قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

عرفه، روز عرفان و عاشقي

مشهد مقدس، در جمع اعضاي بسيج طلاب مدرسه علميه معصوميه، 9/10/85

عرفه، روز معرفت و شناخت است؛ تا خودت را بشناسي و خدايت را؛ و در باره نسبت خودت، كه سر تا پا نيازي، با خدايت كه اصل جود و كرم است، بيانديشي؛ و بداني كه بنده‌اي؛ و هم‌نوا با نجواهاي عاشقانه سيد‌الشهداء دست نياز به سوي مالك هستي دراز كني؛ و از او بخواهي كه به تو اين توفيق را بدهد كه اسماعيل نفست را به پاي او قرباني كني. با كلام شيواي حضرت آيت‌الله مصباح يزدي ‌ـ‌مد ظله‌ـ به پيشواز اين روز مي‌رويم.
صداي اين جلسه كه روز عرفه سال 1427 در جمع صميمي گروهي از طلاب مدرسه معصوميه برگزار شده، پيش از اين نيز در اختيار علاقمندان قرار گرفته بود و اينك متن آن نيز تقديم مي‌شود.

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الرَّحيم

اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى سَيِّدِالْاَنْبِياءِ وَ الْمُرسَلين حَبِيبِ اِلهِ الْعالَميناَبِى‏الْقاسِم مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِهِ الطَّيِبينَ الْطّاهِرِينَ الْمَعْصُومين

اَللهُّمَ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَةِ بْنِ الْحَسَن صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِه، في هذِهِ الْسّاعَةِ وَ في كُلِّ سّاعَةٍ وَلِّيَا وَحافِظا وَ قآئِدَا وَ ناصِرا وَ دَلِيلاً وَ عَيْنا حَتى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعا وَ تُمَتِّعَهُ فِيها طَويلاً

همان‌طور كه مى‏دانيد، امروز روز بسيار بزرگى است. در ميان همه روزهاى مبارك و مقدس، اين روز يك ويژگى‌هايى دارد كه در ساير ايام، حتى در اعياد شريفه و ساير ايام متبركه به اين پايه ديده نمى‏شود. بر اساس آنچه از روايات استفاده مى‏شود اهميت توجه و نيايش با خداى متعال در اين روز به‌قدرى است كه فرموده‌اند: اگر روزه گرفتن باعث سستى در عبادت ودعا بشود، روزه نگيريد؛ با اين‌كه روزه يكى از بزرگترين عبادات است كه: «الصّوم لى»؛ ولى امروز آن‌قدر دعا و توجه به خداى متعال مطلوب است كه گفته‌اند: اگر روزه مانع مى‏شود، روزه را ترك كنيد؛ به خصوص از هنگام زوال تا موقع غروب آفتاب، انواع دعاها و تسبيحاتى وارد شده كه نشانه عظمت اين روز و نزول بركات و رحمت‌هاى بى‏پايان از طرف خداى متعال بر بندگان شايسته اوست؛ و باز مى‏دانيم كه در ميان همه آموزه‏هاى دينى كه در باره دعا و مناجات و توجه به خداى متعال وارد شده، كمتر دعايى، و شايد هيچ دعايى به‌اندازه دعاى عرفه سيدالشهدا ـ‌سلام الله عليه‌ـ اهميت نداشته باشد. اگر درست توجه كنيم كه اين دعا در چه موقعيتى انشاء شده، و با چه كيفيتى، ـ‌كه در روايت وارد شده و راوى نقل كرده‌ـ بيشتر به اهميتش پى مى‏بريم. جا دارد حال كه خداى متعال بر ما منت گذاشته و ما را با ولايت اهل بيت آشنا كرده و اين ميراث نفيس و ارجمند را در اختيار ما قرار داده، بيشتر درباره‏اش تأمل كنيم و سعى كنيم از اين دعا درس بگيريم.

امام ـ‌رحمه‌الله‌ـ در بعضى از فرمايشاتشان دارند كه ـ‌امثال بنده را مى‏فرمايدـ‌ ما بايد دعا «بخوانيم»؛ ما دعا نمى‏كنيم؛ دعاهايى را كه بزرگان كرده‌اند، ما مى‏خوانيم. به تعبير بنده، ما اداى دعا كردن را درمى‏آوريم؛ دعا را يك كس ديگرى كرده، آن كه دعا كرده؛ مقتضاى اين جور دعا خواندن اين است كه حال ما اين چنين باشد كه: خدايا! ما لياقت دعا كردن نداريم؛ مى‏خواهيم اداى دعاخوان‏ها را در بياوريم. اما خدا آن قدر كريم است كه وقتى كسانى اداى بنده‏هاى شايسته‏اش را درمى‏آورند، مى‏پذيرد.

يكى از بزرگان علما داستاني را نقل مى‏كرد؛ من يادم نيست در كتابي خوانده باشم؛ ولى اين شخص مرد بزرگى بود كه بى جهت و بى سند نقل نمى‏كرد. داستان مربوط به بنى اسرائيل و فرعون است. وقتى حضرت موسى ـ‌على نبينا و آله و عليه السلام‌ـ با برادرشان هارون براى دعوت فرعون آمده بود، يك لباس شبانى پوشيده بودند و يك چوبدستى دستشان بود، آمده بودند به دربار فرعون. خدمه دربار پرسيدند: شما كه هستيد و اين‌جا چكار داريد؟ موسي گفت: من پيغمبر خدا هستم و آمده‏ام فرعون را دعوت كنم. خدمه دربار به آنها خنديدند و گفتند: از اينجا برويد. فردا حضرت موسى با هارون باز به دربار فرعون آمدند و همين جريان تكرار شد. در روايت نقل شده كه آنها چهل روز به دربار فرعون مى‏آمدند اما كسى راهشان نمى‏داد. فرعون دلقكى داشت كه وقتى خسته مي‌شد، برايش بازى در مى‏آورد و فرعون را مى‏خنداند. اين دلقك چند بار در راه رفتن به دربار ‏ديده بود كه چوپانى ايستاده و چوبي در دستش است و مى‏گويد: من پيغمبر خدا هستم و آمده‌ام فرعون را دعوت كنم. يك روز اين دلقك لباس چوپانى پوشيد و چوبي به دست گرفت و به كاخ فرعون رفت و جلوى فرعون ايستاد. فرعون پرسيد: اين چه لباسى است كه پوشيده‌اى؟ دلقك گفت: من پيغمبرم؛ آمده‌ام تو را دعوت كنم. فرعون و اطرافيانش به خنده افتادند و اين يكى از سوژه‏هاى خنديدن فرعون شد و هر روز اين لباس را مى‏پوشيد و مى‏آمد به دربار و مي‌گفت: من پيغمبرم و آمده‌ام تو را دعوت كنم؛ يا قبول كن، يا عذاب نازل مى‏شود. درباريان هم مى‏خنديدند. بالاخره يك روز فرعون گفت: اين حرف را از كجا ياد گرفته‌اى؟ دلقك گفت: كسى هست كه مى‏آمد مقابل دربار و اين حرف‌ها را مي‌گفت. فرعون گفت: بگوييد خودش بيايد تا او را ببينيم. اين جريان زمينه‏اى شد كه موسى را به كاخ فرعون راه دادند. فرعون به موسي و هارون اجازه داد تا آنها را ببينند و بخندند. آن آقاى بزرگوار نقل مى‏كرد كه وقتى عذاب بر فرعونيان نازل شد و همه آنها غرق شدند، خطاب رسيد كه اين دلقك را نجات دهيد. فرشته‏ها گفتند: اين هم از اصحاب فرعون و كافر است. خطاب آمد كه اين لباس دوست ما را مى‏پوشيد و اداى دوست ما را در مى‏آورد.

معناي اين حرف اين است كه گاهى ادا درآوردن هم مطلوب است. بايد حال ما اين‌گونه باشد كه ما لياقت دعا كردن نداريم. ما كجا، ساحت قدس الهى كجا؟! اگر ما بخواهيم مطالبي كه در مضامين دعاها وارد شده، واقعا خودمان قصد انشاء كنيم و بگوييم ما اين حرف‌ها را مى‏زنيم، مثل بنده‏اى، بخواهم چنين بگويم، جا دارد، به دهانم بزنند و بگويند: خفه شو! تو كجا و اين حرف‌ها كجا؟! پيش ما دروغ مى‏گويى؟! كس ديگري را پيدا نكرده‌اى كه فريبش بدهى؛ مى‏خواهى خدا رافريب بدهى؟!

ما بايد بگوييم: ما اداى دعاخوان‏ها را در مى‏آوريم؛ مى‏دانيم ما لياقت دعاخواندن نداريم؛ ما لياقت صحبت كردن با خدا را نداريم. با چه رويى با خدا صحبت كنيم؟ زبانى كه خدا به ما داده كه وسيله‏اى براى عبادت باشد، اگر لكنت داشته باشد، چقدر پول حاضريم خرج كنيم تا از آن رفع لكنت بشود؟ اگر ـ‌خداى ناكرده‌ـ كسى لال باشد و تمام ثروت دنيا را داشته باشد، حاضر است همه ثروتش را بدهد تا مرضش معالجه شود؛ ما با اين نعمت خدا، با چنين ارزشي، خدا را معصيت مى‏كنيم، غيبت مى‏كنيم، حرف لغو مى‏زنيم، اسرار ديگران را فاش مى‏كنيم، دروغ مى‏گوييم؛ آن وقت چگونه با اين زبان با خدا حرف بزنيم؟! آيا جا ندارد وقتى مى‏خواهيم با خدا صحبت كنيم، خدا امر بفرمايد :لال شو؟ تو با نعمت من چه كردى؟! با چشممان مى‏خواهيم به پيشگاه الهى نگاه كنيم، به سوى رحمت او، با كدام چشم؟ با چشمى كه اگر بيمارى مختصرى پيدا كند، مدت‌ها وقت صرف مي‌كنيم، پول صرف مي‌كنيم، تا بيمارى چشممان رفع شود؛ اما اين چشم كه خدا به رايگان به ما داده، و ميلياردها قيمت آن است، اين را وسيله بدبختى خودمان قرار بدهيم، نگاه حرام كنيم و به دنبالش هزار جور بدبختى و گرفتارى براى خودمان درست كنيم! اين چشم را چگونه به سوى رحمت خدا باز كنيم و بگوييم خدايا به اميد تو؟! قلبى كه خدا به ما داده، دستى كه داده، پايى كه داده، و ساير اندام‌ها، همه نعمت‌هايى است كه هيچ‌كدامش با تمام ثروت روى زمين برابرى نمى‏كند؛ يعنى ارزشش بيش از آن است. ولى همه را ما وسيله بدبختى خودمان قرار داده‌ايم. حالا برويم به خدا چه بگوييم؟!

حد اقل اين حال را داشته باشيم كه خدايا! از حالاتصميم گرفتيم معصيت نكنيم. اما بارها خودمان تجربه كرده‌ايم كه از اين قول‏ها مى‏دهيم، ولي وفا نمى‏كنيم. اگر خداى متعال بفرمايد كه تو ديروز، پريروز، پارسال، و پيرارسال هم از اين حرف‌ها زدى؛ اما چه‌طور شد؟ چه جواب مى‏دهيم؟! اگر به دوستى وعده‏اى داده باشيم و يك مرتبه تخلف كرديم، دو مرتبه تخلف كرديم، ده مرتبه تخلف كرديم، آيا رويمان مى‏شود سراغ او برويم؟ اگر كسى احسان مختصرى به ما بكند، موقعى كه به او نياز داريم، فطرت انسانى اقتضا مى‏كند كه تا آخر عمر فراموش نكنيم و هر وقت او را ببينيم سرمان پايين باشد و تشكر كنيم. اما خدا اين همه احسان، اين همه نعمت‌هاى مجانى، به ما داده؛ ‌ولي ما يادمان نمى‏آيد كه اينها نعمت خداست و بايد شكرش را به جا بياوريم!  شكر كه نمى‏كنيم، هيچ؛ آنها را در راه نافرمانى خدا به كار مى‏گيريم! اگر خودمان را جاي يك قاضى بگذاريم، و بخواهيم خودمان را محاكمه كنيم، چه مجازاتى براى خودمان در نظر مى‏گيريم؟

همه اين مطالب به صورت مبسوط و با بياني بهتر، در دعاى عرفه آمده است. در هر جمله‏اش دقت كنيم، مى‏بينيم يك عالم معنا در آن نهفته است. اگر سعى كنيم كه بعضى از فَقَرات را به جاى دعا خواندن، دعا كنيم و بعضى از اين دعاها را از دلمان بگوييم، قطعاً مشكلات ما حل مى‏شود؛ قطعاً رحمت خدا بر ما نازل مى‏شود. اما افسوس كه مثل بنده، اگر هزار بار هم اينها را بخوانم، دلم خبردار نمى‏شود؛ فقط لقلقه زبانى است. البته همين را هم خدا برايش اجرى قائل است، حتي اگر دعا را بخواني، ولي نفهمى يعنى چه، توجه هم نكنى، همين هم قبول است.

بايد خدا را شكر كنيم كه با اين همه روسياهى‏ها، باز هم به ما توفيق مى‏دهد كه دستى به دعا بلند كنيم، اداى دعاخوان‏ها را در بياوريم، يادى از دعاى سيدالشهداء بكنيم. آن حضرت در چنين روزى، در بيابان عرفه، بالاى يك صخره، در حالى كه مثل دو چشمه، اشك از چشمانش مى‏ريخت، چه مى‏گفت؟ يكايك نعمت‌هاى خدا را شمرد: خدايا! تويى كه به من چشم بينا دادى؛ اين گوش را دادى؛ اجزايش را هم شمرد: لاله گوش، پيچ و خم‏هاى گوش، عصب شنوايى گوش، پلك چشم، مژه‏هاى چشم، اندام‌هاى چشم، اندام‌هاى قلب، سينه؛ يكايك همه اينها را شمرد. خدايا! تو اين نعمت‌ها را به من دادى؛ آن‌قدر شمرد كه ما از بيان همان‌هايى كه او شمرد، عاجزيم. بعد فرمود: اگر من بخواهم تمام عمرم و تمام عمر كسانى كه در اين عالم زندگى كرده‌اند، همه اين مدت عمر من باشد و بخواهم شكر يكى از اين نعمت‌ها را به جا بياورم، توانش را ندارم؛ چه رسد به همه نعمت‌هايى كه از شماره بيرون است. بعد از آن نعمت‌هاى بيرونى را شمرد: مادر مهرباني به من دادى، از روزى كه من متولد مى‏شوم غذاى من را در سينه مادر مهيا كردى كه زماني من متولد مى‏شوم، بى‌غذا نمانم، دل مادرم را به من مهربان كردى، اگر مهربانى مادر نبود، من را پرستارى نمى‏كرد، و از بين مى‏رفتم؛ اين كارها را تو كردى. به من عقل دادى، شعور دادى، ايمان دادى، معرفت دادى، استادهايى فرستادى كه به من درس بياموزند، وسايلى براى من فراهم كردى كه راه حق را بشناسم، توفيق به من دادى كه تو را اطاعت كنم و انجام وظيفه كنم؛ اما من همه را ناسپاسى كردم! در قبالش من چه كردم؟ حضور تو را ناديده گرفتم، فراموش كردم، دستورات تو را مخالفت كردم، حق بندگان تو را به جا نياوردم، حق پدر و مادرى كه اين‌قدر به من مهربانى كردند، به جا نياوردم، ساير حقوقى كه براى بندگانت قرار دادى، ادا نكردم؛ هر چه بود، از تو خوبى بود، و از من بدى!

حالا آمده‌ام؛ مى‏دانم كه خوبى‏هاى تو تمام نشده، با همه اين بدى‏هاى من، هنوز خوبى‏هاى تو جا دارد؛ باز هم جا دارد كه تو به من خوبى كنى. هم توفيق توبه به من داده‌اى، تا من يك بار ديگر به در خانه تو بيايم و بگويم: آمده‌ام كه ديگر نروم؛ آمده‌ام كه ديگر باشم؛ آمده‌ام كه ديگر جفا را كنار بگذارم، به خودم وفا كنم؛ آمده‌ام كه اندكي حق‏شناسى كنم؛ اگر خدا توفيق بدهد كه اين جمله را راست بگوييم، با همه سياهى‌هايى كه به بار آورده‌ايم، حد اقل يك جمله را راست بگوييم؛ بگوييم خدايا ديگر بس است؛ ديگر مي‌خواهم بنده تو باشم؛ ديگر مى‏خواهم آن‌گونه كه تو مى‏خواهى باشم.

اگر بگويد: مگر تا به حال به تو توفيق ندادم؟ مگر به تو يادآورى نكردم؟ مگر كسانى را نفرستادم كه تو را راهنمايى كنند؟ چرا گوش به حرف ندادى؟ نهايت كلام اين است كه خدايا! تو درست مى‏گويى؛ من هيچ حرفى ندارم كه در مقابل تو بزنم، همه اينها بوده است؛ اما حرف من اين است كه از خوبي‌هايى كه تا به حال به من نشان دادى، خوبى ديگري هم بكن و به من توفيق توبه بده؛ اجازه بده من امروز حرف‌هايم را بزنم، حرف‌هايم را بشنو!

آدم وقتى نسبت به كسى يك عمر بى‏وفايى مى‏كند، موقع احتياج هم جا دارد كه اصلاً به حرفش گوش ندهند و به او بگويند: برو گمشو! چقدر بى‏وفايى؟ چقدر بى‌حيايى؟ لذا، جا دارد اول از خدا بخواهيم كه خدايا! حرف مرا بشنو؛ «إسمع دعايى، اذا دعوتك». حرفى كه مى‏خواهم به خدا بزنم، اين است كه من هيچ دليلى براى كارهاى بدم ندارم، هيچ عذرى نيست؛ هر چند در طول عمرِ من هيچ وقت نعمت‌هايت را از من دريغ نداشتى، هيچ چيز كم نگذاشتى. اين امر باعث شده كه حالا هم از تو بخواهم منت ديگرى بر من بگذارى، و حرفم را يك بار ديگر بشنوى؛ به من توفيق بده به در خانه‏ات بيايم و صورتم را روى خاك بگذارم. مى‏دانم كه اين توفيق را هم به همه نمى‏دهى؛ اين توفيقاتى است كه به دوستان خاصت مى‏دهى؛ يك بار هم اين توفيق را به من بده.

اهل معرفت مى‏گويند پايه‏ى معرفت حضرت عيسى ـ‌على نبينا و آله و عليه السلام‌ـ از بسيارى از انبياء بالاتر بوده؛ پيغمبرى كه از طفوليت پيغمبر بوده و زماني كه تازه متولد شده، مى‏گويد: «إِنِّي عَبْدُ اللّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا»، خدا به اين پيغمبرش كه او را «روح» ناميده، مى‏گويد: «يا عيسى! هب لى من عينك الدموع»؛ براى من هديه بفرست! خداى من، هديه تو چيست؟ اشك‌هاى چشمت را برايم بفرست؛ «و من قلبك الخشوع»؛ دل شكسته‏ات را براى من بياور. در جاي ديگري هم مى‏فرمايد: «تبصبص الىّ تبصبص الكلب»  مثل سگي كه مى‏آيد جلوى ارباب و پوزه‌اش را به خاك مى‏مالد، اين حالتى است كه خدا ازمثل حضرت عيسى توقع دارد. ما كه چنين توفيقاتى پيدا نمى‏كنيم؛ اما بگوييم: خدايا! يك روز عرفه به من اين توفيق را بده كه ما هم اداى دعاكُن‏ها را در بياوريم؛ ما را مثل دلقك فرعون ببخش؛ آخر ما هم لباس دوست تو را مى‏پوشيم؛ ما هم دم از امام حسين مى‏زنيم.

 حالا كه زمينه چنين لياقتى براى انسان فراهم مى‏شود، از همان مضامينى كه در دعاى عرفه به ما ياد داده‌اند، بايد ياد بگيريم. بايد سر تا پاى وجودمان توجه به خدا باشد، و هم به نعمت‌هاى خدا، شكر نعمت‌هاى خدا؛ به هر چه نگاه مى‏كنيم، همان جا هم كه نعمت خداست؛ اگر نگاه كنيم و شكرش را به جا بياوريم، يك «الحمدلله» بگوييم، خدا هم مى‏بخشد؛ «الحمدلله» خدا چشم بينا داد، گوش شنوا داد، اگر حقايق را نمى‏بينيم و نمى‏شنويم، همين‌قدر كه محسوسات را مى‏بينيم، خودش نعمت بزرگى است؛ توفيق تحصيل علم به ما داد، توفيق تحصيل در حوزه علميه در حضور اساتيد، بزرگان، علما، توفيق شناخت دوستان خدا؛ اين يكى از نعمت‌هاى بسيار بزرگ است؛ «الحمد للّه الذى اكرمنى بمعرفتكم و معرفة اوليائكم»؛ شناختن خدا يك نعمت است، شناختن ائمه اطهار ـ‌سلام الله عليهم اجمعين‌ـ يك نعمت است، شناختن دوستان اهل بيت هم يك نعمت است. در زيارت عاشورا اين به عنوان يك كرامت الهى تلقى شده و شكر اين نعمت را بايد به جا آورد. اگر آدم دوستان اهل بيت را نمى‏شناخت، خود اهل بيت را به چه وسيله‏اى مى‏شناخت؟ چگونه به ياد آنها مى‏افتاد؟

هر جا كه نگاه مى‏كنيم، هر گوشه‏اى كه نگاه مى‏كنيم، هزاران نعمت بيشمار است و ما از همه‏اش غافليم. درس اولى كه ما از دعاى عرفه ياد مى‏گيريم، اين است كه بايد گاهى فرصتى بگذاريم، كمي درباره نعمت‌هاى خدا فكر كنيم. اگر هر يك از اينها را نداشتيم، چه خاكى به سر مي‌كرديم؟ اين كار چند فايده دارد. در قرآن ملاحظه مى‏فرماييد، گاهى مى‏فرمايد: ما اصلاً اين نعمت‌ها را به شما داديم، «لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛ اين نعمت‌ها را داديم كه شما از آن استفاده كنيد و به ياد ما بيافتيد و شكر نعمت كنيد. خدا كه نيازى به شكر ما ندارد؛ پس چرا مى‏گويد اين نعمت‌ها را داديم، شايد شما شكر كنيد؟ براى اين‌كه بهترين راه براى تقرب به خدا شكر خدا است. اگر نعمت‌ها را ديديم و توجه پيدا كرديم كه كسى اين نعمت‌ها را به ما داده، و خودمان را نسبت به خدا بدهكاردانستيم، آن‌وقت آدم سعى مى‏كند با اين نعمتى كه خدا به او داده، عليه خود خدا حركت نكند؛ چشم زيبايى كه خدا به آدم مى‏دهد، در نافرمانى خدا به كار نگيرد. توجه داشته باشيم اينها نعمت خدا است. خدا چقدر بر آدم حق دارد كه اين‌چنين نعمتى را به او مى‏دهد، اما او مى‏آيد اين نعمت را مايه بدبختى خودش قرار مى‏دهد!

اگر انسان فكر كند كه خدا چقدر نعمت به او داده، بعضى كمبودهايى كه بر اساس حكمت‌هايى پيش مى‏آيد، اينها ديگر در نظرش خيلى مهم نمى‏آيد. فرض كنيد مثلاً يك دسته اسكناس هزار تومانى به شما مى‏دهند، كه يكي از آنها يك گوشه‏اش ساييده؛ آدم به اين دسته هزار توماني كه به آدم بدهند توجه دارد؛ فكر نمى‏كند كه يك گوشه‏ يكي از اسكناس‌ها ساييده است. البته ممكن است مثلاً يك درصدى از مزدش هم كم بشود. اما آدم به فكر نعمت‌هاى خدا نيست، فقط مى‏گردد كه كمبودها راپيدا كند؛ امروز چه كمبودى داشتم؟ چه شد؟ اين‌جا چرا اين‌چنين است؟ آن‌جا چرا آن‌چنان است؟ گويا فقط عيب‌ها را مى‏بيند؛ هيچ وقت از زندگيش لذت نمى‏برد و هميشه طلبكار خداست.

درس اول اين دعاى عرفه شكر خداست؛ ياد گرفتن اين‌كه درباره نعمت‌هاى خدا بيانديشيم؛ هم از اين‌كه اين نعمت‌ها راداريم، لذت ببريم؛ هم اين كمبودها به نظر ما جلوه‏اى نكند؛ هم از اين نعمت‌ها سوء استفاده نكنيم؛ هم درمقام شكر بر بياييم، كه آن شكر ما را جلو مى‏برد و وسيله قرب مى‏شود.

درس دوم كه از اين دعا به‌دست مى‏آيد اين است كه آدم هميشه زشتى‏هاى خودش را با خوبى‏هاى خدا مقايسه كند. خدايا! من چه كردم، من چه كردم؟ با اين كار زمينه‏اى فراهم مى‏شود كه آدم مقدارى به پستى خودش، به بيچارگى خودش پى ببرد. اولين فايده‏اش اين است كه مغرور نمى‏شود؛ بدى اين آدميزاد بيچاره اين است كه وقتى خدا نعمت معنوى هم به او مى‏دهد، هدايت هم مى‏شود و يك قدم خوبى هم بر مى‏دارد و مى‏آيد راه بيافتد، شيطان وسوسه‏اش مى‏كند، مغرورش مي‌كند؛ بله! من حالا يك چيزى شدم! من از بنده‏هاى ديگر بهترم! همين غرور موجب سقوطش مى‏شود.

ما وقتى مقايسه كنيم كه خدا چه نعمت‌هايى به من داده و من در مقابلش چقدر بى‌شرمى كردم، چقدر پستم، اگر آدم كسي را كه به او خدمت كرده، ناديده بگيرد، خودش به خودش مى‏گويد: چقدر جفاكارم، چقدر بى‏معرفتم! در مقابل اين همه نعمت‌هاى خدا اگر آدم قدردانى نكند، جا ندارد به خودش بگويد: چقدر بى‏معرفتى، چقدر ناسپاسى؟! «إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ».

نتيجه آخر اين‌كه انسان با همه اين زشتى‏ها و پليدى‏ها اميدش از خدا قطع نشود. اگر اميد آدم از خدا قطع بشود، معنايش اين است كه خوبى‏هاى خدا محدود است و ديگر تمام شده و بيشتر از اين ادامه ندارد؛ در اين صورت باز خدا را نشناخته‌ايم. با همه پستى‏ها، و زشتى‌هايى كه آدم دارد، هيچ وقت نبايد از خدا نااميد بشود. بايد خدا را آن‌قدر بزرگ و مهربان بداند كه حتي وقتى كه در پست‏ترين حالت است، اگر يك لحظه به خدا توجه كند و از كارش پشيمان شود، خدا ناديده نمى‏گيرد. اما كلام در اين است كه آن لحظه را آدم راست بگويد؛ و الا خدا مى‏گويد: چه كسى را فريب مى‏دهى؟! از من ضعيف‏تر و نادان‏تر نديدى؟! من فريب نمى‏خورم. مدام مى‏گويد: استغفر الله؛ استغفر الله؛ كو استغفارت؟ چه كسى را مى‏خواهى فريب بدهى؟ آيا از من جاهل‏تر نديدى؟!

اگر يك لحظه انسان به خدا راست بگويد، خدايا واقعاً پشيمانم، ديگر گناه نمى‏كنم، خدا يك خط قرمز مى‏كشد روى همه گذشته‏ها.

 خدايا به حق محمد و آل محمد به حق آن كسانى كه ديشب و امروز و امشب در عرفات، تو را ياد كردند، به ما توفيق بده يك مرتبه به تو راست بگوييم.

به ما توفيق بده كه توبه واقعى داشته باشيم.

خدايا ما را هم به دوستان خوبت ببخش.

 

 

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوري اسلامي - مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)
پست الكترونيك: Info@MesbahYazdi.Org