بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
تشریففرمایی سفرای محترم و رایزنان فرهنگی را به این مؤسسه که به نام مبارک حضرت امامرضواناللهعلیه مزیّن است خوشآمد عرض میکنیم. بنده مایل نبودم که برنامه تغییر کند اما بههرحال هم بزرگواری فرمودند و هم امر؛ لذا برای امتثال امر، چند دقیقهای وقت عزیزان را میگیرم.
در همین ارتباط عرض میکنم که این محلی که در آن تشریف دارید یکی از آثار بسیار کوچک برکات انقلاب است که با عنایت خاص امام راحلرضواناللهعلیه و سپس با توصیه مقام معظم رهبری تأسیس و اداره شده و انشاءالله همچنان ادامه خواهد یافت. اگر تأسیس چنین مؤسسهای را به عنوان یک کار نمادین، با وضعیت کارهای حوزه پیش از انقلاب مقایسه کنیم، مخصوصاً با توجه به اینکه بسیاری از شما عزیزان یا فرزند حوزه هستید یا بهطور غیرمستقیم از آن بهرهها بردهاید، میتوانید حدس بزنید که به برکت خون شهدا چه جهشی در وضع فرهنگی کشور به وجود آمده است.
متأسفانه هنوز هم بعضی از افراد نامطلوب - بیش از این تعبیر زشت نکنم- در سخنرانیهایشان روحانیت را با تعابیری چون «آخوندهای شپشخور» تحقیر میکنند. در همین ایام، برخی از مسئولان و افراد متعلق به جناحها هنوز چنین تعابیر ناپسندی به کار میبرند. البته این بازمانده تبلیغات قبل از انقلاب است که علیه روحانیت صورت میگرفت و در آغاز انقلاب نیز توسط برخی گروههای بهاصطلاح لیبرال دنبال میشد و کموبیش در سالهای اخیر هم در گوشهوکنار افزایش یافته است اما خواست خدا این است که آنان که چشم بینا دارند و میتوانند حقایق را ببینند، خود مقایسه کنند که وضع روحانیتی که پس از شهریور ۲۰ آغاز شد چگونه از نو حیات یافت.
همه شما هرچند شاید سنتان اقتضا نکند اما میدانید که از سال ۱۳۱۴ تا شهریور 13۲۰، روحانیت تقریباً از صفحه حیات اجتماعی ایران محو شده بود؛ لباس روحانیت قاچاق بود! مدارس دینی، تخریب شده و تبدیل به شیرخوارگاه، نوانخانه و زندان اطفال شده بود! نوانخانههایی بود که گدایان را در آن جمع میکردند و مدارس دینی به چنین مراکزی تبدیل شده بود! در آن دوران، کسی حق نداشت با عمامه در جامعه ظاهر شود، مگر آنکه اجازهنامه یا جوازی خاص از دانشکده معقول و منقول دریافت کرده باشد!
بهطورکلی برنامه بر این بود که وجود روحانیت از عرصه اجتماع حذف شود. بعد از شهریور 13۲۰، با تحولات ناشی از جنگ جهانی و ضعف دولت پهلوی، رضاخان مجبور به فرار از ایران شد یا فراری داده شد و فرصتی پیش آمد تا روحانیت نفس تازهای بکشد و تجدید حیاتی نماید. برخی مدارس کموبیش تعمیر شدند، طلبههایی گوشهوکنار شهرها پیدا شدند اما وضعیت حوزهها بهگونهای بود که خود بنده به عنوان شاهد عینی دوران طلبگی، یادم هست که کتاب درسی مورد نیاز، در بازار که هیچ، حتی در کتابخانهها نیز پیدا نمیشد! تنها کتاب موجود، آن هم در تعداد بسیار محدود، کتاب جامعالمقدمات بود. وقتی آن را تمام میکردیم، کتاب سیوطی در بازار وجود نداشت و باید از خانههای علما یا کتابخانههای قدیمی، نسخهای خاکخورده و موریانهزده پیدا میکردیم تا بتوانیم درس بخوانیم!
این وضع درس و حال روحانیت آن روز بود. در چنین شرایطی چه توقعی از پیشرفت علمی، معنوی، سیاسی، اجتماعی، اخلاقی و تربیتی میشد داشت؟! بنده خودم که طلبه شدم، فامیلهایمان و معلمانمان پدرم را سرزنش میکردند که چرا گذاشتی بچهات گدا بشود؟! ما در شهر خودمان شاگرداول بودیم و آن وقت مورد توجه معلمان و دوستان بودیم. مکرر به پدرم اعتراض میکردند و نکوهش میکردند که چرا گذاشتی بچهات برود گدا بشود؟! نگاهی که در آن زمان به روحانیت میکردند بیش از یک گدا نبود، منتها گدا دو جور است: یک گدایی که میآید دستش را دراز میکند و میگوید یک چیزی به من بدهید! یک گدایی هم که روی منبر میرود و روضه میخواند و منتظر است یک کسی به او پول بدهد؛ یکی گدای رسمی است، یکی هم گدایی است درون پرده است و نقاب دارد. این نگاهی که در آن زمان به روحانیت داشتند! اینها را موجودهای مزاحم، انگل و مفتخور میدیدند و همینها را در روزنامهها و مجلات هم مینوشتند! تعابیر «آخوندهای شپشی» و «آخوندهای شپشخور» هم تعابیری است که اخیراً بعضی از اشخاص دیگر در محافلشان کردهاند و در روزنامهها هم کمیابیش منعکس شده است.
شما این وضع را با وضعی که امروز در همین مؤسسه هست مقایسه کنید. حالا متأسفانه در موقع تعطیلی مؤسسه است، مرداد است دیگر و همه مؤسسات آموزشی تعطیل است. ما الآن در این مؤسسه بیش از پانزده تا از فارغالتحصیلان دانشگاههای معتبر دنیا داریم که بعد از اینکه در اینجا تحصیلات طلبگیشان را تا حدود نزدیک اجتهاد خوانده بودند - اینجا سه، چهار سال درس خارج خوانده بودند- به خارج رفتند و دکترا گرفتند و با مدارک ممتاز در اینجا تدریس میکنند. الآن پانزده، شانزده نفر از دانشگاههای اتریش، انگلستان، منچستر، کانادا، مکگیل، آمریکا، کاتولیک واشنگتن، دانشگاه نیویورک هستند که اینها خودشان در رشتههای مختلف علوم انسانی صاحبنظر هستند.
در کنار این پیشرفتی که آن وقت اصلاً خوابش را هم حوزه نمیدید، در این مدت، در خود حوزه تحولاتی در مواد تحصیلی، در رشتههای تحصیلی و در کیفیت تحصیل انجام گرفته که وقتی بعضی از فارغالتحصیلان خود این مؤسسه که همینجا درس خواندهاند را با آن کسانی که الآن از کانادا و آمریکا برگشتهاند مقایسه میکنیم، چندان فرقی ندارند؛ یعنی در کنار اینکه آنها با فرهنگ غرب بیشتر آشنا شدهاند و از نزدیک دیدهاند، اینجا هم زحمتهایی که کشیدهاند با عشق و علاقهای که داشتهاند و احساس مسئولیتی که میکردهاند، بازده کارشان شبیه کار عزیزانی است که هفت، هشت، ده سال رنج غربت را تحمل کردهاند اما الحمدلله، بههرحال هر کدام ویژگیهای خاص خودشان را دارند. آنها برکاتی در خارج داشتهاند که حالا جای فرصتی نیست که من اشارهای بکنم به اینکه این فارغالتحصیلان ما در خارج در همان جاها چه برکاتی داشتهاند و چه آثارى که هنوز ادامه دارد. دانشجویانی که آن وقت در کنار اینها درس میخواندهاند، تحت تأثیر فکری، فرهنگی، معنوی اینها قرار گرفتهاند و الآن به ایران برگشتهاند. به خاطر همان معاشرت و همنشینی و رفاقتی که با آنها داشتهاند، روحیه مذهبیشان تقویت شده و آثار بهتری از وجودشان به عمل میآید. بههرحال یک نمونهاش همین مؤسسه است که شما دارید ملاحظه میفرمایید.
بنده آن روزی که خودم به قم آمدم و طلبه شدم - شاید چون شما عزیزان با طلبهها کمتر از نزدیک معاشرت دارید ولو اینکه سابقه طلبگی دارید اما طلبههای سی سال پیش و حوزههای سی سال پیش را دیدهاید- همان دورانی که من به قم آمدم یعنی سال 1331 یا 13۳۲، در مدرسه فیضیه، حجره میخواستم. ایام تابستان هم بود. دو، سه ماه، این طرف و آن طرف التماس و درخواست و خواهش و تمنا کردیم اما بالاخره حجره به ما ندادند. تا اینکه یک خادمی که در مدرسه فیضیه بود و سابقه ژاندارمی داشت، سبیلهایی هم داشت و یک چپق بلند هم دستش بود، دلش به حال ما سوخت. از بس پیش متولی و دیگران رفتیم و خواهش کردیم و کسی به ما حجره نداد، جلسه آخری اشک در چشمانم جمع شد. این دید که من گریهام گرفت، صدایم زد و گفت امشب ساعت چهار بیا، خودم به تو حجره میدهم.
ساعت چهار وقتی بود که چراغهای مدرسه خاموش میشد. آن وقتها برق، شبانهروزی نبود. اول مغرب چراغ روشن میشد تا ساعت چهار، بعد خاموش میکردند. اگر کسی میخواست مطالعه کند باید با شمع یا چراغ دستی درس میخواند.
ساعت چهار که چراغها خاموش شد، دل ما پرپر میزد که این چه جور حجرهای است و از کجا میخواهد برای ما پیدا کند؟! ما که هرچه گشته بودیم، حجره خالی پیدا نکرده بودیم.
ساعت چهار با یک فانوس کوچک آمد همانجایی که ما مهمان بودیم. گفته بودم فامیل من آقا یزدی است؛ گفت: آقا یزدی! گفتم: بله! گفت: پاشو برویم! به یک انباری زیر پلههای مدرسه فیضیه رفتیم که از روز اولی که ساخته شده بود تا آن زمان، آفتاب به آن نتابیده بود. درِ آن هم مثل درِ طویله بود. سقف آن خیس بود و داخل آن هم پر از آشغال. آدم رغبت نمیکرد پایش را آنجا بگذارد. کلید را دست ما داد و گفت: این هم حجره.
آن شب که چراغ نبود. صبح که آمدیم، دیدیم عجب حجرهای است! بالاخره با یک سید یزدی دیگر- مرحوم آقا سید علیمحمد - دو نفری این حجره را از روی ترحم گرفتیم. ایشان جاروکش مدرسه بود و یک انباری که در اختیار خودش بود را به ما داد. ما هم کلاهمان را به عرش انداختیم که حجره گیرمان آمده است! حجرهای که تا سقفش خیس بود، آفتاب به آن نمیتابید، در آن مثل طویله بود و پر از کثافت!
هفت، هشت، ده روز که در آن حجره ماندیم پادرد گرفتیم. رفیقمان با همان لهجه یزدی گفت: «آشیخ مَنتَقی! در این حجره میمیریم!» گفتم: «آسید علیمحمد! اگر جنازه مرا هم از این حجره بیرون ببرند، دیگر دنبال حجره نمیروم؛ هرچه وقت صرف کردم بس است!» بالاخره یک سید یزدی دیگر دلش به حال ما رحم آمد و ما را در حجره خودش برد و به ما جا داد.
منظورم این است که وضع حجرهها اینگونه بود، آن هم برای من طلبهای که همان سال از دست مرحوم آقای بروجردی جایزه گرفته بودم. حالا شما ساختمانهایی که در اختیار روحانیت و مراکز روحانی است، با وسایل کمکآموزشی، امکانات رایانهای و مسائل دیگر که انشاءالله گزارشش را خدمت آقایان عرض میکنم را ملاحظه میفرمایید.
ما الآن در دوازده رشته علوم انسانی، در سه مقطع لیسانس، فوقلیسانس و دکتری دانشجو داریم، آن هم با مدرک رسمی که به تأیید وزارت علوم و امضای وزیر علوم میرسد. فارغالتحصیلان ما در بخشهای مختلف مشغول هستند. حتی در میان رایزنان فرهنگی هم هستند، تا معاون وزیر و مسئولان گوناگون. نمونهاش مسئول سازمان فرهنگ و ارتباطات و بسیاری از نمایندگان مجلس است که فارغالتحصیل همین مؤسسه هستند.
فارغالتحصیلانی داریم که از سال قبل برای آنها وقت میگیرند تا در کشورهای انگلیسیزبان سخنرانی انگلیسی داشته باشند. روحانیانی که زبان انگلیسی بدانند و کتاب بخوانند کم نیستند اما کسی که بتواند به زبان انگلیسی سخنرانی کند زیاد نیست. فارغالتحصیلان ما بهراحتی سخنرانی انگلیسی میکنند. از مرکز اسلامی لندن و جاهای دیگر از یک سال قبل دعوت میشوند برای سخنرانی سال بعد. در کشورهای مختلف دیگر ازجمله آفریقا، ایتالیا، اتریش و جاهای دیگر هم فعالیت دارند.
بههرحال این یک نمونه کوچکی از برکات انقلاب است که اثر آن در زمینه روحانیت و حوزه ظاهر شد.
بین همین فارغالتحصیلان کسانی هستند - بنده این را ادعا میکنم و اثباتش آسان نیست چون برای شما هم قبول کردنش راحت نیست اما حالا ادعا کردنش ضرر ندارد، گوشتان باشد تا یک وقتی انشاءالله برای شما ثابت شود - ما در همین مدرسه، بین همین طلبههایی که آقایان میگویند آخوندهای شپشخور، کسانی داریم که در بعضی از رشتههای علوم انسانی صاحبنظر هستند، بهگونهای که بزرگترین صاحبنظران دنیا در مقابلشان باید زانو بزنند. ادعایش را اینجا عرض میکنیم تا بعد کمکم برای شما ثابت شود که چنین پتانسیلهایی در حوزه وجود دارد. چنین افرادی در همین حوزههای نمور، با همان وضع، با همان توهینها، توهینهایی که از بهاصطلاح سردمداران نظام اسلامی به آنها میشود، توهینهایی که از کفار و دشمنان اسلام میشود که افتخار است و هر چه فحش بدهند، شنیدن دارد؛ آدم از دشمن جز فحش شنیدن انتظاری ندارد؛ اما از دوستان چرا؛ از کسانی که خودشان را دوست معرفی میکنند! حالا انشاءالله که دوست باشند اما نیستند! دروغ میگویند! مزدور بیگانگان هستند! پای خروس هم در جیبهایشان پیداست! گاهی هم اعتراف کردهاند!
بههرحال یکی از برکات کوچک انقلاب، ارتقاء سطح علمی کشور است. ملاحظه فرمودهاید که در همین چند سال چه گلهای برجستهای در دانشگاهها روییدهاند که در المپیادها مدال آوردهاند، افتخار آفریدهاند و چه اختراعاتی در زمینههای مختلف کردهاند. در پیشرفتهترین تکنولوژی نظامی نیز صاحب اختراع هستند و الحمدلله کشور را از کمکهای بیگانگان و دشمنان بینیاز کردهاند. الحمدلله در قسمتهای دیگر نیز متخصصینی در رشتههای علوم، زیاد داریم.
حالا اگر سودجویانی و فرصتطلبان از فرصتها سوءاستفاده میکنند و نمیگذارند که این افراد مخلص خدمات خودشان را خالصانه و بیمضایقه در اختیار مردم بگذارند و از آن استفاده شود و کسانی سوءاستفاده میکنند و بدنامیهایی برای بعضی از ارگانها میآفرینند اینها جای تعجب ندارد. بالاخره زمین هیچ وقت بهشت نبوده و به این زودیها بهشت نمیشود. همیشه در کنار افراد صالح، افراد خائن، افراد فرصتطلب و سودجو وجود داشته و خواهد داشت. انشاءالله با ظهور آقا امام زمانعجلاللهفرجهالشریف روزگاری بیاید که دست اینها کوتاه شود.
بحمدالله این انقلاب میتواند با سرفرازی به عالم نمونه ارائه دهد که با همه مشکلات اقتصادی، با همه درگیریهای مرزی و غیرمرزی، با همه کارشکنیهایی که دشمنان اسلام از آغاز انقلاب تابهحال کردهاند و اگر کاری نکردهاند مال این بوده که از دستشان بیشتر برنیامده است، بههرحال پیداست و چیز زیر پردهای نیست، صاف و صریح هم میگویند، بودجه هم میگذارند برای اینکه نظام اسلام را سرنگون کنند، با همه اینها، آرمانهای انقلاب تا حدود زیادی تحقق پیدا کرده، نیروهای بسیار شایستهای در زیر پرچم اسلام انقلابی تربیت شده، هم در دانشگاهها و هم در حوزهها افرادی که مایه افتخار کشور هستند رشد کردهاند و انشاءالله روزبهروز برکات وجودشان بیشتر میشود و منافعش، هم عاید مردم خودمان میشود و هم عاید دنیا.
همین جا کانال کوچکی به مسئولیتی که آقایان دارند بزنم و دیگر رفع زحمت کنم. نهایت چیزی که برای آقایان سفرا و نمایندگان سیاسی و فرهنگی ایران در خارج معرفی میشود این است که پیشرفتهای ایران را به دیگران معرفی کنند؛ خلاصه، معرّف و پیامآوران کشورشان باشند.
بنده میخواهم این جا یک نکتهای اضافه کنم؛ این مسئولیت به مقتضای مأموریت شغلیای است که شما دارید؛ به عنوان این که شغلی را به نام سفارت یا به نام رایزنی پذیرفتهاید این شغل اقتضا دارد که شما کشور را در ابعاد مختلف به دیگران معرفی کنید، آبروی ایران را حفظ کنید و چیزهایی از این قبیل؛ اما شما غیر از این که سفیر جمهوری اسلامی ایران هستید، یک صفت دیگر هم دارید. آن صفت چیست؟! آن صفت است که مسلمان هم هستید. یک وظایفی هم اسلام به گردن شما گذاشته است.
شغل شما اقتضا میکند که پیشرفتهای کشور را به دنیا معرفی کنید اما اسلام اقتضا میکند که شما اسلام را به مردم دنیا معرفی کنید. شما تصور نکنید که حالا که سفیر جمهوری اسلامی هستید دیگر وظایف اسلامی از دوشتان برداشته شده یا رایزن فرهنگی اسلامی هستید دیگر فقط معرفی موسیقی و رقص باستانی وظیفه شماست یا مثلاً گویش فارسی. فراموش نکنید که شما غیر از رایزنی فرهنگی و غیر از سفارت، مسلمان هم هستید، شیعه علی هم هستید. اسلام و تشیع یک امانت الهی در دست شماست که باید به همه مردم دنیا برسانید. همه دنیا تشنه حقایق و معارف اسلام و شیعه هستند و این، گوهری در دست شما است. شما به مقتضای مسلمان بودن و شیعه بودنتان باید حقایق اسلام را بهتر یاد بگیرید، بهتر یاد بدهید و به دنیا معرفی کنید.
متأسفانه ما از این جهت غفلت میکنیم و خیال میکنیم که شرح وظایفی که بر عنوان سفارت برای ما نوشتند این در آن نبود؛ یا به عنوان رایزنی فرهنگی که نوشتند، ما که آخوند نیستیم که برویم ترویج کنیم. حالا اگر لباس روحانیت هم داریم، به عنوان آخوند و مبلّغ نمیرویم؛ به عنوان رایزن فرهنگی و به عنوان سفیر میرویم؛ اما فراموش نکنید غیر از این که شما سفیر جمهوری اسلامی ایران هستید، بنده خدا هم هستید، مسلمان هم هستید، شیعه علی هم هستید. اینها وظایفی به عهده شما میگذارد.
بنابراین باید سعی کنید هم خودتان معارف اسلام را بهتر یاد بگیرید، هم راه یاد دادن آن را به دیگران یاد بگیرید و هم با سوز دل سعی کنید یاد بدهید. اگر در یک کشوری قحطی بیاید، همانگونه که شما به عنوان سفیر جمهوری اسلامی ایران یا رایزن فرهنگی هستید، آیا شما وظیفه انسانی خودتان نمیتوانید که اگر دستتان برمیآید برای این قحطیزدگان یک کمکی بکنید، اقلاً از هلالاحمر جمهوری اسلامی ایران یک کمکی برای آنها بگیرید؟! آیا این احساس را ندارید؟! قطعاً دارید! آن وقت برای مردمی که لب پرتگاه جهنم هستند یا درواقع دارند در وسط آتش جهنم دست و پا میزنند، آیا برای آنها نباید دل سوزاند؟! وقتی شکمشان گرسنه میماند ما باید دل بسوزانیم و به آنها کمک کنیم؛ وقتی إلیالأبد در آتش جهنم میسوزند نباید دلمان برای آنها بسوزد؟!
چه کنیم؟! باید حقایق اسلام را در اختیارشان قرار دهیم. بدبینیهایی که نسبت به اسلام در اذهان آنها به وجود آمده را برطرف کنیم. همین که نسبت به اسلام بدبینی نداشته باشند خودش یک قدمی است. همین که تبلیغات سوئی که علیه اسلام شده را برطرف کنید خودش یک خدمتی است. با این کار، آنها یک قدم به اسلام و به حقیقت نزدیک میشوند. فکر نکنید که چون اینها را در شرح وظایف شما ننوشتهاند شما وظیفهتان نیست که انجام دهید. این وظایف بر وظایف شغلی شما مقدم است.
دیگر پرگویی نکنم. همه شما را به خدا میسپارم. از خداوند متعال درخواست میکنم که به شما توفیق بیشتر برای انجام همه وظایف مرحمت کند.
وَالسَّلَامُ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ