بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلَوةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّيِبِينَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَ عَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلاً وَ عَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح مطهر امام راحلرضواناللهعلیه، شهدای والامقام اسلام و همه حقدارانمان صلواتی اهدا میکنیم.
خداوند متعال را شکر میکنم که حیات و توفیقی افاضه فرمود تا در جوار آستان ملکپاسبان حضرت رضاصلواتاللهعليه، در این روز شریف، خدمت شما عزیزان عرض سلام و ارادتی داشته باشم، بلکه نام ما نیز در طومار خدمتگزاران اهلبیتصلواتاللهعليهماجمعين ثبت شود.
امر فرمودهاند و این وظیفه بر عهده ما گذاشته شده که درباره موضوع «خودشناسی» صحبت کنم و لذا بناست چند دقیقهای حول این محور، مزاحم اوقات شریف آقایان باشم. این موضوع، عجیب است، چراکه هم در میان تعالیم دینی و مواعظ و سفارشهای بزرگان و علمای اخلاق و اهل سیر و سلوک جایگاه بسیار ویژهای دارد و هم از دوران باستان در میان فلاسفه و دانشمندان جایگاه بسیار ویژهای داشته است. مرحوم علامه طباطباییرضواناللهعلیه در جلد ششم تفسیرشان، ذیل آیه شریفه يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ،[1] بحث مبسوطی را مطرح فرمودهاند و به زوایای این مسئله پرداختهاند و بیشتر، نکات عمیق و عرفانی آن مورد توجه ایشان بوده است. یادم میآید که خود ایشان یک وقت فرمودند که استاد اخلاقشان، مرحوم آقای قاضیرضواناللهعلیه، بر عنوان «معرفت نفس» بسیار تکیه میکردند و دوستان ایشان معروف شده بودند که طریقه آنها «طریقه معرفتالنفس» است. روزی یکی از دوستان نزدیک ایشان از ایشان پرسید: «این طریقه معرفتالنفس که شما اینقدر بر آن تکیه دارید، آیا در تعالیم اهلبیت نیز مورد اهتمام قرار گرفته و چیزی در این زمینه وارد شده است؟!» ایشان پاسخ دادند: «مگر غیر از طریقه معرفتالنفس، چیز دیگری هم در روایات هست؟!» آن شخص پرسیده بود که «آیا این یک روشی از اهلبیت است؟!» ایشان فرموده بودند که «مگر در روش اهلبیت، چیزی غیر از این هم پیدا میشود؟!»
این را عرض کردم برای اینکه از این، یک زمینه و وسعت نظری در مفهوم معرفتالنفس پیدا میشود که گاهی وقتی از معرفتالنفس صحبت میشود معنای بسیار وسیعی منظور است که آن را به نوعی، محور همه آموزههای دینی معرفی میکنند. وقتی در بحث خداشناسی وارد میشوند میگویند: مَن عَرَفَ نَفسَهُ فقَد عَرَفَ رَبَّهُ.[2] وقتی میخواهند صفات خدا را بشناسند میگویند: درباره خودت تأمل کن، ببین خدا چه نعمتهایی به تو داده است. حتی در ساختار مادی انسان، حکمتهایی که در اندامهای انسان به کار رفته -تا مژههای چشم- اینها بهترین راه برای خداشناسی است. وقتی انسان به این حکمتها توجه میکند، درمییابد که آن کسیکه این حکمتها را به کار برده چه اندازه حکیم بوده است! راههای مختلف ديگری هم هست که من بیش از این، مقدمه را طولانی نمیکنم. از اینجا میتوان گفت با توجه به مطالبی که بزرگان فرمودهاند و کسانی که در این زمینهها کموبیش سخن گفتهاند، کتاب نوشتهاند، بحث کردهاند و رسالههایی از آنها باقی مانده، اگرچه درواقع محور اصلی واژه «معرفتالنفس» شناخت انسان است اما ابعاد و زوایای بسیار گوناگونی دارد. شاید گزاف نباشد اگر گفته شود هر دانشمندی که در زمینه تخصص خود، وجود انسان را مورد مطالعه و تحقیق قرار دهد و عمری در آن راه زحمت بکشد، میتواند از همان زاویه برای خداشناسی بهره گیرد، زیرا همه اینها درنهایت به معرفتالنفس بازمیگردد. دانشمندان زیستشناس، فیزیولوژیست، انسانشناس، روانشناس، جامعهشناس، هر کس که با انسان سر و کار دارد، هر بُعدی از ابعاد انسان را که بشناسد و بررسی کند، برای او راهی به سوی خدا باز میشود.
روایتی است که از معصومسلاماللهعليه سؤال شد که كَيْفَ الطَّريقُ إلى مَعْرِفَةِ الحَقِّ؟ قالَ: مَعْرِفَةُ النَّفْسِ؛ فَكَيْفَ الطَّريقُ إلى مُوافَقَةِ الحَقِّ؟ قالَ: مُخالَفَةُ النَّفْسِ.[3] از این روایت چند نکته درباره شناخت خدا، اطاعت خدا و راه تقرب به او روشن میشود؛ نزدیک شدن به خدا با دور شدن از نفس؛ شناخت خدا با شناخت نفس؛ و اطاعت خدا با عصیان نفس. این را عرض کردم برای اینکه اگر کسی ازجمله گوینده، ادعا کند که معرفتالنفس ابعاد بسیار وسیعی دارد و از زوایای مختلف میتوان نفس را مورد مطالعه قرار داد و از همه آنها راهی به سوی خدا گشود سخن گزافی نگفته است.
بنده در میان همه این ابعاد - چون در هیچکدام تخصصی ندارم؛ نه از امور معنوی بهرهای دارم و نه از امور علمی، چراکه در درسهایی که ما خواندهایم ازجمله جامعالمقدمات و سیوطی، در آنها معرفتالنفس نبوده است. این است که خیلی چیزی به دستمان نیامده که عرض کنیم. آنچه هست، مطالعات عمومی و شنیدههایی از برخی از اساتید است- بنده در میان همه این ابعاد به نظرم رسید که از یک زاویه کوچک به اندازه دید محدود خودم، سخنی عرض کنم؛ هرچند آن زاویه، بسیار وسیع است و آن اینکه اساساً قرآن با چه نگاهی به انسان مینگرد؟!
ما میگوییم خودِ ما انسان هستیم. مخصوصاً در علوم حصولی اگر آدم هر بُعدی از ابعاد خودش را بشناسد انسان را شناخته است؛ زیرا نوع در ضمن فرد، موجود است و فرد همان حقیقت نوعیه است به اضافه مشخصات فردی. حال باید دید که قرآن، انسان را چگونه معرفی میکند؟! خود این، راهی است برای اینکه ما از این جهت که انسان هستیم، خودمان را از دید خدا بشناسیم. آن وقت این سؤال مطرح میشود که دیدگاه خداوند متعال، قرآن کریم و روایات اهلبیتصلواتاللهعلیهماجمعین چه شناختی از انسان را ارائه میدهد و چه آموزهای را در اختیار بشر قرار میدهد؟!
اجازه میخواهم باز هم عرض کنم که با اینکه این مسئله یکی از زوایای خودشناسی است اما خود آن دارای ابعاد مختلفی میباشد؛ یکی از آن جهات این است که انسان مخلوقی از مخلوقات خداست و رابطه انسان با خدا به عنوان رابطه مخلوق با خالق در نظر گرفته میشود که این معرفت، مراتب بسیار مفصّلی دارد؛ از همان معرفتی که در مکتبخانه به ما یاد میدادند که خدا همه چیز را آفریده و همه چیز از اوست، از این مفهوم ساده خودشناسی آغاز میشود تا آنجا که عالیترین مراتب معرفت انسان را معرفتالنفس میدانند.
آنهایی که سالها با ارائه دستورالعملها و روشهای سیر و سلوک، تلاش میکنند انسان را به معرفتالنفس مطلوب برسانند، هدفشان این است که انسان به جایی برسد که حقیقت این آیه را درک کند: يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ.[4] تعبیر علمی، فلسفی و اصطلاحی آن این است که انسان «ربط محض» است، هیچ استقلالی از خود ندارد و هرچه دارد از اوست. اگر انسان این را شهوداً درک کند، اثر عمیقی در دل او خواهد گذاشت؛ در حالی که با اصطلاحات و براهین فلسفی، هرچند سخن، بسیار گفته میشود اما تأثیر چندانی در دل نمیگذارد. اگر انسان به این حقیقت برسد که عَبْدًا مَمْلُوكًا لَا يَقْدِرُ عَلَىٰ شَيْءٍ،[5] لَا يَملِكُ لِنَفسِهِ نَفعًا وَلا ضَرًّا، وَلا مَوتًا وَلا حَياةً وَلا نُشورًا،[6] و نص آیات قرآن[7] را نه صرفاً با ذهن بفهمد بلکه با دل بیابد، این یکی از زوایای معرفتالنفس خواهد بود.
اما معرفتالنفس، زوایای دیگری نیز دارد؛ از جمله اینکه پس از فهمیدن اینکه خدا ما را آفریده و رابطه ما با او چیست، باید ببینیم خدا ما را برای چه آفریده است؟! اینکه انسان بفهمد هدف وجود او چیست و به چه کار میآید، معرفتی بسیار ارزشمند است. ما امروز در روزگاری زندگی میکنیم که هر روز شاهد اختراعات جدید و اعجابآوری هستیم؛ اختراعاتی که واقعاً انسان را شگفتزده میکند و خداوند متعال در این زمان نصیب بشر فرموده است. یکی از نمونهها همین تلفنهای کوچک است که ابزاری ساده به اندازه کف دست در اختیار انسان قرار میدهد تا با همه جای دنیا ارتباط برقرار کند، صحنههای مختلف را تماشا کند و حتی کتابهای گوناگون را مطالعه نماید.
امروز دیگر مرسوم است که این اختراعات، همراه با بروشور یا دفترچه راهنما عرضه شوند؛ دفترچهای که توضیح میدهد این وسیله چگونه ساخته شده، چگونه باید از آن استفاده کرد، هدف آن چیست و چه فوایدی دارد. سپس دستورالعملی ارائه میشود که چگونه باید از آن بهره برد. این معرفی، درواقع بیان میکند که این مصنوع بشری چیست، به چه کار میآید و چگونه باید مورد استفاده قرار گیرد.
بنا بر آنچه در فرهنگ ما معروف است خداوند متعال کاملترین و برجستهترین مخلوقی که آفریده، انسان است. اگر ما بفهمیم خدا این بشر را برای چه آفریده، چگونه باید از او استفاده کرد و چگونه باید او را به کمال خود رساند، معرفتی بسیار ارزشمند خواهد بود. اگر ندانیم، همانند ابزاری است که انسان نداند چگونه باید از آن استفاده کند. این است که زود خراب میشود و از کار میافتد.
یک مثال ساده که برای همه عوام، مفید است این است که فرض کنید کودکی یک دانه الماس بسیار گرانبها که ارث پدرش بوده را در صندوقچهای در خانه پیدا کند. او میان این الماس و یک بلور ساده شیشهای تفاوتی نمیگذارد؛ همانگونه که با یک مهره بازی میکند، با الماس هم بازی میکند. تنها زمانی میتواند از این الماس به عنوان الماس استفاده کند که بداند چیست، چه خواصی دارد، به چه کار میآید و چگونه باید از آن بهره برد.
اگر ما بدانیم چه هستیم، برای چه خلق شدهایم، به کجا میتوانیم برویم و به چه مقامی میتوانیم برسیم، عالیترین مقامی كه ممكن است اين انسان به آن مقام برسد چه مقامی است و راه رسیدن به آن چيست، آیا اين با ندانستن آن مساوی است؟! در بسیاری از روایات آمده که ارزشمندترین معرفتها، معرفتالنفس است؛ شاید یکی از جهات آن همین باشد که انسان بداند برای چه خلق شده و چگونه باید خود را به کمال مطلوب برساند. آیا این خودبهخود حاصل میشود یا نیاز به تلاش و تربیت دارد؟! خود این، یک بُعد مهم قضیه است.
از سوی دیگر، شناخت انسان ابعاد گوناگونی دارد. یکی از آنها این است که آدم بفهمد خدا چه استعدادهایی به او داده است. اگر هر انسانی از آغاز بلوغ، استعدادهای خود را بشناسد و بداند خدا چه تواناییهایی در وجود او قرار داده که اگر از آنها بهره بگیرد چه نتایجی خواهد داشت، این شناخت بسیار ارزشمند خواهد بود. امروز همّت بزرگ مربیان و روانشناسان، بهویژه آنهایی که در روانشناسی تربیتی تخصص دارند، بر این است که استعدادهای افراد را به خودشان بشناسانند. به همین دلیل سفارش میکنند که پدر و مادرها بچهها را آزاد بگذارند، به آنها «نه» نگویند و جلوی کارهای آنها را نگیرند تا زمینهای برای بروز استعدادهای آنها فراهم شود و مشخص شود که این کودک چه کارهایی میتواند انجام دهد، چه چیزهایی را میفهمد، چه استعدادهایی در هنر، مهارت یا کار دارد؛ سپس روی استعداد او كار كنند و بر اساس همان استعداد، او را تربیت کنند تا شاید نابغهای پدید آید.
پس بخشی از شناخت انسان، شناخت استعدادهایی است که خدا به او داده است ازجمله استعدادهای عام که به همه انسانها داده شده و استعدادهای خاص و ویژهای که به هر انسانی داده شده است که این استعدادهای خاص، بهآسانی شناخته نمیشوند اما وقتی شناخته شوند، بهرههای بزرگی برای رشد فرد و جامعه خواهند داشت.
در مقابل، انسانها نقاط ضعف نیز دارند. اگر نگوییم همه، بسیاری از انسانها دارای جنبههای منفی نیز هستند. البته حساب معصومین جداست؛ عقل ما به شناخت آنها نمیرسد و تنها در برابرشان خضوع میکنیم؛ اما انسانهای دیگر را کموبیش میشناسیم. شاید هیچ انسانی که نقطهضعفی نداشته باشد یافت نشود. همانگونه که هر انسانی استعداد مثبت ویژهای دارد كه اگر از آن استفاده شود بهرههای بسیار بزرگی میشود گرفت، استعدادهای منفی نیز دارد که اگر به آنها توجه نشود، هم برای خود و هم برای دیگران خطرآفرین خواهد بود. مربیان باید بکوشند این نقاط ضعف را اصلاح کنند، راه جلوگیری از مفاسد را به انسان بیاموزند و محیطی فراهم سازند که زمینه رشد استعدادهای منفی در فرد ایجاد نشود.
با همین نگاه، وقتی آیات کریمه قرآن را ملاحظه میکنیم، میتوان شواهدی یافت - البته جسارت است اگر بگویم در تأیید مطالبی که عرض کردم- اما احتمالاً آیاتی وجود دارد که این نکات را تأیید کند؛ هم درباره اینکه انسان استعدادهای مثبت دارد که باید آنها را بشناسد و از آنها بهره بگیرد و هم درباره استعدادهای منفی و نقاط ضعف که باید از آنها پرهیز کرد، آنها را تعدیل نمود و جلوی طغیانشان را گرفت. اینها در قرآن به صورت مکرر بیان شده است.
همه شما با داستان خلقت انسان آشنا هستید؛ وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ.[8] در وجود این موجود، اسراری نهفته بود که فرشتگان از آن آگاه نبودند. سپس وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ؛[9] این استعداد در انسان وجود داشت؛ موجود جدیدی که خدا او را آفرید و توانایی داشت به جمیع اسماء، عالِم شود. معنای اسماء و علم به آنها هرچه باشد که مفسران و روایات توضیح دادهاند، بههرحال یک مسئله علمی مطرح است. نخستین امتیاز انسان به عنوان خلیفه خدا همین بود وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا.
به تعبیر اهل فلسفه، این استعداد به صورت بالقوه در همه انسانها وجود دارد اما مراتب آن متفاوت است؛ برخی به فعلیت نزدیکتر هستند، برخی دورتر، بعضی هم بسیار کودن و جاهل هستند: إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ.[10] اکثریت مردم در حد متوسط هستند؛ نه مانند انبیا و ائمه اطهارصلواتاللهعلیهماجمعین نوری هستند که خودبهخود میدرخشند، يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ،[11] و نه مانند کسانی هستند که سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ.[12] اكثريت مردم در این بين هستند و يك استعداد متوسطی را دارا هستند؛ نه اين اندازه به نور نزديك هستند و نه آنقدر در ظلمت فرو رفتهاند.
بههرحال استعدادی در همه هست که خدا آفریده است و راز اينكه خلفاء الهی و جانشينان خدا در اين مخلوق پيدا میشوند همین است. این استعداد در انبیا و ائمه معصومینسلاماللهعليهماجمعين به فعلیت رسیده است و در مراتب بعدی آن در اولیاء و مؤمنان هست که استعدادهای نزدیک به فعلیت دارند و مشمول لطفهای خاص خدا میشوند. در مقابل، کسانی هم هستند که مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ.[13] این استعدادهای مثبت، ملاک خلافت الهی است و سبب میشود فرشتگان مقرّب الهی در برابر انسان به خاك بيفتند، خضوع کنند و در بهشت، خادم مؤمنان باشند.
ما از يك طرف بايد اين استعداد را بشناسيم؛ اما از سوی دیگر باید بدانیم که انسان استعدادهای منفی نیز دارد. إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.[14] این آیه، تنها درباره شمر و یزید نیست؛ بلکه درباره همه انسانهاست. البته همه به صورت بالفعل، ظلوم و جهول نیستند؛ نوزادی که تازه متولد شده هنوز ظلمی نکرده است؛ اما بالقوه، هم استعداد علم در او هست و هم استعداد جهل و ظلم. بستگی دارد به اینکه چه اندازه کار کند، خود را تربیت نماید یا دیگران او را تربیت کنند. در آیه دیگر میفرماید: إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا * وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا.[15] آیا همه انسانها بالفعل چنین هستند؟! نه؛ لذا استثناء دارد: إِلَّا الْمُصَلِّينَ؛[16] یعنی این استعداد در همه انسانها کمیابیش وجود دارد اما فعلیت آن بستگی به اختیار خودشان و شرایط دارد. انسان، کمطاقت است؛ اگر سختی، گرفتاری یا مصیبتی پیش آید، کلافه میشود، نمیتواند خود را کنترل کند و جزع و فزع میکند. بسیاری از مؤمنان نیز گاهی در برابر مصیبتهایی بسیار سخت، آزمایش میشوند. خدا انشاءالله بلاها را از جامعه اسلامی و مؤمنان دور بدارد اما گاهی مصیبتها بسیار سنگین است؛ مانند زلزله که انسان در یک لحظه، همسر، فرزندان و همه هستی خود را از دست میدهد. گفتن آن آسان است اما درک آن بسیار دشوار است. حتی درد کوچک فرزند یا خار در پای او، انسان را ناراحت میکند، چه رسد به اینکه خانوادهای زیر آوار نابود شود!
بههرحال میفرماید: إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا؛ در سختیها داد انسان بلند میشود، گویی میگوید: «خدايا! زورت به هيچ كس ديگر نرسيد؟! من را پيدا كردی؟! يكی كم بود، دوتا، سه تا مصيبت؟!»- العياذ بالله؛ نمیتواند خودش را كنترل كند و هنگامی که نعمتی به او داده میشود، خود را گم میکند و حاضر نیست دیگران را در آن نعمت شریک سازد: وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا؛ نهتنها نعمت را برای خود نگه میدارد، بلکه میخواهد از دیگران نیز بگیرد و بر خود بیفزاید!
نمونههای این رفتارها کم نیستند. مصیبتی که امروز عالَم، گرفتار آن است و بسیاری از مفاسدی که میبینیم، از یک نقطه ریشه میگیرد؛ از یک ابرقدرتی که رفتارهایش گاه شبیه دیوانگان است. بسیاری از مردم همان کشور نیز او را دیوانه میخوانند. ما قصد توهین نداریم اما واقعیت این است که بسیاری از این رفتارها از عقل فطری انسان به دور است. نهتنها از اموال و نعمتهای خود به بیچارگان کمک نمیکنند، بلکه اگر کمکی هم باشد از اموال وازده و آلوده است؛ چیزهایی که میکروب و آفات دارد! افزون بر این، هرچه در کشورهای دیگر هست را میخواهند برای خود جذب کنند. اگر از بزرگانشان بپرسید که چه میخواهند؟! پاسخشان این است که میخواهیم همه نوکر ما باشند. البته رویشان نمیشود بگویند همه آمریکاییها، لذا ابتدا بیگانگان را هدف میگیرند وگرنه اینها نخستین ظلمشان به هموطنان خودشان است؛ ابتدا آنها را میدوشند و سپس به دیگران سرایت میکند.
این خصلت در آدمیزاد هست. چطور شد که کسی با کمال پررویی گفت: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ؟![17] يك آدمی كه گرسنه میشد و غذا میخواست، مريض میشد و احتياج به معالجه داشت، انواع نيازهای ديگری نیز داشت، آلودگیهایی داشت اما جرئت پيدا کرد چنین ادعایی کند که أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ! عجیب آن که زمینه را چنان فراهم دید که این ادعای او پذیرفته شد؛ اگر نمیپذیرفتند که نمیگفت؛ اما پذیرفتند و در برابر او به خاک افتادند و سالها کشوری عظیم را با همین مبنا که أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ اداره کرد!
از یکی از بزرگان نقل شده است- حالا من يادم نيست که خودم در كلمات ایشان ديده باشم- که این جمله فرعون که گفت أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ در باطن یکایک ما نیز هست، منتها زمینه ظهور پیدا نمیکند. این جمله را نمیگوییم، چون میبينيم كسی نمیخرد وگرنه اگر شرایط بهگونهای فراهم میشد که ما هم وقتی میگفتیم أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ در مقابل ما هم به خاك میافتادند شاید ما نیز همان ادعا را میکردیم!
اگرچه این سخن ممکن است مبالغه باشد اما حقیقت آن است که نمونههایی از این روحیه در بسیاری از ما وجود دارد. بنده اعتراف میکنم در عمر هشتاد و چند ساله خود بارها نشانههای این حالت را در وجود خودم دیدهام. شما نیز با انصاف خود بینید که آیا برای شما نیز پیش آمده است یا نه؟! حتی در کودکی، دو بچه همبازی میخواهند برتری خود را نشان دهند که زور من بیشتر است، درس من بهتر است، پدرم از پدر تو بهتر است، ما پولدارتر هستيم، خانه ما بزرگتر است. این روحیه با رشد کودک نیز رشد میکند و هر اندازه زمینه فراهم باشد، چه راست و چه دروغ، ادعای آن را هم میکند. میگوید: «پدر من ملک دارد، هواپیمای شخصی دارد؛ كسی كه نمیتواند اثبات كند دروغ است، بگذار ما هرچه میخواهیم بگوييم!» اما همین روحیه باعث میشود که بگوید: «چرا من نداشته باشم؟! فلان کس، روزگاری فقیر بود و امروز میلیاردر است و کارخانهها و ثروتهای عظیم دارد؛ چرا من مثل او نباشم؟! چه چیز من از او کمتر است؟!» این همان روحیهای است که در سالهای اخیر موجب پیدایش بسیاری از مؤسسات برای جذب اموال مردم و دزدی و چاپیدن شده است؛ میخواهند یکباره ثروتمند کلان شوند و بگویند: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ.
من یادم است آن موقع که بچه بودیم - نمیدانم شاید در همان خانواده ما یا کسانی که با ما محشور بودند اینگونه بود- هیچکس فکر نمیکرد که بدون کار کردن میشود پولی به دست آورد. عقیده همه این بود که اگر پول میخواهی باید کار کنی؛ منتها کارها سودشان کموزیاد دارد؛ هرچه مهمتر باشد درآمد آن بیشتر است؛ اما اینکه یکباره پول بادآورده برسد، شب بخوابیم و صبح بلند شویم میلیاردر شده باشیم، به ذهن هیچکس نمیآمد. اگر کسی چنین حرفی میزد او را مسخره میکردند؛ اما امروز اگر دل یکایک بچهها را بشکافید چنین است که شب میخوابند و صبح میخواهند میلیاردر باشند بدون آنکه حاضر باشند کار کنند! «آخر چه کار میکنی که میخواهی میلیارد بشوی؟!» «هیچ! مگر فلانی چه کار کرد؟! من چه چیزم از او کمتر است؟!» همین روحیه است که سبب این همه ورشکستگیها، بانکهای کذایی و سازمانهای کذایی شده است. حتی گاهی گفته میشود بعضی مسئولان کشور نیز به این دامها افتادهاند؛ نمیدانم؛ انشاءالله دروغ باشد!
این روحیه، سخن آن دانشمند را تأیید میکند که گفت: در دل هر انسانی یک أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ هست، منتها جرئت ظهور پیدا نمیکند و میگردد تا فرصتی بیابد. اگر زمینه فراهم شود و کسی این را بگوید و دیگران او را مسخره نکنند و نگویند باید به تیمارستان برود، آن وقت چه کسی است که نگوید؟! چند نفر سراغ دارید که نگویند؟! این یک نقطهضعف در آدمیزاد است. در عمق دل انسانها یک أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ هست که زیر بار حرف هیچکس نمیخواهند بروند. هر جا اشتباهی کردهاند، فرافکنی میکنند که «تقصیر فلانی بود! او گفت چنین کن! تقصیر من نبود!» این هم یک نقطهضعف دیگر است که در دل انسان وجود دارد.
پس همه نقاط در قلوب ما مثبت نیست؛ إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا * وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا. این خصلت فقط در شمر و فرعون نیست بلکه استعداد آن در دیگران نیز هست. بعضی با آن مبارزه میکنند و این خُلق بد را در خودشان میکشند و با اتکاء به خدا و توسل به اولیای خدا خود را از بلاهای آن حفظ میکنند. بعضی دیگر به آن میدان میدهند و فرعون یا مادون فرعون میشوند.
کسانی که کموبیش، رژیم گذشته را درک کردهاند، منش شاهنشاه پهلوی را از نزدیک دیدهاند. وقتی اعلیحضرت صحبت میکرد، گویی مالک زمین و آسمان بود! هرچه اراده میکرد، میشد. چند نفر دور او را گرفته بودند، بادمجان دور قاب چیده بودند و او باورش شده بود. آدمیزاد اینگونه است. بنده هم اگر چند نفر دور من را بگیرند و بگویند: «بله قربان! هرچه شما میفرمایید درست است!» کمکم باورم میشود؛ میگویم: «حتماً راست میگویند! چرا این همه مردم دروغ بگویند؟! هرجا که میرسم میگویند: «آقا! التماس دعا!» کمکم خیال میکنم نكند اینها راست است! شاید واقعاً دعای من اثری دارد! اين همه که مردم میگویند چرا به كسان ديگر نمیگویند؟! حتماً يك چيزی در ما هست و ما خودمان خبر نداريم!»
خدا نکند در زندگی یک نبوغی از من ظاهر شود و یک امتیازی نشان بدهم که دیگران ندارند؛ آن وقت خیال میکنم که «مالک زمین و آسمان هستم، باید در همه چیز اظهارنظر کنم و همه باید حرف من را گوش کنند. تخصص و مهارت دیگران چه ارزشی دارد؟! من غیر از آنها هستم؛ آنها مردم عادی هستند، باید درس بخوانند و تخصص پیدا کنند. من احتیاجی ندارم؛ من از همان تولد، در همه چیز مجتهد اعلم هستم!»
آدمیزاد اینگونه است؛ إِلَّا الْمُصَلِّينَ؛ مگر کسی که از آغاز، رابطه خود را با خدا تقویت کند و بفهمد در برابر او هیچ نیست. تو باید بسیار شکرگزار باشی که خدا اجازه داده با او سخن بگویی. تو همان قطره آب نجسی هستی که خدا تو را به اینجا رسانده است. روزی که قرین تو بر لباس پدرت ریخت برای پاک کردنش کلی زحمت کشیدند تا آن را تمیز کنند. تو این هستی! آنوقت باد به غبغب میاندازیم و خیال میکنیم که همه چیز را بهتر از دیگران میفهمیم، بهتر از همه میتوانیم مدیریت کنیم و بهتر از همه میتوانیم تصمیم بگیریم!
«باباجان! اگر رشتهای هم خوانده باشی و زحمتی کشیده باشی و تخصص داشته باشی در همان یک یا دو رشته است، نه دیگر در همه چیز!» انسان گاهی در یک زمینه پیشرفت میکند اما دیگر حاضر نیست حرف کسی را گوش بدهد یا مشورت یا اظهارنظر کسی را بپذیرد میگوید: «حرف همان است که من گفتم. مگر من نبودم كه فلان جا فلان كار را كردم؟!» در حالی که اینجا با آنجا فرق دارد و این کار با آن کار متفاوت است. اگر تو پنجاه سال در یک رشته کار کردهای، دیگری هم شصت سال در رشتهای دیگر کار کرده است. اگر تو استعداد داری، او از کودکی استعداد بیشتری داشته است؛ اما باز هم حاضر نیست گوش بدهد و میگوید: «حرف، آن است كه من میگویم!» چرا؟! «به خاطر اينكه من در فلان چيز امتياز دارم، يا ثروت دارم، يا قدرت دارم، يا پهلوان هستم و يا در مسابقات ورزشی مقام کسب کردهام!» درست همانگونه که استعدادهای مثبتی در وجود ما هست که باید آنها را بشناسیم و قدرشان را بدانیم و خدا را شکر کنیم که این نعمتها را به ما داده است.
وَاللهِ العَلیِّ العَظیمِ من معتقدم که اگر یکایک ما از صبح تا شب سر بر زمین بگذاریم و سجده کنیم و از شب تا صبح نیز شکرگزار باشیم، باز هم حق نعمتهایی که خدا به ما ارزانی داشته ازجمله نعمت نظام جمهوری اسلامی، نعمت امامرضواناللهعلیه و جانشین شایسته ایشان را نمیتوانیم ادا کنیم. اینها نعمتهای بزرگی است که خدا عنایت فرموده است و باید قدرشان را دانست، از آنها بهره برد و با کمال تواضع شکر خدا را به جا آورد؛ اما غافل هم نباشیم؛ انسان فقط مانند فرشته نیست که تنها اراده خیر داشته باشد و راهش یکسویه باشد؛ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ؛[18] چنین نیست؛ انسان میتواند از فرشته، فراتر رود و میتواند از هر حیوانی، پستتر شود: أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.[19]
از جمله چیزهایی که در شناخت خود باید به آن اهمیت بدهیم، حالت تقلب و تغییر حال است. انسان در برههای از زمان، کاری میکند، زحمتی میکشد، شرایطی فراهم میشود و در جهتی پیشرفت میکند. قرآن میفرماید: وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا....[20] در زمان حضرت موسیعلی نبینا و آله و علیهالسلام یکی از بنیاسرائیل به اندازهای عبادت خدا کرد که خدا به او عنایت فرمود. تعبیر قرآن همان تعبیری است که درباره انبیا آمده است؛ میفرماید: ... آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا...* وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا.[21]
آنچه خدا به او داد، میتوانست وسیله رفعت او شود و او را در عداد انبیا قرار دهد اما او اتَّبَعَ هَوَاهُ. پس از آنکه خدا مقامی به او داد تا مستجابالدعوه شود یعنی هر دعایی که میکرد مستجاب میشد، برگشت و هوس کرد که از لذائذ دنیا بهره بگیرد. بعد از سالها ریاضت، علم، عبادت و دعای مستجاب و احترامی که مردم برای او قائل بودند وَلَٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ.
قرآن اين مَثل را برای هيچ موجود پستی نزده است و فقط برای بلعم باعورا است؛ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ؛ اين مثل سگ میماند؛ همان كسی كه ...آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا... * وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا؛ اما وقتی أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ؛ دنبال هواي نفس رفت؛ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ!
آدمیزاد اینگونه است. از نگاه توحیدی همه این شرایط وسیله تربیت انسان است تا جوهر خود را نشان دهد که چه میخواهد بشود و چقدر میتواند از نعمتهای خدا بهره گیرد. اگر داستان سیدالشهداصلواتاللهعليه در کربلا رخ نمیداد، شاید اگر بنده در آن زمان در جنگ صفین بودم میرفتم دست شمر بن ذیالجوشن را میبوسیدم؛ او یکی از سرداران لشکر علیعلیهالسلام در جنگ صفین بود، چند وقت طول كشيد تا آمد در كربلا آن جنايت نگفتنی را مرتكب شد؟!
آدمیزاد چنین است؛ به هیچ حالی که خدا به او داده، به هیچ نعمتی که خدا به او عطا فرموده و حتی به هیچ مقامی نمیشود اعتماد کرد. مقامی که به بلعم باعورا داد که میفرماید ...آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا...* وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا؛ این خیال نبود، بلکه واقعیت بود؛ او مستجابالدعوه شد. شاید همه انبیا چنین مقامی نداشتند اما این مرد با اینکه پیامبر نبود، هر دعایی که میکرد مستجاب میشد! بااینحال، کار او به جایی رسید که قرآن درباره او فرمود: فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ!
حاصل عرايض بنده اين که اول استعدادهای خوبی که خدا به ما داده را بشناسیم و از آنها درست بهره ببریم. دوم اینکه نقاط منفی وجودمان را بشناسیم؛ استعدادهایی که در وجود ما هست و زمینه سقوط هستند ازجمله میل به گناه، خودخواهی، بزرگمنشی، تسلط بیجا بر دیگران، تکبر، غرور، عجب و به خود باليدن، این میلهای شیطانی را در خودمان خاموش کنیم. سوم اینکه بدانیم حتی وقتی موفق شدیم، باز هم پرونده بسته نشده است؛ باز هم ممکن است راه انحراف را در پیش بگیریم. در این عالم هیچکس از خطر مصون نیست. انسان تا نفس میکشد در معرض خطر است. خطر تنها وقتی از سر او رفع میشود که دیگر نفس نکشد وگرنه تا ما در اين عالم هستيم دائماً در معرض خطر هستيم. اين است که بزرگان پس از سالها ریاضت، آخرین التماسشان این بود که «دعا کنید خدا عاقبت ما را به خیر کند!»
پروردگارا! تو را به مقام و منزلت عزیزترین بندگانت، محمد و آل محمدصلواتاللهعليهماجمعين قسم میدهیم ما را از خواب غفلت بیدار کن!
دلهای ما را به نور معرفت، محبت و ایمان، منوّر بفرما!
ما را از شر شیاطین انس و جن محفوظ بدار!
ما را از شر هوای نفس خودمان محفوظ بدار!
روح امام راحل، شهدا، بزرگان و حقداران ما را با انبیا و اولیا محشور بفرما!
سایه مقام معظم رهبری را بر سر ما مستدام بدار!
عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما!
بلاهای مادی و معنوی را از سر مسلمانان، بهویژه شیعیان و بهخصوص این کشور منصوب به وجود مقدس ولیعصرارواحنافداه رفع بفرما!
وَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِین
[1]. مائده، 105.
[2]. بحارالأنوار، ج 2، ص 32.
[3]. بحارالأنوار، ج 70، ص 72.
[4]. فاطر، 15.
[5]. نحل، 75.
[6]. بحارالأنوار، ج 91، ص 339.
[7]. همچنین آیه وَلَا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَلَا نَفْعًا وَلَا يَمْلِكُونَ مَوْتًا وَلَا حَيَاةً وَلَا نُشُورًا؛ فرقان، 3.
[8]. بقره، 30.
[9]. همان، 31.
[10]. اعراف، 138.
[11]. نور، 35.
[12]. بقره، 6.
[13]. نور، 40.
[14]. احزاب، 72.
[15]. معارج، 19-21.
[16]. همان، 22.
[17]. نازعات، 24.
[18]. انبیا، 26.
[19]. اعراف، 179.
[20]. اعراف، 175.
[21]. همان، 176.