بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحلرضواناللهعلیه و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
تشریففرمایی برادران عزیز را به این مؤسسه که به نام مبارک امامرضواناللهعلیه مزیّن است خوشآمد عرض میکنم. ما افتخار میکنیم که خدمتگزار میهمانان حضرت معصومهسلاماللهعلیها باشیم و واقعاً اگر کاری از دستمان برنمیآید، دستکم خودمان را با این عنوان معرفی کنیم. به همین جهت، من به خودم اجازه میدهم که از طرف خدّام حضرت معصومهسلاماللهعلیها به شما عزیزان خوشآمد عرض کنم و دعا میکنیم که خداوند متعال شما را مشمول عنایتهای خاص حضرت معصومهسلاماللهعلیها و حضرت ولیعصرارواحنافداه قرار دهد.
در این فرصتهایی که هر چند سال یکبار یا گاهی در طول عمر فقط یکبار اتفاق میافتد، از هر دری میشود سخنی گفت. ابعاد و زوایای اسلام و ارزشهای اسلامی آنقدر گسترده هستند که انسان هر گوشهای را که نگاه کند با کوهی از مسائل و ارزشها روبهرو میشود که میتوان به آنها اشاره کرد و درباره آنها ساعتها سخن گفت؛ اما بنده سلیقهام این است که سعی کنم به موضوعاتی بپردازم که ریشهایتر هستند. البته سلیقهها متفاوت است؛ شاید خیلیها خوششان نیاید چون کلیگویی است و نتیجه عملیاش معلوم نیست اما بههرحال ما اینگونه عادت کردهایم. به همین مناسبت، موضوعی را به عرضتان میرسانم که انشاءالله در اطراف آن فکر کنید.
محور اصلی عرضی که به ذهنم رسید تا خدمتتان مطرح کنم این است که ما که در این عالم در صورتهای مختلف، اقلیمهای مختلف و شرایط گوناگون سیاسی، اجتماعی و اقتصادی زندگی میکنیم آیا واقعاً مسئولیتهایی داریم که بخواهیم یا نخواهیم، بر گردنمان باشد؟! یا نه، اگر دلمان خواست، مسئولیتی را میپذیریم و اگر نخواستیم، آزاد هستیم هر کاری که دلمان خواست انجام دهیم؟!
بسیاری از مردم - حالا من اسم خاصی روی آنها نمیگذارم - بسیاری از مردم در سراسر دنیا معتقدند که انسان به خودی خود هیچ مسئولیتی ندارد. اگر مسئولیتی هم برای خودش قائل میشود، از روی خواست و علاقه خودش است؛ دوست دارد کاری را عهدهدار شود و مسئولیتی را بپذیرد. اگر هم که نپذیرفت کسی نمیتواند او را مجبور کند؛ مجبور که هیچ، اصلاً نمیتواند او را امر و نهی کند.
اصل مسئله این است که ما در این عالم زندگی میکنیم و به طور طبیعی خواستههایی داریم؛ انسان میخواهد خوراک، لباس، امنیت، هوای سالم، سلامت جسمی و در صورت بیماری، درمان مناسب داشته باشد. اینها خواستههای طبیعی ماست.
چون هر فردی بهتنهایی نمیتواند همه این خواستهها را تأمین کند این است که زندگی اجتماعی را انتخاب کردهایم تا هر کسی گوشهای از کار را بگیرد و دیگران از کار او بهرهمند شوند. این یک نوع تقسیم کار است؛ این یکی نانواست، آن قصاب است، آن نیروی انتظامی است، آن ارتشی است؛ همه برای تأمین نیازهای جامعه است. پس ما این مسئولیتها را به خاطر تأمین نیازهای خودمان انجام میدهیم و از جای دیگر، مسئولیتی متوجه ما نیست. اگر کسی نخواست، کسی او را مجبور نمیکند. ممکن است کسی نخواهد و بخواهد خودکشی کند یا برود در جنگلی، در دِیری، در غاری زندگی کند؛ اختیار با خودش است؛ اما اگر بخواهد این نیازها تأمین شود باید زندگی اجتماعی داشته باشد. زندگی اجتماعی شرایطی را ایجاد میکند که اگر رعایت نشود خواستههایش تأمین نمیشود. پس درواقع دارد برای خودش کار میکند و آن «خودش» هم یعنی همین زندگی.
آیا مسئله همین است؟! یا چیزی فراتر از اینهاست؟! برخی صریحاً تصریح کردهاند که غیر از این، هیچ چیز دیگری نیست. هیچ تکلیفی از جایی نداریم. این تکلیفهایی که معیّن میکنیم، قراردادهایی است که خودمان برای گذران زندگی وضع کردهایم.
کسان دیگری گفتهاند ما غیر از آن نیازهای بهاصطلاح فیزیولوژیکی که مربوط به بدنمان است نیازهای دیگری هم داریم به اسم نیازهای احساسی و عاطفی. این هم نوعی نیاز است و ارزش آنها کمی بالاتر از ارزش شکم و دامن و امثال اینهاست؛ یعنی اگر آدم از نیازهای طبیعی و فطریاش یک انسان سالمی باشد، دلش میخواهد به پدر و مادرش و به محرومان جامعه خدمت کند. یک عاطفهای دارد؛ اگر ببیند کسی بیماری دارد و جان میدهد و از دستش برمیآید که او را معالجه کند یا خدمتی به او بکند، اگر نکند، به عذاب وجدان گرفتار میشود. خوشش میآید که به دیگران خدمتی انجام دهد.
درواقع اگر بخواهیم به زبان علمی صحبت کنیم ما غیر از نیازهای فیزیولوژیکی، نیازهای روانی، احساسی و عاطفی هم داریم و تکلیف از همینها برمیآید؛ یعنی ما نسبت به دیگران وظایفی داریم. چه کسی این وظایف را تعیین میکند؟! همین احساسات خودمان. برای اینکه این احساساتمان ارضا شود، راحت شود و به عذاب وجدان گرفتار نشویم، باید مسئولیتهایی را بپذیریم و خدماتی را انجام دهیم. این نظریه دوم است. من اینها را خیلی خودمانی و ساده میگویم برای اینکه در اصطلاحات علمی معطل نشویم. این نظریه میگوید منشأ تکلیف و منشأ ارزشهای اجتماعی، عواطف است. گاهی شاید در نوشتهها، مقالات، سخنرانیها دیده یا شنیده باشید که میگویند منشأ ارزشها، دیگرخواهی است. اگر آدم فقط به فکر خودش باشد میگویند این ارزشی ندارد؛ اما آن جایی که فکر خدمت به دیگران است میگویند این ارزش دارد، برای او احترام قائل هستند و خود آن فرد هم از خدمت به دیگران لذت خاصی میبرد.
این هم یک واقعیتی است. بالاخره ما آدمیزادها چنین احساس یا عاطفهای داریم، البته با درجات مختلف. در بعضیها کمرنگتر است و در بعضیها شدیدتر. وقتی ببینند کسی محتاج است، مریض است، نگرانیای دارد، مصیبتی برای او آمده، اصلاً شب خوابشان نمیبرد؛ انگار بلا بیشتر از آنکه به آن فرد نازل شده، به خودشان نازل شده است. بههرحال، اصل این ارزشها و تکلیفهایی که از آنها برمیآید احساسات و عواطف است. این هم یک نظر.
نظرهای دیگری هم هست که اندکی از این فراتر میرود. عدهای از فیلسوفان گفتهاند ما غیر از احساس و عاطفه، یک چیز دیگری داریم به نام عقل. حالا درباره حقیقت عقل و اقسامش بحثهایی هست اما عمدتاً منظورشان عقل عملی است. خود عقل به ما میگوید این کارها را بکن، آن کارها را نکن. اگر عمل کردیم، یک آرامشی پیدا میکنیم که ما یک موجود عاقلی هستیم و با حیوانات فرق داریم. اگر عمل نکنیم، احساس شرمندگی میکنیم که عقلمان را کنار گذاشتهایم و شریک حیوانات شدهایم. برای اینکه موجود برتری باشیم باید از عقل تبعیت کنیم. عقل چیزی فوق احساسات و عواطف است. پس منشأ این تکالیف، حکم عقل است. شاید شنیده باشید که فیلسوفی به نام کانت، یکی از فیلسوفان بزرگ آلمانی در اعصار اخیر، عقیدهاش این است که ارزشها و تکالیف - به تعبیر خودش- از عقل عملی پیدا میشود.
اینها چیزهایی است که عقل بشر تا حالا به آن رسیده که منشأ تکلیف و منشأ ارزشها چه چیزهایی است. مهمترینشان همین سه مکتبی بود که اشاره کردم؛ اما ما به حرفهای دیگری برمیخوریم که برای ما نقل میشود. فرض کنیم ما یک نوجوانی هستیم که تازه با این مسائل آشنا شدهایم. بهخصوص در محیط خودمان، چیزهایی میشنویم که میگویند: «خدا گفته، خدا دوست دارد و اگر دروغ بگویی، دروغگو دشمن خداست.» بالاخره کسانی هستند که خیلی به اینها باور دارند که خدایی هست و دستوراتی میدهد که این کار را بکن و آن کار را نکن؛ یعنی تکلیفها از ناحیه خداست. آن چیزهایی هم که گفتیم، نشانههایی از همان تکلیف الهی است. وقتی عقل به ما میگوید این کار را بکن، درواقع راهی است که نشان میدهد خدا چه خواسته است. اصل تکلیفها از اوست. او ما را آفریده، ما هر چه داریم از اوست، هر کس دیگر هم هر چه دارد از اوست، اختیار عالم هم دست اوست. اگر به کسی میگوید این کار را بکن، به خاطر این است که هستیاش از اوست.
این هم یک نوع حرف است. البته خود این بحث، تفصیلاتی دارد، نظرهای فرعی و مظاهر مختلفی در درونش هست اما کلیاش همین است که اصل تکلیف از خداست. این یک مطلب را داشته باشید. جا دارد آدمیزاد فکر کند که تکلیف از کجا پیدا میشود؟! ما در مقابل چه کسی مسئول هستیم؟! این مسئولیتهایی که در اجتماع مرسوم است را اگر قبول نکنیم، چه میشود؟! اگر نخواستیم زیر بار مسئولیتی برویم چه میشود؟!
اینها سه، چهار نظریه کلی بود. پاسخ هر کدام این است:
این را باید برای خودمان حل کنیم. متأسفانه این درسهایی که در جاهای مختلف و مراکز علمی میخوانیم کمتر به اینها میپردازند. در رشتههای علمیای که میشناسیم، کمتر به اینها توجه میشود. گاهی در گوشههایی از بعضی رشتههای علمی در سطوح عالی، اینها مطرح میشود اما بیشتر نقل قول است، حل نمیشود، خاطر آدم جمع نمیشود.
به یک نکته دیگر هم اشاره کنم و بعد سراغ آن چیزی بروم که بیشتر جنبه عملی دارد و برای خودمان نتیجه عملی دارد. شاید شنیده باشید - من راجع به تکلیف صحبت کردم که اصل تکلیف یعنی چه- شاید خیلی جاها شنیده یا خوانده باشید که تکلیف همیشه با حق، تضایف دارد؛ یعنی هر جا یک تکلیفی هست، یک حقی هم هست. حالا اینکه معنایش چیست، وارد بحثهای فنی آن نمیشوم.
اخیراً در بین جامعهشناسان غربی یک نظریهای پیدا شده که میگوید آدمیزاد دو ماهیت دارد. از گذشتههای دور که انسان روی زمین پیدا شده تا عهد مدرنیته، یک ماهیت خاصی داشته است اما از دوران مدرنیته و پیدایش علوم جدید و اکتشافات تازه، ماهیت انسان عوض شده است. گویی اصلاً یک مخلوق جدیدی با ویژگیهای تازهای پیدا شده است. آن انسانهای قبلی، مثلاً انسانهای چند صد سال پیش یا حتی صد سال پیش، به دنبال تکلیف بودند. بحثشان این بود که ما چه تکلیف و چه وظیفهای داریم؛ اما از دوران مدرنیته تا به حال، ماهیت انسان عوض شده است و انسان به دنبال حق خودش است و صحبت این است که من حق دارم چه کارهایی بکنم. دیگر اصلاً تکلیفی مطرح نیست؛ تکلیف چیست؟! تکلیف کدام است؟! من حقوقی دارم و باید این حقوقم را استیفا کنم.
اینها معمولاً به خدا و مسائل دینی معتقد نیستند اما میگویند اگر خدایی هم باشد، ما باید برویم حقمان را از خدا بگیریم! کسانی که در سابق بودند میگفتند: «خدا هست و ما در مقابل خدا تکلیفی داریم؛ باید ببینیم او چه امر کرده، آن را انجام بدهیم؛ گفته چه کار نکن، نکنیم.» اینها میگویند: «نه، این گذشته و مربوط به یک دوره خاصی است. دوره مدرنیته میگوید: ما چه کار کنیم که حقمان را بگیریم. شما میگویید خدایی هست؟! بسیار خب، ما هم میگوییم باید حقمان را از خدا بگیریم! ما بر خدا حق داریم؛ اگر یک جایی حقمان را ندهد، با او دعوا میکنیم که چرا حق ما را نمیدهی؟!»
تفاوت ماهیت انسان مدرن با انسان قبل از مدرنیته همین است که انسانِ قبل از مدرنیته طالب تکلیف بود و تکلیفمدار بود اما انسان جدید، حقمدار است. حقمدار یعنی دنبال حقوق خودش است، دنبال این است که حقش را از دیگران بگیرد؛ بنابراین ما باید یاد بگیریم که چه حقهایی داریم. این حقوق از حقوق بشر شروع میشود. اولین حقوق بشر این است که ما چون بشر هستیم، حق داریم. بعد هم حق شهروندی است. وقتی در یک زندگی اجتماعی شرکت میکنیم، شهری تشکیل میدهیم، زندگی شهری داریم، بر مردم آن شهر حقی پیدا میکنیم.
این بحثهایی که امروز مطرح میشود، صد سال پیش، دویست سال پیش اصلاً مطرح نبود. در کتابهای علمی، درسی، اخلاقی، صحبت از این حرفها نبود. اینها معمولاً بعد از جنگ جهانی پیدا شد و مطرح شد. این تفکر میگوید: ما چه حقهایی داریم و باید حقمان را بگیریم.
مهمترین حقی که برای همه انسانهاست، حقوق بشر است. حالا اینکه حقوق بشر چند تاست و چه کسی تعیین میکند، اینها بحثهایی است که فلاسفه حقوق باید دربارهاش بحث کنند؛ اما اصلش این است که خود بشر بودن، ایجاد حق میکند. بعد هم حقوق شهروندی است. امروز در دنیا، خیلی جاها به حق شهروندی استناد میکنند. گاهی مسئولان ما هم همین چیزها را به زبان میآورند و مطرح میکنند.
این ریشهاش طرز تفکری است که اساساً انسان مدرن، حقمدار است یعنی به دنبال این است که ببیند چه حقی دارد و حق خود را از دیگران بگیرد، نه اینکه به دنبال تکلیف باشد. حالا گاهی این در مراکز علمی و دانشگاهی هم بهعنوان یک نظریه مطرح میشود، مثل خیلی از نظریات فلسفی که مردم عادی با آن کاری ندارند و در زندگیشان هم اثری ندارد. فرض کنید اصل عالم از آب بوده یا خاک بوده یا ترکیبی از آب و خاک یا چهار عنصر؟! حالا هر چه بوده، این است دیگر. اگر تاریخ فلسفهها را دیده باشید، از فیلسوفان قدیم نقل میشود که اختلاف داشتند که اصل این عالم از چیست؟! بعضی میگفتند از آب، بعضی از آتش، بعضی از چهار عنصر: آب، باد، خاک و امثال آنها. حالا هر کدام باشد، به چه درد ما میخورد؟!
گاهی نظریاتی که در باب حقوق بشر و این حرفها مطرح میشود همینگونه است. میگویند یک چیزهایی گفتهاند، بحث کردهاند اما اینها برای ما نان نمیشود، «برای فاطمه هم تنبان نمیشود!»؛ ما باید کشک خودمان را بسابیم، در سر و کلهمان بزنیم تا ببینیم چگونه میتوانیم از مزایای زندگی بهتر بهرهمند شویم. اینها دیگر بهانه است. کلاه سر دیگران میگذاریم و میگوییم اینجا حقوق بشر است.
آمریکا به یک کشور حمله میکند و آن جا را بمباران میکند، حتی بمباران اتمی. میگویند: «چرا؟!» میگویند: «اینجا حقوق بشر داشت از بین میرفت، ما جنگ کردیم تا حقوق بشر را بگیریم!» خیال نکنید اینها شوخی است. در جنگ ویتنام که حالا شما کمتر یادتان است چون اصلاً متولد نشده بودید، آمریکا میگفت: «ما آمدیم به ویتنام حمله کردیم برای اینکه حق انسانهای مشرقزمین را بگیریم.» «از چه کسی؟» «از کمونیستها. کمونیستها دارند حقوق بشر را میگیرند، ما آمدهایم دفاع کنیم.» هر روز شهرها را بمباران میکرد، زن و بچهها را میکشت برای اینکه میگفتند: «ما داریم جنگ میکنیم تا حقوق مردم را از کمونیستها بگیریم! اینها دارند حقوق مردم را تضییع میکنند، ما برای حقوق مردم داریم این کارها را میکنیم!» حالا هم میبینید هر جایی که فتنهای هست، زیر سر آمریکاست. میگوییم: «چرا؟» میگوید: «برای صلح! برای برقراری حقوق بشر!»
کسانی ته دلشان این است که این کلکها و بازیها برای توجیه کارهای خودشان است وگرنه هیچکدامشان اصلی ندارد. ما چه باید بگوییم؟! ما عملاً تحت بمباران امواج تبلیغاتی غرب هستیم. سابقاً اینها بهوسیله کتاب بود؛ بعد شد رادیو؛ بعد تلویزیون؛ بعد اینترنت و کامپیوتر؛ حالا دیگر میبینید بچههای سه، چهار ساله هم گوشی همراه دستشان است، با همهجا میتوانند تماس بگیرند، از همه چیز خبردار شوند و تحت تأثیر هر فرهنگی، هر آموزهای، هر بیاخلاقیای، هر فسادی و هر انحرافی قرار بگیرند. همهجا در دسترس است. خب، ما چه بگوییم؟! آیا واقعاً مسئله حق و تکلیف در کار نیست؟! بالاخره آدمها هستند که به جان هم میافتند. یک مقرراتی درست میکنند برای اینکه کمتر به هم لطمه بزنند. اتفاقاً همین حرف را بعضی از فیلسوفان اروپایی گفتهاند. تعبیرشان این است که انسانها گرگ هستند؛ باید یک گرگ برتری باشد که آنها را کنترل کند؛ یعنی اگر آدمیزاد را به حال خودش بگذارند، مثل گرگ به دیگران حمله میکند و لذا یک گرگ بزرگتر باید باشد که آن گرگها را کنترل کند وگرنه دیگر ارزشها و اینها حرف پوچی است. این هم یک مکتب است و فیلسوفان بزرگی گفتهاند.
اگر دقت کنیم، رفتارهای مختلف ما، مراتب و درجات ارزشهای خوبیها و بدیهایمان، برمیگردد به اینکه کدام را تا چه اندازه قبول داریم. آن کاسبی که صبح به بازار میرود، فکرش این است که چه کند مشتری بیشتری جلب کند، بیشتر سر او کلاه بگذارد و جنسش را گرانتر بفروشد. این یعنی چه؟! یعنی حقی در کار نیست و من باید سعی کنم پول بیشتری دربیاورم. حالا سر این بیچاره روستایی کلاه میگذارم و پول بیشتری از او میگیرم. اینجوری در زندگی زرنگ هستم. «بابا! این بیانصافی است!» «بیانصافی چیست؟! همه باید تلاش کنند تا بهتر زندگی کنند»؛ یعنی ته دلش این است که من هم یک گرگ هستم مثل آن. اگر من نکنم، آن یکی میکند. باید سعی کنم هر چه میتوانم از دیگران بدوشم و به هر بهانهای از دیگران استفاده کنم. آیا معنیاش این نیست؟! عجیب این است که چهبسا همین آدم، سر ظهر که میشود، میدود میرود مسجد، نماز اول وقت میخواند! وقتی هم که برمیگردد، یک روستایی دیگر پیدا میکند، سر او کلاه میگذارد و جنسش را دو برابر میفروشد.
این یعنی چه؟! یعنی ما دو جور ارزش داریم: یک ارزش دینی داریم، یک ارزش اجتماعی و دنیوی داریم، ارزش دینیمان این است که باید برویم نماز بخوانیم، ماه رمضان روزه بگیریم، بعداً هم مثلاً گاهی مسجد و حسینیهای برویم و در روضهای برای امام گریهای بکنیم. اینها ارزشهای دینی است؛ اما در عمل چه میکنیم؟! جنسمان را گرانتر میفروشیم و از خدمتمان کم میگذاریم. کارگری که میآید کار کند، هر چه میتواند از کارش بدزدد. اینها زرنگی است و ربطی به دین ندارد. دین میگوید: نماز بخوان! چشم! مدّ وَلَا الضَّالِّينَ را خیلی مدّ بده! چشم! ریشت هم مثلاً یک قبضه باشد، این یعنی دیندار. حالا در معامله سر طرف کلاه بگذار؛ اگر کاری قبول کردی از کارت بدزد و بهجای ۸ ساعت، ۴ ساعت کار کن یا کمتر؛ اگر کسی بالای سرت نیست، برو بخواب؛ تا به آنجا برسد که اگر نصف شب میتوانی از دیوار مردم بالا بروی، برو، به ناموس مردم هم میتوانی تجاوز کنی، بکن! چه کسی به چه کسی است؟! نماز خودت را خوب بخوان، آن یک جور ارزش است، این هم یک جور ارزش.
این را میگویند تفکیک دین از سیاست. بر اساس این دیدگاه ما دو دستگاه داریم. اصلاً چنین کسی وقتی مسئول هم میشود میگوید: «تو دغدغه آخرت نداشته باش و فکر شکم مردم باش! ما باید تحریمها را برداریم. مردم بروند دینشان را از آخوندها یاد بگیرند، آن یک دستگاه دیگری است. مدیران جامعه نباید فکر آخرت مردم باشند، باید فکر شکمشان باشند، مقررات را اجرا کنند.» «دین مردم چه میشود؟!» «خب، به ما ربطی ندارد. اگر دین مسئولی دارد، آخوندها هستند، مدرسه فیضیه است، بروند سؤال کنند. دستگاه دین از دستگاه سیاست جداست. دو جور حقوق هست، دو جور تکالیف هست.»
ما چه باید بگوییم؟! جا دارد یک بار، چند روزی هم که شده، بنشینیم و ببینیم واقعاً کدامیک از این نظریات را باید پذیرفت و عهد ببندیم که هر کدام را که پذیرفتیم به آن پایبند باشیم. آنچه برای ما مطرح است که پرچمدار آن در زمان ما، امامرضواناللهعلیه بود و پس از ایشان، جانشین شایستهشان، مقام معظم رهبریحفظهالله تعالی این است که اصل ارزشها از خداست، اصل تکلیفها از خداست، اصل حقها نیز از خداست. قانونها را هم باید خدا وضع کند. حتی اگر قانونهای موقتی لازم باشد، باید با اجازه خدا باشد. هیچکس حق ندارد از پیش خود قانونی وضع کند. اینها بندگان خدا هستند؛ ما چه حقی داریم برای بندگان خدا قانونگذاری کنیم؟! این قوانین هم فقط مخصوص دنیا نیست. اصلاً تفکیکی میان دنیا و آخرت و میان دین و سیاست نیست. به قول مرحوم مدرس، «سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست»؛ اینها دو چیز جدای از هم نیستند. ما باید بندگی خدا را بکنیم. در یک سری امور، اسمش را دین گذاشتهایم و در یکسری امور دیگر، خودمان اسمش را سیاست گذاشتهایم و گفتهایم که ربطی به دین ندارد؛ وگرنه دین برای همهجا و همهچیز است. ما آمدهایم دین خدا را محدود کردهایم.
مسئله این است که إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ.[1] خدایی که ما را آفریده، گفته باید آنگونه که من میگویم باشید، چون مصلحت شما را من میدانم. من هیچ نیازی به شما ندارم؛ شما را خلق کردم و خیر خودتان را میخواهم. اگر میگویم نماز بخوان، برای خودت میگویم؛ اگر میگویم دزدی نکن، برای خودت میگویم؛ اگر میگویم به ناموس مردم تجاوز نکن، برای خودتان میگویم. من بهتر میدانم مصلحت شما چیست. این مجموعه، اسمش دین است.
شما سعی کنید تسلیم خدا باشید. اسلام یعنی تسلیم بودن در برابر خدا. اگر میخواهید چه در دنیا و چه در آخرت به سعادت برسید حرف من را گوش کنید؛ چون من که نیازی به شما ندارم، از رحمت واسعهام خیر شما را میخواهم. من پیامبران را فرستادم برای اینکه شما هدایت شوید و خیر و صلاحتان تأمین شود. این دو بخش دارد: دین و دنیا؛ اما اینگونه نیست که دنیا از دین جدا باشد. دنیا مقدمه آخرت است. شما باید اینجا بکارید تا آنجا برداشت کنید. مثل کشاورزی که در فصل کشت، در مزرعه میکارد؛ این کارش از آن برداشت بعدی جدا نیست. این ادامه همان کار است. شما به دنیا آمدهاید که بکارید، تا در آخرت برداشت کنید. اینها دو تا نیست؛ این دنباله همان است.
آنهایی که اسلام را پذیرفتهاند، مکتب اهلبیتصلواتاللهعليهماجمعين را پذیرفتهاند، بهخصوص مبانی فکری امام و انقلاب را پذیرفتهاند، لازمهاش این است که به این حقیقت پایبند باشند. اگر کم و کسری هست، یعنی یا خدا را درست نشناختهایم، یا دین را درست نفهمیدهایم، یا مکتب امام را درست درک نکردهایم، یا ارزشهای انقلاب را درست نشناختهایم. البته ارزشهای انقلاب چیزی بیش از دین نیست؛ تفسیر همان ارزشهای دینی است که فراموش شده بود. امام آمد و انقلاب کرد تا اینها را احیا کند وگرنه چیز جدیدی نیاورد. آیا امام فرمود: چیزی بیش از دین انجام دهید؟! یا برای شما دین جدیدی آوردهام؟! نه، این همان اسلام است. میفرمود: «به داد اسلام برسید!». آیا شعارهای امام یادتان هست؟! علمای بلاد را خطاب میکرد و میفرمود «به داد اسلام برسید! اینها برای اسلام خطر دارد!»
اگر شما نبودید و حرف امام را نشنیدهاید، در کتابهایش هست و در رادیو و تلویزیون، چیزهایی از آن را نقل میکنند. تکیهکلام امام، اسلام بود. وقتی میخواست بگوید آمریکا خیلی دارد به ما ظلم و جنایت میکند، میفرمود: «اینها دارند برای اسلام خطر ایجاد میکنند!» میفرمود: «جوانها! آماده باشید برای جنگ، برای جهاد؛ جانهای خودتان را بدهید!» برای چه؟! برای اینکه اسلام زنده بماند.
آیا این حرفها را باور داریم؟! یا نه، میگوییم اینها خیالاتی بود، پیرمردی آمد، یک چیزهایی گفت و رفت، خدا او را بیامرزد!
یک هشدار سربسته عرض میکنم: جریان فکریای شروع شده که حاصلش این است که «امام، یک پیرمرد عقبافتادهای بود در یک جامعه متحجّر، آمد از احساسات مردم استفاده کرد، یک حرکتی راه انداخت، مقداری کشته داد، شهرها خراب شد و دیگر همه چیز تمام شد. حالا باید با دنیا بسازیم، با دنیا زندگی کنیم، باید از آنها استفاده کنیم. خب آنها هم بیخودی به ما استفاده نمیدهند؛ ما باید به آنها استفاده بدهیم تا آنها هم یک کمکهایی به ما بکنند؛ بنابراین باید برگردیم، پیش آمریکا توبه کنیم و بگوییم غلط کردیم! حالا امام، پیرمردی بود برای یک دوران گذشته، فرهنگ خاصی داشته، او را ببخشید! ما حالا فهمیدیم که امام اشتباه کرده و یک کمی تند بوده است!»
امامرضواناللهعلیه میفرمود: «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند!». به ارتشیها میفرمود: «ما داریم برای شما زحمت میکشیم، شما برای خودتان زحمت بکشید؛ ما عزت شما را میخواهیم، شما عزت خودتان را بخواهید، نروید نوکر آمریکا بشوید!». راست میگفت یا بیخودی میگفت؟! یک حرکت فکری شروع شده که مقصدش همین است و داریم به اینجا میرویم. حالا چرا اینگونه شده و چه کسانی، با چه انگیزهای و با چه مقدماتی این حرکت فکری را به راه انداختهاند بماند. اینها تحلیلهای جامعهشناختی و مردمشناسانه میخواهد. حالا ما چه کار داریم؟! بدانید مسئله این است؛ اگر حاضرید، شما هم کمک کنید؛ اگر نه، استقامت کنید و بر دینتان ثابت باشید: إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا.[2]
اگر کسی بپرسد روح اسلام چیست، میشود اسلام را در دو کلمه خلاصه کرد. به نظر من، قرآن دستکم در دو جا خودش به این تصریح کرده و این خلاصه را فرموده است؛ در یکجا میفرماید: إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ. یک جای دیگر هم خلاصهتر فرموده إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ.[3]
میفرماید خلاصه اسلام دو کلمه است. اگر این دو را باور کردید و به لوازمش عمل کردید، هیچ ترسی بر شما نیست و هیچ غصهای هم نخورید. خیلی حرف است. این همه نگرانیها، ترسها، ناراحتیها و غصهها داریم. میفرماید: اگر این دو کلمه را درست یاد گرفتید و عمل کردید، البته نهفقط یک نفر بلکه جامعه، اگر جامعهای این دو کلمه را درست فهمید و عمل کرد، نه جای هیچ ترس برای آنها هست و نه جای هیچ غم و غصهای. این دو کلمه چیست؟! اول اینکه بگویید: ربّ ما خداست؛ و دوم اینکه استقامت داشته باشید؛ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا.
رَبُّنَا اللَّه یعنی چه؟! یعنی صاحباختیار ما خداست. اگر این را گفتیم، یعنی چه؟! یعنی وقتی میخواهم به چیزی نگاه کنم، باید ببینم صاحباختیار اجازه میدهد یا نه؟! چشمها برای اوست. وقتی میخواهم به حرف یا به موسیقیای گوش بدهم، باید ببینم او اجازه میدهد یا نه؟! رَبُّنَا اللَّه یعنی صاحباختیار، اوست. وقتی میخواهم ازدواج کنم باید ببینم او میخواهد که من چگونه ازدواج کنم؟! با چه کسی؟! با چه شرایطی؟! همین. بعد هم نه اینکه یکجا عمل کنم و یکجا فراموش کنم؛ استقامت داشته باشید. به یک معنا، روح همه اینها یک کلمه است و آن همان رَبُّنَا اللَّه است. استقامت، شرط آن است. وقتی رَبُّنَا اللَّه گفتید، فقط گفتن و رد شدن نباشد بلکه به آن پایبند باشید.
همه حرفهایی که انبیا گفتند، ۱۲۴ هزار پیغمبر، همه ائمه اطهار ازجمله امام حسینعلیهالسلام با آن داستان شهادتشان، اسارت زن و بچهشان، فدا کردن جوانهایشان تا طفل شیرخوارهشان، همه اینها برای چه بود؟! برای همین رَبُّنَا اللَّه.
عزیز من! دیگر به حرف این و آن، این شیاطین و آن شیاطین گوش ندهید! مگر ما چند تا خدا داریم؟! لَا إِلَهَ إِلَّا الله؛ یعنی یک خدا بیشتر نداریم. چرا اینقدر فرمود: قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا؛[4] این کلمه را بگویید، رستگارید؛ به شرطی که به آن ملتزم باشید وگرنه گفتنش را کافر هم میتواند بگوید. همه حرفها سر این است که شما خودتان را بنده خدا بدانید، سر و کارتان را هم با خدا بدانید؛ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ؛[5] ما برای خدا هستیم، خودمان مالک خودمان نیستیم. او ما را آفریده و ما هر چه داریم او داده است؛ انبیا را هم او فرستاده، ائمه را هم او فرستاده، امام را هم او به ما داده، انقلاب را هم او پیروز کرده است. به فرمایش امامرضواناللهعلیه خرمشهر را هم خدا آزاد کرد.
ما اگر بنا بگذاریم که این کلمه را درست بفهمیم و به آن پایبند باشیم، در آن آیه میفرماید: ملائکه بر شما نازل میشوند و به شما بشارت میدهند که هیچ غم و غصهای نداشته باشید؛ تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ؛ البته آن ملائکهای که رسالت وحی دارند مخصوص انبیا هستند اما برای تأیید مؤمنان و بشارت دادن به آنها هم نازل میشوند. اثر این بشارت این است که آرامش دل در این راه پیدا میشود، در کار خودشان با استقامتتر میشوند، پابرجاتر میشوند و احساس آرامش میکنند که راه همین است. این اثر آن نورانیتی است که از ناحیه کمک فرشتگان حاصل میشود. اینها شعر نیست؛ آیه قرآن است: تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ؛ ملائکه بر چنین انسانهایی نازل میشوند و به آنها میگویند هیچ غم و غصهای نداشته باشید؛ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا؛ یعنی هیچ نگران نباشید! بهترین خوشیها را خواهید داشت.
پس امر ما دایر بر این است که یک بار به این دعوت بگوییم آری یا نه. اختیار دست خودمان است؛ إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ؛[6] ما بشر را هدایت کردیم، راه را به او نشان دادیم، خوب و بد را به او فهماندیم، حالا دیگر اختیارش با خودش است؛ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا؛ یا قدر این هدایت را میداند، یا ناسپاسی و کفران نعمت میکند.
ما دائماً سر دوراهیها هستیم. ببینیم این را قبول میکنیم یا آن را. خط اصلی همین دو تاست: دین، آری یا نه؟! خدا، آری یا نه؟! شیاطین، الهههای خیالی، آمریکا، کشورهای دیگر غرب، هر چه آنها گفتند، آیا آنها بهتر از خدا سرشان میشود؟! وقتی رفتاری را انتخاب میکنیم که خدا نمیپسندد اما غربیها میپسندند، این یعنی چه؟! یعنی آنها بهتر از خدا میفهمند! آیا این شرک نیست؟!
اگر این بنا را گذاشتیم، دنبالش مثل یک درختی است که كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ* تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا؛[7] درختی کاشتهایم که دائماً پشت سر هم میوههای شیرین به بار میآورد، نهفقط سالی چند روز. درختهایی که داریم معمولاً در یک فصل چند روز یا چند هفته میوه میدهند، بعد خشک میشوند، میوههایشان تمام میشود و برگهایشان میریزد؛ اما ارتباط با خدا و کاشتن درخت دین بهگونهای است که همیشه و در همه حال، میوههای شیرین میدهد؛ تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا.
کلام در این است که اول چه درختی میکاریم؟! انتخاب کن آن هستهای که میخواهی بکاری، آن نهالی که میخواهی بنشانی، ببین از چه جنسی است؟! آیا از جنس پرستش غرب است؟! آیا از جنس پرستش بتهای گوشتی مغربزمین است؟! یا پرستش خدای یگانهای که همه هستی با یک اراده او تحقق پیدا میکند؟!
کسانی این را شناختند و انتخاب کردند. نمونه بیّن آن که همه ما قبول داریم، امامرضواناللهعلیه است. ایشان در یک آن، در یک روز و در یک کار، خدا را فراموش نکرد. آب و نان از دهان ایشان میافتاد اما خداوند تبارک و تعالی از دهان ایشان نمیافتاد. آیا یادتان هست؟! واژهشماری کردهاند، در همه فرمایشات امامرضواناللهعلیه دو، سه کلمه هست که بسیار زیاد به کار رفته است؛ یکی «اسلام» و یکی هم «خداوند تبارک و تعالی».
ما یا باید این را قبول کنیم، یا ته دلمان دائماً بگوییم: «آمریکا! آمریکا! جانم فدای آمریکا!». ته دلمان این است. حالا به زبان چیزهای دیگر ممکن است بگوییم. اگر یک روزی به ما بشارت بدهند که آمریکا شما را به عنوان مثلاً ایالت پنجاهوسوم پذیرفته است، دیگر نمیتوانیم از رقص خودداری کنیم! ما آمریکا شدیم! چیزی شبیه آنچه درباره اسرائیل به کار میرود. هر جا صحبت میشود میگویند: «ما حامی اسرائیل هستیم»؛ همانگونه که از ایالتهای خودشان حمایت میکنند، درواقع استعمار اسرائیل است؛ دارند از آنها بهرهکشی میکنند و اغراض خودشان را در منطقه به دست اینها اجرا میکنند اما بهگونهای رفتار میکنند که انگار اسرائیل یکی از ایالتهای آمریکاست.
اگر همین معامله را با ما بکنند، کسانی هستند، شاید شما هم بشناسید که اگر چنین بشارتی به آنها بدهند، بال درمیآورند و پرواز میکنند! به نظر این دسته از افراد مشکل ما این است که آمریکا به ما اخم میکند و ما را تحریم میکند. اگر با روی باز بیاید ما را در آغوش بگیرد چه غم داریم؟!
ما یا باید این را قبول کنیم، یا بگوییم خوشوقتی ما آن است که امام زمانعجلاللهفرجهالشریف لبخند بزنند و بفرمایند: «خوش آمدید!». چرا شهدای ما آرزو داشتند که به شهادت برسند؟! برای اینکه دم شهادت یک لحظه جمال مبارک سیدالشهداصلواتاللهعليه را زیارت کنند. حاضر بودند همه هستیشان را فدا کنند، فقط برای یک لحظه زیارت جمال سیدالشهداصلواتاللهعليه و جمال علیصلواتاللهعليه؛ اما ته دل ما این است که مثلاً چند لحظه جمال آقای ترامپ را ببینیم! مگر آمریکا یعنی چه؟! اینها رئیسشان هستند. رئیسی که بسیاری از خود مردم آمریکا شعار میدهند که این دیوانه است! نمیدانم چنین چیزی در تاریخ سابقه دارد که مردم یک کشوری که خودشان رئیسجمهورشان را انتخاب کردهاند، بروند در خیابانها شعار بدهند که «این دیوانه است! ما خجالت میکشیم بگوییم این رئیسجمهور ماست!»؟! آن وقت ما افتخار کنیم که از دولتی تبعیت میکنیم که ایشان در رأسش هستند! اشارهای کردند که «ما به شما کمک خواهیم کرد، اگر شما این کار را بکنید، تحریمها را برمیداریم». خب، دیدید که چطور برداشتند!
اگر من صبح که از خواب بیدار میشوم فکر این باشم که چه کنم تا تحریمها برداشته شود یعنی نوکر شکمم هستم، خدای من شکمم است، همه ارزشهایم در این زندگی که مظهرش خوردنیها و آشامیدنیهاست خلاصه شده است؛ اما کسانی بودند که شبها تا صبح گریه میکردند. من جوانی از بستگان خودمان را سراغ دارم که هر شب جمعه از تهران بلند میشد، میآمد مسجد جمکران و احیا میگرفت. مادربزرگش از او پرسیده بود: «آنجا که میروی حاجتت چیست؟» گفته بود: «فقط میخواهم شهید بشوم.»
این یکطور خواسته است، آن هم یکطور. من و شما هم مخیّر هستیم که این را انتخاب کنیم یا آن را.
کسانی میگویند: «این جوانهایی که رفتند جاهل بودند، فریب خورده بودند، یک کمی تبلیغات شد، این آخوندها آنها را به جبهه فرستادند و اینها را به کشتن دادند. دیگر گذشت. حالا یک بار اشتباه کردیم.»
اما کسانی هم میگویند: «این بالاترین سعادت بود، بالاترین عقل بود، فوق عقل بود، عشق به حقیقت بود. کاش ما خاک پای چنین شهدایی میشدیم!» این یکطور فکر است، آن هم یکطور.
عزیزان من! سعی کنید سر این دوراهی، انتخاب صحیح داشته باشید!
وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
[1]. آلعمران، 19.
[2]. فصلت، ۳۰.
[3]. احقاف، 13.
[4]. بحارالانوار، ج 18، ص 202.
[5]. بقره، 156.
[6]. انسان، 3.
[7]. ابراهیم، ۲۴ و ۲۵.