بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِیالْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام، مخصوصاً شهدای بزرگوار این استان، صلواتی اهدا میکنیم.
خداوند متعال را شکر میکنم که بار دیگر توفیق تشرف در جمع اساتید و سروران را در این شهر شهیدپرور به بنده عنایت فرمود و اجازه فرمودند که چند دقیقهای وقت عزیزان را بگیرم. به نظرم رسید در جمعی که اساتید محترم دانشگاه و علمای بزرگ تشریف دارند بیجا نیست که یکی از مسائل بنیادی فکر بشر مطرح شود و حالا اگر گوینده از عهده پاسخ صحیح و حل مسئله برنمیآید، اقلاً صورتمسئلهای طرح شده باشد تا بزرگان دربارهاش بیندیشند.
ما در عصر اخیر، یعنی عصر مدرنیته، از قرن هجدهم به بعد، در مجامع فرهنگی و دانشگاهی دنیا با یک سلسله مفاهیمی برخورد میکنیم که این مفاهیم قبلاً نه با این وسعت و نه با این ویژگیها و بارهای معنایی که بر آنها تحمیل شده مطرح نبوده است. گاهی پارهای از مفاهیم هست که در یک زبان یا در یک فرهنگ، ابتدا از طرف اهل لغت یا اهل اصطلاح خاصی برای یک معنایی وضع میشود اما کسانی بهتدریج با شیوههای خاصی که در علوم مختلف اجتماعی مورد بحث قرار گرفته است این مفاهیم را دستکاری میکنند و تغییراتی در آن میدهند. این دستکاریها گاهی بهطور طبیعی انجام میگیرد یعنی یک مفهومی ابتدا یک دایره محدود دارد، بعد توسعه پیدا میکند و دایرهاش گسترش پیدا میکند و مصادیق دیگری را نیز شامل میشود. گاهی هم تضییق پیدا میکند؛ یعنی ابتدا برای یک مفهوم عامی وضع شده بود. بعد در اثر کثرت استعمال در یک معنای خاص، دایره استعمال آن ضیق میشود. گاهی هم اصلاً معنا بهکلی تغییر میکند و معنای جدیدی پیدا میشود.
این چیزها در لغتشناسی مورد بحث قرار گرفته و چیز تازهای نیست؛ ولی گاهی تحولات فکری و فلسفی که با تحولات دیگری همراه است از قبیل تحولات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، اینها کمک میکند به اینکه یک مفهوم یک بار مثبت یا منفی خاصی پیدا کند و بعد از مدتی در تعریفش ابهام پیدا میشود که حالا واقعاً معنای این مفهوم چیست؟! حد و مرزش چیست؟! چگونه باید تعریف کرد؟!
این واژههایی که بهخصوص در این سه قرن اخیر و در کشور ما در قرن اخیر بسیار شایع شده، از همین قبیل مفاهیمی است که به این وسعت و با این ویژگیهایی که امروز اراده میشود مطرح نبوده است؛ گاهی به یک معنای دیگری استعمال میشده که کاملاً با این معنا تفاوت داشته است، گاهی هم این بارهای مثبت و منفی را نداشته است یعنی ازنظر ارزشی خنثی بوده است و نه ارزش مثبت داشته و نه ارزش منفی؛ و تحولات دیگری که پیدا میشود.
حالا به دو، سه نمونه که مورد حاجت همه ماست و به صورت روزمره با آن سروکار داریم و مخصوصاً در بحثهای سیاسی، ابزار کار سیاستبازان قرار میگیرد اشاره میکنم. یکی از اینها واژه «آزادی» است. آزادی یک معنای لغوی دارد که تعریف آن با توجه به واژه مقابلش بهتر روشن میشود. معمولاً ما مفاهیم را با اضدادش بهتر میشناسیم. روز را میگوییم در مقابل شب. شب آن چیزی است که روز نیست. آزادی را هم در جایی به کار میبریم که یک کسی یا یک موجودی در بند باشد، نتواند حرکت اختیاری انجام بدهد و اگر میخواهد کاری انجام بدهد جلوی او را میگیرند؛ مثل مرغی که در قفس است، مخصوصاً اگر دست و پای او را ببندند. میگوییم این مرغ، در بند است و اگر بندهایش را باز کنند و در قفس را باز کنند و آن را رها کنند میگوییم آن را آزاد کردند.
این معنای لغوی اصل آن، معنایی است که بار ارزشی مثبت یا منفی ندارد. بالاخره گاهی انسان احتیاج پیدا میکند چیزی را ببندد، گاهی هم احتیاج پیدا میکند باز کند. باز کردن و در بند کردن، موارد مختلفی دارد که گاهی ارزش مثبت دارد و گاهی ارزش منفی.
کمکم این واژه وقتی وارد بحثهای اخلاقی شد، از دیرباز یک معنای مثبت بسیار بالایی پیدا کرد. آن وقتها که مثلاً میگفتند آزادی به مفهوم اخلاقی آن، منظور این بود که انسانهایی وارسته باشند و در بند هوای نفس و هوس نباشند. آزادی اخلاقی تقریباً به معنای وارستگی به کار میرود. «وارستن» تقریباً همین معنا را تداعی میکند. «رستن» یعنی رسته از بند؛ یعنی از بندی رها شده است. «وارسته» کسی است که از بند هوا و هوسها آزاد شده است.
اگر به بعضی از متون فلسفه اخلاق قدیم مراجعه بفرمایید، بسیاری از بزرگان ما گفتهاند که اصل همه ارزشهای اخلاقی، حُرّیت است. آنچه بهخصوص یادم میآید، در کلام فخر رازی در «مباحث المشرقیه» است. مبانی فلسفه اخلاق از دیرباز، از افلاطون و ارسطو، نقل شده است. ایشان یک نکته و ابتکار جدیدی به خرج میدهد. البته من تحقیق نکردهام ببینم این مفهوم ابتدا از چه کسی شروع شده ولی ایشان از جمله کسانی است که میگوید اصل ارزشهای اخلاقی، حریت است؛ و بعد تفسیر میکند که انسان گاهی در بند شکم است، گاهی در بند شهوت است و گاهی نیز در بند مقام؛ انواع بندهایی که ممکن است به دست و پای انسان بسته شود و نگذارد آنگونه که بایدوشاید حرکت کند و به کمال انسانیاش برسد. انسانی که ارزش اخلاقی کاملی داشته باشد، کسی است که این بندها را باز کند تا بتواند مسیر تکامل را درست بپیماید. این میشود حریت. حریت یعنی کسی که در مسیر تکاملش سدی وجود ندارد، دستوپایش بسته نیست و راهش برای تکامل باز است. حالا من خواستم از فیلسوفان نقل کنم و نخواستم بحث تعبدی و امثال اینها را مطرح کنم. بحثِ مفهوم بود که اصلاً چگونه در مفهوم حریت تغییرات پیدا شده است.
در زمینه اجتماعی از دیرباز مسئله بردگی مطرح بوده است. حالا تاریخچهاش که از چه زمانی شروع شده و چگونه تحولاتی پیدا کرده بماند. بههرحال در این دورانهایی که ما میشناسیم و تاریخ نویسا داریم، همهجا مسئله بردگی مطرح بوده است. این اهرام مصر و کاخهای فراعنه را بردگان درست کردند. بردهداری همیشه در بین انسانها مطرح بوده است. اصلش یک گرایشهای تبعیض نژادی بوده و یکی هم گرایشهای زورمداری؛ اقوامی که زور و قوت داشتند دیگران را تحت تسلط میآوردند، به بیگاری میکشاندند، یک نان بخورونمیر به آنها میدادند و از آنها کار میکشیدند. اگر هم کار انجام نمیدادند، آنها را کتک میزدند و شکنجه میدادند. این بردگی وجود داشته است. در مقابل این مفهوم بردگی، مفهوم آزادی هم وجود دارد؛ آزاد یعنی کسی که برده نیست. این مفهوم در زمینه اجتماعی هم یک جایگاه خاصی پیدا کرد.
کمکم در زمینه سیاسی هم این مسئله مطرح شد؛ آنجایی که دولتهایی بر اثر اقتداری که پیدا میکنند و زورمداریای که میکنند، ملت دیگری را زیر بار استعمار میکشند و نوعی قیمومیت بر آنها اعمال میکنند. ریشههای استعمار هم کموبیش در علوم اجتماعی مورد بحث قرار گرفته است. در اینجا هم میگویند یک ملت در مقابل ملت دیگر ممکن است مستعمره باشد و ممکن است آزاد باشد. چیزی شبیه بردگی و آزادی در روابط اجتماعی بین مالک و مملوک و بین بردهدار و برده. اینها مفاهیمی است که واژه آزادی در آن به کار رفته است.
در همه اینها ریشه این است که تصور میشود انسان در یک قید و بندی قرار میگیرد و وقتی این قید و بند را باز میکند، میگویند آزاد است. حالا فرد باشد یا جامعه؛ قید و بندش قدرتی باشد که او را تحت قهر خود درمیآورد یا فردی باشد که بر او مسلط است و او را به بردگی میگیرد یا عوامل داخلی باشد که در اخلاق مطرح میشود؛ یعنی هوای نفس و هوسهای خود فرد که عقل و اراده انسانی او را محدود و در بند میکند.
اخیراً در این دوره مدرنیته، در فرهنگ سیاسی جوامع، بهخصوص جوامع غربی، آزادی معنای دیگری پیدا کرده است. آنجا هم نبودن قید و بند مطرح است اما نه قید و بند برای عقل انسان یا هویت انسانی او؛ بلکه چنین تصور شده که انسان مثل هر موجود زنده دیگری، بهخصوص موجوداتی که نوعی شعور دارند، یعنی جانوران، آنچه منشأ حرکتش میشود غرایزش است. این غرایز باعث میشود که موجود زنده به همان سمتی که غریزه ایجاب میکند به حرکت دربیاید. این طبیعت هر موجود زندهای است و همینگونه هم باید باشد.
این غریزه هیچ اقتضای محدودیتی ندارد. مثلاً وقتی انسان احساس گرسنگی میکند، مثل هر حیوان دیگری که گرسنه میشود یعنی بدنش نیاز به یک مادهای پیدا کرده که ضعفهایش را جبران کند. به قول اطبای قدیم «بدل ما یَتحلّل»؛ انرژی انسان صرف میشود و احتیاج دارد به اینکه تجدید انرژی کند. به قول آقایان، دست طبیعت یک درکی را در او قرار داده که آن وقت احساس گرسنگی میکند. غالباً هم این احساس گرسنگی، نوع آن غذایی را که انسان به آن احتیاج دارد، کموبیش نشان میدهد.
خب، انسان طبق این اقتضای غریزهاش باید برود غذا بخورد؛ اما این غریزه دیگر نمیگوید چه بخور، کجا بخور و چگونه باشد. هر قیدی که ما به این بزنیم، این خلاف طبیعت است. اگر بگوییم مثلاً باید ایستاده بخوری یا بگوییم باید نشسته بخوری، برای غریزه فرقی نمیکند؛ منظور این است که شکم سیر شود، چه ایستاده باشم و چه نشسته.
اگر بگوییم از این نوع غذا بخور، نه از آن نوع؛ از این میوه بخور، نه از آن میوه؛ و مخصوصاً در زندگی اجتماعی اگر بگوییم جامعه به تو حق میدهد که از آنچه مال خودت است تناول کنی نه از مال دیگران، غریزه این چیزها را سرش نمیشود. غریزه میخواهد هر چیزی را که میبیند و به آن دسترسی پیدا میکند بخورد و رفع حاجت کند. چه برسد به اینکه یک مفاهیم ارزشی مطرح شود که این حلال است، آن حرام است، این را خدا خوشش میآید، آن را خوشش نمیآید و چیزهایی از این قبیل. اینها همه قید و بندهایی است که زائد بر اقتضای طبیعت انسان است. آزادی یعنی اینکه انسان همه این قید و بندها را رها کند و زیر پا بگذارد و همان چیزی را که غریزهاش میخواهد انجام دهد.
نظیر آن در نیاز جنسی هم هست و میگویند انسان از آن وقتی که احساس نیاز میکند، باید همانگونه که غریزه اقتضا میکند عمل کند. اگر بگویند که نه، باید حتماً یک ازدواج قانونی باشد، سن طرف باید چقدر باشد، باید با یک مراسمی انجام بگیرد، باید مهریهای پرداخت شود میگویند این حرفها نیست، غریزه این چیزها سرش نمیشود.
اینکه مثلاً این از بستگان فامیل است، محرم است، نمیشود با او ازدواج کرد یا او آن نامحرم است و نمیشود با او ارتباط داشت، غریزه این حرفها سرش نمیشود. اقتضای این نیاز این است که انسان هرچه برایش میسر است زود استفاده کند و اگر استفاده نکند غریزه سرکوب میشود؛ اشاره به تئوری فرویدی و اینکه اگر این غرایز سرکوب شوند، مشکلات روانی، اجتماعی و امراض پدید میآید. غریزه باید راحت و آزاد، اعمال و ارضا شود. هر قید و بندی که به ارضای غرایز بزنیم که جلوی اقتضای طبیعت را بگیرد این خلاف آزادی است؛ قید و بندی است برای طبیعت. طبیعت باید از این قید و بندها آزاد باشد.
تا به یک جایی میرسد که اگر بخواهد اینها کاملاً رها باشند، زندگی اجتماعی مختل میشود. یک وقت هم انسان هوس میکند یک کسی را بکشد. بالاخره تضاد واقع میشود. فرض کنید دو نفر دوست دارند با یک دختر ازدواج کنند. وقتی این، عملی نباشد، بالاخره بین آنها تنازع و کشمکش واقع میشود و گاهی هم به کشت و کشتار میانجامد.
وقتی دیدند که اینقدر هم نمیشود آزادی قائل شد گفتند: آزادی فقط یک قید دارد و آن این است که مزاحم آزادی دیگران نشود. انسان باید هرچه دلش میخواهد و هر هوسی که دارد بهطور راحت و آزاد اعمال کند مگر اینکه بهگونهای باشد که حق دیگران به خطر بیفتد؛ چون بالاخره آنها هم انسان و آزاد هستند. فقط در تضاد بین این آزادیهاست که قید پیدا میشود. این را ناچاریم که بپذیریم وگرنه انسانی باقی نمیماند تا آزادی داشته باشد.
بنابراین اصل این است که انسان آنچه غرایزش اقتضا میکند، همان غرایزی که کموبیش بین حیوانات هم مشترک است، اعمال و ارضا کند مگر اینکه آزادی دیگران جلوی آن را بگیرد. همه قوانین هم باید در همین چارچوب تعریف شوند. اصلاً وقتی میگوییم چیزی قانوناً ممنوع است یا مجاز است، روح آن یعنی همین، یعنی آیا مانع آزادی دیگران هست یا نیست.
این گرایش درواقع از دوران مدرنیته شکل گرفته است. در سابق مفهوم آزادی و حریت در محافل فلسفی و فرهنگی به این معنا به کار نمیرفته است. اینها را با تعبیرات دیگری مثل بیبندوباری، لجامگسیختگی، ولنگاری و تعابیری از این قبیل بیان میکردند اما از این زمان، از دوران مدرنیته، بهتدریج این مفهوم نهتنها مفهومی فاقد بار منفی شده بلکه دارای مثبتترین و ارزشمندترین بار اخلاقی و ارزشی شده است. امروز دیگر در همه دنیا هر جا صحبت از آزادی میشود، همه زبانها بند میآید! اگر گفته شود این خلاف آزادی است، دیگر همه باید سکوت کنند! ما چیزی مقدستر از آزادی نداریم. اولین حقی که در حقوق بشر باید رعایت شود آزادی افراد است. اگر آزادی لطمه ببیند، حقوق بشر اصلاً دیگر معنا ندارد.
آزادی یعنی چه؟! یعنی همین؛ یعنی هر کاری که دلت میخواهد بکن، مادامی که مزاحم دیگران نشوی؛ یعنی میدان را برای آزادی دیگران هم باز بگذار.
بنابراین، اگر دو تا انسان با هم توافق کردند که هر گونه رفتاری با همدیگر داشته باشند، مادامی که تجاوز به عنف، خشونت و زوری در کار نباشد هیچ مانعی ندارد. هیچ دلیلی هم وجود ندارد که بگوییم این کار، بد است. اصلاً چیزی به اسم بد نداریم. یک خواسته طبیعی است که دارد ارضا میشود و مزاحم کسی هم نیست بلکه طرفین هم با هم موافق هستند و خیلی هم راضی هستند.
بر این اساس است که میبینید بسیاری از مصادیق رفتارهایی که حتی کمتر از نیم قرن پیش در تمام روی زمین از زشتترین کارها بود، امروز نهتنها زشت نیست، بلکه کسانی به آن افتخار هم میکنند! اینکه عرض میکنم کمتر از نیم قرن پیش، من تحقیق کرده عرض میکنم. ما بعضی از دوستانمان چند سالی برای گرفتن دکتری در چند رشته انسانی به کانادا رفته بودند. میگفتند ما با آقایی برخورد کردیم که اصالتاً اهل لهستان بود. این آقا گفت: من چهل سال پیش از لهستان به کانادا آمدم؛ البته آن وقت که میگفتند سی سال پیش، حالا شاید چهل سال شده باشد؛ طبعاً اول که وارد اینجا شده بودم دلم میخواست گردش کنم و پارکها و جاهای دیدنیاش را ببینم. این بود به یک پارک رفتم و داشتم گردش میکردم. نزدیکهای ظهر بود و گرمم شد. کتم را درآوردم و روی دستم انداختم. پیراهن آستینکوتاه تنم بود و شروع به قدم زدن کردم. چند قدمی نرفته بودم که یک پلیس اسبسوار جلوی من آمد و گفت: «کتت را بپوش!» گفتم: «هوا گرم است، چطور مگر؟!» گفت: «این خلاف عفت عمومی است!» چهل سال پیش در کانادا، یک لهستانی گرمش بود، کتش را درآورده بود؛ به او گفتند مرد حق ندارد در پارک کتش را دربیاورد، این خلاف عفت عمومی است، دستهایش پیدا میشود و خانمها میبینند. امروز میبینید که در همین کانادا که از پیشرفتهترین کشورها در این زمینه است و همچنین در اتریش و آمریکا، مراکز رسمیای برای این مسائل وجود دارد. من خودم دیدم که در وین، در یکی از بهترین نقاط شهر یک ساختمان مخصوصی برای همجنسگرایان هست که بسیار مجلل است، رنگ صورتی دارد، پرچم هم دارد و از دور بسیار جذاب است.
در همین کشور کانادایی که چهل سال پیش کت درآوردن یک مرد خلاف عفت عمومی بود، امروز خانمها با مینیشورت در خیابان میآیند! مرد و زن، کنار خیابان، بهخصوص شبها و آخر وقتها. حالا روزها من خودم ندیدهام. البته جشنها و اینها استثناست و دیگر همهچیز آزاد است. معمولاً آخر شبها، در خیابانها و گوشههای خیابان و این حرفها، اصلاً این مسئلهای نیست و خیلی آزادانه است.
فاصلهاش چهل سال است. زشتترین کارها، امروز یک کار آزادی شده است بلکه اینها مجله دارند، انجمن دارند، ادعا دارند، اصلاً خودشان را طلبکار دولت میدانند! میگویند الآن دولت باید مثلاً برای کسانی که ازدواج میکنند شهرداری کمک کند، اگر بچهدار میشوند، باید چقدر خرجشان بدهد. در کشورهای اروپایی و غربی از این چیزها مرسوم است. من و شما شاید از این چیزها به گوشمان هم نخورده باشد. آنجا چون رشد جمعیتشان منفی است، خیلی تشویق میکنند که بچهدار بشوند. از این جهت، هر خانوادهای که بچهدار میشوند، شهرداری موظف است کمک در اختیارشان بگذارد؛ هم کمک مالی، هم تغذیه و هم بهداشتی. اینها میگویند که ما با هم ازدواج میکنیم، دو تا مرد، نه دیگر از شهرداری پولی میخواهیم، نه بچهدار میشویم که شهرداری کمکخرجی باید به ما بدهد و داریم با هم زندگی میکنیم؛ تازه ما باید از دولت طلبکار باشیم. فلسفه و داستانهای خیلی عجیبی هم دارند. شاید آقایان خیلی بهتر از من این چیزها را بدانند. منظورم مثال بود برای اینکه چگونه ممکن است در ظرف مدت کوتاهی ارزشها تغییر کند و حتی درست ۱۸۰ درجه تغییر کند.
ادعا این است که اصلاً این ارزشها ملاکی ندارد. هر وقت مردم یک چیزی را دوست داشتند، میشود خوب؛ هر وقت دوست نداشته باشند، میشود بد. حالا هم که بالاخره مخلوط است، بعضی دوست دارند، بعضی دوست ندارند، میشود خنثی؛ یعنی نه خوب است و نه بد. هر کسی که دوست دارد، برای خودش خوب است و هر کسی هم که دوست ندارد، برای خودش بد است. دیگر نمیشود برایش یک ارزش عمومی گذاشت.
این یک تفکر است، یا بفرمایید یک فلسفه، یک جهانبینی یا یک انسانشناسی است؛ انسان یعنی موجودی که دارای غرایزی است و باید این غرایزش کاملاً آزادانه ارضا شود؛ انسان یعنی همین. اینکه گفته میشود انسان، خوب و بد اخلاقی دارد، عقلش میگوید فلان کار خوب است؛ این حرفها کشک است! عقل چیست؟!
این فرهنگ، ابتدا از میان کسانی به صورت بسیار کمرنگ شروع شد. البته بنده نه تاریخچهاش را درست میدانم و نه فرصتی هست که آن اندازه که میدانم را عرض کنم و بالاخره امروز، بهخصوص در دوران پستمدرن، به جایی رسیده است که نمونههایش را بهخصوص در آمریکا و کشورهای غربی میبینیم. چند تا کشور هستند که در این جهت شباهتی به آمریکا دارند؛ یکی سوئد، دیگری انگلیس است و اخیراً هم آلمان و اتریش. اینها نیز همین فلسفه را پذیرفتهاند.
بهخصوص شاید از همین جهت که فروید هم اتریشی بوده است. البته آن وقت اتریش و آلمان یک کشور بوده و آن تئوری معروف فروید مطرح شد و تأثیر عظیمی در روانشناسی و علوم تربیتی زمان گذاشت که هنوز هم موجش دارد کشورهای دیگر را فرامیگیرد و ازجمله کشور ما را. تئوری فروید هنوز نمرده است، تأثیر خودش را در روانشناسی و علوم تربیتی ما گذاشته و هنوز هم در حال رشد است. بههرحال، آن منطقه، منطقه فرویدی بود. طبعاً این تئوری فرویدی در آنجا بسیار بیشتر طرفدار داشت؛ مخصوصاً که آثار بهاصطلاح عملی هم داشت. چون فروید روانشناس و روانپزشک بود و بر این اساس کسانی را معالجه میکرد. بعضیها بهبود نسبی هم پیدا میکردند. این بود که اینها از یک موارد جزئی، یک تئوری کلی ساختند. در بعضی موارد کسانی در اثر سرکوب غرایز جنسیشان به ناراحتیهای روانی مبتلا شده بودند؛ اینها را شاهد گرفت برای اینکه بگویند ببیند وقتی آزادی به آنها داده شد، ناراحتی روانیشان هم برطرف شد.
این یک جهانبینی است، یا بفرمایید یک نوع انسانشناسی است. اصلاً انسان چنین موجودی است و طبعاً مثل همه موجودات طبیعی که مسیر طبیعیشان را طی میکنند این هم «باید» مسیر طبیعی خودش را طی کند. تنها «باید» هم همین است. در همه اینها میبینیم که موجودات طبیعی یک مسیری دارند که طبیعت برایشان فراهم کرده است. ما هم به همین سو میرویم. مخصوصاً که دیگر عقاید دینی و اصول اخلاقی و همه این حرفها را انکار کرد و گفت همه اینها زائده غرایز سرکوبشده است. توجیهاتی دارد که حالا کسانی که با تئوری فروید آشنا هستند بهتر میدانند.
یکی از عواملی که در رواج این فکر در مغربزمین مؤثر بود همین تئوری بود. حالا کمکم به یک جایی رسیده که از مرز مسائل اخلاقی و روانشناختی و این حرفها فراتر رفته و به اصلیترین مسئله حقوق عمومی و مهمترین اصل در روابط بینالمللی تبدیل شده است. همه میدانیم که روح اعلامیه حقوق بشر همین آزادیهاست. دیگر آنجا آمدهاند کانالیزه کردهاند که چند جور آزادی داریم وگرنه روح آن همین آزادی است.
خب، یک وقت است که ما این فکر را با همان مبانیاش میپذیریم و ما هم یکی از طرفداران فروید میشویم یا از طرفداران مکاتبی که اینگونه میاندیشند و انسان را اینگونه میشناسند. بههرحال مبنایی است که همینگونه که بسیاری از کشورها پذیرفتهاند، ما هم یکی از آنها میشویم. یک وقت است که نه، ما با حفظ اینکه مسلمان هستیم و به خدا و قیامت و قرآن و ارزشهای دینی و این حرفها اعتقاد داریم میخواهیم این فرهنگ غربی را هم با اینها جفت کنیم. اینجا دچار یک نوع تناقض میشویم؛ چون اصل تفکر دینی، نه جهانبینیاش با این جهانبینی ماتریالیستی توافق دارد؛ نه انسانشناسیاش انسانشناسی فرویدی است و نه حقوقش حقوق غربی است. همهچیز ما با اینها تفاوت دارد. همه ما هم میدانیم.
کسانی درصدد برآمدند که این را تلفیق کنند و بگویند که نه، اینها در اسلام هم هست. ببینید که امام حسین در روز عاشورا گفت إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينٌ وَلَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ، فَكُونُوا أَحْرَارًا فِي دُنْيَاكُمْ؛ پس امام حسین هم طرفدار حریت بود. حریت یعنی همین. علی هم در نهجالبلاغه از حریت تعریف میکند. حریت یعنی همین. وقتی حر آمد توبه کرد و سیدالشهدا سر بالین او آمدند، گفتند: «مادرت تو را درست حر نامید!»؛ تجلیل کرد از اینکه اسم حر دارد، یعنی آزاد؛ و چیزهایی از این قبیل.
شأن همه سیاستبازانی که برای توجیه کارهای خودشان مغالطه میکنند و از مفاهیم دیگر سوءاستفاده میکنند این است. این یک جور کار است. این کاری است که امروز کسانی که ادعای اسلامیت دارند، خودشان را مسلمان میدانند و درعینحال میخواهند فرهنگ غربی را بپذیرند، این کار را میکنند.
بنده با این کار صددرصد مخالف هستم. میگویم این یک نوع تزویر است، یک نوع حقهبازی است، این یک نوع ناآزادگی است. آزاد باش و حرفت را بزن! هرچه ته دلت هست بگو! چرا نفاق؟! چرا دورویی؟! اگر واقعاً قبول نداری که نه خدایی هست و نه پیغمبری و نه ارزش انسانیای و نه فلان، خیلی خب، صاف مثل غربیها بگو ما قبول نداریم!
آنهایی که به صورت سفتوسخت از این مکتبها پیروی میکنند درنهایت میگویند دین یک آداب محلی و قومی است؛ یعنی ما پدرانمان را دیدهایم که اینگونه میگفتند؛ همانگونه که بتپرستان هم همینها را میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَىٰ أُمَّةٍ.[1] این یک رسم خانوادگی است. ما نمیخواهیم حالا رسم خانوادگیمان را به هم بزنیم و به آن بیاحترامی کنیم. بالاخره یک سرگرمی است، یک روابطی است که بین یک گروهی برقرار میشود، میآیند یک موزیکی در کلیسا گوش میکنند، با هم یک آرامشی پیدا میکنند، خوب است دیگر. دین هم همین اندازه خوب است وگرنه واقعاً اینکه ته دلشان ایمان به خدا و این حرفها داشته باشند بسیار کم است.
باز مثالش را عرض میکنم. البته طلبهها میگویند: «جزئی نه کاسب است نه مکتسب». ما سال قبل از پیروزی انقلاب، از طرف یک عده از کسانی که امروز در پست وزارت هستند، در لندن دعوت شده بودیم. قرار بود دو ماهی برای آنها مباحث فلسفی مطرح کنیم. ضمناً ما گفتیم حالا این دو ماهی که ما اینجا هستیم، شما هم یک معلم برای ما بگذارید که ما هم انگلیسیمان تقویت شود. یک معلم انگلیسی برای ما گذاشته بودند که آنجا میآمد و با هم گپ میزدیم. منجمله ما سؤال کردیم که «آیا شما واقعاً مسیحی هستید و به عقاید مسیح و این حرفها معتقدید؟!» گفت: «من که هیچی! این مردمی که امروز به نام مسیحیت هستند، اینها هیچکدامشان اعتقادی به مسیحیت ندارند. من که اصلاً مدتهاست که دیگر اعتقادی ندارم. غیر از بچگی که مادرم یکبار من را به کلیسا برد، دیگر اصلاً پایم به کلیسا نرسیده است. من نه به خدایی معتقدم، نه به عیسی و نه به کسی. اسماً مسیحی هستیم و در شناسنامهام نوشتهاند.»
اینگونه افراد کم نیستند. البته نمیگویم که همه اینگونه هستند؛ نه، کسانی هم هستند که واقعاً معتقدند و جدّاً هم حمایت میکنند ولی اینگونه انسانها کم نیستند و این طرز فکر به همینجا منتهی میشود.
اگر انسان واقعاً این را پذیرفته، خب صاف بگوید: «آقا! من نه به خدایی معتقدم و نه دینی را میپرستم»؛ اما این، شهامت میخواهد. آنها میخواهند موقعیتی در اجتماع داشته باشند و مردم را فریب بدهند تا اگر بناست موقع رأیگیری باشد رأی بیاورند و اگر موقع جایزه گرفتن از آمریکا شد، جایزه بگیرند. بالاخره باید یک نقش خاصی را ایفا کنند. اگر همینجور بگویند که ما کافریم، کسی به آنها بهایی نمیدهد. به نظر من این کار، خلاف مبنای خودشان است؛ نالوطیگری است، دورویی است، حقهبازی است، کلک است؛ چیزی که در هیچ مکتبی پسندیده نیست.
اما اگر واقعاً میخواهیم ببینیم اسلام چه میگوید و آیا میتوان آن را با این طرز فکر جمع کرد یا نه، برای هر مسلمانی بسیار روشن است که مبانی اسلام با این طرز فکر، در همه شئونش، سازگار نیست.
اولش این است که ما در اسلام میگوییم ما بنده هستیم و خدا مولاست. اتفاقاً اینها روی همین کلمه حساسیت دارند. میگویند این مسئله بنده بودن که مسلمانها میگویند ما بندهایم، یا حتی در قرآن آمده، این برای دوران بردهداری است. این تأثر دین از فرهنگ جامعه است وگرنه معنی ندارد که خدا مالک است و ما بندهایم. بنده چیست؟!
ما هم میگوییم حصر اولش این است که أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ. هدف از خلقت انسان، بندگی کردن است: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛[2] وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ؛[3] ما در میان هر جامعهای پیغمبری فرستادیم و سرلوحه دعوت پیغمبر این بود که اعْبُدُوا اللَّهَ؛ بندگی خدا کنید! از طاغوت پرهیز کنید! اصلاً دین یعنی همین. اگر ما مسئله بندگی انسان نسبت به خدا و بندگی کردن را از دین برداریم، از دین چه میماند؟! پس در اینکه این دو با هم نمیسازند، هیچ شکی نیست.
بالاخره شما میبینید که دین، حلال و حرام دارد؛ یعنی قید و محدودیت دارد؛ این کار را نباید کرد! حق ندارید این کار را بکنید! حتی در مواردی، اگر کسانی از این حلال و حرامها تخلف کنند آنها را کتک میزنند؛ الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ؛[4] همان کاری که خیلی آزادانه در غرب انجام میگیرد و کسی حق ندارد آن را تعقیب کند؛ حتی پدر حق ندارد آن را تعقیب کند.
باز یک سفری ما در آمریکا بودیم. از یک دانشگاهی در فیلادلفیا دعوت شده بودیم که آنجا سخنرانی کنیم. در آنجا به یک استاد ایرانی برخورد کردم، یک پروفسوری بود که اصالتاً اصفهانی بود. متأسفانه الآن اسم ایشان یادم نیست. عضو دوازده انجمن علمی مهم دنیا بود. پیرمردی بود.
بعد از اینکه یک مقدار با هم آشنا شدیم گفت: «خدا لعنت کند آن کسی را که من را به آمریکا فرستاد!» گفتم: «چرا؟» گفت: «نمیدانی! نمیتوانم بگویم چرا»! گفتم: «خب، برگرد!» گفت: «نمیتوانم. هرکسی که دارم اینجاست. در ایران دیگر کسی را ندارم. همه خویش و قومهایم اینجا هستند؛ پسرم، دخترم، عروسم، دامادم، برادرم، خواهرم، همه فامیلمان را کمکم کشاندیم و به اینجا آوردیم. ما اصلاً در ایران کسی را نداریم و کسی را نمیشناسیم. بیایم آنجا چه کار کنم؟! حالا که دیگر من پیرمرد هم شدهام.» گفتم: «حالا چرا لعن و ...؟» گفت: «من نمیتوانم برای تو بگویم. یک مثل میزنم تا آخرش را بخوان!» گفتم: «خب، بفرما!» گفت: «چند شب پیش به منزل آمدم، دیدم نصف شب چراغ اتاق دخترم روشن است. به دلم گذشت، گفتم نکند مریض باشد، مشکلی داشته باشد و اینها. بروم یک احوالی از او بپرسم. رفتم در اتاق و در زدم و بعد در را باز کردم. در را که باز کردم دیدم - حالا به تعبیر او- دیدم یک نرهخر آمریکایی پهلوی دختر من است! دوتاییشان درآمدند و هرچه میتوانستند و از دهانشان درآمد، به من فحش دادند که تو چه حق داشتی بیایی در اتاق را باز کنی؟!
من شروع کردم به عذرخواهی کردن که من خیال کردم دخترم مریض است، آمدم احوالش را بپرسم. حالا ببخشید! اشتباه کردم!
گفتند: «نخیر!» مگر ول میکردند؟! هرچه از دهانشان درآمد به من گفتند و فحش دادند. شاید هم مست بودند. من هم با عذرخواهی و گردنکج رفتم خوابیدم که دیگر خوابم نبرد و چند روز هم هست که مریضم.»
این وضع فرهنگ آمریکاست. پدر حق ندارد احوال دخترش را بپرسد. بالاتر از این؛ شوهر حق ندارد احوال زنش را بپرسد که کجا بودی؟! امروز یا دیروز قانونی در اسپانیا گذراندند که تلویزیون هم گفت و شنیدید. از بس مردها زنها را در خانه کتک میزنند، اگر مردی به زنش توهین کند، حرف بدی بزند یا کتکش بزند، حداقل دو سال تا پنج سال زندان دارد. این یک بهانهای است برای اینکه اگر مرد به زنش بگوید که دیشب کجا بودی یا چرا دیر آمدی، فوراً میرود شکایت میکند و دو سال باید به زندان برود.
همین ادعای زن که «در خانهام به من توهین کرده! نصف شب بود و کسی نبوده که من شاهد بیاورم!» کافی است که شوهر محکوم شود. این وضع فرهنگ غرب است؛ فرهنگی که بر اساس همین آزادیای شکل گرفته که در دوران مدرنیته تعریف شد. امروز این مفهوم در آمریکا به نام لیبرالیسم معروف است. درواقع، اساس آن همین است و چیز دیگری نیست. فقط برای اینکه در کشورهای شرقی بتوانند اینها را تحمیل کنند، یک مقدار میآیند رنگ و لعابی به آن میزنند، یک مقدار مفاهیم دینی با آن قاطی میکنند و برای آن یک استدلالاتی میآورند. همینگونه که عرض کردم، کلمه «حر» را از سیدالشهدا میگیرند، ضمیمهاش میکنند که سیدالشهدا هم طرفدار آزادی بود. او چه آزادیای را میگفت و اینها چه آزادیای را میگویند؟!
این ازنظر اینکه ما واقعاً بدانیم که اسلام با این نمیسازد. خب، انسان مختار است؛ خب، کسی نمیگوید حتماً مسلمان باش! اگر دلت نمیخواهد، از ته دل انکار کن! کافر باش! ولی حالا اگر یک انسانی خواست واقعاً منصف باشد و عاقلانه کار کند، تنها به تعبد و به اینکه پدر و مادر من مسلمان بودهاند یا در یک شرایط و محیط اسلامی هستم نمیخواهد مسلمان باشد و میخواهد ببیند که واقعاً مسئله چیست، یک جمله عرض میکنم، انشاءالله اساتید بزرگوار روی این تأملی بفرمایند؛ شاید این کلیدی برای حل مسئله باشد.
آن جمله این است که ما همانگونه که یک غرایزی داریم که با حیوانات مشترک است، خواستههای دیگری هم داریم. وقتی درون خودمان را میکاویم، میبینیم این خواستهها در فطرت ما وجود دارد. بهخصوص من به کسانی که با مکاتب روانشناسی آشنا هستند اشاره میکنم؛ بعد از مکتب روانشناسی رفتارگرا، یک روانشناسی انسانگرا مطرح شد که حالا خوشبختانه این مکتب در خود آمریکا شکل گرفت؛ مانند تئوری مزلو و دیگران. کسانی که انسانگرا و طرفدار تئوریهایی کمالگرا هستند، اینها برای این است که به آن آثار بد تئوریهای رفتارگرا پی بردند. دیدند نمیشود اینها را قبول کرد که ما مثل یک سگ یا مثل یک خوک هستیم و بیش از این چیزی نیستیم.
بالاخره ما یک احساسات خاصی داریم که آنها ندارند. گویی که آنها هم یک احساساتی دارند که این لیبرالها ندارند! آن احساس وفاداریای که سگ دارد، کجای اینها پیدا میشود؟! به خدا یکهزارمش هم در اینها پیدا نمیشود! سگ حقشناسیای نسبت به صاحبش دارد اما اینها میآیند اموال مردم را تصاحب میکنند، به اشخاصی وعده و وعید میدهند که شما را سر کار میآوریم و چنین و چنان میکنیم اما خرشان که از پل گذشت، همهچیز را فراموش میکنند. بچههای مردم را به رگبار میبندند، با بمب، با بمبهای خوشهای، با بمب اتمی و هیچ ککشان هم نمیگزد. سگ هزاران بار بر اینها شرف دارد!
بالاخره یک عده روانشناس پیدا شدند و گفتند: «آقا! ما نمیتوانیم این را بپذیریم که انسان مثل یک سگ مثل یک خوک میماند.» حالا خوک به این نظر آقایان نزدیکتر است؛ چون عرض کردم که سگ یک مقدار وفاداری و احساسات خاصی دارد. خوک مثل اینکه بیرگتر از همه اینهاست.
میگوید: «آخر من خودم را که دارم حساب میکنم، میبینم نمیتوانم فقط به این خوردنها قانع باشم. من وقتی انسانهای مظلوم را میبینم، دلم میسوزد. نمیتوانم در مقابل دیدن این همه ظلم آرام بگیرم. بالاخره من هم انسانم و این هم یک خواسته من است. همینگونه که شکمم گرسنه میشود و غذا میخواهد، این هم یک گرسنگی است که در روح من وجود دارد. نمیتوانم این را ندیده بگیرم».
این روحیه عدالتخواهی و ظلمستیزی، این چیزی است در درون همه انسانها وجود دارد؛ مگر اینکه مسخ شوند و بشوند خوک. «وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ»؛[5] یعنی انسانهایی بودند که مسخ شدند وگرنه انسان تا انسان است و فطرت پاکی دارد، نمیتواند فقط به خوردن و آشامیدن اکتفا کند.
یا احساس دیگری را در نظر بگیرید. کیست در عالم - انسان پاکفطرتی را عرض میکنم، نه این سران هیئت حاکمه آمریکا و اسرائیل- که فداکاری این بچههای فلسطینی را ببیند و از ته دل به آنها احسنت و آفرین نگوید؟! در داخل کشور خودمان، کیست که نام حسین فهمیده را بشنود و بداند رفتار او چه بوده است و از ته دل به او عشق نورزد؟! یک نوجوان سیزدهساله! این یک احساس خاص انسانی است. سگ این احساس را ندارد، خوک این احساس را ندارد؛ ما آدم هستیم.
احساس حقشناسی، احساس درک زیبایی، احساس زیبایی فداکاری و ایثار؛ اینها چیزهایی است که ما آدمیزادها درک میکنیم و حیوانات درک نمیکنند، یا اگر هم درک میکنند ما نمیفهمیم. بههرحال، فقط خوردن و خوابیدن و ارضای غریزه جنسی، این آدمیزاد نشد. مجموع خواستههای فطری انسان اینها نیست.
خب، میدانید مزلو در جدولی که برای خواستههای فطری انسان تعیین کرده، میگوید یک خواستهها منشأ فیزیولوژیکی و جنبه جسمانی دارد؛ یعنی یک عضو، اندام یا حالت خاصی از بدن اقتضای آنها را میکند؛ ولی یک چیزهایی متعالی از اینهاست. وقتی انسان گرسنگیاش رفع شد و نیازهای جنسیاش برطرف شد، تازه زمینهای فراهم میشود تا آن احساسات و نیازهای متعالی شکوفا شوند و پدید بیایند.
آن خواستههایی که در درجات عالی وجود انسان هستند آنها خیلی فراتر از این خواستههای حیوانی هستند که ما بخواهیم با تئوری فروید اینها را جواب بدهیم و بگوییم اینها تصعیدشده غریزه جنسی هستند. این حرفها نیست؛ مسئله خیلی بالاتر از اینهاست.
بههرحال، جوابی که اجمالاً باید به کسانی داد که میگویند «هر کاری دلت میخواهد بکن»، این است که آقا! ما خودمان خواستههایی داریم که با این خواستههای حیوانی در تضاد هستند.
مادری که عاطفه دارد، میتواند ببیند بچهاش دارد از گرسنگی میمیرد و خودش بنشیند سورچرانی کند یا به عیش و نوش بپردازد؟! اگر مادری اینگونه رفتار کند، شما او را انسان میدانید؟! این یک احساس خاص است، یک عاطفه خاص انسانی است. وقتی میبیند بچهاش مریض است یا گرسنه است، خودش نمیتواند آرام بگیرد. بین ارضای غریزه گرسنگی خودش، غریزه جنسی خودش و ارضای نیازهای بچهاش تضادی وجود دارد. این تضاد را که همه درک میکنند. این مسئلهای نیست که بگویم: «من آزادی دارم تا آنجایی که مزاحم آزادی دیگران نشود»؛ بلکه من نیاز دارم که نیاز بچهام را رفع کنم. یک مقدار بالاتر، من نیاز دارم که نیاز انسانهای نیازمند را برطرف کنم. این نیاز من است. انسان فطری شریف، شب هیچ خوابش نمیبرد وقتی که ببیند همسایهاش از درد دارد ناله میکند. اگر بگوید: «من که مزاحم آزادی دیگران نیستم! صدایت را خفه کن، من میخواهم بخوابم!» آیا میشود انسان؟!
و بالاخره، یک نیازی هست که به این آگاهی نیست اما از همه اینها شریفتر است. همینگونه که مزلو گفته، حالا من نمیخواهم عین تئوری مزلو را تأیید کنم، ولی این اصل را... کما اینکه از تئوری فروید این قسمت را میشود تأیید کرد که ما دردها و نیازهای ناآگاهانهای داریم؛ این مفهوم «شعور ناآگاه» مطلب خوبی است در تئوری فروید.
حالا اگر اینکه همهچیز به غریزه جنسی برمیگردد را اشتباه کرد اما او حرفهای قابلاستفادهای هم دارد. ما یک درکهایی داریم که تازه وقتی نیازهای حیوانیمان تأمین شد، آنها شکوفا میشوند و آنقدر میتوانند شدت داشته باشند که همه اینها را تحت تأثیر قرار بدهند. انسان حاضر میشود چند روز گرسنگی بکشد، به خاطر اینکه آن نیاز انسانیاش را ارضا کند.
آن چیزی که فوق همه اینهاست، آن احساسی است که انسان در مقابل آفریدگاری پیدا میکند که همهچیز را او داده است. آیا ما که حتی در مقابل کسی که در یک گرفتاری به ما کمک کرده، دارویی برای بیمار ما خریده، یا وقتی فقیر بودیم و بدهکار بودیم، مثلاً یک میلیون تومان به ما کمک بلاعوض کرده، تا زنده هستیم یادمان نمیرود و هر وقت او را میبینیم، در مقابلش احساس خضوع میکنیم، آن وقت در مقابل خدایی که همهچیز را به صورت بیحدوحصر به ما داده نباید از او تقدیر کرد؟!
آیا آدمیزاد میتواند نسبت به انسانی که خدمت کوچکی به او کرده احساس شکرگزاری داشته باشد اما در مقابل کسی که همه این نعمتهای عظیم را در اختیار او قرار داده، هیچ احساس شکرگزاری نداشته باشد؟! این انسان میشود؟! این شرف دارد؟!
پس جوابی که ما به اینها میدهیم این است که شما میگویید خواستههای انسان باید ارضا شود، ما هم میگوییم خواستههای انسان؛ اما خواستههای انسان منحصر به خواستههای حیوانی نیست. اینها برای مرتبه حیوانیت ماست. انسانیت ما چیزی فراتر از اینهاست.
آن خواستههای متعالی، درواقع خواسته انسانی است و هنگامی که با خواستههای حیوانی تزاحم پیدا کند آنها برتری دارند. باید خواستههای حیوانی را فدای آن خواستههای متعالی کرد؛ و از همینجاست که ما گرایش به دین پیدا میکنیم، اطاعت خدا را بر خودمان واجب میدانیم و مقولاتی از این قبیل.
علاوه بر اینکه دستورات خدا همهاش به نفع ماست. فقط به عنوان شکرگزاری هم نیست. البته وقتی انگیزه شکرگزاری داشته باشیم، هر کار ما عبادت میشود و ارزش فوقالعاده پیدا میکند. بالاترین عبادتها عبادتی است که از روی شکر خدا و از روی محبت به خدا انجام میگیرد؛ نهتنها به امید پاداش یا ترس از عذاب. آن تازه انسان میشود.
ما هم میگوییم خواستههای انسان باید ارضا شود، اما شما اشتباه کردهاید! شما خواستههای حیوان را با انسان اشتباه گرفتهاید. اینهایی که شما میگویید، اینها خواستههای حیوانی است. اینها در ما هم هست. اینها ابزاری است برای اینکه زندگی این دنیاییمان را سامان بدهیم تا تازه به مرز انسانیت برسیم و آن وقت زندگی انسانی را شروع کنیم.
شما در مرز حیوانیتش ماندهاید و میخواهید همه ارزشهای انسانی را هم فدای خواستههای حیوانیتان کنید و این بالاترین خیانتی است که به بشریت شده و متأسفانه روزبهروز دارد موجش فراگیرتر میشود و بسیاری از کشورهای اسلامی را در دام خودش فرو برده است.
متأسفانه در کشور ما هم، بهخصوص در این چند سال اخیر، بعد از رحلت حضرت امام، کموبیش با تبلیغات سویی که عمال آمریکا کردند و میکنند، دارد این افکار گسترش پیدا میکند.
اساتید محترم دانشگاهها و فرهیختگان کشور و هرکس در مقابل بشریت، در مقابل ارزشهای انسانی، در مقابل خدایی که به او عقل و شعور داده، خدایی که این همه به او نعمت داده، هرکس احساس مسئولیت میکند، باید قدمی بردارد در راه اینکه جوانها و نوجوانهای ما در این دام گرفتار نشوند. کدام دام؟! دام لیبرالیسم!
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ