بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وآلِهِ الطَّاهِرِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به پیشگاه امام بزرگوار و شهدای بزرگوار اسلام صلواتی تقدیم میکنیم.
خداوند متعال را شکر میکنم که به این حقیر، حیاتی افاضه فرمود که امروز در خدمت شما، چهرههای نورانی مجاهدین فی سبیل الله را زیارت کنم و از صدقهسر شما، از خداوند متعال امید آمرزش و رحمت واسعه داشته باشم. انشاءالله در واپسین روزهای زندگی، با خیر و برکت و سعادت دنیا و آخرت، شاهد پیروزیهای روزافزون اسلام و مسلمین و استحکام نظام مقدس جمهوری اسلامی و پیروزی بر دشمنانش باشیم.
در این چند دقیقهای که فرصت هست، انشاءالله خدا به من چیزی الهام کند که خودش بیشتر میپسندد. به عنوان محور عرایضی که بخواهم تقدیم کنم شاید مناسبتر باشد که از یک واژه ارزشی اسلام یعنی واژه «جهاد» استفاده کنم.
ادبیات ما که برگرفته از ادبیات قرآن و سنت است، گاهی ابهامهایی دارد که درست با مُتَفاهَم عرفیاش و آنچه در گفتوگوهای عادی مطرح میشود، اندکی تفاوت دارد. ازجمله ما، یعنی بنده خودم را عرض میکنم، اصلاً واژه جهاد را از آن وقتی که به مکتب میرفتیم و اصول دین و فروع دین میگفتند، میگفتند یکی از فروع دین هم جهاد است. خیلی هم درست نمیفهمیدیم که یعنی چه؟! همینطوری میگفتیم: «جهاد فی سبیل الله.» در کنار نماز و روزه و امثال اینها، یکی هم جهاد بود.
خب، نماز را میدیدیم که پدر و مادرمان میخواندند و میفهمیدیم یعنی چه. روزه ماه رمضان را هم میفهمیدیم یعنی چه. از خمس و زکات و اینها خیلی سر درنمیآوردیم ولی جهاد را که اصلاً سر درنمیآوردیم چون چیزی به نام جهاد ندیده بودیم.
بعدها که کمی با قرآن و سنت و اینها آشنا شدیم دیدیم که این واژه، کاربردهای مختلفی دارد و آنی که ما از آن بهعنوان سمبل یکی از فروع دین یاد میکنیم، یکی از مصادیق این واژه ارزشی است که در قرآن و در کلمات اهلبیتصلواتاللهعلیهماجمعین فراوان تکرار شده و مصداق آن هم در عمر ما شاید یکی، دو بار اتفاق بیفتد یا نیفتد؛ جنگی با کفار بشود و آن وقت مثلاً باید رفت شرکت کرد؛ اما استعمالات این واژه در قرآن کریم بهگونهای است که آدم چنین خیال میکند که هر روز و هر شب با آن سر و کار دارد.
حالا بهعنوان نمونه، این آیه شریفه: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَىٰ تِجَارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ* تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ ذَٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.[1] سبک بیان این آیه یک سبک بیان خاصی است که شاید در چند مورد در قرآن اینگونه صحبت شده باشد؛ به پیغمبر میفرماید این سؤال را برای مردم مطرح کن که آیا میخواهید یک چیزی به شما یاد بدهم؟! یک تجارتی؟!
در آیات قرآن اینگونه تعبیرات بسیار کم پیدا میشود؛ خدا به پیغمبر میفرماید: تو به مردم بگو آیا میخواهید یک چیزی به شما یاد بدهم؟! آنکه میخواهم به شما یاد بدهم، یک جور تجارتی است.
آدم بسیار تشنه میشود که این چه تجارتی است که خدا میخواهد به بندههایش یاد بدهد؟! خب تجارت را که مردم بلدند دیگر؛ اما میفرماید آن تجارتی که من میخواهم به شما یاد بدهم، نفعش این است که دیگر از عذاب و گرفتاری و اینها الیالابد خلاص میشوید! اگر دلتان میخواهد چنین تجارتی را به شما یاد بدهم؛ هَلْ أَدُلُّكُمْ؛ آیا شما را به یک تجارتی که موجب نجات از عذاب ابدی میشود راهنمایی کنم؟!
جواب این سؤال کاملاً روشن است. هر عاقلی میگوید: بله، بله، این چطور تجارتی است؟! میفرماید: این تجارت، عبارت از این چند چیز است: ایمان به خدا و پیغمبر و جهاد با مال و جان؛ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ.
حالا بحثهایی میشود، نمیخواهم من تفسیر آیه بگویم و وقت شما را زیاد بگیرم. اولین سؤال این است که اینکه دارد میگوید شما باید این کارها را بکنید، تجارت که بالاخره یکطرفه نیست؛ یک چیزی میدهند و یک چیزی میگیرند. خب اگر ما ایمان و دلمان را در اختیار خدا بگذاریم و مال و جانمان را تقدیم کنیم، آن وقت چه میشود؟! از آن طرف به ما چه میدهند؟!
این را در یک آیه دیگری فرموده است: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ؛[2] شما یک مال یا جان مختصری دارید، چیزی، چند روزی، شما این را میدهید، خدا نعمتی به شما میدهد که پایانناپذیر است؛ نه مرزش مشخص است که چقدر است؛ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ.[3] همه عالم، پهنای این چیزی است که خدا به شما میدهد؛ زمانش هم هیچوقت تمام نمیشود؛ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا. اگر میخواهید، این معامله، آماده است؛ بسمالله! امضا کنید و چک را بپردازید و دریافت کنید!
خب، این تجارتی که این آیه میگوید، این نیست که منتظر باشید که اگر جنگی از طرف کفار شد شما بروید مثلاً دفاع کنید و حالا بعضیهایتان به شهادت میرسید، بعضیها هم نه و آن وقت این میشود ثمره این. این کار را باید هر روز بکنید؛ «تُؤْمِنُونَ»؛ مگر ایمان برای یک لحظه است؟! مگر برای یک وقت خاصی است؟! تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ. این کاری است که تا در این دنیا هستید که البته عمر دنیا بسیار چیز محدودی است و در مقابل آخرت یک چشم بر هم زدن حساب میشود اما بههرحال تا اینجا هستید باید این کار را انجام دهید: ایمان و جهاد.
این جهاد یعنی چه؟! این جهاد با آن جهادی که ما میگوییم که یکی از فروع دین است و در عمری آیا یک بار اتفاق بیفتد، چند روزی یا نه، تفاوت دارد. این جهاد یعنی تلاش درخور و با تمام توان. آدم هر چه دارد، این را در یک مسیری خرج کند؛ حتی جانش را! اول مالش را؛ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ. اینهایی که دارد را تا پای جان تقدیم کند. این جهاد میشود.
این منحصر نیست به اینکه یک جنگ نظامی اتفاق بیفتد و شما در آن جنگ حاضر شوید. هر روز برایتان هست. هر روز باید ببینید چه دارید که در پیشگاه الهی تقدیم کنید. تازه، هر آنچه دارید، چیزهایی است که او به شما داده است؛ خودتان چه دارید؟! ما که هیچ نداریم، صفر. از این چیزهایی که او به ما داده، دوباره به خودش تقدیم کنیم؛ هر چه میتوانیم تلاش کنیم و کم نگذاریم. این میشود جهاد.
پس این اصطلاح جهاد، در ادبیات قرآنی و دینی بسیار وسیعتر از آن جهادی است که ما در رسالهها، مثلاً در کتابها، بهعنوان یکی از فروع دین میشناسیم. این است که بزرگان در کتابها و در بحثهایشان آمدهاند برای این جهاد، بحثهایی را مطرح کردهاند؛ اقسامی، روشهای مختلفی، جهاد افضلش کدام است، اهمش، واجبش، مستحبش. طبعاً نه بنده همهاش را بلدم و نه حالا فرصتی هست که آنهایی را که بلدم خدمت شما عرض کنم.
در ادبیات این عصر یعنی اندکی پیش از پیروزی انقلاب و بعد در درگیریهای جنگ هشتساله، آن وقتها جهاد تقریباً به سه قِسم مهم تقسیم میشد: جهاد نظامی، جهاد اقتصادی و جهاد سیاسی؛ یعنی آدم در مقابل کسانی واقع میشود که مزاحم هستند. یک وقت در میدان جنگ است، شمشیر و سلاح روی آدم میکشند، باید با سلاح با آنها مبارزه کرد؛ یک وقت در میدان اقتصاد و بازار است، باید در مسائل اقتصادی با آنها جنگید؛ و یک وقت هم در زمینه مسائل سیاسی و تسلط و مدیریت جامعه است، باید مدیر صالحی سر کار آورد. این جهاد میشود.
بعدها، از زمانی که امامرضواناللهعلیه نهضت روحانیت را شروع کردند و ده، پانزده سال طول کشید تا به پیروزی رسید و بعد هم چهل سال طول کشید و الحمدلله که روزبهروز این درخت دارد شکوفاتر و بارورتر میشود یک جهاد دیگری هم در کنار آن سه قِسم جهاد مطرح شد و آن، جهاد فرهنگی بود. این یک طور تقسیمی است که حالا تا اینجا چهار قسم جهاد میشود.
امروزه در دنیا، در ادبیات عام سیاسی، دو جور جنگ مطرح میکنند: جنگ نرم و جنگ سخت. جنگی که با ابزارهای نظامی، آهنی، فولادی و اتمی و اینها مطرح میشود؛ و جنگی که با فکر انجام میشود. ابزارش هم فکر است. این را جنگ نرم میگویند، آن را جنگ سخت میگویند. این هم یک تقسیم است.
تقسیمهای دیگری هم هست که حالا خیلی مورد ندارد من وقت شما را بگیرم. اجمالاً ما در این دورانی که داریم زندگی میکنیم، مهمترین جهادی که در زندگیمان دیدهایم و با آن مواجه بودهایم، اول یک جهاد نظامی با سردمداران کفر و گماشتگان استکبار جهانی در داخل کشور بود که اسماً بهعنوان سلطنت و اینها بر مردم حکومت میکردند و درواقع ابزاری برای دشمنان و استکبار جهانی بودند و خواستههای آنها را اعمال میکردند. بعد هم یک جنگی که از بعضی همسایگان نادان تحمیل شد و هفت، هشت سال توش و توان مردم ما را گرفت. هر دوی اینها نوعی جنگ نظامی بود. گو اینکه اولیاش را جنگ حساب نمیکردند اما بههرحال واقعیتش این بود که مردم جانشان را میدادند؛ یا زیر شکنجه در زندانها، یا در میدانها و در کف خیابان.
آن وقتها هنوز جنگ نرم خیلی خودش را نشان نداده بود و اهمیتش هم درست شناخته نشده بود؛ یک ابزار ضمنی بود که برای جنگ نظامی از آن هم استفاده میشد، تبلیغات. دشمن هر اندازهای میتوانست سعی میکرد که با تبلیغات، طرف را خورد کند، ارادهاش را ضعیف و سست کند؛ اما اینکه واقعاً خودش اصالت داشته باشد، جنگ فکری، این خیلی برای آنها مطرح نبود. ما هم که دنبال زندگیمان بودیم.
حالا خدا لطف فرموده، یک کسی را برانگیخته، ما را از خواب بیدار کرد و در آستانه یک پیروزی و یک تکامل غیرمترقبه قرار داد. آن لطف خدا بود وگرنه طبع زندگی ما ایجاب نمیکرد؛ دنبال زندگیمان بودیم، سعی میکردیم زندگی آرام، بیسروصدا و بیدغدغهای داشته باشیم و راحت زندگی کنیم؛ اما این آیه میفرماید: تجارتی که شما را از عذاب نجات بدهد! وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ. پس این جایش کجاست؟!
حالا از مقدمه بحث به آن مطلبی که در نظر داشتم که روی آن تکیه کنم یک جهش میکنم. اصولاً در یک بینشی که اصالتاً از انبیا مطرح شده برای آدمیزادها، زندگی این دنیا سرتاسر جهاد میشود. این بسیار عجیب است. طبع آدمیزاد اقتضا میکند یک زندگی آرام، بیسروصدا و بیدغدغهای داشته باشد؛ آهسته بیا، آهسته برو تا گربه شاخت نزند! بله، هرچه میشود آدم بیشتر لذت ببرد، بهتر بخورد، بهتر بپوشد، لذائذش بیشتر باشد. جنگ هم یک امر استثنایی و اتفاقی است که شاید یک وقتی پیدا شود.
ولی یک نگرش نسبت به زندگی انسان هست که انسان از آن وقتی که پا به مرحله انسانیت میگذارد، وارد میدان جنگ میشود و تا آخرین نفسی که میکشد، در میدان جنگ است؛ مگر اینکه نخواسته باشد انسان باشد؛ بخواهد بره باشد، گاو باشد، برود بچرد، سرش در آخور باشد، بخورد و هر وقت خسته شد بخوابد؛ اما اگر بخواهد انسان باشد، باید وارد میدان جنگ بشود. این یک حرف تازهای به نظر میرسد.
اگر شما تیتر را همین قرار بدهید که «کل زندگی انسان در این دنیا جنگ است»، آن وقت در اطراف این جمله، سؤالات زیادی مطرح میشود؛ این چطور جنگی است؟! چه کسی با چه کسی؟! ابزارش چه ابزاری است؟! تا میرسد به آنجا که اصلاً خدا چرا چنین بساطی راه انداخته است؛ آدم بیاید وارد این میدان بشود، از آن وقتی که به انسانیت میرسد شروع به جنگ کند تا زنده است! این چه بساطی است که راه انداخته است؟! اگر خدا میخواست به بندگانش رحمت کند، خب آنها را از اول در بهشت میبرد. اگر میدانست که اینها خراب هستند، آنهایی که خراب بودند را در جهنم میبرد. این که این بساط را راه بیندازد، با این وسعت و با این همه...؛ کسانی از یک طرف این همه جنایت بکنند؛ دیگران، مظلومینی، این همه ظلم به آنها بشود؛ حالا برای چه؟! زندگیای که سراسر جنگ است، آن هم جنگی که هیچ حد یقفی، سقفی ندارد که اینجا که رسید تمام بشود؛ تمام شدنش شهادت است؛ تا زنده هست، این جریان ادامه دارد. این چه بساطی است؟!
اصل این مسئله برمیگردد به اینکه اصلاً خدا چرا ما را در این عالم آفریده است؟! خدا رحمان و رحیم است، اگر میخواست رحمت بدهد، ما را از اول در بهشت میبرد. منت هم سرمان میگذاشت و میگفت: من منت میگذارم، بروید اینجا بچرید! یا اگر میدانست بعضیها خیلی بد هستند، خب آنها را از اول به جهنم میبرد و میگفت: شما هم بد هستید، بروید در جهنم بسوزید!
این عالم برای چه آفریده شده است؟! این که این همه انبیا بیایند، شهدا، اولیاء، ائمه معصومین، با این وضع فجیع به شهادت برسند؛ برای چه؟! در یک کلمه، حالا بحث، بحث سادهای نیست که بشود با یک چیز بیان کرد. در یک جمله که شاهکلید حل این مسئله است، این است که خدا یک رحمتی دارد که از همه رحمتهایش بالاتر و ارزشمندتر است و هر موجودی نمیتواند آن را اصلاً درک کند.
چطور است که آدم در سنین عمرش، در بعضی سنین، بعضی لذتها را درک نمیکند؟ در سن کودکی، لذت جوانی را درک نمیکند و نمیفهمد یعنی چه. این باید به سن جوانی برسد، آن نیاز در او ظهور پیدا کند تا اصلاً بفهمد که چنین لذتی هم هست.
خداوند متعال هم یک طور رحمتی دارد که از آن رحمتهایی که به ملائکه علیین داده، بالاتر است. آنها هم نمیتوانند آن را درست درک کنند. خداست دیگر، رحمتش هم بینهایت است، حد و حصر ندارد. برای اینکه یک موجودی بتواند این رحمت را درک کند، باید با انتخاب خودش، یک راهی را برگزیند و آنقدر در این مسیر رشد کند که لیاقت درک آن رحمت را پیدا کند تا اصلاً بچشد که آن چه مزهای میدهد.
تا یک عالَمی نباشد که راههای مختلف داشته باشد، جاذبههای مختلف در آن باشد و آدم با اختیار خودش باید یکی را انتخاب کند، لیاقت درک آن را پیدا نمیکند. مثل کودکی است که باید رشد کند تا به سن جوانی برسد و اصلاً آن لذت جنسی را درک کند که یعنی چه.
نمونه اینکه بالاترین فرشتگان خدا هم نمیتوانند درک کنند، آن داستانی است که همه ما شنیدهایم؛ شب معراج، پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله با جبرئیل با هم ترقی میکردند و مدارج را میرفتند. به یک جایی رسیدند که جبرئیل ایستاد. پیغمبر اکرم فرمودند: چرا با من نمیآیی؟! گفت: «لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ»؛ اگر یک بند انگشت بخواهم جلوتر بیایم، آتش میگیرم و میسوزم؛ دیگر حد من تا همینجاست.
این کلمه «لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ» معروف است و منبریها زیاد میگویند؛ یعنی اگر یک بند انگشت بخواهم پیش بیایم آتش میگیرم؛ حد من تا همینجاست. آن هم جبرئیل! سایر فرشتگان که حسابشان معلوم است. پس آن رحمت را چه کسی باید درک کند؟! آن پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله بود که از آن حد گذشت و به جایی رسید که قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ![4]
خدا آن راه را برای سایر آدمیزادها هم باز کرده، راه همان راه است، مسیری است که باید با انتخاب خودشان پیش بروند منتها همه همتش را ندارند. هر کسی هرچه همت کند و انتخاب صحیح کند کمی از آن راه را پیش میرود. آنهایی که شاگردان خوب و برجسته این مکتب هستند، تا نزدیک آنها میرسند که «مَعَنَا فِي دَرَجَتِنَا فِي الْجَنَّةِ؛ روز قیامت هم با ما خواهند بود»؛ هنیئاً لهم!
پس خدا این عالم را برای ما خلق کرده برای اینکه لحظهبهلحظه سر چندراهیها واقع شویم؛ یک جاذبه از اینجا میکشد، یکی از آنجا، یکی از اینجا، یکی بالا، یکی پایین؛ و باید انتخاب کنیم. اینکه خدا به ما راهنمایی میکند که این کار را بکنید و این کار را نکنید یعنی اگر از این راه بروید عذاب است، اگر آن راه را بروید ثواب است، با انجام این کار به مقام اولیای خدا برسید، با این کار به شیاطین؛ بسمالله! فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ.[5] اگر میخواهید ایمان بیاورید، اگر هم میخواهید کفر بورزید؛ اگر میخواهید اطاعت خدا کنید، اگر هم میخواهید معصیت کنید؛ من این عالم را درست کردهام برای اینکه اینها فراهم شود.
الآن، این چند لحظهای که ما اینجا کنار هم نشستهایم اگر دقت کنم، برای مثل بنده صد تا تکلیف با هم تزاحم میکند. شما خیالتان راحت است و قربةً الیالله اینجا نشستهاید و یک پیرمردی حرف میزند و شما هم گوش کنید و انشاءالله ثواب دارد؛ اما من هر کلمهای که حرف میزنم و هر نگاهی که میخواهم بکنم: این جاذبهاش چیست؟! نیتت اینجا چه بود؟! برای چه به این نگاه کردی؟! برای چه به او لبخند زدی؟! برای چه به او اخم کردی؟! چرا صدایت را بلند کردی؟! چرا...؛ از اینجا بگیر تا هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ!
پس این عالم الکی آفریده نشده است. نه اینکه خدا بلد نبود که این عالم را امن کند و این سر و صداها و این جنگها اتفاق میافتد، حالا هم از ما کمک میخواهد که «آهای! بیایید! إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ![6] بیایید کمک ما کنید!»؛ مثل اینکه من خودم تنها نمیتوانم، شما هم بیایید کمک کنید! نه بابا! اینها این حرفها را به زبان ما گفته است؛ وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَيْءٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ؛[7] خدا هیچوقت در کارش درنمیماند، کم نمیآورد، هر کس هرچه دارد او به او داده و او میدهد. این ما هستیم که باید برویم انتخاب کنیم، بشناسیم کدام راه بهتر است، کدام مزدش بیشتر است، کدام ثوابش بیشتر است، آن را انتخاب کنیم تا به نتیجهاش برسیم.
در همه اینها، برای اینکه راهها و جاذبهها متفاوت باشد کسانی سر راه ما قرار میگیرند که باید با آنها مبارزه کنیم و آن را کنار بگذاریم تا راه خدا را پیش برویم. این جهاد میشود. یکی از اینهایی که باید با آن جهاد کنیم و هیچوقت از ما جدا نمیشود و همیشه همراهمان است نفس است و جهاد با نفس، جهاد اکبر است. ما از اولی که خودمان را میشناسیم و به تکلیف میرسیم با این دشمن روبهرو هستیم. لحظهای هم از ما جدا نمیشود. تمام توانش را هم به کار میگیرد که ما را منصرف کند. اولش در مقابل خدا میگوید: تو یکی، من هم یکی؛ تو گفتی بندههایت چنین کنند، من میگویم نهخیر، این کار را نکنید! برو فلان چیز را بخور! فلان چیز را بنوش! با فلان کس فلان جور رفتار کن! به حرف خدا گوش نده! تو یکی، من هم یکی. این یکیاش است.
وقتی ما یک دشمنی داریم که هیچوقت از ما جدا نمیشود، دیگر دنبال چه چیزی میگردیم؟! سرتاپای زندگیمان جنگ است؛ اما تنها این جنگ نیست؛ جنگ با دشمنهای بیرونی هم زیاد داریم. همه آنچه در جهاد گفتهاند، قاعدتاً برای دشمنان بیرونی است اما این جهاد درونی را نگفتهاند. پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله فرمودند: شما از جهاد اصغر برگشتهاید به جهاد اکبر. اگر ایشان نفرموده بودند، ما عقلمان نمیرسید که مخالفت نفس هم یک جهادی است و جهاد اکبر است! این را پیغمبر به ما یاد دادهاند وگرنه ما با انواع و اقسام نیروهایی مواجه هستیم که باید با آنها مخالفت کنیم و فقط ببینیم خدا چه میخواهد.
حتی حواستان جمع باشد که بعضی همسران و بعضی فرزندانتان هم دشمن شما هستند! آیه قرآن هست ها! یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلَادِکُمْ عَدُوًّا لَّکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ؛[8] گاهی شده که مثلاً میخواهم دنبال اطاعت خدا بروم همسرم مخالفت میکند و گاهی هم بعضی از بچهها. البته عکسش هم هست؛ خیلی وقتها همسران هستند که آدم را به طرف راه خدا هُل میدهند. خدا خیرشان بدهد! بعضی از بچهها هستند که پدر و مادرها راه میاندازند و به جبهه میفرستند. آنها هم هستند اما بعضیهایش هم آنچنان هستند.
میفرماید: مِنْ أَزْوَاجِکُمْ؛ یعنی دشمن از درون قلب من هست تا خانوادهای که با آنها زندگی میکنم، ممکن است آنجا دشمن داشته باشم، تا همسایه، تا اهل شهر، تا کل دنیا، تا ترامپ؛ همه اینها دشمن ما هستند و ما باید با همه اینها مبارزه کنیم؛ هر کدام به یک روشی.
پس ما نهتنها عمرمان همهاش جنگ است بلکه گاهی در یک لحظه چندین جنگ داریم؛ جنگ داخلی خانوادگی؛ میخواهم وظیفه واجب هم انجام بدهم، آنها ممانعت میکنند؛ جنگ با همسایهها، جنگ با همشهریها؛ باید به آن کسی رأی بدهم که خدا دوست دارد، میگویم به کسی رأی میدهم که پول بیشتری میدهد؛ تا برسد به جنگ با همه کشورهای دنیا. در جنگ هشتساله ما تقریباً همه دنیا یک طرف بودند، ما هم یک طرف. شرق و غرب و این حرفها نداشتیم. روسیه و چین هم طرفدار صدام بودند.
پس ما یک جهادی داریم که اولاً ساعت معینی، روزی، سالی ندارد؛ همیشه هست. ثانیاً احتیاج به یک دشمنی نداریم که از آن سوی دنیا بیاید؛ دشمن در دل ما هست، در چهاردیواری خانهمان هست، در چهاردیواری شهرمان هست، در نظام و رژیم حاکم بر کشورمان هم هست؛ تا برسد به سایر دنیا. چرا؟! چون اصلاً راه سعادت ما همین است؛ تا اینطوری نکنیم، ما آدم حسابی نیستیم؛ آدم یعنی این. اصلاً خدا آدم را که آفرید و فرمود إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً[9] برای همین بود؛ برای اینکه یک موجودی بیاید که خودش انتخاب کند؛ یعنی راههای مختلف باید باشد تا این، انتخاب کند. اگر این جنگ نبود، اصلاً وجود ما در این عالم توجیه عقلانی نداشت و یک کار لغو بود.
ما را در اینجا آوردهاند تا انتخاب صحیح کنیم. انتخاب باید عوامل مختلف داشته باشد، باید مزاحماتی داشته باشد. باید یک مزاحم را کنار بگذارم، بر آن پیروز بشوم تا بتوانم راهم را باز کنم. پس با این نگاه، همه زندگی ما در این عالم جهاد است؛ جَاهِدُوا بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ.[10] آن وقت خود همین جهادی که دائماً در این عالم هست اقسامی دارد. مهمترینش جهادی است که با فکر انجام بگیرد؛ بلکه همه جهادهای دیگر بر این مبتنی است. اگر ما بخواهیم با آمریکا بجنگیم، اول باید فکرمان را عوض کنیم وگرنه آنهایی که میگویند «آمریکا همهچیز دارد! ما با چه با آن بجنگیم؟! ما چارهای نداریم! باید تسلیم باشیم!» جنگ نمیکنند. اگر بخواهیم جنگ کنیم، باید اول فکرمان را عوض کنیم و باید جنگ فکری داشته باشیم.
تحریم میکند؛ اگر بخواهیم با تحریم مقاومت کنیم، اول باید فکرش را داشته باشیم. باید به خودمان تلقین کنیم که باید با سختیها بسازیم و در میدان اقتصاد و صنعت تلاشمان را بیشتر کنیم تا بتوانیم با آنها مقابله کنیم. پس اول یک جهاد فکری میخواهد، بعد جهاد اقتصادی.
چرا؟! سرّش چیست؟! برای اینکه اصل جوهر انسان فکرش است. انسان بودن با فکرش است. اگر ما فکرمان مثل فکر گاو باشد «إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ»![11] قرآن میگوید اینها مثل گاو میمانند! ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ.[12] خیلی تعبیر شیرین و پرمعنایی است؛ خدا به پیغمبرش میفرماید: ولشان کن! «ذَرْهُمْ»! بگذار بروند بچرند! اینها مثل گاو میمانند، اصلاً ارزش ندارد که با اینها سروکله بزنی. «ذَرْهُمْ»! یعنی ولشان کن! فکرشان هم نباش! غصهشان را هم نخور! چرا؟! برای اینکه غیر از خوردن و خوابیدن فکر دیگری نیستند. آنها مثل گاو میمانند.
ما اگر بخواهیم انسان باشیم، اولین قدم این است که فکرمان فکر انسانی باشد؛ بفهمیم غیر از خوردن و خوابیدن، چیز دیگری هم در کار هست و غیر از این چندروزه زندگی، زندگی اصیل ابدی هست. پس آنچه برای همه ما در همه حالات، جهادِ واجب است، هیچوقت بازنشستگی ندارد، هیچوقت خانهنشینی ندارد، آن که همیشه هست، جهاد فکری است. اگر نقصی در فکر خودمان هست، آن را جبران کنیم. اگر کمبود در معرفت و در شناخت اسلام داریم آن را برطرف کنیم؛ بعد فکر صحیح را به دیگران منتقل کنیم و برای حرکت جهادی در زمینه اقتصاد، در زمینه سیاست، در زمینه نظامی و در زمینه صنعت ایجاد انگیزه کنیم تا آنکه خدا میخواهد یعنی خلیفةالله و جانشین خدا در عالم تحقق پیدا کند. آن وقت فرشتگان خادم چنین انسانی میشوند. یکی از کارهایشان هم این است که میآیند دم در بهشت میایستند و وقتی که مؤمن وارد میشود به او خوشآمد میگویند؛ «طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ؛[13] خوش آمدید! خوش آمدید!» خدا فرشته خلق میکند که بیایند دم در بهشت بایستند و به مؤمنین بگویند: «خوش آمدید!»
این مؤمن را کنار آن انسانی بگذارید که قرآن میفرماید، خدا میگوید: ولشان کن! أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ![14] اینها مثل گاو و گوسفند هستند، بلکه بدتر! بَلْ هُمْ أَضَلُّ!
ما اگر بخواهیم راه انسانیت را طی کنیم باید آماده جهاد باشیم؛ اول جهاد با نفس، بعد هم با سایر مظاهری که انسان را از خدا دور میکند. آنچه ما را به این ذلت میکشاند دلبستگی به لذتهای دنیاست. تا این هست، مانع ما میشود، کندمان میکند، نمیگذارد پیش برویم. اول تسلیم نفس میشویم، تسلیم دشمن درونی! «أَعْدَى عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ»؛ دشمنترین دشمنان، نفس است. وقتی هرچه دلم میخواهد میکنم، یعنی تسلیم دشمن شدهام. بعد هم تسلیم دشمنان بیرونی.
حالا شما امروز بنشینید، خودتان یک وقتی چند دقیقهای فکر کنید، ببینید اینهایی که در کشور هستند، خوبانمان، کفار و آنهایی که اصلاً خدا و دین را قبول ندارند هیچ، ببینید خوبانمان چند درصد زندگیشان برای خداست و بقیهاش برای دلخواه است؛ ثروت است، پست و مقام است، عزت و احترام اجتماعی است، فرمانده شدن است؛ همین که بگوید «برو! به پیش!» دلش همین را میخواهد. هیچی هم نیست. حاضر است پولش را هم خرج کند! پول هم بدهد که بگویند: «بله قربان!» دلش همین را میخواهد.
ما ببینیم این عیبها در ما نباشد. هر جا دیدیم که محور کار و حرکتمان دلخواهمان است بدانیم داریم از خدا دور میشویم. این، جای جهاد است؛ تا بزرگترین مظهرش که مبارزه با این دشمن بزرگی است که امام فرمود: «شیطان اکبر». دائماً به خودمان باید تلقین کنیم و به بچهها و نوجوانهایی که هنوز از این مسائل، درست سر درنمیآورند آرامآرام به آنها حالی کنیم که اینها دشمن انسانیت هستند، اینها نمیگذارند که ما آدمِ حسابی بشویم، نمیگذارند که آدم بشویم، میخواهند ما گاو باشیم!
پروردگارا! تو را به مقام اولیا و عزیزترین عزیزانت قسم میدهیم، دلهای ما را از خواب غفلت بیدار فرما!
نور معرفت، ایمان و ولایت را در دلهای ما بتابان!
شرور شیاطین و دشمنان اسلام را به خودشان برگردان!
روح امام را با انبیا و اولیا محشور فرما!
سایه مقام معظم رهبری را بر سر ما مستدام بدار!
ما را قدردان این نعمت عظیم قرار ده!
ما را به وظایفمان آشناتر فرما!
در انجام وظایف موفقتر بدار!
عاقبت امر همهمان را ختم به خیر بفرما!
وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
[1]. صف، 10 و 11.
[2]. توبه، 111.
[3]. آلعمران، 133.
[4]. نجم، 9.
[5]. کهف، ۲۹.
[6]. محمد، 7.
[7]. فاطر، 44.
[8]. تغابن، ۱۴.
[9]. بقره، 30.
[10]. توبه، 41.
[11]. فرقان، 44.
[12]. حجر، 3.
[13]. زمر، 73.
[14]. اعراف، 179.