بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّه بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَه وَفِی کُلِّ سَاعَه وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
من ورزشکار نیستم اما چیزهایی از ورزشکاران و تیمهای ورزشی و مسابقات دیدهام و فکر میکنم میتوانم بعضی از احساساتشان را درک کنم؛ یک تیم ورزشی برای یک روز مسابقه، مدتها تمرین میکند و شرایط مختلف سخت و گرما و سرما را تحمل میکند. خود مسابقات هم ازلحاظ اهمیت و تعداد تیمهای شرکتکننده مراحلی دارد تا میرسد به مسابقات جهانی که برای شرکت در آن، مدتهای زیادی تمرین میکنند، شرایط را میسنجند و بعضی کارهایشان را حذف یا تنظیم میکنند تا خوب به تمرین برسند و بتوانند در مسابقات جهانی برنده شوند.
شرایط زندگی ما هم بیشباهت به این جریان مسابقات نیست. مخصوصاً در این زمینه، تعبیر قرآن را داریم که فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ،[1] وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ؛[2] و وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ.[3] درباره رقابت نیز یک تصریح تأکیدآمیزی دارد که وَفِي ذَلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ؛[4] تنافس، نهایت رقابت است؛ بنابراین ما باید هم منتظر شرایط سخت مسابقه باشیم و هم نگران باشیم که مبادا در مسابقه بازنده شویم؛ با این تفاوت مهم که فرض کنید اگر در مسابقات جهانی شکست هم بخوریم دیگر چیزی از ما نمیگیرند، نهایتش این است که به ما جایزه نمیدهند؛ اما اگر در این مسابقه بازنده شویم، خیلی چیزها را میبازیم؛ نهتنها پاداشی نمیگیریم بلکه گاهی ممکن است عذابهای طولانی و حتی ابدی هم داشته باشیم! پس همانگونه که شأن هر کسی که در این مسابقه شرکت میکند انتظار روز مسابقه است، ما نیز باید از یک طرف به استقبال مسابقات برویم و از طرف دیگر نگران باشیم که مبادا در آن شکست بخوریم.
ما از اول پیروزی انقلاب تا به حال، دائماً در مسابقاتی با گروههای مختلف بودهایم و انشاءالله تا امروز برنده بودهایم. در این مسابقات خیلیها باختند؛ بعضی از تیمهایی که ادعای قهرمانی جهان داشتند شکست خوردند اما الحمدلله خدا لطف کرد و ما نباختیم. سختی کشیدیم، زخم زبان شنیدیم، اهانت دیدیم، از دوستان بیمهری دیدیم اما بحمدالله نباختیم. اگر این سِیر را به صورت یک منحنی صعودی در نظر بگیریم، ملاحظه میفرمایید که در هر مرحله، امتحان سختتری پیش آمده است؛ طبیعتاً باید همینگونه باشد؛ همانگونه که یک دانشآموز در دبستان نوعی امتحان دارد، در دبیرستان امتحان سختتری از او میگیرند و در دانشگاه امتحانی دشوارتر، وگرنه اگر امتحان سختتر نباشد ترقی حاصل نمیشود.
بنابراین با توجه به سِیر گذشته باید منتظر امتحانهای سختتر باشیم. هیچ جای تعجبی ندارد و دور از انتظار هم نیست. اگر تاریخ پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله تا یک قرن اول اسلام را مرور کنید، مشاهده میفرمایید که سِیر مسابقات، امتحانات یا فتنهها - هر نامی که بر آن بگذارید- دائماً صعودی بوده است. یاران پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله در ابتدا عدهای اندک بودند اما در مقابل آنها، ثروتمندان و زورمداران قریش قرار داشتند که ازنظر ثروت و تعداد نفرات، بسیار برتری داشتند اما ازنظر منطق، بسیار ضعیف بودند و حرفی برای گفتن نداشتند.
شاید تعبیر «مسابقه» درباره خود پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله مناسب نباشد اما این خیلی مسابقه سختی نبود. حتی در میان مسلمانان صدر اسلام، کسانی بودند که ازنظر فکر، ایمان و شخصیت، ضعیف بودند. اینگونه نبود که هر کس زودتر ایمان آورد، همه نخبه درجه اول باشند. برخی از همان صد نفری که نخست ایمان آورده بودند نه پایه فکری قویای داشتند و نه ایمان استوار. حالا نمیخواهم اسم ببرم، خود شما میتوانید حدس بزنید. پیغمبرصلیاللهعلیهوآله در مقام بحث بهراحتی میتوانستند آنها را محکوم کنند؛ میفرمودند: «این سنگ و چوبی که میپرستید اینها چیست؟! چه کاره هستند؟! آیا حرف که میزنید اینها میشنوند؟! چه میگویید؟! میتوانند کاری برای شما انجام بدهند؟! مگر خود شما آنها را نساختهاید؟! أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ؛[5] آیا همین سنگهایی که خودتان میتراشید را عبادت میکنید؟! اگر بنا بر عبادت باشد، آنها باید شما را عبادت کنند، چون شما آنها را ساختهاید!» پیغمبرصلیاللهعلیهوآله در مقام بحث، خیلی مشکل نداشت. آنها تنها منطقی که داشتند این بود که میگفتند: «وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَىٰ أُمَّةٍ؛[6] پدران ما اینگونه رفتار میکردند، ما هم همان را ادامه میدهیم.» پیداست که چه منطق ضعیفی بود.
امتحانات بهتدریج سختتر شد؛ داستان شعب ابیطالب پیش آمد و فشار کفار بر مسلمانان بیشتر شد. گروهی مجبور شدند به حبشه مهاجرت کنند و خود پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله نیز از مکه به مدینه هجرت کردند. در مدینه هویت اجتماعی مسلمانان شکل گرفت و جامعه اسلامی تأسیس شد. از آنجا مسابقات تازهای آغاز شد. در میان همان مسلمانانی که پیغمبر را پذیرفته و میزبان ایشان بودند، در بین خود اهل مدینه، عدهای در دل مخالفت میکردند؛ در ظاهر موافق بودند اما نه ایمان درستی داشتند و نه اطاعت درستی میکردند.
کار به جایی رسید که برخی از اهل مدینه که اسلام هم آورده بودند و میزبان پیغمبر محسوب میشدند، اینها را تهدید کردند که «ما اصلاً شما را از مدینه بیرون میکنیم! لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ؛[7] ما اهل عزت و ثروت و قدرت هستیم؛ شما آوارههایی هستید که به اینجا آمدهاید، شما باید حرف ما را گوش کنید و منت ما را بکشید!»؛ چون پیغمبر و مهاجرین آوارههایی بودند که درواقع از مکه رانده شده بودند. این دسته از افراد همان گروه منافقان مدینه بود که رئیسشان ابیّ بن کعب بود. آنها در فرصتهای مختلف کارشکنی میکردند. نمونه روشنش این بود که هنگام جنگها بهانه میآوردند و در جنگ شرکت نمیکردند.
همه این داستانها در قرآن آمده است و صرفاً یک قضیه تاریخی نیست. گاهی میگفتند: «فصل سرماست، فصل گرماست، فصل دروست، چنین است و چنان است؛ پس نمیتوانیم در جنگ شرکت کنیم!» سرانجام کار به جایی رسید که گروهی مسجدی در برابر مسجد پیغمبر ساختند تا به خیال خودشان یک چیزی باشد که کسی نتواند با آن مقابله کند؛ خب با خانه خدا که نمیشود مبارزه کرد. اینجا که مثلاً مرکز فحشا نیست. مرکز چیزی نیست که بیایند آن را خراب کنند. گفتند: «ما خانه خدا میسازیم!»
از اینجا به بعد امتحانها برای مسلمانها سختتر شد. بعضی از مسلمانان دشوارشان بود که با خانه خدا مقابله کنند؛ تا اینکه بالاخره آیه قرآن نازل شد و سرسختانه دستور داده شد که باید این مسجد ویران شود زیرا جای عبادت نبود، بلکه از روی کفر ساخته شده بود و اساسش بر کفر و ایجاد اختلاف میان مسلمانان بنا شده بود؛ وَكُفْرًا وَتَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَإِرْصَادًا لِمَنْ حَارَبَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ؛[8] پس باید خراب شود!
حالا پیغمبری که تازه وارد شهری شده بود و همه دوران زندگی ایشان در مدینه تنها سیزده سال بود، به دستور خدا آن مسجد را ویران کردند. از اینجا مسلمانان کمکم به پچپچ افتادند تا اینکه داستان رحلت پیغمبر و تعیین خلیفه از سوی مردم پیش آمد و در حالیکه تنها هفتاد روز پیشتر با علیعلیهالسلام بیعت کرده بودند، جمع شدند و برای پیغمبرصلیاللهعلیهوآله خلیفه تعیین کردند و فتنههای تازهای آغاز شد؛ فتنههایی سنگینتر، خطرناکتر، پیچیدهتر و تهدیدکنندهتر برای اساس اسلام که هر روز بیشتر میشد تا جایی که همان خلیفههایی که خود مردم تعیین کرده بودند، بعداً به دست همان مردم کشته شدند! مردم تعیین کرده بودند که این شخص جای پیغمبر بنشیند، بعد هم خودشان جمع شدند و او را کشتند! و سرانجام دوران دیگری آغاز شد و آن کسی که حق خلافت داشت و از سوی خدا تعیین شده بود جانشین پیغمبر شد.
اینها را اشاره میکنم تا ذهنتان آماده باشد که این مسائل تازگی ندارد. اساس امتحان انسان در این عالم همین چیزهاست. از کسانی که همان روز نخست با شدّت و حدّت با علیعلیهالسلام بیعت کردند، یکی زبیر پسرعمه پیغمبر و علی بود و دیگری طلحه که خود از کاندیداهای خلافت به شمار میرفت. عُمَر شش نفر را برای شورا تعیین کرده بود که طلحه، زبیر و علیعلیهالسلام در میان آنها بودند. چند روزی گذشت و اینها دیدند که با علیعلیهالسلام نمیتوانند زندگی کنند. گفتند: «ما با تو بیعت کردیم تا در کارهای تو شریک باشیم و تو در عزل و نصبها و مدیریت جامعه با ما مشورت کنی؛ اما تو دیکتاتوری میکنی و با دیکتاتوری نمیشود زندگی کرد!» آن روزها نمیگفتند دیکتاتوری، حالا میگویند دیکتاتوری آخوندی.
علیعلیهالسلام فرمودند: «من هنگام بیعت، شرط کردم که طبق قرآن و سنت پیغمبر عمل کنم. من در تشخیص کتاب خدا و سنت پیغمبر، نیازی به مشورت ندارم. اگر کاری نیاز به مشورت داشته باشد، مانند دیگران با شما هم مشورت میکنم؛ اما اکنون سخن از عمل به قرآن و سنت پیغمبر است و من میدانم چه باید کرد و اینها نیاز به مشورت ندارد.» آنها دیدند که علیعلیهالسلام تسلیم نمیشود، این بود که جنگ جمل را برپا کردند و ماجرا ادامه یافت.
عمده این چند سالی که زمام خلافت بهاصطلاح در دست علیعلیهالسلام بود به جنگ گذشت؛ جنگ جمل، صفین و نهروان. جالب است کسانی که در سپاه علیعلیهالسلام بودند و مدت طولانی در جنگ صفین حضور داشتند - جنگ صفین ازنظر زمان یکی از طولانیترین و پر تلفاتترین جنگهای آن روزگار بود - پس از بازگشت، با آن داستانی که میدانید، عدهای از کسانی که در رکاب علیعلیهالسلام بودند، شاگرد علی بودند، سپاهی علی بودند، جزو ارتش علی بودند، شمشیرها را به روی علی کشیدند و جنگ نهروان را برپا کردند!
در اینجا امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه چهار هزار نفر از کسانی که پیشتر، از یاران خود ایشان بودند را از دَم شمشیر گذراندند؛ اینها که دیگر نه شامی بودند، نه اصحاب معاویه بودند و نه اصحاب طلحه و زبیر؛ بلکه جزو ارتش خود حضرت بودند! مدتها، شاید بیش از یک سال، به فرمان علیعلیهالسلام با معاویه جنگیده بودند اما در نهروان چهار هزار نفر از اینها به دست علیعلیهالسلام کشته شدند! آنگاه حضرت فرمودند: إِنِّي فَقَأْتُ عَيْنَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ عَلَيْهَا أَحَدٌ غَيْرِي؛[9] من چشم فتنه را از حدقه درآوردم و کسی جز من جرئت این کار را نداشت!
یک بار گفتم که اگر فرض کنید خود حضرت علیعلیهالسلام در جنگ نبودند و مثلاً سلمان فرمانده لشکر بود، باور نمیکنم سلمان جرئت میکرد چنین کاری انجام دهد. اینها شوخی نبود؛ آدمهایی بودند حافظان قرآن، اهل عبادت و شبزندهداری، با پیشانیهایی پینهبسته از کثرت سجده. حاکم اسلامی، اینها را بیمحابا بکشد و سپس فریاد بزند که چشم فتنه را درآوردم!
این جریان مسابقات صدر اسلام است. البته جا دارد همه ما بیندیشیم که اگر خودمان در آن قضایا بودیم چه کاره بودیم و چه میکردیم؟! با روحیاتی که داریم ازجمله عافیتطلبی، راحتطلبی، سازشکاری، ترس و امثال اینها و در مواقع مختلف نشان دادهایم؛ اگر ما با این روحیات در آن زمان بودیم جای ما کجا بود؟!
در این میان آنچه خطر بزرگی به شمار میرود ناآگاهی است؛ همان که مقام معظم رهبری تعبیر به «عدم بصیرت» میکنند. این تعبیر در کلام امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه نیز هست؛ حضرت میفرمایند: وَإِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي مَا لَبَّسْتُ عَلَى نَفْسِي وَ لَا لُبِّسَ عَلَيَّ؛[10] من در کار خود هیچ شک و شبههای ندارم.
حضرت در همین جنگ نهروان فرمودند: «نه من کار را بر خود مشتبه کردم - یعنی عمداً توجیهگری نکردم- و نه کسی باعث شد که به اشتباه بیفتم.» تعبیراتی در نهجالبلاغه هست که وقتی دقت کنیم واقعاً تکاندهنده است.
در مورد جنگ جمل، این کلام نشان میدهد که جوّ ذهنی مردم آن زمان چگونه بوده که امام چنین سخن میگوید: «شبها خوابم نبرد، این مسئله را بسیار زیر و رو کردم؛ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ؛[11] این داستان را خوب حلّاجی کردم که با اینها چه کنم؟! دیدم امر من میان دو چیز دایر است؛ اینجا بسیار جای دقت دارد؛ یا باید با اینها بجنگم یا به دین محمد کفر بورزم! یا باید دین اسلام را زیر پا بگذارم یا باید با اینها بجنگم!»
آدم میتواند حدس بزند که اصحاب و یاران امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه چه فکر میکردند؛ میگفتند: «در مقابل، همسر پیغمبر است، پسرعمه پیغمبر است، اصحاب پیغمبر هستند؛ چرا خون مسلمانها را بریزیم؟! ما که با کفار و مشرکین نمیجنگیم! به چه مناسبت به جنگ اینها برویم؟!» حضرت میفرمایند: «من مسئله را خوب زیر و رو کردم و همه اطراف و جوانب آن را سنجیدم. حاصلش این شد که یا باید بجنگم یا کافر بشوم!»
حالا تفسیر اینکه کافر بشوم یعنی چه؟ آیا یعنی انکار خدا کنم؟! یا انکار پیغمبر کنم؟! یا انکار معاد کنم؟! آیا اینگونه کافر میشوند؟! یا وقتی تکلیف خدا هست و من قبول نمیکنم و میگویم نه، نباید این کار را بکنم؛ یعنی انکار یک حکم خدا که میدانم حکم خداست. وقتی چیزی را بدانم که حکم خداست و بگویم نباید کرد، یعنی به اینجا رسیدهام که تکلیف متعین الهی من است که باید این کار را انجام بدهم، اگر انجام ندهم حکم خدا را نپذیرفتهام و این یعنی کفر؛ أَوِ الْكُفْرَ بِمَا جَاءَ مُحَمَّدصلیاللهعلیهوآله.[12]
خب، ما اگر آنجا بودیم چه کار میکردیم؟! البته امروز بعد از ۱۴۰۰ سال و زحمتهای علما در مدرسهها و کتابها، برای ما خیلی آسان است که بگوییم ائمه، معصوم بودند. البته هنوز هم بعضی شک دارند اما لااقل برای ما آسان است؛ آخر مؤونهای هم ندارد! حالا عصمت باشد یا نباشد نه پولی باید خرج کنیم و نه کتکی بخوریم؛ خب میگوییم معصوم بودهاند؛ اما آن زمان چنین نبود؛ در آن زمان، مردم عصمت را حتی در مورد خود پیغمبر هم به این سادگی قبول نمیکردند! در همین داستان متعة النکاح و متعة الحج، وقتی آیهاش نازل شد، عُمَر آمد به پیغمبرصلیاللهعلیهوآله عرض کرد: «آقا! اینکه شما میگویید، این دستور خود شماست یا حکم خدا؟!» یعنی شک داشت که این از طرف خدا باشد؛ چون برای آنان خیلی زشت بود که آدم در ایام حج بتواند محرَّمات احرام را انجام دهد. گفت: «آیا ما طواف حج ببندیم در حالی که فَرجُنا یقطُرُ مَنِیًّا؟!» باور نمیکرد که این حکم خدا باشد!
بههرحال ایمانها و معرفتها ضعیف و ارادهها سست بود. اینها را عرض میکنم تا خیال نکنیم ما یک تافته جدابافته هستیم. باید فرض کنیم با همین شرایط روحی و فکری و شناختیای که داریم، اگر در آن زمان بودیم، کجا واقع میشدیم؟!
بنده تردید دارم که اگر در روز عاشورا بودم و اختیار با من بود به لشکر امام حسینعلیهالسلام میرفتم! تردید دارم. شما حالا اختیار با خودتان است؛ اما داستان فقط برای آن زمان نبود. این «کُلُّ یومٍ عاشورا»- حالا حدیث باشد یا نباشد - یک واقعیت است. امروز هم همان امتحانها هست منتها به رنگ و شکل دیگری. ماهیتاً تفاوتی نکرده است. باید ابهامها و آشفتگیها پیش بیاید. اصل فتنه یعنی آشفتگی؛ حق و باطل در هم آمیخته شود؛ باطل رنگ حق بپوشد؛ حق با باطل آمیخته گردد؛ آدم در حیرت بماند. این میشود امتحان. آن روز یک رنگ داشت، امروز هم رنگ دیگری دارد. در این آشوبها، فتنهها، آشفتگیها، بههمریختگیها، ابهامها، تیرگیها و غبارآلودگی فضا چه باید کرد؟!
برای اینکه در این امتحانات موفق شویم و مسابقه را ببریم به دو سلاح نیاز داریم: یکی اینکه باید شناخت و بصیرت خود را تقویت کنیم و سطحینگر و سادهاندیش نباشیم؛ و دیگری اینکه باید ارادهمان را قوی کنیم و برای فرار از تکلیف، به دنبال بهانه نگردیم.
این دو چیز را باید به دست آورد. هیچکس آنها را به صورت ارثی ندارد. دنیا برای همین است که انسان این تواناییها را پیدا کند. البته طبیعی است که هر کسی نمیتواند در عالیترین مرتبه شناخت قرار بگیرد. مراحل مختلف وجود دارد و استعدادها و شرایط زندگی متفاوت است؛ یکی جوان است، دیگری پیر؛ یکی تجربه زیاد دارد، دیگری کمتر؛ یکی در رشتهای تخصص دارد، دیگری ندارد؛ بنابراین شناختها یکسان و در حد اعلا نخواهد بود و خواهناخواه متفاوت خواهد بود. به همین دلیل ناچاریم در برخی موارد از شناخت دیگران کمک بگیریم.
ما هرچه بتوانیم شناخت خود را تقویت کنیم بسیار خوب است اما میدانیم شرایط زندگی بهگونهای نیست که ما هم بتوانیم در همه ابعاد اسلام به قله برسیم و هم در شناخت موضوعات و مسائل سیاسی و شناخت دسیسهها مسلط شویم و همه چیز را کامل درک کنیم. طبیعتاً چنین چیزی ممکن نیست.
کمک بزرگی که خداوند متعال در این مسیر به ما کرده، مسئله ولایتفقیه است. دستکم این فایده را دارد که ما ازنظر حکم ظاهری معذوریم. البته مطلب بسیار بالاتر از این است اما فرضاً اگر رهبر در جایی اشتباه کند، ما که تبعیت کردهایم معذور هستیم. اشتباه او نیز قطعاً تقصیر نبوده بلکه قصور بوده و او هم معذور است. این فایده ولایتفقیه برای همه ماست که اگر در شناخت، اشتباه کنیم ما را عذاب نمیکنند. تنها در صورتی عذاب در کار است که خود ولیفقیه تعمداً مردم را اغوا کند- أعاذنا الله- که چنین چیزی کالمحال است. ولیفقیه عادل و باتقوا که مردم عدالتش را دهها سال آزمودهاند، حتی چنین احتمالی هم دربارهاش داده نمیشود. ثابت شده است که اگر هم اشتباهی باشد اشتباه او از دیگران کمتر است.
لطف خداوند نیز اقتضا میکند که بندگان مخلصی که همه چیزشان را فدای اسلام میکنند، در موارد پیچیده، خدا آنها را هدایت کند و نگذارد به اشتباه بیفتند؛ اما حتی اگر فرضاً اشتباهی رخ دهد، دستکم این است که ما به تکلیف ظاهری عمل کردهایم و مسئول نیستیم. البته این هیچگاه از ارزش کسب شناخت نه درباره اسلام و نه درباره مسائل سیاسی کم نمیکند. ما باید همیشه سطح معلومات خود را هم نسبت به اسلام و هم نسبت به موضوعات خارجی افزایش دهیم. بههرحال این راه بزرگی است که خدا پیش پای ما گذاشته تا مسئولیتمان کمتر شود.
اما مسئله دوم چیست؟! تقویت اراده برای اینکه آنچه میفهمیم را عمل کنیم و از آنچه رهبر فرمود اطاعت نماییم. این از شناخت مشکلتر است. کسانی که سالها پای رکاب و منبر پیغمبرصلیاللهعلیهوآله و علیعلیهالسلام بودند، گاه سر هیچ بهانهای مخالفت میکردند. ما که هیچکدام را زیارت نکردهایم و تنها مُرکّبی روی کاغذ دیدهایم و ایمان آوردهایم، احتمال گرفتار شدن ما به خودخواهی، فریب شیطان و هوای نفس کم نیست.
این بخش را فقط خود ما باید تأمین کنیم؛ یعنی زحمت تمرین اطاعت و تقویت اراده را خودمان باید بکشیم. البته در اینجا یک کمکی هست که ما شیعهها داریم و دیگران کمتر دارند و آن توسل به اولیای خداست که نقش بسیار مهمی در تقویت اراده و در درستی راه ما دارد.
بنابراین مثل دو دو تا چهارتا اولاً باید منتظر مسابقات، امتحانها و فتنههای پیچیدهتر و سختتر باشیم؛ قاعده این عالم همین است؛ ثانیاً راه نجات از اینها یکی کسب معرفت بیشتر و دیگری کسب اراده قویتر است؛ یعنی علم و تقوا.
برای علم، کمکی که خداوند افزون بر عقل به ما داده، وجود ولیفقیه است که امر ایشان را بر ما مطاع قرار داده است. اطاعت از ایشان اطاعت از امام معصوم است: قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً؛ الرادّ علیه کالرادّ علینا؛ و در عمل نیز برای موفقیت، مسئله توسل به اولیای خداست؛ بهویژه در این ایام، توسل به سیدالشهدا و سایر اهلبیتصلواتاللهعليهماجمعين.
از خداوند متعال درخواست میکنیم که سایه مبارک مقام معظم رهبری را تا ظهور ولی عصرارواحنافداه بر سر همه ما مستدام بدارد.
توفیق اطاعت، خدمتگزاری و شکر این نعمت عظیم را به همه ما مرحمت کند.
هرگونه شک و شبههای را در این زمینهها از دل ما خارج سازد.
بر توفیقات و تأییدات ایشان بیفزاید.
دست ما را از دامان اهلبیت و توسل به این بزرگواران کوتاه نفرماید.
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
از اینکه لطف فرمودید و فرصتی در اختیار گذاشتید و ما را به حضور پذیرفتید بسیار سپاسگزاریم. اگر اجازه بدهید در عرض یکی، دو دقیقه طرح موضوعی داشته باشم. فکر میکنم شاید به عملیات نزدیکتر باشد یعنی همان بخش اراده و عمل که فرمودید.
اجمالاً آنچه امروز در فضای سیاسی، فرهنگی و فکری کشور رخ میدهد، ریزش بسیاری از آدمهاست. با کمال تأسف میبینیم که از مسیر و ریل انقلاب، اسلام و ولایت خارج میشوند و دچار سانحه میگردند. عملاً دیگر هم نمیشود آنها را برگرداند؛ یعنی فتنه همچون گردابی آنها را در خود فرو میبرد و امید به بازگشتشان بسیار اندک است. این وضع از یک جهت ناراحتکننده است و از جهتی دیگر عبرتآموز.
از طرفی نکتهای که بیشتر ما با آن درگیر هستیم این است که سعی میکنیم با نگاه به رهبر و ولیفقیه زمان، خودمان را در مسیر بصیرت تطبیق بدهیم؛ چشممان به دهان ایشان باشد و بکوشیم مسیر را به امامت ایشان بهسلامت طی کنیم؛ اما در میان بچههای مسلمان و ولایی، حالتی از انفعال به وجود آمده که بعد از انقلاب کمسابقه است و این انفعال، حالا نمیدانم شاید یک مقدار دارم تند میروم اما به نظرم «انفعال» نزدیکترین تعبیر به واقعیت موجود است و آن این است که ما همیشه عادت داشتیم بسیار محکم، متقن، پرشور و پرحرارت، آرمانهای فکری و انقلابی خود را چه در دوران دانشجویی و چه در جمع طلبهها صریحاً در جامعه مطرح کنیم، مطالبه کنیم و بر اساس آن جبهه خودمان را شکل بدهیم، جبهه انقلاب را تقویت کنیم و تشکیلات بین بچهها را سامان بدهیم؛ اما امروز گاهی احساس میکنیم آرمانخواهی با اصل تثبیت جبهه دچار تناقض میشود؛ یعنی اگر آرمانگرایی را با همان فریاد و شور سابق مطرح کنیم دشمن سوءاستفاده میکند و نتیجهاش شکست و هزیمت در جبهه خودی میشود. این حالت برای من تازگی دارد و ذهنم را روزانه مشغول میکند. دوستان دیگر هم همینگونه هستند.
یکی از عوامل کمعملی در میان دوستان مؤمن و انقلابی که جهتگیریشان جهتگیری ولایت بود همین ملاحظه است. سالها از نهال دولت اسلامی حمایت و حراست کردیم اما امروز با برخی اعوجاجات، بهویژه در عرصه فرهنگی، کمعملی ما بیشتر به این ملاحظه برمیگردد؛ ملاحظهای که ما را از آرمانگرایی دور میکند.
ما میدانیم فتنهها سنگین است و نمیخواهیم مردود شویم؛ حتی نمیخواهیم دیر بیاییم، مثل عمّار که سه روز تأخیر داشت. طاقت نداریم؛ نه در این دنیا میتوانیم جواب وجدانمان را بدهیم و نه در آن دنیا میتوانیم پاسخگو باشیم؛ اما این کمعملی و تردید باعث خسران و مغبون شدن ما نشود. دلمان میخواهد یک رهنمودی بدهید.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
نکتههایی که فرمودید، تقریباً همان مشخصات مسابقات پیچیده و سخت یا فتنههای دشوار است. وقتی راهی کاملاً روشن باشد و هیچ ابهامی نداشته باشد و تاکتیکهای طرف مقابل معلوم باشد، پیروزی چندان مشکل نیست. در مسابقه کشتی هم اگر طرف بداند حریف بناست چه فنی را اجرا کند خودش را آماده میکند و مقاومت مینماید. مشکل آنجاست که نداند حریف چه فنی را بناست اجرا کند. این ندانستن شکلهای مختلفی دارد.
تلاش برای اینکه انسان خوب بفهمد، خود این یک جهاد است. ما همیشه نباید به حجم کار نگاه کنیم بلکه باید به ارزش کار توجه کنیم. درواقع این امتحانات برای آن است که روح انسان ساخته شود وگرنه خدا نیازی به این جنگها و فداکاریها ندارد. خدا با یک كُنْ فَيَكُونُ[13] میتوانست همه چیز را زیر و رو کند اما این بساط را راه انداخته است تا ما تقویت شویم، ساخته شویم و رشد کنیم؛ بنابراین هرچه فهم ما عمیقتر شود ولو خیلی جاها لازمهاش صبر، خون دل خوردن و دندان روی جگر گذاشتن باشد، خود این، رشد و پیروزی است. ما نباید خیال کنیم چون در جایی نمیتوانیم کاری کنیم و فقط خون دل میخوریم پس هیچ کاری نکردهایم و آن وقتی که میتوانستیم داد بزنیم و شلوغ کنیم خیلی کار کردهایم؛ نه؛ کار آن است که باعث رشد انسان شود، بندگی ما را تقویت کند و آمادگی ما برای اطاعت خدا و پیامبر بیشتر گردد.
شما ببینید در همین فرمایش امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه که نقل کردم، هر جملهاش جای تأمل دارد و میتوان آن را بر جریانات روز تطبیق کرد. وقتی فرمودند: «شب خوابم نبرد، آنقدر مسئله را زیر و رو کردم تا رسیدم به اینکه باید با اینها بجنگم یا به آنچه محمد آورده کفر بورزم!» نشان میدهد چه عمق و جدیتی در تصمیمگیری داشتند.
امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه ۲۵ سال با کسی نجنگیدند درحالیکه میدیدند چه کارهایی دارد میشود؛ بهویژه در زمان عثمان که دیگر همه فهمیدند و تنها علیعلیهالسلام نبود که میفهمید بلکه دیگر حتی ضعیفترین مؤمنان هم فهمیدند و شورش کردند و او را کشتند. علیعلیهالسلام میفهمیدند که چه خیانتها و ظلمهایی در جریان است اما میدانستند که در آن شرایط باید صبر کند؛ فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا.[14] اجر این صبر، کمتر از شمشیر کشیدن در بدر و حنین نبود.
نباید بگوییم علیعلیهالسلام در آن مدت بیکار بودند؛ همان خون دلهایی که میخوردند، خود بزرگترین کار بود. آنچه ما فکر میکنیم، تأمل میکنیم، بحث میکنیم، مشورت میکنیم، تحقیق میکنیم با دوستان و صاحبنظران که باید چه کرد، خود اینها عبادت است، خود اینها جهاد است. اینها را نباید گفت هیچی نیست و کاری نکردهایم. همینهاست که انسان را آماده میکند تا وقتی که تشخیص داد، جدی عمل کند؛ به شرط آنکه در فهم، اخلاص داشته باشد و دنبال بهانهگیری و تعلل نباشد.
بنابراین ما در اهمیت دو جهت هیچ نباید تردید کنیم؛ یکی در جهت ازدیاد آگاهی و دیگری در جهت تقویت روحیه عبادت و اطاعت. در کنار فکر و کارهای تشکیلاتی و امثال آن، باید برنامههای عبادی خودمان را تقویت کنیم. این پیوندهاست که ما را به مرکز قدرت و انرژی، بیشتر وصل میکند و سیمای قویتری در ما ایجاد مینماید تا بیشتر بتوانیم انرژی کسب کنیم.
حالا خیلی راه دور نرویم؛ در زمان خودمان، همان چند سالی که امامرضواناللهعلیه پس از مرحوم آیتالله بروجردیرضواناللهعلیه آرامآرام زمینه حرکت را در حد اعلامیه و بیانیه فراهم کردند؛ در زمان مرحوم آیتالله بروجردی ایشان اصلاً هیچ حرکتی نمیکردند؛ آیا آنوقتها امام کمکار بودند؟! نه؛ همان فکرها و همان عبادتها ایشان را ساخت تا بتوانند برای پیروزی انقلاب، رهبری جامعه بلکه رهبری دنیا را عهدهدار شوند.
بنابراین توصیه بنده این است که به کارهای کیفی، کم اهمیت ندهید. آنچه باعث میشود هم بصیرت خودتان افزوده شود و هم دیگران را بیشتر آگاه کنید - چه نسبت به اصل اسلام و چه نسبت به موارد خاص تکلیفی که باید اجرا شود- همین روشنگریهاست. خود این روشنگریها بزرگترین عبادت است ولو تیر و تفنگی در کار نباشد. همین که انسان طبق تکلیف خود، در چارچوبی که رهبر تعیین میکند، به روشنگری بپردازد و مردم را روشن کند، خود این، عبادت و جهاد بزرگی است.
آفت بزرگ در این مسیر آن است که انسان به فکر و تشخیص خود مغرور شود و صاحبنظران صلاحیتدار را فراموش کند. این در مورد شناخت، اهمیت زیادی دارد. جوانها بیشتر به این آفت مبتلا میشوند چون طبع جوان با غرور آشناست. کسانی هستند که همین که در یک موضوع، خوب فهمیدند، خیال میکنند همه چیز را خوب میفهمند، قرآن را هم خوب میفهمند، حدیث را هم خوب میفهمند. گاهی کار به جایی میرسد که خود را تقریباً با امام زمانعجلاللهفرجهالشریف مساوی میبینند! نمونهاش را داریم؛ اگر بالاتر ندانند!
در موقع عمل نیز نباید دنبال راحتطلبی و بهانهگیری باشیم. اگر سکوت میکنیم و شمشیر را غلاف میکنیم، نه به خاطر تنآسایی باشد؛ بلکه باید دندان روی جگر بگذاریم و سکوت کنیم.
نکتهای را هم عرض کنم: حتی در این مواقع، گاهی افشاگریهای غیرمتعارف هم میتواند مفید باشد. البته گاهی. شما میدانید یکی از دستوراتی که در فقه شیعه داریم، مسئله تقیه است: التقيّةُ ديني وَدينُ آبائي؛[15] اما کسانی هم بودند که تقیه نکردند و رفتارشان مورد تأیید ائمه بود. سعید بن جبیر یکی از اصحاب بود؛ حَجّاج او را احضار کرد و گفت: «سبّ علی بکن!» ما دستور داریم که أَمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِي؛[16] اگر وادارتان کردند که به ما بد بگویید، بگویید؛ تقیةً این کار را بکنید.
ایشان شروع کرد به مدح علیعلیهالسلام کردن. حجاج گفت: «دستور میدهم زبانت را از پس حلقت بیرون بیاورند!» عاشقانه پاسخ داد که «چه افتخاری از این بالاتر!» حجاج دستور داد جلادی گردنش را از پشت سوراخ کرد و زبانش را از آن طرف بیرون کشید و ایشان با خندهای مستانه جان دادند.
امثال اینها کسانی بودند که مجبورشان میکردند به امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه بد بگویند اما به جای آن، مدح میکردند، شعر میخواندند، فضیلت میگفتند و عاشقانه سخن میگفتند، تا جایی که طرف مقابل دیوانه میشد که این چگونه آدمی است! نظیر همین در مورد زیارت قبر سیدالشهداصلواتاللهعليه نیز رخ داد؛ در این ایام چند نفر شهید شدند و چه افتخار و فضیلتی نصیبشان شد. چقدر دست و پا بریدند تا مردم به کربلا و زیارت امام حسینعلیهالسلام نروند اما هر سال بیشتر رفتند. کربلا با همینها کربلا شد وگرنه من و شما کربلایی نمیشناختیم.
اینها را عرض نمیکنم که بیحساب و بیگدار به آب بزنیم؛ اما گاهی شرایطی پیش میآید که کسی خودش صاحبنظر باشد یا کسی که دستور و اجازه رهبر را دارد، کاری میکند که اثرش از چند سال مبارزه بیشتر است. یک روشنگری انجام میگیرد که مدتها سخنرانی و کتاب نوشتن آن اثر را ندارد. اینها هم گاهی اتفاق میافتد.
منظورم این است که در هیچ حالی بنبست نداریم. نباید نگران باشیم که دیگر هیچ کاری نمیشود کرد؛ اینگونه نیست. حتی اگر یک نفر را راهنمایی کنیم، با آرامش، ادب و منطق، همین کافی است. این عالم ساخته شده برای آنکه آدمهایی که لیاقت دارند هدایت شوند؛ چه نسبت به اساس اسلام و معارف اسلامی و چه نسبت به وظایف اجتماعی و سیاسی. اگر انسان اخلاص داشته باشد و بخواهد آنچه خدا از او میخواهد را انجام دهد خدا هم او را راهنمایی میکند.
اینجا جای نگرانی نیست؛ نگرانی از نفس است. مبادا به عملمان مغرور شویم و مبادا در عملمان تنبلی کنیم. این دو خطری است که ما را تهدید میکند وگرنه بنبستی وجود ندارد. همیشه باید با نشاط، با روی باز و با لبخند پیش رفت. نه غصهای دارد و نه نگرانیای. مگر خدا از ما چه خواسته است؟! نهایتش این است که جانی بدهیم و برویم؛ حرفی بزنیم؛ به ما بد بگویند، فحش بدهند. خب به انبیا هم بد گفتند، شاعر و مجنون و نسبتهای ضد اخلاقی دادند.
لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسَىٰ فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا؛[17] ببینید چه نسبتهایی به موسی، پیامبر کلیمالله دادند که خدا فرمود ما او را تبرئه کردیم! فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا. شیطان از هیچ چیز فروگذار نمیکند؛ ما هم نباید از هیچ چیز بترسیم. حساب ما با کس دیگری است. هرچه اینجا بارش سنگینتر باشد، مزدش بیشتر است. نگرانی ندارد.
وَفَّقَنَا اللَّهُ وَإِيَّاكُمْ لِمَا يُحِبُّ وَيَرْضَى
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ
[1]. بقره، 148.
[2]. فاطر، 32.
[3]. واقعه، 10.
[4]. مطففین، 26.
[5]. صافات، 95.
[6]. زخرف، 22.
[7] . منافقون، 8.
[8]. توبه، 107.
[9]. نهجالبلاغه، خطبه 93.
[10]. نهجالبلاغه، خطبه 10.
[11]. نهجالبلاغه، خطبه 43.
[12]. همان.
[13]. یس، 82.
[14]. نهجالبلاغه، خطبه 3.
[15]. وسائل الشيعة، ج16،ص210.
[16]. كنز العرفان في فقه القرآن، ج 1، ص 403.
[17]. احزاب، 69.