صوت و فیلم

صوت:
0

لزوم شکرگزاری و قدردانی از نعمت ولایت‌فقیه

در جمع شرکت‌کنندگان در دوره آموزشی کوثر ولايت (مؤسسه ولاء)؛ ساختمان ياوران مهدی جمکران
تاریخ: 
پنجشنبه, 3 اسفند, 1391

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلَوةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیِبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح پرفتوح امام‌رضوان‌الله‌علیه و همه شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا می‌کنیم.

قبل از هر چیز، فرارسیدن ایام وفات ولی‌نعمت‌مان حضرت معصومه‌سلام‌الله‌علیها را به پیشگاه مقدس ولی‌عصرارواحنافداه و همه دوستداران اهل‌بیت‌صلوات‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين تسلیت عرض می‌کنم. همین‌جا فرصت را مغتنم می‌شمارم و رحلت عالم ربانی، استاد و مربی اخلاق، حضرت آیت‌الله خوشوقت را نیز تسلیت عرض کرده، برای علو درجات آن بزرگوار، عاجزانه درخواست می‌کنم که مشمول عنایات خاص حضرت ولی‌عصرارواحنافداه قرار بگیرد.

اصل فطری شکرگزاری

خوشوقتم که خداوند متعال توفیق داد با همه بی‌لیاقتی و ضعف و نامساعد بودن شرایط جسمانی، در محفلی شرکت کنم که موضوعش شکرگزاری از یکی از بزرگ‌ترین یا حقیقتاً بزرگ‌ترین نعمت‌های اجتماعی است که خداوند متعال در این عصر به مردم ما و بلکه به جهانیان عطا فرموده است. موضوع بحث، شکرگزاری و قدردانی است. غیر از آیه شریفه وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ[1] عام‌ترین ارزش انسانی که همه طوایف انسان‌ها از هر قوم و نژادی معتقد هستند و مقتضای فطرت‌شان است شکرگزاری است.

وجوب عقلی تحقیق درباره خدا

تا آن‌جا که در کتاب‌های کلام ما، آقایان علما تشریف دارند و من درس پس می‌دهم، در اول مباحث کلام، مسئله‌ای را مطرح می‌فرمایند که اصلاً تحقیق درباره وجود خدا چه وجوبی دارد؟! کسی که تازه به تکلیف رسیده، چه لزومی دارد درباره خدا فکر کند؟! اگر بگویید خدا گفته، او هنوز خدا را نشناخته و قبول ندارد؛ اگر بگویید عقل گفته، عقل چگونه چیزی را اثبات می‌کند که موضوعش هنوز ثابت نشده است؟!

علمای کلام دو دلیل آورده‌اند برای این‌که بر مکلَّف واجب است درباره خدا تحقیق کند؛ یکی از باب شکر مُنعِم و دیگری از باب تَحفُّظ از ضرر محتمل. دلیل عقلی داریم که شخص عاقل اگر یک ضرر قابل توجهی برای او احتمال داشته باشد، باید تحقیق کند ببیند چنین ضرری هست یا نه؟! اگر ضرر عصیان خدا باشد این احتمال ضعیفی نیست؛ ۱۲۴ هزار پیغمبر این را مطرح کرده و در راه آن جان‌فشانی کرده‌اند. برای شخص عاقل لااقل این احتمال می‌آید که اگر نشناسد و مخالفت کند، مستوجب عقاب خواهد بود. پس برای محفوظ ماندن از چنین ضرر محتملی، تحقیق واجب است.

یکی هم از باب وجوب شکر منعم؛ هر عاقلی می‌فهمد که این نعمت‌هایی که ما از آن استفاده می‌کنیم- اول وجود و حیات خودمان، بعد هم نعمت‌های بی‌شماری که قابل احصاء نیست- از خود ما نیست؛ ما این‌ها را خلق نکرده‌ایم. فطرت انسان اقتضا می‌کند که ولی‌نعمتش را بشناسد و از او قدردانی کند. پس ما برای این‌که ولی‌نعمت‌مان را بشناسیم و بدانیم چه کسی این نعمت‌ها را به ما داده، باید برویم تحقیق کنیم تا خدا را بشناسیم.

این دو دلیل را اول کتاب‌های کلامی، در اولین مسئله‌ای که در علم کلام مطرح می‌شود می‌آورند برای اثبات این‌که تحقیق درباره دین و وجود خدا واجب است؛ آیا شرعاً واجب است؟! نه، هنوز شرعی که اثبات نشده است؛ بلکه عقلاً واجب است. به چه ملاکی واجب است؟! یکی از باب دفع ضرر محتمل و دیگری از باب وجوب شکر منعم.

منظورم این است که وجوب شکر منعم آن‌قدر همگانی و بدیهی و بی‌نیاز از اثبات است که ما تحقیق درباره خدا را نیز بر همین اصل مبتنی می‌کنیم. حال اگر نعمت‌هایی داشته باشیم که در دنیا بی‌نظیر و در تاریخ کم‌نظیر باشد، نعمت‌هایی عامی که شامل میلیون‌ها انسان می‌شود، ما را از خطرهای فراوان حفظ کند و برکات بسیاری برای خودمان و نسل آینده‌مان تأمین نماید، آن‌وقت اگر نرویم بشناسیم که این نعمت از چه کسی است و قدردانی نکنیم و شکرش را به جا نیاوریم، آیا به مقتضای انسانیت عمل کرده‌ایم؟!

اسلام و حتی پیش از آن، فطرت انسانی اجازه نمی‌دهد که ما این همه نعمت‌ها را ببینیم و منعم آن را نشناسیم و قدردانی نکنیم. اگر تعبیر زشتی نباشد اگر چنین کنیم در حقیقت باید از انسانیت استعفا بدهیم؛ زیرا انسان نمی‌تواند با فطرت انسانی‌اش این همه نعمت را ببیند و چشم بر آن‌ها ببندد. چه کسانی در این نعمت مؤثر بوده‌اند؟! چگونه باید از آن‌ها قدردانی کرد؟! اگر بگوییم «حالا که هست»، بالاخره چنین انسانی باید از انسانیت استعفا بدهد!

من خدا را شکر می‌کنم که در اواخر عمر، خدا توفیقی مرحمت فرمود تا در اینجا در جوار مسجد مقدس جمکران دقایقی را به انجام این وظیفه بپردازم. برای توضیح این مطلب، البته همه آقایان اهل فضل و فضیلت هستند و بحث‌های زیادی در این زمینه شده است و با این‌که من اطلاع دقیقی از موضوع نداشتم، بزرگان بحث‌هایی کرده‌اند و ادامه خواهند داد؛ ما وقتی می‌توانیم این نعمت را بشناسیم، از آن قدردانی کنیم و ارزش آن را درک نماییم که بیندیشیم اگر این نعمت نبود، وضع ما چه می‌شد؟!

شناخت نعمت از راه مقایسه

خداوند ما آدمیزادها را چنین آفریده است وَخُلِقَ الْإِنْسَانُ ضَعِيفًا.[2] ما ضعف‌هایی داریم؛ ابتدائاً به وجود نعمت‌ها کم‌توجه هستیم. مثلاً همین که خود من هستم، وجودم یک نعمت است. نمی‌دانم چند درصد مردم در این باره فکر می‌کنند؛ حیاتی که دارم، عمری که دارم، خود این نعمتی است. دانه‌دانه اعضا و اندام‌هایم، چشم، گوش، دست، پا و ... چقدر نعمت است! این هوایی که تنفس می‌کنیم، نور خورشیدی که می‌تابد، آبی که در جوی‌ها و رودخانه‌ها روان است و ... اگر بیندیشیم، عجب نعمتی است! سلامتی‌ای که داریم، چه وقت متوجه می‌شویم نعمت است؟! وقتی کمبودی پیدا شود. اگر چشم ضعیف شود یا درد کند، آن‌وقت می‌فهمیم چشم هم یک نعمتی است و چشم سالم چه نعمتی است! اگر اختلالی در گوارش پیدا شود، آن‌وقت می‌فهمیم معده سالم و دستگاه گوارش سالم چه نعمتی است! حتی این تکه‌های استخوانی که در دهان‌مان است به نام دندان، وقتی بیرون بیفتد هیچ ارزشی ندارد اما اگر یکی از آن‌ها خراب شود، اگر میلیون‌ها هم خرج کنیم مثل اول نمی‌شود. خدا این‌ها را رایگان به ما داده است. چه وقت یادمان است که چند دندان داریم و هر کدام چقدر می‌ارزد و خدا چه نعمت‌هايی به ما داده است؟! مگر وقتی که دندان‌درد بگیریم، آن‌وقت می‌فهمیم دندان سالم چه نعمتی است. ما این‌گونه هستیم دیگر؛ فراموش‌کار هستیم، بی‌توجه هستیم، در غفلت به سر می‌بریم. باید عاملی، شوکی در ما ایجاد کند تا به هوش بیاییم و ببینیم کجا هستیم و چه داریم.

بعضی چیزهاست که نمی‌شود عدمش را فرض کرد. مثلاً فرض کنیم خورشید نباشد؛ خب این که نمی‌شود. خورشید همیشه هست و نورافشانی می‌کند. آن وقت‌هایی که نورش کم می‌شود، ابر زیاد است یا هوا خیلی سرد است، کمتر از خورشید استفاده می‌کنیم. آن وقت آدم می‌گردد تا جایی آفتاب‌رو پیدا کند و کمی از آفتاب بهره ببرد و متوجه می‌شود خورشیدی که می‌تابد چقدر انرژی تولید می‌کرد و به همه ما می‌رساند.

مقایسه شرایط ایران، قبل و بعد از انقلاب

ما اگر بخواهیم قدر نعمتی که در سایه ولایت برای ما حاصل شده است را بدانیم، یا باید دوران قبل از نظام را به خاطر بیاوریم - کسانی که عمرشان کفاف می‌دهد و آن زمان را درست درک کرده‌اند و یادشان هست که آن روزها چه خبر بود- یا کشور خود را با کشوری دیگر که این نعمت را ندارد مقایسه کنیم؛ کشوری با شرایط مشابه ما، اما بدون نعمت ولایت. ببینیم وضعش با وضع ما چقدر فرق می‌کند. آن وقت زمینه می‌شود برای این‌که بفهمیم خدا چه نعمتی به ما داده است. دیگر بستگی دارد به این‌که چقدر همت کنیم، چقدر فکر کنیم، چقدر بینش درست داشته باشیم و هواهای نفسانی، حسدها و تبلیغات غلط ما را منحرف نکند. درست فکر کنیم تا بفهمیم چقدر ارزش دارد.

مقایسه ایران با افغانستان

به گمان بنده، اگر یک آدم متوسط بی‌غرض و ‌مرض- حالا نمی‌گویم نابغه‌ای باشد- چند دقیقه درست فکر کند و مقدماتی که لازم است را تصور نماید و یکی از این دو راه را پیش بگیرد: یا زمان قبل از انقلاب را با حالا مقایسه کند، یا ایران را با کشوری مثل افغانستان مقایسه کند. خب افغانستان هم یک کشور اسلامی بود، در کنار ما سال‌ها با استعمار جنگیدند، چقدر کشته دادند، چقدر زجر کشیدند، بلاها دیدند؛ در مقابل روس‌ها، مارکسیست‌ها و عوامل دیگر؛ و در بخشی از زمان با انگلیس‌ها. ما نمی‌توانیم سختی آن بلاها را درست درک کنیم. من جزئیاتی از بعضی تلاش‌های آن‌ها می‌دانم که قابل گفتن نیست؛ در چه شرایطی مردم از گرسنگی در کوه‌ها چه می‌خوردند تا زنده بمانند و مبارزه کنند. ما یک روزش را در این کشور ندیدیم. خدا چنین سختی‌هایی برای ما پیش نیاورد! کمیِ مواد غذایی داشتیم، کمیِ نفت داشتیم، گرانی داشتیم اما این‌که از گرسنگی به جایی برسیم که مجبور شویم بعضی خبائث را بخوریم برای ما پیش نیامد؛ اما افغان‌های بیچاره این روزها را هم کشیدند!

آخرش چه شد؟! بعد از سی سال مبارزه چه کردند؟! دشمن در خانه‌شان آمد، لانه کرد و همه چیزشان را در اختیار گرفت! فرقش با ما چه بود؟! اگر درست و منصفانه فکر کنیم، فرق ما با آن‌ها این بود که ما ولایت‌فقیه داشتیم و آن‌ها نداشتند. آن‌ها هم احزابی بودند که صرفاً به خاطر اسلام می‌جنگیدند. غالب احزاب‌شان قید اسلامی داشت. بعضی‌هاشان هم خیلی به اسلام پایبند بودند. اشتباهات و انحرافاتی در فکر و عقیده و رفتارشان بود اما واقعاً اسلام را دوست داشتند و می‌خواستند احکام اسلام پیاده شود. افراط و تفریط‌ها و اشتباهاتی داشتند. بعضی احزاب شیعه هم در آن‌جا فعالیت می‌کردند و از روی علاقه به دین و اسلام و تشیع می‌جنگیدند؛ اما نتیجه چه شد؟! برادرکشی و بعد تسلط دشمن در متن خانه و لانه‌شان.

چرا در ایران این‌گونه نشد؟! چون ایران از روز اولی که نهضت شروع شد، یک رهبر روحانی به عنوان جانشین امام زمان قیام کرد. همه مردم اطاعت ایشان را واجب می‌دانستند؛ حتی گروه‌های غیر اسلامی و اقلیت‌های مذهبی. حتی افراد بی‌دین وقتی صداقت، پاکی و فداکاری ایشان را دیدند عاشق ایشان شدند. با این‌که خدا را قبول نداشتند اما امام را قبول داشتند. این باعث شد چنین افتخاری نصیب کشور ما شود؛ و آن‌ها بعد از همه جهادها و فداکاری‌ها به برادرکشی افتادند؛ همه احزاب به جان هم افتادند، تا بهانه‌ای شد برای ورود آمریکایی‌ها و قوای ناتو و کار به این‌جا رسید که رسیده است. اینکه حالا بعد چه خواهد شد را خدا می‌داند.

مقایسه ایران با مصر

مشابهش این است که ایران را با مصر فعلی مقایسه کنیم. همه آقایان می‌دانند که در میان کشورهای اسلامی در این صد سال اخیر، به‌خصوص نیمه اول این صد سال، مصر مرکز فرهنگی کشورهای اسلامی بود. ما خودمان پنهان نمی‌کنیم؛ یک حقیقتی است و باید اعتراف کنیم که در همین حوزه علمیه قم، حرکت‌های نوین فرهنگی با استفاده و اقتباس از دانشمندان مصری شروع شد. بسیاری از کتاب‌هایی که در این حوزه علمیه قبل از شصت سال به بعد نوشته شده، ترجمه کتاب‌های آن‌ها و الهام‌گرفته از روش‌های آن‌هاست. هنوز هم کتاب‌های ترجمه‌شده‌شان موجود است. در همه دنیا مرکز ثقافت اسلامی، دانشگاه الأزهر مصر بود.

بعد از انقلاب، به‌تدریج محور عوض شد و قم محور فرهنگ اسلامی گردید. من بیش از بیست سال پیش سفری به مالزی داشتم. در مالزی استان‌هایی هست که هر کدام استقلال داخلی دارند و حکومت‌شان فدرال است. به نظرم چهارده استان هستند که هر کدام حکومت خودمختاری دارند. در یکی از این استان‌ها، به گمانم استان کِلانتان، حزب اسلامی غالب بود و در انتخابات، این حزب اسلامی برنده شد. نخست‌وزیر آن ایالت، یک روحانی بود به نام «نیک عبدالعزیز»؛ روحانی‌ای با عمامه و لباس روحانیت. ایشان نخست‌وزیر ایالت کلانتان بود از حزب اسلامی‌ای که در انتخابات پیروز شده بود.

در آن سفر، ایشان لطف کردند و به سفارت ایران آمدند و با ایشان ملاقاتی داشتیم. خود ایشان گفت: «من تحصیل‌کرده الأزهر هستم - یک روحانی در تمام دنیا اگر می‌خواست افتخار کند، می‌گفت من تحصیل‌کرده دانشگاه الأزهر مصر هستم- اما امروز معتقدم اگر کسی بخواهد با اسلام آشنا شود باید به قم بیاید و تحصیل کند.» ایشان پیشنهاد می‌کرد چند دانشجو از مالزی به قم بفرستیم تا به‌خصوص در رشته اقتصاد اسلامی آموزش ببینند. ایشان بسیار مرد شریفی بودند؛ زاهد، ساده‌زیست و مطلع. نمی‌دانم اکنون در چه موقعیتی هستند، حیات دارند یا نه.

به شما عرض کنم، در آن زمان اطلاع ایشان از فرمایشات امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه بیش از اطلاع من بود! با این‌که باید ترجمه عربی می‌خواند تا کلمات امام را بفهمد، چون فارسی نمی‌دانست، اما ترجمه عربی فرمایشات امام را بیش از متن فارسی بلد بود و عبارات را از حفظ داشت. عشقی که به امام پیدا کرده بود حیرت‌انگیز بود.

فرق انقلاب ما با انقلاب‌های دیگر در همین نکته نهفته است. امروز وضع مصر را ببینید. مصر سابقه فرهنگ اسلامی‌اش در عصر اخیر بیش از ماست. البته ما بزرگان خودمان در رشته‌های مختلف اسلامی را فراموش نکرده‌ایم اما در عصر جدید، حرکت فرهنگی اسلامی در مصر آغاز شد. بازگشتش به مرحوم شیخ محمد عبده است و ایشان شاگرد سیدجمال‌الدین اسدآبادی بود؛ همان سیدجمال‌الدینی که ایرانی بود و به مصر رفت و نهضت اسلامی را در آن‌جا ایجاد کرد. این حرکت کم‌کم به ایجاد حزب اخوان‌المسلمین رسید و ادامه یافت.

حالا بعد از سی‌وچند سال از انقلاب ما، تازه مصر از انقلاب ما اقتباس کرده و انقلابی ایجاد کرده تا به اهداف اسلامی دست یابد! در مرحله اول، اسقاط دولت دست‌نشانده بیگانگان بود که موفق شدند؛ گو این‌که هنوز هم صددرصد نیست و فتنه زنده است اما به‌هرحال آن‌ها قدرت رسمی ندارند. مراحل بعدی را ملاحظه می‌فرمایید که با چه مشکلاتی روبه‌روست؛ انتخابات برگزار کردند، حزبی برنده شد، رئیس‌جمهوری انتخاب کردند اما مخالفان، نغمه، ساز کردند که ما قانون اساسی و این حرکت‌ها را قبول نداریم. درگیری‌هایی هست که همه می‌دانید و اخبار آن هر روز در رسانه‌ها پخش می‌شود و هنوز هم معلوم نیست که آخر آن به کجا بینجامد.

چرا؟! با وجود اینکه در مصر یک حزب قوی اسلامی برای ایجاد نهضت وجود داشت اما در کشور ما چنین چیزی نبود. ما در ایران، حزب اسلامی نداشتیم. تنها حزبی که اندکی گرایش اسلامی داشت حزب نهضت آزادی بود؛ همان حزبی که امام آن را طرد کرد و هشدار داد نگذارید سر کار بیایند! در زمان طاغوت، همین باعث دلخوشی بود که ما یک حزب اسلامی داریم. مرحوم آقای طالقانی از آن‌ها حمایت می‌کرد و با سران‌شان دوست بود. تنها حزبی که از اسلام حمایت می‌کرد و نام اسلام را می‌آورد همین نهضت آزادی بود. دیگر احزاب اصلاً صحبتی از دین نداشتند و غالباً ضد دین بودند.

در مصر، یک حزب مجهز سال‌ها در برابر حُسنی مبارک مقاومت کرد. اعضایش را در قفس محاکمه می‌کردند، اعدام و تیرباران‌شان می‌کردند اما دست برنداشتند. بااین‌حال اکنون به این مکافات مبتلا شده‌اند و معلوم هم نیست که وضع‌شان چه خواهد شد. اگر امامی در مصر بود، هزارباره کار خاتمه پیدا می‌کرد و نهضت‌شان به ثمر می‌رسید و ریشه‌دار می‌شد، همان‌گونه که در ایران شد؛ اما آن‌ها امام نداشتند.

اگر بخواهیم بفهمیم وجود امام یا ولی‌فقیه در کشور چه نقشی می‌تواند ایفا کند، این دو را با هم مقایسه کنیم حالا نمی‌خواهم در این‌جا از مصر و مصریان ستایش کنم اما آن‌ها در بسیاری از جهات از ایران قبل از انقلاب جلو بودند ولی به این روزگار افتادند و هنوز هم وضع‌شان معلوم نیست چه خواهد شد. این‌جا می‌توانیم بفهمیم نقش ولی‌فقیه چیست.

البته آن‌ها ازنظر تئوری هم ضعیف‌ هستند؛ چون ما به وجود امام معصوم معتقدیم و ولی‌فقیه را جانشین امام معصوم می‌دانیم که از او نیابت می‌کند. همین است که توده مردم، اطاعت او را به عنوان یک وظیفه دینی واجب می‌دانند. این در حالی است که آن‌ها اصلاً این تئوری را ندارند؛ مبانی‌اش را دارند اما به این معنا که جانشین امام معصوم باشد و واجب‌الإطاعة، چنین چیزی ندارند. همین باعث می‌شود گرفتار شوند و نتوانند وضع ثابتی برای خودشان ترسیم کنند.

از مقایسه کشور خودمان با کشورهایی که کم‌یابیش شرایط مشابه ما را داشته‌اند می‌توانیم این حقیقت را بهتر بفهمیم. در اوایل انقلاب، نهضت افغان‌ها تقریباً مقارن نهضت ما بود اما سال‌های طولانی مقاومت کردند و به جایی نرسیدند. مصر هم با آن سوابق و پتانسیل و تجربیات چند دهه، حتی با جمال عبدالناصر مقاومت کرد؛ عبدالناصر در ابتدا از آن‌ها استفاده کرد اما چون گرایش قومی و ملی‌گرایی داشت با دین اهتمامی نداشت، اولین کسی که آن‌ها را محاکمه کرد و حزب اخوان‌المسلمین را غیرقانونی اعلام کرد جمال عبدالناصر بود. آن‌ها در دوران حُسنی مبارک هم مقاومت کردند، چقدر اعدامی دادند و چقدر تلاش کردند، آخرش هم هنوز معلوم نیست وضع‌شان چه می‌شود. این تجربه‌ای است که ما می‌توانیم فکر کنیم و بفهمیم ولی‌فقیه یعنی چه؟!

تبیین عقلانی ولایت‌فقیه

ازنظر تئوری ولایت‌فقیه، شما در طول این سی‌وچند سال زیاد شنیده و خوانده‌اید. حالا فرصتی نیست که اشاره کنم. این است که نکته‌ای عینی عرض می‌کنم تا فقط کلی‌گویی و استدلال عقلی نباشد. اخیراً یکی از دوستان‌مان که چند سال در لبنان بود و آن‌جا پستی داشت، تعریف می‌کرد که در اواخر اقامتش، با رئیس یک دانشگاه مسیحی که خودش کشیش ارتودکس بود ملاقاتی داشت. مسیحیان لبنان چند گروه‌ هستند؛ پروتستان، ارتودکس، مارونی‌ها و الی‌آخر. این دانشگاه متعلق به ارتودکس‌ها بود. ایشان گفتند ما با رئیس دانشگاه که در دولت‌های قبلی لبنان هم وزیر بود ملاقات داشتیم. صحبت از حکومت ایران و ولایت‌فقیه شد. ایشان گفت: «راستش این است که من نفهمیدم ولایت‌فقیه شما چیست؟! این چه صیغه‌ای است؟! ما در مکاتب سیاسی چنین چیزی سراغ نداریم؛ این را شما از کجا آورده‌اید؟!» گفتم: «اتفاقاً به نظر ما معقول‌ترین شکل حکومت است.» گفت: «چطور؟!» گفتم: «معنای ولی‌فقیه این است که هر حکومتی، قانونی مورد قبول مردم می‌خواهد. حکومت یعنی قوه اجرایی که می‌خواهد این قانون را اجرا کند. شرط اولش این است که آن قانون را بهتر از دیگران بداند. اگر درست نداند، چه چیزی را می‌خواهد اجرا کند؟! اگر اشتباه کند، با همان قانون اصلی مخالفت کرده است! پس اولین شرط این است که قانون را بهتر از دیگران بداند.

دوم این‌که ملکه اخلاقی داشته باشد تا قانون را زیر پا نگذارد، تفسیر غلط نکند، منافع شخصی‌اش را بر مصالح جامعه مقدم ندارد. سوم این‌که در مدیریت کشور، تجربه، فکر و رفتار بهتر از دیگران داشته باشد. شما فکر می‌کنید چنین کسی در رأس هرم قدرت باشد بهتر است یا دیگران؟! اگر مردم انتخابات آزاد داشته باشند و هر کس را بخواهند انتخاب کنند، مثل کشورهای اروپایی، می‌بینید که رئیس‌جمهورشان هنوز در مقام است اما پرونده‌اش در دادگاه باز است؛ به محض این‌که از ریاست جمهوری افتاد، زندانش می‌کنند و تعقیبش ادامه دارد. اگر بتواند با پول و پارتی خودش را نجات دهد، مسئله‌ای است. این کم‌یابیش در همه کشورها شایع است که رؤسای جمهورشان پرونده دادگاهی دارند، یا برای سوءاستفاده‌های قبل از ریاست جمهوری، یا برای انتخابات و یا سوءاستفاده‌های بعدی. آیا این بهتر است یا اینکه مردم بگردند و کسی را پیدا کنند که این سه شرط را بهتر از دیگران داشته باشد؟! قانون ما اسلام است. کسی که می‌خواهد این قانون را عمل کند یعنی چه؟! یعنی باید به دین اسلام، اعلم و به فقه اسلام، آگاه باشد؛ این اولین شرط. دوم اینکه تعهد به عمل داشته باشد؛ یعنی تقوا و عدالت داشته باشد و تقوایش بیش از دیگران باشد؛ این شرط دوم. سوم هم کارآمدی و مدیریت است؛ مصالح مردم را بهتر بشناسد و بهتر عمل کند. این به نظر شما چطور است؟!»

ایشان تعجب کرد و گفت: «فقط چنین چیزی می‌تواند لبنان را نجات بدهد!» همان کسی که می‌گفت اصلاً ما نفهمیدیم ولایت‌فقیه چیست، وقتی برای او توضیح دادیم گفت: «فقط این تئوری می‌تواند لبنان را نجات بدهد.»

این ازنظر تئوری است. حالا کسانی روی اغراض شخصی‌شان که یکی از آن‌ها جهالت است اما بیشترش هوس‌های نفسانی و خودباختگی است حرف‌های فراوانی می‌زنند؛ این‌ها می‌گویند ولایت‌فقیه دیکتاتوری آخوندی است؛ آخوندها می‌خواهند بر مردم مسلط شوند و این تئوری را درست کرده‌اند! اما یک کشیش ارتودکس مسیحی وقتی برایش توضیح داده می‌شود، می‌گوید: «انصافاً این بهترین تئوری حکومتی است.» امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه فرمود: «ولایت‌فقیه منطقی‌ترین و عقلایی‌ترین روش حکومت است.»

مسائل دیگر مثل مجلس خبرگان و انتخابات خبرگان، سازوکار این است که مردم تشخیص بدهند چه کسی این شرایط را بهتر از دیگران دارد. خبرگان مقامی ندارند که به ولی‌فقیه تفویض کنند. خودشان وجوب اطاعتی ندارند تا این وجوب را منتقل کنند. وجوب اطاعت را خدا به وسیله ائمه معصومین اثبات کرده است. خبرگان فقط معرفی می‌کنند و می‌گویند: «ما بیننا و بین‌الله بهتر از این سراغ نداشتیم، این بهترین است.» این نقش خبرگان است در تعیین ولی‌فقیه، نه نصب ایشان؛ اما وانمود می‌کنند که یک عده آخوند می‌آیند و یکی را انتخاب می‌کنند و این حکومت اقلیت و اولیگارشی است. می‌گویند در مقابل دموکراسی ارزشی ندارد.

این حرف‌ها را در طول این سی‌وچند سال زیاد شنیده‌ایم و بعداً هم بیشتر خواهیم شنید؛ اما وقتی روح این تئوری درست تبیین شود، روشن می‌شود ولایت‌فقیه یعنی چه. آیا عیب است که در رأس حکومت، کسی باشد که قانون کشور را بهتر از دیگران بداند؟! این حُسن است یا عیب؟! این دیکتاتوری است یا بهترین راه دموکراسی؟!

به‌هرحال جای آن دارد که ما در اصل تئوری ولایت‌فقیه بیشتر کار کنیم. متأسفانه بعد از سی‌وچند سال هنوز هم این مسئله چنان‌که باید درست تبیین نشده است. شاید جوانان و نوجوانان ما این مسئله را بهتر از بعضی مسئولان کهنه‌کار بلد باشند! آن‌ها با ذهن ساده و استدلال ساده می‌پذیرند؛ همان امام را می‌بینند و رفتارش را، رفتار مقام معظم رهبری را می‌بینند و عاشق ایشان می‌شوند.

خیلی چیزها که ما باور می‌کنیم، تابع استدلال‌های فلسفی و منطقی نیست. مثالی عرض کنم: در همان سفرهایی که به مالزی و اندونزی داشتیم، سفری هم به سنگاپور رفتیم. سنگاپور درواقع بخشی از مالزی است که انگلیسی‌ها آن را جدا کرده‌اند و حکومتی مستقل شده است. آن‌جا شخصی بود که تاجر کامپیوتر بود. آن زمان هنوز در ایران کامپیوتر رواج نداشت، بیست‌وچند سال قبل، شاید نزدیک سی سال. ایشان یک روز ما را برای صبحانه به منزلش دعوت کرد. در ضمن صرف صبحانه پرسیدیم: «شما با ایران و حکومت ایران و انقلاب ایران از کجا آشنا شدید؟! چرا علاقه‌مند شدید ما را دعوت کنید؟!» گفت: «حقیقتش این است که من وهابی بودم و نسبت به شیعه بسیار بدبین بودم. علیه شیعه بحث می‌کردم و می‌گفتم این‌ها در اسلام اختلاف کرده‌اند؛ اما وقتی سخنرانی‌های امام پخش شد و به ما رسید و رفتار امام را دیدم، ته دل باور کردم اگر اسلام واقعی هست، این است. من نرفتم زیاد درس بخوانم تا ببینم تشیع چیست یا مذاهب دیگر چه هستند. همین که رفتار امام را دیدم، گفتم اسلام این است. عاشقش شدم، شیعه شدم و حالا مدافع شیعه هستم. شما را هم به خاطر همین دوست دارم؛ یعنی به خاطر امام. از فرمایشات و رفتارهایش شناختم و فهمیدم مذهبش حق است و به شما احترام می‌گذارم چون به او انتساب دارید.»

مشابهش را حضرت آیت‌الله تسخیری نقل می‌کردند. ایشان دبیر کل مجمع جهانی تقریب مذاهب بودند و سال‌های طولانی خدمات فراوانی به انقلاب کردند. ایشان می‌فرمودند: «ما اوایل انقلاب سفری به شمال آفریقا داشتیم ازجمله مراکش و الجزایر. آن‌جا با مردم مواجه می‌شدیم و می‌پرسیدیم: شما چه مذهبی دارید؟! غالباً مذهب‌شان مالکی بود. وقتی می‌پرسیدیم، بسیاری از مردم می‌گفتند: «مذهب ما مذهب امام خمینی است. ما یقین پیدا کردیم که مسلمان واقعی این است؛ مذهبی که او را پرورش داده، ما همان مذهب را قبول داریم».»

منظورم این است که این‌ها نیامده بودند انواع مذاهب و اختلافات‌شان را بررسی کنند؛ بلکه از عمل می‌فهمیدند که این درست است؛ كونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَيرِ ألسِنَتِكُم؛[3] با عمل، دین و مذهب و مکتب را ترویج کنید! تأثیر عمل بسیار بیشتر از گفتار است. اگر کردار درست باشد، مردم خیلی زودتر می‌پذیرند تا این‌که بخواهند از گفتار و سخنان، حق را بشناسند؛ آن خیلی طول می‌کشد؛ اما سیره عملی را که می‌بینند، بسیاری از شیعیانی که امروز در کشورهای مختلف شیعه شده‌اند، عمدتاً از رفتار اهل‌بیت شیعه شده‌اند. این یکی از تأثیراتی است که رهبر دینی در یک جامعه می‌تواند داشته باشد.

اولین مرحله بحث ما تئوری ولایت‌فقیه است؛ باید آن را درست تحلیل کنیم، به همان سبکی که عرض کردم و آن آقا نقل می‌کرد که برای رئیس دانشگاه ارتودکس لبنان توضیح داده بود. به همین سادگی شما برای جوان‌ها و دیگران نقل کنید. ما احتیاج نداریم به این‌که ادله تعبّدی مثل مقبوله عمر بن حنظله یا مرفوعه ابوخدیجه را مطرح کنیم و درباره مفرداتش بحث کنیم که آیا دلالت دارد یا ندارد، حکم حاکم یعنی قاضی یا به معنای حکومت و چیزهایی از این قبیل.

با این سه مطلب، روشن می‌شود: کسی که در رأس قدرت قرار می‌گیرد و تابع یک قانون است، اول باید آن قانون را بهتر از دیگران بداند؛ دوم، التزامش به آن قانون بیشتر از دیگران باشد؛ سوم، مصالح مردم را بهتر درک کند. این اسمش ولی‌فقیه است.

ما مسلمان هستیم؛ شرط کسی که می‌خواهد رهبر ما باشد اول این است که باید اسلام را بهتر بداند یعنی اعلم از دیگران باشد. بعد باید تقوایش بیشتر باشد؛ اتقی باشد. سپس مدیریت و کارآمدی‌اش بهتر باشد و بداند در هر زمان چه باید کرد.

یکی دیگر از بحث‌ها، مقایسه تاریخی است؛ انقلاب‌های عالم و شرایط کشورهایی که انقلاب کردند را با شرایط کشور خودمان مقایسه کنیم و ببینیم از کجا به کجا رسیده‌ایم؟! زمانی آمریکا ما را یک ابزار بی‌اختیار می‌شمرد. آیا یادتان هست؟! در زمان شاه، شورش ظفار در عمان اتفاق افتاد. آمریکا به شاه دستور داد از مال ایران، از سربازهای ایران، از سلاح ایران برو آن‌جا با شورشیان ظفار بجنگ! شاه سربازان ایرانی را با سلاحی که از پول ایران تهیه شده بود، به دستور آمریکا به عمان فرستاد. ما در آن‌جا چند شهید دادیم؟! برای چه؟! چون آمریکا می‌خواست آن حکومت بماند.

این وضع کشور ایران در آن زمان بود؛ چه ارزشی در عالم داشت؟! چه اعتبار بین‌المللی داشت؟! در داخل، امام بارها تأکید می‌کردند که نمایندگان مجلس باید مورد تأیید سفارت آمریکا و انگلیس باشند. از اول تعیین می‌شد که برای هر شهر چه کسی باید نماینده بشود! صندوق فقط ظاهر بود! این وضع کشور ما بود. حالا امروز آمریکا تصریح می‌کند بزرگ‌ترین خطر برای ما ایران است؛ بزرگ‌ترین رقیب برای پیشرفت و تمدن ما ایران است. کدام ایران؟! چنین کشوری از کجا پیدا شده است؟!

این همان مقایسه‌ای است که عرض کردم بین ایران و افغانستان یا کشورهای دیگر باید بکنیم تا بفهمیم ولایت‌فقیه چه نقشی در تاریخ ما دارد. اول بحث تئوریک بود، بعد بحث عینی.

ویژگی‌های شخصی رهبر معظم انقلاب

مسئله سوم درباره شخص مقام معظم رهبری است. خدا می‌داند من خودم را عاجز می‌بینم از این‌که عشر آن‌چه وظیفه داریم در این زمینه بیان کنیم را بتوانم بیان کنم. نمی‌دانم شما چه قضاوتی می‌کنید یا دیگران چه قضاوتی خواهند کرد. بینِی و بین‌الله، من وجود این بزرگوار را یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌های الهی بر امت اسلامی می‌دانم؛ نه‌تنها برای ما، بلکه در این زمان برای همه. در طول تاریخ اسلام و تشیع نمی‌دانم چند نفر را می‌شود پیدا کرد که با ایشان قابل مقایسه باشند؛ حالا بگوییم مساوی است یا اندکی بهتر یا اندکی ضعیف‌تر، اصلاً بشود مقایسه کرد. چه کسی را می‌خواهید مقایسه کنید؟!

شخصیت‌های بزرگ عالم تشیع چند نفر هستند که همه ما می‌شناسیم. شاید ازلحاظ شخصیت سیاسی و قدرت سیاسی و استفاده از فرهنگ دینی کسی مثل خواجه نصیر طوسی نداشته باشیم. او در مقابل مغول‌ها آمد به عنوان وزیر وارد شد و کشور اسلامی شیعی را سامان داد. نه‌تنها اسلام را بر کفر مغول‌ها پیروز کرد، بلکه تشیع را بر اکثریت مسلمان کشور نیز غالب ساخت. خودش گرایش به تشیع پیدا کرد تا آن‌که یکی از فرزندان آن‌ها هم به نام سلطان محمد، رسماً شیعه شد. این یکی از بزرگ‌ترین شخصیت‌هایی است که حقیقتاً نظیرش را در عالم کم می‌توان یافت.

اینکه خواجه نصیر چقدر به علم کشور و به مدیریت کشور خدمت کرد داستان‌ها دارد: رصدخانه مراغه، سامان دادن به وضع روحانیت، مراکز علمی، دانشگاه‌ها، تأمین زندگی علما و دانشمندان از هر مذهبی، از هر هنرمندی، از هر فیلسوفی. چنان تنظیماتی مقرر کرد که در دنیا بی‌نظیر بود. ما در تاریخ‌مان هیچ کس دیگری را به این صورت سراغ نداریم. بالاخره با تدبیر ایشان دولت بنی‌عباس برچیده شد؛ آخرین خلیفه عباسی سقوط کرد و دولت بنی‌عباس پس از ۵۰۰ سال حکومت، از تاریخ حذف شد. ایشان یک شخصیت بسیار بزرگ بود؛ ازلحاظ علمی فوق‌العاده بودند و ما قدر ایشان را نمی‌شناسیم.

از کسانی که با شخصیت علمی‌شان از قدرت استفاده کردند از مثل مرحوم علامه مجلسی‌رضوان‌الله‌علیه یاد می‌کنیم. ایشان در دولت صفویه مقامی را به عنوان شیخ‌الاسلام و مرجع تقلید بزرگ عهده‌دار شد و فرصت را برای ترویج مذهب شیعه به صورت بی‌نظیر غنیمت شمرد. کاری که علامه مجلسی در ترویج مذهب شیعه کرد در تاریخ کم‌نظیر است. بسیاری از آن‌ها را ما اصلاً توجه نداریم. تا زمان مرحوم علامه، معارف شیعه به زبان فارسی در دسترس مردم نبود. وقتی می‌خواستند از معارف شیعه استفاده کنند، علما باید می‌خواندند و برای مردم در منبر یا جای دیگر بیان می‌کردند. مرحوم مجلسی در تمام بخش‌های معارف، از تاریخ انبیا و اهل‌بیت، آداب‌ورسوم، مستحبات و آداب زندگی تا دقایق کارهایی که مردم از معارف اهل‌بیت استفاده دارند، خودش به قلم خود کتاب فارسی نوشت ازجمله حَیاتُ القُلوب، جَلاءُ العُیون، حِلْیةُ الْمُتَّقین. این‌ها در تاریخ ما بی‌سابقه است. ما از خدمات این بزرگان غفلت داریم. غیر از بحارالانوار که دایرةالمعارف حدیث شیعه و یکی از بزرگ‌ترین خدمات علمی در عالم اسلام است، ایشان به قلم خود چقدر کتاب فارسی نوشت و در اختیار خانواده‌ها قرار داد. این چیزی است که ما هنوز در دوران انقلاب، با همه قدرت و پتانسیل و ریاست حضرت امام و حکومت ولایت‌فقیه، با این همه امکانات علمی، چاپ، کتاب و هنر نتوانسته‌ایم معارف اهل‌بیت را به‌درستی در دست همه مردم قرار بدهیم اما ایشان یک‌تنه، شخصاً تمام معارف اهل‌بیت را که ترجمه‌ای از روایات بود به زبان فارسی نوشت و در اختیار مردم قرار داد. این‌ها خدمات بزرگی است و ما متأسفانه قدر بزرگان خودمان را نمی‌شناسیم!

اما ملاحظه بفرمایید که زمان آن‌ها با زمان ما متفاوت بود. در آن زمان، اسلام حاکم بود. حکما و سلاطین اسلامی، حتی بنی‌عباس، به نام اسلام حکومت می‌کردند. افتخارشان این بود که ما خلیفه پیامبر هستیم! نمی‌گفتند سلاطین بنی‌عباس، بلکه می‌گفتند خلفای بنی‌عباس؛ یعنی افکار عمومی مردم پشتیبان نظام اسلامی بود و آن‌ها به نام اسلام حکومت می‌کردند.

اما در زمان ما، رسماً اسلام را می‌کوبیدند! حوزه‌های علمیه را از بین می‌بردند! لباس روحانیت قاچاق و ممنوع شد! حوزه و مدارس علمیه خراب شد و به دست نهادهای دیگر افتاد! کسانی که سن‌شان اقتضا کند می‌دانند؛ فکر نمی‌کنم در مجلس ما چند نفر باشند که آن زمان را دیده باشند. بعضی از مدارس علمیه گداخانه شد، بعضی نوانخانه و بعضی‌ هم بیمارستان! در شهر یزد که دارالعباده است و امثال مرحوم آقای حائری و آقا سیدمحمدکاظم یزدی را به جامعه تحویل داده است یکی از بهترین مدارسش بیمارستان زنان شد. خود بنده در کودکی برای دیدن بستگان به آن‌جا رفته بودم. مدرسه طلبگی بود، بیمارستان زنان شده بود. مدارس دیگر تعطیل بود. آن‌هایی که نزدیک بازار بود، انبار بازاری‌ها شده بود. هر بازاری حجره‌های مدرسه را گرفته بود و جنس‌های مغازه‌اش را در آن می‌گذاشت. سالیانه چیزی به خادم مدرسه می‌داد و حجره‌ها را به انبار تبدیل کرده بود.

در زمانی که اسلام را این‌گونه کوبیدند که حتی لباس روحانیت قدغن و ممنوع بود، در چنین شرایطی کسی قیام کند و ورق را صد و هشتاد درجه برگرداند و مسیر تاریخ را تغییر دهد، چه کسی می‌توانست چنین کاری را انجام دهد؟! جز بر اساس آن اعتبار دینی که علمای گذشته فراهم کرده بودند؛ یعنی زمینه وجوب اطاعت از نایب امام زمان، علاقه به سیدالشهدا، علاقه به شهادت در راه خدا و سرمایه‌هایی که از مکتب امام حسین‌سلام‌‌الله‌‌عليه در طول بیش از هزار سال برای ما اندوخته شده بود؛ اما یک نفر لازم بود که بیاید از این‌ها بهره‌برداری کند، این گنج‌ها را استخراج کند و به میدان بیاورد؛ این هنر امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه بود.

بعد از ایشان چه کسی را سراغ دارید که شبیه امام بتواند چنین هنری را انجام دهد؟! من قسم نمی‌خورم اما باور کنید هر وقت در اواخر عمر حضرت امام، به ذهنم می‌آمد که اگر پای امام از میان برود چه کسی می‌تواند جای ایشان را بگیرد، آن‌قدر ناراحت می‌شدم که می‌لرزیدم. سعی می‌کردم این فکر را از خودم دور کنم چون بیش از نود درصد مطمئن بودم که هیچ کس دیگر نمی‌تواند کار امام را جبران کند.

یادم هست روزی در صدا و سیما، زمانی که برای مناظره با احسان طبری و فرخ نگهدار می‌رفتیم، با بعضی از بزرگان و مسئولان کشور ارتباط داشتیم. جلسه‌ای بود، چند نفر از مسئولان حضور داشتند. صحبت شد که آینده کشور چگونه خواهد بود؟! یکی از کسانی که صحبت از کاندیداتوری ریاست جمهوری داشت، گفت: من ایران را این‌طور می‌بینم؛ «تا چند سال دیگر که امام هست، کشور را نگه می‌دارد اما با رفتن امام ایران لبنان دوم می‌شود؛ اختلافات تاریخی و قومی در ایران جنگ داخلی ایجاد می‌کند و ثبات و آرامش از کشور رخت برمی‌بندد و دیگر خواب یک نظام سالم را نخواهیم دید.» این پیش‌بینی او بود.

این‌ها کسانی بودند که سال‌ها در جریان مبارزه بودند، مسئولیت داشتند، سیاست‌مدار بودند، تحصیلات علوم سیاسی داشتند. ما هر وقت فکر می‌کردیم اگر امام برود چه خواهد شد، واقعاً نمی‌توانستیم ادامه دهیم؛ تصورِ نبودِ امام مثل پتکی بود که به مغز می‌خورد. خودم را منصرف می‌کردم که اصلاً فکر نکنم.

اما خداوند متعال مقدر فرموده بود که با اراده او، کسی به جای امام آمد - من بارها گفته‌ام. نمی‌دانم شما می‌پسندید یا نه؟! تعبیرم این بود- که نسخه‌بدل امام است؛ گاهی می‌گفتم روح امام در او دمیده شده است. گویی این روح از آن قالب جدا شد و در این بدن قرار گرفت. این تعبیر غلط است اما تصویری ادبی و شاعرانه‌ای است.

نقش بی‌نظیر مقام معظم رهبری در حفظ نظام اسلامی

در طول این مدت ببینید چه حوادثی را گذراندیم؛ دانه‌دانه این حوادث برای هر کشور قدرتمندی پیش آمده بود متلاشی شده بود. بسیاری از مشکلات به‌عنوان کارهای قانونی و رسمی از طرف مسئولان رخ داد؛ اشتباهاتی انجام دادند، حالا به سهو یا عمد، حساب‌شان با خداست و روزی روشن خواهد شد که کشور ما را به لب پرتگاه رساندند؛ جایی که چیزی نمانده بود به دوره طاغوت برگردد. اگر برمی‌گشت، دیگر زمینه‌ای برای تجدید حیات اسلام باقی نمی‌ماند. استکبار جهانی مردم ما را آن‌چنان می‌کوبید که دیگر خیال انقلاب هم به ذهن‌شان نمی‌آمد.

همین سیاست‌مداران که بسیاری مسلمان و بسیاری هم انقلابی بودند این انقلاب را تا لب این پرتگاه‌ها رساندند. نمونه‌اش را در فتنه ۸۸ دیدیم. چه کسی می‌توانست آن را معالجه کند؟! کدام صنف؟! کدام دسته از بزرگان مقدسی که ما دست‌شان را می‌بوسیم می‌توانستند این فتنه را خاموش کنند؟! کدام گروه یا سیاست‌مداران می‌توانستند جلوی سقوط کشور را بگیرند؟! جز الهامات الهی و تدبیری که خداوند متعال به ایشان تعلیم فرمود، چه کسی می‌توانست این کار را بکند؟!

شما ببینید در یک گروه پنجاه‌نفری - حالا اسمش را حزب بگذارید یا گروهی دیگر - اگر اختلاف داخلی پیدا شود، همین حزب‌هایی که خیلی‌هایشان از صحنه سیاسی خارج شدند و بالاخره اسم‌شان هست و کسانی هم طرفدار دارند، اختلافات داخلی‌شان را نمی‌توانند حل کنند. الآن اصلاح‌طلبان را ببینید؛ اختلافاتی که بین خودشان در تعیین کاندیدا برای ریاست‌جمهوری هست، چقدر به جان هم افتاده‌اند! مدت‌هاست تلاش می‌کنند کسی را که مورد قبول همه باشد مطرح کنند تا وارد صحنه سیاسی شوند اما از آن‌ها برنمی‌آید. آن وقت یک روحانی آمد، با اتکاء به خدا و توسل به وجود مقدس ولی‌عصرارواحنافداه مسئله را جمع کرد. نه‌تنها ضربه‌ای به عظمت نظام نخورد، بلکه بر عظمت نظام افزوده شد. این یعنی ولایت‌فقیه؛ این هم تجربه خارجی و عینی‌اش. نمونه‌های جزئی‌اش را همه شما کم‌یابیش می‌دانید. من به یکی، دو نمونه اشاره می‌کنم.

این بیانی است که خود مقام معظم رهبری یک وقت فرمودند. نمی‌دانم شما چقدر شنیدید؟! ایشان در جمعی فرمودند: فلان رئیس‌جمهور وقتی می‌خواست کاندیدا شود به من گفت خواسته‌ام این است که شما در حد اختیارات قانون اساسی از مقام ولایت استفاده کنید؛ یعنی فراتر از اختیاراتی که در قانون اساسی آمده استفاده نکنید! گفتم: من این را خیلی خوب قبول می‌کنم، به شرط این‌که شما از من تقاضا نکنید که از اختیارات فراقانونی استفاده کنم. خود ایشان فرمودند: بیشترین کسی که از من تقاضا کرد از اختیاراتم استفاده کنم همین رئیس‌جمهور بود!

ایشان با چه سماحتی با همه این‌ها برخورد کرد؛ با این‌که همه‌ آن‌ها را بسیار بهتر از من و شما می‌شناسد، با بعضی‌شان چهل، پنجاه سال سابقه کار دارد و خوب می‌شناسد اما آن‌چنان عاقلانه، حکیمانه و مدبرانه برخورد می‌کند که اشتباهاتشان در چارچوبی محدود بماند و فراتر نرود. اگر زیانی دارند، زیان‌های جزئی و قابل کنترل باشد. چنین شخصیتی را در کدام کشور سراغ دارید؟!

آن وقت با توجه به وضع زندگی شخصی خودش، شما بگردید تحقیق کنید؛ از زبان دشمنان، از زبان دشمنان عرض می‌کنم: ایشان چقدر مالک است؟! چند ملک دارد؟! چند زمین دارد؟! چند ساختمان دارد؟! چقدر پول دارد؟! در کدام بانک داخل یا خارج سرمایه‌گذاری کرده است؟! خود ایشان یا بچه‌های ایشان؟! یک نفر ادعا کند و سندی نشان بدهد که ایشان مالک ملکی است، مالک کارخانه‌ای است، شریک مؤسسه‌ای است.

زندگی‌ ایشان را خود شما کم‌یابیش می‌توانید ببینید. در داخل زندگی شخصی ایشان شاید کمتر کسی رفته باشد؛ اما فرش اتاق‌های ایشان چیست؟! اولاً هیچ‌کدام ملک شخصی ایشان نیست؛ همه ملک دولتی است، خانه‌های مصادره‌ای یا خانه‌هایی است که برای مقام ریاست‌جمهوری یا مقام ولایت‌فقیه خریداری شده است. ملک شخصی ایشان نیست و به ارث نمی‌رود. اگر تقدیر الهی بود و بعد از صدها سال کسی دیگر ولی‌فقیه شد، همان‌جا باید زندگی کند. ایشان ملک شخصی ندارد؛ سرمایه‌ای در هیچ جا ندارد.

در زمان ریاست‌جمهوری ایشان، یک روز خدمت‌ ایشان شرفیاب شدم و ناهار خدمت ایشان بودم. در اتاق، فقط من و ایشان بودیم. ناهار یک ظرف لوبیاپلوی بدون خورشت بود؛ یک ظرف برای من، یک ظرف برای ایشان. یک را خود ایشان میل کردند، یکی را هم من. آن وقت‌ها هنوز گوشت و این‌ها کوپنی بود. ایشان گفتند: گوشت خانه ما همان سهمیه‌ای است که همه مردم دارند؛ ما گوشت گرم نمی‌خریم. گوشت گرم در بازار کم بود، پیدا می‌شد اما کم بود. گفتند: گوشت خانه ما همان سهمیه‌ای است که همه مردم دارند. بعد فرمودند: من نمی‌گویم گوشت گرم نخورده‌ام؛ گاهی شده کسانی قربانی نذر کرده‌اند و سهمی برای ما آورده‌اند، آن را خورده‌ام؛ اما گوشتی که از بازار برای خانه بخریم، همان گوشت یخ‌زده‌ای است که همه مردم می‌خورند.

در همه این ساختمان، خانه ایشان، داخل و خارج، اندرون و بیرون، یک دانه فرش دست‌باف هست که جهیزیه خانم‌شان بوده است؛ چون برادران‌ خانمشان در مشهد فرش‌فروش بودند. جزو جهیزیه خانم‌شان، یک دانه فرش دست‌باف بود که حالا نخ‌نما شده است. برادرخانم‌های ایشان چند بار خواستند آن را عوض کنند اما ایشان اجازه نداده‌اند؛ همان فرش که بوده، همان است. باقی، همه موکت است. آن فرش هم برای ایشان نیست، مال همسرشان است.

خوراک، لباس، زندگی، بچه‌ها؛ به هیچ‌کدام از فرزندان اجازه نمی‌دهد در فعالیت اقتصادی شرکت کنند. هیچ مسئولیت رسمی که پست و مقام و درآمدی داشته باشد به هیچ‌کدام نداده است. یک نفر بیاید بگوید فلان فرزند ایشان یا وابسته به ایشان کارخانه‌ای دارد، سرمایه‌گذاری کرده یا در پروژه دولتی مشارکت کرده است؟! چنین چیزی نیست. کجا زندگی به این پاکی پیدا می‌کنید؟! در کدام سیاست‌مدار در کل دنیا؟!

رفتار ایشان با گروه‌های مختلف؛ همین اشخاصی که جزو سران فتنه هستند، تا چند روز پیش هر وقت پهلوی ایشان می‌رفتند مثل یک برادر با آن‌ها برخورد می‌کرد. واقعاً خیرخواهانه درباره‌شان فکر می‌کرد، پیشنهاد می‌داد، راهنمایی می‌کرد، دلسوزانه. تا بالاخره کارشان به جایی رسید که اصل نظام در خطر بود. جز در میان انبیا و حضرات معصومین، کجا چنین نمونه زندگی‌ای پیدا می‌کنید؟!

حالا یک وقت زندگی فردی است؛ یک زاهدی گوشه‌ای نان جو می‌خورد و ساده زندگی می‌کند؛ اما این‌جا کسی است که این همه مسئولیت‌های داخلی و خارجی و بین‌المللی دارد، این همه رفت‌وآمدهای مختلف با رؤسای کشورها، خودش، خانواده‌اش، بستگانش؛ زندگی کاملاً ساده، جایی که هیچ نقطه‌ضعفی پیدا نمی‌شود. البته دشمن درباره انبیا و اولیا هم تهمت می‌زد اما یک جایی مستند، چیزی نشان بدهند که فلانی متملکاتی دارد، سرمایه‌ای دارد، زندگی خاصی دارد چنین چیزی نیست.

در رفتار با آحاد مردم، حتی کسانی که می‌داند نیت‌های خوبی ندارند، ایشان از راه دلسوزی و خیرخواهی هیچ مضایقه نمی‌کند. همه را با دست محبت نوازش می‌کند تا آن‌جا که می‌شود جلوی مفاسدشان گرفته شود، یا دست‌کم کاسته شود. این زندگی را در چه کسی می‌بینید؟! نمونه‌اش را در کجای عالم سراغ دارید؟!

ولایت‌فقیه؛ بزرگ‌ترین نعمت اجتماعی عصر ما

چگونه می‌توانیم شکر این نعمت را به جا بیاوریم؟! بنده برای شخص خودم معتقدم- خدا گواه است که از عمق دلم می‌گویم- اگر به خاطر همین یک نعمت، تمام باقیمانده عمرم را تسبیح به دست بگیرم و شکر خدا کنم نمی‌توانم حقش را ادا کنم. چون همان لحظاتی که می‌خواهم این شکر را به جا بیاورم، باید امنیت باشد، سلامتی باشد، اسلام حاکم باشد، تشیع محترم باشد، دین مورد احترام باشد تا بتوانم همین شکر زبانی را ادا کنم؛ و همه این‌ها مرهون وجود ایشان و ولایت این بزرگواری است که در عالم بی‌نظیر است.

آیا شما در میان اشخاصی که می‌شناسید، احتمال می‌دهید کسی بیش از ایشان مورد توجه ولی‌عصرارواحنافداه باشد؟! ما چقدر باید قدر این نعمت را بدانیم. آن وقت کسانی که به هر دلیلی - بالاخره آدمیزاد هزار لایه دارد: حسد، احساس حقارت، خودکم‌بینی که باعث می‌شود نسبت به دیگران قضاوت عادلانه نداشته باشند- اگر کسانی سوءاستفاده کنند و این موقعیت را تضعیف کنند، آن را کم‌رنگ کنند، چه خیانتی به اسلام، به انقلاب و به خون شهدا کرده‌اند؟! حالا بفهمند چه می‌کنند یا نفهمند؛ ان‌شاءالله بعضی از این حرکات را از روی ناآگاهی انجام می‌دهند و نمی‌فهمند چه کار می‌کنند!

به‌هرحال بزرگ‌ترین وظیفه ما، به عنوان بزرگ‌ترین واجب عقلی یعنی وجوب شکر منعم که حتی به عقیده متکلمان شناخت خدا هم به خاطر آن واجب می‌شود، این است که نعمت را خوب بشناسیم، خوب حمایت کنیم و از آن حفاظت نماییم. اگر این کار را انجام بدهیم، هم نعمت باقی می‌ماند و هم افزوده می‌شود.

خداوند متعال یک قاعده‌ای را در قرآن با کمال تأکید بیان فرموده که هیچ استثنایی ندارد. بسیاری از سنت‌های الهی گاهی در تزاحم، مغلوب سنت دیگری می‌شوند اما این سنت هیچ استثنا ندارد: وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ.[4] خود همین کلمه تَأَذَّنَ معنای تأکید دارد؛ اعلام قطعی، بلند و آشکار. آن چیست؟! لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ؛ اگر شکر نعمت خدا را به جا بیاورید البته که نعمت‌تان را زیاد خواهم کرد؛ لَأَزِيدَنَّكُمْ با لام تأکید و نون تأکید ثقیله آمده است؛ و اگر ناسپاسی کنید إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ.

وجود امیرالمؤمنین و ائمه اطهار بزرگ‌ترین نعمت خدا برای مسلمان‌ها بود اما وقتی قدرش را ندانستند، خود علی‌علیه‌‌السلام در مناجات عرض کرد: «خدایا! مرا از این مردم بگیر و کسی را بیاور که به این مردم رحم نکند!» و حجّاج بن یوسف حاکم شد. این سنت الهی استثنا ندارد. ما باید بترسیم و بیم داشته باشیم که مبادا از این نعمت‌های الهی درست قدردانی نکنیم و خدای‌نکرده کم‌رنگ شود؛ آن وقت هزار بار بر دست و سرمان بزنیم و چاره‌ای نداشته باشیم.

پروردگارا! تو را به حق محمد و آل محمد، به حق عزیزان و به حق خون‌های شهدا قسم می‌دهیم ما را نسبت به وظایف‌مان آشناتر بفرما!

ما را نسبت به نعمت‌هایت و شکر آن‌ها وفادارتر قرار بده!

سایه بلندپایه این نعمت عظیم را بر سر ما مستدام بدار!

بر طول عمر، سلامتی، اقتدار، عزت و محبوبیت ایشان بیفزا!

در ظهور ولی‌عصرارواحنافداه تعجیل بفرما!

همه ما را از خدمت‌گزاران آن بزرگوار قرار بده!

عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما!

وَصَلَّی‌اللَّهُ عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرینَ


[1]. ضحی، 11.

[2]. نساء، 28.

[3]. الكافي، ج 2 ص 78.

[4]. ابراهیم، 7.

برای خواندن گزارش خبری این جلسه اینجا را کلیک کنید!