صوت و فیلم

صوت:
149

خطر فراموشی اهداف انقلاب!

در دیدار با جمعی از اساتید دانشگاه علامه طباطبایی(ره)
تاریخ: 
يكشنبه, 29 دى, 1398

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وآلِهِ الطَّاهِرِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

خدمت اساتید معظم، سروران عزیز و گرامی خوش‌آمد عرض می‌کنم. برای بنده سعادتی است که در اینجا به یک معنا میزبان و در حقیقت خدمتگزار شما بزرگواران باشم و ضمن تبادل‌نظرهایی که انجام می‌گیرد ان‌شاءالله هم وظایف‌مان را بهتر بشناسیم و هم به همدیگر کمک کنیم که برای انجام وظایف‌مان از همدیگر بهتر استفاده کنیم و موفق‌تر باشیم.

سابقه علوم انسانی در دانشگاه‌های کشور

بحث را از اینجا شروع می‌کنم که بیش از چهل سال است که در تاریخ ما نقطه عطفی ترسیم شده و گذشته، حال و آینده ما را متغایر کرده است. در گذشته در جامعه ما به‌خصوص در دانشگاه‌ها روالی بود که از آنجا به محیط اداری و سیاسی نیز سرایت می‌کرد و آن یک نوع ریزه‌خواری از خوان غرب بود؛ دانشمندان آنجا چه در علوم تجربی و چه در علوم انسانی زحمت می‌کشیدند، کارهایی انجام می‌دادند، کتاب‌هایی می‌نوشتند و تحقیقاتی می‌کردند، بعد دانشجویان و تحصیل‌کرده‌های ما بعضی از آن‌ها را ترجمه و اقتباس می‌کردند و عین آن و یا برگرفته‌ای از آن کتاب و ترجمه‌هایش را در دانشگاه تدریس می‌کردند. کم می‌شد که لابه‌لای آن‌ها مطالب ابتکاری از خودشان باشد و اگر کسی می‌توانست مطالب اساتید برجسته غرب و پروفسورهای شناخته‌شده آن‌ها را درست منتقل کند، افتخار می‌کرد. این وضعی بود که پیش از انقلاب در دانشگاه‌های ما جریان داشت و همه، آن را پذیرفته بودیم.

فرض بفرمایید اگر ما می‌خواستیم از روان‌شناسی بحث کنیم، از پیاژه یا فلان پروفسور آمریکایی چیزهای می‌گرفتیم و در دانشگاه تدریس می‌کردیم و دانشجوها نیز آن‌ها را مثل وحی مُنزَل می‌دانستند که این است و جز این نیست، زیرا در غرب تحقیق شده است و ما هم یاد گرفته‌ایم. سایر رشته‌های علوم انسانی نیز همین‌گونه بود؛ البته در علوم تجربی، مسلمان و غیرمسلمان و گرایش‌های معنوی نقش اساسی ندارد؛ این علوم نه در آن موقع و نه الان تغییری نکرده است و کم‌یابیش خود ما نیز پیشرفت‌های قابل‌توجهی در آن‌ها کرده‌ایم. اینکه می‌بینیم امروز ما نه‌تنها برده‌ای برای آمریکا نیستیم بلکه در عالم به‌عنوان رقیبی برای آمریکا شناخته می‌شویم به برکت پیشرفت در همین علوم تجربی است؛ اما در علوم انسانی مسئله به‌گونه‌ای دیگر است. همان‌گونه که می‌دانید همان ابتدای پیروزی انقلاب مدتی دانشگاه‌ها تعطیل شد تا تحولی در دانشگاه‌ها و برنامه‌های آن به‌ وجود بیاید و با انقلاب انطباق پیدا کند. اکنون درست یادم نیست که مدت آن چقدر بود اما مدتی تعیین شد و کارهایی نیز انجام گرفت که کارهایی سطحی و نیم‌بند بود. روشن است که تحولات فرهنگی با شش ماه یا یک سال فعالیت تحقق پیدا نمی‌کند و نمی‌توان در مدتی کوتاه تحولی اساسی در آن ایجاد کرد. در آن زمان بیش‌تر بحث‌ها مربوط به همین علوم انسانی بود. بالاخره بعد از انقلاب نیز با اندکی تفاوت همان مباحث در دانشگاه‌ها ادامه پیدا کرد و بحث‌هایی از دروس اسلامی و معارفی، در کنار آن دروس گذاشته شد اما حقیقت این است که در دانشگاه‌ها تحولی اساسی در علوم انسانی پیدا نشده است؛ کتاب‌ها تقریباً همان کتاب‌ها و مشابه آن‌هاست و اساتید نیز همان‌هایی هستند که در خارج، تحصیل کرده‌اند، اکنون نیز در خارج تحصیل می‌کنند، دکتری می‌گیرند و می‌آیند در دانشگاه‌ها تدریس می‌کنند. البته نمی‌گویم عین همان قبل از انقلاب است اما تحول اساسی چندانی پیدا نکرده است.

چرایی تغییر در علوم انسانی

نگاهی به قبل از انقلاب و وضعی که از ابتدای انقلاب تاکنون پیش آمده است برای هر انسان باهوش، کنجکاو و حقیقت‌طلب این سؤال‌ را مطرح می‌کند که چرا این علوم می‌بایست تغییر کند؟! روشن است که انقلاب شد و سیستم حکومتی از سلطنتی به جمهوری اسلامی تغییر کرد. در بسیاری از کشورهای دیگر نیز همین‌گونه است. چرا باید دانشگاه‌ها و محتوای درس‌ها عوض شود؟! یک تحول سیاسی در کشور پیدا شده است و گروهی رفته و گروه دیگری آمده‌اند که در رأس آن‌ها یک روحانی است، این دلیل نمی‌شود که بگوییم همه چیز باید آخوندی شود! اصلاً اینکه می‌گویید باید تحولی در علوم انسانی به ‌وجود بیاید، به چه معناست؟!

برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید ببینیم انقلاب ما با انقلاب‌های دیگر چه تفاوتی دارد؟! در بسیاری از کشورها انقلاب واقع شده است؛ از انقلاب بلشویکی در شمال کشور خودمان[1] بگیرید تا انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب انگلستان. در همه انقلاب‌ها گروهی از سیاست‌مداران می‌روند و گروهی دیگر جانشین آن‌ها می‌شوند و کارهای آن‌ها را انجام می‌دهند؛ انقلاب ما افزون بر این، چه تفاوتی با انقلاب‌های دیگر دارد؟!

در پاسخ به این پرسش، فی‌الجمله می‌توان گفت: همین پسوند اسلامی است که این انقلاب را از انقلاب‌های دیگر متفاوت می‌کند. آن انقلاب‌ها، انقلاب سیاسی محض بود اما این انقلاب، چیز دیگری نیز دارد که همین قید اسلامی به آن اشاره می‌کند؛ جمهوری اسلامی ایران. جمهوری خیلی جاها هست اما جمهوری اسلامی امتیازی دارد و چیزی هست که به آن مناسبت آمده است.

اکنون این سؤال مطرح می‌شود که اسلام چه کار به کشورداری دارد؟! اسلام چه کار دارد که حکومت، جمهوری باشد یا سلطنتی؟! علوم انسانی این‌گونه باشد یا آن‌گونه؟! اسلام چه دخالتی در این مسائل دارد؟!

این پرسش در حقیقت دارای دو نوع پاسخ است؛ یکی اینکه انقلاب‌های دیگری که در دنیا انجام گرفته همه آن‌ها انگیزه‌های مادی و منافع امنیتی و امثال آن داشته است. همه آن انقلاب‌ها، چه انقلاب‌های سوسیالیستی و چه انقلاب‌های فاشیستی یا چیزهای دیگر، همه به‌ خاطر این بوده است که مشکلاتی در جامعه وجود داشته و گروهی طرفدار رفتاری بوده‌اند و بالاخره غالب شده‌اند. این غلبه نیز یا با زور و به‌صورت نظامی بوده و یا به‌صورت اصلاح‌طلبی و بالاخره به‌تدریج تحولاتی پیدا شده است.

اما کسانی‌که انقلاب اسلامی را به ‌وجود آورده‌اند، سخن ریشه‌داری دارند و آن اینکه می‌گویند: اصلاً در شأن انسان نیست که ما در زندگی فقط به فکر این باشیم که مسائل مادی‌مان را حل کنیم و منافع و لذائذ دنیای خودمان را تأمین کنیم. این مسئله بین انسان و حیوان، مشترک است؛ ما شکم داریم، حیوانات نیز دارند؛ ما غریزه جنسی داریم، حیوانات نیز دارند؛ ما وطن داریم، اتفاقاً بسیاری از حیوانات نیز هستند که یک منطقه جغرافیایی وطنشان است و اگر حیوانات مشابه آن‌ها به آنجا بیایند آن‌ها را بیرون می‌کنند. این‌ها چیزهایی است که همه‌جا هست و در حیوانات نیز هست و در جایی که منافع، تضاد پیدا کند و چیزهایی که نیازمندی‌ها را تأمین می‌کند کم باشد، خواه‌ناخواه دعوا می‌شود. وقتی عده‌ای گرسنه هستند و غذا کم است، سر غذا دعوایشان می‌شود. این در حیوانات هست، در ما هم هست. آیا ما همین هستیم؟! باید انتظار داشته باشیم که زندگی ما فقط شکم و نیازهای جنسی ما را تأمین کند و راحت‌تر زندگی کنیم؛ آیا مسئله همین است یا انسان چیزی فراتر از این است؟!

چیستیِ انسان!

در اینجا دو نگرش اساسی وجود دارد؛ یک نگرش عمومی که بر اکثریت قریب به اتفاق در دنیا حاکم است. این همان گرایش اول است که ما هم حیوانی هستیم، البته امتیازات بیشتری داریم؛ فهم ما بیشتر است، ابزار را بهتر می‌توانیم بسازیم، بهتر استفاده کنیم و می‌توانیم لذت‌هایی ببریم که حیوانات آن لذت‌ها را ندارند. ما هم یک ‌نوع حیوان هستیم و با حیوانات دیگر تفاوت بنیادین نداریم. تنها کمی ظریف‌تر و منظم‌تر از آن‌ها هستیم وگرنه ما نیز حیوانی مثل حیوان‌های دیگر هستیم و به طبع باید به‌ دنبال همین نیازهای حیوانی‌مان باشیم؛ البته در شکل ظریف‌تر، تمیزتر و بهتر آن.

دیدگاه انبیا نسبت به انسان

اما عده‌ای از انسان‌ها که شاید ازنظر تعداد به اندازه آن‌ها نباشند، از قدیم‌الایام پیدا شدند و گفتند: اصلاً‌ انسان موجودی است فراتر از همه موجودات روی زمین و خداوند این موجود را برای هدفی بسیار متعالی آفریده است. اجمالش این است که خداوند خواسته است در بین موجوداتی که روی زمین زندگی می‌کنند، موجودی دارای اراده، اختیار و انتخاب شخصی خودش بیافریند؛ موجودی که خودش کارش را انتخاب کند و مسئولیت آن را نیز بپذیرد. این موجود نه در ملائکه پیدا می‌شوند نه در حیوانات. ملائکه از ابتدای آفرینش مِنهُم رُکَّعٌ لایَسجُدون ومِنهُم سُجَّدٌ لایَرکَعون هستند؛ از این‌رو همه خوب هستند، برای همین خلق شدند و همین‌گونه نیز هستند. حیوانات نیز همین است که ملاحظه می‌فرمایید؛ گرگ می‌درد، میش هم پاره می‌شود و آن را می‌خورند.

خدا موجودی خلق کرده است که درک خاصی به او بدهد و خودش خوب و بد را تشخیص دهد، خودش به انتخاب خودش آن را انجام دهد و مسئولیت آن را هم بپذیرد. برای اینکه این کار بتواند پیش برود باید غیر از این فهم‌های عادی که دارد، برای چیزهایی که خودش نمی‌تواند بفهمد، کمک‌هایی نیز به او بشود. چیزهایی هست که عموم مردم نمی‌فهمند، این اطلاعات نیز به انسان داده شود که بهتر بتواند در مسیرش انتخاب صحیح داشته باشد.

این‌ها همان کسانی‌ هستند که به آن‌ها انبیا می‌گوییم. خداوند می‌فرماید: ما اصلاً وقتی می‌خواستیم انسان را خلق کنیم، به ملائکه گفتیم: می‌خواهیم جانشین خدا در روی زمین را بیافرینیم. ملائکه نیز تعجب کردند و گفتند: این‌هایی که ما روی زمین می‌بینیم، این چرنده و پرنده‌ها خونریزی و فساد می‌کنند؛ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ؛[2] ما موجودات پاک و پاکیزه‌ و اهل تسبیح و تقدیس هستیم، چطور ما نباید خلیفه شویم و موجودی از این موجودات زمینی می‌خواهد جانشین خدا شود؟! خداوند فرمود: إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ؛ سرّی دارد که شما نمی‌فهمید.

اجمال آن همان بود که عرض کردم که این موجود می‌تواند چیزهایی را کسب کند، با اراده خودش انتخاب کند، مسئولیت آن هم گردن خودش است. می‌گوید: این کار را می‌کنم، مسئولیت آن را هم می‌پذیرم؛ اگر نتیجه‌اش خوب بود، نتیجه خوب آن برای خودم، اگر بد هم بود قبول دارم. از این‌رو باید آگاهی داشته باشد. البته برخی از آگاهی‌هایش طبیعی است و خودبه‌خود پیدا می‌شود و برخی نیز به کمک وحی الهی به او فهمانده می‌شود که حقایقی هست و حال باید انتخاب کند؛ فمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ.[3] بنابراین تراز این موجود با سایر حیوانات تفاوت دارد.

کسانی این‌گونه معتقد هستند. قرن‌ها گذشت و تحولات و نوساناتی در عالم پیدا شد، گاهی این دسته از انسان‌ها را گرفتند و زندان کردند، گاهی سرشان را بریدند، گاهی تبعیدشان کردند، گاهی آن‌ها را در چاه زندانی کردند، تا بالاخره زمان پیغمبر اسلام رسید. در این زمان دیگر آخرین اطلاعاتی که باید به ‌وسیله وحی در اختیار بشر قرار بگیرد، قرار گرفت؛ همه چیز به آن‌ها گفته و فهمانده شد و خداوند نیز ضمانت کرد که این‌ها دست‌نخورده بماند. قرآن برخلاف کتاب‌های دیگر تحریف نمی‌شود. فرمود: ما این کتاب را حفظ می‌کنیم و بعد از این، احتیاجی به پیغمبر جدید نیست.

ما باید سعی کنیم عقل خودمان را درست به کار بگیریم و هر جا کم آوردیم از وحی استفاده کنیم. سپس بنشینیم انتخاب کنیم؛ بگویم من این راه را می‌خواهم بروم یا آن راه را؟ باید بدانم عاقبت کار من چیست؛ باید بدانم عاقبت این راه به کجا می‌انجامد و عاقبت آن راه به کجا؛ و انتخاب کنم و مسئولیت آن را بپذیرم. این می‌شود آدمیزاد. این با اسب و استر و شیر و پلنگ و... تفاوت دارد. این‌ها این‌گونه نیستند و نمی‌توانند باشند. این‌ها آن مایه‌ای را که بتوانند چنین تصمیم آگاهانه‌ای را بگیرند ندارند.

زمان گذشت و در بین مردم نیز کسانی سخن انبیا را قبول کردند. برخی یک ‌درصد حرف این‌ها را قبول کردند، برخی دو درصد، برخی ده درصد، برخی بیست درصد. عده قلیلی هم صددرصد آن را قبول کردند. خود قرآن می‌فرماید؛ وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ؛[4] کسانی‌که صددرصد قبول کردند بسیار کم هستند اما آن‌هایی که حد نصاب آن را یعنی یک درصد معینی را پذیرفتند، این‌ها نیز قبول است و بالاخره اهل سعادت خواهند بود؛ اما مراتب دارد.

زمان گذشت و اقوامی آمدند تا بالاخره زمان ما رسید. معمولاً در همه دنیا سلسله و گروهی که قوت بدنی و ایل و تبار و امکانات بیشتری داشتند به‌زور بر مردم مسلط می‌شدند. سلطنت‌ها همین‌گونه بود. بعدها که بشر کم‌کم رشد کرد، گفت: باید به فکر این باشیم که خودمان دخالت کنیم، باید همه مردم دخالت کنند و مسئله دموکراسی مطرح شد؛ اینکه خود مردم رأی بدهند و انتخاب کنند؛ اما در گذشته این‌گونه نبود. تاریخ خودمان را که می‌خوانیم همه با زور مسلط می‌شدند. دوران پهلوی هم که در همین زمان ما شد نیز با یک کودتای نظامی و با زور مسلط شدند؛ البته آن‌ها که خودشان تاریخ نوشتند این‌گونه ننوشتند زیرا تاریخ‌نویس آن خودشان بودند! اما همه می‌دانند که چگونه بود؛ با ارعاب و تهدید و زندان و ترور و... حکومت پهلوی تشکیل شد و هفتاد، هشتاد سال دو نفر در این سلسله حکومت کردند؛ پدر و پسر. در حقیقت دنباله همان سلسله سلاطین بود، فقط نام آن را سلطنت مشروطه گذاشتند وگرنه مشروطه نبود؛ هرکس که مخالف بود، مخفیانه او را ترور می‌کردند. مرحوم مدرس یکی از مخالفان بود که نماینده مجلس بود و می‌خواستند ایشان را ترور کنند. افرادی را معین کردند که ایشان را ترور کنند. ایشان فهمیدند و عبایشان را روی سرشان کشیدند و دست‌هایشان را زیر عبایشان گذاشتند. آن‌ها از دور خیال می‌کردند که ایشان فرد قد بلندی است و سرش را پوشیده است. ایشان سرشان را پایین می‌گرفتند که اگر تیراندازی کردند، به سرشان نخورد و به عبایشان بخورد و به این وسیله نجات پیدا کردند؛ وگرنه تصمیم داشتند که مدرس را ترور کنند؛ اعلی‌حضرت دستور داده بودند! زرنگی ایشان باعث شد که نجات پیدا کنند وگرنه نقشه ترور ایشان را کشیده بودند.

بالاخره تحولات جهانی بعد از جنگ جهانی دوم به اینجا منتهی شد که چند کشور از کشورهای بزرگ ایران را اشغال کردند؛ روس‌ها از شمال، انگلیس‌ها از جنوب، آمریکایی‌ها نیز که تازه به قدرت رسیده بودند می‌گفتند: «ما هم شریک هستیم!» جلسه‌ای در تهران تشکیل دادند که روزوِلت و چرچیل و... در آن جلسه بودند و این‌ها گفتند: ما در ظاهر پسر پهلوی را سر کار می‌آوریم اما خودمان قدرت را تقسیم می‌کنیم. حتی مناطق را هم تعیین کرده بودند؛ منطقه نفوذ روس‌ها آذربایجان و شمال ایران، جنوب هم منطقه نفوذ انگلیس‌ها و آمریکایی‌ها نیز این وسط آتش‌بیار معرکه بودند! آمریکایی‌ها تازه به قدرت رسیده بودند و خیلی سیاست سرشان نمی‌شد. البته بیشتر سردمدارانشان نیز انگلیسی بودند. به‌هرحال نتیجه این شد که یک دولت به ظاهر ملی و دموکراتیک اما درواقع دست‌نشانده سه قدرت بزرگ، سرکار آمد و مدتی حکومت کردند. مردم ما نیز سختی‌هایی کشیدند، گاهی مقابله کردند، گاهی زندان رفتند و بالاخره کم‌وزیاد با اختلاف درجه، این فرهنگ بر همه اقشار ملت ما غالب شد که ما کشوری ضعیف هستیم در منطقه‌ای دور از منطقه تمدن پیشرفته غربی! آن‌ها علم، صنعت، ثروت، تجربه سیاسی و نفوذ دارند و ما چاره‌ای نداریم و باید با این‌ها بسازیم. خوب خوبش این است که نام آن را رفاقت بگذاریم اما باطن آن نوکری است؛ می‌گویند: این‌گونه بکن! باید بگوییم: چشم! اگر به‌ خاطر بیاورید زمانی در همین عمان که در منطقه، کشوری بی‌طرف به شمار می‌آید و در خیلی از کارها نقش واسطه را بازی می‌کند شورشی به نام شورش ظُفار به پا شد. این شورش یک شورش سوسیالیستی در مقابل دولت‌های دست‌نشانده غربی بود. آمریکا به اعلی‌حضرت شاهنشاه ایران امر کرد که شما باید به عمان سرباز بفرستی و این شورش را بخوابانی! این‌ها خودشان نمی‌توانند. کسانی گفتند: به ما چه؟! ما چه کاره‌ایم که به عمان سرباز بفرستیم؟! کسی آنجا شورش کرده است، بچه‌های ما بروند کشته شوند که چه؟! گفتند: دستور است و عده زیادی سرباز از ایران به آنجا فرستادند و شورش ظفار را در عمان سرکوب کردند و برگشتند. تعدادی هم کشته دادیم و کلی هزینه کردیم. دستور ارباب بود و نمی‌شد کاری کرد!

نصرت الهی و پیروزی انقلاب اسلامی

این ماهیت هویت سیاسی ایران در آن زمان بود. خدا خواست از آن چیزهایی که گاهی در عالم نشان می‌دهد برای ایران هم رقم بخورد. قرآن می‌فرماید: گاهی دست مردم از همه اسباب ظاهری خالی است اما اگر به خدا توجه کنند خداوند به آن‌ها کمک و آن‌ها را بر همه قدرت‌ها پیروز می‌کند؛ وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَأَنتُمْ أَذِلَّةٌ؛[5] شما ذلیل و خوار بودید و هیچ نداشتید. پیغمبر دست به دعا برداشت و گفت: خدایا اگر این‌ها کشته شوند، دیگر روی زمین کسی خداپرست نخواهد ماند. خداوند وحی کرد که ما هزار فرشته برای کمک شما فرستادیم. فرشتگان آمدند و... داستانش را همه می‌دانید. در جنگ بدر خداوند مسلمانان را پیروز کرد وگرنه بر اساس اسباب ظاهری نابودی اسلام و حکومت اسلامی حتمی بود. چیزی شبیه این در این چهل سال قبل در ایران اتفاق افتاد. به فرمایش امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه یک‌مشت مردم پابرهنه و گرسنه که نه سلاح و ثروتی داشتند و نه علم پیشرفته‌ای در اختیار داشتند برای خدا قیام کردند و گفتند: «خداوند گفته است ما شما را برای هدف بلندی خلق کرده‌ایم و برای شکم خلق نکرده‌ایم.» گفتند: «ما می‌خواهیم آن هدف تحقق پیدا کند. ما می‌خواهیم آنچه را که قرآن و پیغمبر فرمودند عملی کنیم.» کسانی، حتی برخی از دوستان نزدیک امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه می‌گفتند: «شکست امام قطعی است. امام در مقابل این‌ها چه دارد؟! این ارتش مجهز ایران که به سلاح‌های آمریکایی مجهز است، کمک‌هایی که همه کشورهای غربی و حتی شوروی به او می‌کنند، ما در مقابل این‌ها چه داریم؟!» اما امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه فرمودند: خداوند به ما وعده پیروزی داده است، به خدا اعتماد کنید!

تا آنجا که بنده اطلاع دارم، حتی نزدیک‌ترین افراد به امام، اعتقاد نداشت که امام پیروز می‌شود و می‌گفتند: دیر یا زود شکست می‌خورد. ابتدا می‌گفتند: دو ماه دیگر نابود می‌شود؛ سپس مقداری تمدید کردند و گفتند: شش ماه دیگر، یک سال، دو سال. بالاخره برای آن‌ها قطعی بود که این انقلاب به جایی نمی‌رسد. این‌ها در مقابل آمریکا چه هستند؟! نه‌تنها آمریکا، همه کشورهای بزرگ اروپایی، ثروتمند و مجهز در مقابل بودند؛ اما آن خدایی که در جنگ بدر یک‌مشت افرادی را که به اندازه کافی اسب و شمشیر نداشتند پیروز کرد، همین مردم پابرهنه را در مقابل آن سلاح‌های پیشرفته پیروز کرد. اعلام شد که شاه فرار کرد و امام از پاریس آمد و همه مردم به خیابان‌ها ریختند و مرگ بر شاه! مرگ بر شاه! می‌گفتند.

حال که این آمد، چه شد؟! آیا این به این معناست که یک پهلوی رفت و پهلوی دیگری ضعیف‌تر یا قوی‌تر آمد و جای او را گرفت یا مسئله چیز دیگری است؟! آیا واقعاً امام می‌خواست سلطان شود و جای پهلوی بنشیند یا هدف دیگری داشت؟! آن زندگی خودش و فرزندانش بود. آقا مصطفی جوانی بود که حاصل عمرش بود. آن‌هایی که امام و آقا مصطفی را از نزدیک می‌شناختند، می‌دانستند که امام چه علاقه‌ای به او دارد. او را ادامه وجود خودش می‌دانست؛ هم علم، هم تقوا، هم هوش و هم فراست و شجاعت؛ اما وقتی آقا مصطفی را کشتند اشک از چشمان امام درنیامد. گفت: این مقدمه پیروزی نهضت ماست. گفت: از الطاف خفیه الهی است، مقدمه پیروزی است.

چنین انسانی نه دنبال ثروت بود، نه دنبال راحتی زندگی بود، نه دنبال ایل و تبار بود و نه دنبال این بود که حتماً پسرش جانشین او شود و پست و مقامی بگیرد. زندگی ساده و فقیرانه‌ای داشت که همه می‌دانستند. اصل مسئله چه بود؟ اینکه بفهمید ما انسان هستیم و حیوان نیستیم، ما برای شکم و دامن آفریده نشده‌ایم، خدا برای ما مقامی معین کرده است که باید با انتخاب خودمان به آن مقام برسیم. راه آن نیز عمل به قرآن است. بیایید این را درک کنیم و بپذیریم و بر اساس آن عمل کنیم.

این نتیجه دنیوی آن بود که از زیر بار ذلت کشورهای پیشرفته درآمدیم و آقا شدیم. نتیجه ابدی آن نیز در آخرت خواهد بود.

خطر فراموش کردن اهداف انقلاب

تحولاتی که در طول تاریخ برای انبیا پیدا شده است هنوز تمام نشده و ادامه دارد. همان‌گونه که وقتی انبیا دعوتی داشتند و مطالبی را گفتند و عده‌ای باور کردند و عمل کردند اما کم‌کم نسل بعد یادشان رفت و دوباره گفتند: حالا بد نیست ما زندگی خوبی داریم، آن فقر تمام شد، حالا امروز ما خودمان کاخی داریم، زندگی‌ و درآمدی داریم و می‌توانیم معاملاتی بکنیم و بالاخره از این چیزها سودهای کلان بی‌حسابی به دست بیاوریم. کسانی به این فکرها افتادند و یادشان رفت که اصلاً‌ ما برای چه انقلاب کردیم؟!

خطری که ازلحاظ سیاسی و اجتماعی آینده انقلاب را تهدید می‌کند این است که اهداف انقلاب فراموش شود. انقلاب به‌ خاطر این بود که هدفی که برای آن آفریده شده‌ایم تحقق پیدا کند؛ یعنی ما باید در فضا و عالم دیگری که عالم حیوانات، پشیزی در مقابل آن ارزش ندارد سیر کنیم. عزت و شرف و افتخاراتی است که حیوانات نمی‌توانند آن را درک کنند. خداوند این‌ها را برای ما آفریده است. اگر این‌ها یادمان رفت و فقط دنبال شکم و دامن و لوازم آن رفتیم همان بلایی که سر گذشتگان آمد سر ما نیز خواهد آمد.

خدا در سوره اسراء به بنی‌اسرائیل می‌فرماید: مقدر شد که شما تحت فشار دشمنان‌تان قرار بگیرید؛ ولی ما یک‌بار شما را نجات می‌دهیم، اگر باز هم برگشتید دوباره نیز همین است.[6] این سنت الهی است، کسی را به‌زور به جایی نمی‌رسانند. سیر انسانی این‌گونه نیست. خداوند می‌گوید: شما باید خودتان بخواهید و بسازید، اگر تخلف کنید تنزل می‌کنید، از آن اوج به ته جهنم و پست‌ترین درکات آن سقوط می‌کنید؛ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ؛[7] این راه برای شماست، می‌خواهید بروید تا به سوی خدا، به سوی بی‌نهایت کمال یا به سوی بی‌نهایت منفی. اختیار با شماست.

بعد از انقلاب آرام‌آرام این آرمان‌ها و ارزش‌ها رنگ می‌بازد، به‌خصوص وقتی نعمت‌ها فراوان و بهره‌های مادی زیاد می‌شود و برای انسان لذت‌هایی فراهم می‌شود کم‌کم مبارزه و زندان و جهاد فراموش می‌شود؛ ما حالا راحت زندگی می‌کنیم، برای چه خودمان را به دردسر بیندازیم؟! سری که درد نمی‌کند را که دستمال نمی‌بندند! آخوندها یک چیزی می‌گویند! خودتان به جهاد بروید، ما می‌خواهیم دنبال زندگی‌مان برویم!

آرام‌آرام فرهنگ عوض می‌شود و دوباره فرهنگ مادی برمی‌گردد. این اولین خطری است که ما باید بدانیم ما را تهدید می‌کند. مواظب باشیم این‌گونه نشویم. اختیار آن به دست خودمان است. هم مواظب باشیم خودمان در این دام نیفتیم، هم مواظب باشیم نسل آینده به‌گونه‌ای تربیت شوند که این ارزش‌ها را بشناسند و باور کنند.

مقاومت در مقابل نفس، مقدمه مقاومت اجتماعی

تحولاتی پیدا شد و خود امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه در مدت یک دهه مسئولیت مدیریت این جامعه را پذیرفتند اما طبق سنت الهی که همه باید بروند، إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ،[8] امام نیز رفت و بعد از ایشان الحمدلله کسی آمد که از هر جهت جانشین ایشان بود. بهترین فردی که می‌توانست جای امام را بگیرد و راه امام را اجرا کند.

اما بر اساس آن مسئله که انسان‌ها اختیار دارند و می‌توانند بپذیرند و می‌توانند رد کنند و جبری در کار نیست، زمینه انحراف نیز به‌ وسیله همین دنیاپرستان و وساوس شیطانی برای همه فراهم می‌شود و باید مقاومت کرد. اینکه مقام معظم رهبری روی کلمه مقاومت تکیه می‌فرمایند این تنها مسئله مقاومت اجتماعی نیست؛ اول آن، مقاومت در مقابل هوس‌های نفسانی و وساوس شیطانی است؛ انسان ابتدا باید خودش را بسازد، بتواند بر خواسته‌های خودش مسلط شود و بر گرایش‌های حیوانی خودش کنترل درونی داشته باشد. اگر این‌گونه نشد آنجا پیروز نخواهد شد. ابتدا باید سعی کنیم خودمان را بسازیم و بر نفس خودمان مسلط شویم. حتی نزدیکِ چیزی که حقمان نیست نرویم.

در بسیاری از مسائل، عقل موارد را می‌فهمد. بیشتر مسائل این‌گونه است. در جاهایی هم که شک داشته باشیم، وحی به ما می‌فهماند که اینجا حق شما نیست، حق مردم را تضییع نکن! زور نگو! اسراف نکن! اجحاف نکن! و... اگر گفتی: «نه بابا! حالا اینکه چیزی نیست! ما این چند سال را بگذرانیم و خوش باشیم، بعد آخرش توبه می‌کنیم!» اشتباه می‌کنی. همین دام شیطان است. این چند سال بعد هم شاید به چند سال دیگر تمدید شود و تا روز آخر، دم آخر و نفس آخر باز هم می‌گوییم: فردا ان‌شاءالله!

ضرورت دشمن‌شناسی

ابتدا باید سعی کنیم بر خواسته‌های شیطانی خودمان مسلط شویم. دوم اینکه دشمنان بیرونی را بشناسیم. اینکه آقا می‌فرمایند: دشمنی آمریکا با ما دشمنی ذاتی است، یعنی چه؟! آن‌ها نیز آدم هستند، مثل ما پدر و مادر، خواسته‌ها، شعور و فکری دارند؛ دشمنی ذاتی آن‌ها با ما به چه معناست؟!

سرّ مسئله این است که برای آن‌ها خواسته‌های مادی و دنیوی آن‌چنان مهم شده که اصلاً هویت آن‌ها را همین‌ها تشکیل داده است؛ به‌عبارت‌دیگر حیوانیت در آن‌ها فعلیت دارد. مثل گرگ به دنبال تسلط بر دیگران است؛ وقتی گرگ به گله‌ای حمله می‌کند، ابتدا همه را می‌درد؛ اگرچه بیشتر از یکی از آن‌ها را نمی‌تواند بخورد؛ اما این باید تسلط پیدا کند و همه باید تسلیم او شوند، بعد به اندازه شکمش یکی یا نصفی از این‌ها را می‌خورد.

کسانی در آدمیزادها هستند که خودشان را برای گرگ‌شدن ساخته‌اند؛ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ. این‌ها خودشان را برای گرگ بودن ساخته‌اند، ذاتشان این‌گونه شده است که می‌گویند: «من باید بر دنیا مسلط شوم! من کدخدای عالم هستم!» البته اینکه آن‌ها ادعا کنند عجیب نیست، ما چرا بپذیریم و بگوییم اول باید کدخدا را ببینیم؟! او در شکل انسان اما در باطن گرگ، ما در ظاهر انسان و در باطن میش! روشن است که گرگ با میش دشمنی ذاتی دارد و می‌خواهد او را بدرد. او می‌خواهد تسلط پیدا کند، هرچه میل داشت از هر جا دلش خواست بخورد. دشمنی ذاتی یعنی این! وگرنه اینکه مردم آمریکا در فلان منطقه جغرافیایی زندگی می‌کنند، عیبی نیست؛ افراد مؤمنی در آمریکا هستند و بنده اقرار می‌کنم که ایمانشان از بنده بسیار بهتر است، انسانیت‌شان قوی‌تر است، اهل انصاف و فهم هستند، حاضر هستند از زندگی‌شان صرف‌نظر کنند و اینجا بیایند درس طلبگی بخوانند. ما اینجا استاد آمریکایی داریم که خیلی بهتر از ما از اسلام و تشیع دفاع می‌کند. هنوز هم اسم آمریکایی خودش را دارد؛ آقای لگنهاوزن. البته اصل لغتش آلمانی است. ایشان آلمانی بودند. چندین سال است که به ایران آمده است. اینجا زن گرفته و بچه‌دار شده است و اکنون فرزند او دانشگاه می‌رود. ایشان مسلمان پاک مدافع اسلام هستند که در محافل علمی دنیا شرکت و اسلام را ترویج می‌کند. اینکه کسی در یک منطقه‌ای، از نژاد آمریکایی متولد شود، یا در فلان منطقه جغرافیایی زندگی کند که گناهی نیست. اینکه پذیرفته است من باید بر دیگران مسلط شوم، ما آمریکا هستیم یعنی دیگران هرچه ما می‌گوییم را باید بپذیرند؛ امروز این را امضا کردیم، قبول! اما من حق دارم فردا زیر آن بزنم، این روحیه بد است.

امروز ملاحظه می‌فرمایید کشورهای پیشرفته اروپایی تحت تسلط آمریکا هستند و اگر به آن‌ها اجازه ندهد هیچ کاری را نمی‌توانند بکنند. منافع خودشان را به‌گونه‌ای تنظیم کرده‌اند که در راستای منافع آمریکا قرار بگیرد. برخلاف منافع آمریکا نه به آن‌ها اجازه می‌دهد و نه این‌ها جرأت می‌کنند. با اینکه آبرو و حیثیتشان می‌رود و مردم به آن‌ها اعتماد ندارند و آن‌ها را گرگ می‌دانند، می‌گویند اشکال ندارد، پول گیر ما بیاید، تسلط پیدا کنیم، هرچه می‌خواهد بشود!

دشمنی ذاتی آمریکا با ما!

دشمنی ذاتی آن‌ها به‌ خاطر این است که شرف، درک و فضیلت انسانی ندارند؛ مانند گرگ فقط خوی سلطه‌طلبی و تسلط بر دیگران دارند؛ اینکه من هرچه بگویم، باید دیگران عمل کنند. خداوند انسان را این‌گونه نیافریده است، خداوند انسان را آفریده است که هرچه خدا می‌گوید عمل کند؛ چون خداست، هیچ انسانی بر انسان دیگری حق امر و نهی ندارد؛ مگر اینکه به اجازه او باشد.

ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که مجموعه‌ای از دنیاپرستان که در باطن گرگ هستند به دنبال تسلط بر ما هستند. ما اگر تسلیم آن‌ها بشویم به این معناست که میش هستیم و تحت تسلیم آن‌ها؛ اما خدا بندگانی دارد که زیر بار این ذلت نمی‌روند. رهبر آن‌ها کسی بود که در کربلا گفت: هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة. امروز هم جمعیت چند ده‌میلیونی در کل ایران در خیابان‌ها فریاد می‌زنند: هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة. اینها فهمیده‌اند که انسانیت فقط به شکم نیست. می‌گویند: خداوند به ما عزت خدایی داده است و زیر بار انسان دیگر نباید برویم. او می‌گوید: من کدخدا هستم! این مردم می‌گویند: تو غلط کردی! تو هم آدمی مثل ما هستی و مسئولیتی مثل ما داری، اگر عمل کردی عزیزی، اگر عمل نکردی مثل حیوان ذلیل و پست هستی!

این را من نمی‌گویم، خداوند می‌گوید؛ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ؛[9] کسانی‌که دنبال هوی و هوسشان می‌روند مانند چهارپایان هستند، بلکه گمراه‌تر از چهارپایان هستند. اگر مصداق این آیه، آمریکا نیست، پس کیست؟! شما در دنیا مصداقی غیر از آمریکا برای این آیه به ما نشان بدهید که حکم گرگی را داشته باشد که می‌خواهد بر دیگران مسلط باشد؛ دوست و دشمن نمی‌شناسد؛ دیروز با هم‌نژادهای خودش و امروز با همه. اگرچه بیشتر از نژاد انگلیسی هستند اما در بین آن‌ها فرانسوی و آلمانی نیز هست. ریشه بیشتر آن‌ها انگلیسی است اما اسپانیایی، آلمانی و فرانسوی هم دارند. در برخی از ایالت‌ها هنوز بیشتر مردم به فرانسوی حرف می‌زنند اما اصل همه اینها یک جهت مشترک است و آن خوی گرگ‌بودن است. آن‌ها کشورهای آسیایی ازجمله ما مسلمان‌ها را به‌ خاطر اینکه قاره، زبان و فرهنگ‌شان با آن‌ها تفاوت دارد، به‌ حساب نمی‌آورند و می‌خواهند تحت حکومت خود دربیاورند. از هر راهی که بتوانند سعی می‌کنند عقاید اسلامی را تضعیف و شبهه ایجاد کنند. اینکه می‌بینید این رسانه‌های مجازی که حتی در اختیار بچه‌های کوچولوی ما قرار گرفته است، دائماً صدها رسانه شبانه‌روز شبهه‌پراکنی می‌کنند، این‌که می‌بینید این شبهه‌ها فقط درباره اسلام مطرح می‌شود، به این معناست که دشمن اسلام هستند. دشمنی آن‌ها با اسلام نیز به خاطر این است که آنچه می‌تواند عزت انسانی را حفظ کند اسلام است که می‌گوید: «ما آدمیزاد را خلق کردیم تا جانشین خدا باشد.» آن‌ها می‌گویند: «ما می‌خواهیم شما مثل اسب و الاغ باشید!» ببین این کجاست و آن کجا!

خطر برای ما این است که ما فراموش کنیم که خدا چه عزتی برای ما قرار داده و در چه مسیری باید پیش برویم و چگونه ما را فریب می‌دهند که می‌گویند: «ما الاغ بزرگ هستیم و شما کره‌خر هستید!» ما می‌گوییم: إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ؛ من نمی‌گویم، خدا می‌گوید که همه شما مثل الاغ هستید، مگر اینکه خدا را بشناسید و به حق و عدالت، گردن بگذارید؛ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ؛[10] در جامعه انسانی باید با عدالت رفتار شود، حق هرکسی محفوظ باشد و زور نباید بگویند. اگر حرف حساب دارید بنشینید با هم حرف بزنید اما اگر بخواهید با قلدری بر ما تسلط پیدا کنید ما زیر بار ظلم نمی‌رویم؛ هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة!

اول ما باید در زندگی شخصی خودمان، خودمان را بسازیم. این‌گونه نباشد که تابع احساسات بچگانه یا نیازهای حیوانی‌مان باشیم و فقط فکر شکم و دامن‌مان باشیم. برای خودمان عزت و فضیلت انسان را قائل باشیم. این تمرین و خودسازی می‌خواهد.

دوم اینکه سعی کنیم دشمن را بشناسیم و بدانیم چرا آن‌ها با ما دشمنی می‌کنند. دشمنی آن‌ها با ما به‌ خاطر همین مسئله است، همین که ما خودمان را باید حفظ کنیم. آن‌ها می‌خواهند نگذارند ما آن را حفظ کنیم. آن که باعث شرف ماست خداپرستی و اسلام است. آن‌ها می‌خواهند این را بگیرند. ما باید افزون بر اینکه خودمان اسلام خودمان را نگه می‌داریم، به اسلام‌مان بی‌احترامی نمی‌کنیم و در زندگی فردی و اجتماعی‌مان احکام اسلام را زیر پا نمی‌گذاریم، با دشمنان نیز مبارزه کنیم و نگذاریم آن‌ها این فضیلت و شرف را از ما بگیرند؛ هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة!

خداوند وعده داده است که اگر چنین فکر و انگیزه‌ای در شما پیدا شد و عمل کردید و بازیتان نیامد، هرچه کمبود دارید را من جبران می‌کنم و هر جا که کم آوردید را من پر می‌کنم. حتی اگر عوامل مادی نیز کفاف نمی‌داد، فرشتگان را برای کمک شما می‌فرستم. می‌فرماید: إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَلَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلَاثَةِ آلَافٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُنْزَلِينَ؛[11] آیا برای شما کافی نیست که ما سه هزار مَلَک برای کمک به شما بفرستیم؟! در جنگ بدر هزار مَلَک فرستادیم و پیروز شدید، اکنون اگر سه هزار مَلَک برای شما بفرستیم، کافی نیست؟! شما اگر سخن پیغمبر را گوش کنید و به دستورات ایشان عمل کنید، به جای هزار ملک، سه هزار ملک می‌فرستیم تا پیوسته به شما کمک کنند.

خداوند در جنگ 33 روزه لبنان نمونه‌هایی از نصرت خود را به آن‌ها نشان داد و آقای سیدحسن نصرالله برای ما بیان کرد که چه حوادثی اتفاق افتاد. در همین جریاناتی که برای خود ما اتفاق افتاده، خداوند نمونه‌های از آن را به ما نیز نشان داده است و می‌گوید: شما نبودید که این کارها را کردید، من بودم که کردم. چه کسی یک فرمانده نظامی (شهید قاسم سلیمانی) را این‌گونه محبوب کرد که در عالم نظیر ندارد؟! شما در طول تاریخ، از اول خلقت عالم تا به حال، نشان بدهید که یک فرمانده نظامی از دنیا رفته باشد و چنین تشییع جنازه‌ای برای او شده باشد! پیغمبری از پیغمبرها را این‌گونه تشییع کرده‌اند؟! چه کسی این کار را می‌کند؟! کسانی که حتی اسم ایشان را هم درست بلند نبودند، شخصیت ایشان را هم نمی‌شناختند، همین اندازه که اکنون شناختی داریم، غالباً بعد از شهادت ایشان معرفی شده است. خود ما نیز درست نمی‌دانستیم که ایشان چه کسی است. آن کسی که بر دل‌ها حاکم است می‌تواند این محبت را ایجاد کند. او می‌فرماید: آیا کافی نیست که من برای شما سه‌هزار فرشته بفرستم؟! در جنگ بدر هزار ملک فرستادم و پیروز شدید! آیا این برای شما کافی نیست؟! چه زمانی شما درماندید و در خانه من آمدید و جواب شما را ندادم؟! پیشاپیش به شما کمک می‌کنم؛ وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ؛[12] هم قدرتش را دارد، نیرومند است و هم هیچ چیز او را شکست نمی‌دهد و در مقابل هیچ چیز کم نمی‌آورد. به هیچ چیز نیاز ندارد و نمی‌خواهد اینها را برای خودش نگه دارد. اینها را دارد و می‌خواهد به بندگانش بدهد. برای رحمت، خلق کرده است و همه حوادث دیگر هم که پیش می‌آید برای این است که انسان‌ها استعداد بیشتری برای رحمت پیدا کنند.

نتیجه این که ما باید فکر این مسائل باشیم؛ اول خودسازی، دوم دشمن‌شناسی و سوم تربیت نسل آینده بر اساس این باورها و ارزش‌ها؛ یعنی بر اساس اسلام. آنچه ما را عزیز می‌کند و به سعادت دنیا و آخرت می‌رساند، اسلام است. آنچه ما را ذلیل، نوکر و برده دیگران می‌کند، رو گرداندن از اسلام است. راه باز است و هیچ کسی را نیز مجبور نمی‌کنند؛ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ؛ این راه و این چاه! انتخاب با شما، هر کاری می‌خواهید بکنید!

در حد اطلاعات بنده اولین دانشگاهی که گرایش‌های اسلامی در آن رواج پیدا کرد دانشگاه علامه طباطبایی‌رضوان‌‌الله‌‌علیه بود. به یاد می‌آورم که تقریباً بیست سال پیش چند مرتبه آنجا حضور پیدا کردم و سخنرانی و جلسات داشتیم. دانشگاهی که در بین همه نام‌هایی که برای آن انتخاب شد، نام علامه را برای آن انتخاب کردند و این به خاطر این بود که واقعاً ایشان را محور معرفت اسلامی می‌دانستند. هم در قم و هم در دانشگاه‌ها هر جا که اثر معرفتی بود ایشان محور بود. از زمانی که شهید علامه مطهری‌رضوان‌‌الله‌‌علیه پا به میدان معرفت و دانشگاه گذاشت، علمش را از علامه طباطبایی گرفته بود. سال‌ها شاگرد ایشان بود؛ ابتدا شاگرد امام بود، بعد نیز شاگرد علامه طباطبایی و آن جلسات شب‌های پنجشنبه و جمعه را که صرف نوشتن کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم شد اینها برای بیست سال قبل از نهضت امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه بود. بنیان‌گذار آن ایشان بود؛ یعنی علم علامه طباطبایی به‌ وسیله شهید مطهری در جامعه گسترش پیدا کرد و زمینه انقلاب را فراهم کرد. بعد هم آنجا که ما به معارف اسلامی احتیاج داشتیم، ریشه آن به آموزه‌های علامه طباطبایی برمی‌گشت. این افتخار دانشگاهی‌هاست که مبدأ رشد و معرفت را شناختند و خودشان پیشنهاد دادند که اسم این دانشگاه را دانشگاه علامه طباطبایی بگذارید؛ یعنی الگوی ما این است؛ علم، معرفت، صفا و دوری از غرور و خودخواهی. بنده بیش از سی سال با ایشان محشور بودم. والله العلی العظیم یادم نیست که ایشان یک‌بار «من» گفته باشد. اصلاً از کلمه «من» بدش می‌آمد؛ فقط خدا چه می‌خواهد و مصلحت جامعه چیست. حتی اگر «ما» می‌گفت، منظور مسلمان‌ها بود.

جا دارد که انسان این فرد را الگو قرار دهد؛ از یک‌طرف در تلاشی که برای معرفت و علم می‌کند و از طرف دیگر در تلاش برای خودسازی، فداکاری، خدمت به دیگران، پیشرفت علم، پیشرفت معارف، پیشرفت فضائل انسانی و اینکه غرور و تکبر و خودخواهی را کنار بگذارد. این می‌شود علامه طباطبایی. این آن دانشگاهی است که شما نام او را انتخاب کرده‌اید؛ معنایش این است که الگوی شما این است و همین مسیر را طی می‌کنید؛ بنابراین باید به علم، عمل به علم، خودسازی و مبارزه با دشمن متعهد باشید.

خداوند ان‌شاءالله به همه ما توفیق دهد که وظایف خود را بهتر بشناسیم و بهتر عمل کنیم. به ما هم توفیق دهد که خدمت‌گزار شما باشیم. خدمت‌گزاری برای امثال شما که این حقیقت را یافته‌اید و می‌خواهید ارزش‌های اسلامی در زندگی پیاده شده و به همه دنیا گسترش پیدا کند و ان‌شاءالله زمینه ظهور حضرت ولی عصر‌عجل‌‌الله‌‌فرجه‌‌الشریف فراهم شود برای ما افتخار است.

وفقنا الله و ایاکم

والسلام علیکم ورحمةالله

 


[1]. در کشور روسیه.

[2]. بقره، 30.

[3]. کهف، 29.

[4]. سبأ، 13.

[5]. آل‌عمران، 123.

[6]. اسراء، 4-8.

[7]. نساء، 145.

[8]. زمر، 30.

[9]. فرقان، 44.

[10]. حديد، 25.

[11]. آل‌عمران، 124.

[12]. حج، 40.