌خواهم عرض کنم که حتی همان کسانی که می‌گویند انسان مجبور است، عملاً این را نمی‌پذیرند. خودشان وقتی با یک کسی مواجه می‌شوند که به آن‌ها خیانت می‌کند او را مذمت می‌کنند و در مقام معارضه با او برمی‌آیند که چرا چنین کردی؟! اگر فرزندشان یک راه خطایی برود، او را توبیخ و سرزنش می‌کنند و در صدد برمی‌آیند که او را اصلاح کنند. حتی در زبان و در بحث هم وقتی می‌گویند انسان مجبور است و هیچ اختیاری ندارد اما عملاً این‌گونه نیستند و خودشان هم کم‌یابیش انسان‌های دیگر را مختار و قابل‌تغییر می‌دانند.

راز دگرگونی کوفیان

این‌ها مقدمه بود برای یک سؤال و آن این که همه ما در طول تاریخی که از سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه اطلاع پیدا کرده‌ایم شنیده‌ایم که مردم کوفه آمدند سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه را دعوت کردند برای این که بیایند در آنجا و امامت کنند. این معنایش چیست؟ این‌ها در چه زمانی این کار را کردند؟ در زمانی که معاویه از دنیا رفته بود و در بلاد مختلف اسلامی برای یزید بیعت گرفته بودند، حتی در خود مدینه؛ مدینه‌ای که زادگاه اسلام بود، مدینه‌ای که امام حسن و امام حسین در آن زندگی کرده بودند، بزرگان صحابه در آن زندگی کرده بودند، مردم در آنجا دائماً با قرآن و کلام پیغمبر آشنا بودند، امام حسین را روی دوش پیغمبر دیده بودند، آن همه مدح‌ها درباره او از پیغمبر شنیده بودند و برای آن‌ها نقل شده بود. همه مردم مدینه، لااقل سرشناس‌هایشان، آن‌هایی که به آن‌ها اعتنا بود و روی رفتارشان حساب می‌شد، همه با یزید بیعت کردند. چند نفر بیعت نکردند. در این شرایطی که مردم مکه، مردم مدینه، مردم شام، حجاز، جاهای دیگر با یزید بیعت کردند، مردم کوفه برای سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه نامه می‌نویسند که شما بیا امام ما باش، ما با یزید بیعت نمی‌کنیم!

این نشانه این است که به‌هرحال عوامل محیطی یعنی تعلیمات امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه در این‌ها اثر گذاشته است و این اثر در این‌ها بود و باعث این شده بود که این‌ها گرایش به اهل‌بیت‌صلوات‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين داشته باشند. متن نامه‌هایی که نوشته‌اند بسیار متن‌های سنگین و مؤدبانه‌ای است. همین کسانی که با این سوابق، با این خصوصیات و با این ویژگی‌های نفسانی، امام حسین‌علیه‌‌السلام را دعوت کردند، چند روز بعد از آن -حالا نمی‌دانم چند روز، شاید بیش از یک ماه طول نکشیده- این‌ها به روی امام حسین‌علیه‌‌السلام شمشیر می‌کشند و می‌ایستند تا سیدالشهدا کشته می‌شود. امام حسین‌علیه‌‌السلام چندین مرتبه آمدند و با این مردم صحبت کردند و فرمودند: «مگر خود شماها این نامه‌ها را ننوشتید؟!» همان‌هایی که آنجا حضور داشتند، حالا آن‌هایی که کوفه نیامده بودند بماند سر جای خودش اما کسانی که در لشکر عمر سعد حضور داشتند و برای جنگ با سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه آمده بودند؛ «مگر شماها نبودید که ما را دعوت کردید که بیایید اینجا و حکومت علوی تشکیل بدهید؟! مگر شماها نبودید که گفتید می‌خواهید با من بیعت کنید و گفتید ما امام نداریم، راهنما نداریم، تو بیا اینجا تا ما در سایه ولایت تو اتحاد پیدا کنیم، لَعَلَّ اللَّهَ یَجْمَعُنَا بِکَ عَلَی الْحَقِّ؟!»

ضعف معرفت؛ نخستین عامل انحراف

چه شد که این‌ها در این مدت کوتاه، شاید کمتر از یک ماه، افکارشان عوض شد؟! بدون شک درست است که این افراد به اهل‌بیت اظهار علاقه می‌کردند و امام حسین را هم دعوت کرده بودند اما ریشه‌های ایمانی‌شان خیلی قوی نبود. شناختشان از مسئله امامت اهل‌بیت، امامت امام معصوم و وجوب اطاعت از ایشان و شناختی که باید نسبت به این شخصیت‌های بزرگوار داشته باشند شناخت‌های ضعیفی بود. درست است که از ظلم بنی‌امیه به ستوه آمده بودند و می‌ترسیدند که این‌ها بر آن‌ها مسلط شوند و به حسب همان وجدان فطری و طبیعی‌شان خاندان پیغمبر را دوست داشتند اما ایمان محکم و شناخت عمیقی نسبت به اهل‌بیت و نسبت به مسئله امامت و ولایت نداشتند. این ضعف شناخت باعث این شد که تحت تأثیر تبلیغاتی واقع بشوند که از طرف دستگاه معاویه در ظرف آن یک ماه آن‌ها را بمباران کرد. عمّال دستگاه عبیدالله بن زیاد آن‌چنان مردم را با سخنرانی‌ها و عوامل طبیعی‌شان تحت تأثیر قرار دادند که آن‌ها فکرشان عوض شد.

دنیاطلبی؛ عامل اصلی بی‌وفایی

ولی تنها مسئله شناخت نبود. عامل مهم‌تر گرایش‌هایی بود که دشمنان اسلام و دشمنان اهل‌بیت از آن گرایش‌ها استفاده کردند و آن‌ها را از مسیر منحرف کردند؛ یعنی هوس‌ها و آرزوهایی داشتند که آن‌ها در دستگاه سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه برآورده نمی‌شد. دستگاه اموی سعی کرد روی این عوامل تکیه کند، سعی کرد آن کسانی که سرشناس بودند و روسای قبایل و عشایر بودند، این‌ها را با وعده و وعیدهای خودشان امیدوار کنند که آن‌ها به آرزوهایشان می‌رسند. این مسئله آن‌قدر مهم بود که همان کسانی که نامه نوشتند تحت تأثیر این عامل قرار گرفتند و همان‌هایی هم که سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه را خوب می‌شناختند، همان کسانی که خودشان سال‌ها پای منبر علی‌علیه‌‌السلام بودند بلکه در رکاب علی‌علیه‌‌السلام در جنگ‌ها شرکت کرده بودند و کسانی بودند که با معاویه حالا آمده بودند با عبیدالله بن زیاد و یزید بیعت کردند و به جنگ امام حسین‌علیه‌‌السلام آمدند. این‌ها دیگر مسئله شناخت نبود. آنچه مهم‌تر بود هوس‌هایی بود که این‌ها امید داشتند که با این بیعتشان به آن هوس‌ها و به آن آرزوهایشان برسند. این یک واقعیت بسیار بزرگ، بسیار مهم و بسیار تلخی است که آدمیزاد با این که راه حقی را می‌شناسد و یاد می‌گیرد و اثبات می‌کند و مدت‌ها آن راه را می‌پیماید اما یک دلبستگی‌ها و آرزوهایی که در گوشه و زاویه دلش نهفته است و در دوران‌های مختلف هنوز فرصتی برای بروز و ظهور پیدا نکرده، هنوز یک آرزوهای نهانی در گوشه‌های دل مخفی بوده، این آرزوها یک روز جوانه می‌زند و در دل ظاهر می‌شود و وقتی در دل ظاهر شد، در رفتار اثر می‌گذارد، تصمیم‌ها را تبدیل به تردید می‌کند، پیشروی‌ها را تبدیل به توقف می‌کند و گاهی تبدیل به عقب‌گرد.

آرزوهای پنهان و انحراف از حق

انسان موجود ناشناخته و موجود بسیار عجیبی است. انسان به‌گونه‌ای است که گاهی یک علاقه‌هایی، یک خواسته‌هایی، یک آرزوهای ناشناخته‌ای در گوشه‌های دلش هست که خودش هم درست خبر ندارد؛ مثل ویروس‌هایی که فعال نیستند و در یک شرایط خاصی فعال می‌شوند. یک ویروس‌هایی در گوشه و کنار قلب آدمیزاد نهفته است که در یک شرایط خاصی این‌ها فعال می‌شوند و شروع می‌کنند به وسوسه کردن در دل و ارضاء خودشان را می‌طلبند.

مجموع این خواسته‌های این‌چنینی که آدم را در مقابل راه حق، در مقابل راه هدایت و در مقابل پیشوایان شناخته‌شده عاصی و منحرف می‌کند، در فرهنگ دینی و قرآنی یک اسم خاص دارد. همه شما اسم آن را می‌دانید. کسانی که چنین خواسته‌هایی در دلشان باشد که وقتی بروز می‌کند پا روی حق می‌گذارند و از راه صحيح منحرف می‌شوند، این‌ها در عرف قرآن اسمشان «دنیاطلب» است.

این مسئله، سرّی دارد. حالا بحث علمی و گسترده‌اش را نه بنده صلاحیتش را دارم و نه مجلس مقتضی است و نه این شب‌ها؛ اما اجمالاً تمایلات انسان در اثر یک سلسله بینش‌هایی شکل می‌گیرد و جهت پیدا می‌کند. انسان به طور فطری حیات خودش را می‌خواهد و دوست دارد زنده باشد. این فقط مخصوص انسان نیست؛ خدا هر موجود زنده‌ای را به‌گونه‌ای آفریده که تا آنجایی که می‌تواند از حیات خودش دفاع می‌کند. شما یک سوسک را ببینید، روی آن می‌زنید و آن را می‌کشید اما تا آنجایی که ممکن است دست‌وپا می‌زند تا بلکه زنده بماند. حتی یک مگس. علاقه به حیات لازمه هر موجود زنده‌ای است. انسان هم از آنجایی که یک موجود زنده‌ای است حیات خودش را دوست می‌دارد. آنچه لازمه این حیات است که اگر نباشد آدم زنده نمی‌ماند، مثل خوردنی‌ها، آشامیدنی‌ها، آدم این‌ها را بالفطره دوست دارد و باید هم دوست داشته باشد چون اگر نخورد که می‌میرد.

دنیاطلبی در فرهنگ قرآن

آیا این که انسان زندگی خودش را دوست داشته باشد بد است؟! آیا اگر انسان در صدد این باشد که غذا تهیه کند، بخورد، زنده بماند، بد است؟! آیا این دنیاطلبی است؟! آیا این مذمت دارد؟! آیا این را خدا نخواسته است؟! اگر این باشد که حکمت خدا باطل می‌شود؛ پس خدا ما را در این عالم برای چه آفریده است؟! مخصوصاً با این همه بياناتی که در قرآن هست که ما این همه نعمت‌ها را برای شما آفریدیم، این‌ها را استفاده کنید، کُلُوا وَ اشْرَبُوا،[13] این همه نعمت‌ها را دانه به دانه می‌شمارد، میوه‌ها را یکی‌یکی می‌شمارد و می‌فرماید ما خرما را، انگور را، میوه‌های دیگر را، این‌ها را برای شما آفریدیم، عسل را برای شما آفریدیم، حیواناتی را آفریدیم که به شما شیر بدهند و از گوشتشان استفاده کنید. این‌ها را برای چه می‌گوید؟! این که بد نیست که انسان حیاتش را دوست بدارد و بخواهد غذا بخورد تا زنده بماند؛ و همین‌طور سایر خواسته‌های فطری که در وجود انسان هست. همه این‌ها را دست حکمت آفرینش در وجود انسان قرار داده تا انسان از آن استفاده کند. این دنیاخواهی نیست. همه این‌ها برمی‌گردد به این که این علاقه‌ها از چه اعتقادی سرچشمه بگیرد.

نقش ایمان به خدا و قیامت در شکل‌گیری جهت زندگی انسان

یک بحثی هست، حالا من یک اشاره‌ای می‌کنم چون می‌بینم عده‌ای از فضلا تشریف دارند، گاهی به این مسائل هم اشاره کنم بد نیست. این ارزش‌هایی که مطرح می‌شود، خوبی‌ها و بدی‌ها، بایدها و نبایدها، بر اساس یک تحلیل صحیح، بر یک نوع شناخت‌ها و هست‌ها مبتنی است؛ یعنی بایدهایی است که بر هست‌ها مبتنی است و به نحوی از هست‌ها استنتاج می‌شود. یک بحثی است که شاید بیش از بیست سال است در کشور ما مطرح می‌شود و از قبل از انقلاب مطرح شده بود که آیا بایدها و هست‌ها با هم ارتباط دارند یا نه؟ آیا بایدها از هست‌ها استفاده می‌کنند یا نمی‌کنند؟ بحث‌هایی بود که یک مدتی، چند سالی این‌ها خیلی بحث‌های داغ کشور ما بود. حالا آن بحث را ما نمی‌خواهیم اینجا مطرح کنیم، الحمدلله بحثی است که حل شده و پرونده‌اش بسته شده است. نتیجه، این است که به یک معنا بایدها از هست‌ها استنتاج می‌شود و اعتقاد به بعضی از هست‌هاست که از آن، بایدهای خاصی متولد می‌شود. حالا یک‌خرده ساده عرض کنم و مثال بزنم که عزیزانی که به بحث‌های فلسفی و این‌ها کمتر آشنایی دارند مطلب را بهتر لمس کنند.

ما دو نوع شناخت داریم که برای زندگی انسان بسیار مهم است. یکی این که آیا ما و این عالم، آفریدگار و کردگاری داریم یا نداریم؟! آیا یک کسی هست که اختیار این عالم به دست او باشد، او این را آفریده و اداره می‌کند یا نه؟! این سؤال از هست‌هاست؛ یعنی آیا خدا هست یا نیست؟! این اصلی‌ترین مسئله در زندگی انسان است. اگر گفتید هست، به دنبالش خیلی چیزها می‌آید؛ اگر گفتید نیست، به دنبالش چیزهای دیگری می‌آید. اگر کسی معتقد شد که خدایی نیست، آیا دیگر مسئله عبادت و پرستش خدا مطرح می‌شود؟! آیا دیگر این همه ادیان و مذاهب و حق و باطل و این‌ها مطرح می‌شود؟! همه این‌ها فاتحه‌اش خوانده می‌شود، خدایی نیست، بساط همه ادیان برچیده می‌شود. پس این، مسئله بسیار مهمی است. این اصلی‌ترین مسئله‌ای است که انسان باید در زندگی حل کند. این از چه قبیل است؟! از قبیل هست‌هاست؛ خدا هست یا نیست؟! این یک مسئله.

دومین مسئله به حقیقت انسان برمی‌گردد؛ آیا انسان همین موجودی است که می‌میرد و با مرگ تمام می‌شود؟! یا نه انسان یک حیات بعد از مرگ هم دارد که شاید آن حیات، ابدی و همیشگی باشد. این دو تا مسئله از همه چیز مهم‌تر است. این دو تا مسئله حتی از اعتقاد به انبیا هم مهم‌تر است؛ چرا؟! شما در قرآن می‌بینید در آیات زیادی تکیه دارد بر إِیمَانًا بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ؛ وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيَوْمِ الْآخِرِ.[14] اصلاً صحبتی از انبیا، ادیان و کتاب‌های آسمانی نیست؛ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيَوْمِ الْآخِرِ. لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ؛[15] باز تکیه بر الله و الیوم الآخِر؛ خدا و روز پسین، زندگی ابدی. این دو چیز باید حل شود. اعتقاد به انبیا در مرحله بعد است؛ یعنی بعد از این که فهمیدیم که خدایی هست و یک حساب‌وکتابی هم هست، آن وقت نوبت می‌رسد که چه کنیم که در این عالم سعادتمند شویم؟! اینجاست که به انبیا احتیاج داریم. اصلی‌ترین مسئله، الله و الیوم الآخِر است؛ خدا و قیامت.

پایه لیبرالیسم؛ انکار خدا و پیامبر

اگر این دو تا هست ثابت شد، رفتار انسان‌ها در یک مسیر خاصی قرار می‌گیرد. انسان احساس می‌کند که حساب‌وکتابی در کار است و باید مواظب باشد یک کاری کند که در آخرت در آتش جهنم نسوزد؛ اما اگر اعتقادی به آخرت نبود، همان‌گونه که می‌گوید «لا جَنَّةَ وَ لا نَارَ»، رفتار عوض می‌شود و انسان هر جور دلش می‌خواهد رفتار می‌کند. آن وقت می‌شود کاملاً آزاد، لیبرال، هر جور دلش می‌خواهد رفتار کند. حساب‌وکتابی که در کار نیست. پایه لیبرالیسم انکار خدا و پیامبر است. اگر کسانی، هم خدا و قیامت را قبول دارند و هم لیبرالیسم را، یک نوع تضاد در اعتقاد دارند و خودشان توجه ندارند. این دو با هم نمی‌سازد. اینکه انسان بخواهد آزاد باشد و هر چه دلش می‌خواهد رفتار کند و اعتقاد داشته باشد که حساب‌وکتابی هم در کار است، این حرف‌ها با هم نمی‌سازد. اگر به حساب‌وکتابی معتقد است، باید رفتارش را به‌گونه‌ای تنظیم کند که بتواند جوابش را بدهد. آن وقت دیگر نمی‌تواند لیبرال باشد.

بعد از این که خدا را قبول کردیم مسئله اصلی برای ما این است که آیا واقعاً قیامت راست است؟! آیا اصل، زندگی آخرت است؟! آیا ما در این دنیا باید به‌گونه‌ای رفتار کنیم که آنجا سعادتمند باشیم یا نه، اصل همین است و هر چه هست و نیست مال همین‌جاست، اینجا باید خوش بگذرانیم، بعد خدا کریم است و یک جوری خواهد شد؟! همه این‌ها برای این است که ایمان نیست. چرا این حرف‌ها را برای دنیا نمی‌گوییم؟! مگر خدا فقط برای آخرت کریم است و برای دنیا کریم نیست؟! مثلاً با یک کسی اختلاف مالی داریم و سرتاپای معامله فقط پنج هزار تومان اختلاف دارد، چرا نمی‌گوییم خدا کریم است و ولش کن؟! برای پنج هزار تومان، چهار هزار تومان خرج می‌کنیم تا پنج هزار تومان را بگیریم و نمی‌گوییم خدا کریم است! چطور مسئله عذاب ابدی که آمد می‌گوییم ول کن، خدا کریم است؟! این‌ها مال این است که ایمان به آن جا نیست و صرفاً لقلقه زبان است.

آنچه باعث این شد که مردم کوفه این‌قدر بی‌وفا بشوند - این وفایی که تا امروز من و شما به آن‌ها لعن و نفرین می‌فرستیم و امیدواریم که این لعن و نفرین‌ها شامل خودمان نشود - سرّش علاقه‌شان به امور دنیا بود.

دیگر وقت گذشته. ان‌شاءالله اگر حیات و توفیقی بود، از فرمایشات خود سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه اشکال کار کوفیان و راه معالجه‌اش را برای شما توضیح خواهم داد.

پروردگارا! تو را به خون سیدالشهدا قسم می‌دهیم، ایمان ما را تا آخرین لحظه حفظ فرما!

نسل آینده ما را تا روز قیامت از شیعیان امیرالمؤمنین و از یاران امام حسین قرار ده!

روح امام راحل و شهدای عزیزمان را با انبیا و اولیا محشور فرما!

کسانی که با زبانشان، با قلمشان، با قدمشان، با مالشان، با دستشان، با سینه‌زنی‌هایشان و با عزاداری‌هایشان در راه امام حسین خدمت می‌کنند پاداشی در خور کرم خودت عطا فرما!

سایه مقام معظم رهبری را بر سر ما مستدام بدار!

عاقبت ما را ختم به خیر فرما!

وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ

 


[1]. نساء، 165.

[2]. نساء، 48 و 116.

[3]. لقمان، 13.

[4]. توبه، 12.

[5]. بقره، 191.

[6]. فتح، 29.

[7]. بقره، 114.

[8]. طه، 127.

[9]. زمر، 26.

[10]. تحریم، 11.

[11]. نازعات، 24.

[12]. زخرف، 51.

[13]. اعراف، 31 و مرسلات، 43 و ....

[14]. بقره، 8.

[15]. احزاب، 21.

 

بعض الأسئلة

كیف یمكن الحصول على ملكة التقوى و ما هی السبل العملیة للحصول علیها؟
اقرأ أكثر...
لا زال بعض المؤمنین یرى فی الأخباریة منهجاً فكریاً أصیلاً ومغایراً عن المنهجیة الأُصولیة، ویقول: «إنه لا یمتلك القناعة والحجة التامة بینه وبین الله عزّوجلّ فی سلامة وحجیة الاستنباط الأُصولی». ویفند رأی أحد الفقهاء العظام: «الأُصولیة المعاصرة أُصولیة نظریة فقط، ولكنها عملیاً...
اقرأ أكثر...
بعد سیاحة ممتعة فی رحاب رسائل بعض علمائنا الأعلام المتعلقة بتاثیر الزمان والمكان على الأحكام الشرعیة... اتسائل هل یسمى هذا التاثیر المطروح تاثیرا حقیقیا على الاحكام ام انه كنائی؟ واذا كان كنائیانخلص بذلك الى نتیجة واضحة هی أن ما كان كنائیا وعلى سبیل المجاز فهو لیس بحقیقی.. فما أطلق علیه تأثیر هو فی...
اقرأ أكثر...
السلام علیكم ورحمة الله وبركاته ما رأی سماحتكم بوجوب تقلید الأعلم ؟ وماالدلیل ؟ الرجاء التوضیح بشیء من التفصیل ﻋلاء حسن الجامعة العالمیة للعلوم الإسلامیة
اقرأ أكثر...
سماحة آیة الله مصباح الیزدی دام ظله الوارف السلام علیكم ورحمة الله وبركاته . السؤال: البعض یدعو إلی ترك ممارسة التطبیر بصورة علنیة أمام مرأی العالم لا لأنهم یعارضون حكم الفقیه ولكن من باب أن التطبیر لا یصلح أن یكون وسیلة دعویة إلی الإمام الحسین وإلی مذهب الحق . لذلك ینبغی علی من یمارس التطبیر...
اقرأ أكثر...
هل یقول سماحتكم دام ظلكم بإجتهاد السید علی الخامنئی دام ظله ؟
اقرأ أكثر...