صوت و فیلم

صوت:
88,

حقیقت مقامات معنوی؛ از کرامت تا فریب‌های معنوی

دومین سالگرد ارتحال ملکوتی حضرت آیت الله بهجت رضوان‌الله‌علیه؛ تهران، مسجد اُزگُل
تاریخ: 
پنجشنبه, 29 ارديبهشت, 1390

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا بفرمایید.

سالگرد رحلت ملکوتی عبد خالص خدا، آیت‌الله‌العظمی بهجت را به پیشگاه مقدس ولی عصرارواحنافداه و همه علاقه‌مندان به اهل‌بیت تسلیت عرض می‌کنیم و از خداوند متعال درخواست می‌کنیم که روح ایشان را در اعلی‌علیین با اولیای خاص خودش محشور فرماید؛ دعاهای ایشان را در آن عالم در حق همه ما مستجاب فرماید؛ محبت ایشان، اولیای ایشان و مخدومینشان را در دل ما افزون فرماید؛ ما را بر محبت خدا و اولیای خدا زنده بدارد و بر این محبت بمیراند.

بنده از این‌که در این مجلسی که طول کشید و همه خسته هستند چیز قابل ارائه‌ای ندارم شرمنده هستم. اگر بخواهم از فضایل آقای بهجت چیزی بگویم آن‌قدر زبان من قاصر است و فکر من کوتاه که حقش را نمی‌توانم ادا کنم. اگر بخواهم مدحی بخوانم صدایی و معرفتی ندارم. فکر کردم یک چیزی بگویم که به گمان خودم روح آقای بهجت از طرح آن خوشحال شود، بلکه برای ما هم دعایی کنند تا خدا عاقبت‌مان را به خیر کند.

معنویت خاص اولیای الهی چیست؟!

عرضم را از این‌جا شروع می‌کنم که همه کسانی که نام آقای بهجت را شنیده‌اند و به ایشان ارادت دارند، ایشان را به این عنوان می‌شناسند که ایشان غیر از مقام علم و فضیلت و زهد، یک برتری معنوی خاصی داشتند. حالا هر کسی یک جوری تفسیر می‌کند، به زبان می‌آورد و یا در ذهنش تصور می‌کند؛ مثلاً بعضی می‌گویند ایشان مقامات عالی داشتند؛ بعضی می‌گویند کشف و کرامت داشتند؛ بعضی می‌گویند دعایشان مستجاب بوده است؛ و چیزهایی از این قبیل. به‌هرحال یک بُعد معنوی خاصی برای ایشان معتقد هستند که این محبت‌ها و ارادت‌های روزافزون، از همه جوان‌هایی که بخش کوچکشان در این‌جا هستند و ده‌ها و صدها برابرشان در همه کشور و کشورهای اسلامی امروز عزادار هستند، به خاطر همین است که ایشان یک برتری معنوی داشتند؛ اما این برتری معنوی چیست، چگونه است، چگونه پیدا می‌شود، آیا اصلاً واقعیتی دارد یا یک تلقیناتی است که اشخاص به خودشان دارند، این چیزی است که در ذهن خیلی‌ها، به‌خصوص در ذهن نوجوان‌ها هست. البته شأن بزرگ‌ترها اجل است از این‌که بنده در حضورشان جسارت کنم و این مباحث را مطرح کنم، روی سخنم بیشتر با نوجوان‌هاست و کسانی که هنوز مطالعه زیادی در معارف اسلامی ندارند. اگر به زبان عوامانه خودم صحبت می‌کنم و حرف‌هایی است که خود شما بهتر بلد هستید، پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم.

دسته‌های مختلف انسان‌ها در نگاه معنوی

الف) اهل دنیا و محسوسات

ما آدمیزادها چند جور هستیم؛ بعضی‌هایمان که شاید گوینده هم یکی از آن‌ها باشد، آن‌چه با حس درک می‌کنیم، به آن معتقد می‌شویم و آن را می‌پذیریم. چیزهایی را هم که دوست داریم، چیزهایی است که برای ما یک لذت جسمانی داشته باشد. به بیش از این، خیلی بها نمی‌دهیم. شاید اصلاً حاضر نباشیم درباره آن هم فکر کنیم. صبح که از خواب بلند می‌شویم فکر این هستیم که چه صبحانه لذیذی بخوریم، چه منظره زیبایی تماشا کنیم، چه کار پرسودی انجام دهیم. بعد به‌تدریج برای زندگی آینده‌مان برنامه‌ریزی می‌کنیم؛ با چه کسی ازدواج کنیم، کجا خانه بخریم، چه وسایلی فراهم کنیم و از این مقولات. خیلی حوصله این‌که درباره ورای این‌ها فکری کنیم نداریم.

آن‌هایی که شیطنت دارند و شیطان بر آن‌ها غالب شده، آن‌ها اصلاً انکار می‌کنند و می‌گویند غیر از این‌ها چیزی نیست؛ اما حالا ما، امثال بنده، آن‌ها را انکار نمی‌کنیم اما اینکه خیلی هم دلبستگی داشته باشیم و در خصوص این‌ها زیاد فکر کنیم این‌گونه هم نیست؛ حداکثر یک دو رکعت نمازی می‌خوانیم و ایام عزاداری که بشود گریه‌ای می‌کنیم. در همین حدهاست اما چیزی که دائماً به فکر آن باشیم و هدف زندگی‌مان باشد این‌گونه نیست. البته خود این افراد، طیفی را تشکیل می‌دهند و مراتبی دارند. خصوصیت این دسته این است که به مسائل ماورای محسوسات اهتمامی ندارند. بعضی‌شان انکار هم می‌کنند. بعضی‌ها هم نه، انکار نمی‌کنند، فی‌الجمله هم قبول دارند اما خیلی اهتمامی ندارند.

ب) عابدان

خوبان این طیف، کسانی هستند که دین حق را شناخته‌اند و پذیرفته‌اند و معتقد هستند که قیامتی در کار است و به حساب‌ها رسیدگی می‌شود و البته گهگاهی فکر آن‌جا هم هستند، سعی می‌کنند یک کاری بکنند که به جهنم نروند چون آتش آن‌جا خیلی سوزان است و تحملش مشکل است. معمولاً در یک اصطلاح به این‌ها عابد می‌گویند. حالا این یک اصطلاح است، خیلی پایبند الفاظ نباشیم. این‌ها عبادت می‌کنند برای این‌که از عذاب ابدی خلاص شوند.

ج) زاهدان

یک عده دیگر هستند که همتشان از این بالاتر است و تنها به خلاص شدن از عذاب اکتفا نمی‌کنند؛ دلشان می‌خواهد خوردنی‌های خیلی خوب، همسران خیلی زیبا، قصرهای خیلی مجلل، نهرهای جاری داشته باشند و چون می‌دانند این‌ها را باید با اعمالی در دنیا و اجتناب از گناهان و امثال این‌ها انجام داد و بالاخره اینکه نباید تعلق‌خاطر زیادی به دنیا داشت، بیشتر باید تعلق‌خاطر به ماورای دنیا داشت، فکرشان بیشتر این است که یک کاری کنند که بهشتی شوند و مقامات بهشتی‌شان بالا برود. طبق یک اصطلاح به این‌ها می‌گویند زاهد؛ یعنی به دنیا رغبتی ندارند و رغبتشان متوجه آخرت است.

د) عارفان

گفته می‌شود - حالا العُهْدَةُ عَلَى الْقَائِلِ- گفته می‌شود که یک کسانی هستند که یک طور دیگر هستند؛ نه دلبستگی به لذایذ دنیا دارند، نه آن‌چنان است که هم‌وغمشان فقط نجات از جهنم باشد و یا بالاترش، هم‌وغمشان فقط رسیدن به حور و قصور باشد. این‌ها یک طور دیگر هستند. آن‌چه ما می‌توانیم با ذهنیت ناقص خودمان از این‌ها تصور کنیم و حالا شاید کم‌یابیش تجربه دنیوی‌اش را داشته باشیم یا دیده باشیم و یا داستان‌هایی شنیده باشیم، در این عالم هم یک کسانی بوده‌اند که - خیلی کم اتفاق می‌افتاده اما بوده‌اند- که نسبت به دیگری آن‌چنان علاقه‌مند می‌شدند که حاضر بودند همه چیزشان را فدای او کنند. اگر از ناحیه او حتی ضرری هم به آن‌ها می‌رسید این‌ها لذت می‌بردند که ما این ضرر را در راه محبوب‌مان تحمل می‌کنیم. اگر همه ثروتشان را به یک کسی می‌بخشیدند لذت می‌بردند از این‌که ما هر چه داریم تقدیم محبوب‌مان کردیم. این‌ها حتی فکر این نبودند که ما از انس با محبوب‌مان لذت ببریم؛ لذتشان همین بود که در مقابل او، تعبیر عامیانه‌اش این است که هیچ بشوند، هستی‌شان را در مقابل او ببازند. می‌گویند، حالا من که مجنون نبودم و لیلا نداشتم یا فرهاد و شیرین و از این حرف‌ها، می‌گویند در آدمیزادها تک و توکی از این‌گونه افراد پیدا می‌شدند که دنبال لذت‌های خودشان نبودند؛ اصلاً خوشی‌شان این بوده که هستی‌شان را در مقابل معشوقشان ببازند. هر چه از ناحیه او می‌رسیده برای آن‌ها لذت داشته است؛ گفت اگر با دیگرانش بود مِیلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟! ظرفش را هم که می‌شکست او از این لذت می‌برد؛ می‌گفت این نشانه این بود که او به من توجه دارد.

می‌گویند یک کسانی در آدمیزادها پیدا می‌شوند که نسبت به خداوند متعال و اولیایش چنین حالی دارند. اگر راست است، خدایا! یک شمه‌ای از آن را به ما هم بچشان! یک بویی هم به مشام ما برسان!

آن‌هایی که می‌گویند چنین آدم‌هایی هستند، به این‌ها عارف می‌گویند. آن‌ها عابد و زاهد بودند و به این هم می‌گویند عارف. حالا باز یک اصطلاح است، خیلی به الفاظ اهمیت ندهید.

دانش‌ها و قدرت‌های خاص؛ دو ویژگی نسبت‌داده‌شده به عارفان

از این‌گونه افراد چیزهایی نقل شده که دو نوع امتیاز از این‌ها دیده شده است. یکی این‌که یک چیزهایی می‌دانند و می‌فهمند که دیگران نمی‌دانند. ساده ساده‌اش که با ذهن عامیانه بنده وفق می‌دهد این است که از گذشته و آینده اطلاع داشتند. از گذشته‌ها چیزهایی خبر می‌دهند که در تاریخی هم ننوشته، جایی هم نیست، آن‌ها هم هیچ راهی برای دیدن و شنیدنش نداشتند اما می‌فهمند که چنین چیزهایی بوده، بعدها که تحقیق می‌شود می‌بینند راست می‌گفته است. نسبت به آینده هم گاهی یک چیزهایی می‌گفتند، هیچ راهی برای دیدن و شنیدنش نداشتند ولی بعدها معلوم می‌شده که بله، تحقق پیدا کرد. این یکی از امتیازاتی است که به این‌ها نسبت دادند.

یک امتیاز دیگر هم این است که یک کارهایی می‌کنند که از دیگران بر نمی‌آید؛ مثلاً مریضی را شفا می‌دهند. حتی مرده‌ای را زنده می‌کنند. در مدت کوتاهی، در یک لحظه،‌ هزاران کیلومتر را طی می‌کنند، طی‌الارض می‌کنند و چیزهایی از این قبیل. پس دو نوع امتیاز به این‌ها نسبت می‌دهند؛ العُهْدَةُ عَلَى الرَّاوِي؛ بنده اهل این‌ها نیستم، چیزهایی که شنیده‌ام را برای شما نقل می‌کنم؛ یکی دانستنی‌های خاصی و یکی هم قدرت‌های خاصی.

اگر ما درباره هر کسی شک داشته باشیم که این چیزها را دارند یا نه، ما شیعه‌ها نسبت به اهل‌بیت‌صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین‌ همین اعتقادات را داریم. ما می‌دانیم که همه اهل‌بیت، مخصوصاً ائمه اطهار‌صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین و مادرشان حضرت زهرا‌سلام‌الله‌علیها چیزهایی می‌دانستند که هیچ انسان عادی‌ای درک نمی‌کرد؛ از آینده خبرهایی داشتند که هیچ کس آن خبرها را نداشت؛ کارهایی می‌توانستند انجام بدهند که از دیگران ساخته نبوده است.

وقت تنگ است، من دلم می‌خواست یکی - دو نمونه‌اش را عرض کنم چون نقل این چیزها برای خود بنده مؤثر است؛ دلم روشن می‌شود و از این تاریکی‌ها خارج می‌شود.

گرد ضریح امام رضا‌سلام‌الله‌علیه؛ شفای دردهای بی‌درمان!

یکی از بزرگانی که در جلسه خدمتشان هستیم می‌فرمودند ما مریضی داشتیم و به مشهد مشرّف شدیم. درِ حرم حضرت رضا‌سلام‌الله‌علیه خدمت آقای بهجت رسیدیم. عرض کردیم آقا! مریضی داریم که همه دکترها جواب کردند و دیگر امیدی به بهبودش نداریم. فرمودند او را جلوی ضریح ببرید، از گردهای پای ضریح به بدنش بکشید، خوب می‌شود.

ما هم این کار را کردیم. مریضی که از او ناامید بودیم و دکترها گفته بودند خوب‌شدنی نیست، او را به‌زحمت نزدیک ضریح روی زمین خواباندیم و گردها را به بدنش کشیدیم. مریضمان بلند شد کأنه هیچ بیماری‌ای نداشته است. بعداً هم هیچ اثری از آن بیماری در او نبود؛ گردی که کنار ضریح امام رضاست؛ حالا این گرد از پای چه کسی بوده، از بدن چه کسی بوده، همین که انتساب پیدا کرده که نزدیک ضریح امام رضاست؛ این گرد این‌گونه اثر می‌بخشد، خود او چه می‌کند؟!

هشدار وجود نمونه‌های بدلی و فریبنده

درباره ائمه اطهار‌سلام‌الله‌علیهم‌اجمعین می‌دانیم که این چیزها بوده است. یک مطلب دیگر هم بین پرانتز عرض کنم که ما این را می‌دانیم که هر چیز نفیسی، شیاطین، تقلبی‌اش را می‌سازند. این وسایل تزئینی که در بازار می‌گویند بدلی‌‌ها، زیاد است، ظاهر زیبایی دارد اما باطنی ندارد. به جای مروارید واقعی، به جای جواهرات قیمتی اصیل، شبیه آن را می‌سازند و عرضه می‌کنند. یک عده هم فریبش را می‌خورند و از آن استفاده می‌کنند. هر چه چیزی نفیس‌تر باشد، تقلبی‌ و بدلی‌اش هم بیشتر ساخته می‌شود چون طالب، بیشتر دارد، کم گیر می‌آید، گران‌بهاست؛ لذا شیاطین کاری می‌کنند که بدلی‌اش را درست ‌کنند. این هم بین پرانتز در ذهن‌تان باشد.

حالا این‌ها را گفتم، مقدمه است برای یک سؤال که آقا! ما درباره امثال حضرت آیت‌الله‌العظمی بهجت‌رضوان‌الله‌علیه چنین چیزهایی شنیده‌ایم که ایشان یک چیزهایی می‌دانستند که دیگران نمی‌دانستند و یک کارهایی انجام می‌دادند که از دیگران ساخته نبود؛ آیا این‌ها راست است؟! آیا باورکردنی است؟! آیا هر کس که از این کارها می‌کند یعنی از اولیای خداست؟! این قضیه‌اش چیست؟!

فکر می‌کنم که این سؤال در ذهن خیلی‌ها باشد. حالا گاهی مطرح می‌کنند، گاهی هم رویشان نمی‌شود مطرح کنند و ته دلشان هست، بالاخره چیزهایی می‌گویند، یک چیزی شنیدیم، راست است؟ دروغ است؟ آیا همه کسانی که این کارها را می‌کنند یک طور هستند یا فرق دارند؟ آیا هر کسی چنین کار خارق‌العاده‌ای کرد دلیل این است که از اولیای خداست و حرف‌های دیگر او هم درست است و باید از آن تبعیت کرد یا نه؟! ملاکش چیست؟!

اجمالاً همین‌گونه که ما اخباری تقریباً متواتر یا تحقیقاً متواتر شنیده‌ایم که بعضی از دوستان خدا و بندگان خوب خدا از این علم‌ها و از این قدرت‌ها بهره‌مند هستند، تقریباً به طور متواتر هم شنیده‌ایم که کسان دیگری هم هستند که حتی مسلمان هم نیستند و شاید اعتقادی به خدا هم نداشته باشند و چیزی شبیه به این کارها می‌کنند. نمونه‌ای که شاید همه شما شنیده‌اید مرتاضان هند هستند. دیگر همه عالم داستانشان را شنیده‌اند. در زمینه کار مرتاضان آن‌قدر تحقیقات شده، تیم‌های علمی متعددی از علوم مختلفِ زیست، فیزیک، شیمی و روان‌شناسی، از کشورهای مختلف، مدت‌ها رفتند و درباره این‌ها تحقیق کرده‌اند که راز علمی کارهای این‌ها چیست؟! چه طور می‌شود که یک مرتاض جلوی قطار می‌آید و دستش را می‌گیرد و قطار می‌ایستد؟! هواپیما می‌خواهد بلند شود، او دستش را می‌گیرد و آن هواپیما نمی‌تواند بلند شود! یا خبرهایی می‌دهد که فردا چنین خواهد شد؛ و می‌شود. آیا این هم از اولیای خداست؟! این دلیل این است که این راهش صحیح است و دینش درست است؟! پس فرقش با آن‌ چیست؟! آن که از ما از اولیای خدا دیده بودیم که شفا می‌دهند و اخبار غیبی می‌دهند، با این حرف‌هایی که مرتاضان می‌زنند، فرقش چیست؟!

خداوند متعال همان‌گونه که در بین امور مادی، فیزیکی، طبیعی، یک آثار و خواص و تأثیراتی برای اسباب و عللی قرار داده که بعضی‌هایش را همه می‌دانیم؛ آب می‌خوریم رفع تشنگی‌مان می‌شود، اثرش مال آب است؛ نور خورشید به ما می‌تابد، هوا هم روشن می‌شود و هم گرم می‌شود، اثری است که خدا قرار داده و این عامل این اثر را دارد.

خدا یک عوامل دیگری هم آفریده که ما خیلی با آن آشنا نیستیم یعنی حواس ما آن‌ها را درک نمی‌کند اما هست؛ ازجمله روح خود ما؛ همه ما روح داریم، می‌دانیم منی که دارم حرف می‌زنم این فقط یک تکه گوشت نیست، یعنی زبان. یک کسی هست که این زبان را می‌چرخاند. تنها این سلول‌های مغز نیستند که فکر می‌کنند. سلول، یک سلول است دیگر. آن‌که می‌فهمد، فرضیه تشکیل می‌دهد، استدلال می‌کند، این یک چیز دیگری است که ماده مغز ابزارش است.

به‌هرحال خدا یک چیزهای دیگری هم آفریده که ما با این ابزارهای حسی‌مان درک نمی‌کنیم. آن‌ها هم تأثیراتی دارند. همان‌گونه که ما خودشان را نمی‌شناسیم، تأثیراتش را هم درست نمی‌شناسیم. تأثیراتش مطلوب باشد یا نامطلوب، نمی‌دانیم. ما وقتی خودش را نمی‌شناسیم اسبابش را هم نمی‌فهمیم؛ اما خداوند متعال بر اساس حکمت‌هایی که می‌دانست که حالا باز آن اندازه‌ای هم که قابل فهم امثال بنده است فرصت بیانش نیست، یک راه‌هایی قرار داده که فی‌الجمله بشر بفهمد که چنین چیزهایی هم هست.

هاروت و ماروت؛ وسیله ای برای آزمایش مردم

ازجمله اینکه داستان‌هایی را در قرآن نقل می‌فرماید، داستان‌هایی که حکایت می‌کند از این‌که یک تأثیر و تأثراتی غیر از آن‌چه ما می‌شناسیم وجود دارد. به عنوان اشاره، آیه‌ای هست درباره هاروت و ماروت. اسمشان هم یک بار در قرآن آمده است که می‌گوید این‌ها دو نفری بودند که به مردم، تعلیم سحر می‌کردند و می‌گفتند که شما سعی کنید چیزی از ما بیاموزید که برای شما مفید باشد ولی ما هر چه بخواهید به شما یاد می‌دهیم.

مردم می‌آمدند و از آن‌ها می‌خواستند که چیزهایی به ما یاد بدهید که بتوانیم بین زن و شوهر اختلاف ایجاد کنیم؛ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ.[1] قرآن می‌گوید. آن‌ها هم یادشان می‌دادند ولی می‌گفتند که این‌ها بی ‌اذن خدا اثر نمی‌کند؛ ولی بود. بالاخره قرآن نقل می‌کند که چنین چیزی واقعیت دارد. این حکمتش این است که فی‌الجمله ما بفهمیم غیر از این محسوساتی که ما می‌فهمیم خبرهای دیگری هم هست.

از این اسباب غیرعادی و غیرمحسوس، چیزهایی است که استفاده از آن‌ها یک راه‌های خاصی دارد. هر کس از این راه‌ها برود و تمریناتش را انجام دهد می‌تواند از این عوامل نامحسوس استفاده کند. باز شبیه این‌که فرض کنید یک کسی بخواهد پهلوان وزنه‌برداری شود، تمریناتی باید انجام دهد؛ مدتی باید تمرین انجام دهد تا بتواند یک وزنه مثلاً دویست کیلویی بزند. اول که نمی‌تواند به‌آسانی این کار را انجام بدهد. اسم این به عربی «ریاضت» است. عرب‌ها به ورزش می‌گویند ریاضت. تیم ورزشی را می‌گویند هیئت ریاضی. به ریاضیات هم که می‌گویند ریاضیات، برای این است که تمرین زیاد می‌خواهد، مسائلش پیچیده است و باید تمرین کنند. اصلاً ریاضت یعنی تمرین.

کسانی هستند که وقتی یک تمرین‌هایی را انجام می‌دهند می‌توانند از امور غیرعادی و غیرمحسوس استفاده کنند. این‌ها انواعی دارد. یکی از چیزهای آن که خیلی شایع است و حتی در دانشگاه‌ها راه پیدا کرده و به طور قانونمند از آن استفاده می‌شود هیپنوتیزم است. در بسیاری از بیمارستان‌های روانی غرب از هیپنوتیزم برای معالجه بیماران استفاده می‌کنند. واقعیت دارد. در کشور ما هم کسانی هستند که بلد هستند. حالا یا خواب می‌کنند یا روش‌هایی دیگری به کار می‌گیرند که در اراده شخص تصرف می‌کنند. این‌ها واقعیت دارد. هر کس این کارها را بخواهد بکند تمریناتی دارد که اگر آن‌ها را انجام دهند چنین قدرتی پیدا می‌کنند؛ یعنی روح انسان هم همان‌گونه که بدن ما در اثر یک فعالیت‌هایی زور بازو پیدا می‌کند، قدرتی پیدا می‌کند، هنری پیدا می‌کند؛ بندبازها تمرین می‌کنند و روی بند راه می‌روند و کارهای عجیبی می‌کنند، تمرین باید بکنند؛ روح انسان هم اگر یک تمرین‌هایی بکند یک قدرت‌های خاصی پیدا می‌کند و حتی ممکن است اطلاعات خاصی هم پیدا کند.

تا این‌جا اسباب و مسبباتی است که خدا قرار داده و وسیله امتحان ماست. همان داستان هاروت و ماروت هم دارد که ما وسیله امتحان شما هستیم، حواستان جمع باشد! مسأله مرتاضان هند و چیزهایی از همین قبیل از همین باب است.

داستان امام صادق‌علیه‌السلام و مرد غیب‌گو

حالا من یک داستانی نقل می‌کنم که حتماً شما هم بارها شنیده‌اید که در زمان امام صادق‌صلوات‌الله‌علیه اتفاق افتاده است. به حسب نقلی که شده، ایشان به مسجد تشریف آوردند. دیدند مردم دور یک نفر جمع شده‌اند. پرسیدند چه خبر است که مردم اجتماع کردند؟! گفتند این شخص کارهای عجیبی می‌کند، علومی دارد، علامه‌ای است.

حضرت نزدیک آمدند و دیدند هر کس هر چیزی در مشتش می‌گیرد این شخص می‌گوید که در مشت او چیست. حضرت دستشان را بستند و جلوی این شخص آوردند و گفتند بگو در مشت من چیست! این شخص به دست ایشان نگاهی کرد، بعد به صورت حضرت نگاه کرد و دوباره به دست ایشان نگاه کرد و هیچی نگفت. فرمودند نمی‌دانی چیست؟! گفت چرا، می‌دانم، تعجب می‌کنم که شما این را از کجا به دست آوردید! گفتند چیست؟! گفت من نگاه می‌کنم تمام روی زمین هر چه بوده سر جایش هست. در یک جزیره‌ای، یک مرغی دو تا تخم گذاشته، یکی از آن‌ها نیست. چیزی که تغییر کرده این است که آن تخم، دیگر سر جایش نیست و قاعدتاً در دست شماست. حضرت دستشان را باز کردند و دیدند تخم یک پرنده‌ای در دستشان است.

حضرت فرمودند چه کار کردی که این قدرت را پیدا کردی؟! حضرت می‌دانستند که این چه کار کرده، این‌ها را گفتند که امروز من و شما این‌جا درباره‌اش صحبت کنیم. گفت آقا! هر کاری که دلم خواست را نکردم؛ مخالفت نفس کردم. حضرت فرمودند دلت می‌خواهد مسلمان بشوی؟! گفت: نه. گفتند خب، تو گفتی هر چه دلم نمی‌خواهد می‌کنم. این دیگر به حرف خودش مأخوذ شد و گفت خب من را محکوم کردید، قبول می‌کنم و اسلام می‌آورم.

وقتی اسلام آورد گفت آقا! حالا که من مسلمان شدم، پرده افتاده و دیگر چیزی را نمی‌بینم. من قبل از مسلمان شدن همه جای این عالم را می‌دیدم اما حالا پرده افتاده و دیگر نمی‌بینم. فرمودند تابه‌حال هر زحمتی که می‌کشیدی خدا مزد آن را این‌جا به تو می‌داد و از این‌جا که می‌رفتی دیگر خبری نبود؛ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَاتِكُمْ فِي حَيَاتِكُمُ الدُّنْيَا وَاسْتَمْتَعْتُمْ بِهَا؛[2] برای دنیا کار کردی، مزدش را هم در دنیا گرفتی و تمام شد؛ از چه کسی طلب داری؟! اما از حالا، خدا برای آخرتت ذخیره می‌کند. کارهایت را ادامه بده اما طبق دستورات اسلام؛ و مطمئن باش که خدا بسیار بهتر از آن‌چه در دنیا به تو داده، در عالم ابدی به تو خواهد داد. او راضی شد.

معیار تشخیص حق از باطل

این داستان را نقل کردم برای این‌که حتی در آن زمان هم، در حضور امام صادق هم، کسانی کارهای فوق‌العاده‌ای می‌کردند که مسلمان هم نبودند اما زحمتی کشیده بودند و خدا مزدشان را به آن‌ها داده بود. این یک واقعیتی است که چنین اسبابی هست و کسانی که از آن استفاده کنند این نتایج را هم می‌گیرند. این هم یک مقدمه دیگر.

حالا اصل مطلب؛ تکلیف من و شما چیست؟ اولاً اطلاع بر این مطلب، این فایده را برای ما دارد که بفهمیم همه این‌ها حق و باطل دارد. راه‌های حق آن مخصوص اولیای خداست و راه‌های باطل آن در اختیار دیگران هم هست و نتایجش هم بر آن مترتب می‌شود؛ اما اگر کسی از راه خدا رفته باشد و موهبت الهی به او باشد، نه برای خودش ضرر دارد و نه برای هیچ کس دیگری؛ بلکه هر قدمی که برمی‌دارد تازه برای آخرتش هم مفید است؛ وقتی مریضی را شفا می‌دهد نه‌تنها این مریض را شفا می‌دهد، برای این‌که دل یک مؤمنی را شاد کرده خدا برای او ثواب ابدی می‌نویسد؛ اما صِرف انجام دادن کار خارق‌العاده یا گفتن این‌ مطلبِ به‌اصطلاح غیبی، دلیل این نمی‌شود که صاحب آن، اهل حق و اهل فضیلت و از اولیای خداست. ممکن است اصلاً منکر خدا هم باشد، بت‌پرست هم باشد اما زحمتی کشیده و خدا مزدش را در همین عالم به او می‌دهد؛ هم ممکن است اطلاعاتی پیدا کند و هم فی‌الجمله می‌تواند قدرت‌هایی پیدا کند.

البته این قدرت‌ها هیچ وقت در مقابل آن قدرت الهی نمی‌تواند عرض‌اندام کند. «سحر با معجزه پهلو نزند.» سحر، اثر دارد اما نه در مقابل معجزه. سحره فرعون هم کارهایی انجام دادند؛ سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءُوا بِسِحْرٍ عَظِيمٍ،[3] اما وقتی عصای موسی افتاد همه را بلعید؛ ولی به‌هرحال اثری دارد و می‌توانند کاری انجام دهند؛ بنابراین ما باید هوشیار باشیم، صرف این‌که کسی خبر غیبی ‌داد یا یک کار فوق‌العاده‌ای انجام داد فریبش را نخوریم.

خطر انحراف سالکان راه خدا

وقت گذشته، من خیلی می‌خواستم مسأله را بسط بیشتری بدهم، چون بحث این چیزها کم مطرح می‌شود و در کتاب‌ها هم کم نوشته شده است. حالا فرصتی بود که به برکت نام حضرت آیت‌الله‌العظمی بهجت‌رضوان‌الله‌علیه این‌جا این حرف‌ها را بزنیم.

آخر عرایضم داستان دیگری را برای شما عرض می‌کنم که ان‌شاءالله توجه به آن هم برای ما مفید باشد. کسانی که حتی در راه خدا قدم برمی‌دارند و می‌خواهند از مسیر الهی به کمالاتی برسند، کمالاتی که بعضی از نشانه‌هایش در این عالم اطلاعات غیبی و بعضی‌هایش هم قدرت‌های فوق طبیعی است. البته این‌ها هیچ تلازمی ندارد، بحثش بماند، فرصتی نیست؛ اما بعضی از کسانی که در این راه دارند می‌روند، باز هم در میان راه به دام شیطان می‌افتند!

کسی تصمیم گرفته راه خدا برود، گناهان را ترک کرده، حقوق مردم را ادا کرده، قضای واجباتش را انجام داده، اذکار مستحبی و فلان و دستوراتی که در شرع وارد شده را انجام می‌دهد اما شیطان دست از سر او نمی‌کشد. برعکس، هر کس بیشتر در راه حق قدم بردارد شیطان بیشتر روی او تمرکز پیدا می‌کند و بیشتر می‌خواهد او را فریب بدهد. گفت شما و کسان دیگر، آن‌ها که خودشان دارند دنبال من می‌آیند و احتیاج ندارند من آن‌ها را بگیرم؛ آن‌هایی که از من فرار می‌کنند را می‌روم می‌گیرم.

یک داستان دیگر هم برای شما نقل کنم و دیگر عرایضم را خاتمه بدهم. این جریانی است که در همین عصر ما واقع شده است. یکی از بزرگانی که کم‌نظیر هستند؛ حالا ما که عقلمان نمی‌رسد که در بین اولیای خدا چه کسی مقامش بالاتر است و فضیلتش بیشتر است. این حرف‌ها از دهان بنده خیلی بزرگ‌تر است. من لیاقت این‌که از این حرف‌ها بزنم را ندارم و از این چیزها سر در نمی‌آورم اما می‌دانم که شبیه مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت، شبیه‌شان حالا اندکی کمتر یا بیشتر من دیگر به این‌ها عقلم نمی‌رسد، یک بزرگوار دیگری بود که شاگردان اخلاقی تربیت می‌کرد.

یکی از کسانی که سال‌ها به ایشان ارادت داشت و عبادات و ریاضیاتی انجام می‌داد، یک حالتی برای او پیدا شده بود. می‌گفت نصف شب که می‌شود یک کسی می‌آید من را از خواب بیدار می‌کند و می‌گوید پا شو نماز شب بخوان! آن این‌گونه حس کرده بود که این یک حوریه‌ بهشتی است. می‌گفت این‌قدر زیباست که وقتی به من می‌گوید پا شو، دیگر نمی‌توانم بلند نشوم! در خواب می‌آید به من می‌گوید پا شو، نماز شب بخوان! من همین قیافه‌اش را که می‌بینیم دیگر از خواب می‌پرم، بلند می‌شوم می‌روم نماز شب می‌خوانم. توصیه‌هایی از عبادات به او می‌کرد که قرائت قرآن بکن، نماز بخوان، چنین و چنان بکن.

رفته بود به استادش گفته بود که این چه کسی است؟ این چه مقامی است؟ آیا حوریه بهشتی است؟ کس دیگری است؟ من در چه مقامی هستم؟ در چه حالی هستم که چنین کمالی پیدا کرده‌ام؟ آن آقا به او فرموده بود که به حرف او گوش نده! به این آقا یک خورده برخورده بود و وارفته بود که یعنی چه؟! یک حوریه بهشتی بیاید به آدم بگوید بلند شو نماز شب بخوان! من نخوانم؟! گفت اینی که او می‌گوید نکن! تو هر وقت باید نماز شب بخوانی طبق مشی خودت عمل کن! به حرف او گوش نده!

اشاره کرده بود که این، شیطان است. به این صورت می‌آید تا تو را تحریک کند. اینکه می‌گوید برو نماز شب بخوان برای این‌ است که تو نشناسی که این، شیطان است. او بعد با تو کار دارد. می‌خواهد حالا فریبش را بخوری و فکر کنی که این یک مَلَکی است، یک حوریه‌ای است، هر چه می‌گوید از طرف خداست و حق است، بعد آن کارهایی که می‌خواهد به دست تو انجام بدهد آن‌ها را انجام می‌دهد.

آن آقا با این‌که شاگرد آن استاد بود و به او ارادت داشت اما خیلی باور نکرده بود. بالاخره آن قیافه و دستورات نماز شب و این حرف‌ها، خب آدم موفق بشود با یک چنین بیدارکننده‌ای بلند شود و نماز شب بخواند، به‌آسانی نمی‌شود رها کرد. خلاصه، این باعث شد که کم‌کم از آن استاد فاصله بگیرد. استادش دیگر در خواب می‌آمد و به او تعلیم می‌داد که چه کار کند!

آن‌چه ما از این شخص دیدیم این بود که در جریان انقلاب، ایشان طرفدار دربار شد! یعنی حتی شیطان برای فریب دادن آدمیزاد، برای این‌که ده سال دیگر از آن استفاده کند، از ده سال قبل به او دستور نماز شب می‌دهد! خودش هم می‌آید او را بیدار می‌کند، با آن قیافه‌ای که نتواند مقاومت کند.

البته شیطان این زحمت‌ها را برای امثال بنده نمی‌کشد. من ساعتم را کوک می‌کنم، دیگران و همسایه‌ها را بیدار می‌کنم، بلند می‌شوم خاموشش می‌کنم و تا دم آفتاب می‌خوابم! او احتیاج ندارد که من را فریب بدهد اما آن کسانی را می‌خواهد فریب بدهد که صاف و ساده هستند و واقعاً می‌خواهند ترقی بکنند.

اخلاص؛ راز مقامات حقیقی

از این‌جا هم ما دو تا درس باید بگیریم. البته درس‌های بیشتری اما من حالا روی دو تا از آن‌ها تأکید می‌کنم؛ اولاً ما ارتباطمان را با عالم دین‌شناس نباید حذف کنیم. به هر کس دیگر هم می‌گفت، می‌گفت: «خوش به حالت! به آن شخص که می‌آید صدایت می‌زند بگو یک دعایی هم برای ما بکند! یک شب هم بیاید ما را از خواب بیدار کند!» اما وقتی به آن عالم دین‌شناس گفت، گفت: «به حرف این گوش نده! این دستور نماز شب، مقدمه چیز دیگری است!» این یک درس که باید بگیریم که در مراحل مختلف زندگی‌مان از عالم آگاه و دین‌شناس جدا نشویم.

دوم این‌که - من این را برای آن جوان‌های پاکی می‌گویم که خیلی نورانی هستند و ما باید خاک پای آن‌ها باشیم- عزیزان من! همت‌تان را بلند کنید و از عباداتتان نتیجه دنیوی نخواهید. درست است که خدا به اولیای خودش گاهی علوم غیبی می‌دهد، گاهی قدرت‌های فوق طبیعی می‌دهد اما آن‌ها وقتی عبادت کردند برای این علوم، عبادت نکردند. آن‌ها آن وقتی هم که از این موهبت الهی برای دیگران استفاده می‌کردند به‌گونه‌ای استفاده می‌کردند که یعنی ما هیچ‌کاره‌ایم.

 آقای بهجت فرمودند برو آن‌جا، گرد پای ضریح را به صورتش بکش! به احتمال بسیار قوی با دعای ایشان او شفا پیدا کرد اما برای این‌که این احتمال به ذهن طرف نیاید که این چه مقامی دارد، گفت برو گَرد ضریح را به مریض بمال، آن شفا می‌دهد. او بعد از این‌که خدا هم چنین مقامی به او می‌داد، حاضر نبود به کسی بگوید که خدا چنین مقامی به من داده است.

 شما که در اول جوانی‌ هستید و دلتان پاک است، هنوز آلودگی‌های دنیا ندارید، دلبستگی به پست و مقام ندارید، دنبال شهرت و ریاست و مریدبازی نیستید، عبادت را فقط برای خدا انجام دهید. این را سرلوحه خودتان قرار دهید. ما شیعه حضرت علی‌علیه‌‌السلام هستیم که در مقام عبادت عرض می‌کرد: اِلهی! مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نارِكَ وَ لا طَمَعاً فی جَنَّتِكَ، بَلْ وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُكَ؛ تو پرستیدنی هستی؛ نپرستم چه کنم؟! تو دوست‌داشتنی هستی؛ دوست نداشته باشم چه کنم؟! اگر خواستی چیزی به من بدهی، چون تو خواستی دوست دارم. خواستی از من بگیری، چون تو خواستی، همان گرفتنش را دوست دارم. خود این حالت با تمرین پیدا می‌شود.

این جوان‌ها که هنوز خواسته‌های آن‌چنانی ندارند، فکر رسیدن به مقامات و ثروت‌های میلیاردی نجومی نیستند، آن‌ها راحت‌تر می‌توانند این‌ها را پیدا کنند. آدم کمی که بالا برود و کمی چرب و شیرینی دنیا لای دندانش رفت و مزه بعضی گناهان را چشید، آن وقت دیگر این صفا‌ها و این نورانیت‌ها از بین می‌رود. تا آن‌گونه نشده‌اید سعی کنید کارهایتان را برای خدا خالص کنید. تنها او دوست‌داشتنی است. همه دیگران اگر دوست داشته شوند به خاطر بهره‌ای است که از او دارند.

معیار محبت حقیقی

یک قصه دیگر هم نقل کنم و بروم. ما اگر چیزی بلدیم همین قصه‌هاست. این حدیث را حتماً شنیده‌اید که یک پسربچه‌ای زمان پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله خدمت حضرت آمد و خیلی اظهار محبت کرد که یا رسو‌ل‌الله! من خیلی شما را دوست دارم. حضرت هم به او عنایت فرمودند و یک گفت‌وگویی با او کردند. گفتند من را بیشتر دوست داری یا پدرت را؟! عرض کرد که شما را بیشتر دوست دارم. فرمودند من را بیشتر دوست داری یا مادرت را؟! عرض کرد شما را بیشتر دوست دارم. چند نفر دیگر را اسم بردند. بعد فرمودند من را بیشتر دوست داری یا خدا را؟! گفت خدا را! من شما را هم برای خدا دوست دارم؛ چه طور می‌شود که من شما را بیشتر از خدا دوست بدارم؟!

اسلام بچه کوچک را این‌گونه تربیت می‌کند. ما بعد از 1400 سال که این همه علوم از پیغمبر اکرم و از ائمه اطهار به ما رسیده، سعی کنیم بدانیم که اولین دوست‌داشتنی خداست. هر کس دیگر دوست‌داشتنی است به خاطر آن لطفی است که خدا به او کرده است. البته ما ذهن‌مان نمی‌رسد که کمالات خدا را درک کنیم. راهش این است که خدا را از فضایلی که به این‌ها داده بشناسیم اما همیشه توجه داشته باشیم که این‌ها راه شناخت خدا هستند؛ این‌ها وسیله‌ای هستند که ما را با خدا آشنا ‌کنند؛ معرفت ما را نسبت به خدا بیفزایند؛ ارزش آن‌ها به بندگی خدا بود. سعی کنیم این را از آن‌ها یاد بگیریم و فکر بندگی خدا باشیم که چیزی جز این در عالم ارزش جستن ندارد.

وَفَّقَنَا اللهُ وَإِيَّاكُمْ إِنْ شَاءَ اللهُ

وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ


[1]. بقره، 102.

[2]. احقاف، 20.

[3]. اعراف، 116.