ولایت‌فقیه؛ ذخیره الهی برای سعادت و بصیرت جامعه اسلامی

در همايش بزرگ بيعت؛ ويژه برنامه حماسه يوم‌الله نهم دی‌ماه
تاریخ: 
پنجشنبه, 11 دى, 1393

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح ملکوتی امام راحل‌رضوان‌الله‌علیه و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا می‌کنیم.

خداوند متعال را شکر می‌کنم که حیات و توفیقی عنایت فرمود تا بار دیگر به عتبه‌بوسی حضرت ثامن‌الحجج‌صلوات‌‌الله‌‌عليه‌‌و‌‌علي‌‌آبائه‌‌و‌أبنائه‌‌المعصومين مشرف شوم و توفیق پیدا کنم که در این جمع نورانی، شرکت کنم و به‌عنوان کمترین وظیفه‌ای که از بنده برمی‌آید عرض ارادت خودم را به خدمتگزاران اسلام و انقلاب داشته باشم.

هفته‌ای که گذشت، به‌حق «هفته بصیرت» نام‌گذاری شده است؛ واژه‌ای که اگرچه قرآنی است و در کلمات اهل‌بیت‌صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین به‌خصوص مورد توجه واقع شده است اما انصاف این است که مقام معظم رهبری مثل بسیاری از چیزهای دیگر، این حقیقت را برای ما بیان فرمودند. ایشان احیاگر بصیرت در زمان ما و در امت اسلامی ما هستند. خدا ان‌شاءالله ساعت‌به‌ساعت بر علوّ مقامات‌، تأییدات و فیوضات‌ ایشان بیفزاید و همه ما را قدردان این نعمت بی‌بدیل قرار دهد.

بنده که توفیق نداشته‌ام در جلسات گذشته این‌جا شرکت کنم اما حتماً در این ایام درباره مفهوم بصیرت و مصادیقش از صدر اسلام تا کنون، در دوران انقلاب و در ایام خود ما بحث‌های زیادی شده است. ان‌شاءالله ما هم از نتایج بحث‌ها و پیاده‌شده آن‌ها استفاده خواهیم کرد. بنده در چند دقیقه‌ای که مزاحم‌تان هستم، به‌عنوان درس پس دادن، تحلیلی از مفهوم بصیرت، کاربرد آن در قرآن کریم و مصادیق آن در زمان خودمان اشاره‌ای می‌کنم.

مفهوم بصیرت

همه شما می‌دانید که بصیرت از ماده «بَصَر» و «إبصار» به معنی دیدن است؛ اما در زبان عربی، مثل بسیاری از زبان‌های دیگر، بعضی از مشتقات یک ماده ویژگی خاصی پیدا می‌کند و به‌اصطلاح، غیر از معنای لغوی‌اش یک حقیقت عرفی پیدا می‌کند. خوشبختانه در زبان فارسی هم چون واژه‌های عربی زیاد مورد استعمال ما هست، عین این ویژگی‌ها در زبان فارسی نیز منعکس می‌شود.

فرق بین «إبصار» با «بصیرت» را به این صورت می‌شود بیان کرد که ابصار متبادر از دیدن با چشم ظاهری است؛ لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ[1] و فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَٰكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ.[2] أبصار جمع بصر است؛ یعنی همان دیدن ظاهری که با چشم دیده می‌شود؛ اما آن‌چه با چشم دیده می‌شود یا با حواس دیگر درک می‌گردد، وقتی یک بینش معنوی ضمیمه‌اش شود، حقیقتی را به وجود می‌آورد که بهترین واژه نزدیک به آن، «دیدن» یا «بینش» است؛ بینش، اسم مصدر آن است؛ اما مورد استعمالش فرق می‌کند.

ما وقتی چیزهایی را می‌بینیم، فرض کنید در خیابان با صحنه‌هایی مواجه می‌شویم، با چشم می‌بینیم مثل فیلم‌برداری؛ دستگاه چشم ما عکس‌برداری می‌کند. خود این، معنایی را به ما منتقل نمی‌کند و فقط صورتی در ذهن منعکس می‌شود؛ اما گاهی همین صورتِ دیده‌شده، با کمک قرائن خاص، سوابق ذهنی، دلیل عقلی یا تجربه‌های گذشته، معنایی را در ذهن ایجاد می‌کند. آن معنا با چشم دیده نمی‌شود اما حقیقتی است که درک می‌شود. مبدأ آن از دیدن، سرچشمه می‌گیرد اما خود دیدن با چشم نیست.

شما یک صحنه‌ای را می‌بینید و تفسیر می‌کنید که این جریان واقع شد. این تفسیری که می‌کنید که ساده‌اش در روان‌شناسی «ادراک» نام دارد یک کار درونی است غیر از دیدن صحنه و منعکس کردن صحنه حسی؛ اما اگر این کار وسعت و عمق پیدا کند، از قرائن زیادی استفاده شود و کم‌کم تفصیل یابد، معنایی شکل می‌گیرد که با چشم دیده نمی‌شود اما آن‌قدر روشن است که انگار انسان با چشم می‌بیند. اگر چنین حالتی پیدا شد، می‌گویند نسبت به آن شیء «بصیرت» دارد.

حالا من بحث را گسترده نمی‌کنم چون وقت کم است و مقتضی نیست زیاد مزاحم‌تان بشوم. ما باید ببینیم چه چیزی موجب می‌شود که ما از صحنه‌هایی که با چشم دیده می‌شود یا احیاناً با حواس دیگر کمک می‌شود، گوش هم می‌شنود و سایر حواس هم ممکن است یاری کنند، چه چیزی موجب می‌شود معنایی در ذهن شکل بگیرد و تفسیری خاص از آن صحنه‌ای که با چشم دیدیم برای ما پیدا شود؟!

نقش عقل و تجربه در شکل‌گیری بصیرت

همه ما این توجه را داریم که وقتی یک صحنه‌ای را می‌بینیم، یک قوه‌ای داریم، نیرویی در باطن ما هست که آن را تحلیل می‌کند. چیزهای دیگری را هم از گوشه و کنار ذهن جمع می‌کند و به آن ضمیمه می‌کند، سر و شکلی به آن می‌دهد، مونتاژ می‌کند و از آن نتیجه‌گیری می‌کند؛ مثل این‌که از مجموع این حسیات و قرائن، امری متولد می‌شود. ما به زبان محاوره عرفی‌مان این نیرو را می‌گوییم: عقل ماست.

حالا نمی‌خواهم بگویم عقل چیست و مثلاً چند جور کاربرد دارد. به‌هرحال این چیزی است که همه ما می‌فهمیم. وقتی می‌گوییم «عقل فهمید»، یعنی این را فهمیدم. از کجا می‌گوییم عقل فهمیده است؟! انسان باید یک قوه‌ای داشته باشد که بتواند این تحلیل‌ها و ترکیب‌ها را انجام دهد و معنای جدیدی را متولد کند. این قوه در همه یکسان نیست. همان‌گونه که می‌دانیم عقل همه آدمیزادها یک‌طور نیست؛ ماهیت عقل، یکی است اما شدت و ضعف دارد. بعضی‌ها فقط مسائل ساده را با عقل‌شان می‌فهمند. در خصوص مسائل پیچیده خیلی باید کمک‌شان کنند، راهنمایی‌شان کنند، دلیل بیاورند تا کم‌کم آن مسائل را درک کنند. بعضی مسائل پیچیده هم هست که حتی بعد از دلایل زیاد، باز هم آخر کار، طرف متوجه نمی‌شود. این همان ضعف و شدت قوه عقل است؛ شبیه بینایی چشم؛ بعضی‌ها چشم‌شان خیلی تیزبین است و صحنه‌ها را زیبا و شفاف می‌بینند؛ بعضی‌ها نه، حتی با عینک هم تازه تار می‌بینند. عقل هم چنین است؛ عقل یک قوه درک‌کننده است اما شدت یا ضعف آن در اشخاص فرق می‌کند.

آن اندازه کف آن را همه دارند، همه عقلای عالم بهره‌ای از عقل دارند؛ اما سقف آن بسیار بلند است؛ برخی مراتب آن مخصوص انبیا و اولیا و کسانی همچون لقمان حکیم است. آن هم عقل است اما فاصله این عقل تا آن عقل بسیار زیاد است.

به‌هرحال اولین چیزی که برای بصیرت لازم است عقل است. در خصوص قوایی که به عقل نسبت داده می‌شود و برای بصیرت مفید است تعبیرهایی از قبیل فراست، کیاست و از این‌گونه تعبیرها به کار می‌رود. در روایات هم داریم که اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ. فراست هم یک کیفیتی از حالات عقل است؛ زود و تیز درک می‌کند و از یک معنا به آن‌چه باید بفهمد منتقل می‌شود. بعضی‌ها نه، باید خیلی زحمت کشید تا به آن‌ها حالی کرد: «بابا! آن‌جا را دیدی؟! آن شاهد را، آن قرینه را؟! پس آن چه بود؟! این چه بود؟!» این‌ها را باید آن‌قدر ضمیمه کرد تا آخرسر چیزی متوجه بشود یا نه؛ و گاهی هم با شک و ابهام متوجه بشود.

دومین چیزی که برای بصیرت لازم است معلومات خاص است؛ چون عقل یک قوه است اما برای درک‌های عقلانی، ابزار می‌خواهد. یکی از دلایل تفاوت عقل‌ها همین است که دانش‌ها متفاوت است و موادی که باید عقل روی آن کار کند تا چیزی را استنباط کند پیش همه یکسان نیست. بعضی‌ها مواد علمی و معرفتی زیادی دارند و در ذهن‌شان انباشته شده است و به محض این‌که یک جرقه‌ای بزند، فوراً از آن‌ها استفاده می‌کنند و قضیه را درک می‌کنند. بعضی‌ها هم هستند که به قدر کافی معلومات ندارند. معلومات ابزاری است برای عقل تا بتواند درک کند و قضیه را کشف نماید. این معلومات شامل مسائل مختلفی می‌شود و به زمینه بصیرت بستگی دارد. بسیاری از تجربیات گذشته کمک می‌کند که عقل بتواند قضاوت کند و احتمالات را تقویت کند. احتمال در ابتدا یک درصد است؛ یک شاهدی می‌گیرد، دو درصد می‌شود؛ بعد سه درصد می‌شود و کم‌کم به صد درصد می‌رسد. این تجربیات وقتی انباشته شد، ترکیب شد و شکل گرفت، عقل حقیقتی را از میان این شواهد کشف می‌کند.

تا این‌جاها خیلی روشن است؛ همه ما می‌دانیم که اگر عقل انسان ضعیف باشد، بصیرت او هم ضعیف خواهد بود و اگر اطلاعات او کم باشد، بصیرت او هم کم خواهد بود. کسی که پنجاه سال دوران انقلاب را از روز اول تا آخر از نزدیک شاهد بوده، تجربه کرده، خودش در بخش‌هایی مشارکت حضوری داشته، زندان رفته، شکنجه شده، مطالعه کرده، بحث کرده، سخنرانی کرده، کتاب نوشته، مناظره کرده، با کسی که تازه وارد صحنه شده و می‌خواهد اظهار لحیه‌ای بکند بسیار تفاوت دارد. این‌ها ابزار عقل هستند تا درست درک کند و بصیرت پیدا کند.

حُب و بغض و هواپرستی؛ موانع بصیرت

تا این‌جا برای همه قابل فهم است. دو تا نکته هست که خیلی‌ها به آن توجه ندارند و برای بصیرت، مؤثر است. یک نکته بر یک اصل روان‌شناختی مبتنی است که روان‌شناسان روی آن کار کرده‌اند و زحمت کشیده‌اند. ما هم به سهم خودمان از زحمات آن‌ها تشکر می‌کنیم. آن‌ها با تجارب علمی نشان داده‌اند که انسان وقتی چیزی را دوست ندارد و از آن خوشش نمی‌آید، چشم او هم اگر ببیند اصلاً متوجه نمی‌شود. درباره این مسئله شواهد زیادی آورده‌اند، بحث‌هایی کرده‌اند و کتاب‌هایی نوشته‌اند. از جنبه مثبت مثال می‌زنند که اگر شب در سالنی چند مادر با بچه‌هایشان خوابیده باشند، نصف شب یکی از بچه‌ها بیدار شود و گریه کند، غالباً مادر همان بچه، اول بیدار می‌شود؛ چون دلش می‌خواهد صدای بچه خودش را بشنود و آن را از میان صداها می‌شناسد و لذا زودتر از دیگران آن را درک می‌کند.

عکس را هم یک آقایی برای من نقل کرد. ایشان دانشجویی بود که در لندن درس خوانده بود. ایشان را ترور کردند. خدا ایشان را رحمت کند. ایشان می‌گفت: سر کلاس روان‌شناسی، استاد وارد شد و تخته‌سیاه بزرگی را از واژه‌های گوناگون، زشت و زیبا، اصطلاحات مختلف پر کرد. ما که در کلاس بودیم از ملیت‌های مختلف بودیم؛ ایرانی، پاکستانی، هندی، اروپایی. بعد استاد ما را یکی‌یکی صدا زد و گفت: این لغت‌ها را یک دور نگاه کنید. سپس تابلو را برداشت و پرسید: آیا شما این واژه را دیدید یا نه؟! هر بار واژه‌ای را می‌پرسید که در فرهنگ آن فرد، معنای زشتی داشت و از شنیدن آن ناراحت می‌شد. نتیجه این شد که هر کس واژه زشتِ فرهنگ خودش را ندیده بود؛ انگار اصلاً وجود نداشت.

این تجربه نشان داد که انسان، ناخودآگاه چیزی را که دوست ندارد، نمی‌بیند، نمی‌شنود و به آن توجه نمی‌کند. حتی اگر تصویر آن در نقطه زرد چشم بیفتد به آن توجه نمی‌کند؛ انگار آن را ندیده است. ما اگر این اصل روان‌شناسی را در زندگی اجتماعی، سیاسی و دینی در نظر بگیریم، می‌بینیم که بعضی چیزها را که نمی‌خواهیم واقع شود، نمی‌خواهیم حتی فکرش را بکنیم یا بحثش را مطرح کنیم. ناخودآگاه، ذهن ما نمی‌گذارد که سوابق ذهنی آن جمع شود و نتیجه‌گیری لازم برای بصیرت شکل بگیرد. این است که آن معنا از ذهن محو می‌شود و تاریک می‌گردد. آن چیزی که باید به آن توجه کند تا از آن، نتیجه بگیرد، چون خوشش نمی‌آید و دوست ندارد لذا مورد توجه قرار نمی‌دهد. انگار ندیده است.

این یک حقیقت است که خود ما هم می‌توانیم تجربه کنیم. در روان‌شناسی هم به‌عنوان یک نظریه مطرح شده و بحث شده است. آنچه من عرض کردم برای این بود که بدانید چیزی را از خودم نمی‌بافم و شاهدی داشت. اگر یک وقت خواستید، آن کسی هم که نقل می‌کرد و شهید شد را معرفی می‌کنم.

پس وقتی می‌خواهیم از دیدنی‌ها و تجربیات‌مان حقیقتی را کشف کنیم و معنایی را در ذهن متولد کنیم، باید مقدماتی را مورد توجه قرار دهیم. نتیجه‌گیری صحیح متوقف بر توجه به آن مقدمات است. اگر آن مقدمات را دوست نداشته باشیم به آن‌ها توجه نمی‌کنیم و وقتی توجه نکردیم، در فکر و تشخیص ما آن اثر لازم را ندارد و طور دیگری می‌فهمیم و نتیجه صحیح نمی‌گیریم.

این یک مسئله علمی است. حالا اساتید روان‌شناسی هم تشریف دارند، می‌توانید از آن‌ها سؤال کنید. این هم یک نکته‌ای است که عموم مردم شاید ندانند یا توجه نکنند اما بالاخره دانشمندان و متخصصان از راه علمی آن را فهمیده و اثبات کرده‌اند. این، سومین نکته بود.

یک نکته چهارم هم هست. در ما، با این‌که این آفت‌ها را داریم، باز این نکته ضعیف است. آن حقیقت این است که اگر کسی ملکه‌ای پیدا کرد یعنی صفت ثابتی برای او پیدا شد که دنبال دلخواه خودش باشد، هواپرست می‌شود. به تعبیر فرهنگ اخلاقی دینی ما، اهل هواپرستی است. هواپرستی را در تعبیرات عرفی‌مان هم به کار می‌بریم. این یک واقعیت است؛ آدمیزادهایی هستند که از اولِ تولد، در محیطی که تربیت شدند، درسی که خواندند، خانواده، دوستان، کلاس، معلم، همه این‌ها کمک کرده که دائماً فکر لذت شخص خودشان باشند. مصداقش کم نیست. در فرهنگ دینی این موضوع به‌خصوص مورد توجه قرار گرفته و بارها تعبیر «هواپرستی» آمده است. می‌دانید کجا؟! در کدام آیه یا روایت، هواپرستی را سراغ دارید؟! أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ.[3] قرآن می‌فرماید: آیا کسی که خدای خودش را هوای نفسش قرار داده است دیده‌اید؟! پرستش دیگر چیست؟! معبودش هوای نفسش است؛ یعنی در تمام عمر توجهش به این است که دلش چه می‌خواهد، همان را انجام بدهد، کاری کند که نتیجه‌اش به دلخواه خودش تمام شود. قرآن می‌فرماید: وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِ غِشَاوَةً. اگر کسی این‌گونه شد، اصلاً درکش عوض می‌شود و دیگر حقیقت را درک نمی‌کند. همچنین می‌فرماید: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.[4]

بعضی انسان‌ها قلب دارند؛ قلب در اصطلاح قرآنی شامل عقل هم می‌شود و منظور قلب جسمانی نیست؛ اما آن را برای فهمیدن به کار نمی‌گیرند و نمی‌فهمند! چشم دارند اما نمی‌بینند: وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا. گوش دارند اما نمی‌شنوند: وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا. اصلاً ماهیت‌شان عوض شده است؛ نه قلب آن‌ها درست کار می‌کند و نه چشم و گوش آن‌ها. چرا؟! چون معبودشان هوای نفس است.

أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ؛ انسانی که معبود خودش را هوای نفس قرار دهد این‌گونه می‌شود که اصلاً حقايق را عوضی می‌بيند. اين هم نه اینکه خيال کنيد که اين از قدرت ما خارج است و با ما مبارزه کرده است؛ نه، ما اين سنت را قرار داديم؛ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ! با اين‌که اين آدم اهل علم و دانش است، زحمت کشيده، تحصيلات دارد، نبوغ دارد اما خدا او را گمراه کرده است؛ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ؛ بر گوش و قلب او مهر زده و ديگر باز نمی‌شود! وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِ غِشَاوَةً؛ روی چشمش هم يک پرده‌ای افتاده و نمی‌بيند. اگر يک چيزی هم ببيند یک چیز خيلی تاريک و مبهم می‌بیند و حقيقت را درک نمی‌کند. بعد قرآن می‌فرماید: فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ. اگر خدا کسی را گمراه کند، چه کسی می‌تواند او را هدایت کند؟!

خدا اين کار را درباره کسانی کرده و بعداً هم خواهد کرد! وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ؛[5] این‌ها کسانی هستند که کار به حقیقت ندارند و بنا گذاشته‌اند که دلخواه خودشان را عمل کنند؛ درباره هر چیزی آن‌گونه قضاوت می‌کنند که به نتیجه دلخواه برسند؛ بحث و استدلال می‌کنند اما مقدمات را به‌گونه‌ای می‌چینند که به نتیجه مطلوب خودشان برسند؛ حتی در دین، آیه متشابهی پیدا می‌کنند و تفسیر غلط می‌کنند تا نتیجه دلخواه‌شان حاصل شود؛ با این‌که آیات محکم و صریح وجود دارد اما نمی‌بینند و توجه نمی‌کنند.

این حقیقت را بسیاری از ما هم توجه نداریم؛ یا خیال می‌کنیم تشریفاتی است، یا قرآن مطالب ذوقی فرموده و زبانم لال شعر گفته است؛ در حالی‌که واقعاً باید باور کنیم که خدا چشم و گوش انسان را می‌بندد به‌گونه‌ای که دیگر نمی‌تواند حقیقت را درک کند! چرا؟! به خاطر کفران نعمتی که از فهم حقیقت داشته است؛ خدا حقیقت را به او فهماند اما او عمداً انکار کرد و دنبال هوای نفس رفت. این است که خدا قوه درک صحيح را از او گرفت؛ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا.

ابزار لازم برای بصیرت

پس اگر کسی بخواهد بصیرت داشته باشد چند چیز لازم است: اول اینکه خدا باید عقل کافی به او داده باشد؛ دوم اینکه متناسب با موضوعی که می‌خواهد قضاوت کند ازجمله فقه، فلسفه، سیاست و … معلومات کافی در اختیار او باشد؛ سوم اینکه حب و بغض‌ها را کنار بگذارد و واقعاً بخواهد حقیقت را کشف کند؛ و چهارم اینکه ابزار درک و عقلش سالم مانده باشد؛ و آن‌چه آن را خراب می‌کند هواپرستی است. اگر کسی هواپرست شد، انتظار نداشته باشید حقیقت را بفهمد؛ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ؛ با اين‌که علم دارد خدا گمراهش کرد؛ و خدا اين کار را می‌کند و از هيچ کس هم نمی‌ترسد. این یک سنت الهی است؛ خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ؛[6] چرا آن‌ها را این‌گونه کرديم؟!

در یک آیه دیگر، چرایی‌اش را واضح‌تر فرموده است؛ می‌فرماید کسانی بودند که با خدا عهد کردند که اگر خدا به ما مال و ثروتی بدهد آن را در راه خدا انفاق کنیم و به دیگران کمک نماییم. این عهد را با خدا بستند. خدا هم به آن‌ها ثروت و نعمت فراوان داد اما آن‌ها یادشان رفت و فراموش کردند. مدام امروز و فردا کردند. گفتند این معامله را هم بکنیم، سودش بیشتر شود، امسال و سال دیگر و ... فراموش شد! کم‌کم مبتلا شدند به این‌که در وعده‌هایی که خدا داده بود و به آن ایمان داشتند شک پیدا کردند. بعد از شک، کم‌کم به انکار رسیدند: «نه بابا! حالا یک چیزی گفتند؛ قرآن هم نقدپذیر است، باید از قرآن انتقاد کنیم؛ هر چه قرآن گفته که درست نیست!»

آدمیزاد چنین آفت بزرگی دارد که روان‌شناسان درست آن را درک نمی‌کنند. روان‌شناسان تا آن‌جا را درک می‌کنند که انسان اگر چیزی را دوست نداشته باشد به آن توجه نمی‌کند، حتی نوشته‌اش را هم نمی‌بیند. این را با تجربه هم اثبات کرده‌اند؛ اما این‌که آدم به‌گونه‌ای بشود که حقیقت را وارونه ببیند، کار روان‌شناس نیست و بلکه کار دین است. دین می‌گوید: اگر هواپرست شدی، دیگر انتظار کشف حقیقت را نداشته باش! منتظر باش تا خدا تو را گمراه کند و چشم و گوشت را از تو بگیرد: وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا.

این یک تحلیل علمی بود؛ شاید کمی هم خسته‌کننده بود. البته بنده ادعا نمی‌کنم که مطلب کاملی است؛ این چیزهایی است که عقل من رسیده از مجموع آن‌چه شنیده‌ام و فکر کرده‌ام، برای شما عرض کردم. برای وجود بصیرت، این چهار چیز لازم است.

نمونه‌های تاریخی بصیرت

از صدر اسلام تا به حال، موارد زیادی داشته‌ایم و این‌ها از قطعیات تاریخ است، نه صرفاً روایت‌های ضعیف. از زمان بعثت پیامبر اکرم‌صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ تا امروز، نمونه‌های بارزی در تاریخ واقع شده است. کسانی بودند که عقل داشتند، جزو تیزهوش‌ترین افراد و استعدادهای درخشان به شمار می‌رفتند.

در زمان امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه بعضی از دوستان علی‌علیه‌‌السلام می‌گفتند: معاویه از علی تیزهوش‌تر است! «إنّ معاویة أدْهى»؛ سیاستش بیشتر است، بلد است چه کار کند! امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه شنید و فرمود: «این‌که شما اسمش را عقل و کیاست می‌گذارید این شیطنت است. اگر من هم می‌خواستم دنبال شیطان بروم، از معاویه تیزهوش‌تر بودم. دین جلوی من را گرفته است؛ این‌طور نیست که هر طور دلم بخواهد رفتار کنم. دین جلوی معاویه را نگرفته است؛ هر چه منافعش اقتضا کند دنبال آن می‌رود؛ هر نقشه‌ای که بخواهد، می‌کشد و هر طور که دلش بخواهد اجرا می‌کند؛ راست بگوید یا دروغ، امروز چیزی بگوید، فردا چیز دیگر، اصلاً برای او مهم نیست؛ اما من اگر یک کلمه بخواهم حرف بزنم، باید حواسم جمع باشد که اشتباه سهوی در آن نباشد. من علی هستم، بنده خدا؛ او معاویه است، بنده هوای نفس. این هنری نیست که این تیزهوشی‌ها از او می‌بینید؛ او بلد است چطور افراد را گول بزند. این برای این نیست که عقلش بیشتر از من است؛ این به خاطر این است که دین او کمتر از من است.»

به‌هرحال واقعیت این است که اگر آدم تابع نفس و تابع دلخواه شد حقیقت‌بین نخواهد شد. متأسفانه فرهنگ امروز دنیا همین را ترویج می‌کند. من گاهی این مثال را برای دوستان می‌زنم: ما سابقاً که بچه بودیم، یا پدران‌مان نقل می‌کردند، بچه‌ها نسبت به پدر و مادر حرف‌شنوی خاصی داشتند و احترام می‌گذاشتند. اگر کار بدی می‌کردند، خجالت می‌کشیدند، صورت‌شان سرخ می‌شد و ناراحت بودند. حالا به یک بچه می‌گویی: «چرا چنین کردی؟!» می‌گوید: «دلم می‌خواهد!» «چرا این کار را کردی؟!» «دوست داشتم!» همین، تمام شد دیگر. خوب است یا بد است، بی‌ادبی است یا نه، این حرف‌ها چیست؟! دلم می‌خواهد! دوست داشتم!

فرهنگ امروز ما هم می‌گوید باید فرزندمحور بود؛ بچه هر چه دوست دارد باید انجام دهد؛ مگر پدر و مادر هر کار که دوست دارند انجام نمی‌دهند؟! بچه هم هر کار که دلش می‌خواهد و دوست دارد انجام می‌دهد؛ اما منطق قرآن نقطه مقابل است. منطق قرآن این است که اگر کاری می‌خواهی بکنی باید ببینی آیا خدا دوست دارد یا نه؛ نه این‌که دلت می‌خواهد یا نمی‌خواهد.

اگر آدمیزاد این‌گونه شد، در چنین محیطی تربیت شد یا خودش به سوء اختیار خودش بنا را بر این‌ گذاشت که تابع دل و هوس باشد، چنین آدمی حقیقت‌بین نخواهد شد. خدا چشم و گوشش را هم می‌گیرد، عقلش را هم از او می‌گیرد و عوضی درک می‌کند. تا دیروز مسائل را خوب می‌فهمید، حالا عجب اشتباهاتی می‌کند! در صحنه سیاست، اشتباه می‌کند؛ هر بچه‌ای می‌فهمد این کار، درست نیست اما او چنان غرق دلخواه خودش است که توجهی ندارد به این‌که چه می‌گوید، چه می‌شود، مردم چه قضاوتی می‌کنند؛ او می‌خواهد نقشه‌ای بکشد تا به دلخواه خودش برسد؛ هر چه شد، شد. آیا چنین کسی می‌تواند بصیرت داشته باشد؟! آیا می‌تواند بینش باطنی داشته باشد؟!

در مقابل این، اگر کسی بنا بگذارد که هر چه خدا می‌خواهد را عمل کند، آن وقت نقطه مقابلش این است که خدا هم چیزهایی که دیگران نمی‌فهمند را به او می‌فهماند. قرآن یک تعبیر دارد که من کم به آن توجه کرده‌ام، نمی‌دانم شما چقدر توجه کرده‌اید؛ درباره مؤمنین می‌فرماید: وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ.[7] تعبیری که درباره حضرت عیسی نیز به کار برده است. می‌فرماید: مؤمن اگر با خدا درست رفتار کند و وظیفه بندگی‌اش را در مقابل خدا انجام دهد، ما به وسیله یک روح -که در روایات آمده از فرشتگان قوی‌تر و بالاتر است- او را تأیید می‌کنیم. آن روح را موظف می‌کنیم که چیزهایی که خودش نمی‌فهمد را به او بفهماند؛ در معرض اشتباهات و نقطه‌های لغزش، او را آگاه می‌سازد؛ که اگر آن روح نبود، درک نمی‌کرد.

این نقطه مقابل کسانی است که هواپرست می‌شوند؛ آن‌هایی که همه چیز را می‌فهمیدند، دیگر نمی‌فهمند. برعکس، آن‌که خداپرست می‌شود، چیزهایی که هیچ‌کس نمی‌فهمد را خدا به او می‌فهماند.

تجربه انقلاب و اهمیت بصیرت اجتماعی

ما اگر در هر چیزی شک کنیم، همین دوران انقلاب و شخص امام‌رضوان‌الله‌علیه کافی است که نمونه این آیه قرآن را ببینیم. ایام بهمن نزدیک است؛ آیا یادتان هست که روز ۲۲ بهمن، دولت شاه اعلام حکومت نظامی کرد و رادیوها، تلویزیون و رسانه‌ها مردم را ترساندند که از فلان ساعت هر کس بیرون بیاید خونش گردن خودش است؟! تمام سیاست‌مداران نظرشان این بود که باید احتیاط کرد و اگر مردم بیرون بیایند، حمام خون به پا می‌شود. این تعبیری بود که می‌کردند و رایج بود.

یکی از بزرگان که سال‌هاست از دنیا رفته و مقام والایی داشت خیلی ناراحت شده بود که این چه دستوری است که امام داده است؟! آیا می‌داند که چه لوازمی دارد؟! ایشان چند وقت ایران نبوده و از اوضاع خبر ندارد! بالاخره اصرار کرد که باید امام را ببیند. خدمت امام رفت و عرض کرد که آقا! می‌دانید چه می‌فرمایید و نتیجه‌اش چیست؟! فردا در خیابان‌ها نهر خون به راه می‌افتد! این چه دستوری است که داده‌اید؟! فرمودند: «همه در خیابان بریزند!»

امام سکوت و توقفی کردند؛ سپس فرمودند: «اگر آقا امام زمان بفرمایند، آیا باز هم شما اعتراض می‌کنید؟!» نفرمودند من از کجا می‌گویم؛ اما قضیه شرطیه بود؛ فرمودند اگر دستور امام زمان باشد چطور؟!

موارد زیادی اتفاق افتاد که تمام سیاست‌مداران نظرشان با نظر امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه مخالف بود؛ امام تنها کسی بود که آن را صریحاً گفت و عمل کرد و موفق شد. شبیه همین، عیناً برای مقام معظم رهبری اتفاق افتاد؛ در مواردی که ایشان حقیقتاً تنها بود، خودش و خدای خودش بود، هیچ‌کس هم‌فکر و همراه و موافق ایشان نبود اما وظیفه‌اش را می‌دانست، آن کارها را انجام داد یا آن حرف‌ها را زد و موفق شد.

نمونه‌های فراوانی هست که وقت نیست همه را عرض کنم. اجمالاً می‌گویم: تعجبی ندارد؛ بیان قرآن است: وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ؛ و نیز: أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ؛ این هم بیان قرآن است. این، حقایق علمی و مطلب قرآنی است. فکر نمی‌کنم کسی از حضار منکر این‌ها باشد. استفاده ظاهر و روشنی از آیات قرآن است؛ اما آیا در جامعه‌مان - همین جامعه متدین و انقلابی- کسانی هستند که هم عقل کافی دارند، هم معلومات کافی، هم تجربه کافی و هم نفس خود را کشته‌اند و فقط تابع رضای خدا بوده‌اند و هستند؟! چند درصد داریم که همه این صفات در آن‌ها جمع باشد؟! البته بحمدالله کسانی که تک‌تک این صفات را داشته باشند زیاد هستند اما کسی که پنجاه سال تجربه سیاسی داشته باشد، فراستش از همه همگنانش عمیق‌تر و روشن‌تر باشد، تجربه‌های سیاسی‌اش از همه بیشتر باشد و اطاعتش از خدا و دین و امام زمان‌عجل‌‌الله‌‌فرجه‌‌الشریف از همه خالص‌تر باشد چند تا مثل او داریم؟! خیلی زیاد نیستند.

من آمار ندارم، خیلی هم خوش‌بین نیستم و نمی‌توانم بگویم همه جامعه‌مان این‌گونه هستند. می‌دانیم که همه این‌گونه نیستند. خود بنده که نیستم، شما هم نمی‌دانم چند درصدی از کسانی که می‌شناسید این‌گونه باشند. پس چه باید کرد؟! خدا از ما بصیرت می‌خواهد، اما ابزارش را نداریم؛ نه عقل کامل است، نه علم و مقدمات علمی برای همه به قدر کافی در اختیار داریم. همه از حوادثی که امروز در مشهد اتفاق می‌افتد اطلاع ندارند. گاهی تفسیرهای غلطی هم از آن می‌شود، بعد می‌فهمند اشتباه شده و اشتباه نقل کرده‌اند. ما اطلاعات‌مان ضعیف است، تجربه‌مان ضعیف است و بالاخره کم‌یابیش کسانی هم هستند که تابع هوای نفس هستند. پس چه باید کرد؟!

باز خدا از کمال لطف و عنایتش جامعه اسلامی را رها نکرده است؛ فرموده: حالا که این‌طور هست، من آدمیزادها را خلق کردم، می‌دانم آدمیزادها چه هستند، شرایط اجتماعی را بهتر از همه درک می‌کنم و دوست و دشمن‌های شما را بهتر از همه می‌شناسم، بهترین راه برای شما این است که از کسی اطاعت کنید که در این جهات، ممتاز باشد: أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ؛[8] إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ.[9] کسانی را که معرفی می‌فرماید: الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ. همه مفسران و اهل حدیث گفته‌اند این آیه در شأن امیرالمؤمنین‌صلوات‌الله‌علیه نازل شده است.

آیات فراوانی هم هست که متأسفانه اطلاعات ما از این‌گونه آیاتی که اساس اعتقادات ما را تشکیل می‌دهد زیاد نیست. علی‌علیه‌‌السلام را به‌ عنوان شاهدی از خود پیامبر‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله و از خانواده پیامبر معرفی می‌فرماید: أَفَمَنْ كَانَ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ.[10] علمای اهل‌سنت در کتاب‌های روایت‌شان نقل کرده‌اند که منظور از «شَاهِدٌ مِنْهُ» علی‌بن‌ابی‌طالب‌صلوات‌‌الله‌‌عليه است. روايت شيعه که الی‌ماشاءالله علی‌علیه‌‌السلام را به عنوان شاهدی از خود پیامبر‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله معرفی می‌فرماید؛ ديگر از اين تعبير نزديک‌تر چه می‌شود گفت؟! نفرموده است شاهدٌ مِن اهل بيته يا أَقاربه يا ذوي القربي یا ...؛ می‌فرماید شَاهِدٌ مِنْهُ! شاهد رسالت است؛ يعنی علی‌علیه‌‌السلام می‌ديد که جبرئيل نازل می‌شود و صدای وحی را می‌شنيد همان‌گونه که خود ایشان در نهج‌البلاغه فرموده‌اند که پیامبر‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله فرمودند: انَّک تَسْمَعُ ما اسْمَعُ وَ تَری ما اری وَ لکنَّک لَسْتَ بِنَبِی.[11] ابتدا پیامبر را معرفی می‌فرماید: مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ.[12] حالا که خودتان همه چیز را نمی‌توانید درست تشخیص بدهید، ما کسی را به شما معرفی می‌کنیم که اطاعت او مثل اطاعت خداست؛ بعد از پیامبر کسی که وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ. بعد از آن، سایر ائمه اطهارسلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين و روایاتی که از خود پیامبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله و دیگران نقل شده است.

اهمیت ولایت‌فقیه و نقش آن در حفظ بصیرت و امنیت جامعه

و بالاخره ما که قائل به ولایت‌فقیه هستیم، در زمان غیبت، واجب است از ولی‌فقیه اطاعت کنیم. این کلام حضرت امام‌رضوان‌الله‌علیه غالباً در نماز جمعه‌ها نوشته شده است که ولایت‌فقیه همان ولایت رسول‌الله است؛ نعمتی بزرگ از خداوند متعال که چنین کسی را برای جامعه ما ذخیره کرده، با امتیازاتی که در عالم، نظیرش یافت نمی‌شود.

شما اگر در شهرتان یک طبیب حاذق باشد، چقدر باید قدرش را بدانید؟! اگر متخصصی نباشد و مجبور شوید به شهر دیگری بروید، چقدر سخت است؟! حال اگر خدا در جامعه‌تان کسی را ذخیره کرده باشد که سعادت دنیا و آخرت شما و همه جامعه اسلامی را بهتر از دیگران درک کند، این چه نعمتی است و چقدر باید قدر آن را دانست؟! اینجاست که أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي.[13] پیامبر‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله فرمود: «من بصیرت دارم و آن کسی که تابع من است.» که به حسب روایات، علی‌بن‌ابی‌طالب و ائمه معصومین‌ هستند و در زمان غیبت، ولی‌فقیه است؛ «فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ؛ فقهایی که واجد این شرایط باشند، حجت منِ امام زمان بر شما هستند آن چنان که من حجت خدا بر آن‌ها هستم.»

تجربه شما نشان داد، ببینید این جریان‌هایی که اخیراً در کشورهای اسلامی، در تونس، بعضی‌هایش در مصر، در لیبی، در همین نزدیکی‌هایمان در عراق و سوریه و کم‌یابیش در افغانستان و جاهای دیگر اتفاق افتاد اصل این حرکت‌ها به حرکت انقلابی ما شبیه بود. بعضی‌هایشان زجرهایی بیش از ما کشیدند. نمی‌دانید مردم افغانستان چه خون‌دل‌ها خوردند و چه زحمت‌ها کشیدند؛ شما که همسایه هستید؛ چه گرسنگی‌ها کشیدند، چه بدبختی‌ها کشیدند، چه ترس‌ها؛ زمستان در قله‌های کوه، غذای پاک به آن‌ها نمی‌رسید. نمی‌گویم از شدت گرسنگی چه چیزهایی تناول می‌کردند! اما آخرش چه شد؟!

 مصر بعد از این همه سال‌ها... می‌دانید که مصر ازلحاظ فرهنگی، پیشگام همه کشورهای اسلامی بود. آن‌هایی که یادشان هست، پیرمردها، می‌دانند که در دوران پیش از پیروزی انقلاب، معمولاً مواد فرهنگی ما ترجمه آثار مصری‌ها بود. این‌ها در انقلاب اسلامی خیلی پیشگام بودند؛ اما آخرش کارشان به کجا رسید؟! لیبی چه شد؟! این‌ها چه فرقی با ما داشتند؟!

دوست و دشمن، هر کس که آگاه بوده می‌گوید: فرق اساسی فقط این است که ما ولی‌فقیه داشتیم و آن‌ها نداشتند. خودشان هم می‌گویند. حالا این نعمت را می‌شود با هیچ نعمت دیگری مقایسه کرد؟!

آن وقت ببینید چقدر بی‌بصیرتی است که کسی از سر غرور، از سر ناآگاهی، از سر غفلت یا از سر هوای نفس و حتی ناخودآگاه نسبت به مقام معظم رهبری بی‌ادبی کند. چه جسارت و چه تقصیری از این بالاتر می‌شود؟! نسبت به بهترین نعمت اجتماعی که خداوند متعال امروز به ما عنایت فرموده، ما این‌گونه ناسپاسی کنیم؟!

البته ساحت ایشان از این بی‌ادبی‌ها ضرری نمی‌بیند؛ اما جای حسرت دارد که مردم ما، مخصوصاً با بعضی ویژگی‌ها، نتوانند این حقیقت را درک کنند و این بصیرت را داشته باشند که خدا چه نعمتی داده و چگونه باید از آن حفاظت کرد. ما اگر شبانه‌روز تسبیح دست بگیریم و فقط به خاطر همین نعمت، شکر خدا بگوییم، حقش ادا نشده است؛ أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي.

پروردگارا! تو را به حق همه اولیایت، به حق حضرت ثامن‌الحجج، به حق ولی‌عصرارواحنافداه قسم می‌دهیم که بر معرفت، بصیرت و ولایت ما بیفزا!

در ظهور ولی‌عصرارواحنافداه تعجیل فرما!

همه ما را از خدمتگزاران راستین آن حضرت محسوب بدار!

 وَ صَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ

 


[1]. انعام، 103.

[2]. حج، 46.

[3]. جاثیه، 23.

[4]. اعراف، 179.

[5]. يس، 9.

[6]. بقره، 7.

[7]. مجادله، 22.

[8]. نساء، 59.

[9]. مائده، 55.

[10]. هود، 17.

[11]. نهج‌البلاغه، خطبه 192.

[12]. نساء، 80.

[13]. یوسف، 108.