بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِیالْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ ... خَلَقَكُمُ اللّٰهُ أَنْواراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ حَتّىٰ مَنَّ عَلَيْنا بِكُمْ فَجَعَلَكُمْ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ، وَجَعَلَ صَلاتَنا عَلَيْكُمْ، وَمَا خَصَّنا بِهِ مِنْ وِلايَتِكُمْ، طِيباً لِخَلْقِنا، وَطَهارَةً لِأَنْفُسِنا، وَتَزْكِيَةً لَنا، وَكَفَّارَةً لِذُنُوبِنا.
تقدیم به روح مطهر امام راحلرضواناللهعلیه و همه شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
خداوند متعال را شکر میکنم که حیات و توفیقی افاضه فرمود تا در این مجلس شریف، در جوار ملک پاسبان حضرت رضاصلواتاللهعلیه، در حضور شما عزیزان شرکت کنم و از انفاس قدسیه شما و از این فضای معطری که ایجاد کردهاید بهرهمند شوم. امیدوارم به برکت عنایات حضرت رضاصلواتاللهعلیه دقایقی که مزاحم اوقات شما هستم بهگونهای برگزار شود که موجب شادی قلب مطهر امام زمانعجلاللهفرجهالشریف باشد.
عرایضم را با این آیه شریفه آغاز میکنم: أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ * وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.[1]
در این آیه شریفه، به یک سنت بسیار وسیع، گسترده و استثناناپذیر اشاره شده که خداوند متعال در این عالم یعنی عالم دنیا و عالم ماده، آن را مقرر فرموده است و آن اینکه پیدایش پدیدهها و تحول و تکامل آنها تابع یک سیر تدریجی است. در این عالم به حسب نواقصی که بر آن حاکم است هیچ چیزی دفعتاً به وجود نمیآید که تا پایان، همان باشد که در آغاز بوده است؛ بلکه سنت الهی بر این است که پدیدهها بهتدریج، به یک معنا از صفر یا اگر تنزل دهیم، از قریب به صفر شروع شده و به سوی بینهایت حرکت کنند.
هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا؟![2] در این آیه به مرحلهای از وجود انسان اشاره شده که انسان پیش از آن، مراحل دیگری را نیز پشت سر گذاشته است؛ وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ. انسان از زمانی که در این عالم متولد میشود استخوانبندی او شکل گرفته و اعضا و جوارح او تشکیل شدهاند اما پیش از آن نیز مراحلی را طی کرده است ازجمله اینکه از یک اسپرم، بهتدریج تکامل یافته تا به جنین کامل رسیده است. آن نیز از مراحل خلقت همین انسان است. اگر کمی عقبتر برویم پیدایش همان اسپرم نیز نتیجه مقدمات بسیار طولانیتری است تا زمینه برای پیدایش چنین مادهای فراهم شود که بتواند تکامل یابد و انسان شود.
انسان تقریباً از هیچ، یا بفرمایید از اسپرم، به وجود آمده تا به این مرحلهای که اکنون مشاهده میکنیم رسیده است؛ اما پایان او را نمیتوانیم بهدرستی تصور کنیم که به کجا خواهد رسید. خداوند در میان همه مخلوقاتی که در این عالم کرانناپیدا که هر روز وسعت آن بیشتر کشف میشود آفریده است یک موجود را به عنوان جانشین خود انتخاب کرده و نام او را نیز خود او تعیین فرموده است: وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً.[3]
خداوند، عوالم ملکوت و عوالم دیگری را که ما حتی نام آنها را نمیدانیم، چه برسد به حقیقتشان، همه را آفریده است. به فرمایش امیرالمؤمنینعلیهالسلام در یکی از خطبهها، در همه آسمانها جای پوست گاوی نیست مگر اینکه فرشتهای مشغول عبادت خداوند باشد. بااینحال، همه این مخلوقات بهگونهای هستند که وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ.[4] جبرئیل از روزی که خلق شده، جبرئیل بوده و تا پایان نیز همان خواهد بود؛ نه کمتر از آن بوده و نه بیشتر از آن خواهد شد. سایر مخلوقات آن عوالم نیز چنین هستند؛ اما خداوند یک موجودی را آفریده که از آغاز، تقریباً هیچ بوده ولی میتواند به مقامی برسد که نام آن مقام، مقام جانشینی خداست! اینکه این مقام چیست، بنده که بسیار کوچکتر از آن هستم که عقلم برسد که آن چه مقامی است اما خداوند نام آن مقام را خلافت خود گذاشته است.
این مسیر یک حرکت تدریجی است؛ از صفر به سوی بینهایت. در همه عوالم خلقت، هیچ موجودی نیست که دایره وجودش اینگونه گسترش یابد، شرافت پیدا کند، عزت یابد و از یک قطره آب پلید به چنین مقامی برسد. خداوند مخلوق دیگری را با چنین ویژگیهایی نیافریده و آن فقط همین انسان است. البته خدا مخلوقات فراوانی از انواع گوناگون خلق کرده اما تنها انسان است که خود خدا نام خلیفهاش را بر او نهاده است.
در وهله اول، باید دید این مخلوق چه ویژگیای دارد که لایق مقام خلافت خداوند شده است؟! در یک کلمه، البته بحثها در این زمینه بسیار است و بزرگان، مطالب فراوانی فرمودهاند. ما نیز اندکی، قطرهای از آن دریاها را فراگرفتهایم اما همان اندک را هم اگر بخواهیم بیان کنیم شاید ساعتها و روزها طول بکشد. اجمالاً به سادهترین شکل و به اندازه فهم ناقص بنده، مهمترین ویژگی این مخلوق آن است که سرنوشت خودش را خودش باید انتخاب کند. جبرئیل از روز اول که خلق شده مقام او همان است که خداوند به او داده است. نه مقام بالاتری میتواند کسب کند و نه از مقامش میتواند تنزل پیدا کند، مگر به اذن خداوند؛ اما این موجود، مقام آغازینش صفر است و منتهاالیه آن، بینهایت است و حدی برای او نمیتوان تعیین کرد.
چگونه ممکن است این موجود از آن مقام پست که حتی بیانش برای عوام، دشوار و سنگین است ترقی کند، حرکت کند و به جایی برسد که امثال بنده نمیتوانیم حقیقت آن را درک کنیم؟! جایی که نام آن، قرب خداست؛ مقامی که به معنای نزدیکی به خداوند است. حالا اینکه نزدیکی یعنی چه را نمیدانیم و نمیفهمیم.
چون این جلسه به خانمها تعلق دارد خوب است این آیه را تلاوت کنم: وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ.[5] خداوند متعال میفرماید: من الگویی برای همه مؤمنان - نهفقط خانمها، بلکه همه انسانهای مؤمن از مرد و زن- قرار دادهام. آن الگو، همسر فرعون است؛ وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ.
همسر فرعون چه ویژگیای داشت که خداوند در قرآن، او را به عنوان الگوی همه مؤمنان معرفی کرده است؟! یکی از ویژگیهای ایشان این بود: إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ. به زبان ساده، البته این الفاظ مانند الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ[6] نیاز به تفسیر دارند اما معنای سادهاش این است که خدایا! من از تو یک چیز میخواهم و آن اینکه برای من خانهای کنار خودت بسازی!
رَبِّ ابْنِ لِي؛ یعنی خدایا! برای من بنا کن، بساز؛ عِنْدَكَ: نزد خودت، پهلوی خودت؛ بَيْتًا فِي الْجَنَّة؛ خانهای در بهشت، کنار خودت! این بهترین تعبیر است که نشان میدهد انسان به کجا میتواند برسد؛ به جایی که خانهاش پهلوی خانه خدا باشد! همان تعبیری که میگوییم «قرب خدا». همان که در نماز میگوییم «قُربَةً إِلَى اللَّهِ»؛ یعنی این نماز را میخوانم به امید اینکه به آنجا برسم و به خدا نزدیک شوم.
انسان چه امتیازی دارد که میتواند به چنین مقامی برسد؟! انسان باید قدمبهقدم، خودش مسیرش را انتخاب کند. او باید با اختیار خودش در میان هزاران راه، در هر قدمی، راهی را برگزیند که خدا دوست دارد. آنوقت به مقامی میرسد که جایگاهش نزد خدا باشد؛ «قریب خدا!»
این مطلب سادهای است اما وقتی دقیق شویم میبینیم انسان باید انگیزهای داشته باشد که در هر قدم، بلکه در هر نفس و بلکه کمتر از آن، در یک لحظه چشمش چه ببیند؟! گوشش چه بشنود؟! قلبش چه تصور کند؟! دلش به کجا بند باشد؟! چه کسی را دوست بدارد؟! چه کسی را دشمن بدارد؟! همه اینها را باید در همان لحظه انتخاب کرده باشد؛ و در یک ثانیه میتواند مسیرش را عوض کند؛ به چیزی که نباید نگاه کند، نگاه کند؛ به چیزی که نباید گوش دهد، گوش دهد؛ درباره چیزی که نباید فکر کند، بیندیشد و تصور کند و خیال ببافد و الیآخر.
انسان موجود بسیار عجیبی است؛ در یک آن، این همه انتخاب! تازه اینها انتخابهای سادهای هستند که به صورت روزمره و دائماً تجربه میکنیم. انسان حتی به جاهایی میرسد که فرمولها آنقدر پیچیده هستند که باید از میان فرمولهای چندمجهولی، راهی را انتخاب کند که خدا دوست دارد. آنها گروه خاصی هستند که به آن مقام میرسند. البته کسانی هم هستند، اندکی یا بیش از اندکی، دور یا نزدیک که شبیه آنها میشوند. آنهایی که حتماً به آن مقام میرسند، تعدادشان مشخص شده است؛ ۱۲۴ هزار پیامبر و دوازده امام معصوم؛ اما دیگران هم میتوانند تا نزدیکیهای آنها برسند.
ما چه میدانیم؟! شاید در میان بندگان خدا کسانی باشند که مقامشان از انبیای بنیاسرائیل هم بالاتر باشد! طبق اعتقاد ما شیعیان، حضرت ابوالفضل العباس و حضرت علیاکبرعليهماالسلام پیامبر نبودند، امام هم نبودند اما در دل ما این باور هست که مقامشان از انبیای بنیاسرائیل بسیار بالاتر است. در روایات نیز آمده که گروهی از مؤمنان هستند که أَفْضَلُ مِنْ أَنْبِیآءِ بَنِی إِسْرائِیلَ! بههرحال، این آدمیزاد ظرفیت بسیار عظیمی دارد.
خطر و خسران آنجاست که آدم چشم باز کند و ببیند به کجاها میتوانست برسد و از همه آنها صرفنظر کرده و همه را به باد داده و به یک موجود آلوده، کثیف و متعفن که باید او را در مزبله جهنم انداخت تبدیل شده است. چنین سرنوشتی در انتظار برخی انسانهاست. انتخاب یعنی همین دیگر: یا به سوی خدا بروی، تا قرب خدا، ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ،[7] یا در مزبلهای بیفتی که از آن پستتر نمیشود؛ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ؛[8] از هر پستی پستتر، از هر جانوری، از هر درندهای، از هر چیز گندیدهای پستتر. اهمیت انسان در این است که میتواند خلیفه خدا شود، چون هر دو مسیر را میتواند انتخاب کند؛ خودش باید تصمیم بگیرد.
ما اگر بخواهیم انتخاب درستی داشته باشیم و به آن مقامی برسیم که خداوند نمونهاش را در همسر فرعون یا حضرت مریم معرفی کرده، آنجا که میفرماید: وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ...؛[9] و بخواهیم به آنها تأسی کنیم، باید چه کنیم؟!
بهطورکلی دو چیز لازم است؛ اول اینکه انسان بداند کجا میخواهد برود و راهش چیست؛ دوم اینکه همت داشته باشد و تصمیم بگیرد که آن راه را بپیماید. انسان اگر نداند، هرچقدر هم زحمت بکشد ممکن است اشتباه کند؛ مثل کسی که وارد بیابانی شده که جهتها در آن معلوم نیست و نمیداند از کدام طرف برود تا به مقصد برسد. حتی اگر راهی را پیش بگیرد و برود، هیچ تضمینی نیست که به هدف برسد، چون اصلاً هدفی ندارد.
پس انسان اول باید بداند کجا میخواهد برود و راهش چیست؛ بهعبارتدیگر، شرط اول علم و آگاهی است؛ بداند مقصد کجاست و مسیر رسیدن به آن چیست؛ اما آیا دانستن کافی است؟! متأسفانه نه. خیلیها بودند که خیلی چیزها را میدانستند اما نهتنها از دانششان سودی نبردند بلکه همان دانش برای آنها وبال شد. مگر شیطان نمیدانست باید چه کند؟! خود خدا به او فرمود که فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ؛[10] اما او سر باز زد و تکبر ورزید؛ أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ؛[11] و گفت من سجده کنم؟! من کسی نیستم که در برابر این موجود خاکی سجده کنم! لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ.[12]
پس دانستن، بهتنهایی کافی نیست. ما در زندگی خودمان نمونههای فراوانی دیدهایم و شاید خودمان هم تجربه کرده باشیم. آیا نشده راهی را میدانستیم نباید برویم، اما رفتیم؟! نشده کاری را میدانستیم باید انجام دهیم، اما تنبلی کردیم و آن را انجام ندادیم؟! این یعنی همین. پس غیر از دانستن، باید اراده و همت داشت تا آن راه را پیمود و آن کار را انجام داد.
این دو اصل، در قرآن هم بارها آمده است: يُزَكِّيهِمْ و يُعَلِّمُهُمُ؛[13] بداند و تلاش کند تا عمل کند. سؤال این بود که چه باید کرد؟! پاسخ این است: باید بدانیم و باید همت کنیم؛ وقتی دانستیم، عمل کنیم.
سؤال؛ آیا ممکن است انسان از روز اول بداند که قدمبهقدم تا کجا باید برود؟! فرض کنید کسی از یکی از شهرهای جنوبی کشور برای اولین بار میخواهد به مشهد سفر کند. او هیچ تصوری از مسیر و جادهها ندارد. اگر از همان ابتدا یک نقشه کامل به او بدهند که تمام راههای بین شهر او تا مشهد را نشان دهد، مثلاً سر این پیچ، دست راست بپیچ، بعد دست چپ و حتی در خود مشهد هم تمام کوچهها و خیابانهای پیچیده و تودرتو را دقیقاً ترسیم کرده باشند و در اختیار او قرار دهند، آیا واقعاً میتواند همه اینها را یاد بگیرد؟!
ما اگر قرار بود بخشی از عمرمان را صرف کنیم تا بدانیم کجا باید برویم و چه کار باید بکنیم و قدمبهقدم نقشه آن را تهیه کنیم، نه خودمان قادر به انجام چنین کاری بودیم و نه اگر به ما داده میشد، درست یاد میگرفتیم. اگر تجربه کرده باشید وقتی نقشه جایی که تابهحال ندیدهاید را به دستتان بدهند، یک تصور ذهنی از آن دارید اما وقتی وارد آنجا میشوید میبینید اصلاً آن چیزی که تصور میکردید نیست و واقعیت چیز دیگری است؛ گیج میشوید و نمیدانید از کجا بروید و چه کار کنید.
اگر خداوند متعال میفرمود که نصف عمرتان را صرف یادگیری کنید - یاد بگیرید که کجا باید بروید و چه کار باید بکنید، فقط یاد بگیرید، عمل نکنید- و بعد از آن شروع به عمل کنید باز هم به نتیجه نمیرسید. نمیشود آدم بنشیند و از قبل، نقشه هفتاد سال زندگی را یاد بگیرد که هر قدمی را چگونه بردارد، کجا برود، سمت راست یا چپ، چگونه حرکت کند؛ هیچوقت یاد نمیگیرد.
یک نکتهای بین پرانتز عرض کنم؛ شاید سرّ اینکه تمام ریز احکام در قرآن نیامده همین باشد؛ اگر قرار بود همه جزئیات احکام در قرآن بیاید، قرآن تبدیل به یک دایرةالمعارف هزار جلدی میشد که هیچ انسانی نمیتوانست آن را یاد بگیرد. از میان کسانی که اینجا نشستهاند، چند نفر میتوانند ادعا کنند که همه محتوای همین قرآن با این حجم محدودش را بلد هستند؟! نهفقط الفاظ و خواندنش، بلکه محتوایش را؟! خدا لطف کرده که قرآن را در حجم محدودی نازل کرده و به پیامبر فرموده شرح آن را برای مردم بیان کن!
وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ.[14] انسان بهگونهای نیست که بتواند این همه معلومات را یکجا در ذهنش ذخیره کند و موقع عمل از آن استفاده کند. فرض کنید همه را حفظ کند، علامتگذاری کند، باز هم موقع عمل نمیتواند تشخیص دهد که راست کدام است، چپ کدام است. خدا لطف کرده و مسیر انسان را بهگونهای قرار داده که ابتدا باید بخشی از چیزها را به اندازهای که ضرورت دارد یاد بگیرد و به همانها عمل کند. وقتی جلوتر رفت، راهها و سؤالات بیشتری برای او مطرح میشود؛ مثل کسی که پشت فرمان نشسته و وارد مسیر شده است. او به یک جاده میرسد که دو راه دارد. طبیعتاً باید بداند کدام ترجیح دارد. او یکی از این راهها را انتخاب میکند و در مسیر به یک چهارراه میرسد و از میان چهار گزینه، یکی را انتخاب میکند. پس از اینکه جلوتر رفت به یک سهراه یا چهارراه دیگر میرسد. دائماً سؤالات جدیدی مطرح میشود و پاسخها بهتدریج روشن میشود.
اگر از روز اول به او میگفتند: اول فلان چهارراه، بعد فلان سهراه، بعد... هیچوقت نمیتوانست یاد بگیرد؛ بنابراین آن انتخابهای اولیه که سادهتر هم هستند و گزینههای محدودی دارند، نقش بسیار مهمی دارند در اینکه مسیر انسان تا پایان، درست باشد یا غلط. اگر گزینه اول فقط یکی، دو تا بود، مثلاً از این راه یا آن راه، و راه چپ را انتخاب کرد، دیگر تا آخر مسیر خراب است. آن انتخاب اول سرنوشتساز است. انتخاب راهها و بزرگراههای اولیه بسیار مهم هستند و نقش اساسی دارند. جلوتر که برویم، باز هم چهارراههایی هست که تعیینکننده هستند.
این یک فرض است اما وقتی به دینمان نگاه میکنیم میبینیم واقعاً همینگونه است. آیا تابهحال توجه کردهاید؟! پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله وقتی مبعوث شدند، ابتدا یک جمله فرمودند: قُولُوا لا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ، تُفْلِحُوا.[15] دو گزینه مطرح است و یکی را باید انتخاب کرد؛ توحید یا شرک. اگر راه توحید را انتخاب کردید رستگاری است؛ یعنی از آن بلاهایی که در راههای فرعی دیگر هست نجات پیدا میکنید؛ لذا اول باید راه صحیح را انتخاب کرد.
وقتی توحید را پذیرفتید سؤال بعدی مطرح میشود؛ در میان ادیان آسمانی کدام را باید انتخاب کرد؟! عقیده ما این است که آن ادیان، زمانشان گذشته است. در زمان خودشان باید از آنها پیروی میشد اما حالا همه باید از دین پیامبر اسلام و شریعت ایشان پیروی کنند؛ وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ؛[16] این میشود چهارراه دوم.
از آن مرحله که گذشتیم میبینیم برداشتها از همین شریعت پیامبر اسلام بسیار متفاوت است. نمونهاش همان روز وفات پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله بود؛ مسلمانهایی که در جنگها شرکت کرده بودند، جهاد کرده بودند، تا پای جان حاضر بودند جانشان را برای اسلام بدهند اما حالا بر سر اینکه بعد از پیامبر از چه کسی باید پیروی کنند اختلاف پیدا کردند و دعوا شد، تا جایی که شمشیرها را علیه هم کشیدند! درنهایت هم به احترام ریشسفیدها و پدرزنهای پیامبر، اکثریت قریب به اتفاق با یکی توافق کردند و بیعت نمودند. چند نفری همان روزها گفتند این تصمیم اشتباه است؛ سه نفر تا حداکثر دوازده نفر.
قدمبهقدم که جلو آمدیم، ابتدا توحید بود؛ بعد نبوت؛ بعد امامت؛ و سپس راههای فرعیتر. در هر زمان، این مسیر باید انتخاب شود؛ در هر قدم، این راه یا آن راه. خطر اشتباه در فرعیات، کمتر است اما مهمترین خطر، همان اشتباه اولی است؛ توحید یا شرک؟! چون إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ؛[17] و در مقابل قُولُوا لا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ، تُفْلِحُوا.
این یک انتخاب است با دو گزینه: توحید یا شرک؟! البته شرک اقسام مختلفی دارد که راههای فرعی آن محسوب میشوند.
این از الطاف الهی است که ما نباید همه دانستهها را در یک روز کسب کنیم؛ اصلاً چنین چیزی نمیشود و توانش را هم نداریم؛ اما قدمبهقدم که جلو میرویم باید ببینیم چه چیزهایی برای ما ضروری است و همانها را در اولویت قرار دهیم. این یک مسئله است. شاید با آن نکته اولی، دو نتیجه حاصل شود:
اول اینکه راه تکامل انسان تدریجی است؛ وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا؛ شما هیچ نمیدانستید ولی خدا راهی قرار داد تا همه چیز را بدانید؛ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَا تَشْكُرُونَ.[18]
دوم اینکه خداوند برای انسان دو حجت قرار داده است: إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ: حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً؛ فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُعليهمالسلام وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُول.[19]
خدا راهش را برای ما قرار داده است. ما باید بهتدریج از این راهنماها استفاده کنیم. اینها شبیه علامتها و چراغهای رنگارنگی است که در مسیر جادهها نصب میکنند که نشان میدهند در دوراهیها کدام مسیر را باید انتخاب کرد. بعضی جاها هم علامت خطر میگذارند. خدا لطف کرده و نفرموده که ابتدا همه چیز را یاد بگیرید؛ چون توانش را نداریم؛ بلکه فرموده ابتدا گزینه اول را بشناسید: توحید یا شرک؟! آن هم با دلیل روشنی که خداوند از طریق عقل در قلب انسان قرار داده است. انبیا هم آمدند و با زبان ساده با مردم مشرک سخن گفتند. به آنها گفتند: اینهایی که میپرستید، آیا چیزی از زندگیتان را تأمین میکنند؟! آیا وقتی که با آنها حرف میزنید، میفهمند چه میگویید؟! طرف میدانست نمیفهمند چون خودش آن بت را ساخته بود؛ اما بشر وقتی کج میرود، اینگونه میشود؛ میداند این هیچکاره است، خودش آن را ساخته اما در برابرش به خاک میافتد و میگوید: تو خدا هستی!
خیلی به آنها نخندید؛ ما هم نمونههایی از آن را در زمان خودمان و در زندگی خودمان داریم! برای ما خیلی چیزها مثل آفتاب، روشن است که اینها هیچ و پوچ هستند اما باز هم آنها را میپرستیم و در برابر آنها به سجده میافتیم!
خدا انشاءالله بر توفیقات سید حسن نصرالله بیفزاید. ایشان بارها در سخنرانیهایشان قسم خوردند و فرمودند: وَاللهِ، هِیَ (اسرائیل) أَوْهَنُ مِنْ بَيْتِ الْعَنْكَبُوتِ؛ یعنی به خدا قسم که اسرائیل از خانه عنکبوت سستتر است! از او نترسید! ایشان این را باور کرده بودند؛ چرا؟! چون يَجْعَلْ لَكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ؛[20] کسی که راه درست را انتخاب کند، خداوند بعدهای آن را هم با نوری برای او روشن میکند؛ أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا.[21] خدا از این کارها میکند، ما قدر آن را نمیدانیم. آنها بت سنگی میساختند و در برابر آن سجده میکردند؛ ما هم در برابر بتهایی که خودمان میسازیم سجده میکنیم! آنها بتهای سنگی، ما بتهای گوشتی!
بههرحال اگر در هر مقطع، آنچه برای ما ضروری است را یاد بگیریم راه، باز است. خدا تکلیف شاق نکرده است؛ اما اگر راهی که نشان داده را نرویم، دیگر گردن خودمان است؛ فَلَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ.
پیچیدگیهای زندگی انسان به جاهایی میرسد که فرمولهایش بسیار دشوار و پیچیده میشود که گاهی حتی نوابغ هم نمیتوانند آنها را باز یا حل کنند. فقط کسانی که خداوند نور بصیرت را در دلشان قرار داده، بهراحتی میفهمند چه باید بکنند. فکر نمیکنم زمانی که حضرت امامرضواناللهعلیه نهضت خودشان را آغاز کردند، هیچکدام از شما متولد شده بودید. شاید هم در میان شما کسی باشد که در آن زمان بوده باشد، نمیدانم. در همان قدمهای اولیهای که امامرضواناللهعلیه برمیداشت، در میان متدینین اختلافنظرهای زیادی وجود داشت. کسانی که چهبسا از اقران و همگنان امام محسوب میشدند و موقعیت اجتماعی مهمی داشتند، میگفتند: آقا! در دنیا فقط یک پادشاه شیعه داریم، آن وقت شما با همین هم میخواهید مبارزه کنید؟! دیگر برای شیعه چه میماند؟!
فرض کنید شما در آن زمان بودید. اگر از شما این سؤال را میکردند چه جوابی میدادید؟! حرکت آغاز شد؛ نهضت، بگیروببندها، زندانها، شکنجهها، کشتارها. در هر قدم، مخالفتهایی بود. وقتی جنازههای جوانها را از جبهه یا از زندانها میآوردند بارها افراد متعدد، نه یکی، دو نفر، میپرسیدند: «چه کسی جواب این خونها را میدهد؟!» کسانی در زندانها آنچنان شکنجه میشدند که همانجا شهید میشدند! ازجمله همشهریهای خراسانی، مرحوم آقای سعیدیرضواناللهعلیه، پدر امامجمعه قم هستند که آنقدر ایشان را در زندان شکنجه داده بودند که در زندان شهید شدند. وقتی این خبرها میرسید، مردم داغ میشدند، ناراحت میشدند. مخالفان درواقع اعتراضشان به امام بود که چرا به شاه بد میگویی که باعث این اتفاقات میشوی؟! اما امامرضواناللهعلیه با آن نوری که داشتند، با آن بصیرتی که خداوند به ایشان داده بود، هیچ شک به دلشان راه نمیدادند. ایشان پانزده سال تبعید شدند؛ ابتدا به ترکیه، سپس به عراق و بالاخره با اینکه تعبیر خوبی نیست ولی ایشان را از عراق هم بیرون کردند. صدام حتی برای تبعید هم حاضر نبود امام در عراق بماند. این بود که امام مجبور شدند از عراق خارج شوند و به کویت رفتند اما آنجا هم ایشان را راه ندادند! ایشان فرمودند من از این فرودگاه به آن فرودگاه میروم ولی دست از مبارزه برنمیدارم! درنهایت هواپیمایی حاضر شد ایشان را به پاریس ببرد. ایشان از کویت به پاریس رفتند با وجود اینکه نمیدانستند که آیا آنجا ایشان را راه میدهند یا نه؟! ولی ایشان در راهشان شک نکردند.
این بصیرت مخصوص اولیای خداست. ما بسیار کوچکتر از آن هستیم که چنین طمعهایی داشته باشیم. خوش به حال آنهایی که خدا چنین بصیرتی به آنها عنایت فرموده است. بعد هم نمونههایی از آن در جانشین شایسته ایشان وجود دارد که حالا نه فرصت هست و نه حافظه من کفایت میکند که اشاره کنم.
امروز هم ما در برابر چنین فرمولهای پیچیدهای قرار داریم. قاعدتاً هم باید همینطور باشد. بچههایی که به مدرسه میروند، در کلاس اول سؤالاتی که از آنها میپرسند سؤالات نسبتاً سادهای است. از کلاس دومیها همان سؤالات را نمیپرسند بلکه سؤالاتشان پیچیدهتر است. همینطور تا دیپلم و دانشگاه. سؤالات کنکور حتی از دبیرستان هم سختتر است چون افراد میخواهند انتخاب شوند.
راه همین است؛ ما اگر بخواهیم رشد کنیم باید هر روز منتظر صحنهای پیچیدهتر باشیم و باید در برابر امتحانی سختتر قرار بگیریم وگرنه درجا میزنیم و همان که هستیم میمانیم. ما اگر بخواهیم ترقی کنیم باید امتحان سختتری بدهیم.
حالا به یک نمونه بارز اشاره میکنم و رد میشوم؛ آیا سؤالاتی که مردم مکه و مدینه در زمان پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله با آن مواجه بودند، با سؤالاتی که امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه و اصحاب ایشان با آن مواجه بودند یکسان بود؟! آنها سؤالشان این بود که آیا این سنگهایی که خودتان تراشیدهاید لیاقت پرستش دارند؟! جوابش ساده بود، هر عاقلی میفهمد چیزی که خودت ساختهای نمیتواند خدای تو باشد؛ اما کسانی که در زمان علیعلیهالسلام بودند سؤالاتشان به این سادگی نبود. در جنگ جمل، یک شخص اعرابی آمد و گفت: یا علی! من میدانم تو آدم خوبی هستی، به اسلام خدمت کردهای، پیامبر تو را دوست داشت، سفارشهای زیادی دربارهات کرده است؛ من اینها را قبول دارم و میدانم که خواستار عدالت و پیشرفت هستی؛ اما رقیبهای تو هم آدمهای بدی نیستند؛ همسر پیامبر است، آن دو نفر هم از اصحاب بزرگ هستند. آنها سه نفر هستند، تو یکی هستی. من از کجا بفهمم کار تو درست است؟!
آیا این سؤال با آن سؤالی که از یک بتپرست بپرسند که آیا این بتی که ساختهای، خدا میشود یا نه، یکسان است؟! این سؤال بسیار پیچیدهتر است. اگر بخواهد در این مرحله رشد کند، باید فهم و بصیرت بیشتری داشته باشد.
علیعلیهالسلام فرمودند: اِعْرِفِ الحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ.[22] اگر میخواهی حق و باطل را بشناسی باید ویژگیهای حق و دلیل اینکه چیزی حق یا باطل است را بشناسی. حق را نمیشود از آدمها شناخت. اینکه چند نفر این طرف هستند، دلیل نمیشود.
قرآن میفرماید: وَإِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ.[23] الحمدلله همه مخاطبان ما با قرآن و ادبیات عربی آشنا هستند. خداوند به پیامبرش میفرماید: اگر از اکثریت مردم روی زمین، یعنی حدود ۹۰ درصد از کسانی که در زمین زندگی میکنند پیروی کنی، تو را از راه خدا گمراه میکنند! چرا؟! چون إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ؛[24] اینها دنبال معارف یقینی نیستند. اینها هرچه گمان میکنند، همان را عمل میکنند. گمان هم که ضمانت صحت ندارد. انسان امروز چیزی را خیال میکند، فردا رأیش عوض میشود؛ یعنی اینها هم خودشان گمراه هستند و هم هرکسی که از آنها پیروی کند گمراه میشود.
امیرالمؤمنینعلیهالسلام نیز به آن شخص فرمودند: اِعْرِفِ الحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ؛ اگر میخواهی بفهمی من درست میگویم یا آن سه نفر، اول برو ببین حق و باطل چیست، آنوقت میفهمی ما اهل حق هستیم یا اهل باطل؛ اما اگر بخواهی فقط با تعداد افراد قضاوت کنی این دلیل نمیشود.
ما در مسیرمان با صحنههایی مواجه هستیم که گاهی اکثریت اشتباه میکنند اما باید آنقدر بصیرت داشته باشیم که در راه خودمان شک نکنیم. البته وظیفه داریم دیگران را هم راهنمایی کنیم اما اگر نشد، باز هم باید در مسیر حق بمانیم؛ وَإِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ.
نتیجهای که از این بحثها میخواهم بگیرم، خلاصهاش این است: ما امروز با مجموعهای از مسائل مواجه هستیم؛ از یکسو مسائل ریشهای و بنیادین و از سوی دیگر مسائل تعیینکننده در رفتار، منش و انتخاب مسیر زندگیمان. در نهایت هم همینها تعیینکننده بهشت ابدی یا جهنم ابدی هستند. این مسائل ازنظر تعداد، زیاد هستند اما همه در یک سطح نیستند. برخی مقدّم هستند و اولویت دارند؛ مثل همان مسیری که عرض کردم که ابتدا دو، سه گزینه است، بعد چندتا میشود و کمکم هزاران گزینه میشود. ما اگر از اول اشتباه کنیم، هیچ تضمینی نیست که آخرش درست برسیم.
باید انتخاب کرد. آن مسائل سرنوشتساز و بنیادین، همانهایی هستند که شاخهها از آنها منشعب میشوند. اشتباه نکنیم و به مسائل فرعی نچسبیم. ممکن است مسئلهای را در جای خودش خوب حل کنیم اما اگر از ابتدا اشتباه آمده باشیم، به درد نمیخورد. ما باید در برابر انبوه مسائلی که برای هر انسان و هر جامعهای با ترکیبهای مختلف پیش میآیند اولویتها را بشناسیم. مهمترین معیار تعیین اولویت این است که مسئلهای بنیادی و ریشهای باشد، مبدأیی که شاخههای فراوان از آن پدید میآید. ما باید سعی کنیم در انتخاب راه اصلی، اشتباه نکنیم.
بر اساس تجربههایی که در چند دهه گذشته اندوخته شده و در بیست سال اخیر به اجرا گذاشته شده این مسائل اولیه در حدود چهل موضوع قابل بحث و انتخاب هستند. ما اگر بخواهیم همه آنها را کامل حل کنیم چهل سال هم کافی نیست اما خدا از ما چنین چیزی نخواسته است. اگر هم میخواست، ما توان یادگیری همه آنها را نداشتیم. همه معلوماتی که برای چهل سال زندگی ما هست را یکجا نمیشد یاد بگیریم. خدا لطف فرموده و این شجره را بهگونهای قرار داده که ابتدا از یکی، دو شاخه شروع میشود و کمکم گسترش مییابد و شاخ و برگها زیاد میشود. ما به همه آنها نمیرسیم اما همان شاخههای اصلی، تعیینکننده هستند.
اگر عنایت حضرت ولیعصرعجلاللهفرجهالشریف و مهماننوازی حضرت رضاعلیهالسلام، این امام رئوف، شامل حال ما شود ما در همین فاصله نسبتاً کوتاه میتوانیم مسائل بنیادی را حل کنیم تا در انتخابهای اصلی اشتباه نکنیم. فشارهای اجتماعی، مُدها، فرهنگ الحادی غرب و زرقوبرقهای دنیا نباید ما را از مسیر منحرف کند. اگر خدا لطف کند این پایهها محکم میشود و این ریشهها در دل ما چنان استوار میگردد که هیچ چیز نمیتواند آنها را تکان دهد. این تضمینی برای حفظ ایمان تا پایان عمر است. اگر ایمان محفوظ بماند، حتی اگر نقصهایی در مراحل بعدی باشد، از همان ابتدا مراحل شفاعت اهلبیتصلواتاللهعليهماجمعين آغاز میشود و تا شفاعت نهایی در قیامت ادامه مییابد. اگر اصل ایمان محفوظ باشد، با شفاعت اهلبیت جبرانهایی صورت میگیرد و انشاءالله درنهایت هم در جوار آنها خواهیم بود؛ اما اگر از ابتدا پایهها را درست نچینیم، ممکن است دچار انحراف شویم و بهکلی از مسیر خارج گردیم؛ لاسَمِحَالله!
پروردگارا! تو را به حق عزیزانت، به حق آنهایی که آنها را از همه بیشتر دوست داری، نور معرفت و محبت اهلبیت را در دلهای ما فراوان قرار ده!
ما را اهل صبر، استقامت و پایداری در راه حق قرار ده!
آنچنان ایمانی به ما عطا کن که در برابر هیچ عاملی نلغزیم!
پروردگارا! سایه مبارک مقام معظم رهبری که یکی از بزرگترین نعمتهایی است که در این عالم بر بندگانت ارزانی داشتهای را بر سر ما کوتاه نفرما!
توفیق شکرگزاری و قدردانی از همه نعمتهایت، بهویژه این نعمت بزرگ را به همه ما مرحمت بفرما!
عاقبت همه ما را ختم به خیر بفرما!
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ
[1]. نحل، 78.
[2]. انسان، 1.
[3]. بقره، 30.
[4]. صافات، 164.
[5]. تحریم، 11.
[6]. طه، 5.
[7]. تحریم، 11.
[8]. تین، 5.
[9]. تحریم، 12.
[10]. حجر، 29.
[11]. بقره، 34.
[12]. حجر، 33.
[13]. بقره، 129 و آلعمران، 164 و جمعه، 2.
[14]. نحل، 44.
[15]. بحارالانوار، ج 18، ص 202.
[16]. آلعمران، 85.
[17]. نساء، 48.
[18]. ملک، 23.
[19]. تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 776.
[20]. حدید، 28.
[21]. انعام، 122.
[22]. مجمعالبیان، ج 1، ص 211.
[23]. انعام، 116.
[24]. انعام، 116؛ نجم، 28.