صوت و فیلم

صوت:
197

اولویت‌های تحصیل علم

در دیدار با جمعی از طلاب
تاریخ: 
پنجشنبه, 6 تير, 1398

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وآلِهِ الطَّاهِرِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح مطهر امام‌‌‌‌رضوان‌‌الله‌‌علیه، شهدای والامقام اسلام و همه حق‌‌داران‌‌مان صلواتی اهدا می‌‌کنیم.

تشریف‌‌فرمایی آقایان، عزیزان و نورچشمان را به این مؤسسه که به نام مبارک امام، مزیّن است خوش‌‌آمد عرض می‌‌کنم. امیدوارم خداوند متعال در این لحظات چیزی را به زبان ما بیاورد که برای گوینده و شنونده مفید باشد و اقلاً مضر نباشد.

ضرورت شناخت حقیقت اسلام

بر اساس مقدماتی که برای ما حل شده و نیازی به تکرار آن‌‌ها نیست، همه ما معتقد هستیم که اسلام دین حق است و سعادت دنیا و آخرت ما در گرو عمل به آن است. در بین مذاهب منسوب به این دین نیز مذهب اهل‌‌بیت یعنی شیعه اثنی‌‌عشری اسلام کامل ناب است. سایر مذاهب ممکن است نقایص و اشتباه‌‌هایی داشته باشند و به‌‌همین‌‌دلیل نمی‌‌توان به آن‌‌ها صددرصد اعتماد کرد. بر این اساس خیلی طبیعی است که باید بفهمیم اسلام چه می‌‌گوید، از ما چه می‌‌خواهد و چه راهی را پیش پای ما می‌‌گذارد. اگر باورمان این است که سعادت دنیا و آخرت ما تنها به‌‌وسیله اسلام تأمین می‌‌شود، اولین اثر طبیعی این باور این است که باید سعی کنیم اسلام را بشناسیم و بفهمیم چیست که می‌‌تواند این ارزش بی‌‌نهایت را برای ما تأمین کند.

منابع و راه‌‌های شناخت حقیقت

بحمد‌‌الله این مسئله هم برای ما حل شده که راه معرفت حقیقت اسلام دو چیز است: قرآن و سنت یا همان عترت اهل‌‌بیت‌‌‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیهم‌‌اجمعین. این دو راه، به‌‌خصوص برای مسلمانان و کسانی که به اسلام ایمان بیاورند باز می‌‌شود. قبل از آن فقط راه عقل وجود دارد که همه انسان‌‌ها از آن برخوردار هستند. ما خدا را هم با عقل می‌‌شناسیم و پیغمبری پیامبر را هم باید با دلیل عقلی ثابت کنیم. عقل در اختیار همه انسان‌‌هاست و همه قبول دارند که باید به‌‌وسیله آن، حقیقت را بشناسند و به آن، عمل کنند. ما به خاطر قبول اسلام دو راه دیگر هم داریم: یکی وحی و نبوت که در قرآن کریم منعکس است و دیگری بیانات پیغمبر اکرم و اهل‌‌بیت‌‌‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیهم‌‌اجمعین که در‌‌واقع تفسیر قرآن و بیان اجمال‌‌ها و متشابهات آن است.

در این راستا یک رشته علوم عقلی وجود دارد که نشان می‌‌دهد از زمانی که بشر، بشر بوده و ما از تاریخ آن اطلاع داریم تا به امروز، راجع به این مسئله بحث کرده که حقیقت را از چه راهی می‌‌توان شناخت.

کسانی شکاک محض و منکر معرفت بودند و می‌‌گفتند حقیقت را اصلاً نمی‌‌توان شناخت.

کسانی فی‌‌الجمله معتقد بودند حقیقت را می‌‌توان شناخت و برای شناخت آن راه‌‌های مختلفی را پیشنهاد می‌‌کردند. این گروه را به‌‌طور‌‌کلی می‌‌توان به دو دسته تقسیم کرد:

یک دسته کسانی که فقط به ادراکات و تجربیات حسی اکتفا می‌‌کنند. این امر به یک بینش مادی و ماتریالیستی می‌‌انجامد؛ چون حس، غیر از ماده و مادیات را درک نمی‌‌کند. اگر بناست ما فقط از راه حس و تجربه حسی چیزی را بشناسیم نتیجه آن این است که باید گرایش مادی داشته باشیم؛ یعنی غیرماده را قبول نداشته باشیم و انکار کنیم یا اقلاً بگوییم اگر هست قابل شناخت نیست. بعد از رنسانس، این گرایش در اروپا خیلی رشد پیدا کرد و امروز هم تقریباً بیشتر محافل علمی و دانشگاهی دنیا کم‌‌یا‌‌بیش تحت تأثیر همین گرایش هستند. اوج آن در مکتب پوزیتیویسم مطرح است ولی مکاتب دیگر هم کم‌‌یا‌‌بیش متأثر هستند. حتی در بین مسلمانان نیز فرقه‌‌ها و گروه‌‌هایی هستند که در باطن، همین را باور دارند و آن را اصل قرار می‌‌دهند. هرچند مسامحتاً و به‌‌ظاهر ادعا می‌‌کنند مسلمان هستند و وحی را قبول دارند اما وقتی ته دلشان این است که تا امری قابل حس و تجربه نباشد و آن را نبینند نمی‌‌پذیرند، وحی الهی و خود خدا را هم نمی‌‌توانند بپذیرند.

بنابراین به‌‌طور‌‌کلی در معرفت‌‌شناسی، دو گروه متضاد و دو قله معرفتی در دو قطب وجود دارد؛ یک عده کسانی که فقط به حسیات و تجربیات اعتماد می‌‌کنند. این گروه می‌‌گویند راه شناختی غیر از حس و تجربه نداریم و سایر امور، ظنون و احتمالات هستند. در مقابل، کسانی هستند که در درجه اول برای عقل، اصالت قائل هستند و می‌‌گویند اگر عقل نمی‌‌داشتیم حتی به ادراکات حسی هم نمی‌‌توانستیم اعتماد کنیم. اصلاً نتیجه‌‌گیری و کشف یک قاعده کلی از ادراکات جزئی حسی جز با عقل ممکن نیست. اگر عقل نباشد، هر‌‌بار که بخواهیم نتیجه‌‌گیری کنیم باید امر حسی را درک کنیم. فردا هم که با آن امر حسی مواجه می‌‌شویم یک‌‌بار دیگر باید آن را درک کنیم. چون کلی‌‌ای نداریم، کلیات را فقط عقل درک می‌‌کند.

مثلاً تجربه می‌‌کنیم که به‌‌وسیله آتش، حرارت ایجاد می‌‌شود. ده‌‌بار و صد‌‌بار که تجربه کنیم، اطمینان بیشتری پیدا می‌‌کنیم؛ اما اگر کسی بگوید جایی هست که آتش ایجاد حرارت نمی‌‌کند، نمی‌‌توانیم حرف او را نفی کنیم. باید برویم آنجا تجربه کنیم. مثلاً اگر گفتند در کره مریخ آتش ایجاد حرارت نمی‌‌کند، دلیلی نداریم که بگوییم دروغ می‌‌گویی. این بدان معناست که ادراک حسی صرف نمی‌‌تواند یقین‌‌آور قطعی باشد و به کمک ادراک عقلی است که کلیت پیدا می‌‌کند و یقین‌‌آور می‌‌شود.

قطب مخالف کسانی که فقط به حسیات و تجربیات اعتماد می‌‌کنند کسانی هستند که اولاً اصالت را به عقل می‌‌دهند، سپس در پرتو عقل، وحی را اثبات و بعد هم با دلایل عقلی مصادیق آن را در حضرات معصومین شناسایی می‌‌کنند. نتیجه این نوع نگاه این می‌‌شود که ما برای شناخت حقیقت سه راه یقین‌‌آور داریم: اول، عقل؛ دوم، وحی قرآنی (وحی و نبوت)؛ و سوم، الهامات الهی به انبیا و اولیا و ائمه معصومین که در تفصیل و تفسیر آیات قرآن به کار می‌‌رود. سایر راه‌‌ها ظنی است، مگر به جایی برسد و به صورتی شود که عقل قضاوت کند و بگوید به حد یقین‌‌آور رسیده‌‌اند که در‌‌این‌‌صورت باز هم از عقل استفاده شده است.

منابع و راه‌‌های شناخت حقیقت دین

اگر از ما بپرسند که منبع و ‌‌راه شما برای شناخت حقیقت دینتان چیست؟ باید سه منبع اصلی عقل، وحی و الهامات را نام ببریم. البته الهامات هم نوعی وحی است؛ قرآن می‌‌فرماید به مادر موسی وحی کردیم اما این وحی، غیر از وحی نبوت است و برای اینکه فرق آن با وحی نبوت روشن باشد در اصطلاح علم کلام به آن الهام می‌‌گویند.

به‌‌هر‌‌حال شناخت حقیقت دین از سه راه عقل، قرآن و کلمات حضرات معصومین ممکن است. البته در مقام اثبات اینکه کلامی متعلق به معصوم است یا نه مراتبی وجود دارد که نخستین مراتب آن متواترات و محفوفات به قرائن قطعی-یقینی را شامل می‌‌شود و سایر موارد مراتبی از احتمال هستند.

انگیزه‌‌های طلبه شدن

دانشگاه‌‌های بسیار زیادی در دنیا وجود دارد که ما حتی شمار آن‌‌ها را هم نمی‌‌دانیم. شاید در بخش فرهنگی سازمان ملل جایی وجود داشته باشد که شمار این دانشگاه‌‌ها را تعیین کند. ما در کشور خودمان هم به‌‌درستی نمی‌‌دانیم که چند دانشگاه وجود دارد، فقط اسم سه-چهار دانشگاه را بلد هستیم. این در حالی است که در این کشور صدها دانشگاه وجود دارد و هر‌‌کدام دو-سه رشته از علوم را با گرایش‌‌های مختلف ارائه می‌‌دهند. اگر مجموع این‌‌ها را حساب کنیم، تعدادشان خیلی بیشتر از رشته‌‌هایی است که در علوم دینی مطرح می‌‌شود.

هر انسانی به ‌‌طور فطری و خدادادی علاقه‌‌مند به فهمیدن است. بچه‌‌های دو-سه‌‌ساله هم به‌‌راحتی قانع نمی‌‌شوند و مرتب سؤال می‌‌کنند. ما اگر انسان هستیم و عاقل و ویژگی ما عقل است، باید دائماً در فکر این باشیم که بر معرفتمان افزوده شود. چطور شد که ما به جای پزشکی، فیزیک، شیمی، مهندسی و ریاضیات آمدیم طلبه شدیم؟! علوم دینی چه امتیازی بر سایر علوم دارد؟! چرا ما این علوم را انتخاب کردیم؟!

اگر بخواهیم واقع‌‌بینانه قضاوت کنیم جواب خیلی مطلوبی به دست نمی‌‌آید. انتخاب ما غالباً بر‌‌حسب اتفاق بوده است؛ مثلاً پدر‌‌و‌‌مادرمان توصیه کرده‌‌اند یا در محیطی بوده‌‌ایم که آن محیط اقتضا می‌‌کرده است. این‌‌گونه نبوده که بنشینیم فکر کنیم و بگوییم چون این علم بر همه علوم برتری دارد طلبه می‌‌‌‌شویم. نمی‌‌دانم چند درصدمان این‌‌گونه هستیم که اگر همه چیز برایمان در حد مساوی میسر باشد این علوم را انتخاب می‌‌کنیم. البته هستند کسانی که این‌‌گونه می‌‌اندیشند اما نمی‌‌دانم چند درصد هستند. حقیقت این است که ما این‌‌گونه نبوده‌‌ایم اما الحمدلله بچه‌‌های امروز با آن زمانی که ما بچه بودیم و مدرسه می‌‌رفتیم خیلی فرق دارند؛ هم کنجکاوتر هستند و هم بیشتر طالب حقیقت. توصیه می‌‌کنم شما در این سنی که هستید سعی کنید ابتدا این مسئله را برای خودتان حل کنید که آیا واقعاً تحصیلات طلبگی بر تحصیلات دانشگاهی امتیازی دارد یا به دلیل دیگری طلبگی را انتخاب کرده‌‌اید.

اثبات برتری بی‌‌حد علوم دینی بر سایر علوم بر پایه یک اصل ساده ریاضی

بر اساس یک دلیل ساده می‌‌توان گفت که برتری این علوم بر سایر علوم قابل اندازه‌‌گیری نیست. شاید این حرف نویی باشد که شما می‌‌شنوید. طلبه شدن و تحصیل علوم دینی نه‌‌تنها بر تحصیل علوم دیگر رجحان دارد، بلکه این رجحان و برتری به اندازه‌‌ای است که اصلاً نمی‌‌توان عددی را برای آن بیان کرد. آیا شما چنین دلیلی سراغ دارید؟ بنده فکر می‌‌کنم با یک فرمول ساده ریاضی می‌‌توان این مطلب را اثبات کرد. صورت‌‌بندی فرمول چنین است:

تمام علومی که می‌‌شناسیم هر خیر‌‌و‌‌برکت و نفعی داشته باشد تا قبل از مرگ انسان است. آیا بعد از مرگ هم چیزی هست؟! پزشکی که هزاران نفر را معالجه می‌‌کند چقدر خیر‌‌و‌‌برکت به آن‌‌ها می‌‌رساند؟! این خیر‌‌و‌‌برکت تا زمانی است که آن‌‌ها در این دنیا زنده هستند و وقتی که مردند تمام می‌‌شود؛ چون آثار پزشکی، بعد از مرگ شامل انسان نمی‌‌شود. در‌‌واقع نتیجه این آثار برای هر انسانی که از آن‌‌ها استفاده کند پنجاه-شصت سال یا صد سال است نه بیشتر. علوم دیگر را هم که در نظر بگیریم نتایجشان برای هر انسانی که از آن‌‌ها بهره می‌‌برد همین اندازه است و تا پایان زندگی این دنیا استمرار دارد.

اما دین چطور؟! دین می‌‌گوید زندگی حقیقی شما تازه بعد از مرگ شروع می‌‌شود و آنجاست که شما می‌‌گویید یَا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیَاتِی.[1] کل زندگی دنیا یک مرگ تدریجی بود نه حیات. حیات اینجاست، ای‌‌کاش برای حیات فکری کرده بودم! می‌‌فرماید یَا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیَاتِی، نه لِحَیَاتِی الآخِره. این مربوط به کیفیت کار است. کمیت آن هم با فرمول ریاضی قابل اثبات است.

فرض کنید ما یقین پیدا کرده‌‌ایم که دین، حق است و سعادت دنیا و آخرت تنها از دین ناشی می‌‌شود و این را به‌‌عنوان اصل موضوعه و اصل اولی خود قرار دادیم. حالا اگر کسی در این مسائل شک دارد باید ابتدا این‌‌ها را برای او اثبات کرد. نتیجه چنین یقین و اعتقادی چند سال ادامه دارد؟! کسانی که به بهشت می‌‌روند چند سال در بهشت هستند؟! خَالِدِینَ فِیهَا أَبَدًا[2] یعنی چه؟ یعنی عمر بهشت و آخرت بی‌‌نهایت است. جهنم نیز همین‌‌گونه است وَالَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا أُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ خَالِدِینَ فِیهَا.[3]

پس ما با نفع و ضرر نامتناهی مواجه هستیم؛ اگر به دستورات دین عمل کنیم نفع نامتناهی می‌‌بریم و اگر عمل نکنیم ضرر نامتناهی خواهیم کرد. اگر یک نفر واجد تمام علوم عالم شود آیا می‌‌توان گفت که به نفع نامتناهی رسیده است؟! هر‌‌چه باشد متناهی است و آخرش تا دم مرگ است. بین متناهی و نامتناهی هیچ نسبتی وجود ندارد و نمی‌‌توان گفت که آخرت چند‌‌برابر دنیا می‌‌ارزد. عدد نُه را به اندازه دور کره زمین هم که مرتب تکرار کنیم بالاخره عدد است و آخرش تمام می‌‌شود. اگر این عدد را به توان خودش برسانیم باز هم تمام می‌‌شود و با نامتناهی قابل مقایسه نیست؛ چون نامتناهی تمام نمی‌‌شود. هر‌‌قدر هم که عدد را بزرگ فرض کنیم و به هر توانی برسانیم باز هم عدد است و حد دارد؛ هم کوچکتر از آن را می‌‌توان فرض کرد و هم بزرگتر از آن را؛ اما نامتناهی چیزی است که بزرگتر از آن را نمی‌‌توان فرض کرد.

بنابراین علمی که بتواند نفع نامتناهی را برای انسان تأمین کند ارزشش از علومی که نفع‌‌های متناهی را تأمین می‌‌کنند بیشتر است. چند‌‌برابر؟! به‌‌طور نامتناهی! میان این‌‌ها هیچ نسبتی وجود ندارد و نمی‌‌توان آموختن دین را با آموختن سایر علوم مقایسه کرد؛ حتی اگر کسی بتواند همه علوم را بیاموزد. در‌‌صورتی‌‌که چنین چیزی هرگز میسر نخواهد شد که کسی بتواند همه علوم را بیاموزد. مثلاً پزشکی صدها رشته و گرایش دارد که هر‌‌کدام تخصص و فوق تخصص خود را دارند. وقتی به چشم‌‌پزشک مراجعه می‌‌کنیم می‌‌گوید من فقط متخصص شبکیه هستم و برای عصب چشمت باید به متخصص دیگری مراجعه کنی. بر فرض محال اگر همه علوم یک جا جمع شوند و کسی واجد همه آن‌‌ها شود باز هم اثر و نفع آن متناهی است. حال‌‌آن‌‌که علوم دینی علومی هستند که می‌‌توانند اثر و نفع نامتناهی داشته باشند.

اگر این‌‌گونه است، اثبات برتری بی‌‌حد این علم بر سایر علوم نیاز چندانی به استناد به قرآن و حدیث ندارد و با یک اصل ساده ریاضی که هر بچه‌‌مدرسه‌‌ای آن را بلد است ممکن خواهد بود. آن اصل ساده ریاضی عبارت است از اینکه بین متناهی و نامتناهی نسبتی وجود ندارد.

وظیفه ما در قبال بهره‌‌مندی از نعمت طلبگی

نخستین نتیجه‌‌ای که می‌‌گیریم این است که باید خدا را شکر کنیم که به هر دلیل و از هر راهی ما را به اینجا وارد کرد. اگر اندکی وجدان داشته باشیم که باید شکر این نعمت الهی را به جا آوریم، باید تصمیم بگیریم در مقابل نعمت شناخت دین که خدا به ما داده و فقط به خاطر شکر همین نعمت، تا آنجا که جان داریم برای این دین بکوشیم. با‌‌این‌‌وصف، آیا سزاوار است ما این دین را که چنین ارزشی دارد وسیله زندگی چند‌‌روزه دنیا قرار دهیم و برویم درس دینی بخوانیم برای اینکه شغلی پیدا کنیم، درآمدی داشته باشیم و شکمی سیر کنیم؟! ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! آدم باید چقدر پست، بی‌‌همت و بی‌‌شعور باشد که چیزی را که اثر نامتناهی دارد وسیله‌‌ای قرار دهد برای اینکه شکم خود را سیر یا سایر نیازهای مادی‌‌اش را تأمین کند! اگر هیچ ضرری هم نداشته باشد، به خاطر نفس همین کار باید هزار‌‌بار بر سر خودمان بزنیم و از خجالت بمیریم که این نعمتی را که خدا به ما داده در چه راهی به کار گرفته‌‌ایم! چقدر روسیاهی و خجالت! دیگر نباید جرأت کنیم ما پیش خدا دست دراز کنیم! ما چقدر بی‌‌شعور هستیم! ای‌‌کاش همین بود! از این هم فراتر می‌‌رویم!

حب دنیا؛ ریشه همه مفاسد و انحراف‌‌ها

مروری بر قرآن نشان می‌‌دهد که ریشه همه مفاسد و انحرافات و بدبختی‌‌های دنیا و آخرت حب دنیاست. روز قیامت، امثال بنده که با خوبان معاشرت کرده، در کلاس درس آن‌‌ها حاضر شده و لباس آن‌‌ها را پوشیده‌‌ایم می‌‌بینیم آن‌‌ها در بهشت هستند و ما به سمت جهنم برده می‌‌شویم. یُنَادُونَهُمْ أَلَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ؟![4] ما که در دنیا با هم بودیم، در یک مدرسه درس می‌‌خواندیم و در یک مسجد نماز می‌‌خواندیم! قَالُوا بَلَی؛ بله، در دنیا با ما بودید وَلَکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَتَرَبَّصْتُمْ وَارْتَبْتُمْ وَغَرَّتْکُمُ الْأَمَانِیُّ حَتَّی جَاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَغَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ.[5] بعد هم می‌‌فرماید وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ.[6] مَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا...؛ آیا حصری از این کامل‌‌تر هم می‌‌شود؟ مَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ.

اگر فقط به خود دنیا علاقه داشته باشیم و خودش را بخواهیم، گول‌‌زنک است. مگر اینکه آن را ابزاری برای هدف بالاتر قرار دهیم، در‌‌آن‌‌صورت بسته به اینکه آن را ابزار چه چیزی قرار دهیم ارزش همان را پیدا می‌‌کند. اگر فقط فکر زندگی خودمان باشیم و بخواهیم درآمدی داشته باشیم تا خانه راحت و اثاث و فرش خوبی تهیه کنیم، هر غذایی که می‌‌خواهیم بخوریم، هر لباسی که می‌‌خواهیم بپوشیم و پول‌‌تو‌‌جیبی داشته باشیم که هر مسافرتی می‌‌خواهیم برویم، این همان مَتَاعُ الْغُرُورِ است. مثل پستانکی است که در دهان بچه می‌‌گذارند برای اینکه به جای پستان مادر، مشغول آن شود. ما هم به جای آنی که باید سراغ آن برویم، سراغ چیزهای دیگر می‌‌رویم و چند صباحی لذتی می‌‌بریم. بعد هم تَرَبَّصْتُمْ وَارْتَبْتُمْ وَغَرَّتْکُمُ الْأَمَانِیُّ؛ آرزوها شما را فریب داد؛ وَغَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ. پشت سر همه این‌‌ها هم شیطان بود که دائماً وسوسه می‌‌کرد و شما را به این‌‌طرف و آن‌‌طرف می‌‌کشاند.

سه رکن ضروری در اجرای دستورات اسلام

الف) شناخت احکام و معارف دین

اگر ما این اصول موضوعه و مقدمات را پذیرفتیم که سعادت دنیا و آخرت جز با دین اسلام تأمین نمی‌‌شود و خدا این دین را برای همین فرستاده، تنها راه استفاده از آن، یاد گرفتن آن است. بسیاری مدعی هستند. عمرسعد روز عاشورا گفت یا خَیْلَ اللّهِ ارْکبی وَ (بِالْجَنَّةِ) اَبْشِری.[7] او هم به اسم دین می‌‌گفت. زمانی که سوارانش را فرستاد تا امام حسین‌‌‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیه را شهید کنند، گفت یا خَیْلَ اللّهِ! ای سواره‌‌های خدا! ابتدا هم با اصحابش نماز خواند و خودش پیش‌‌نماز بود. بعد گفت ای سواره‌‌های خدا! بروید حسین را بکشید و به بهشت بروید!

فکر می‌‌کنید این مسئله منحصر به صبح عاشورا بود و امروز چنین چیزهایی نیست؟! امروز هم راه‌‌ها و هواها و دکان‌‌های مختلفی به اسم دین وجود دارد که درواقع برای هوای نفس و دکان‌‌داری و استفاده از مرید است. تا راه صحیح را نشناسیم نمی‌‌توانیم از این نعمت بی‌‌نهایت الهی استفاده کنیم. باید بدانیم کدام حق است و کدام باطل. به همین دلیل است که تحصیل علوم دینی درواقع تحصیل یک ابزار لازم است. صِرف تحصیل این علوم، انسان را به عرش نمی‌‌برد. مطمئن باشید جناب ابلیس هم به اندازه بنده به فقه و فلسفه و سایر علوم دینی علم دارد. هزاران سال است که خدا به او مهلت داده و او هم با همه این علوم مرتبط بوده، آن‎ها را دیده، خوانده و شنیده و مسائل فقهی و فلسفی را خیلی بهتر از من و شما بلد است؛ اما آیا مقام خیلی عالی‌‌ای دارد؟! پس این علوم فقط ابزار است؛ می‌‌خوانیم و یاد می‌‌گیریم تا عمل کنیم.

در مقام عمل، به‌‌طور‌‌کلی می‌‌توان گفت که مجموع دستورات دینی به دو بخش تقسیم می‌‌شود:

یک بخش احکام فردی که مربوط به خود فرد است، خواه انسان دیگری در عالم باشد یا نباشد. اگر تمام انسان‌‌های روی زمین از بین بروند و من ساعت آخر دنیا زنده باشم، باید نمازم را بخوانم. این وظیفه شخصی من است؛ بنابراین یک دسته از دستورات دین احکام فردی است؛ ولی احکام دین منحصر به احکام فردی نیست.

برای اینکه نخواهم در این زمینه استدلال طولانی کنم به فرمایش امام‌‌رضوان‌‌‌‌الله‌‌‌‌علیه استناد می‌‌کنم که فرمودند بخش اعظم فقه مربوط به مسائل سیاسی و اجتماعی اسلام است. تازه ایشان فقط به علم فقه اشاره می‌‌کند، سایر علوم اسلامی که هر‌‌کدام جای خودشان را دارند.

اگر ما به این علوم، نگاه ابزاری کنیم، به این معنا که نیت ما برای درس خواندن این باشد که اسلام را بشناسیم تا خوب عمل کنیم، آن‌‌وقت تازه به دستورات اسلام عمل کرده‌‌ایم. البته منظور از خوب عمل کردن این نیست که فقط خودمان عمل کنیم بلکه باید سعی کنیم دیگران را هم وادار به عمل کنیم؛ به آن‌‌ها بیاموزانیم، در مقام عمل به آن‌‌ها کمک کنیم و حتی اگر لازم شد با کسانی که مانع راه حق می‌‌شوند جهاد کنیم.

ب) شناخت موضوعات و مصادیق اجتماعی احکام و معارف دین

یک راه برای اجرای دستورات اسلام شناخت معارف دین است که باید درس آن را بخوانیم و در مسائل فردی طبق رساله عملیه عمل کنیم یا خودمان مجتهد شویم و فتوا بدهیم؛ اما در زمینه مسائل اجتماعی، عامل دیگری هم لازم است. صرف خواندن کتاب‌‌های فقهی به انسان نمی‌‌فهماند که با آمریکا چگونه باید رفتار کرد. این امر به یک بصیرت اجتماعی نیاز دارد که فرد، انسان‌‌ها را بشناسد، دوست و دشمن را از هم تشخیص دهد، توطئه‌‌های دشمنان و ابزارهایی را که به کار می‌‌گیرند بشناسد تا بفهمد که با آن‌‌ها چگونه باید رفتار کند. صرف دانستن احکام کلی به انسان نمی‌‌گوید که امروز با این‌‌وآن چه‌‌کار کن.

پس بعد از اینکه مطالب به‌‌دست‌‌آمده از منابع دینی را آموختیم، برای عمل به آن‌‌ها باید موضوع را بشناسیم. مثل اینکه می‌‌فهمیم فلان ماده شیمیایی برای بدن مفید و فلان ماده شیمیایی زهر و کشنده است. بعد از آن، اگر شربت شیرینی جلوی ما بگذارند که ندانیم زهر است یا داروی شفابخش، باید تحقیق کنیم و بفهمیم آن شربت چیست.

در اینجا متعلَّق فهم ما غیر از آن درسی است که می‌‌گوید فلان ماده برای چه خوب است. موضوع را باید بشناسیم. کتاب و سنت، احکام کلی را به ما یاد می‌‌دهند و موضوع را باید با استفاده از تجارب خودمان و تجارب کسانی بشناسیم که قبل از ما و بهتر از ما موضوع را شناختند و انگیزه و امکانات بیشتری داشتند. مظهر چنین کسی در جامعه امروز ما وجود مبارک مقام معظم رهبری است. این‌‌ها راهنمای ما هستند که بفهمیم موضوعات چیست، دوست و دشمن کیست و با هر‌‌کس چگونه باید رفتار کرد. احکام مربوط به این مسائل در فقه ثابت می‌‌شود، آن هم فقه سیاسی و اجتماعی اما برای فهم مصادیق آن باید خودمان برویم تحقیق کنیم.

ج) تهذیب نفس و خودسازی

اگر احکام را دانستیم و موضوعات را شناختیم، آیا دیگر تکلیف ما تمام است؟! آیا شما کسانی را نمی‌‌شناسید که هم احکام را خوب می‌‌دانستند و هم موضوعات را خوب می‌‌شناختند ولی عمل نکردند؟! آیا در طول تاریخ، چنین کسانی را نمی‌‌شناسید؟! در بین انسان‌‌ها کسی بود که گفت من غیر از خودم خدایی نمی‌‌شناسم! مَا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلَهٍ غَیْرِی؛[8] منم خدای شما! اصلاً خدای دیگری نمی‌‌شناسم! این موسی می‌‌گوید خدا من را فرستاده است. من الان به آسمان‌‌ها می‌‌روم که ببینم خدایی هست یا نه؛ یَا هَامَانُ ابْنِ لِی صَرْحًا لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ * أَسْبَابَ السَّمَاوَاتِ فَأَطَّلِعَ إِلَی إِلَهِ مُوسَی؛[9] برای من برجی بساز تا من بروم ببینم آیا در آسمان‌‌ها خدایی هست یا نه. آدمیزاد چنین موجودی است. فکر نکنید که در عالم فقط همین یکی بود. امثال او امروز هم هستند، منتها شرایط اقتضا نمی‌‌کند که هر‌‌چه دلشان می‌‌خواهد بگویند. مثال زنده آن را قرآن زد برای اینکه ما فرعون‌‌های زمان را بشناسیم. همه شما مصادیقی از فرعون این زمان را می‌‌شناسید که اگر احتمال بدهد حرفش در جایی اثر دارد ادعای خدایی می‌‌کند.

بعضی از بزرگان می‌‌گویند آن‌‌ فرعون‌‌ها که هیچ، در درون هر‌‌یک از ما فرعونی هست که می‌‌گوید أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی.[10] جرأت پیدا نمی‌‌کند اظهار کند. اگر به جایی رسیدیم که یک‌‌مشت مرید دورمان جمع شدند، بله قربان گفتند، نیم‌‌خورده آب و غذای ما را برای تبرک بردند و التماس دعا و قربانت بروم و خاک پایت هستم گفتند، آن وقت می‌‌گوییم خب، بد هم نیست. کم‌‌کم کار به جایی می‌‌رسد که می‌‌گوییم لَیسَ فِی جُبَّتی إلَّا الله! این فرعون در باطن من و شما هم هست، منتها فرصت بروز پیدا نمی‌‌کند وگرنه چنین امکانی برای یکایک انسان‌‌ها هست که در شرایط خاصی چنین ادعایی کنند.

این را از‌‌این‌‌جهت گفتم که زیر این، هر گناهی که فرض کنید، ممکن است. پیغمبر معصوم هم گفت وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی.[11] این یعنی خدا من را نگه می‌‌دارد وگرنه طبیعت انسانی من این ظرفیت را دارد که ادعای خدایی کنم. همه ما با چنین خطری مواجه هستیم، منتها در مراتب مختلف. کدام زمینه هست که مراتب نداشته باشد؟ استعداد، هوش، حافظه، ثروت، قدرت بدنی و... همه مراتب دارد. کفر و ایمان هم مراتب دارد. این هم مراتب دارد.

بنابراین غیر از اینکه باید احکام و موضوعات را بشناسیم باید ملکه‌‌ای نفسانی داشته باشیم که بتواند ما را در مقابل وساوس شیطانی و هواهای نفسانی مقاوم کند. آن ملکه عبارت است از تهذیب نفس و تقوا. اگر بناست ما اسلام را بشناسیم و به آن عمل کنیم باید در این زمان دست‌‌کم این سه رکن را مورد توجه و اهتمام قرار دهیم. البته رکن اول و سوم متعلِّق به همه زمان‌‌هاست اما رکن دوم که شناخت اجتماع است، به‌‌خصوص در این زمان اهمیت بیشتری دارد. برنامه‌‌ریزی کنیم برای اینکه نخست معرفت ما نسبت به احکام و معارف دین بیشتر شود؛ بعد از آن، موضوعات اجتماعی، جریان‌‌های سیاسی و دوست و دشمن را بهتر بشناسیم و افزون بر این‌‌ها تهذیب اخلاق و خودسازی کنیم برای اینکه از شر هوای نفس و وساوس شیطانی و انسان‌‌های شیطان‌‌صفت در امان بمانیم.

مراقبت از تأثیر شیاطین انس و جن

ما عادت کرده‌‌ایم که شیطان را همان شیطان جنی و ابلیس بدانیم. حال‌‌آن‌‌که این‌‌گونه نیست و تنها خود ابلیس نیست؛ چنانکه قرآن می‌‌فرماید إِنَّهُ يَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ.[12] بله، خود ابلیس عمر طولانی دارد و سال‌‌های زیادی زنده خواهد بود اما او تنها نیست و دار‌‌و‌‌دسته و شاگردان و پیروانی دارد. دار‌‌و‌‌دسته و شاگردان و پیروان جنی او از قبیل خودش هستند؛ ولی غیر از این، قرآن می‌‌فرماید شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ؛[13] و شَیَاطِینَ الْإِنْسِ را هم مقدم می‌‌کند.

بنابراین، به تعبیر قرآن، شیطان منحصر به ابلیس و دار‌‌و‌‌دسته او نیست و چنین چیزی امکان عقلی دارد ـ البته ان‌‌شاء‌‌الله هرگز واقع نشود که بنده شیطان مجسم شوم؛ با همین محاسن و تسبیحی که دارم، صلواتی که با رعایت نکات تجویدی می‌‌فرستم و  وَلَا الضَّالِّينَ که با مد کشیده می‌‌گویم، شیطان مجسم باشم. مگر شیاطین الإنس شاخ دارند؟! تنها زمانی می‌‌توانیم خیال آسوده داشته باشیم که در زمره شیطان انسی نخواهیم بود که حداقل به اندازه زندگی خودمان برای تهذیب نفس زحمت کشیده باشیم.

اگر این سه هدف را اهداف جدی زندگی خودمان قرار دادیم به جایی می‌‌رسیم که ارزش آن از همه آنچه در دنیا وجود دارد بیشتر است. آن جایگاه و مقام ارزشمند در همین دنیا و در میان همین انسان‎ها هم پیدا می‌‌شود. همان‌‌گونه که شیاطین انس در میان انسان‌‌ها پیدا می‌‌شوند و مثل ما دو چشم و دو گوش دارند و چه‌‌بسا عمامه هم سرشان است، کسانی هم پیدا می‌‌شوند که مصداق أَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ،[14] تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ[15] هستند. برای ما، هم این ممکن است و هم آن؛ انتخاب آن به دست خودمان است. هر قدمی که بر‌‌می‌‌داریم اگر در راهی باشد که خدا می‌‌پسندد داریم به این مسیر نزدیک می‌‌شویم و اگر در راهی باشد که شیطان می‌‌پسندد داریم به آن مسیر نزدیک می‌‌شویم. باید ببینیم کدام صَرف می‌‌کند.

توسل به اهل‌‌بیت؛ عامل دستیابی به توفیقات

یکی از چیزهایی که به ما کمک می‌‌کند و در دنیا کمتر کسی مثل ما از این نعمت بهره‌‌مند است معرفت و توسل به اهل‌‌بیت است. خوب است از اول جوانی عادت کنیم هر کاری را که می‌‌خواهیم شروع کنیم ته دل به وجود مقدس ولی‌‌‌‌‌‌‌‌عصرارواحنافداه توجهی کنیم، صلواتی بفرستیم و بگوییم: «آقا! دست ما را بگیر! ما ضعیف هستیم!» هر‌‌قدر فرصتی می‌‌شود، روزی یک‌‌مرتبه، بیشتر یا کمتر، به حرم حضرت معصومه‌‌‌‌سلام‌‌الله‌‌علیها مشرف شویم. این بهترین کمک است؛ آسان، ارزان، شیرین و مفیدتر از هر چیز دیگر. نه پولی باید خرج کنیم و نه لازم است سفر طولانی برویم؛ فقط از اینجا تا حرم حضرت می‌‌رویم.

بنده یادم هست مرحوم آقای بهجت ـ از اولین روزهایی که ایشان را شناختم تا آخرین روزهایی که اطلاع داشتم ـ همیشه بین‌‌الطلوعین به حرم حضرت معصومه‌‌‌‌سلام‌‌الله‌‌علیها مشرف می‌‌شدند و خاک کفش زائران را به صورتشان می‌‌مالیدند.

این بهترین راه است؛ نه هزینه و ضرری دارد و نه وقت زیادی می‌‌گیرد. فقط دل باید توجه داشته باشد و شوخی نکنیم!

یکی دیگر از کارهایی که به ما کمک می‌‌کند دعا برای دیگران است؛ مخصوصاً سالخوردگان گنهکار.

وَصَلَّی الله عَلَی مُحَمَّدٍ وَ‌‌آلِهِ الطَّاهِرِین

 


[1]. فجر، 24.

[2]. مائده، 119.

[3]. تغابن، 10.

[4]. حدید، 14.

[5]. همان.

[6]. حدید، 20.

[7]. تاریخ الأمم و الملوک (تاریخ الطبری)، ج 5، ص 416؛ الإرشاد، ج 2، ص 89.

[8]. قصص، 38.

[9]. غافر، 36-37.

[10]. نازعات، 24.

[11]. یوسف، 53.

[12]. اعراف، 27.

[13]. انعام، 112.

[14]. یونس، 62.

[15]. فصلت، 30.