بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحلرضواناللهعلیه و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
فرارسیدن میلاد مسعود پیامبر عظیمالشأن اسلام، ولادت باسعادت امام صادقصلواتاللهعلیهما و همچنین فرارسیدن دهه فجر، آغاز پیروزی انقلاب اسلامی ایران به برکت رهبریهای امام فرزانه و همت مردم شریف و حقیقتخواه ایران با فداکاری صدها هزار انسان بزرگمنش را به پیشگاه مقدس ولیعصرارواحنافداه و به همه دوستداران اهلبیت تبریک و تهنیت عرض میکنم.
از وقتی که نهضت حضرت امامرضواناللهعلیه شروع شد تا پایان جنگی که بر ما تحمیل شد، یک پدیده عظیم تاریخی بود که ما در تاریخ کشور خودمان نظیرش را سراغ نداریم و تا حدی که اطلاعات ناقص بنده اجازه میدهد در جاهای دیگر هم نظیر این انقلاب را سراغ نداریم. این انقلاب ویژگیهایی داشت؛ از جمله اینکه بسیاری از مردم از همان آغاز میدانستند که امید چندانی به پیروزی این انقلاب وجود ندارد. سیاستمداران جهان نیز چنین تحلیلی داشتند و حتی زمانی که انقلاب به اوج خود رسید پیشبینی میکردند که دوام این انقلاب بیش از یکی، دو سال نخواهد بود و درنهایت شکست خواهد خورد. غالباً هم این پیشبینیها با مقایسه این انقلاب با برخی تحولات و انقلابهایی صورت میگرفت که در کشورهای دیگر رخ داده بود و دوام نیاورده بود.
حالا به عنوان نمونه به یک پدیده تاریخی اشاره میکنم که احتمالاً هیچیک از عزیزان حاضر، به دلیل سن و سال، آن را به یاد نمیآورند؛ کشور مصر در گذشته به صورت سلطنتی اداره میشد. نخستین همسر محمدرضا شاه، دختر ملک فاروق، پادشاه مصر بود که بعدها او را طلاق داد و بهتناوب، دو همسر دیگر گرفت. مصر تا مدتی یک کشور سلطنتی بود تا اینکه با یک کودتای نظامی به رهبری نجیب پاشا، نظام سلطنتی در آنجا سرنگون شد و حکومت جمهوری جایگزین آن گردید. پسازآن، اختلافاتی میان مردم و ارتش پدید آمد و درنهایت جمال عبدالناصر کودتا کرد و با یک حرکت حسابشده و سنجیده، قدرت را در دست گرفت و برای مدتی اقتدار چشمگیری در مصر ایجاد کرد. او با اقدامات مهمی که انجام داد به شخصیتی شناختهشده در سطح جهانی تبدیل شد.
این روند ادامه داشت تا جایی که عبدالناصر آنقدر به خودش متکی شد که تصمیم گرفت با برخی کشورهای اسلامی ازجمله سوریه و اردن همپیمان شود تا علیه اسرائیل وارد جنگ شوند. این سه کشور که اسرائیل را از اطراف احاطه کرده بودند با هم همپیمان شدند که با اسرائیل بجنگند و به این منظور با دریافت تسلیحات گسترده از اتحاد جماهیر شوروی، خود را برای نبرد آماده کردند و تصور میکردند که میتوانند اسرائیل را ظرف پنج، شش روز از پا دربیاورند؛ اما این کار نشد و در ظرف شش روز، هر سه کشور عربی اسلامی در برابر یک کشور کوچک به نام اسرائیل شکست خوردند.
پس از مدتی، آنگونه که نقل شده، عبدالناصر از شدت ناراحتی دق کرد و درگذشت و انور سادات جانشین او شد؛ کسی که برای نخستین بار اسرائیل را به رسمیت شناخت. سپس همانگونه که میدانید خالد اسلامبولی او را ترور کرد و حُسنی مبارک به قدرت رسید و بیش از سی سال در مصر حکومت کرد. درنهایت حکومتی که با شعارهای عربی، اسلامی و انقلابی در مصر آغاز شده بود، به حکومتی تبدیل شد که کاملاً تابع سیاستهای آمریکا و همپیمان اسرائیل بود، تا جایی که حتی اجازه نمیداد مواد غذایی و دارویی به مردم غزه برسد چراکه اربابان خارجی چنین اجازهای نمیدادند! حتی اینقدر هم عِرق اسلامی و عِرق عربی نداشت! این وضعیت ادامه یافت تا اینکه امروز شاهد تحولات جدیدی در مصر هستیم.
کسانی که این وقایع را میشنوند، چه در داخل کشور، بهویژه جوانانی که تازه به سن رشد رسیدهاند، و چه در خارج از کشور، ممکن است چنین تصور کنند که خب، یک انقلاب در مصر رخ داد، یکی در ایران، یکی در فلان کشور آفریقایی؛ مثلاً در کنگو. به نظرشان میرسد که اینها صرفاً مجموعهای از انقلابها هستند که هرازگاهی در گوشهای از جهان اتفاق میافتند؛ اما حقیقت این است که این انقلاب با همه انقلابهای مشابهی که ما سراغ داریم بسیار متفاوت است. دشمنان میخواهند به ما وانمود کنند که این هم یکی از همان انقلابها است و کمیابیش به همان سرنوشتها هم مبتلا خواهد شد و در این راه تلاش میکنند و از همان روز نخست، برای این کار طرحریزی و برنامهریزی کرده بودند تا چنین نتیجهای حاصل شود. همانگونه که در مصر نیز مردم انقلاب کردند، جان باختند، جنگیدند و سختیهای فراوانی را تحمل کردند اما درنهایت به حکومتی کاملاً طرفدار اسرائیل و آمریکا تبدیل شد و سرانجام همه چیز به نفع قدرتهای خارجی تمام شد، برخی تصور میکنند که در سایر کشورها نیز میتوان همان کار را تکرار کرد.
حالا فارغ از اینکه آنها چه قضاوتی میکنند و دنبال چه میروند، پرسش اصلی این است که تلقی خود ما از انقلاب چیست؟! آیا این انقلاب هم یک انقلاب آزادیخواهانه و ضد استعماری برای رهایی از سلطه بیگانگان است یا یک انقلاب اقتصادی که مردم از گرسنگی و سختی زندگی به ستوه آمدند و علیه حکومت قیام کردند؟! ماهیت این انقلاب چیست و چه فرقی با انقلابهای دیگر دارد؟!
همینگونه که عرض کردم برخی برای آنکه مردم را نسبت به انقلاب خود دچار پشیمانی یا تردید کنند یا دستکم کاری کنند که نسل آینده، اهداف انقلاب را به فراموشی بسپارد، چنین سخنانی را مطرح میکنند؛ میگویند انقلاب هم مانند موجودی زنده، عمری دارد: تولدی، جوانیای، پیریای و مرگی. برخی جامعهشناسان چنین نظریهای دارند که هر انقلابی ابتدا متولد میشود؛ بعد دورهای از جوانی و نشاط را پشت سر میگذارد؛ سپس به مرور خسته و فرسوده میشود و درنهایت میمیرد و جای خود را به انقلابی دیگر میدهد. حتی این دیدگاه را بهعنوان یک قانون تاریخی جلوه میدهند گو اینکه اصلاً تاریخ همین است که همانگونه که انسان ابتدا متولد میشود، دوران نوزادی، جوانی، پیری و مرگ را طی میکند، انقلاب نیز همین مسیر را دارد یعنی تولد؛ دوران نشاط و موفقیت؛ سپس پیری و درنهایت مرگ و جایگزینی با انقلابی دیگر. انواع و اقسام این حرفها را هم مطرح میکنند.
به گمان من اگر قرار باشد کسانی با دقت و ژرفنگری به این مسائل بیندیشند و از سطحینگری پرهیز کنند شایستهترین افراد برای این کار، دانشجویان و قشر فرهیخته جامعه هستند. مردمی که درگیر مسائل روزمره زندگی هستند و گرفتاریهای معیشتی مجال تفکر، تحقیق و تحلیل عمیق را از آنان گرفته، طبیعتاً در این زمینه نمیتوان انتظار زیادی از آنها داشت.
البته بحمدالله انقلاب اسلامی ایران تحولی عظیم در آگاهی سیاسی جامعه ایجاد کرده است؛ از نوجوانان گرفته تا پیرمردهای هفتاد، هشتاد ساله، بسیاری اهل سیاست و تحلیل شدهاند. امروز کودکان ما مفاهیمی را درک میکنند که جوانان نسلهای پیشین حتی در بیستسالگی نیز از آن بیخبر بودند. این بیتردید از برکات انقلاب است.
بههرحال جای آن هست که درباره ریشههای این انقلاب بحثی جدی صورت بگیرد و بررسی شود که اساساً این انقلاب چه تفاوتی با دیگر انقلابها دارد؟! آیا واقعاً آنقدر ارزش دارد که برای حفظ آن جانفشانی کنیم و تمام توانمان را صرف نگهداری آن کنیم یا نه، این هم صرفاً یک پدیده تاریخی است که به وقوع پیوسته و دیر یا زود به پایان خواهد رسید؟!
من در این چند دقیقه قصد دارم مقدمهای را مطرح کنم که نگاهی بنیادی و ریشهای به این موضوع دارد. اگر عزیزان با دقت به آن توجه کنند میتواند در بسیاری از تحلیلها و برداشتهایشان راهگشا و مؤثر باشد. خوب است ابتدا با خودمان صادقانه فکر کنیم که از زمانی که خودمان را شناختیم دنبال چه بودیم، چه دغدغههایی داشتیم و چه تحولاتی در درونمان رخ داد. من از دوران کودکی به یاد دارم که ذهنم بیشتر مشغول غذا و بازی بود. بعدها وقتی کمی بزرگتر شدم علاقهمند بودم که در میان بچهها برتری داشته باشم. مثلاً وقتی در مدرسه بازی میکردیم و تیمی تشکیل میدادیم، خیلی دوست داشتم که سرگروه تیم باشم و دیگران به حرفم گوش کنند.
با گذشت زمان و افزایش سن، کمکم به اهمیت تحصیل، درس و مسائل اجتماعی پی بردم. فکر میکردم اگر کسی درس بخواند موقعیت اجتماعی بهتری پیدا میکند، درآمدش بیشتر میشود و احترام بیشتری در جامعه کسب میکند. اینها دغدغههایی بودند که بهتدریج در ذهنم شکل گرفتند.
از همان دوران کودکی، میان من و همبازیهایم گاهی اختلافهایی پیش میآمد. مثلاً من میخواستم چیزی را تصرف کنم و دیگری هم همان را میخواست. من علاقهمند بودم سرگروه باشم، دیگری هم همین میل را داشت. این تزاحمها گاهی به دعوا و حتی کتککاری هم میکشید. فکر میکنم تجربههایی ازایندست، کموبیش برای همه شما نیز رخ داده باشد؛ اما معنای این چیست؟ معنایش این است که انسان از لحظه تولد با خواستههای طبیعی و غریزی روبهروست؛ خواستههایی که او را به حرکت وادار میکنند تا آنها را تأمین کند؛ مثلاً گرسنه است، پس باید غذا پیدا کند؛ اما بهتدریج خواستههای روانی و اجتماعی نیز در او شکل میگیرد ازجمله میل به برتری، تسلط بر دیگران، ریاست و آقایی. وقتی انسان با تزاحم این خواستهها مواجه میشود و به مرحلهای از عقلانیت میرسد، درمییابد که اگر در جامعه انسانی مقرراتی وجود نداشته باشد زندگی به هرجومرج کشیده خواهد شد. برای جلوگیری از این تزاحمها و برای آنکه هر فرد بتواند در چارچوبی مشخص به خواستههای مشروع خود برسد باید قانونی وضع شود، قانونی که حدود و مرزها را تعیین کند.
این همان چیزی است که گفته میشود انسان «مدنیبالطبع» است؛ یعنی بهطور طبیعی خواهان زندگی اجتماعی و تمدن است. انسان میخواهد در کنار دیگران بهگونهای زندگی کند که دوام و نظم اجتماعی حفظ شود. اگر چنین نباشد، هر کس تا جایی که زورش برسد پیش میرود و بر دیگران سلطه میجوید تا زمانی که شکست بخورد یا قدرتی بالاتر او را متوقف کند؛ چون روح برتریطلبی که در انسان هست حدومرز نمیشناسد؛ امروز میخواهد بچههای مدرسه را تابع خود کند، فردا بچههای محله، بعد شهر، کشور و درنهایت دنیا را. تا جایی که ممکن است به نقطهای برسد که بگوید: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ؛[1] من پروردگار برتر شما هستم!
قرآن نیز همین مسیر را درباره فرعون توصیف میکند؛ میفرماید إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِى الْأَرْضِ؛[2] فرعون در زمین برتریجویی کرد. سپس برای تثبیت سلطهاش استراتژیای طراحی کرد و آن این بود که مردم را گروهگروه کرد و میانشان اختلاف انداخت تا بتواند بر بخشی از آنها تسلط یابد؛ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ.[3]
این میل به سلطه، اقتضای طبع حیوانی انسان است؛ اما عقلای جامعه به این نتیجه رسیدند که باید قانونی وجود داشته باشد تا هر کس حدود خود را بشناسد و حق تجاوز به دیگران را نداشته باشد. این عقل است که میآید زندگی انسان را سامان میدهد. اصلاً فلسفه پیدایش قانون در جامعه از آنجا آغاز شد که اقلیتی از حکما و فیلسوفان به این اندیشه رسیدند که برای زندگی اجتماعی باید نظمی ایجاد شود. اینکه این نظم چگونه باشد، قانون چگونه شکل بگیرد و چه کسی مسئول اجرای آن باشد، بهتدریج زمینهساز شکلگیری فلسفه سیاست شد.
در این مسیر پرسشهایی بنیادین مطرح شد از جمله اینکه قانون را چه کسی باید وضع کند؟! چگونه باید وضع شود؟! چه کسی باید آن را اجرا کند و متصدی حکومت باشد؟! پاسخ به این پرسشها مکاتب مختلفی را در فلسفه سیاسی پدید آورد.
برخی معتقد بودند که همه مردم باید در وضع قانون مشارکت داشته باشند و در انتخاب حاکم نیز نقش ایفا کنند. این دیدگاه، نخستین شکل دموکراسی بود که در یونان باستان ظهور کرد. در مقابل، گروهی از حکما بر این باور بودند که تنها خردمندان و فیلسوفان باید حکومت کنند، چراکه آنها بهتر از دیگران مصالح جامعه را درک میکنند؛ مانند دیدگاه افلاطون که حکومت را شایسته حکیمان میدانست. برخی دیگر نظریه حکومت نخبگان را مطرح کردند که به اولیگارشی معروف شد. در طول تاریخ، انواع و اقسام این مکاتب تجربه شدند تا آنکه در عصر جدید، دموکراسی مدرن شکل گرفت؛ دموکراسیای که در آن، مردم بهطور مستقیم در امور دخالت نمیکنند بلکه نمایندگانشان از طریق نظام پارلمانی تصمیمگیری میکنند.
این تحولات اجتماعی ریشه در نیازهای طبیعی انسان دارد؛ نیازهایی که گاه واقعی و مشروع هستند و گاه روانی، کاذب یا حتی ناشی از تمایلات شیطانی و میل به سلطهطلبی. همین انگیزهها موجب پیدایش جنگها، سلسلههای پادشاهی و حکومتهای مختلف شدهاند تا جایی که بخش عمدهای از تاریخ بشر را تاریخ سلاطین و پادشاهان تشکیل میدهد؛ سلسلهای میآید، منقرض میشود و سلسلهای دیگر جای آن را میگیرد. درواقع تاریخ ما عمدتاً تاریخ قدرت است، تاریخ کسانی است که زور بیشتری داشتهاند و خواستهاند بر دیگران سلطه پیدا کنند.
در میان همه تحولات اجتماعی که در تاریخ سراغ داریم و خودمان نیز کموبیش در ابعاد فردی، گروهی و اجتماعی تجربه کردهایم گروهی از انسانها پیدا شدهاند که حرفهایی متفاوت و بنیادین داشتهاند، حرفهایی که از ریشه با اندیشههای رایج تفاوت داشت. این افراد میگفتند: صرفاً دنبال ارضای غرایز حیوانی بودن کافی نیست. این غرایز میان انسان و حیوان مشترک هستند؛ حیوانات هم غذا میخورند، سرپناه دارند، جفتگیری میکنند، فرزند میآورند و حتی گاهی فرزندانشان را بزرگ میکنند؛ اما انسانیت شما در چیز دیگری است؛ شما توانایی درک و اندیشه درباره گذشته، آینده، هستی، هدف آفرینش و سرنوشت خود را دارید. اینها در غرایز حیوانی نمیگنجند. در وجود انسان عنصری فراتر از جسم وجود دارد؛ روحی که شخصیت واقعی انسان به آن وابسته است و با مرگ جسم، از بین نمیرود، بلکه تا ابد باقی میماند.
برخی این اندیشهها را برای مردم مطرح کردند اما اکثر مردم آنها را به تمسخر گرفتند، با آنها مبارزه کردند، آنها را از شهر بیرون کردند، آنها را زندانیکردند و حتی به قتل رساندند! قرآن میفرماید: ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر آنکه مردم او را به استهزا گرفتند و گفتند این یا شاعر است یا دیوانه؛ لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ.[4] بااینحال، آن پیامبران مأیوس نشدند و راه خود را ادامه دادند و در گوشه و کنار این زمین خاکی و در برهههایی از تاریخ، موفقیتهایی هم به دست آوردند که کموبیش با آنها آشنا هستیم.
از میان همه آنها حکومت حضرت سلیمان بن داوود شناختهشدهتر است، حکومتی که قرآن بارها به آن اشاره کرده و میفرماید ایشان بر جن و انس و حیوانات و پرندگان هم سلطه داشت. این پیامبران، گروهی خاص بودند که در جامعه انسانی چندین بار تحولات بنیادی ایجاد کردند. از میان آنها پنج نفر نقش اساسیتری داشتند: حضرت نوح، حضرت ابراهیم، حضرت موسی، حضرت عیسی و پیامبر اسلام یعنی پیامبران اولوالعزم.
گذشتگان گذشتهاند و ما هم نه تاریخدان هستیم و نه وقت شما را میخواهیم بگیریم؛ اما آخرین پیامبر کسی بود که در روزی مانند فردا، در هفتهای به نام هفته وحدت -بین دوازدهم تا هفدهم ربیعالاول-متولد شد. ایشان تحولی عظیم در عالم ایجاد کرد؛ تحولی که ما با وجود آنکه خود را پیرو ایشان میدانیم هنوز آن را بهدرستی نشناختهایم!
اما این تحول بزرگ آنگونه که بنیانگذارش طراحی کرده بود و ساختارش را بنا نهاده بود چندان دوام نیاورد. هنوز بدن پیامبر دفن نشده بود که اختلافها آغاز شد. از همان طرحی که خدا ریخته بود و پیامبر به فرمان خدا آن را ابلاغ کرده بود انحراف آغاز شد و طولی نکشید که کمتر از یک قرن پس از پیدایش اسلام، دوباره حکومتهای سلطنتی به نام اسلام بر سر کار آمدند؛ ابتدا بنیامیه، سپس بنیعباس و بعد فرقههای متعدد در نقاط مختلف. طایفه بنیامیه به دو دسته تقسیم شدند؛ گروهی به اسپانیا رفتند و در آندلس حکومت اسلامی تشکیل دادند. این حکومت چند صد سال در اروپا ادامه یافت و منشأ تحولی عظیم در آن قاره شد. بههرحال اینها اتفاق افتاد.
یکی از نکاتی که در این بحث باید مورد توجه قرار بگیرد این است که بسیاری از تحولات اجتماعی با یک آهنگ خاص و انگیزهای مشترک پدید آمدهاند. اگر ریشه این تحولات را بررسی کنیم خواهیم دید که اغلب ناشی از میل به سلطهجویی یا تلاش برای بازپسگیری حقوق ازدسترفته بودهاند، حقوقی که عمدتاً به منافع دنیوی مربوط میشود.
آن دسته از نهضتها، انقلابها و تحولاتی که معقول و عادلانه بودهاند برای احقاق حقشان و برای بازگرداندن حقوقشان از چنگال دزدها شکل گرفتهاند. در مقابل، تحولات ناعادلانه، با هدف سلب حقوق دیگران و سلطه بر آنها به وجود آمدهاند. شاید بتوان گفت بیش از نود درصد تحولات اجتماعی بشر در این دسته قرار میگیرند.
اما در میان این جریان عمومی، گروهی اندک و کمتر شناختهشده در تاریخ پدید آمدند، افرادی که از متون دینی و قرآن با آنها آشنا میشویم. آنها با ادعای پیامبری از سوی خدا آمدند تا انسان را به حقیقت وجودیاش آگاه کنند. آنها گفتند: شما صرفاً موجودی نیستید که بخورید، بیاسایید، جفتگیری کنید و فرزند بیاورید. اینها میان انسان و حیوان مشترک است. انسانیت شما در چیز دیگری است؛ در درکی که از گذشته، آینده، هستی، هدف آفرینش و سرنوشت دارید. شما گل سرسبد آفرینش هستید، شما خلیفةالله هستید.
این پیامبران انسان را دعوت کردند تا خود را بشناسد، ارزش وجودیاش را درک کند و تحولات اجتماعی را بر اساس این بینش سامان دهد. اگر این تحولات به جنگ و فداکاری منجر شد، باید پرسید برای چه چیزی باید جان داد؟!
در فرهنگ عمومی دنیا فداکاری برای آب و خاک مقدسترین ارزش تلقی میشود؛ اما این پیامبران گفتند: شما میتوانید جانتان را فدای خدا و دین خدا کنید! خدا کجا و آب و خاک کجا؟! آب و خاک در برابر خدا چه ارزشی دارد؟! آنها گفتند: شما بسیار ارزشمند هستید؛ خودتان را ارزان نفروشید! قرآن میفرماید: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ؛[5] خدا خریدار جان و مال مؤمنان است. خودتان را به زورمداران و قلدرها نفروشید!
این نگاه، نگاهی نو و متفاوت از آن چیزی است که در فرهنگ عمومی بشر رایج است. آنها گفتند: زندگی شما محدود به صد سال نیست؛ زندگی شما بینهایت است. این دوران مانند یک دوران جنینی است؛ همانگونه که جنین در رحم مادر پرورش مییابد، انسان نیز در این دنیا در حال ساختن خویش است اما تفاوت اینجاست که در رحم، طبیعت به فرمان خدا شما را شکل میدهد ولی در اینجا اختیار در دست خودتان است. در این نود سال یا صد سالی که در اختیار دارید باید خودتان را بسازید. این دوران پایان میپذیرد و تازه زندگی واقعی آغاز میشود. آنجاست که انسان میگوید: يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي؛[6] ایکاش برای زندگیام چیزی پیش فرستاده بودم!
پس نخست باید خودتان را اینگونه بشناسید که شما موجودی محدود نیستید بلکه عمرتان بینهایت است. ارزش شما در این نیست که فدای خاک و وطن شوید یا قربانی سلطه انسانهای دیگر. اگر قرار است جان بدهید فقط در راه خدا مجاز هستید وگرنه هر فداکاری دیگری خسارت است و چه خسارتی!
این بینش درنهایت به این نتیجه میرسد که زندگی اجتماعی نیازمند مقررات است. فیلسوفان سیاست نیز چنین گفتهاند؛ اما تفاوت اینجاست که بهترین کسی که میتواند قانون وضع کند کسی است که انسان را آفریده است. اگر خود انسان بخواهد برای زندگیاش قانون بنویسد مانند بیماری است که بخواهد خودش برای درمانش نسخه بپیچد. او نمیداند چه دارویی مناسب است و چه شرایطی باید فراهم شود تا بهبود یابد. آن کسیکه انسان را آفریده بهتر میداند چه قانونی برای او مناسب است؛ پس قانون لازم است اما بهترین قانون، قانونی است که از سوی خالق انسان وضع شده باشد.
تا اینجا تقریباً همه ادیان بهویژه ادیان توحیدی که ما میشناسیم مانند یهودیت، نصرانیت، اسلام و طبق برخی روایات مجوسیت، بر اصولی مشترک تأکید دارند؛ اینکه انسان عمر ابدی دارد، دوباره زنده میشود و تا بینهایت زندگی خواهد کرد و اینکه قانون و هدایت از سوی خداوند نازل شده است. البته در جزئیات، مانند کمیت و کیفیت این آموزهها، تفاوتهایی میان آنها وجود دارد.
در برابر پیامبران، گروهی صریحاً مخالفت کردند و گفتند: «شما دروغ میگویید! شما قصد فریب ما را دارید و میخواهید بر ما سلطه پیدا کنید! این شگرد جدیدی برای حکومت بر ماست و ما اجازه نمیدهیم! همانگونه که نیاکانمان عمل کردند ما نیز همان راه را ادامه میدهیم!» داستان این اقوام بارها در قرآن ذکر شده است. به عنوان نمونه در سوره شعرا سرگذشت اقوام مختلف یکییکی نقل میشود و درنهایت همگی به عذاب الهی گرفتار شدند و نابود گشتند.
الحمدلله ما از کسانی هستیم که به لطف الهی و به برکت خدمات پدر و مادر، اجداد، معلمان و بزرگانمان حقیقت را شناختیم و دانستیم که پیامبران راست میگویند و پیامبر اسلام کاملترین دین را از سوی خداوند آورده است و ما باید آن را بپذیریم تا سعادت دنیا و آخرتمان تأمین شود. الحمدلله تا این مرحله را طی کردهایم؛ انشاءالله خداوند این ایمان را در دلهایمان ثابت بدارد و بر معرفتمان بیفزاید.
اما همانگونه که عرض شد پیامبر اسلام با همه تلاشهایی که برای هدایت امت آخرالزمان و نجات آنها از فساد، انحراف، پستی و ذلت انجام دادند پس از بیستوسه سال چشم از جهان فروبستند. از همان زمان مسیرهایی فرعی در کنار راه اصلی اسلام شکل گرفت. باز هم خدا را شکر میکنیم که به برکت رهبریهای ائمه معصومینصلواتاللهعليهماجمعين توانستیم راه مستقیم را بشناسیم و به رهبری امیرالمؤمنین علیبنابیطالب و فرزندان پاک ایشان در مسیر آن گام برداریم.
ریشهایترین اختلافی که پس از رحلت پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله میان مسلمانان پدید آمد، نه در اصل قانون، بلکه در مجری آن بود. همه مسلمانان، دستکم در مقام ادعا، پذیرفته بودند که قانون قرآن و سنت پیامبر باید اجرا شود؛ اما قانون بهتنهایی کافی نیست و نیاز به مجری دارد. کسی باید باشد که قانون را تبیین کند، از تخلف جلوگیری نماید و در صورت وقوع تخلف، مجازات را اعمال کند وگرنه قانون بدون مجری، صرفاً نوشتهای بیاثر است.
گروهی اندک از صحابه، حدود هفت تا ده نفر، معتقد بودند که پیامبر هفتاد روز پیش از وفاتشان در واقعه غدیر فرمودند: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهٰذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ؛ و علیعلیهالسلام را بهعنوان جانشین خود معرفی کردند. این گروه شامل سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، عباس و خود علیعلیهالسلام بودند؛ اما گروهی دیگر گفتند: این سخن پیامبر مربوط به زمان خودش بود و اکنون باید جانشینی جدید تعیین شود! درنتیجه میان انصار و مهاجرین اختلاف افتاد. برخی گفتند جانشین باید از ما باشد، برخی دیگر گفتند از ما و حتی پیشنهاد شد که دو نفر انتخاب شوند. درگیریهایی رخ داد و در برخی منابع تاریخی آمده که شمشیرها نیز کشیده شد. درنهایت چند نفر از بزرگان و پدرزنهای پیامبر که مورد احترام بودند تصمیم گرفتند که پیرترینشان یعنی ابوبکر، جانشین پیامبر شود. ایشان دستشان را بلند کردند و بیعت کردند و دیگران نیز تبعیت کردند و قضیه را خاتمه دادند. این تصمیم، آغاز اختلافی بود که تا امروز ادامه دارد.
همه پذیرفته بودند که قانون باید الهی باشد؛ اما پرسش این بود که آیا مجری قانون نیز باید از سوی خدا تعیین شود یا مردم؟! کسانی که خلیفه اول را انتخاب کردند مشرک یا بیگانه نبودند بلکه از یاران پیامبر بودند. اختلاف در این بود که آیا تعیین حاکم، وظیفه مردم است یا خدا؟!
با گذشت زمان، این تفکر که مردم میتوانند حاکم را تعیین کنند به قانونگذاری نیز سرایت کرد. خلفایی که با پیامبر نسبت سببی داشتند قوانینی وضع کردند که نه در قرآن آمده بود و نه از پیامبر نقل شده بود! مثلاً عمر بن خطاب گفت: مُتْعَتَانِ كَانَتَا عَلَىٰ عَهْدِ رَسُولِ اللهِ وَأَنَا أُحَرِّمُهُمَا؛ یعنی حج تمتع و ازدواج موقت که در زمان پیامبر مجاز بود، توسط او ممنوع اعلام شد. این نشاندهنده گسترش قدرت خلفا به حوزه قانونگذاری بود.
پس از دوران سلطنتهای متناوب، حدود سیوچهار سال پیش، آخرین سلسله سلطنتی در ایران منقرض شد. در این هزار و چهارصد سال سلاطین به نام دین حکومت کردند اما در عصر حاضر تحولی در جهان اسلام رخ داد؛ گویی پیامبر اسلام دوباره متولد شد و جامعه اسلامی در حال تولد دوباره است و مباحثی مطرح شد که برای بسیاری ناآشنا بود؛ اینکه قوانین باید صد درصد اسلامی باشند و مهمتر از آن اینکه حاکم باید از سوی خدا مأذون باشد. این سخن برای بسیاری، بهویژه روشنفکران، غیرقابلپذیرش بود. آنها میگفتند: «این حرفها چیست؟! امروز دیگر نمیشود چنین حرفهایی زد! در همه دنیا مردم قوانینشان را تعیین میکنند و قانون خدا مال هزار و چهارصد سال پیش است! مگر امروز چنین چیزی میشود؟!» ولی مهمتر از همه و چیزی که دیرباورتر بود این بود که کسی که میخواهد در رأس هرم قدرت قرار بگیرد باید از طرف خدا اجازه داشته باشد وگرنه هیچ کسی حق ندارد بر دیگری حکومت کند.
لازمه حکومت این است که قانون اجرا شود. حالا فرض کنید آن قانونی که میخواهد اجرا شود اینگونه گفته باشد که اگر کسی تخلفی کرد حداقلش این است که باید او را جریمه مالی کنند و از او مال بگیرند؛ خب این سؤال مطرح میشود که شما به چه حقی میخواهید مال کسی را بگیرید؟! پاسخ داده میشود این را قانون گفته است. باز سؤال مطرح میشود که این قانون، قانون چه کسی بوده است؟! خب شما وضع کردید! شما چه حق داشتید برای دیگران قانون وضع کنید؟! حالا قانون وضع کردید و بهزور باید از او بگیرید و اگر نداد او را در زندان بیندازید؛ شما چه حق دارید یک کسی را در زندان محبوس کنید و او را از زندگی و از خانوادهاش جدا کنید؟! تا برسد به قوانین کیفری که بعضیهایش در اکثر قوانین فعلی عالم هنوز وجود دارد. بهعنوانمثال هنوز در خود آمریکا قانون اعدام وجود دارد. حالا فرض کنید میخواهید یک کسی را اعدام کنید. خب این را خدا خلق کرده است، خدا به او روح داده است، شما چه حق دارید جان او را بگیرید؟! میگویند در قانون هست و پارلمان تصویب کرده است؛ خب پارلمان هم انسانهایی مثل شما هستند، آنها که خدا نبودند! اگر شما میخواهید این قانون را درباره دیگری اجرا کنید صاحب این شخص باید اجازه بدهد. او باید بگوید دست دزد را ببرید، زناکار را تازیانه بزنید یا کسی را حبس کنید یا جریمه کنید. چون او اینها را به او داده، حق دارد از او بگیرد. دیگران چه حقی دارند؟!
پس اگر بنا شد دستگاه حکومتیای باشد و همه این هرم قدرت به یک نقطه منتهی شود آن نقطه باید از طرف خدا مأذون باشد. اگر این نباشد هیچ فلسفه حقوق و سیاستی نمیتواند این را توجیه کند که چرا یک کسی بر دیگری حکومت میکند؟! آخرش این است که اکثریت، 50 درصد به علاوه یک مردم اینگونه گفتهاند. خب 50 درصد منهای یک هم، آنطور دیگر گفتهاند. این 50 درصد چه حق دارند بر آن 50 درصد حکومت کنند؟! حالا 50 درصد رأیدهندگان تعیین کردهاند که این شخص حکومت کند. در یک کشور هفتاد میلیونی، کسی خیلی که رأی بیاورد مثلاً بیست میلیون رأی میآورد. خب این بیست میلیون چه حق دارند که بر هفتاد میلیون حکومت کنند؟! این توجیه عقلانیاش چیست؟!
تا آنجایی که عقل بنده میرسد و هشتاد سال عمرم اجازه میدهد، برای این نظامهای حکومتی بشری هیچ توجیه معقولی وجود ندارد. آخرش این است که برای جلوگیری از هرجومرج جامعه راهی بهتر از این سراغ نداریم. این آخرین حرفشان است. میگویند ما هرچه اندیشیدیم، فکر کردیم و تجربه کردیم دیدیم بهتر از این نمیشود. خودشان هم قبول دارند که هزارها عیب هم دارد.
همین دموکراسیای که امروز در کشورهای اروپایی و آمریکایی مشاهده میکنید، با تمام مخالفتهایی که از سوی خود مردم رأیدهنده نسبت به حکومتهایشان ابراز میشود، از اعتصابهای گسترده گرفته تا اعتراضهای خیابانی، چه توجیهی دارد؟! بنده شخصاً تاکنون هیچ توجیه عقلانی قانعکنندهای نشنیدهام که بگوید این نظام بر پایه دلیل محکم عقلی بنا شده است و باید همینگونه باشد. آخرین و بهترین توجیهی که ارائه میکنند این است که «راهی بهتر از این سراغ نداریم و این روش نسبت به سایر روشها ضرر کمتری دارد.» این نهایت استدلالشان است.
اما اسلام با نگاهی متفاوت وارد میدان شد. پرچمدار اسلام در عصر حاضر، امام خمینیرضواناللهعلیه فرمودند: توجیه معقول این است که همه ما مخلوق خدا هستیم و تنها خداوند حق دارد در مخلوقاتش تصرف کند. کسی که میخواهد حکومت کند باید از سوی خدا مأذون باشد. آیا چنین چیزی ممکن است؟! بله، خداوند ابتدا پیامبر را تعیین کرد و فرمود: النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؛[7] و نیز فرمود: أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ؛[8] و همچنین: وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ؛[9] پیامبری که از سوی خدا فرستاده میشود حق حکومت بر مردم را دارد زیرا از طرف خدا مأذون است. البته شرایط و جزئیات این امر بحثهای مفصلی دارد.
تا اینجا را همه مسلمانان قبول دارند و ما هیچ مسلمانی را نمیشناسیم که منکر حق حکومت پیامبر در زمان خودش باشد. همه معتقدند که این حق از سوی خداوند به پیامبر داده شده بود؛ اما بعد از رحلت پیامبر، همانگونه که عرض کردم اختلافات آغاز شد. پرسش اصلی این است که آیا پس از پیامبر، خداوند کسی را برای ادامه مسیر تعیین کرده یا نه؟!
ما شیعیان معتقدیم که بله، خداوند پس از پیامبر کسی را تعیین کرد که در جایگاه پیامبر بود یعنی همهچیز جز نبوت را مانند پیامبر دارا بود. همانگونه که پیامبر فرمود: أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَىٰ.[10] پس از او نیز یازده فرزندش، یکی پس از دیگری، از سوی خداوند تعیین شدند.
اما در عمل، مردم این مسیر را نپذیرفتند. در ۲۵ سال نخست بعد از رحلت پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله که بهراحتی از مسیر تعیینشده تخلف کردند. پس از آن هم که با امیرالمؤمنین علیعلیهالسلام بیعت کردند اما ایشان کمتر از پنج سال حکومت کردند و بیشتر این دوران را درگیر جنگهایی با خود مسلمانها بودند. پیامبرصلیاللهعلیهوآله با مشرکان جنگیدند اما علیعلیهالسلام در دوران کوتاه حکومتشان با مسلمانهایی جنگیدند که مردم، آنها را همتراز او میدانستند؛ مانند طلحه و زبیر که از اعضای شورای ششنفرهای بودند که خلیفه دوم تشکیل داده بود. در نگاه مردم، علی، عثمان، طلحه و زبیر همرده بودند اما کار به جایی رسید که علیعلیهالسلام با طلحه، زبیر و حتی همسر پیامبر روبهرو شدند! این اختلافات ادامه یافت تا آنکه نظام سلطنتی رسمی شکل گرفت. دیگر خبری از انتخاب، رأی و بیعت نبود؛ هر کس میمرد، پسرش سلطان میشد. سلاطین بنیعباس چگونه بودند؟! و پسازآن، سلاطین دیگری در ایران و سایر کشورها نیز همینگونه حکومت کردند.
اما امروز تفاوت انقلاب ما با انقلابهای دیگر بسیار عمیق است و بیش از تومانی دو عباسی، تفاوت قیمت دارد. انقلاب ما میگوید آن سخن انبیا باید زنده شود، قانون باید قانون خدا باشد و مجری آن نیز باید از سوی خدا مأذون باشد. نام این نظریه چیست؟! نظریه ولایتفقیه. در زمانی که ما دسترسی به امام معصوم نداریم کسی که در علم، تقوا و مدیریت، شبیهترین فرد به امام معصوم است، از سوی خود امام تعیین میشود. مثل زمانی که در دوران حضور امام معصوم، برای یکی از مناطق حکومت اسلامی، حاکمی تعیین میشد. فرض کنید امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه برای مصر، کوفه یا ایران حاکمی تعیین میکردند. اگر علیعلیهالسلام فرمودند از فلان شخص اطاعت کنید، اطاعت از او چگونه خواهد بود؟! اگر اطاعت از علیعلیهالسلام واجب است، اطاعت از نایب ایشان نیز واجب خواهد بود. ایشان او را فرستادهاند؛ الرَّادُّ عَلَيْهِ كَالرَّادِّ عَلَيْنَا؛ مخالفت با او، مخالفت با ماست. ما چنین گفتیم. آن را هم از جانب خودمان نگفتیم بلکه از سوی خداوند متعال گفتیم.
پس از هزاران سال، حکومتی با این اندیشه شکل گرفت که پدیدهای نو و بیسابقه در جهان به شمار میرفت. البته برخی از زاویهای دیگر به آن نگریستند و گفتند این ارتجاع است! این بازگشت به هزار و چهارصد سال پیش است! این نیز یک روی سکه است اما ما میگوییم: طلا، طلاست؛ چه هزار سال پیش از معدن استخراج شده باشد چه امروز. قدمت از ارزش طلا نمیکاهد. حق نیز همینگونه است؛ هر زمان که در میدان حضور یابد و مورد توجه قرار گیرد ارزش و اعتبار خود را حفظ میکند.
پس اصل این انقلاب تفاوتی بنیادی و جوهری با انقلابهای دیگر دارد. در مثل چنین روزی، امامرضواناللهعلیه در بهشتزهرا فرمودند: «من از حقی که خدا به من داده حکومت تعیین خواهم کرد.» البته چون در این کشور کسانی زندگی میکنند که مسلمان یا شیعه نیستند و آنها نیز در این انقلاب مشارکت داشتهاند، این بود که فرمودند: «و اعتمادی که مردم به من کردند.» یعنی هم ثبوتاً و قانوناً حق الهی دارم که حکومت را تعیین کنم و هم اینکه مردم از من میخواهند این کار را انجام دهم؛ یعنی در فرهنگ بینالمللی این بهترین سند است که مردم خودشان خواهان آن هستند. در فرهنگ الهی نیز این حق از سوی خداوند برای ولیفقیه قرار داده شده است.
شاید سن شما اقتضا نکند اما این مطلب در اوایل انقلاب و از همان اوایل نهضت یعنی از حدود پنجاه سال پیش که حرکت امام آغاز شد با یک ویژگی خاص، با یک حرارت خاص و با یک شور خاصی همراه بود. کمکم این موضوع به شعار اصلی انقلاب ایران تبدیل شد و سپس حکومت ایران در سراسر جهان به نام حکومت ولایتفقیه شناخته شد.
همه اینها مطالب واضحی بود که من نقل کردم. کسانی که سنشان اقتضا میکند برخی از اینها را دیدهاند. آنهایی هم که سنشان اقتضا نمیکند، لااقل شنیدهاند یا خواندهاند. آن نکتهای که میخواهم امروز در حضور این جمع عزیز مطرح کنم، در این روزی که نمیدانم آیا باز هم چنین فرصتی نصیبمان خواهد شد یا نه، این است که پیامبر اسلام بیست و سه سال تلاش کردند تا مردمی را از ذلت، پستی، فساد اجتماعی، دخترکشی و غارتگری نجات دهند و آنها را به جایگاهی رساندند که بر قیصران روم و خسروان ایران پیروز شدند؛ اما هنوز بدن مبارک ایشان دفن نشده بود که انحراف آغاز شد.
پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله حدود هفتاد روز پیش از وفاتشان در حضور مردم بیعت گرفتند. حضرت کنار آن آبگیر غدیر صبر کردند تا آنهایی که رفته بودند بازگردند و آنهایی که نیامده بودند جمع شوند. چه خبر بود؟! چه اتفاقی افتاده بود؟! حضرت فرمودند: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهٰذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ؛ اما هفتاد روز بعد، همین پیروان پیغمبر، همانهایی که در صف اول نماز شرکت میکردند، یا فراموش کردند یا فراموششان دادند! انگارنهانگار که چنین واقعهای رخ داده بود! نشستند و برای پیامبر جانشین تعیین کردند! این یعنی چه؟! این یعنی خداوند در این عالم برای انسانها فضای بازی قرار داده است تا بتوانند ورق را از این طرف به آن طرف برگردانند؛ این یک امتحان است. امروز یکطور است، فردا طور دیگر. چه کسانی؟! همین ما انسانهای دوپا، همین ما مسلمانها، همین ما انقلابیها! مگر آنهایی که در سقیفه جمع شدند از کجا آمده بودند؟! مگر انقلاب اسلام به دست چه کسانی انجام شده بود؟! یکی از آنها علیعلیهالسلام بود اما بقیهشان همین مسلمانان بودند؛ پیر و جوان، مرد و زن. همینها بودند که رفتند و خلیفه تعیین کردند! یعنی چه؟! یعنی اگر خدا اسلام را به ما شناساند، تشیع را به ما شناساند، امام را به ما شناساند، نباید خیال کنیم کار تمام شده است. همین من و شما میتوانیم مسیرمان را تغییر دهیم. چگونه؟! دلایل مختلفی دارد که حالا وقت بحث آن نیست و شاید عقل ما به همه آنها نرسد اما کمیابیش تجربه کردهایم. شاید مهمترین عامل، تعلق به دنیا باشد؛ یعنی یا ثروت، یا مقام، یا برخی لذتهای دیگر که چشم انسان را میبندد.
گاهی یک فرد، در یک موقعیت، امروز یک حرفی میزند و فردا آن را تغییر میدهد. حرفش ضبط شده است، نوارش موجود است اما روزی دیگر مصلحتش را در تغییر آن میبیند! هر وقت مصلحت ایجاب کند هر چه لازم باشد را میگوید. مطمئن هم هست که مردم فراموش میکنند و از یادشان میرود. البته کمیابیش همینطور هم هست؛ بسیاری از مردم مطالب را فراموش میکنند. مگر داستان غدیر را بعد از هفتاد روز فراموش نکردند؟!
ما هم تافته جدابافته نیستیم. ما هم در معرض انحراف، مغلوب شدن در برابر هواهای نفسانی، در برابر عوامل اجتماعی و در برابر جوسازیها و تبلیغات هستیم. احتمال اینکه ما هم منفعل شویم کم نیست. پس باید هوشیار باشیم. از گذشته درس بگیریم. ما هم فرض کنیم که اگر در زمان پیامبر بودیم و روز رحلت ایشان را درک میکردیم شاید به گونه دیگری رفتار میکردیم. امروز باید مراقب باشیم که در همان دامهایی که گذشتگان افتادند گرفتار نشویم.
بازی هنوز تمام نشده است. تا زمانی که این عالم برقرار است و انسان روی زمین زندگی میکند، امتحان هم برقرار است. همه چیز ممکن است عوض شود اما سنت امتحان، عوض شدنی نیست.
شما اول عمرتان است و انشاءالله در این عالم یکعمر به سلامتی و موفقیت زندگی خواهید کرد اما این درس را از پیرمردها به گوش داشته باشید، ما هم روزی جوان بودیم، ما هم مراحلی را در زندگی گذراندهایم و از تاریخ و از حوادث عالم عبرتهایی گرفتهایم. وقت ما سپری شده است و نوبت شماست؛ اگر راه خدا، راه پیغمبر و راه علی را ادامه دهید سعادت دنیا و آخرت را خواهید داشت ولی اگر از آن راه، زاویه باز کردید ضمانتی برای موفقیت نخواهد بود.
بنابراین وظیفه ما این است که پیش از هر چیز بکوشیم راه پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله را بهتر بشناسیم. نباید به آنچه در مکتبخانهها آموختهایم، مانند اینکه اصول دین پنجتاست و فروع دین هشت تا یا دهتا، بسنده کنیم؛ بلکه باید هرروز تلاش کنیم بر دانستههای دینیمان بیفزاییم و راه ائمه معصومینعلیهمالسلام را بهتر بشناسیم و دقیقتر دنبال کنیم.
امروز نماد راه اهلبیتعلیهمالسلام وجود مقدس مقام معظم رهبریحفظهالله است؛ ایشان نماد راه امیرالمؤمنینعلیهالسلام هستند. ما باید گوش و چشممان به اشارات و بیانات ایشان باشد. اگر احساس کردیم در مسیرمان زاویهای ایجاد شده است تأمل کنیم. اگر کسانی ما را به خطوط انحرافی، زوایای نزدیک یا دور میکشانند، با دقت و بصیرت برخورد کنیم. مبادا این انحرافها همان انحرافی باشد که از سقیفه آغاز شد و بیش از هزار و چهارصد سال ادامه یافت و هنوز هم آثارش باقی است و خدا میداند که به کجا خواهد انجامید. کافی است که به دوران پس از رحلت امام خمینیرضواناللهعلیه تا امروز نگاهی بیندازید و ببینید این کسانی که از طرف امام و بعضیهایشان مستقیماً به دست امام به مقاماتی رسیدند کارشان به آنجا رسیده که اصل این نظام را به باد بدهند!
من و شما هم تافته جدا بافتهای نیستیم. این خطرها برای من و شما هم وجود دارد. تصمیم بگیریم که در راه حق، استوار باشیم و استقامت داشته باشیم تا خدا انشاءالله همه ما را در پناه امام زمانعجلاللهفرجهالشریف از همه آفات و بلیات حفظ بفرماید.
پروردگارا! روح امام را با انبیا و اولیا محشور فرما!
هرروز و هر ساعت بر علو درجات ایشان بیفزا!
سایه مقام معظم رهبری را تا ظهور ولیعصرارواحنافداه بر سر ما مستدام بدار!
ما را از هر گونه لغزش و انحراف حفظ فرما!
در ظهور ولیعصرارواحنافداه تعجیل فرما!
عاقبت امر همه ما را ختم به خیر فرما!
وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ
[1]. نازعات، 24.
[2]. قصص، 4.
[3]. همان.
[4]. صافات، 36.
[5]. توبه، 111.
[6]. فجر، 24.
[7]. احزاب، 6.
[8]. نساء، 59.
[9]. نساء، 64.
[10]. إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج ۳، ص ۱۲۳.