صوت و فیلم

صوت:
,

نگاهی به سیر شبهات در اعتقادات دینی

قم، مدرسه فيضيه
تاریخ سخنرانی: 
1383/07/14

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نگاهی به سیر شبهات در اعتقادات دینی

سخنرانی حضرت آیةالله مصباح در كانون گفتمان دینی ـ سالن اجتماعات فیضیه ـ 1383/07/14

«الحمدلله ربّ العالمین و الصلّوة و السّلام علی سیّد الانبیاء و المرسلین حبیب اله العالمین ابی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین. اللّهم كن لولیك الحجة بن الحسن صلواتك علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی كل ساعة ولیاً و حافظاً و قاعداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسكنه أرضك طوعاً و تمتعه فیها طویلا»

تقدیم به روح ملكوتی امام راحل و شهدای والا مقام اسلام صلواتی اهداء بفرمایید.
خدای متعال را شكر می‏كنم كه توفیق عنایت فرمود بار دیگر در جمع سروران و برادران عزیز حضور پیدا كردم و هر چند مطلب قابل توجهی كه قابل عرضه باشد كه خدمت شما بگویم و بیارزد كه وقت شما را بگیرم، ندارم؛ ولی همین كه اطاعت امری كرده باشم و اعلام هماهنگی و هم‌فكری و همكاری و ارادت، همین برای بنده مغتنم است.
مشكلی كه همه ما داریم و احساس مسؤولیت بیشتری می‏كنیم ـ‌از آن جهت كه سر و كار ما با منابع دین، كتاب و سنت است‌ـ مشكلی است كه در این سال‏های اخیر، به خصوص، بیشتر دامنگیر جامعه‌ی ما مخصوصاً جوانان شده و در سطوح مختلفی شبهات و شكوكی درباره‌ی مطالب دینی اعم از عقاید و ارزش‏ها و احكام مطرح شده؛ البته خدا را شكر می‏كنم و از دست اندركاران هم صمیمانه تشكر می‏كنم كه عزیزان، فضلاء و اساتید مطرح حوزه در این چند سال تلاش‏های بسیار مشكوری داشتند در جهت حل مشكلات، تبیین شبهات، پاسخگویی به آنها در سطوح مختلف؛ سخنرانی‏هایی داشتند، مقالاتی، كتاب‏هایی نوشتند، مجلاتی دایماً، مستمراً منتشر می‏شود و بر ذمّه گرفته‌اند كه این مسؤولیت را انجام بدهند. «شكر الله مساعیهم الجمیله». ولی بهرحال آن قدر هجمه‏ی دشمن قوی و گسترده است و از راه‏های مختلف هجوم می‏كنند كه این نوع فعالیت‏ها پاسخگوی همه‏ی آن نیازها نیست. باز هم نیاز به چنین جلساتی، جلساتی كه بحث و گفتگو بشود، هست. من خیلی دلم می‏خواست می‏شد 30 سال به عقب برمی‏گشتم، یك مقدار نیروی جوان‏تر داشتم و هر روز در جمع شما، اینجا حاضر می‏شدم و با هم گفتگو می‏كردیم، بحث می‏كردیم. ولی متأسفانه دیگر عمری از ما گذشته و ما آفتاب لب بام هستیم. با یك سختی من در همین جلسه هم شركت كردم و حال مزاجی من مساعد نیست. بهرحال با توجه به اینكه جلسه‏ای است به مناسبت اینكه در آستانه‏ی ماه مبارك رمضان هستیم و بسیاری از عزیزان درصدد هستند كه برای انجام مسؤولیت بزرگ تبلیغی و ارشادی به شهرستان‏ها و بخش‏های مختلف تشریف ببرند و با گروه‏های مختلف، مخصوصاً با دانشجویان مواجه می‏شوند، گفتگویی در این زمینه‏ها هر چند فشرده و ناقص، در حدی كه از عهده‏ی مثل من در این شرایط و با این گستردگی مسایل فراهم می‏شود. قرار شد كه ما تعدادی از این شبهات را فهرست‌وار عرض كنیم و جواب‏های اجمالی، كه در اذهان مبارك عزیزان، با همین اختصار و اجمالش باشد و در فرصت‏های مناسب از منابع و اشخاص دیگری كه در این زمینه بهتر كار كرده‌اند، استفاده كنند.
ما هیچ شكی نداریم، یعنی قبل از اینها هم شكی نداشتیم، اما حالا دیگر خیلی روشن‏تر شده كه دشمنان اسلام با تمام توان به جنگ اسلام آمده‌اند و اگر روزگاری این قصد خودشان را مخفی می‏كردند، حالا خیلی بی‏شرمانه، آشكار می‏گویند: دشمن ما اسلام است؛ ما برای نابودی اسلام باید تلاش كنیم؛ و هیچ ابایی ندارند از گفتن این حرف‏ها. رفتارهایشان هم در كشورهای اسلامی نشان دهنده‏ی این مطلب است. ولی مشكل اساسی آنها این است كه تنها با جنگ نظامی یا با مبارزات اقتصادی مشكل آنها حل نمی‏شود. برای اینكه اسلام یك دین عمیق و ریشه‌داری است در اذهان و نفوس مسلمان‏ها، كه به این آسانی‏ها دست از آن برنمی‏دارند. مبانی اسلام آن‌قدر قوی و محكم است كه با القاء این شبهات متزلزل نمی‏شود؛ مثل بعضی ادیان دیگر نیست كه گاهی صریحاً هم می‏گویند معتقَدات ما، ما قبول داریم خلاف عقل است، ولی باید ایمان آورد. در بعضی ادیان حتی مسؤولینش تصریح می‏كنند كه ما این معتقدات را با عقل نمی‏توانیم اثبات كنیم و حتی قبول می‏كنیم كه بعضی‏ها خلاف عقل است، ولی بهرحال وحی است و باید پذیرفت و اول باید ایمان آورد، آن‌وقت بعد فهمید و شناخت. در اسلام این جوری نیست. مبانی اسلام، معتقَدات، اصول اخلاقی و ارزشی و پایه‏های احكام اسلام آن قدر روشن و مستحكم است كه، با اینكه، مثلاً یك حمله نظامی به یك كشوری كنند، یك كشوری را مدتی تحت سلطه بگیرند، اینها از بین نمی‏رود. نمونه‏هایش هم در عالم هست. 70 سال كشورهای اسلامی زیر سلطه‏ی كمونیسم بودند و بالاخره ریشه‏های دین را نتوانستند از قلوب مردم بردارند. با اینكه سه نسل با اینها بازی كردند. ولی به هرحال این را، چاره‏ای نمی‏بینند جز اینكه در كنار فعالیت‏های نظامی، سیاسی، اقتصادی، بند و بست‏های سیاسی و همه‏ی شگردهای شیطنت‏آمیزی كه دارند و ما هم هر روز در دنیا شاهدش هستیم، یك تلاش بسیار گسترده و مفصل و برنامه‌ریزی شده با بودجه‏های سنگین در جهت تضعیف فرهنگ اسلامی است.
این فعالیت‏ها را از یك نظر می‏شود به دو دسته تقسیم كرد: یكی فعالیت‏های عملی كه انجام می‏دهند و با استفاده از اصول روانشناسی سعی می‏كنند كه ارزش‏های اسلامی را در نفوس مردم، به خصوص نسل جوان، تضعیف كنند؛ از قبیل ساختن فیلم‏ها، نمایشنامه‏ها، نوشتن رمان‏ها و سایر چیزهایی كه در دستگاه‏های تبلیغاتی به‌كار می‏برند و حتی از اینكه یك مارك كوچكی روی یك پیراهنی بزنند خودداری نمی‏كنند. همه‏ی اینها فعالیت‏های عملی است كه علیه اسلام انجام می‏دهند و سعی می‏كنند كه مسلمان‏ها را نسبت به دین خودشان سست كنند. البته كم و بیش اینها هم اثر دارد؛ بی‏اثر هم نیست و متأسفانه ما در همین چند سال بعضی از آثارش را در كشور خودمان هم می‏بینیم. اما پرداختن به این روش‏ها و مبارزه‏ی با آنها، این محل بحث ما نیست. آنها البته روش خاصی دارد، باید پیگیری كرد، بحث هم كرد، تحلیل هم كرد، ولی مسؤولینش ما نیستیم و اگر ما هم باید فعالیت‏هایی بكنیم، فعلاً مورد بحث‏؛ ما نیست.
بخش عمده‏ای كه برای تضعیف فرهنگ اسلامی بكار می‏برند ایجاد شبهات و شكوك در مبانی فكری و عقیدتی و همچنین در مبانی ارزشی و احكام و مقررات اسلامی است كه به صورت‏های مختلفی اینها را مورد هجوم قرار می‏دهند. البته آنچه در درجه‏ی اول برای آنها خطرناك است اعتقادات قلبی نیست؛ آنچه برای آنها خطر دارد و از پیشرفت آنها مانع می‏شود پایبندی به رفتارها و ارزش‏هاست. ولی از آنجایی كه در اسلام احكام رفتاری و احكام اجتماعی اسلام جدای از ارزش‏ها نیست و ارزش‏ها هم جدای از باورها نیست، ـ‌ارزش‏هایی كه ما داریم نهایتاً برمی‏گردد به اعتقادات ما و كشیدن یك دیوار حایلی، حجاب حاجزی بین باورها و ارزش‏ها در نظام اسلامی معنای روشنی ندارد، قابل قبول نیست‌ـ ولی به‌هرحال آنچه در درجه‏ی اول با آن مواجه هستند و می‏خواهند آنها را از بین ببرند تقیّد مسلمان‏ها به احكام اسلامی است. ملاحظه می‏فرمایید برای یك حجاب كه یك روسری، یك دختری، در مدرسه یا در اداره سر كند، چه جنجالی در دنیا به پا می‏كند! حاضرند چقدر منافع خودشان را به خطر بیندازند، آراء مسلمان‏ها را در كشورهای خودشان، در انتخابات از دست بدهند، همه اینها را تحمل می‏كنند؛ ولی این را نمی‏پذیرند كه یك نمادی از دین، از اسلام، در كشور دیده بشود. این نشانه‏ی این است كه تقیّد به احكام اسلامی خیلی مهم است. تنها مسأله اعتقادات نیست كه بیایند در اعتقادات تشكیك كنند. البته آنها از هیچ چیزی فروگذار نمی‏كنند. ولی منظورم این است كه ابتدائاً آنچه برای آنها اهمیت دارد این است كه با این رفتارهایی كه بخصوص در سطح جامعه نمود دارد، به چشم می‏خورد و نشانه‏ی این است كه مردم دین دارند، به دینشان پایبند هستند، علاقه دارند، اینها را از بین ببرند. البته به دنبال اینها، آن ارزش‏هایی كه در پس این احكام نهفته است و باورهایی كه زیربنای همه‏ی آن ارزش‏هاست. خوب، در این زمینه كارهای بسیار زیادی شده و چه بسا گاهی تصور بشود كه این انواع، كارهای مختلفی است، ربطی به هم ندارد؛ اما تصور حقیر این است كه در این زمینه‏ی تضعیف باورها و ارزش‏ها یك سیستم مبارزه با اسلام وجود دارد؛ یعنی یك مجموعه‏ای از برنامه‏هایی است كه اینها با هم‌دیگر مربوط است و متناسب با هم است و تقدم و تأخر دارد، رابطه‏ی منطقی با هم دارد.
من با اجازه‌تان یك سیری از این فعالیت‏هایی كه دشمنان ـ‌البته و صد البته به دست ایادی داخلی‏شان‌ـ انجام می‏دهند، آنها را اشاره می‏كنم، با پیوندی كه بین اینها است، كه اینها از همدیگر بی‏ارتباط نیست و در حدی كه فرصت باشد و هم توان من و هم مجال جلسه باشد، جواب‏های فشرده‏ای هم برای هر یك از اینها، و فكر نمی‏كنم مجموعاً در چنین فرصتی بیش از این انتظار باشد، لااقل با توجه به ضعف بنده.
خوب ما وقتی با یك حكم اسلامی مواجه می‏شویم كه آمریكا نمی‏پسندد، جهان غرب نمی‏پسندد، ایادیش نمی‏پسندند و می‏خواهند این از بین برود، فرض كنید همین خود حجاب، مبارزه با حجاب تنها در پاریس انجام نمی‏گیرد؛ در داخل كشورهای ما الان هم به وسیله‏ی روزنامه‏ها و مجلات در حال جریان است؛ نطق‏ها، سخنرانی‏ها، در مقالات، روزنامه‏ها. اگر بررسی بكنید، كاملاً روشن است كه الان هم هنوز دست برنداشته‌اند؛ در داخل كشور دارند مبارزه با حجاب می‏كنند. خوب، اگر بخواهند با یك حكمی مبارزه كنند، كاری بكنند كه مردم نسبت به این حكم سست بشوند و كم كم ترك كنند، چه كار می‏بایست كرد؟ صرف نظر از آن رفتارهایی كه در انگیزه‏ی افراد اثر می‏گذارد و طبق اصول روانشناسی اعمال می‏شود، صحنه‏های بی‏حجابی، فیلم‏ها و چیزهای دیگر، صرف نظر از آنها، آنچه جنبه‏ی فكری و نظری دارد، مسیر طبیعی‌اش همین است كه اول بگویند: آقا! كی گفته حجاب واجب است؟ حالا حجاب را این جوری اصلش، ابتدائاً مطرح نمی‏كنند؛ چه كسی گفته صورت را باید پوشانید، یا موها را باید پوشانید؟ حالا یك كمی مو هم پیدا باشد، چه می‏شود، چه اشكالی دارد؟ یا دست، یك مقدار بالاتر باشد، تا آرنج پیدا باشد؟ یا پا، تا ساق پا پیدا بشود؟ وقتی بخواهند این حكم را تضعیف كنند و در اذهان سستش بكنند، اول می‏آیند و می‏گویند: كی گفته؟ خوب، آن وقت طرف هم می‏گوید: خوب، مرجع تقلید گفته، در رساله‏ها نوشته، همه فقها گفته‌اند. خوب، چه خواهند گفت؟ [می‌گویند:] از كجا اینها درست فهمیدند؟ اولاً می‏گردند بلكه در طول تاریخ تشیع، یك فتوایی از یك جایی، حتی به صورت احتمال، از یك كسی پیدا كنند كه بگویند: نه، این جوری نبوده، اختلافی بوده؛ اگر در هزاران فقیه، یك نفری، بگردند كه در كلامش یك همچنین اشاره‏ای باشد، به همان تكیه می‏كنند؛ می‏گویند: نه، مسأله اختلافی است. كافی است برای اینكه یك جوانی كه خودش هم انگیزه دارد، به همین سست بشود. بگوید حالا كه اختلافی است، ما آن یكی فتوا را می‏گیریم؛ و اگر نبود، سعی می‏كنند اصلاً یك مفتی بتراشند. و چه بسا سال‏ها كار كنند كه در یك محیطی، یك نفر به عنوان مفتی، مجتهد شناخته بشود، تا یك روزی چنین فتوایی را از او بگیرند. و این را بعید ندانید، در تاریخ ما این جور چیزها خیلی فراوان داریم.
بهرحال این اولین مرحله است، تشكیك در فتوا، كه چه كسی گفته این فتوا درست است؟ خوب، ممكن به اینجا برسند یا مردم ما توجه داشته باشند [که] این صحبت فتوای شخصی نیست، یك مجتهد فتوا داده، دو تا مجتهد فتوا داده‌اند و این حرفها؛ مسأله‏ی اجماعی است؛ بلكه از ضروریات است؛ همه فقها گفته‌اند. این جور نیست كه یك مجتهدی كه ما از او تقلید می‏كنیم، بتوانیم از یك كس دیگر تقلید كنیم كه جایز بداند؛ اصلاً فتوای دیگری وجود ندارد، همه همین را گفته‌اند. در مرحله‏ی دوم می‏گوید: چه كسی گفته اصلاً شما تقلید كنید؟ اول در اینكه كدام فتوا درست و كدام فتوا غلط است. از این مرحله می‏گذرد، آن وقت چه كسی گفته باید تقلید كنید؟ اصلاً خودتان بروید از منابع اسلام استفاده كنید. قرآن «هدیً للنّاس»؛ است، «هدیً للعلماء»؛ كه نیست! اسلام كه نیامده برای علما، فقها، اسلام برای همه‏ی مردم آمده! مگر نگفته «هدیً للنّاس»؟ خوب، شما هم ناسید؛ خودتان بروید هدایت بشوید! این حرف‏ها [را]حتماً شنیده‌اید. البته این تازگی ندارد. پیش از انقلاب هم از بعضی روشنفكرها همین حرف‏ها مطرح می‏شد؛ دعوت مردم به اینكه روحانیون را كنار بگذارند، خودشان در قرآن و سنت تحقیق كنند، اسمش را هم تحقیق می‏گذاشتند.
این مرحله‏ی دوم است كه آقا! شما خودتان بروید به كتاب و سنت مراجعه كنید. آن وقت به آنها القا می‏كنند، مثلاً یك آیه متشابهی را، یك روایت ضعیفی را، یك چیزی را به آنها نشان می‏دهند كه ببینید، اینجا چنین گفته؛ و به این وسیله خودشان اجتهاد كنند، بگویند: نه، همه فقها اشتباه كردند و ما درست می‏گوئیم! پس، این مرحله‏ی دوم.
خوب، اگر این هم نگرفت، یعنی آن قدر دلیل روشن بود، آیه قرآن، روایت متواتر، صریح بود كه تشكیك در اینها نمی‏شد بكنند، معلوم بود كه مثلاً این كلامی است از پیغمبر و امام معصوم صادر شده و هیچ معنای دیگری غیر از این هم ندارد، همه‏ی فقها هم فتوا دادند، اجماع هم هست، مخصوصاً در یك مواردی اجماع شیعه و سنی هم هست، از ضروریات دین هم هست؛ ولی خوب آنها كه این حرف‏ها سرشان نمی‏شود؛ یعنی نمی‏خواهند سرشان بشود؛ بالاخره می‏گردند جوان‏هایی را پیدا كنند كه ضروری و غیرضروری و این حرف‏ها اصلاً به گوششان نخورده است. در مرحله‏ی سوم، می‏گویند از كجا آنچه كه دیگران فهمیدند، این صحیح باشد؟ شاید یك معنای دیگری دارد كه دیگران نفهمیدند. در این راستا مسأله‏ی تعدد قرائات و تعدد فهم‏ها مطرح می‏شود، در مرحله‏ی سوم؛ كه خوب، این یك چیزی است كه تا به حال این جور فهمیدند، ولی در این عصر مردم چیز دیگر می‏فهمند؛ فهم‏ها تغییر می‏كند؛ فهم، تابع سوابق ذهنی است. این سوابق ذهنی ما غیر از سوابق ذهنی مردم جاهلی است، مردمی كه آن‌چنان بودند و چنان رفتارهایی داشتند؛ آنها یك جوری می‏فهمیدند؛ ما امروز پیشرفت علم را داریم، پیشرفت تمدن را داریم، پیشرفت فرهنگ را داریم و اینها سوابقی در ذهن ما ایجاد می‏كند كه فهم ما از این آیات و روایات جور دیگر می‏شود. ـ‌مخصوصاً كه این مطلب [را] بیایند شكل فلسفی و علمی هم به آن بدهند‌ـ اصلاً یك مكتبی هست به نام هرمنوتیك، كه [بر اساس اصول آن] فهم انسان تفاوت می‏كند و ممكن است از یك كلام فهم‏های مختلفی وجود داشته باشد؛ با گرایش‏های مختلفی كه در این مكتب فلسفی وجود دارد. به‌هرحال، تشكیك در این كه فهم‏تان درست نیست.
خوب، اگر كسانی زیر بار نرفتند؛ گفتند: نه! ما هر چه فكر می‏كنیم، می‏بینیم غیر از این، چیزی نمی‏شود از این كلام فهمید؛ بالاخره كلام پیغمبر است و روایت متواتر و ما غیر از این نمی‏فهمیم؛ همان كه همه‏ی فقها فهمیده‌اند، ما هم همین را می‏فهمیم. بعد از آن چه؟ می‏گویند: درست است كه كلام پیغمبر و امام است و فهم شما هم همین است؛ اما از كجا پیغمبر و امام درست گفته باشند؟! تشكیك در عصمت. نه تنها در روایات تشكیك می‏كنند، بلكه حالا پیغمبر معصوم نبوده، كلام اشتباهی گفته، یا عمداً دروغ گفته ـ‌العیاذ بالله‌ـ [بلکه] در خود قرآن؛ از كجا كه همه قرآن درست باشد؟ ما یك وقتی اگر 20 سال پیش‏تر به ما می‏گفتند كه یك مسلمانی، با اعتراف به مسلمان بودن یا ادعای مسلمانی داشتن، بگوید همه قرآن درست نیست، بعضی‏هایش غلط است، ما اصلاً می‏خندیدیم. می‏گفتیم مگر چنین چیزی ممكن است؟! انسان مسلمان باشد، آن‌وقت بگوید بعضی از قرآن درست نیست؟! خوب، این چه جور مسلمانی است؟ راستی باور نمی‏كردیم یك وقت، یك روزگاری، یک مسلمانی بیاید، ادعای مسلمانی داشته باشد، در عین حال بگوید بعضی از مطالب قرآن درست نیست؛ ولی امروز چشم باز می‏كنیم، می‏بینیم كتاب می‏نویسند در این زمینه، «نقدپذیری قرآن»؛ قرآن قابل نقد است! یعنی بعضی از مطالبش درست نیست؛ باید تصحیح بشود. و طرف مدعی است كه من برای دفاع از اسلام این كار را می‏كنم! اگر این كار را نكنیم، جوان‏ها مسلمان نمی‏شوند؛ آن‌وقت اسلام رواج نخواهد داشت! [می‌گوید] من برای اینكه مردم مسلمان بشوند این حرف‏ها را می‏زنم؛ می‏گویم همه قرآن، ما نمی‏گوییم درست است؛ همان‏هایی [را] كه درست است، شما قبول كنید. آنچه درست است، كدام است؟ آنچه علم تأیید می‏كند. خوب، آن را كه علم تأیید می‏كند، دیگر چه كار به قرآن دارد؟! چون علم گفته و قبول كرده است. آنچه كه مخالف قرآن است كه شما قبول نمی‏كنید؛ پس چه احتیاج دارد به قبول قرآن و دین؟! به‌هرحال، این هم یك مرحله است برای تشكیك در دین، كه اصلاً خودِ قرآن كلام بشر است. استدلال كرده‌اند، این مطلب تازه‏ای نیست. شاید بیش از 20 سال است، اولین باری كه من اطلاع پیدا كردم، با یك هیأتی كه در بینشان روحانی بسیار جلیل‌القدری هم بود، در آلمان رفتم برای گفتمان دینی. در آنجا یكی از آنها كه تئوریسین معروفشان است، همراه این هیأت بود. آن روز هنوز باطنش آشكار نشده بود، همه او را نمی‏شناختند. در آنجا گفت ما نمی‏گوییم قرآن كلام خداست؛ چون مسیحیان نمی‏گویند انجیل كلام خداست. آنها اعتراف می‏كنند انجیل یك الهامی است كه به حواریون و شاگردان حضرت عیسی شد. خوب، زبانش هم، اصلاً زبان اینكه از طرف خداست، نیست، مثلاً داستان نقل می‏كند، فلان روز عیسی در فلان جا ظاهر شد، چنین گفت. مثل زبان تاریخ می‏ماند. آنها می‏گویند: بله، انجیل كلام خدا نیست؛ منتهی، اینها ملهَم هستند از طرف خدا. بله؛ او هم گفت كه ما هم نمی‏گوییم قرآن كلام خداست و شاهدش هم این كه می‏گوید: «یسّرناه بلسانك»؛ یعنی لسان پیغمبر است، یعنی كلام پیغمبر است. به‌هرحال، این هم یك شبهه كه حتی آن‌جایی كه نص قرآنی هم باشد، خطاناپذیر هم [باشد] فهمش، در آن نشود اختلاف كنند، آن وقت نوبت می‏رسد كه اصلاً بگوییم خدا نگفته، [بلکه] پیغمبر این جور فرمود. آن‌وقت اینجا فلسفه بافی می‏كنند كه اصلاً معنی وحی یك حالت روحی است. به‌اصطلاح فلسفی بخواهیم صحبت بكنیم، یك علم حضوری است. علم حضوری، در آن موضوع و محمول و این حرف‏ها وجود ندارد. وقتی شخصی كه علم حضوری به یك چیزی دارد، بخواهد آن را بیان كند، می‏شود علم حصولی، می‏شود قضیه، می‏شود موضوع و محمول، می‏شود مسند و مسندالیه، یا شكل‏های دیگری از قضیه و به صورت علم حصولی درمی‏آید. آنچه كه خطاناپذیر است علم حضوری است. آن، هیچ كس از كس دیگر خبر ندارد كه چه درك كرد. آنچه كه بیان می‏شود، این، طبق سوابق ذهنی و فرهنگ عمومی بیان می‏شود. پیغمبر آنچه را كه به عنوان وحی دریافت می‏كرد، یك امر روحی بود كه خودش می‏یافت؛ یك حالتی پیدا می‏كرد؛ مثل آن كه عرفا می‏گویند برایشان یك كشف و كرامت پیدا می‏شود، مكاشفه، مشاهده و از این چیزها. این هم یك چنین چیزی بود. پیغمبر یك مدتی آنجا ریاضت كشید، یك حالت مكاشفه برایش پیدا شد. اما این‌که مكاشفه و اینها چه بود محتوایش، آمد به زبان خودش بیان كرد. پس آنچه بیان شده، كلام پیغمبر است، نه كلام خدا! كلام خدا همان وحی است، آن حالت شهودی است كه برای پیغمبر پیدا شد.
علی‌ای‌حال، اینها را به اینجا رساندند و اثبات این كه قرآن كلام خدا نیست؛ [می‌گویند] چون كلام پیغمبر است. خوب، پیغمبر در تفسیر وحی كه به او شده بود، اشتباه می‏كند؛ طبق فرهنگ عمومی آن روز اینها را بیان كرد و لذا وقتی شما مطالبش را می‏بینید، چیزهایی است كه كم و بیش، آن زمان هم مردم معتقد بودند؛ آسمان‏های هفت‌گانه، نمی‏دانم، ملائكه، یك چنین چیزهایی؛ اینها را آنها معتقد بودند، قرآن هم همان جور گفت. این، نشانه‏ی این است كه به فرهنگ مردم سخن گفته. یك شواهدی را هم می‏آورند، ضمیمه‏اش می‏كنند. پس این كلام خدا نیست و كلام پیغمبر است. و «ثم»، اگر شما خیلی اصرار كردید و اثبات كردید، نه، این كلام خدا است، این كلام پیغمبر نیست؛ حتماً كلام خداست؛ لااقل از زبان خود قرآن، مدعی است كه این كلام خداست، شبهه‏ی بعدی؛ مرحله پنجم، می‏گویند از كجا خدا راست گفته؟ بسیار خوب، كلام خدا، اما از كجا خدا راست گفته باشد؟ مثل اینكه ما دروغ‌مصلحت‏آمیز می‏گوییم، خدا هم صلاح دیده كه این جور بگوید! از كجا كه راست گفته باشد؟ این هم یك مرحله است.
اینها همه درباره چه بود؟ درباره‏ی ادله‌ی تعبدی، یعنی قرآن و سنت. در دین، شما هر چه را بخواهید از قرآن و سنت اثبات كنید، این مراحل پنج‌گانه را برای تشكیكش درست كردند؛ از فتوا گرفته، تا دروغ گفتن خدا. خوب، یك منبع دیگر هم ما برای شناخت دین داریم؛ آن، عقل است. در آنجا هم تشكیك كردند. گفتند: ما دو تا عقل داریم؛ یك عقل عملی داریم، یك عقل نظری. عقل نظری كه از زمان كانت پنبه‏اش زده شد. راجع به متافیزیك، عقل نظری اعتباری ندارد. خود كانت هم اعتراف كرد، با اینكه خودش كشیش‌زاده بود و عالم دینی بود و خیلی هم متعبد به مسیحیت و این حرفها، در عین حال گفت که دلیل عقلی، از راه عقل نظری، برای اثبات خدا نمی‏شود اقامه برهان كرد؛ این دلیل‌ها مخدوش است. به قول معروف، برهان نیست؛ اینها قضایای جدلی‌الطرفین است. اصولاً قضاوت‏های عقل درباره‏ی متافیزیك، ماورای طبیعت، اعتباری ندارد. این مبنای كانت در ـ‌كم و بیش‌ـ اگر بگوییم در تمام مكاتب بعدی فلسفی مغرب زمین اثر گذاشته، خیلی گزاف نگفتیم. كم مكتبی است كه تحت تأثیر این حرف كانت واقع نشده باشد كه قضاوت عقل درباره‏ی ماورای طبیعت اعتباری ندارد. خود او با یك دلیل دیگری از عقل عملی خدا را اثبات كرد. حالا نمی‏خواهیم مفصل بحث بكنیم. به‌هرحال منظورم تفكیك بین عقل نظری و عقل عملی است. می‏گویند عقل نظری كه كانت فاتحه‏اش را خواند. شما این براهینی كه اقامه می‏كنید، همه براساس عقل نظری است و اینها هیچ اعتباری ندارد. اما عقل عملی، درست كه كانت یك دلیلی برای خدا آورده، ولی دلیل او هم مخدوش است. اصولاً این احكام عقل عملی، اینها یك احكام نسبی است، ریشه‏ای در واقعیت عینی ندارد و برمی‏گردد به نوعی تمایلات اشخاص و جوامع انسانی؛ و بالاخره این مسأله در فلسفه اخلاق، که آیا ارزش‌ها از کجا ناشی می‌شوند و احکم عقل عملی مبدأش چیست؟ خوب، در بین ما تقریباً مسلم است که عقل آدمیزاد، خودش یک سلسله مسایل عقلی، عملی را درک می‌کند. این یک موهبت الهی است، که خداوند به انسان داده. عقل آن است که خیر و شر را، خوب و بد را تشخیص ب‌دهد. این، معروف است، مخصوصاً در بین متکلمین ما. فلاسفه هم به یک صورت دیگری این را توجیه می‌کنند. ولی آنها گفتند اصلاً آنچه شما به عقل نسبت می‌دهید که خوب است و بد است، مبنای صحیحی ندارد؛ ‌اصلاً خوب و بد واقعی نداریم. خوب آن است که کسانی از آن خوششان می‌آید، می‌پسندند. یک وقت یک چیزی هست همه مردم [از آن] خوششان می‌آید، این اجماعی می‌شود و می‌شود حکم عقل عام. اما اگر، طوایف مختلفی هستند، مردم مختلفی‌اند، خوب و بدهایشان هم مختلف است. یك چیزی در پیش یك قومی خوب است، پیش یك قوم دیگری بد است. آنها می‏گویند عقل ما می‏گوید خوب است؛ آنها می‏گویند عقل ما می‏گوید بد است. پس ما یك چیز ثابتی نداریم. پس شما به عقل هم كه استناد می‏كنید، اگر درباره‏ی امور نظری بخواهید، یعنی اثبات خدا، معاد و چیزهای دیگری را كه می‏خواهد ثابت بودن نبوت پیغمبر و اینها [را ثابت کند]، باید با حكم عقل نظری اثبات بشود؛ اینها را كانت پنبه‏اش را زده و دیگران هم گفته‌اند و فیلسوفان مغرب زمین اصلاً اعتقادی به اینها ندارند و دیگر دوران اینها [گذشته است]. اینها برای فلسفه ارسطویی است ـ‌این جور می‏گویند‌ـ و این حرف‏ها برای فلسفه ارسطویی است؛ دیگر پنبه‏اش زده شده؛ امروز دیگر كسی زیر بار ارسطو نمی‏رود. حرف‏های ارسطو هم باطل شد. مگر نمی‏بینید راجع به آسمان‏های تو در تو و پوست پیازیِ ارسطو باطل شد؟ حرف‌های دیگر او هم همین طور. امروز دیگر كسی زیر بار این حرف‏ها نمی‏رود و عقل در مسایل نظری اعتباری ندارد. ما ماوراء طبیعت [را] نمی‏توانیم اثبات كنیم. مسایل عملی هم كه امور نسبی است؛ باید ببینند مردم چه می‏گویند؛ هر چه خوششان می‏آید، می‏شود خوب؛ هر چه هم خوششان نیامد، می‏شود بد. گاهی هم عوض می‏شود. مردمی هستند، در یك زمان یك چیزی را خوب می‏بینند، بعد از 10 سال، 20 سال، 30 سال دیگر، تحولاتی در فرهنگ‏شان پیدا می‏شود، ارزش‏هایشان عوض می‏شود؛ همان [را] كه بد می‏دانستند، خوب می‏دانند؛ آنچه [را] كه خوب می‏دانستند، بد می‏دانند. نمونه هم دارد. اینها واقعیت دارد. البته این را استناد می‏كنند برای اینكه پس عقل عملی حجت نیست. آنچه كه واقعیت دارد [این است که] بله، كسانی روزگاری چیزی را خوب می‏دانستند؛ چون به حكم عقل‏شان یا دین‏شان عمل می‏كردند؛ روزگاری دیگر آن را بد می‏دانند؛ یا بالعكس. به‌خاطر اینكه تابع هوا و هوس شدند. نه چون حالا عقل‏شان می‏گوید آن خوب، بد شده یا آن بد، خوب شده؛ اما آنها می‏گویند: نخیر؛ یك روز عقل‏شان می‏گفت خوب است، یك روز عقل‏شان می‏گوید بد است؛ پس عقل هم متغیر است.
این حاصل شبهاتی است كه برای تضعیف باورها و ارزش‏های ما مطرح می‏كنند. البته در كنار این شعبه‏هایی، راه‏های دیگری هم وجود دارد. من خواستم ـ‌به‌اصطلاح‌ـ یك شجره‏ای برای شما ترسیم كنم، مطالبی كه به هم مترتب باشد. این مطالب اقلاً، اقلاً، 20 سال است كه با تمام كوشش به وسیله‏ی كسانی كه نمونه‏هایشان را می‏شناسید، متأسفانه بعضی‏هایشان هم عمامه سرشان است ـ‌كسی كه عمامه سرش هست، اما اعتقادی به خدا ندارد، اعتقادی به دین ندارد‌ـ بله؛ به وسیله‏ی اینها، اقلاً 20 سال كار شده و به صورت‏های مختلف، به‌خصوص در دانشگاه‏های ما مطرح شده و متأسفانه كسانی را هم تحت تأثیر قرار داده است و پیداست ذهن خالی دانشجو كه مشغول درس‏های دانشگاهی خودش است، اوقات فراغتش هم به تماشای فیلم‏ها و چیزهای دیگر مشابه‏اش می‏گذرد، آن دیگر توان پاسخگویی به این شبهات را ندارد؛ وقتی كه با مزاجش هم سازگار است، زودتر می‏پذیرد و این خطری است كه دانشگاه‏های ما و جوان‏های ما و نسل آینده ما را تهدید می‏كند. البته به ما می‏گویند سیاه‌نمایی نكنید؛ مردم علاقمند به دین هستند، جوان‏ها چنین. البته اینها هم صحیح است؛ [اما] كلام در این است كه ما یك نفر را هم از دست بدهیم، ضرر بزرگی است؛ چه رسد به اینكه دهها و صدها دانشجو را از دست بدهیم. حالا در كنار این، چیزهای دیگر هم هست كه حالا من نمی‏خواهیم مطرح بكنم. مسیحیت خیلی فعال شده؛ جوانان زیادی را به عنوان كلیساهای خانگی دعوت می‏كنند و به‌خاطر اینكه وسایل عیش و نوش برایشان فراهم می‏كنند، اینها هم می‏روند ملحق می‏شوند و اعلام مسیحیت می‏كنند و چیزهای دیگری كه ناگفتنی است. آنچه كه به ما مربوط است و ممكن است از ما سؤال كنند، باید یك جوابی بدهیم، این سری شبهاتی است كه اشاره كردم.
خوب، مبنای اصلی آنها، این [را] توجه‏تان می‏خواهم بدهم برای اینكه آنهایی كه اهل تحقیق هستند، آنهایی كه درد دارند، آنهایی كه می‏خواهند كار بنیادی بكنند، مبنای كار خودشان را تعیین كنند و بدانند كه اینها چه وظیفه‏ی بزرگی است كه گردن‌گیر فضلای معاصر ما است؛ وقتی اینها را تحلیل كنید، برمی‏گردد به اینكه ما منابع شناخت‏مان از اسلام یا منابع عقلی است یا نقلی. نقلی، اعتبار كلام پیغمبر و امام است؛ آن را تضعیف می‏كنند با نفی عصمت، با اینكه این، كلام خدا نیست؛ نهایتاً وقتی به كلام خدا هم برسند، می‏گویند دلیلی نداریم برای اینكه خدا راست می‏گوید؛ چون بالاخره دلیل نقلی هم باید پشتوانه‌ی عقلی داشته باشد. ما وقتی می‏گوییم خدا این جور گفته، خوب، باید بدانیم وقتی خدا یك چیزی می‏گوید، این، خلاف نیست؛ واقعیت دارد. یك كبرای ضمنی دارد كه وقتی می‏گوییم خدا این جور گفته، پس درست است؛ یعنی هر چه خدا می‏گوید، درست است. آن كبری را تشكیك می‏كند، می‏گوید چه كسی گفته هر چه خدا می‏گوید، درست است؟ گاهی ممكن است خدا عمداً دروغ بگوید. چه كسی گفته نمی‏شود؟! ـ‌حالا من نمی‏خواهم شبهه را تقویت كنم‌ـ می‏گویند شما كه می‏گویید خدا دروغ نمی‏گوید، دلیل‏تان یك ارزش عقلی است. می‏گویید دروغ گفتن قبیح است، قبیح بر خدا محال است. این از عقل عملی است و اینها برهانی نیست. بنابراین ما هیچ دلیلی نداریم برای اینكه خدا دروغ نمی‏گوید. این تشكیك در ادله‏ی تعبدی است؛ یعنی هر چه شما به كتاب و سنت استناد كنید، آخرش به این می‏رسد كه خدا گفته. پیغمبر هم وقتی می‏گوید و حرف او را قبول می‏كنید، چون وحی خداست كه به او می‏شود. اگر او ریشه را بزند، همه‏ی اینها وامی‏تابد؛ فتوای مفتی كه هیچ، اجماع و این حرفها كه هیچ، نص كلام معصوم، از زبان معصوم هم بشنوید، دیگر اعتباری ندارد؛ برای اینكه فهم بشری است؛ نهایتاً از خدا هم كه باشد، خدا هم معلوم نیست راست بگوید.
این یك سری ادله است كه برمی‏گردد به اینكه ما باید اثبات بكنیم كه این منابع ما، آخرین منبع ما كه قرآن و سنت متواتر است و سنت قطعی، اینها قابل تشكیك نیست. باید درصدد این باشیم [که] این دلیل را خوب تقویت كنیم. این را با استصحاب قهقهریٰ یا با قصیده‏ی زنبوریه در ادبیات، اینها حل نمی‏شود. باید یك اهتمام كافیِ بیشتری در حوزه برای این مسایل بنیادی باشد. باید حتی فضلای جوان ما دلیل كافی داشته باشند در اینكه خدا دروغ نمی‏گوید؛ نمی‏شود دروغ بگوید و چنین چیزی محال است و اینكه قرآن حتماً كلام خداست، نه كلام پیغمبر. این را باید ثابت بكنند. و الا با این تشكیكات، اگر چنین شبهه‏ای پیش آمد، دیگر این جوان، دیگر ایمانی به حرف شما ندارد. من نمونه‏های عینی را سراغ دارم از خانواده‏های شهدا كه تحت تأثیر همین افكار واقع شدند؛ از خانواده متدینی كه نمازش را الان می‏خواند، روزه‏اش را هم الان می‏گیرد، حجش را هم می‏رود، وظایفش را هم انجام می‏دهد؛ اما می‏گوید معلوم نیست قرآن همه‏اش درست باشد؛ چرا؟ چون فلان آقا گفته است. این چیزی نیست كه فكر كنید كسی تحت تأثیرش واقع نمی‏شود. متأسفانه در مردم اثر كرده. حالا آمار، نه بنده دارم و نه شما و نه آن كسانی كه می‏گویند سیاه‌نمایی نكنید؛ ولی واقعیت این است كه اینها وجود دارد. این یك كار برای ما در حوزه است كه باید این مطالب را جدی بگیریم. حتی شبهاتی كه در علم كلام ما مطرح نشده. فرض كنید در علم كلام درباره‏ی صفات مختلف خدا، علم و قدرت و حیات و اینها، عنایت هست به اینكه حتماً اثبات كنند؛ اما صدق خدا را خیلی ساده می‏گیرند. اینها را باید جدی بگیریم و آن وقت اگر بخواهیم جدی کار كنیم، باید ببینیم چه علومی مبنای اینهاست؛ به آنها باید اهمیت بدهیم.
یك باب هم مسأله دلایل عقلی است. عقل نظری برای اثبات وجود خداست، اثبات معاد، صحت نبوت و چیزهایی از این قبیل. خوب آنها به راحتی می‏گویند آقا فلسفه‏ی امروز ثابت كرده كه عقل اعتباری ندارد. فقط اعتبار عقل در همان تأیید ادراكات حسی و تجربه‏های حسی است. ماورای اینها دیگر عقل كاری ندارد. اعتبارش هم از زمان كانت از بین رفته و دیگر بساط این حرف‏ها برچیده شده است. عرض كردم، برای اینكه تحقیر هم بكنند می‏گویند: اینها فلسفه‏ی ارسطویی است. ما اگر بخواهیم با اینها مقابله‏ی منطقی داشته باشیم، اگر نداشته باشیم، پیش خدا جوابی نداریم. فردا بچه خود من و بچه خود شما تحت تأثیر همین افكار واقع می‏شود و كافر می‏شود. وقتی هم كافر می‏شود، دوتا شاخ در نمی‏آورد! قیافه‏اش همین است؛ ممكن ریش هم داشته باشد و چیزهای دیگر، در دل هم ایمانی نداشته باشد. ما باید فكری بكنیم. روزگاری این حرف‏ها مطرح نمی‏شد. ما هم خیال‏مان راحت بود. محل ابتلایی نبود. این شبهه‏ها، كسی هم به آنها نمی‏پرداخت. اما امروز در هر گوشه و كناری، در هر كوی و برزنی این حرف‏ها مطرح است. روزنامه‏های عادی روز كه روزنامه خبری است، برمی‏دارد همین مطالب را می‏نویسد. حالا من اسم نبرم، همین روزنامه‏های عادی كه هر روز، روزنامه خبری است، از طرف بعضی از گروه‏های منحرف منتشر می‏شود، در همین‏ها این گونه مقالات را می‏نویسند. ما باید جدی بگیریم.
مسأله‏ی دوم ما غیر از این كه آن مبانی، ادله‏ی نقلی را باید مستحكم كنیم، در اینكه اثبات كنیم كه واقعاً عقل چه اندازه اعتبار دارد. اگر حرف كانت درست باشد كه عقل نسبت به ماورای طبیعت نتواند چیزی را اثبات كند، آن وقت كلاه من و شما پس معركه است. «انّ لله علی الناس حجتین، حجة ظاهرة و حجة باطنة فأمّا الظاهرة فالرسل و الأنبیاء و الائمة(ع) و اما الباطنة فالعقول.»؛ اگر ما عقل را نتوانیم به آن استناد كنیم و اعتقادات خودمان را با عقل ثابت كنیم، آن وقت با چه بگوییم. هر چه شما ادعا كنید [که] آقا، من با علم ولایی این را شناختم، شهود كردم؛ او هم می‏گوید من هم با علم ولایی شناختم كه تو دروغ می‏گویی. در مقام بحث چطور می‏توانید اثبات كنید؟ من در عالم مكاشفه این جور دیدم؛ او هم می‏گوید مكاشفه‏ات برای خودت؛ من هم در مكاشفه خودم ضدش را دیدم. این كه حرف نشد. در مقام بحث و جدل كه نمی‏شود به گرایش‏های شخصی اتكا كرد. باید زبان مشترك بین طرفین باشد؛ براساس اصول مشتركی با هم بحث بكنند. اگر اصل مشتركی نباشد، بحث هیچ فایده‏ای ندارد. و به شما عرض كنم، دو جا است كه ما، با دو طایفه بحث كردن هیچ فایده‏ای ندارد. آنجا از مصادیق «فأعرض عمّن تولّی عن ذكرنا و لم یرد الا الحیاة الدنیا»؛ است. جدال با اینها هیچ فایده ندارد. یكی آنجایی كه بگویند عقل هیچ اعتباری ندارد. آن مَثل ساده‏؛ هست [که] گفتند یك نفر سر در جوی آب گذاشته بود، با دهانش آب می‏خورد. [کسی به او] گفت این جور نكن؛ عقلت كم می‏شود. گفت عقل چیست؟ [او هم] گفت بخور. امروز ما می‏گوییم آقا، عقل این جور می‏گوید؛ می‏گوید عقل چیست؟ اصلاً عقل وجود ندارد! اصلاً ما چیزی به نام عقل نداریم! خوب، ما به آنها چه بگوییم، این در [مورد] ادله‏ی عقلی. اگر یك كسی اصل عقل را انكار كرد، بحث با او هیچ فایده‏ای ندارد. انتظار اینكه شما بتوانید مطلبی را برایش اثبات كنید، ندارد. مگر اینكه حوصله داشته باشید، مبنایش را عوض كنید؛ برایش اثبات كنید؛ بالاخره عقل هست. خوب، این بحث فلسفی است. باید اول برایش اثبات كنید [که] عقلی هست؛ عقل هم حقیقت را كشف می‏كند. و الا تا این مبنا را دارد، بحث كردن هیچ فایده‏ای ندارد.
دوم، آنجایی كه پای تعبد در كار است. بالاخره ما بسیاری از مسایل دینی‏مان هست كه با عقل اثبات نمی‏شود. راجع به احكام تعبدی. چرا نماز صبح دو ركعت است؟ هیچ عقلی نمی‏تواند این [را] اثبات بكند. چون ملاك این احكام دست ما نیست. احكام را خدای متعال به ما امر فرموده، تعبداً؛ و اصلاً رشد ما هم در این است كه «اسلام»؛ داشته باشیم. چون خدا گفته، بپذیریم. البته معتقدیم همه‏ی اینها مصالح و مفاسد واقعی دارد؛ ولی خوب، در دست ما نیست. ما صرفاً اینها را به استناد وحی اثبات می‏كنیم. وقتی استناد، وحی شد، پای كلام است و فهم كلام. به خود ما كه وحی نمی‏شود. وحی هم كه بشود، به درد او نمی‏خورد. در مقام بحث كه وحی شخصی یا الهام شخصی كارساز نیست. بگوید به من این مطلب وحی شده، می‏گوید خوب به من هم خلافش وحی شده! اینكه به درد بحث نمی‏خورد. در مقام بحث باید چیزی بگویید كه طرفین، مبنایش را قبول داشته باشند. از یك نقطه‏ی معلوم، مورد اتفاقی شروع كنیم. خوب، می‏خواهیم با آیه استدلال كنیم؛ كسی كه می‏گوید من خدا را قبول دارم، قرآن را هم قبول دارم، اما این مطلب امر اسلام نیست. می‏گویید نه؟! دهها مقاله و سخنرانی و كتاب در این زمینه [هست] كه قرآن نگفته كه غیر از اسلام دین دیگری قبول نمی‏شود؛ این كه گفته «من یبتغ غیر الاسلام»، [منظور] آن اسلامی است كه همه‏ی انبیا داشتند؛ و الا شرایع مختلف مورد قبول اسلام است. یكی، دو تا آیه هم هست كه چنین برداشت متشابهی از آن می‏شود كرد. اینها آیه قرآن است. بنابراین، اسلام با مسیحیت هیچ فرقی ندارد؛ می‏خواهی مسلمان باش، می‏خواهی مسیحی باش! آن‌وقت زمینه فراهم می‏شود که بیایند كلیسای خانگی درست كنند و جوان‏ها را ببرند و بگویند فرق كه نمی‏كند؛ تا حالا مسجد می‏رفتیم، حالا كلیسا می‏رویم. صریحاً می‏نویسند، در همین روزنامه‏های خبری ـ‌حالا غیر از آن كتاب‏ها و مقالات و مجله‏های آن‌چنانی كه با اهداف خاصی هستند؛ در همین روزنامه‏های خبری می‏نویسند‌ـ كه آقا، هیچ دلیلی نداریم بر اینكه اسلام حق‏تر از مسیحیت است؛ با همین تعبیر! نمی‏توانیم بگوییم اسلام از مسیحیت حق‏تر است؛ در همین روزنامه‏ها نوشته! آنهایی كه هر روز دهها و صدها هزارش دست مردم می‏افتد. وقتی این شبهه مطرح می‏شود كه ما دلیلی نداریم، [می‌گوییم] چرا؟ [می‌گویند] ما استناد می‏كنیم به قرآن! خوب، قرآن گفته «ان الذین آمنوا و الذین هادوا و النصاری و الصابئین من آمن بالله و الیوم الآخر و عمل صالحاً فلهم أجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون». خلاف ضروریات همه فِرق اسلامی، كه در این زمان فقط از پیغمبر اسلام باید اطاعت كرد و فقط از قرآن و فقط از شریعت اسلام؛ آنها استناد می‏كنند به یك آیه متشابهی و از آن نتیجه‏گیری می‏كنند كه همه دین‏ها مثل هم هستند! بدتر از اینها هم هست. حالا من نمی‏خواهم وقتتان را بگیرم.
پس ما در دو جبهه حتماً باید كار جدی بكنیم. شما هم باید مطالبه كنید از كسانی كه سیاستگزار و برنامه‌ریز در مسایل حوزه هستند. اما جواب اجمالی این شبهات. این توصیه‏ای است برای كسانی كه این برنامه‏ها را در حوزه تقویت كنند؛ هم اثبات اعتبار عقل و قلمرو احكام عقل تعیین بشود و اثبات بشود و هم اثبات مبانی تعبدیِ ما از كتاب و سنت.
از آنجا شروع می‏كنم كه شبهه ‏ها را مطرح كردم؛ شبهه در اینكه از كجا این فتوا درست باشد. اولاً ما مسایلی كه به فتوا مراجعه می‏كنیم، مسایل نظری اختلافی است. همه مسایل دینی ما، مسایل نظری اختلافی نیست. شاید اول عروه هم باشد ـ‌البته من 30-40 سال پیش‏تر دیدم، تازگی‏ها مراجعه نكردم؛ به نظرم در اول عروه هم هست‌ـ كه در ضروریات و در یقینیات جای تقلید نیست. حالا اگر من اشتباه می‏كنم، در ضروریات مسلم است؛ اما در یقینیات هم به نظرم در عروه داشت. ـ‌حالا مراجعه بفرمایید. ما در آنچه قوام دینمان به آن است، یك مسایل كاملاً ثابت، ضروری و اجماعی است، اصل نماز است، اصل روزه است. آن كسانی كه می‏گویند ـ‌حالا من شبهاتش را نرسیدم همه را مطرح بكنم؛ می‏گویند‌ـ اصلاً دین آمده اساس ارزش‏ها را بگوید؛ اما سایر چیزها، اینها روش‏ها و راهكارهاست؛ اینها متغیر است. اصل توجه به خدا، این یك ارزش است؛ اما اینكه نماز این جوری باشد، یا آن جوری، دو ركعت یا سه ركعت باشد، اینها روش‏هاست، راهكارهاست. اینها باید تغییر بكند. شما یك جور دیگر می‏توانید با یك سكوتی مثلاً، جای نماز. این راهكارها دست خود مردم است. خوب، شما باید برای این، دلیل داشته باشید. می‏گوییم اینجا جای فتوا نیست كه نماز صبح دو ركعت است یا نیست. اسلام یعنی دینی كه می‏گوید نماز صبح دو ركعت است. ضروریات اسلام را، یكی از آنها را انكار كند، یعنی انكار كل اسلام. قوام اعتقاد به اسلام، پذیرفتن ضروریات آن است؛ ضروریات آن را نپذیریم، ادعای اسلام در آنجا لغو است. «نؤمن ببعض و نكفر ببعض»؛ این در اسلام پذیرفته نیست؛ در هیچ دین دیگری هم پذیرفته نیست. «اولئك هم الكافرون حقاً». یقینیاتی كه قوام اسلام به آنهاست، اینها احتیاج به تقلید ندارد. تازه، آنجا كه پای تقلید می‏آید، ما یك چیز من‌درآوردی نیاوردیم؛ یك چیزی است كه همه‏ی عقلا در مواردی كه علم شخصیِ مستقیم خودشان ندارند، از آن استفاده می‏كنند؛ رجوع به متخصص. شما در هر فنی به متخصص رجوع می‏كنید. نمونه ظاهری آن پزشكی است. در مسایل اقتصادی، در مسایل این چنینی. و آن فلان وزیر می‏گوید: ساختار وزارتخانه ما درست نبود، رفتم مشاور از آمریكا آوردم، یا از یك جای دیگری. برای اینكه نظر متخصص را اعمال كنم؛ ساختار وزارتخانه را عوض كنم. می‏خواهد ساختار وزارتخانه را عوض كند، می‏رود مشاور خارجی می‏آورد، به متخصص رجوع می‏كند. اما من و شما راجع به مسایل عادی كه همه‏ی عقلا به متخصص رجوع می‏كنند، اشكال دارد مراجعه كنیم؟! كدام راه عقلایی است كه در چنین مواردی جایگزین تقلید و اخذ فتوا بشود؟ این چیز تازه‌ی من‌درآوردی نیست. این راجع به اصل فتوا.
بر كه می‏گردند، می‏گویند: آقا خودتان بروید استفاده كنید؛ می‏گویم: آقا! شما در یك متن ساده‌ی ادبی اجازه نمی‏دهید كه هر كسی اظهار نظر كند. می‏گویید باید به متخصص آن رجوع كرد، چگونه آن‌وقت می‏خواهیم در قرآن، كه این همه بطون و حقایق و دقایق و رقایق دارد، ما بخواهیم هركسی، صِرف اینكه یك ادبیات ساده‏ای، الفبایی از عربی یاد گرفت، بیاید استفاده كند و تحقیق كند و برداشت بكند؟! شما در یك متن حقوقی، می‏خواهید به آن استناد بكنید، یك متن قانونی، قانون اساسی كه این همه متخصصین نشسته‌اند، درباره‏اش فكر كرده‌اند، نظر داده‌اند، این همه، چندین بار رأی‏گیری شده، به یك جاهای مشتبه می‏رسد، معنایش معلوم نیست، می‏گویند: باید یك منبعی معرفی بشود كه آن را تفسیر كند. در همه‏ی قوانین عالم این هست؛ در قانون اساسی ما هم می‏گوید: شورای نگهبان باید قانون اساسی را تفسیر كند. شما، قانون اساسی كه برای همه مردم نوشته شده، بعد از این همه كار كردن، و متخصصین مدت‏ها زحمت كشیدند، ابهام دارد، یك كسی باید تفسیر كند؛ آن‌وقت چطور قرآنی كه برای هزاران سال نازل شده ،برای همه اقوام، مردم، این، احتیاج به مفسر ندارد؟! خودت مراجعه كن؟! هر چی فهمیدی عمل كن! در كجای دنیا، در كدام امر تخصصی است كه عقلا چنین چیزی را می‏پذیرند؟ پس تقلید و مراجعه به متخصص كردن یك امر كاملاً عقلایی است و هیچ مفرّی از آن نیست؛ مگر [اینکه] یك كسی نخواهد زندگی عقلایی داشته باشد.
بعد كه به منابع می‏رسیم، تشكیك [می‌کنند] در اینكه قرآن كلام خداست. خوب، این از همان ضروریاتی است كه ـ‌عرض كردم‌ـ ما باید مبنایش را درست كنیم. اینها مسایل جدی است، علی‌المبنا نمی‏شود حرف زد. ما نمی‏توانیم از این بگذریم كه بگوییم خوب، بعضی از مسلمان‏ها گفتند قرآن كلام خدا نیست. آن بعض كیست؟ همین انسان منحرفِ شیطانی كه این شبهات را آمده مطرح كرده و می‏خواهد برای دل‌خوشی اربابانش و برای اینكه مزدی كه از آنها می‏گیرد حلال باشد! بیاید مردم را گمراه كند. خوب، مسلمانی كه این حرف را زده، همین‏ها هستند. كدام عاقلی در طول دوران اسلام از 1400 سال گذشته چنین حرفی را زده؟ یك مسلمان، شما در طول تاریخ 1400 ساله بیاورید كه گفته باشد قرآن كلام پیغمبر است. با این نصوصی كه خود قرآن دارد: «ولو تقوّل علینا بعض الأقاویل لأخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین»؛ اگر یك كلمه اضافه می‏كرد، ما رگ حیاتش را قطع می‏كردیم. آن‌وقت ما بگوییم اصلاً خود قرآن همه‏اش كلام پیغمبر است؟! این همه نصوصی كه در خود قرآن است، كه دارد می‏گوید: من كلام خدا هستم، سخن خدا هستم، لحنی كه به پیغمبرش خطاب می‏كند؛ صدها دلیل بر این مطلب؛ آن‌وقت كسی بگوید چون گفته «یسّرناه بلسانك»؛ پس این[کلام پیامبر است]. همان [آیه می‌فرماید:] «یسّرناهُ»، «فاذا قراءناه»، ما تیسیر كردیم به زبان تو، یعنی به همان زبانی كه تو به آن سخن می‏گویی و مردم تو می‏فهمند؛ یعنی به زبان عربی. اما چون زبان عربی است، پس كلام خدا نیست؟! خداست كه به زبان عربی و به زبان تو سخن گفته؛ خود همین آیه هم گفته: «یسّرناهُ»؛ نمی‏گوید «یسّرتَه».
به‌هرحال، این مسأله را خیلی باید جدی گرفت و با تمام قوت باید اثبات كرد كه قرآن، نمی‏شود كلام غیر خدا باشد. این را سست نمی‏شود گرفت. نمی‏شود گفت آقا! علی‌المبنا جواب می‏دهیم، و می‏گوییم بنا بر اینكه كلام خدا باشد؛ اینجا، جای مسامحه نیست. اینها مسایل ریشه‏ای ماست. و بالاخره دلیل اصلی ما بر اینكه قرآن كلام خداست، همین اعجاز آن است و این كه كسی نمی‏تواند مثلش را بیاورد و این همه ادله‏ای كه در خود قرآن آمده، كه اگر شك دارید، «و ان كنتم فی ریب مما نزّلنا علی عبدنا فأتوا بسورة من مثله». همه‏ی بحث‏های اعجاز و اینها برای این است كه این كلام خداست. اگر كلام پیغمبر بود كه این همه اثبات اعجاز نمی‏خواست. به‌هرحال، این مسأله را باید خیلی جدی گرفت؛ اینها را نمی‏شود سهل گرفت و گفت حالا یك كسانی هم این جور گفته‌اند، حالا ببینیم در این بحث‌ها چه می‏شود گفت. اینها را شوخی نگیرید.
و اما مسأله‏ای كه آخرش، بله، كلام خداست؛ اما شاید خدا دروغ گفته! این هم واقعاً، مسأله‏ای است كه ـ‌عرض كردم‌ـ ما باید ساده نگیریم. صِرف اینكه [بگوییم] چون قبیح است و فعل قبیح است، [از] خدا محال است، [کافی نیست]؛ او هم می‏گوید چه كسی گفته فعل قبیح از خدا محال است؟ اگر شما بگویید این مسأله ـ‌مثلاً‌ـ بدیهی عقلی است، خوب، پس شما باید بپذیرید كه عقل ما اول، یك بدیهیاتی دارد که اینها را استنتاج می‏كند. و البته خود اینكه قبیح از خدا محال است، بدیهی نیست؛ این برهانی است، باید اثبات بشود. اینجا با یكی، دو تا جمله‌ی ساده نمی‏شود به كسی جواب داد. این مسأله را در سخنرانی عمومی مطرح نكرده، این را سر کلاس دانشكده‌ی الهیات، برای دانشجویان دانشكده الهیات مطرح كرده. در آنجا گفته كه چه دلیلی داریم بر اینكه خدا باید راست بگوید؟ به همان دلیلی كه دروغ مصلحت‏آمیز برای سایر مردم جایز است، خدا هم دروغ مصلحت‏آمیز برایش جایز است؛ چه دلیلی [بر خلاف آن] داریم؟
این مسأله مبانی جدی می‏خواهد. دلیل ساده‏ای كه اشاره می‏شود كرد ـ‌البته تفصیلش را [خیر و] من نمی‏گویم با این، قضیه حل می‏شود و كاملاً شبهه رفع می‏شود و همه خوب می‏پذیرند‌ـ مسأله این است آیا خدا حكیم است یا نیست؟ اگر خدا حكیم است و كلامی را برای غرض خاصی نازل كرده، كاری را برای غرضی انجام داده، اگر به آن غرض نرسد و نقض غرض بشود، این عبث است، خلاف حكمت است. اگر این شبهه پیش بیاید كه در قرآن دروغ هست، اصلاً نازل كردن چنین قرآنی لغو است؛ برای اینكه [این قرآن] حجت نمی‏شود بر كسی. اگر خدا قرآنی نازل بكند كه مردم بتوانند [دربرابر آن] احتجاج كنند و بگویند احتمال می‏دادیم دروغ باشد، حجت بر مردم تمام می‏شود؟ وقتی این كلام می‏تواند حجت بر مردم باشد، «و لئلا یكون للناس علی الله حجة بعد الرسل»، كه بدانیم راست است؛ و الا اگر احتمال دادیم دروغ باشد، اصلاً نازل كردن چنین كتابی خلاف حكمت است؛ نقض غرض است و با حكمت الهی نمی‏سازد. [جواب] این [شبهه]، تنها این نیست كه بگوییم دروغ گفتن قبیح است؛ قبیح بر خدا محال است. این می‏شود از همان احكام عقل عملی و اگر بخواهیم از نظر منطقی در مورد آن بحث بكنیم، این استناد به مشهورات است برای اثبات قضایا. خود اینكه «فلان چیز قبیح است»؛ در بین قضایای ما از بدیهیات نیست، این را می‏گویند از مشهورات است، یا می‏گویند از مسلمات است و چنین نتیجه‌ای كه از چنین مقدماتی بربیاید برهان نمی‏شود. این باید برگردد به مسایلی كه برهانی است و مستند بشود به حكمت الهی.
به‌هرحال، این یك سری از سؤالات است كه رایج است و این جواب‏های اجمالی آنها بود و بنده اعتراف می‏كنم، با اینها نمی‏شود جواب قانع كننده‏ای بدست آورد. اما نه وقت هست و نه حال بنده كه بخواهم تفصیلاً، بیشتر بگویم. اما راجع به عقل؛ عرض کردم، اگر یك كسی بگوید ما عقلی نداریم یا عقل، نمی‏دانیم چیست، یا اعتباری ندارد، بحث كردن با او هیچ فایده‏ای ندارد. بالاخره، اگر كسی بگوید: من باید ببینیم تا بپذیرم، مثل همان است كه قوم موسی گفتند: «قالوا ارنا الله جهرة»، «لن نؤمن لك حتی نری الله جهرة». این همین است؛ یعنی جز مبانی حسی چیزی اعتبار ندارد؛ عقل سرمان نمی‏شود؛ باید خدا را به من نشان بدهید، تا او را ببینم، آن هم «جهرةً»، تا قبول کنم؛ با چنین مردمی حضرت موسی چه جور برخورد كرد؟ صاعقه نازل شد، آنها را كشت؛ این جوابشان است. والا، هر چه بگوییم، می‏خواهیم بگوییم عقل این می‏گوید؛ می‏گوید من عقل ندارم! عقل نمی‏دانم چیست! یا در آن شبهه تعدد قرائات؛ اگر گفت آقا! برداشت از یك كلام مبنای ضابطه‏مندی ندارد؛ هركسی هر چه فهمید، برای خودش حجت است! این همان دلیلی است كه جز آن پاسخ، چیزی برنمی‏دارد؛ و این همان شبهه‏ای است كه وجود مقدس ولی عصر(عج) هنگام ظهورشان با این مشكل مواجه هستند. حتماً این روایت را خوانده‌اید ـ‌شاید هم یك‌بار دیگر من اینجا خوانده باشم‌ـ روایتی است در غیبت نعمانی نقل شده، در مجامع روایی دیگر ما هم آمده، ظاهراً اصل همه آنها به آنجا برمی‏گردد. روایتی است فضیل بن یسار: «قال سمعت جعفر بن محمد یقول: اذا قام قائمنا ـ‌علیه السلام‌ـ استقبل من جهلة الناس أشد مما أستقبل رسول الله(ص) من جهال الجاهلیة». فضیل بن یسار می‌گوید امام صادق(ع) فرمود: وقتی حضرت ظهور می‏كنند، با مشكلی مواجه هستند كه از مشكل پیغمبر بالاتر بود. «قلت فكیف ذلك، جعلت فداک»؛ چطور؟ پیغمبر(ص) فرمود: «ما أوذی نبی مثل ما أوذیت»؛ شما می‏فرمایید امام زمان با یك مشكلی مواجه است از مشكل پیغمبر بالاتر؟ فرمود «انما بعث رسول الله(ص) و هم یعبدون الحجارة و الصخور و العیدان و الخشب المنحوتة»؛ پیغمبر وقتی مبعوث شد، با مردمی مواجه شد كه سنگ و چوب می‏پرستیدند. با اینها بحث كردن در این كه این كار غلطی است، این كار مشكلی نبود. هركس مختصر عقلی داشته باشد، می‏شود به او فهماند، چیزی كه خودت تراشیدی، چطور می‏تواند خدا باشد، یا خودت یا كسی مثل خودت تراشیده؟ یا سنگی است آنجا، این سنگ چطور می‏شود خدا باشد؟ این سنگ با سنگ دیگر چه فرقی دارد؟ چطور سنگ می‏شود خدا باشد، چیز دیگری نمی‏تواند باشد؟ به چه دلیلی است؟ «هل یسمعونکم؟»؛ وقتی صدایشان می‏زنید، می‏شنوند؟ جوابی به شما می‏دهند؟ خیلی راحت می‏شد با اینها بحث كنند. اما وقتی حضرت [ولی عصر(عج)] ظهور می‏فرماید، با مردمی مواجه می‏شود که «؛ كلٌ یتأول كتاب الله یحتج به علیه»؛ با كسانی مواجه می‏شود كه هر كسی قرآن را به رأی خودش تفسیر می‏كند، می‏گوید مطلب آن است كه من می‏گویم، تو اشتباه می‏كنی! همه‏ی آن كسانی كه با او مواجه می‏شوند! می‏گوید: «كلٌ یتأول كتاب الله یحتج به علیه»؛ یعنی تعدد قرائات. می‏گوید اینهایی كه تو می‏گویی، قرائت توست، به درد ما نمی‏خورد! فهم من درست است! از كجا [این فهم] درست است؟ از كجا ندارد! من این جور می‏گویم! مشكل‏ترین شبهه‏ای كه حتی امام زمان جواب منطقی نمی‏تواند به آن بدهد؛ جواب ندارد كه بدهد. آخر بحث، هر چه بگوید، می‏گوید این هم حرف توست، این هم فهم توست؛ فهم من چیز دیگری است.
ما در بحث، یا باید به آنجایی برسیم كه بگوییم عقلی كه من و تو داریم و قبول داریم این اصول متعارفه را، بدیهیه را، درك می‏كند، براساس این اصول با هم بحث می‏كنیم، تا به یك نتیجه‏ای برسیم. پس باید یك اصل مسلمی بین طرفین باشد [که] براساس آن بحث بكنند. او بگوید من به این استدلال می‏كنم، دیگری هم به یك چیز دیگر استدلال می‏كند؛ هیچ وقت به هم نمی‏رسند. هیچ وقت این بحث فایده‏ای ندارد. در باب فهم متن هم، اگر گفت فهم ضابطه ندارد؛ من این جور می‏فهمم، تو هم آن جور می‏فهمی؛ تو فهمت برای خودت و من هم فهمم برای خودم، دعوا نداریم، تولرانس! زندگی مسالمت‏آمیز! تو یك آخوند هستی، ما هم یك آخوند هستیم! تو یك عالِمی هستی، ما هم یك عالِمی هستیم! تو می‏گویی معنی قرآن این است، ما می‏گوییم معنایش این نیست! معنی تو برای خودت، ما هم معنایمان برای خودمان! تو برو سرجایت بنشین، دیگر ادعای امامت و این حرفها را كنار بگذار! حضرت چه بگوید؟ شما فرض كنید، اگر كسی امروز این شبهه را برای شما مطرح كند، چه جوابی می‏توانید بدهید؟ بگویید آقا این كتاب لغت این جور گفته، این اصلاً معنای دیگری ندارد؛ می‏گوید كتاب لغت هم بی‏خود گفته! كتاب لغت برای 100 سال پیش‏تر، برای 1000 سال پیش‏تر گفته! آن روز این جوری بود، حالا مفهوم‏ها عوض شده! حالا فهم، تابع گفته‌ی لغت نیست، فهم تابع ذهنیات خود طرف است! من این جور می‏فهمم! به او چه می‏گویید؟ هیچ دلیلی برای اغنای این نخواهید توانست آورد. چون معنای مشتركی برای شما نمی‏ماند. وقتی می‏توانید برای او اثبات بكنید كه بگویید: یك اصل مشتركی بین هر دو هست؛ بگویید بر این اساس می‏فهمیم كه یك فهمی درست است یا درست نیست. اما اگر گفت: فهم درست و غلط ضابطه ندارد؛ هركسی هر چه فهمید، آن هم هر چه ادعا كرد كه می‏فهمد؛ ـ‌خودش هم می‏فهمد که دروغ می‏گوید، خودش هم می‏فهمد معنای آن، این جور نیست؛ ولی در مقام بحث و جدل است، می‏گوید: من این جور می‏فهمم.‌ـ بحث كردن با این، هیچ فایده‏ای ندارد.
بنابراین، اگر با كسی خواستید بحث بكنید، اول باید این دو تا مطلب را اثبات بكنید: در مقام ادله‌ی عقلی، باید بدیهیات عقل را بپذیرد؛ ولو یكی از آنها را؛ از یك نقطه‏ای باید شروع كرد. اگر گفت: من عقلی كه چیزی بفهمد درباره‏ی ماورای طبیعت، ندارم؛ شما هیچ بحثی با او نمی‏توانید بكنید. دوم اینكه در مسأله تعبدیات و رجوع به متون، باید بپذیرد كه فهم ضابطه‏مند اعتبار دارد. آن ضوابط هم باید ضوابط مشخصِ مورد قبول طرفین باشد؛ تا بگویید این فهم براساس این ضابطه هست یا نیست. اگر نیست، اعتباری ندارد و اگر هست، اعتبار دارد. تا مادامی كه این را نپذیرد، بحث [بر] سر متون با كسی هیچ فایده‏ای ندارد، بی‏خود وقتتان را تلف نكنید.

و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین