بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِیالْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل، شهدای والامقام اسلام، مراجع عالیقدر درگذشته، بهویژه علمای بزرگ و آیات عظام، مرحوم آیتالله نجفی، آیتالله تعلّقی و آیتالله انوریزاده، صلواتی اهدا بفرمایید.
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ * أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَىٰ فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ.[1]
نظام آفرینش بر این اساس استوار است که خداوند متعال واحدهایی را میآفریند. سپس این واحدها را با هم ترکیب میکند و از ترکیب آنها پدیدههای جدیدی به وجود میآید. از این ترکیبات، استعداد پیدایش کمالات بیشتر و آثار ارزشمندتری به ظهور میرسد و همینطور این تغییرات و تحولات تکامل پیدا میکند تا زمینه رشد کاملترین مخلوقات فراهم شود.
همه شما میدانید که تمام اجسامی که در برابر چشم ما هستند و از آنها اطلاع داریم از واحدهای کوچکی به نام «اتم» تشکیل شدهاند که خود آنها نیز از ذرات ریزتری مانند الکترون، پروتون و نوترون و بعضی ذرات دیگر به وجود آمدهاند. این واحدهای اولیه وقتی با هم ترکیب میشوند اتمهایی را به وجود میآورند که با ترکیب آنها مولکول شکل میگیرد. مولکولهای متنوع وقتی با هم ترکیب میشوند پدیدههای شیمیایی جدیدی با خواص ویژه به وجود میآورند. انواع ترکیبات شیمیایی که در این عالم وجود دارد از ترکیب مولکولهای مختلف به وجود میآید.
این ترکیبات وقتی پیچیدهتر میشوند، در شرایط خاصی که هنوز سرّ آن بهدرستی برای ما روشن نشده است ترکیبات عالی را به وجود میآورند. ترکیبات عالی، مجموعهای از مولکولها هستند که زمینه رشد و تولیدمثل در آنها فراهم میشود؛ مثل موجودات گیاهی. واحدهای این ترکیبات عالی را «سلول» یا به فارسی «یاخته» مینامند. این سلولها وقتی با هم ترکیب میشوند اندامهای خاصی را به وجود میآورند.
شما یک درخت را که ملاحظه کنید میبینید که از چند بخش مختلف تشکیل شده است: ریشه دارد، تنه دارد، شاخ و برگ دارد و درنهایت به میوه درخت میرسد. همه اینها از همان سلولهای اولیه به وجود آمدهاند ولی هرکدام خاصیتی دارند؛ یکی در زمین فرو میرود، یکی به سمت آسمان بالا میرود، یکی پخش میشود، یکی اکسیژن را جذب میکند و دیگری برعکس. بالاخره زمینه فراهم میشود که میوههای گوناگونی به وجود بیاید. این مجموعهها که به معنای عرفی به آنها «مجموعه» گفته میشود، وقتی با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند، در یک اصطلاح به آنها «سیستم» گفته میشود.
این مجموعههای مرکب که دارای سیستمهای خاصی هستند، گاهی در همان حالی که به وجود میآیند باقی میمانند، مگر اینکه عوامل خارجی در آنها اثر بگذارد و آنها را به مجموعه دیگری تبدیل کند. فرض بفرمایید چوب درخت، مجموعهای از سلولهای گیاهی است. وقتی آتش به آن برسد آن را میسوزاند و به خاکستر تبدیل میکند.
بعضی از این مجموعهها هستند که در اثر پیدایش یک شرایط خاص که هنوز از اسرار آفرینش است و دانشمندان نتوانستهاند آن را کشف کنند استعدادی پیدا میکنند که در اصطلاح عرفی ما میگوییم «جاندار» میشوند. در تعبیرات عرفیمان و در ادبیات شایعمان میگوییم روح دارند، جانور میشوند، جنبنده میشوند، حرکت میکنند، یک نحو شعوری دارند و یک نحو حرکت اختیاری دارند. البته حرکت اختیاری به معنای عام آن؛ منظورم حرکت اختیاری انسان نیست. بههرحال میبینیم که از جایشان تکان میخورند، از جایی به جای دیگر میروند، گرسنه میشوند و دنبال غذا میروند و از عاملی که تهدیدشان میکنند فرار میکنند. این موجوداتی که دارای یک نوع حرکت هستند را به اصطلاح فارسیمان موجودات زنده، جاندار، جانور یا حیوان میگوییم. حالا نمیخواهم خیلی وقت شما را بگیرم و انواع و اقسام اینها را توضیح بدهم چون نه چندان فایدهای برای گوینده دارد و نه برای شنونده.
این مطالب مقدمهای است برای این نکته که آن مجموعههایی که دارای حرکتهایی هستند و این حرکتها توأم با شعور است حرکتشان جهت پیدا میکند. حرکت اصولاً بدون جهت نمیشود. یک چیزی وقتی حرکت میکند، چه حرکت مکانی باشد و چه غیرمکانی، به یک سمتی پیش میرود که این سمت همان جهت حرکت است. این جهت حرکتها را گاهی عوامل طبیعی تعیین میکنند بدون اینکه شعور یا ارادهای در آن اثر داشته باشد یعنی عامل طبیعی باعث میشود که یک چیزی از سمتی به سمت دیگر حرکت کند. بهعنوانمثال چیزی که در جریان قوه مغناطیسی قرار میگیرد، به طرف آن رباینده، به طرف آن چیزی که دارای جاذبه است، کشیده میشود. این حرکتی که آهن به طرف آهنربا میکند، شعوری در آن نیست، ارادهای در آن نیست و نمیتواند تغییر جهت بدهد؛ یک عامل طبیعی آن را میکشاند و جهت حرکتش را تعیین میکند.
اما بعضی از حرکتها هست که با یک شعور، با یک درک و با نوعی اراده توأم است؛ یعنی آن شیء متحرک، میفهمد که باید حرکت کند و خودش تصمیم میگیرد که این حرکت را انجام بدهد و به یک طرفی حرکت میکند که به گمان خودش نفعی در آن است، یا از ضرری فرار میکند. به مجموعهها و سیستمهایی که دارای چنین حرکتهایی هستند اصطلاحاً «ارگانیسم» میگویند؛ یعنی اندامواره، موجود جانداری که حرکتهایی را با شعور و اراده خودش انجام میدهد.
این حرکتها در عموم حیوانات، تحت یک هدایت الهی، به سویی است که نفعی را به او میرساند یا او را از ضرری دور میکند. حیوانی که دنبال آب و علف میرود، به کدام سمت حرکت میکند؟ به جایی که آبی باشد تا رفع تشنگی کند یا غذایی باشد که گرسنگیاش را برطرف کند و به این وسیله بتواند ادامه حیات بدهد. در اینجا یک قوه جهتدهنده یا هدایتکنندهای وجود دارد که او را به سمت و سوی خاصی به حرکت درمیآورد. این هدایت، یک نوع هدایت تکوینی الهی است.
وقتی فرعون از حضرت موسی و هارون سؤال کرد که این پروردگاری که شما میگویید دارید و او شما را فرستاده، کیست؟ گفتند: قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ؛[2] یعنی پروردگار ما آن کسی است که هستی هر چیز را به او بخشید و آن را هدایت کرد؛ راه حرکتش را به او نشان داد و جهت حرکتش را به او الهام کرد.
وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ؛[3] خداوند، زنبورعسل را هم با چنین الهامی که خودش به وحی تعبیر فرموده است و میفرماید «أَوْحَىٰ» و یک هدایت باطنی که ما نمیدانیم چگونه حاصل میشود هدایت میکند. از همان وقتی که زنبورعسل متولد میشود راه زندگیاش را یاد میگیرد، میداند دنبال چه نوع گیاهانی باید برود، شیره چه باید بمکد، چگونه آنها را حمل کند و داخل کندو بیاورد. خدا این را به او یاد داده است. اینکه چگونه یاد داده را نمیدانیم اما این هدایتی است که خداوند نسبت به موجودات دارد.
تا اینجا، این نوع جهتدهی و حرکات یا هدایتگری، یک سلسله امور تکوینی است که خداوند متعال از راههایی که خودش میداند و درست به عقل ما نمیآید، این هدایتها را انجام میدهد؛ اما آیا در آفرینش الهی، فراتر از این هم چیزی داریم؟!
زنبورعسل را بزرگانی از علما و زیستشناسان بررسی کردهاند و کتابها در این زمینه نوشتهاند که چه اسراری در زندگی زنبورعسل وجود دارد. خود قرآن هم به این مسئله بسیار اهمیت داده و یک سوره را به نام زنبورعسل نازل فرموده است، سوره نحل، سوره شانزدهم قرآن. آیا از این موضوع پیچیدهتر، از این مخلوق پیچیدهتر، هدایتی بالاتر وجود دارد یا نه؟!
آنچه از قرآن کریم و روایات شریفه و منابع دینی به دست میآید این است که در این عالم، موجودی کاملتر از انسان وجود ندارد. انسان هم یک مجموعهای از اشیای مختلف است که با هم ترکیب شدهاند. پیکر او از اندامهای گوناگونی ترکیب شده و هر کدام از اینها خواص عجیب و شگفتانگیزی دارند که هنوز دانشمندان به کُنه آنها پی نبردهاند و عجیب این است که همه اینها از یک سلول به وجود میآید!
عجایب بیشماری که در آفرینش انسان هست کتابهای فراوانی را به خود اختصاص داده است. این موجود تا آنجایی که ما میشناسیم، کاملترین موجودی است که در این عالم آفریده شده و دارای پیچیدهترین دستگاه آفرینش است. هنوز هم پیچیدگیهایی دارد که دانشمندان متخصص به آنها پی نبردهاند. آنهایی هم که در این زمینه زحمتهایی کشیدهاند آخرش گفتهاند: انسان موجود ناشناختهای است. «آلکسیس کارل» کتاب معروفش را با همین عنوان نوشته است که چند بار هم ترجمه و چاپ شده است.
این انسان هم در زندگی هدایتهایی دارد، حرکتهایی دارد و حرکتش جهت دارد. جهت آن حرکتها را یک عاملی باید تعیین کند. اینکه چند نوع حرکت در وجود انسان داریم را بنده هنوز اطلاع ندارم که کسی دقیقاً این حرکتهای انسان را شمارش کرده باشد. شاید هم باشد و من خبر ندارم.
وجود انسان انواع و اقسام حرکتها را دارد. قطعاً انواعی از این حرکتها وجود دارد که مربوط به حرکتهای معنوی و روحی انسان است و هنوز به فکر دانشمندان هم نرسیده است اما بههرحال این موجودی که پیچیدهترین ترکیبات را دارد و کاملترین خلقت را داراست، برای حرکتش، برای رشدش، برای تعالیاش و برای رسیدن به آن کمال نهاییاش، به یک دستگاه راهنمایی احتیاج دارد. این دستگاه راهنمایی، عامل فیزیکی نیست؛ قوه مغناطیسی نیست که او را به یک طرف بکشاند، آن هم بهطور طبیعی. عوامل نباتی و حیوانی هم نیست که فقط به دنبال آب و علف، او را به حرکت دربیاورد.
انسان حرکت حیوانی و حرکت نباتی هم دارد. بدنش رشد میکند مثل اینکه یک گیاه رشد میکند؛ به دنبال غذا راه میافتد، همانگونه که حیوانات راه میافتند؛ برای تولیدمثل فعالیت میکند، همانگونه که حیوانات انجام میدهند؛ حیوانات جفتگیری میکنند، تولیدمثل میکنند و بچهدار میشوند. انسان هم اینها را دارد اما اینها از جهت انسانی او نیست. اینها حرکتهایی هستند که بعضی از آنها حرکتهای مکانیکیاند، بعضی حرکتهای نباتیاند و بعضی حرکتهای حیوانی. انسان تا آنجایی که در این حرکات با حیوانات مشترک است حیوان است؛ اما انسان یک نوع حرکتهایی دارد فوق این حرکتهای حیوانی و برای آن حرکتها یک دستگاه هدایتی میخواهد، دستگاهی فوق دستگاهی که حیوانات را هدایت میکند.
گفتیم زنبورعسل هم یک دستگاه هدایتکنندهای دارد که قرآن آن را «وحی» مینامد؛ ولی او هنوز حیوان است. او نمیتواند تصمیم بگیرد که زندگیاش را عوض کند، راه دیگری را پیش بگیرد یا نوع دیگری خانه بسازد. همانگونه که آفریده شده، از اول تا آخر همان است. همان عاملی که هزار سال پیش، زنبورعسل را به طرف کندو و برای جذب مواد گیاهی میکشانده، امروز هم همان عامل است؛ اما انسان موجودی است که حرکتهای متنوعی دارد و با این حیوانات، بسیار متفاوت است.
تفاوت اصلی این موجود و حرکتهایش در این است که حرکتهای او اختیاری است؛ یعنی علاوه بر اینکه نوعی اراده حیوانی و غریزی در او حاکم است، یک فاز بالاتر، یک افق وسیعتر و یک فضای دیگری هم دارد که قابل توصیف نیست. خاصیت آن بُعد انسانیاش در اختیاری بودنش است. اختیاری بودن یعنی چه؟! یعنی باید بفهمد کجا میرود، برای چه میرود و چگونه میرود. زنبورعسل هم صبح از کندویش درمیآید، به دنبال گلها میرود، شیره آنها را میمکد و برمیگردد و در کندو خالی میکند اما اگر از او بپرسی: «صبح برای چه میروی؟!» البته ما در درون زنبورعسل نیستیم که ببینیم چه جوابی میدهد اما بهاحتمالقوی جواب روشنی ندارد؛ چون دوست دارد، چون خوشش میآید، چون اینگونه آفریده شده است.
زندگی انسانی آن وقتی انسانی میشود و فراتر از زندگی حیوانات قرار میگیرد که انسان وقتی میخواهد حرکت کند، بفهمد میخواهد چه کند؛ بفهمد میخواهد حرکتی انجام بدهد به سوی یک مقصد؛ بداند کجا میخواهد برود، چرا میخواهد برود و چگونه باید برود که به آن مقصد برسد. هرقدر انسان این چیزها را بهتر بفهمد و خودش گزینش کند و تصمیم بگیرد، زندگیاش انسانیتر است. هرقدر تابع غرایزش باشد و حرکتهایش مثل حرکتهای حیوانات باشد زندگیاش حیوانیتر است.
اگر ما صبح که از خانه درمیآییم - حالا ما را معذور بدارید، این مثالهایی است که خود قرآن زده؛ اگر نبود، من هم بیادبی نمیکردم - اگر انسان صبح که از خانه بیرون میآید، مثل یک چهارپا دنبال علفزار برود، بعد هم که شکمش سیر شد دنبال یک جفت برود، بعد هم که خسته شد یک جا بگیرد بخوابد تا وقتی که دوباره از خواب بیدار شود؛ بیدار که شد، روز از نو، روزی از نو؛ باز سراغ شکمچرانی برود، بعد هم آمیزش و استراحت؛ روز سوم باز روز از نو، روزی از نو؛ این با حیوانات چه فرقی دارد؟!
قرآن میفرماید: يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوًى لَهُمْ؛[4] اینگونه انسانها ولو جنسشان دوپا است و شکل ظاهریشان با حیوانات دیگر فرق دارد - «اَنعام» چهارپا هستند و اینها دوپا هستند - اگرچه ازنظر شکل ظاهری با آنها خیلی تفاوت دارند اما مرتبه وجودیشان با آنها فرقی ندارد. خوراکشان مثل خوراک آنهاست؛ آنها دنبال شکمچرانی هستند، اینها هم دنبال شکمچرانی هستند. آنها بعد دنبال آمیزش با جنس مخالف هستند، اینها هم همینطور. گاهی اینها از آن هم بدتر میشوند و به جای جنس مخالف، با جنس موافق هم نزدیکی میکنند!
تا اینجا، انسان یک چهارپایی بیش نیست. قرآن میفرماید انسانهایی داریم که از چهارپایان گمراهتر هستند! چهارپا نمیداند کجا میرود و دنبال چه میرود؛ یک حرکت غریزی و ناآگاهانه دارد. انسانهایی هم که اینگونه باشند، مانند چهارپایان خواهند بود؛ یعنی همانگونه که حیوانات نمیدانند کجا میروند و چه میکنند، انسانهایی هم که فقط دنبال ارضای غرایز خودشان باشند شبیه آنها هستند؛ اما بعضی انسانها از این هم پایینتر میروند؛ یعنی نهتنها يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ بلکه از چهارپایان هم گمراهترند؛ چنان که قرآن میفرماید: أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.[5]
همانگونه که عرض کردم، اینها حتی بر اساس اقتضای غریزهشان هم حرکت نمیکنند بلکه گاهی برخلاف اقتضای غریزه خود عمل میکنند و از آن هم نازلتر میشوند. دیگر اسم نیاورم که چه کارهایی میکنند. خداوند میفرماید: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ؛[6] اینها مثل چهارپایان هستند، بلکه گمراهتر از چهارپایان هستند! اینها چه کسانی هستند؟! أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ؛ اینها کسانی هستند که از هدف آفرینش خود غفلت دارند، نمیدانند برای چه آفریده شدهاند، برای چه تلاش میکنند، دنبال چه میگردند و این همه زحمت را برای چه میکشند. اینها از هدف آفرینششان، از کمالی که باید به آن نائل شوند، از ویژگی انسانی خود و از راهی که باید بپیمایند تا به آن هدف برسند غافل هستند. حتی حاضر نیستند درباره این مسائل فکر کنند، حوصلهاش را ندارند.
وقتی به چنین کسی میگویی که «آقا! برای چه شب تا سحر مینشینی و این فیلمها را تماشا میکنی؟!» میگوید: «دلم میخواهد! دوست دارم!» میپرسی: «آخر چطور میشود؟! چه نفعی دارد؟! چرا از این مواد مخدر استفاده میکنی؟!» میگوید: «خوشم میآید! بعد هم عادت کرده ام.» میگویی: «چرا به این عادت ادامه میدهی؟!» میگوید: «حالا دیگر هست!» میپرسی: «آیا تو برای همین آفریده شدهای؟!» میگوید: «ولم کن بابا! بگذار کشکمان را بسابیم!» حوصله ندارد فکر کند که برای چه آفریده شده، انسانیت او به چیست، کجا باید برود و چه کار باید بکند. اصلاً حوصله فکر کردن به این مسائل را ندارد؛ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ.
آیا از این بدتر هم داریم؟! یک عده مثل چهارپایان شدهاند و یک عده هم گمراهتر از چهارپایان شدهاند؛ اما هنوز مرتبهای بدتر از چهارپا هم وجود دارد. در عالم، درندگانی داریم، حشراتی داریم، کرمهایی داریم، میکروبهایی داریم. اینها موجودات زندهاند. آیا ممکن است آدمیزاد از اینها هم پستتر شود؟! بله، میشود. خداوند میفرماید: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ؛[7] بدترین جنبندگان نزد خدا کسانی هستند که حق را میشناسند و از روی عناد، آن را انکار میکنند؛ کسانی که به آنها توجه داده میشود که برای چه آفریده شدهاند اما روی برمیگردانند؛ کسانی که میدانند راهی خطاست و به ضررشان است اما باز هم آن را ادامه میدهند؛ نهتنها خودشان بدبخت میشوند، بلکه دیگران را هم بدبخت میکنند. اینها مثل چهارپایان که هیچ، از چهارپایان گمراهتر هم که هیچ، اینها شَرَّ الدَّوَابِّ هستند؛ بدترین جنبندگان.
هر موجود جنبندهای را که فرض کنید، هرقدر مضر باشد، هرقدر خطرناک باشد، اگر زهر کشنده داشته باشد، کثیف، پلید، بدبو، متعفن و نفرتانگیز باشد، باز انسانهایی هستند که از آنها بدتر هستند. اینها کسانی هستند که حق را شناختهاند و آگاهانه با آن مبارزه میکنند! اینها شَرَّ الدَّوَابِّ هستند.
پس انسان در مسیر زندگی خود راههای بسیار گوناگونی دارد. یک راه را میتواند انتخاب کند و بدترین جنبندگان بشود. یک راه را میتواند انتخاب کند و مثل چهارپایان بشود. قرآن میفرماید که انسان گاهی مثل الاغ میشود؛ كَمَثَلِ الْحِمَار.[8] در جای دیگری میفرماید گاهی مثل سگ میشود؛ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ![9]
اما یک راه هم وجود دارد که اگر انسان آن را انتخاب کند و از آن راه برود از فرشتگان هم بالاتر میرود؛ فرشتگان میآیند خادم او میشوند و میگویند: نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ؛[10] ما هم در زندگی دنیا و هم در آخرت دوستان و یاوران شما هستیم؛ و بالاخره برای نهایت احترام به این آفریده برگزیده خدا، به انسانی که خلیفةالله شده یعنی جانشین خدا، به دستور خدا در برابر چنین موجودی به خاک میافتند.
همین موجود دوپایی که میتواند به بدترین جنبندگان تبدیل شود، میتواند به بالاترین و ارزشمندترین مخلوقات تبدیل شود؛ اما چطور چنین اختلافی پیدا میشود؟! این اختلاف به این علت است که آن دستگاهی که جهت حرکت انسان را تعیین میکند متفاوت است. اگر دستگاهی که جهت حرکت انسان را تعیین و او را هدایت میکند همان دستگاهی باشد که حیوانات را هدایت میکند یعنی غرایز، شکم، دامن، زیر دامن و بالای دامن، نتیجهاش هم همان خواهد بود که انسان هم مثل حیوانات خواهد شد و مثل حیوانات زندگی خواهد کرد.
اما اگر انسان یک دستگاه هدایتکننده فراتر از غریزه داشته باشد که البته دارد و از آن استفاده کند، اختیار مسیر زندگیاش را خودش به دست میگیرد. اگر آن دستگاه بر وجود انسان حاکم شد، جهت حرکت او را تعیین کرد و مسیرش را معین نمود و انسان در آن مسیر به حرکت درآمد، به قرب خدا میرسد و جانشین خدا میشود. پس مهم این است که دستگاه هدایتکننده در وجود انسان چیست و فرمان این اتومبیل به دست چه کسی است؟
اتومبیل هم یک سیستم است؛ مجموعهای از اعضای مختلف است که با یکدیگر ترکیب شدهاند. با انرژی حرکت میکند و میتواند بالا برود، پایین برود، به سمت راست یا چپ حرکت کند، از کوه بالا برود، از دره پایین بیاید و این طرف و آن طرف بپیچد. ممکن است در دره سقوط کند و متلاشی شود. ممکن هم هست که به یک سمت و سو حرکت کند و به سرزمینی سبز و خرم برسد. چه چیزی این اختلافها را ایجاد میکند؟ اینکه چه کسی پشت فرمان نشسته و فرمان به دست چه کسی است. اگر فرمان به سمت راست پیچانده شود، یک مسیر پیش میآید. اگر به سمت چپ پیچانده شود، مسیر دیگری. اگر بیجهت پا روی گاز گذاشته شود یا بهموقع ترمز گرفته نشود نتیجه متفاوت خواهد بود. این دستگاه هدایتکننده است که سرنوشت این مجموعه را به دست میگیرد.
خداوند در وجود هر انسان نیز یک دستگاه هدایتکننده قرار داده است؛ دستگاهی که مسیر او را تعیین میکند، چیزی فراتر از آنچه حیوانات دارند و بیش از آنچه در حیوانات وجود دارد. در حیوانات هم دستگاه هدایتکنندهای در درون هر حیوان وجود دارد که راه آن را تعیین میکند و جهت حرکتش را مشخص میسازد. زنبورهای عسل را در نظر بگیرید؛ یک دستگاهی در وجودشان هست که آنها را به سمت گلستانها حرکت میدهد و راه را به آنها نشان میدهد.
اما در انسان، در هر انسانی، غیر از این دستگاههایی که در حیوانات وجود دارد، یک دستگاه هدایتکننده دیگری هم هست به نام عقل. خداوند این عقل را در وجود هر انسانی قرار داده است. عقل تا حدود زیادی میتواند جهت مسیر حرکت انسان را مشخص کند و به او بفهماند چه کارهایی خوب است و چه کارهایی بد است. شاید آن آیهای که میفرماید: فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا،[11] ناظر به همین راهنماییهای عقل باشد. البته مطالب دیگری هم درباره این آیه گفته شده است و من درصدد تفسیر آیه نیستم. بههرحال، ما یک راهنمای درونی در وجود هر فرد داریم.
اما مسئله به اینجا ختم نمیشود. هر آدمی از جهات مختلفی ترکیب شده است: بینایی، شنوایی، دستگاه تنفس، دستگاه گوارش، کبد، قلب، سیستم عصبی و دهها دستگاه و عضو دیگر. این مجموعهها با یکدیگر ترکیب میشوند و یک ارگانیسم انسانی را به وجود میآورند. در این دستگاه، سیستم عصبی بر همه این دستگاهها حاکم است. غدد، ازجمله غده هیپوفیز و دستگاههای دیگر نیز به نحوی این مجموعه را کنترل میکنند. ازلحاظ ادراکی هم عقل بر این مجموعه حکومت دارد.
حالا هر فردی از انسان میآید و با هزاران و میلیونها فرد دیگر، یک مجموعه جدید میسازد. در وجود انسان میلیاردها سلول با هم ترکیب میشوند و یک انسان را به وجود میآورند. بعد خود این انسانها دور هم جمع میشوند و مجموعهای بزرگ و بزرگتر و جهانی به نام جامعه انسانی تشکیل میدهند. روابطی که بین اندامهای مختلف یک انسان وجود دارد، بین گوش و چشم، دست و پا، قلب و کبد و مغز و سایر اندامها، چیزی شبیه همین روابط بین انسانهای یک جامعه نیز برقرار میشود. یک مجموعه حکم قلب را پیدا میکند، مجموعهای دیگر حکم کبد را، مجموعهای دیگر حکم مغز را. آیا نشنیدهاید که میگویند: «مغز متفکر جامعه»؟!
این مجموعه بزرگ، غیر از آن هدایتهای فردی که به وسیله عقل انجام میشد، به یک هدایت جدید هم احتیاج دارد. این مجموعه را باید هدایت کرد. عقل انسانی یک دستگاه فردی بود که در درون هر شخص وجود داشت؛ اما این مجموعهای که تشکیل میشود و نامش جامعه است، یک مجموعه طبیعی نیست. خود این مجموعه نیز با نوعی اراده شکل میگیرد. انسانها میخواهند با یکدیگر زندگی کنند و گاهی حتی جای خودشان را تغییر میدهند و از یک جامعه به جامعه دیگر منتقل میشوند؛ اما اندامهای طبیعی که اینگونه نیستند. چشم و گوش که نمیتوانند جای خودشان را عوض کنند؛ مثلاً چشم بگوید: «میخواهم گوش بشوم»، گوش بگوید: «میخواهم چشم بشوم» چنین چیزی ممکن نیست.
اما در مجموعه انسانی، اندامها میتوانند جای خودشان را عوض کنند. امروز یک فرد کارگر است، فردا میتواند کشاورز بشود، روز دیگر مدیر بشود، بعد روحانی یا پزشک بشود. اینها اندامهایی هستند که میتوانند با اراده خودشان جایگاه و نقششان را تغییر دهند. در نتیجه، این مجموعه، مجموعه بسیار عظیمی میشود. هر فرد از این مجموعه، آنقدر شگفتانگیز است که نمیتوان اوصاف و ویژگیهایش را به حد و حصر درآورد و همه ابعاد وجودش را تبیین کرد. حالا اگر میلیونها انسان با یکدیگر جمع شوند و یک ترکیب جدید به وجود بیاورند، چه موجود عجیب و عظیمی خواهد شد! اینجاست که عقلهای فردی بهتنهایی کارآیی کافی ندارند. عقل هر فرد تا حدود زیادی میتواند روابطی را میان افراد برقرار کند اما در جامعهای که از میلیونها انسان تشکیل شده، یک عامل حاکم بر همه این مجموعه و یک دستگاه هدایتکننده لازم است.
هرچند این دستگاه در درون جامعه وجود دارد اما در درون هر فرد نیست. یک اندام است در این پیکر اما در داخل هر فرد به صورت مستقل وجود ندارد؛ مجموعهای است که بر کل این مجموعه حاکم است. این دستگاه، ادارهکننده و مدیریتکننده جامعه است. اگر دستگاه مدیریت جامعه از هدایت صحیحی برخوردار باشد، جامعه انسانی را به سرمنزل مقصود میرساند؛ و اگر از هدایت صحیح برخوردار نباشد، میتواند این جامعه را سرنگون کند و به چاه جهنم بیندازد. حالا نقش مدیریت جامعه را ببینید که چقدر مهم است!
اما آن هدایتی که مدیریت جامعه باید داشته باشد، آن هدایت از کجا باید بیاید؟! اگر فقط همین عقلهای فردی و همین تجربههای پراکنده باشد، تجربهای که در یکی کمتر است و در دیگری بیشتر و اگر گرایشهای مختلف و اختلافنظرهای فراوان وجود داشته باشد، این مجموعه را نمیتواند سامان ببخشد. این خدایی که انسان را برای عالیترین اهداف آفرینش آفریده است، برای مدیریت جامعه نیز یک دستگاه هدایتی فوق عقل قرار داده است. آن دستگاه چیست؟! دستگاه نبوت.
هدایت جامعه، دیگر فقط با همین عقلهای عادی که در اختیار انسانهاست و افراد در آن کموبیش با یکدیگر اختلاف دارند انجام نمیشود. هدایت انبیا از بالاست. خداوند آنها را هدایت میکند و آنها نیز مردم را هدایت میکنند؛ إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ.[12]
هر جامعهای باید یک رهبر داشته باشد؛ یک دستگاه هدایتگری داشته باشد که هدایتش فوق هدایت دیگران باشد. این هدایت، هدایت الهی است، هدایت نبوت است، هدایت وحی است و هدایت رسولان است. اگر کسانی از چنین هدایتی محروم باشند، نمیتوانند نقش صحیح هدایتگری را نسبت به کل انسانها ایفا کنند. آنها هم فردی هستند مثل سایر افراد. اگر امتیازی نسبت به دیگران نداشته باشند، چه حقی دارند که نقش هدایتگری دیگران را بر عهده بگیرند؟! باید چیزی بیشتر داشته باشند تا بتوانند هدایت بهتری ارائه بدهند. این امتیاز، برخورداری از هدایت الهی و وحی خداست. اگر آن را داشته باشند، میتوانند نقشی بالاتر از عقولی که همه مردم دارند ایفا کنند وگرنه آنها هم فردی هستند مثل سایر افراد. چه فرقی میکنند؟!
آیا کسی که واجد چنین هدایتی است اُولی به رهبری جامعه است یا کسی که فاقد این هدایت است؟! آیهای که در صدر عرایضم تلاوت کردم میفرماید: أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَىٰ فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ؛ آن کسی که بدون نیاز به دیگران راه حق را میشناسد، اُولی به رهبری جامعه است یا کسی که خودش راه را بلد نیست، مگر اینکه دیگران راه را به او نشان بدهند؟! کدامیک اولی است؟!
قرآن سؤال میکند: فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ؟! ای عقلای عالم! قضاوت شما چیست؟! چه میفهمید؟! قرآن از آنها استفتاء میکند؛ از آنها فتوا میخواهد: نظر شما چیست؟! آن کسی که خودش راه را میداند باید راهنمای دیگران باشد یا آن کسی که خودش راه را بلد نیست و باید از دیگران بپرسد؟!
أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ؛ آیا کسی که میتواند مردم را به راه حق هدایت کند، أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ؛ سزاوارتر است که دیگران از او پیروی کنند، أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَىٰ؛ یا کسی که خودش راه را پیدا نمیکند، مگر اینکه دیگران هدایتش کنند و از جای دیگر برای او هدایت بیاید؟! کسی که مردم باید او را کمک کنند تا این راه را یاد بگیرد، چنین کسی چه امتیازی بر دیگران دارد که او هادی و رهبر آنها بشود؟! فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ؟! ای عقلای عالم! قضاوت شما چیست؟! کدام بهتر است؟!
آیا پاسخ این سؤال مبهم است؟! آیا مجهول است؟! آیا مشکوک است؟! آیا عقل انسانها برای پاسخ به این سؤالی که خداوند مطرح فرموده است پاسخی ندارد؟! همه میگویند: «البته کسی که خودش هدایت دارد، اُولی است.» چون پاسخ این سوال، روشن است، قرآن خودش جواب را بیان نمیفرماید، به همین سؤال اکتفا میکند و میگوید خودتان کلاه خودتان را قاضی کنید و هرچه عقلتان حکم میکند همان را بپذیرید. اگر کسی عقل داشته باشد، با صراحت و قاطعیت، قضاوت میکند که کسی برای راهنمایی دیگران اُولی است که خودش راه را بهتر و بیشتر از مردم بشناسد.
پس رهبری جامعه یعنی آن دستگاهی که این مجموعه عظیم انسانها را میتواند به سوی مقصد صحیح رهبری کند. این دستگاه، ارگانی از همین جامعه است: بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ؛[13] او هم از خود همین انسانهاست، از جای دیگری نمیآید اما از هدایت خاصی برخوردار است که دیگران از آن برخوردار نیستند. اگر رُل جامعه را به دست افرادی بدهید که از هدایتی فوق هدایت معمول انسانها برخوردارند، میتوانند جامعه را به سرمنزل کمال و سعادت رهبری کنند اما اگر این رُل را به دست کسانی بدهید که یا مثل چهارپایان هستند، یا گمراهتر از چهارپایان یا حتی بدترین جنبندگان عالم هستند، آنوقت چه انتظاری دارید؟!
قرآن با این بیان رسا اثبات میکند که رهبری جامعه باید به دست انبیا باشد؛ اما آیا در هر زمانی و در هر جامعهای پیغمبر وجود دارد؟! ما که به وجود انبیا معتقد هستیم، معتقدیم تعداد انبیا محدود بوده است. معروف است که طبق روایات، تعداد آنان ۱۲۴ هزار نفر بوده و آخرین آنها نیز پیامبر اسلام، حضرت محمد بن عبداللهصلیاللهعلیهوآله بوده است. بعد از ایشان چه؟! بعد از رحلت رسول خدا، جامعه همچنان احتیاج به رهبر دارد و دستگاه هدایت میخواهد. بعد از پیامبر چه کسی باید این نقش را بر عهده بگیرد؟!
باز در روایات شریفه، با استناد به همین آیه کریمه، اثبات شده است که رهبر جامعه بعد از پیغمبر باید امام معصوم باشد زیرا امام معصوم علمش را از مردم دریافت نمیکند، بلکه علمش خدایی است؛ چنانکه در خصوص برخی از پیغمبران میفرماید: وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا[14] و وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا؛[15] کودکی بود که خداوند به او علم و حکم و حکمت عطا کرد.
امام جوادعلیهالسلام چند ساله بودند که به امامت رسیدند؟! حضرت عیسیعلیهالسلام چند ساله بودند که به رسالت رسیدند؟ ایشان هنوز طفلی در گهواره بودند و هنوز زبان ایشان به سخن باز نشده بود اما فرمودند: قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا.[16] بسیاری از امامان ما در سنین کودکی به امامت رسیدهاند. وجود مقدس امام زمانعجلاللهفرجهالشریف نیز در سنین بسیار کم به امامت رسیده اند. اینها علمشان از کجا بود؟! چطور بود که یک طفل نهسالهای که در کوچه بازی میکرد، از او درباره مسائلی سؤال کردند و در یک جلسه به چهل هزار مسئله پاسخ داد؟! این علم از کجا بود؟! آیا احادیثی بود که از پدرش شنیده بود؟! این علم از یک سرچشمه دیگری بود؛ وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا!
همین برخورداری از علم و هدایت الهی بود که به چنین انسانهایی لیاقت امامت و رهبری جامعه را بعد از رسول خدا میداد. پس باز به مصداق أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ بعد از پیغمبر، باید علیعلیهالسلام جانشین میشد. امسال سال علی است؛ این ماه، ماه علی است و این ایام، ایام ولادت علی است؛ اما چرا علیعلیهالسلام باید جانشین پیغمبر بشود؟! چرا باید رُل جامعه را به دست علیعلیهالسلام بدهیم؟! چون علم او از جای دیگری است. هدایت او از ناحیه مردم نیست. هدایت او از جای دیگری است. حکومت او هم از جای دیگری است و مشروعیت حکومت او هم از جای دیگری میآید. خداوند به پیامبرصلیاللهعلیهوآله میفرماید: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ.[17] خدا علیعلیهالسلام را برای جانشینی تعیین میکند، نه مردم.
باز بر اساس همان معیار قرآن که أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَىٰ کدامیک برای رهبری جامعه شایستهتر است؟! کسی که هدایتش از جانب خداست یا کسی که مثل سایر مردم است؟!
ما که معتقد به ولایت امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه هستیم، معتقدیم امام دوازدهم ما در این عصر و زمان در غیبت هستند و دست ما به دامن ایشان نمیرسد؛ اما آیا جامعه ما از هدایت ایشان بینیاز است؟! پس چه باید کرد؟!
آیا کسانی که از علم پیغمبر و علیعلیهالسلام هدایت شدهاند، اُولی به رهبری جامعه هستند یا کسانی که علمشان را از کسانی مثل لویی ماسینیون، گوروویچ، ژان پل سارتر و امثال آنها فراگرفته اند، از کسانی که آنها را معبود فکری خودشان معرفی میکنند؟! کدامیک اولی هستند؟! فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ؟! شما قضاوت کنید! کسی که علمش را از پیغمبر و علیعلیهالسلام دریافت کرده اُولی است یا کسی که علمش را از عدهای کافر، ملحد، دشمن دین، دشمن خدا و دشمن اسلام گرفته است؟! کسانی که دین را «افیون جامعه» میدانند آیا اینها به رهبری جامعه اُولی هستند؟!
اگر کسانی تا اینجا آمدند که خدا را شناختند، پیغمبر را شناختند، امام معصوم را شناختند و بعد از امام معصوم هم میدانند سراغ چه کسی باید بروند، باید سراغ کسی بروند که أشبه به امام معصوم باشد. همانگونه که بعد از پیغمبر سراغ کسی رفتند که أشبه به پیغمبر است، بعد از امام معصوم هم باید سراغ کسی بروند که أشبه به امام معصوم است. او کسی است که در نظام ما، در ادبیات امروز ما، ولیفقیه نامیده میشود. ولیفقیه کسی است که باید عالِم دین باشد و علمش را از خدا و پیغمبر و اهلبیتصلواتاللهعليهماجمعين دریافت کرده باشد، باید فقیه باشد، باید دینشناس باشد و رموز دین را درک کند. اینها کسانی هستند که وارثان و جانشینان پیغمبر هستند.
از رسول خداصلیاللهعلیهوآله نقل شده است که روزی فرمودند: اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِي! خدا جانشینان من را مورد رحمت قرار دهد! بعد لحظهای توقف کردند و دوباره فرمودند: اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِي! باز لحظهای توقف کردند و برای بار سوم فرمودند: اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِي! مشخص بود که حضرت با این کار می خواستند توجه شنوندهها را جلب کنند که در این کلام، هدف خاصی منظور است وگرنه اگر فقط یکبار هم فرموده بودند که اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِي همین کافی بود. این بود که مردم پرسیدند: یَا رَسُولَ اللَّهِ! وَمَنْ خُلَفَاؤُکَ؟![18] یا رسولالله! خلفای شما چه کسانی هستند؟! آن جانشینانی که شما برای آنها از خدا طلب رحمت میکنید چه کسانی هستند؟! حضرت فرمودند: کسانی که بعد از ما میآیند، علوم ما را فرامیگیرند و آن را به مردم یاد میدهند.
از همین معناست که در حدیث معروف آمده است که عالمان، وارثان پیامبران هستند؛ إنَّ العُلَماءَ وَرَثَةُ الأنبِياءِ. همچنین آمده است که إِنَّ الأَنْبِیَاءَ لَمْ یُوَرِّثُوا دِینَارًا وَلَا دِرْهَمًا، وَلَکِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ؛[19] یعنی پیغمبران برای مردم درهم و دینار به ارث نگذاشتند بلکه علم را به میراث گذاشتند. تَرَکه و میراث پیغمبر در دست عالم است. پیغمبران برای مردم چه آوردند؟! اشتباه نشود؛ پیغمبران برای خانوادههای خودشان مال و میراث هم داشتند. برای حضرت زهراسلاماللهعليها نیز ارثیه گذاشتند. آن کسانی که میخواستند جعل و سوء استفاده کنند از این حدیث سوء استفاده کردند؛ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ.[20] این حدیث میفرماید پیغمبران برای «مردم» مال و منال به ارث نگذاشتند نه اینکه هیچ میراثی برای «هیچکس» نگذاشتهاند. آن کسانی که میخواستند سوء استفاده کنند گفتند پیغمبران برای «هیچ کس» میراثی نگذاشته اند، پس زهرا هم میراثی ندارد! در حالی که حدیث میفرماید: لَمْ یُوَرِّثُوا دِینَارًا وَلَا دِرْهَمًا «للنّاس»؛ نه برای «فرزندش!»
خود قرآن درباره حضرت سلیمان میفرماید: وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ.[21] حضرت زکریا نیز دعا میفرماید که فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ.[22] پس آنچه پیغمبران برای جامعه به میراث گذاشتند، علم بود. حالا ببینید که این میراث در دست چه کسانی است؟! در دست عالمان؛ پس آنها جانشینان پیغمبر هستند.
حُسن کار این است که اشخاص میتوانند این میراث را به صورت اختیاری کسب کنند. کسی که از شکم مادر متولد میشود وارث پیغمبر نیست. هر وقت تحصیل علم کرد، عالم شد و این علوم را فرا گرفت میتواند وارث پیغمبر بشود. رسیدن به این مقام، اختیاری است. شما هم میتوانید به این مقام برسید.
پس وارثان انبیا کسانی هستند که حاملان میراث انبیا باشند. میراث انبیا چیست؟! علم؛ وَلَکِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ. در ادامه حدیث آمده است که فَمَنْ أَخَذَ بِهِ أَخَذَ بِحَظٍّ وَافِرٍ؛ یعنی هرکس از این میراث بهره بگیرد بهرهای فراوان برده است. همه میتوانند از این میراث برخوردار شوند، به شرط اینکه درس بخوانند، تحصیل کنند و از علوم اهلبیتصلواتاللهعليهماجمعين استفاده کنند.
این مجلس به یاد چند تن از بهترین، پاکیزهترین و شایستهترین عالمان این استان و این کشور تشکیل شده است؛ بزرگانی که سه سال پیدرپی، در هر سال یکی از این ستارگان فروزان در این استان افول کردند. خدا را به حق امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه قسم میدهیم که جای این بزرگان را بهزودی پر کند و این استان و این کشور را از وجود چنین عالمانی محروم نگذارد! اما یک مقدار از استجابت این دعا هم به دست شماست. شما چقدر کوشش میکنید برای اینکه حوزههای علمیه رواج پیدا کند و چنین عالمانی تربیت شوند؟! چقدر به طلبه و طالب علم احترام میگذارید تا تشویق بشود برود درس بخواند؟! آن کسانی که میتوانند، چقدر کمک میکنند که مدارس علمیه آباد شود و زمینههای تحصیل برای طلاب علوم دینی فراهم شود؟!
یک مقدار از استجابت این دعا مرهون تلاش خود مردم است. شما هستید که باید مستعدترین فرزندانتان را برای خدمت به امام زمانعجلاللهفرجهالشریف بفرستید نه کسانی را که پشت کنکور ماندهاند و هیچ ادارهای هم راهشان نمیدهد، آنوقت میآیند طلبه میشوند. چیزی را که میخواهید تقدیم امام زمانعجلاللهفرجهالشریف کنید، باید بهترین چیزهایی باشد که دارید.
اگر امروز به شما اجازه میدادند که خدمت امام زمانعجلاللهفرجهالشریف شرفیاب شوید و هدیهای برای ایشان ببرید، چه میبردید؟! آیا یک لباس کهنه و وصلهدار میبردید؟! آیا یک نان خشکیده میبردید؟! یا بهترین غذاها و بهترین لباسهایتان را هدیه میبردید؟! کسانی که میخواهند فرزندانشان را به پیشگاه امام زمانعجلاللهفرجهالشریف، به پیشگاه اسلام و به پیشگاه خداوند متعال هدیه کنند و آنها افتخار وراثت پیامبران را داشته باشند باید بهترین، بااستعدادترین، پاکسرشتترین و شایستهترین فرزندان خود را برای این راه انتخاب کنند. بعد هم باید در تشویقشان بکوشند. هر جا آنها را میبینند، به آنها احترام بگذارند تا ترغیب بشوند و از هرگونه مساعدتی برای تربیت و رشد آنها فروگذار نکنند.
ما یاد این بزرگواران را که هرکدام ستارهای درخشان در آسمان علم و عمل بودند و از مفاخر این استان و این کشور به شمار میآمدند گرامی میداریم. همچنین یاد بزرگان دیگری که از این استان برخاستند و چهبسا اهالی این استان هم امروز یادشان را فراموش کرده باشند! انشاءالله که چنین نباشد چراکه مردم ما مردمی وفادار و قدرشناس هستند.
میدانید که در عالم فقاهت، در همین اعصار اخیر، مرحوم حاجآقا رضای همدانی از همین سرزمین برخاست؛ عالمی که تا امروز تمام مراجع، بلااستثنا، از کتابهای ایشان استفاده میکنند. کدام فقیه است که امروز از کتاب طهارة و صلاة حاجآقا رضا بینیاز باشد؟! عارفانی از این سرزمین برخاستهاند که هنوز آثار قلمی و تربیتی آنها هر جا باشد محیطی را نورانی میکند. مرحوم ملا حسینقلی همدانی که شیخ انصاری از ایشان استفاده میکرد و مرحوم شیخ محمدباقر بهاری که مراجع تقلید از ایشان استفاده میکردند، از همین سرزمین شما بودند؛ و اخیراً فقیه نامدار، مرحوم آخوند ملاعلی همدانی. دریغ است که از چنین سرزمین پاکی، چنین شخصیتهای بزرگی از دنیا بروند و جای آنها خالی بماند. امیدواریم که با همت شما مردم حقشناس، بهزودی جای این عزیزان پر شود و همچون خورشیدهای فروزان، عالم اسلام را روشن کنند.
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ
[1]. یونس، 35.
[2]. طه، 50.
[3]. نحل، 68.
[4]. محمد، 12.
[5]. اعراف، 179.
[6]. همان.
[7]. انفال، 55.
[8]. جمعه، 5.
[9]. اعراف، 176.
[10]. فصلت، 31.
[11]. شمس، 8.
[12]. رعد، 7.
[13]. آل عمران، 164.
[14]. کهف، 65.
[15]. مریم، 12.
[16]. مریم، 30.
[17]. مائده، 67.
[18]. من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 420.
[19]. الكافي، ج 1، ص 34.
[20]. مائده، 13.
[21]. نمل، 16.
[22]. مریم، 5 و 6.