قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

«بسم الله الرحمن الرحيم»

درس سيزدهم

در بخشهاى گذشته به اين نتيجه رسيديم كه نصاب توحيد در اسلام، علاوه بر توحيد وجود و در خالقيت، توحيد در ربوبيت تكوينى و تشريعى و الوهيت هم هست. از نظر قرآن موحد كسى است كه اين توحيدهاى پنجگانه را داشته باشد كه همه در شعار كلمه طيبه (لااله الا الله) خلاصه مى شود، اين اعتقاد بطور اجمال بايد در هر موحدى باشد ولى در مقام تفضيل و تحليل اين توحيد، و تطبيقش در موارد خاص ايهامهايى پيش مى آيد كه نه تنها براى افراد كم معلومات مسائلى جلوه گر مى شود، بلكه براى دانشمندان و كسانى كه تخصص در مسائل كلامى و فلسفى هم دارند، اشكالاتى را پيش مى آورد، كه حل آنها آسان نيست. براى نمونه وقتى ما مى گوييم خدا همه چيز را مى آفريند، بدون شك هر موحدى اين اندازه را قائل است. ولى وقتى مى خواهيم تطبيق كنيم كه خدا كه آفريننده هست چه چيزها را آفريده و چه چيزهايى را مى آفريند، آيا منظور از اينكه ميگوييم همه چيز را آفريده، ماده اوليه جهان را آفريده و اين ماده با ديناميزم خودش تمام پديده هاى بعدى را به وجود مى آورد و طبق قانونمندى كه خود ماده دارد همه چيز تدريجى تحقق پيدا مى كند و ديگر آنها احتياجى به خدا ندارند؟آيا معناى خالقيت اين است؟ يا نه، هر پديده جديدى كه در جهان تحقق پيدا مى كند اين را همان وقت خدا مى آفريند؟ جاى اين سئوال هست.
صاحب نظران اديان توحيدى در اين باره نظرهاى مختلفى ابراز داشته اند، بايد ببينيم نظر قرآن در اين زمينه چيست مثال ديگرى از تدبير جهان بزنيم. چون قبلاً هم اشاره كرده بوديم كه مجموع افعال الهى تحت عنوان خلق و تدبير خلاصه مى شود گو اين كه تدبير هم انفكاكى از خلق ندارد در مورد اين هم توضيحى قبلاً عرض كرده بوديم. راجع به تدبير جهان هم اين سئوال پيش مى آيد كه آيا خدا، عالم را كه آفريد يك نظمى در اين عالم برقرار كرد و يك ترتيب خاصى در موجودات اين عالم قرار داد كه بعد خود به خود تا پايان كار، عالم، منظم اداره خواهد شد؟ مثل سازى كه اجزاء ساعت را، چرخ هاى ساعت را آنچنان منظم مى كند كه وقتى آنها را كوك مى كنند مرتب كار مى كند، ديگر احتياج به اين كه ساعت ساز دائماً در كار ساعت دخالت كند ندارد؛ فنر و پاندول و چرخها آنچنان منظم شده كه دقيقاً كار مى كند و ديگر احتياج به ساعت ساز ندارد. بعضى وقتها ممكن است ساعت خراب شود و آن را نزد ساعت ساز برند ولى اين ديگر خودش كار مى كند، آيا جهان اينگونه است كه خدا اجزاى اين جهان را آنچنان منظم و مرتب كرد كه تا پايان كار احتياجى به تنظيم و دخالت در كار جهان ندارد؟ خدا ديگر دستش را گذاشت روى دست و بكنارى نشست و عالم خودش روى پاى خود مى چرخد؟ يا نه، در هر لحظه اى جهان احتياج به تدبير خدا در همه حوادث جهان دارد، ربوبيت او شامل پديده ها در طول زمان و در پهنه مكان مى شود؟ اين سؤالى است كه مى بايست جواب داد، شايد شنيده باشيد كه بين دو نفر از دانشمندان اروپايى كه هر دو هم موحد بودند درباره تفسير ربوبيت الهى نسبت به جهان گفتگوهايى بود، يكى دكارت و ديگرى پاسكال، دكارت مكانيزم جهان را آنچنان دقيق بيان كرد كه گويى ديگر احتياجى به تأثير خدا در عالم باقى نمانده است و خودش در يك جا نوشت، اين جهان فقط احتياج به يك تلنگر خدا داشت كه يك نيروى حركتى وارد اين عالم بشود تا اين چرخها به حركت بيفتد تا ابد ادامه پيدا كند و خدا نسبت به جهان محرك اول هست؛ محرك اول به اين معنا است كه اولين نيرويى كه موجب پيدايش حركت در جهان مى شود او آن را ايجاد كرد و اين نيرو تا ابد باقى است و براى چرخش تمام پديده هاى جهان كافى است يك چنين سخنى را دكارت گفته بود. پاسكال كه روح عرفانى و معنويش قوى تر بود دكارت را متهم كرد به اين كه بر اساس اعتقاد دكارت ديگر ما براى تدبير جهان و بقاى جهان نياز به خداوند نداريم، كار خدا فقط يك تلنگر زدن بود و بس، حال ما كارى به بحث اين دو نفر نداريم كه انتقاد پاسكال به حرف دكارت وارد بود يا نه؟ منظور اشاره اى است به اين كه در سطح فيلسوفان و متخصصان مسائل عقلى و الهى هم اين مسائل مطرح است، آنچه هر موحدى مى بايست معتقد باشد همان اعتقاد اجمالى است به اين كه خالق و رب جهان الله است اما تفصيلاً دانشمندان بزرگ هم درست از عهده اش بر نمى آيند چه رسد به عموم مردم، البته هر قدر انسان معرفتش بيشتر شود، خواه معرفتى عقلانى كه از راه برهان عقلى به دست آيد يا معرفتى كه از پرتو راهنمايى وحى، كه به بركت كتاب و سنت حاصل مى شود و خواه معرفتى قلبى، كه با اشراق يا الهام الهى حاصل مى گردد، هر كدام از اين معرفتها حق باشد شناخت انسان را نسبت به توحيد بيشتر مى كند و مى تواند نسبت به دقايق و تفاصيل مسائل توحيدى بيان روشن ترى داشته باشد. اميدواريم خداى متعال هم عقل ما را كامل تر كند و هم معرفت ما را نسبت به كتاب و سنت افزايش دهد و هم دلهاى ما را نورانى تر نمايد تا انوار معرفت در آنها بتابد. قرآن كريم يك شيوه خاصى در تبيين رابطه خدا با جهان و انسان دارد كه اين شيوه هم خود نمونه تدبير حكيمانه الهى و ربوبيت تكوينى و تشريعى او نسبت به انسان است، قرآن در عين حال كه به ما مى فهماند كه شما همان گونه كه ذات الهى را درست نمى توانيد بشناسيد حقيقت صفات الهى را هم نمى توانيد آنچنان كه بايد و شايد درك كنيد، حقيقت افعال الهى را هم نمى توانيد درك كنيد.
در عين حال با اسلوبى خاص سعى مى كند كه معرفت انسان را به افعال الهى و رابطه اى كه خدا با جهان و انسان دارد روشن كند و كم كم اين معرفت را بالا بياورد. اين كه گفتيم ما حتى حقيقت افعال الهى را هم نمى توانيم درك كنيم شايد ابتدا براى بعضيها سنگين بنمايد.
توضيح مختصرى در اين باره مى دهم تا روشن شود كه واقعاً رابطه بين خدا و خالق را، رابطه فاعليت الهى را، خالقيت الهى را نمى توانيم درست درك كنيم. مفاهيمى كه در اين زمينه به كار مى بريم مفهوم خالقيت، عليت، فاعليت و امثال اينها، مفاهيمى كه از يك مصاديق امكانى گرفته شده؛ يعنى ما ابتدا چيزى را در خودمان يافتيم يا رابطه اى را بين دو موجود مادى شناختيم. از آن رابطه يافته شده يا شناخته شده مفهومى گرفتيم و آن مفهوم را تعميم داديم تا شامل خدا هم بشود يعنى ما وقتى ميگوييم فلان كارى را انجام دادم، مفهوم كار و انجام دادن كار را به كار مى بريم؛ همان مفهومى كه به خدا هم نسبت مى دهيم ميگوييم خدا هم فلان كار را انجام داد، يا وقتى مى گويند فلان كس فلان مجتمع را اداره كرد يا فلان گروه را تدبير كرد يا فلان دستگاه را رسيدگى كرد، اينها مفاهيمى هستند كه از يك روابط خاصى بين انسان و طبيعت يا بين انسان و انسانهاى ديگر به دست مى آيد. ساختن، پرداختن، كارگردانى، اداره كردن و امثال اينها مفاهيمى هستند كه از رابطه انسان با طبيعت حاصل مى شود در آن جا كه براى مثال ساختن يك ماشينى مطرح است يا انسان با انسانهاى ديگر آنچه كه اداره يك جامعه اى است اين چيزهايى را كه ما ديديم و شناختيم مفهومش را وسيع تر مى كنيم و يك قيود خاصى را از آن حذف مى كنيم تا بگوييم خدا هم جهان را ساخت، آن ساختى كه در مورد بنا و معمار يا صنعتگر به كار مى بريم همان مفهوم را در مورد خدا هم مى خواهيم به كار ببريم، بگوييم خدا هم عالم را ساخته است؛ همان مفهومى كه درباره مدير يك مجتمعى به كار مى بريم، ميگوييم او اداره مى كند، تدبير ميكند در راه خدا هم به كار مى بريم، ميگوييم او جهان را اداره مى كند، تدبير مى كند، ولى آنچه را ما در خودمان يافتيم يك روابطى است توأم با نقصها و محدوديتها.
ولى وقتى مى خواهيم به خدا نسبت بدهيم بايد اين جهات نقص و جهات عدمى را كه شايسته مقام قدس الهى نيست از آن حذف كنيم، ما وقتى كار مى كنيم چگونه كار مى كنيم؟ به وسيله دستمان و اندامهايمان و با كمك گرفتن از چشم و گوش و حواسمان؛ وقتى ميگوييم خدا كارى را انجام مى دهد يعنى همين؟ يعنى العياذ بالله خدا هم دستى دارد و دستش را تكان مى دهد و همان طور كه ما يك انرژى مكانيكى وارد جسمى مى كنيم وقتى خدا هم ميخواهد عالم را بحركت در بياورد دستش به عالم فشار مى آورد؛ يا مثل اين كه ما پايمان را به توپ مى زنيم، خدا هم العياذ بالله پايش را زير يك كره اى مى زند و مى گويد بچرخ اينكه مى دانيم خدا جسم نيست، دست و پاى جسمانى ندارد كه با دست زير كره خورشيد بزند و بگويد بچرخ، يا با پا زير كره ديگرى بزند و بگويد بچرخ، كار خدا به وسيله اندامهاى بدنى و مادى انجام نمى گيرد، اما يك نحو رابطه اى دارد كه همان طور كه اگر ما پا زير توپ نمى زديم حركت نمى كرد اگر خدا هم با اين جهان يك كارى نمى كرد حركت نمى كرد؛ اما نمى دانيم خدا چه كار مى كند كه كهكشانها، كرات آسمانى و پديده هاى كوچك و بزرگ جهان و ريز و درشت از اتم گرفته تا كهكشان به حركت در مى آيد؛ چه كارش مى كند، نميدانيم چون نمونه اش را نديده ايم. بين ما و پديده هاى جهان روابطى كه هست روابط محدود و ناقص و مادى است؛ ما در خودمان اين گونه رابطه اى كه بين خدا و خلق هست نيافتيم. اگر آنچنان رابطه اى كه بين خدا و خلق هست در ما هم بود، ما هم خدا مى شديم، پس ما حقيقت آن رابطه را نمى توانيم درك كنيم؛ چون چيزى را كه نديديم، نيافتيم و نشناختيم، نمى توانيم حقيقتش را درك نماييم و بيابيم؛ همين اندازه مى گوييم كه اگر ما كار نكنيم، اگر چيزى را به حركت در نياوريم آن چيز خاص، حركت نمى كند؛ خدا هم جهان را به حركت در آورده است، اما معناى اين كه خدا جهان به حركت در آورده، يعنى چه؟ آن را نمى دانيم، همان طور كه در مورد صفات خدا گفتيم وقتى مى گفتيم خدا عالم است، از علم چه مى فهميديم؟ اين كه ما مى فهميديم؟ يك مصاديق ناقص و محدودى از علم بود ولى مى گفتيم كه علم ممكن است غير از اين مصاديق محدود نحو ديگرى هم داشته باشد؛ چه نحو؟ نمى دانيم؛ اما مى شود علم باشد، ولى از راه شنيدن و خواندن حاصل نشده باشد؛ حال چون ما نداريم نبايد آن را محال دانست، وقتى برهان عقلى مى گفت علم خدا اكتسابى نيست اين براى ما قابل قبول بود كه علمى باشد كه اكتسابى نباشد اما چه جور نمى دانيم، و از اين رو مى گفتيم: عالم لا كعلمنا؛ او هم عالم است اما نه مثل عالم ما، در مورد افعال هم عيناً همين مطلب صادق است. وقتى مى گوييم خدا كارگردان جهان است، تدبير كننده جهان است، بايد بگوييم؛ نه مثل تدبير ما، اگر در اصطلاحات اهل معقول و در اصطلاحات فلسفى و كلامى مى گوييم خدا علت جهان است يا علت العلل است بايد اين قيد را اضافه كنيم كه، اما نه مثل عليت ما، آن خصوصياتى كه در رابطه بين علت و معلولى بين پديده هاى جهان هست هيچ گاه بين خدا و جهان چنين خصوصياتى نيست. آنهم نوعى عليت است، اما نه از اين صنف عليتها، آن يك جور ديگرى است، چه جور نمى دانيم؛ يعنى عقل ما نمى تواند آن را درك كند، همين اندازه مى تواند درك بكند كه، به اين معنا خدا علت العلل هست كه اگر خدا نبود جهان هم نبود، علت به اين معنا است، علت به معناى (ما يتوقف عليه الشىء) يا به معناى (ما يفيض وجود شىء)؛ يعنى كه چيزى به چيز ديگرى نيازمند است. آن چيزى كه رفع نياز اين را مى كند كه اگر او نباشد اين نخواهد بود به اين علت مى گوييم. وقتى مى گوييم خدا هم علت است به اين معنا كه اگر خدا نباشد جهان نيست. اما رابطه خدا با جهان، چگونه است، اين را نمى فهميم چون ما خدا نيستيم. خدايى نكرديم تا ببينيم چه جور است. و نمى توانيم هم بفهميم. مگر آن نوع معرفت شهودى كه عرض كردم خدا بر بعضى از بندگان شايسته اش منت مى گذارد كه يك معرفت شهودى پيدا كند كه به اندازه ظرفيت وجودى خودش بتواند حقيقت افعال الهى را بيايد آنچنان كه در مورد ذات و صفات هم گفته شد، شايد آن آيه اى كه درباره حضرت ابراهيم(عليه السلام) هست ناظر به چنين مطلبى باشد، درباره حضرت ابراهيم هست كه از خدا خواست خدايا به من نشان بده چگونه مردگان را زنده ميكنى: رب ارنى كيف تحيى الموتى؛ و يك برداشت سطحى از اين آيه اين است كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) مى خواست ببيند چگونه يك مرده اى زنده مى شود؛ چون ديدن اثر ديگرى در دل دارد. معمولاً اين جور اين آيه را بيان مى كنند، مرحوم علامه طباطبايى (رضوان الله عليه) به يك نكته دقيقى در آيه توجه داشتند، مى فرمودند: حضرت ابراهيم(عليه السلام) نگفت خدايا به من نشان بده كه چگونه تو مرده را زنده مى كنى؛ يعنى خواست احياى الهى را ببيند. آن حقيقت و آن رابطه حقيقى كه بين خدا و خلقش وجود دارد كه مرده را زنده مى كند؛ مى خواست ببيند، نه كيفيت زنده شدن مرده؛ بلكه مى خواست مصداق كار خدا را بيابد همان كه همه دلمان مى خواست ببينيم كه خدا چه كار مى كند كه اين عالم به وجود مى آيد، مى چرخد، اداره مى كند، رابطه خدا با خلق چگونه است؟ خداى متعال دستور داد كه چهار تا پرنده را بگير و اينها را سر ببر، اجزاء بدنشان را با هم مخلوط كن بعد اينها را به چهار قسمت كن و هر كدام را سر يك كوهى بگذار بعد اشاره كن به اينها و صدايشان بزن؛ بيايند به سوى تو، آن وقت مى بينى كه چگونه اينها زنده مى شوند ـ الى آخر آيه شريفه ـ ايشان فرمودند (علامه طباطبائى): در واقع حضرت ابراهيم(عليه السلام) مجراى احياى الهى قرار گرفت، يعنى خدا به وسيله حضرت ابراهيم اين پرنده ها را زنده مى كرد اين اراده الهى بود كه از مجراى اراده حضرت ابراهيم تحقق مى يافت و آن اين بود كه اين اراده الهى چگونه تأثير مى كند، اين يك معرفت شهودى است، اگر كسى چنين معرفتى نصيبش شود آن وقت به اندازه ظرفيت خودش حقيقت فعل خدا را هم خواهد يافت، ما نبايد توقع داشته باشيم كه حقيقت رابطه بين خدا و خلق را بشناسيم مگر تا حدى كه عقل قادر به تبيين آن است، به كمك اين تنزيه ها؛ يعنى اين كه كار مى كند نه مثل كار ما؛ مى آفريند نه مثل آفرينش ما؛ مى سازد نه مثل ساختن ما؛ تنظيم مى كند نه مثل تنظيم ما؛ كه افعال الهى را تنزيه كنيم و مبرى كنيم از جهات نقص و عدمى كه در ما هست. اين در كل افعال الهى مطرح هست. اما براى اين كه معرفت ما نسبت به افعال الهى از آن حد ابتدايى بالا بيايد تا آن جايى كه عقل قدرت دارد رشد بكند، حال كه حقيقتش را آنچنان كه در متن واقع هست ما نمى يابيم معنايش اين نيست كه عقل و فكر خودمان را هم تعطيل كنيم و بگوييم نمى دانيم. آن نمى دانيم كه عالم پس از پژوهش و تحقيق مى گويد غير از نمى دانيمى است كه يك جاهل در ابتداى كار مى گويد؛ عالم هم در انتهاى كار مى گويد نمى دانم اما اين نمى دانم غير از آن نمى دانمى است كه ديگران مى گويند. ما هر چه تلاش كنيم نمى توانيم با پاى عقل و ابزار عقل حقيقت رابطه فعل الهى را درك كنيم؛ ولى به اين معنا نيست كه پس عقل خودمان را در اين راه به كار نگيريم، خيلى مى توانيم پيش برويم ولى به كنهش نمى رسيم؛ تا آنجايى كه مى توانيم بايد تلاش كنيم و معرفت عقلانى خودمان را زياد كنيم و قرآن در اين راه ما را راهنمايى مى فرمايد؛ يعنى در موارد گوناگون كيفيت رابطه خدا با خلق بصورتهائى بيان شده كه اگر ما دقت كنيم و اين مسير را پيدا كنيم، كه اول به چه صورتى و بعد به چه صورتى بيان شده كم كم مى توانيم معرفت خودمان را بالا ببريم. در پاسخ اين سؤال كه آيا خدا فقط آفريننده اصل جهان هست يا آفريننده هر پديده ايست، قرآن به صراحت مى فرمايد: خدا همه چيز را آفريده هر چه اسم چيز، اسم شىء به آن اطلاق مى شود آفريده خدا است؛ نه تنها ماده اوليه جهان آفريده خدا بوده است، بلكه هر چيزى كه اسم شىء رويش بگذاريد و بگوييد چيز اين هم مخلوق خدا است. پس آفرينش الهى نسبت به هر موجودى كه در عالم وجود داشته باشد گسترش دارد، چند آيه در اين زمينه داريم براى نمونه يك جمله هست كه در دو سوره قرآن ذكر شده: و خلق كل شىء يكى در سوره انعام آيه 101 و يكى در سوره فرقان آيه 2... باز جمله ديگرى هست كه آن هم در 2 سوره تكرار شده: ذلكم الله ربكم خالق كل شىء؛ اينست الله، پروردگار شما كه آفريدگار هر چيزى است.
در سوره انعام آيه 102 و سوره غافر آيه 62 باز بيان ديگرى هم در اين زمينه است و در سوره صافات آيه 99 آمده: و الله خلقكم و ما تعملون؛ الله، شما را آفريده است و آنچه را شما مى سازيد، يا هر عملى كه شما انجام مى دهيد چون اعمال انسان هم به هرحال شىء است، وجودى دارد اينها هم آفريدگارش الله است. پس از نظر قرآن جاى هيچ شكى نيست كه هر چيزى كه اطلاق شىء به آن بشود، آفريدگار الله است. و خلقت خدا اختصاص به ماده اوليه جهان ندارد.
در مورد تدبير هم همين طور آياتى وجود دارد كه آنها هم حكايت مى كند از اين كه هر جا مسأله تدبير و اراده مطرح باشد در آن جا ربوبيت و، مديريت الهى حضور دارد، آياتى هست كه به طور كلى اين مسأله را مطرح فرموده است از جمله در سوره يونس آيه 29 (يدبر الامر) كه مى فرمايد تدبير امر بطور مطلق به دست خداست، باز در آيه 31 از سوره رعد مى فرمايد: بل لله الامر جميعا كه تقديم جار و مجرور در اصطلاح عربى مفيد حصر است: لله الامر جميعا؛ يعنى منحصراً كار مال خداست. هر كارى و مجموع خلق و تدبير را در سوره اعراف باين صورت ذكر مى فرمايد: الا اله الخلق و الامر تبارك الله رب العالمين؛ آگاه باشيد هم آفرينش و هم تدبير مخصوص خداست و در آيه 54 أعراف مى فرمايد:تبارك الله رب العالمين، بنابراين چون او پروردگار جهانيان است، همه چيز زير پوشش ربوبيت او قرار دارد؛ هم آفرينش از اوست و هم تدبيرش به دست اوست، اين از نظر كلى آياتى در اين زمينه داريم كه خلق و تدبير، خالقيت و ربوبيت منحصر به خداست، در مقام تفضيل قرآن بارها پديده هاى طبيعت را ذكر مى فرمايد و مى گويد خداست كه اين كارها را انجام مى دهد و همين طور، كه گويا من يك مرتبه ديگر هم عرض كردم اصولاً ذكر پديده هاى طبيعت و تأمل و تدبر در اين پديده ها از نظر قرآن فقط در رابطه با خدا مطرح است؛ يعنى قرآن بطور مستقيم در صدد طبيعت شناسى يا تأكيد و تشويق شناخت طبيعت نيست، بشر به خاطر نياز خودش، خود دنبال شناخت طبيعت مى رود.
تأكيد قرآن اينست كه رابطه طبيعت با خدا را درك كنيد؛ از شناخت طبيعت به شناخت خدا برسيد، مى خواهد بر اين تأكيد كند، بهر حال آيات زيادى داريم كه پديده هاى مختلف طبيعى را ذكر مى كند و مى فرمايد خداست كه اين كارها را انجام مى دهيد، يا اينها را به وجود مى آورد، در سوره بقره آيه 146 مى فرمايد: و ما انزل الله من السماء من ماء فاحيا به الارض بعد موتها و بث فيها من كل دابه؛ در همان آيه اى كه درباره توحيد بود در جلسات قبل عرض كرده بودم آن هم به همين لحن وجود داشت. هميشه قرآن مى گويد: آبى كه خدا از آسمان نازل مى كند، گياهى كه خدا در زمين مى روياند و به وسيله آن گياه شما و چهارپايانتان را خدا روزى مى دهد؛ همه جا روى اين كلمه تكيه دارد. همه مى دانند آب از آسمان پايين مى آيد. قرآن روى جهت پايين آورنده اش و نازل كننده اش تأكيد مى كند. همه مى دانند كه زمين سبز مى شود و زمين مرده در فصل بهار زنده مى شود. قرآن روى اين تكيه مى كند كه خداست كه اين كار را مى كند، حالا اين معنايش چه هست؟ انشاءالله تا حدودى توضيحش خواهد آمد. فعلاً مى خواهيم روشن سازيم كه بيان قرآن اينست، لحن آيات قران در ذكر پديده هاى طبيعت باين شكل است، بلكه كوچك ترين حركتى و تغييرى كه در عالم به وجود مى آيد مى گويد: خداست كه اين كار را انجام مى دهد. چه ساده تر از اين است كه يك دانه اى در جاى نمناكى بيفتد و رطوبت آن جا را جذب بكند كمى باد كند و ورم بكند و بعد هم پوسته اش شكفته بشود؟ چيز خيلى طبيعى است. اما قرآن مى فرمايد: ان الله فالق الحب و النوى؛ خداست كه دانه را مى شكافد. حالا معناى اينها چيست؟ اين حضور الهى در مورد هر پديده اى، حتى در مورد افعال انسانى، افعال اختيارى انسان هم جريان دارد، خدا مى فرمايد:؛ فلم تقتلوهم و لكن الله قتلهم و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى1
در جنگ بدر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مشتى شن به طرف كفار پاشيدند مسلمانها با عده كمى بر كفار پيروز شدند و همين طور در جنگهاى ديگر. خداى متعال به اين جريانات مى كند كه مسلمانها با نيروى كمى بر كفار پيروز شدند. مى فرمايد شما نكشتيد؛ آنها را خدا كشت: فلم تقتلوهم و لكن الله قتلهم در مورد روزى، انسان مى داند كه چگونه روزيش وسيع مى شود، درآمدش زياد مى شود يا كم مى شود چه مى شود كه آدم تنعم بيشترى مى تواند داشته باشد يا كمترى اينها قابل بررسى است، عواملى دارد اما خدا مكرر مى فرمايد، خداست كه روزى را گسترش مى دهد و خداست كه روزى را تنگ مى كند. و كان الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر
در مورد هدايت و گمراهى، چطور مى شود كه يك انسانى هدايت مى شود و راه را پيدا مى كند، و چگونه ميشود كه گمراه مى شود؛ عواملى دارد كه قابل بررسى است اما خدا مى فرمايد: ان الله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم;

خداست كه هدايت مى كند

و آن كسانى كه گمراه مى شوند به واسطه اعمال بدى كه انجام داده اند، خدا آنها را گمراه مى كند، اين تعبيرات هم در قرآن هست.
به علامتهاى سئوال فراوانى بر مى خوريم. اگر خدا اين كارها را مى كند، پس ما چه كاره ايم، آيا لازمه اش جبر نيست؟ آيا معناى اين كه خدا جهان را مى آفريند و هر پديده اى را به وجود مى آورد، معنايش اين نيست كه ما علل و عوامل طبيعى را ناديده بگيريم؟ اوست كه اين كارها را انجام مى دهد؛ چه طبيعتى باشد، قوانينى در طبيعت باشد يا نباشد. آيا اين معنايش انكار ديناميزم طبيعت نيست؟ در مورد افعال انسان آيا اين معنايش جبر و نفى اختيار انسان نيست، اين سؤالات مطرح مى شود و پاسخ اينها كار آسانى نيست. ما به يارى خدا در صدد اين هستيم كه با استفاده از بيانات قرآنى اين گونه مشكلاتى كه در راه تحليل توحيد در خالقيت و ربوبيت و تطبيق آنها در موارد مختلف پيش مى آيد ـ به بركت نور قرآنى ـ روشن كنيم و ببينيم كه منظور از خالقيت خدا چيست و آيا منافاتى با وجود عوامل طبيعى و حتى ماوراء الطبيعى هم دارد يا ندارد. منظور از اين كه خدا يگانه مدبر جهان است چيست؟ آيا معنايش اين است كه هيچ گونه تدبير ديگرى در كار نيست؟ آيا در مورد افعال الهى و تدبيرات انسان كه قرآن تأكيد مى فرمايد، چه در مورد تدبيرات مادى از قبيل روزى دادن، چه در مورد تدبيرات معنوى از قبيل هدايت كردن، اينها كه خدا همه را به خودش نسبت مى دهد و حتى در مواردى عوامل ديگر را نفى مى كند چه معنايى مى دهد؟ آيا لازمه اينها يك شناخت ايده آليستى و انكار واقعيات عينى و قوانين اين جهانى نيست؟ معناى اينها چيز ديگرى است؟ بطور اجمال عرض مى كنيم ـ كه انشاءالله در بحثهاى بعدى روشن خواهد شد ـ كه قرآن هيچگاه در صدد نفى عوامل و تأثيرات طبيعت بطور كلى نيست، هيچ قانونى از قوانين طبيعت را نفى نمى كند.
اختيار انسان را در آن حوزه خاص فعاليت خودش بهيچ وجه نفى نمى نمايد؟ بلكه اساس تعاليم قرآن بر محور اختيار دور مى زند. اگر اختيارى نباشد انبيا براى چه مى آيند؟ بشرى كه مثل يك خسى در دست طوفان عوامل جبرى گرفتار هست چگونه مى شود او را نصيحت كرد كه اين كار را بكن و آن كار را نكن. اگر عوامل جبرى انسان را مى چرخانند ديگر جاى راهنمايى، تدبير، موعظه و نصيحت و تعليم و تزكيه ندارد. آنچه عوامل جبرى اقتضا مى كند همان انسان مى شود. اصولاً هدف پيامبران و فلسفه وجود آنها و كتابهاى آسمانى در صورتى قابل توجيه است كه انسان موجود مختارى باشد. بتوان به او گفت اين كار را بكن يا نكن و او اختيار داشته باشد، كه انجام بدهد يا ترك كند. اگر انسان موجود مجبورى باشد جاى اين حرفها نيست. اينها مثل خيمه شب بازى در مى آيد، انسان هيچ كاره هست. مرتب باو مى گويند اين كار را بكن، و اين كار را نكن، تو مسؤلى، چه مسؤليتى؟ عوامل جبرى طبيعى و جبر جامعه و جبر تاريخ است كه انسان را داراى خصوصياتى مى كند؛ پس انسان چه كاره هست به او بگويند اين كار را بكن و اين كار را نكن؟ بر اين نظر ديگر جايى براى فرستادن پيامبران، نازل كردن كتابهاى آسمانى و تشريح قوانين و احكام باقى نمى ماند.
پس اين طور نيست كه قرآن بخواهد اختيار را از انسان سلب كند، اگر اختيار انسان نفى شود در واقع فلسفه و حكمت نزول قرآن از بين رفته است. هيچ كدام از اين ها نيست بلكه قرآن در صدد اين هست كه رابطه خودش را با آفريدگان آرام آرام به بشر بفهماند و به اين وسيله معرفت انسان را نسبت به خدا بيشتر كند. اما چگونه؟ انشاءالله تفاصيلش را در بحثهاى آينده خواهيم گفت.


1.انفال، 17

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org