صوت و فیلم

صوت:

آثار ایمان واقعی

بیانات حضرت آیت‌الله مصباح(ره) در جمع فرماندهان ارشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
تاریخ سخنرانی: 
1394/05/22

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين والصلوه والسلام علي سيدالانبياء والمرسلين حبيب اله العالمين ابي‌القاسم محمد وعلي آله الطيبين الطاهرين المعصومين

 اللهم کن لوليک الحجة ابن الحسن صلواتک عليه وعلي آبائه في هذه‌الساعة و في کل ساعة ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتي تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً.

 تقديم به روح بزرگوار بنیان گذار انقلاب اسلامی ایران، حضرت امامرضوان‌الله‌عليه و همه شهداي والامقام اسلام، صلواتي اهدا مي‌کنيم.

مقدمه

خداي متعال را شکر مي‌کنم که در اين روزهاي پاياني عمر توفيق عتبه‌بوسي حضرت ثامن الحججصلوات‌الله‌عليه‌و‌علي‌آبائه‌الطيبين‌وابنائه‌المعصومين بار ديگر نصيبم شد و به برکت تشرف به آستان ملک پاسبان ايشان، موفق شدم در اين محفل نوراني در خدمت بهترين سربازان، خدمت‌گزاران نظام اسلامي و وفاداران به امام و رهبري حضور پيدا کنم و در درجه اول از زحمات و پايمردي‌هاي اين بزرگواران و پيشکسوتان‌شان و دست‌پروردگانشان به سهم خودم تشکر کنم و از خداي متعال دوام توفيقات‌شان و اجر و پاداشي در کنف خودش برايشان تقاضا کنم.

 ضمنا چند دقيقه‌اي که مزاحم اوقات هستم به نظرم مي‌رسد چيزي مورد بحث و گفت‌وگو قرار بگيرد که اولا ضرري براي شنوندگان نداشته باشد؛ احتمال هم مي‌دهم که مورد رضايت وجود مقدس ولي عصرارواحنافداه قرار بگيرد. از خداي متعال درخواست مي‌کنيم چيزي به همه ما الهام بفرمايد که موجب رضاي خاطر وجود مقدس ولي عصرارواحنافداه و جانشين شايسته‌شان مقام معظم رهبري باشد و ما هم به برکت رضايت آن‌ها به سعادت دنيا و آخرت نائل بشويم.

لوازم پیمودن راه سعادت

يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يؤْتِكُمْ كِفْلَينِ مِن رَّحْمَتِهِ وَيجْعَل لَّكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَيغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ[1]؛ براي اين‌که انسان مسير سعادت خودش را بپيمايد، در درجه اول به يک سلسله شناخت‌هاي ريشه‌اي احتياج دارد که آن‌ها را از راه‌هايي که خداي متعال در اختيارش قرار داده و در درجه اول عقل و در درجه دوم وحي انبيا که مکمل و متمم معرفت‌هاي انساني هستند، بياموزد و ياد بگيرد؛ بفهمد که چه حقايقي است. بعد از حصول اين معرفت نوبت مي‌رسد به اين‌که يک عکس‌العمل اختياري نسبت به اين معرفتي که خداي متعال به او داده نشان بدهد که آيا به لوازم اين معرفت ملتزم است یا نیست؟ آیا بنا دارد به اين‌ها ملتزم باشد و عمل کند يا نه؟ چون خداي متعال به آدميزاد اين قدرت و توان انتخاب و اختيار را داده که حتي با اين‌که مي‌داند يک چيزي به ضررش است باز هم بتواند آن را انجام بدهد و انتخاب کند؛ برای مثال کساني که مبتلا به دخانيات، مخدرات، مسکرات و امثال اين‌ها و اين روزها معتاد به اينترنت هستند، با اين‌که مي‌دانند ضررهاي زيادي هم دارد، به ديگران هم توصيه مي‌کنند که شما اين کار را نکنيد؛ اما خودشان عمل نمي‌کنند؛ نمونه‌هایش را زياد ديديم. اين طور نيست که انسان هر چه را دانست حتماً به لوازمش ملتزم باشد و عمل کند.

 اولين عکس‌العمل در مقابل دعوت عقل و انبيا اين است که انسان در مقابلش مخالفت نکند و موضع نگيرد. اين اولين قدم است که از انسان توقع مي‌رود.

جامعه ایمانی و شرط ایمان واقعی

پيغمبر اکرم‌صلی‌الله‌علیه‌وآله کامل‌ترين انبيا بودند و کامل‌ترين اديان را براي بشر آوردند تا سعادت دنيا و آخرت را براي همه انسان‌ها تا روز قيامت تأمين کنند. مردم در مقابل اين بزرگوار عکس‌العمل‌هاي مختلفي نشان دادند؛ کسانی مخالفت کردند، عناد ورزيدند، اذيت کردند، بالاخره کسانی ماندند که می‌گفتند اين‌ها اهل ايمانند. اینان به «الذين آمنوا» شناخته شدند؛ در مقابل «الذين هادوا والنصاري والمجوس» و در مقابل مشرکين و بت‌پرستان ؛ کسانی‌که با پيغمبر مخالفتي نمي‌کردند، به ايشان کمابيش احترام مي‌گذاشتند؛ در مجالس مؤمنين و در نمازها شرکت مي‌کردند. اين‌ها «الذين آمنوا» شدند. خيلي‌هايشان مي‌آمدند مي‌گفتند: «انّا آمَنَّا». قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا؛[2] خداي متعال به خيلي‌‌هایشان مي‌فرمايد: قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا؛ اين ادعاي ايمان‌تان ادعاي به‌جايي نيست! اگر مي‌خواهيد حرف حسابي بزنيد اقلا بگوييد: أَسْلَمْنَا؛ يعني ما تسليم هستيم، مخالفتي نداريم، با شماييم؛ اما «آمَنَّا» يک ادعاي بزرگي است. برای «آمَنَّا»؛ انسان بايد دلش يک چيزي را باور کند. آن چنان باور کند که در عملش ظهور پيدا کند؛ اين ايمان واقعي است. اگر به زبان بگويد من يک چيزي را قبول دارم ولي در عمل نشان ندهد ايمان واقعي نيست.

ایمان آوردن اهل ایمان!

در آيه‌اي که تلاوت شد قرآن «الَّذِینَ آمَنُوا» را مخاطب قرار مي‌دهد. بعد از تشکيل جامعه اسلامي طرفداران پيغمبر در مقابل يهود، نصاري و مشرکين شناخته شدند و جامعه‌اي به نام جامعه مؤمنین تشکيل شد. قرآن از اين به بعد دیگر خطاب‌هايش را به اين‌ها قرار مي‌دهد؛ برای مثال در يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُتِبَ عَلَيكُمُ الصِّيامُ؛[3] روزه بگیرید! مخاطب يهود و نصاری نيستند؛ کسانی هستند که گفتند ما پيغمبر را قبول داريم. در اين آيه خطاب به مسلمان‌ها مي‌گويد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا؛ ما طلبه‌ها يک اصطلاحي داريم مي‌گويیم تحصيل حاصل محال است؛ مثلاً به مردها بگويند مرد باشيد! خب! مرد هستند ديگر. به خانم‌ها بگويند زن باشيد!  ... در این‌جا هم می‌فرماید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا؛ اي کساني که اهل ايمان هستيد، ايمان داشته باشيد. شما خودت گفتي اهل ایمان! اين پيداست که آن «الَّذِينَ آمَنُوا» با اين «آمِنُوا» توماني دو عباسي فرق دارد؛ نرخش تفاوت دارد.

 «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» يک عنوان ظاهري است براي اين جامعه در مقابل «وَالَّذِينَ هَادُوا وَالصَّابِئِينَ وَالنَّصَارَى»؛ يک جامعه‌اي هم هستند که اسم آن «الَّذِينَ آمَنُوا» است؛ همین کسانی که گفتند: «آمَنَّا» ما پيغمبر را قبول داريم؛ اما آن که خدا انتظار دارد صرف اين نيست. پيغمبر را فقط برای اين نفرستاد که بگويد: من پيغمبرم. آن‌ها هم بگویند: خيلي خب! قبول! اشهدان محمدا رسول‌الله. اگر مسئله اين بود خيلي ساده بود و کاري نداشت. يک شهادتين گفتن که مؤونه‌اي ندارد و همه اهل بهشت مي‌شدند. خدا پيغمبر را فقط براي اين نفرستاد که مردم بگويند ما قبولت داريم؛ فرستاد که راه را به آن‌ها نشان بدهد. بگويد من از طرف خدا اين پيغام را براي شما آورده‌ام؛ بايد اين طور رفتار کنيد تا به سعادت برسيد. کساني که گفتند ما قبول داريم اگر راست بگويند، اگر بازي‌شان نيايد و اگر تظاهر نداشته باشند در عمل همان کار را مي‌کنند.

 فرض کنيد انسان پيش پزشکي رفت و مثلاً گفت: دستگاه گوارشم خوب کار نمي‌کند یا قلبم ضعيف است یا اعصابم ضعيف است. آقاي پزشک دست به دامانت! من شما را قبول دارم؛ شما پزشک حاذقي هستيد؛ هر چه بگوييد عمل مي‌کنم. پزشک هم نسخه‌اي مي‌نويسد و مي‌‌گويد: برو عمل کن! نسخه را در جيبش مي‌گذارد و دنبال کارش مي‌رود؛ انگار نه انگار که پزشکي بود و دکتري! اين به شوخي شبيه‌تر است؛ اگر دکتر رفتي براي اين است که نسخه‌اش را عمل کني. بگويم: من قبول دارم. آقاي دکتر! مخلص شما هم هستيم! دکتر در پاسخ خواهد گفت: مخلص می‌خواهم چه کار؟! نسخه‌ام را عمل کن خودت خوب بشوي! به من ربطي ندارد! نتيجه‌اش عايد خودت مي‌شود. مابگوییم: حالا فعلاً فکرش را بکنم بايد ببينم چه می‌شود. اوخواهد گفت: پس ايمان نداري!

ایمان به خدا و رسول؛ سفارش خداوند متعال به جامعه ایمانی

خدا چند چيز را به مؤمنين، به جامعه ايماني، يعني آن‌هايي که به اين عنوان شناخته مي‌شوند، سفارش مي‌کند؛ آمنوا بالله و رسوله؛ فقط ايمان به الله تنها نيست؛ آمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ؛ از شما دو تا ايمان مي‌خواهم؛ يکي خدا را واقعا باور کنيد، يکي پيغمبری این پیغمبر را باور کنيد. شهادتين گفتيد، گفتيد قبول داريم اما ته دل‌تان درست باور نکرديد! خدا به پيغمبرش مي‌گويد: برو به مؤمنين بگو يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالله و رسوله. براي اين‌که تشويق بشوند اين کار را انجام بدهند و جدي بگيرند که ما به تو ايمان داريم.

 ايمان بياور، شعار نيست؛ بايد نتيجه‌اش برايتان عايد بشود. آمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ؛ اگر ايمان واقعي داشته باشيد اين آثار بر آن مترتب مي‌شود: اول يؤْتِكُمْ كِفْلَينِ مِن رَّحْمَتِهِ[4]؛ خدا دو بهره رحمت به شما خواهد داد. حالا اين دو بهره يعني چه؟ مفسرين بحث‌هايي کردند. به یک احتمال، رحمت مضاعف براي اين است که متعلق ايمان دو چيز بود؛ ايمان بالله و بالرسول. ايمان بالله، يک رحمت را اقتضا مي‌کند، ايمان به رسول هم يک رحمت مضاعف را اقتضا مي‌کند. يک وجهش این است. طور ديگر هم گفتند.

پاداش خداوند متعال به مؤمنان

 خب! شما که خدا را قبول داريد و در دنيا و آخرت طالب رحمت خدا هستيد، اگر راست مي‌گوييد رحمت خدا راهش اين است؛ بايد باور کنيد که خدا، خداست. این يک شعار نيست. هم‌چنین باید باور کنید که پيغمبر هم فرستاده خداست. دستوراتي آورده که شما بايد عمل کنيد. اگر اين دو را قبول کرديد و عمل کرديد خدا رحمت مضاعف به شما خواهد داد. خب! حالا رحمت مضاعف چه طور است؟ اين خيلي اثر عيني ندارد که آن‌هايي که مثلاً مؤمن هستند با ديگران زندگي‌شان حتماً در اثر ايمان چه طور مي‌شود. مثلاً اين همان اندازه است که اين‌هايي که ايمان دارند مي‌دانند که خدا نمي‌خواهد مردم را فريب بدهد. وقتي يک دستوري مي‌دهد، وعده‌ای مي‌دهد، حتماً وعده‌اش را عمل مي‌کند. ولي هنوز مبهم است که اين رحمتي که خدا به ما مي‌دهد چيست؟ يؤْتِكُمْ كِفْلَينِ مِن رَّحْمَتِهِ؛ يک اثر ديگري که عيني‌تر است، خيلي هم به آن احتياج داريد آن را مي‌توانيد بيازماييد. اگر شما ايمان واقعي را داشتيد خدا آن رحمت را به شما مي‌دهد و دنبالش اين اثر ظاهر مي‌شود؛ اين را مي‌توانيد تجربه کنيد. اگر ديديد اين اثر مترتب مي‌شود معلوم مي‌شود ايمانتان درست بوده، خدا هم اين رحمت را به شما داده است و اين اثر ظاهر مي‌شود؛ اگر نشد، در کار خودتان شک کنيد! شايد هنوز ايمان واقعي نداريد. آن اثر چيست؟ يجْعَل لَّكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ؛[5] اين مفهوم از آن مفاهيمي است که مکرر در قرآن به صورت‌هاي مختلف ذکر شده اما روشنفکرمآب‌ها زورشان مي‌آيد که اين را قبول کنند و می‌گویند این تعارف است!

 أَوَ مَن كَانَ مَيتًا فَأَحْيينَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا؛[6] خدا يک سؤالي را مطرح مي‌کند. مي‌گويد کسي که مرده بود،‌ ما زنده کردیم؛ مرده بود يعني آثار حيات، رشد، فهم، درک، بالندگي و پويشي در او نبود؛ ميت. خدا مثل مي‌زند مي‌گويد اگر يک چنين کاري ما کرديم زنده که کرديم يک اثري داشت جَعَلْنَا لَهُ نُورًا يمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ. زنده‌اش کرديم، به چه معناست؟ می‌فرماید: در اثر اين زندگي که ما به او داديم او زنده است! همه زنده‌اند؛ حيوانات هم زنده‌اند. روشن است که اين حيات غیر از آن حيات‌هاست. اين حيات منشأ اين اثر مي‌شود که وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ؛ خدا يک نوري به او مي‌دهد که راهش را در جامعه پيدا می‌کند. شب تاريکي است، جايي چراغي نيست، ما هي هم در آسمان نيست، بيابانی تاريک و ديگر هيچ. انسان وقتي در تاريکي مي‌خواهد حرکت کند، نمي‌داند کدام طرف برود؛ راست، چپ، پيش، پس. متحير است نمي‌داند چه‌کار کند. چه‌بسا هر طرف هم اقدام بکند در چاله‌اي مي‌افتد و بدبخت‌تر مي‌شود. اگر نوري پيدا شد، چراغي پيدا شد، شب که راه را پيدا کرد فهميد از کدام طرف بايد برود، اگر پیچ‌وخم‌هایی دارد آن پیچ‌وخم‌ها را شناخت، اگر پستی‌وبلندی‌هایی دارد آن‌ها را ياد گرفت، فهميد کجا بايد با سرعت رفت، کجا بايد آرام رفت، کجا بايد پيچيد دست راست، کجا بايد پيچيد دست چپ. خدا می‌گوید بعضي از انسان‌ها هستند که ما اين معامله را با آ‌ن‌ها کرديم؛ اين‌ها مرده بودند، ما زنده‌شان کرديم. اثر اين زندگي این شد که يک نوري به آن‌ها داديم، با اين نورشان مي‌فهمند که کجا بايد بروند، چگونه بروند، سريع، کند، مستقيم بپيچند، به راست یا به چپ بپيچند؛ مي‌دانند چه‌کار کنند.

نوری برای حرکت در جامعه

 وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ؛ به جزئيات این آیه دقت بفرماييد؛ نوري برايش قرار داديم که به‌وسیله اين نور در ميان مردم راه برود. اين نوري نيست که در بيابان راهش را پيدا کند. اين راهي است که بايد در ميان جامعه پيدا بشود. در ميان جامعه، ابهام‌ها زياد است، هر قدمي انسان برمي‌دارد با يک مشکلي، با يک سؤالي مواجه مي‌شود که نمي‌داند بايد چه‌کار کند. بعضي انسان‌ها هستند که خداي متعال مي‌فرمايد ما يک نوري به آن‌ها داديم که مي‌دانند در ميان مردم چگونه بايد راه بروند؛ يمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ. يک چنين کسي را شما با يک کسي که در ظلمت‌ها گير کرده و نمي‌تواند از اين تاريکي‌ها دربیاید یک‌طور مي‌بينيد؟! این سؤالي است که خدا مطرح مي‌کند؛ أَوَ مَن كَانَ مَيتًا فَأَحْيينَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا؛ اين دو تا یک‌طور هستند؟! جوابش روشن است. هر عاقلي مي‌فهمد که اين‌ها یک‌طور نيستند، خيلي فرق دارند؛ فرقي که بين موت و حيات است؛ مَيتًا فَأَحْيينَاهُ. آن‌هايي که در ظلمتند اين‌ها در حال مرگ‌اند؛ يا مرده‌اند يا در شرف مرگ هستند. اين‌ها نمي‌دانند چه طور بايد مشی کنند؟ چه‌کار بکنند؟ چگونه با مشکلات دست‌وپنجه نرم کنند؟ فقط خداست که مي‌تواند نوري براي بنده‌اش قرار بدهد که با آن نور ببيند که چه‌کار بايد بکند. آن آيه اين سؤال را مطرح کرده است. در اين آيه مي‌گويد: اگر مي‌خواهيد این‌ طوری براي شما قرار بدهم، اگر دنبال اين هستيد که شبي خدا نوري به شما بدهد اين شرطش اين است آمنوا بالله و رسوله؛ به خدا و به پيغمبر ايمان واقعي بياوريد. خدا را کاره بدانيد. «به اميد خدا»، تشريفات نباشد!

 گاهي برخی از الفاظ جزو فرهنگ یک جامعه مي‌شود. بعضي‌ها مارکسيست بودند و اصلاً خدا را قبول نداشتند، اما وقتي مي‌خواستند از هم جدا بشوند مي‌گفتند: «خداحافظ!». تو که خدا را قبول نداري خداحافظ يعني چه؟! روشن است که این تعارف است.

 من از اول بچگي که يادم مي‌آيد پدر و مادرم -خدا آن‌ها را بيامرزد- مي‌گفتند از خواب که مي‌خواهي بلند بشوي در رختخواب بگو به اميد خدا. ما هم ياد گرفته بوديم؛ خدايا! به اميد تو! درست هم نمي‌فهميديم خدايا به اميد تو يعني چه؟ اما ياد گرفته بوديم اين خيلي خوب است. خدا آن‌ها را رحمت کند! اين کلمه را در دهان ما گذاشتند. بايد بگرديم معني‌اش را پيدا کنيم، ببينيم چيست؟ چگونه انسان بايد به اميد خدا باشد؟ بعضي‌ها به همين اکتفا مي‌کنند تا آخر عمرش هم مي‌گويند به اميد خدا؛ اما حالا خدا کيست؟ کجاست؟ چه‌کار مي‌کند؟ انگار نيست! کاري با آن ندارد. اين چه «به اميد خدايي‌» است؟!

 در قرآن يک مفاهيمي است که ما هر روز هم مکرر خوانده باشيم آن‌طور توجه نمي‌کنيم چون از ذهن‌ ما دور است، با اين مفاهيم آشنا نيستيم. يکي از این مفاهیم همين وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يمْشِي بِهِ؛ يعني چه؟ اصلاً آن‌هايي که ايمان به خدا ندارند، مثلاً انيشتین يا فيلسوفان ديگري مثل نيچه، اين‌ها نمي‌دانستند چه طور بايد زندگي کنند. تا ايمان به خدا نباشد آن نور پيدا نمي‌شود. قرآن اين چنین مي‌گويد. آن‌هايي که به خدا ایمان نداشتند چه طور زندگي کردند؟ تمدن‌ها را به وجود آوردند؛ اين صنايع را و اين تکنولوژي‌ها را به وجود آوردند. پس اين چيست؟ اين نوري است که اگر مي‌خواهيد پيدا کنيد بايد ايمان به خدا داشته باشيد، بعدش هم ايمان به پيغمبر.

 پيغمبر نه درس شيمي به ما داد، نه درس فيزيک داد، نه درس طب داد؛ البته گاهي در دستوراتش يک آثاري از طب و اين‌ها بود نمي‌گوييم که اين‌ها را نمي‌فهمند. اين چيزها را بلدند اما پيغمبر طبيب نبود؛ خودش هم مريض مي‌شد طبيب برايشان مي‌آوردند. او نيامده بود که طبابت بکند.

نور الهی در قلب مومن!

در طول اين هفتاد، هشتاد سالي که از خدا عمر گرفتيم گاهي بعضي انسانها را ديده‌ايم که يک رفتارهايي مي‌کنند که با رفتار ديگران هم تفاوت دارد، ديگران هم گاهي سرزنش‌شان مي‌کنند که اين کارها چيست که مي‌کني؟! بعد از ده، بیست سال معلوم مي‌شود که او درست فهميده است. چنين کسي را نديديد؟! اگر هیچ‌کس را نديده باشید طبعاً امام را ديده‌اید. ما که طلبه بوديم و در قم زندگي مي‌کرديم قاعدتاً بهتر مي‌توانستيم امام را بشناسيم؛ خيلي ادعاي بزرگي نيست که من امام را بهتر از شما مي‌شناسم. خب! خيلي بعيد نيست؛ بالاخره ما بيش از 60 سال خدمت امام بوديم و بالاخره یک‌چیزهایی مي‌فهميديم. امام يک کارهايي مي‌کرد که نزديک‌ترين دوستانش اين کارهايش را قبول نداشتند. هم‌ترازهايش، علماي بزرگي که حتي اسم‌ورسمشان بيشتر بود، مقلد داشتند، مرجعيتي داشتند، فلان کار امام را قبول نداشتند. آن‌هايي که خيلي مؤدب بودند گاهي این سؤال را مطرح مي‌کردند که جواب اين خون‌ها را چه کسي خواهد داد؟! آن‌هايي که زبانشان بازتر بود صاف مي‌گفتند اين کارها چيست که مي‌کني؟!

 مواردي بوده که امام در ميان همه دوستانش، نزديکانش، خانواده‌اش و رفقايش تنها بود؛ تک‌وتنها تصميم مي‌گرفت. نزديکانش هم با او موافق نبودند. بعد از چند سال معلوم مي‌شد که آن تصمیم درست بوده است. نظيرش را درباره جانشين شايسته‌شان مقام معظم رهبري بارها تجربه کرديم. شايد الآن هم بعضي موضوعاتي باشد که نظر ایشان منحصر به خودشان است؛ موافق در آن نظر خيلي کمتر و قريب به صفر بود اما مي‌شود حدس زد که او درست مي‌فهمد. طولي هم نمي‌گذرد، چند سال چشم به هم زدن، معلوم مي‌شود که ایشان درست مي‌فهميد. اين در اثر علوم غريبه نيست، در اثر خواندن رياضيات و اين حرف‌ها، رمز و اسطرلاب و اين‌ها هم در این‌ها نقشی ندارد. اين نور قلبي است. اين چه طور مي‌بيند؟ نمي‌دانم. خوش به حال آن‌کسی که دارد و خودش مي‌داند چيست؛ اما آثارش را مي‌بينيم. وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ؛ اين نور فقط براي خودش نيست، براي عمل شخصي‌اش نيست، مربوط به مشي اجتماعي است.

راه دستیابی به مشی صحیح اجتماعی

 اگر مي‌خواهيد مشي اجتماعي‌تان صحيح باشد بايد «آمنوا بالله ورسوله» باشید. خب ممکن است بگوييم: الحمدلله! ما همه ايمان داريم، مگر ما کافريم؟! حالا از خود قرآن بپرسيم؛ ما خودمان را بر قرآن عرضه کنيم ببينيم ايمان داريم يا نه؟ قرآن مي‌گويد مؤمنين وقتي به آن‌ها گفتند که إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ[7]؛ خبر آوردند گروه‌هاي مختلفي، تمام کشورهاي پيشرفته دنيا با هم توافق کردند که شما را نابود کنند؛ خب! شماها بهتر مي‌دانيد اوایل انقلاب، شرق و غرب متحد بودند. آن‌وقت صحبت ايدئولوژي هم مطرح نبود. مارکسيست‌ها و ليبرال‌ها، سرمايه‌دارها همه و همه در مقابل يک کشور نوپا بودند؛ تازه مي‌خواست نظام اسلامي ايجاد شود. تمام دنيا مخالفش بودند. آقاياني که مسئولان جنگ بودند در دوران هفت هشت سال دفاع مقدس مي‌دانند چه حصري و چه مشکلاتي بر ما تحميل کردند؛ حتی سیم‌خاردار به ما نمي‌فروختند. در يک چنين موقعيتي بنده که هيچ، خيلي بزرگ‌تر از من هم بود تسليم مي‌شد. چه‌کار مي‌شود کرد؟ با چه کسي؟ با چه چيزي؟ با چه ابزاري با اين‌ها بجنگيم؟!

توکل؛ نشانه ایمان راسخ

قرآن مي‌گويد وَعَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُواْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ[8]؛ اگر ایمان‌دارید به خدا توکل کنيد! خودمان را بيازماييم، ببينيم ایمان‌داریم يا نداريم؟ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ؛ گفتند همه پشت‌به‌پشت هم دادند تا شما را نابود کنند، اما فَزَادَهُمْ إِيمَاناً وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ؛[9] اين ايمان داشتن است. همه یک‌طرف، یک‌مشت مردم پابرهنه فقير، عرب‌هاي حجاز که نه علمي، نه صنعتي و نه کشاورزي داشتند، قَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ.[10]

 نمونه بارزش جنگ بدر است. البته در ميان اصحاب پيغمبر، اين‌ها زياد نبودند ولي بودند مخصوصاً در سابقين اولي؛ آن‌وقت‌هایی که پيغمبر در نهایت سختي و در نهایت فشار زندگي مي‌کرد. ایشان را از شهر بيرون کرده بودند، رفته بود در شعب ابي‌طالب، با تعدادی از دوستانش در دره تنگي زندگي مي‌کرد. حتی نمي‌گذاشتند راحت به آن‌ها آب برسد. غذا را نمي‌گذاشتند به آن‌ها برسد. در يک چنين حالي بعضي از مسلمان‌ها آمدند با فقر و بدبختي همان‌جا زندگي کردند و دست از ایمانشان برنداشتند و در مقابل مشرکان تسليم نشدند. وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ؛ وظيفه ما اين است. خدا مي‌خواهد ما را امتحان کند. ما بايد پايداري کنيم. اين‌ها هستند که گفت: وَعَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُواْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ؛ اگر ايمان داريد اين‌ها علامتش است. در مقابلش به يک عده گفتند بياييد برويد جهاد؛ گفتند حالا وقت کشاورزي است. ما بايد دروکنیم. دير مي‌شود. حاصل‌هايمان از بين مي‌رود. اجازه بده یک‌کمی ديرتر! بعدش گفتند حالا هوا خيلي گرم است، ما که طاقت نمي‌آوريم. یک‌کمی هوا بهتر بشود بعدش! قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا؛[11] از گرما می‌ترسید از آتش جهنم بترسيد! آتش جهنم گرم‌تر از اين گرماهاست! وقتي مي‌گويم برو! برو. فضولي موقوف! اگر ایمان‌دارید اين‌که او مي‌گويد عمل کن؛ در آن اجتهاد نکن! حالا وقتش نيست، سرش نمي‌شود، کشاورزي بلد نيست، اين بلد بود تا روز آخر.

امتحانات الهی؛ میدان سنجش ایمان

 سراسر زندگي پيغمبر همه‌اش اين داستان‌هايي است که مي‌شود نمونه‌هايي از اين را در آن پيدا کرد که چه کساني واقعاً ايمان داشتند، چه کساني فقط به زبان مي‌گفتند.

روز آخر پيغمبر در بستر مرگ افتاده بودند. يک عده را تجهيز کرده فرمود به‌سوی جنگ برويد. فرمانده‌تان هم اسامة بن زيد است؛ يک جواني بود. حالا هدف پيغمبر چه بود و اين‌ها چه عرض کنم. حالا بزرگان و مورخين چيزهايي فرمودند. صحبت سر دستور است و اطاعت رسول؛ ايمان به رسول هست يا نيست؟ پيغمبر را پيغمبر مي‌داني، از طرف خدا اطاعتش را واجب مي‌داني يا نه؟ آن‌هم مثل تو. گاهي هم مي‌گويي من بهتر مي‌فهمم! کدام است؟ اگر مي‌خواهي آن نور را خدا به تو بدهد بايد پيغمبر را به پيغمبري بپذيري. وقتي مي‌گويد به‌پیش! به‌پیش. مي‌گويد ايست! ايست. چرا؟ چون دستور خداست؛ وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن يكُونَ لَهُمُ الْخِيرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ؛[12] وقتي خدا و پيغمبر تصميمي گرفتند مؤمنين هيچ حق انتخاب ندارند؛ پس آزادي چه مي‌شود؟! خب! دين روشنفکري نيست و از اين‌ها! قرآن این‌طوری مي‌گويد مطيع خدا هستيد يا مطيع ديگران؟! يک چنين چيزهايي در قرآن هست ما خيلي حوصله نداريم درباره‌اش فکر بکنيم. چه قدر اين آيات را خوانديد و چه قدر درباره‌اش فکر کرديد؟ جوابش را به خودتان بدهيد، به من نمي‌خواهد بگویید! اين‌ها يعني چه؟ وَيجْعَل لَّكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ يعني چه؟ محاسبات است آقا! علم است، پيشرفت است، صنعت است، تکنولوژي است، متخصصين مي‌نشينند مشورت مي‌کنند، بحث مي‌کنند مي‌گويد برويد از جمهوري اسلامي ترويج کنيد! آقا! جمهوري اسلامي کجا بود؟! یک‌وقتی رضاشاه مي‌خواست جمهوري درست کند! علما و بزرگان، مرحوم آقاي صدوقي (ره)، آقاي مطهري (ره)، اين‌ها رفتند پاريس خدمت امام (ره) که چه کنيم؟ آقا فرمود برويد ايران، از جمهوري اسلامي ترويج کنيد! روز 22 بهمن، این‌همه تهديدات شاه و دستگاه شاه و مي‌زنيم مي‌ريزيم! حمام خون به پا مي‌کنيم! چنين و چنان! امام (ره) فرمود: بريزيد در خيابان‌ها! بعضي از بزرگان، همه‌تان مي‌شناسيد، آن روز اجازه گرفتند رفتند خدمت امام (ره) گفتند آقا چه مي‌فرماييد؟! مي‌دانيد شاه چه‌کار مي‌کند؟! مي‌دانيد چه تصميمي گرفتند؟! سيل خون در خيابان‌ها راه خواهد افتاد! امام چه بگويد که اين بزرگوار قبول کند؟ فرمود: اگر امام زمان به شما بگويد اين کار را بکن چه‌کار مي‌کني؟! ديگر سکوت کرد. وَيجْعَل لَّكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ؛ اگر امام (ره) آن روز اين دستور را نداده بود از اين انقلاب خبري نبود. هیچ‌کس در آن روز با امام (ره) موافق نبود. وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ؛ با اين نور مي‌فهميد در ميان جامعه چگونه بايد رفتار کرد.

اگر اين نور را داشته باشيد جامعه را رهبري کنيد، پيش بيفتيد ديگران را هدايت کنيد. اگر نداشته باشيد شما هم مثل آن‌هاي ديگر هستید. اگر اتکاي به خدا نباشد، ارتباط با خدا نباشد. حالا يکي «الذين هادوا» است، يکي هم «النصاري» است، يکي هم «المجوس» است. خدا که باکسی صيغه اخوت نخوانده! آن چیزی که مي‌خواهد اطاعت است. او بندگي مي‌‌خواهد، البته او به بندگي احتیاج ندارد بلکه کمال ما را در اين مي‌بيند؛ او به بندگي ما نيازي ندارد، مي‌داند خير ما در اين است.

خب! مي‌دانيم اکثريت قريب به‌اتفاق مسلمان‌ها ديگر مطيع پيغمبر بودند. مي‌گفتند نماز، چشم! نماز جماعت بياييد؛ پنج وقت پاي نماز مي‌آمدند. مثل ما سه وقت هم نبود. نماز مغربشان را مي‌خواندند مي‌رفتند خانه شامشان را مي‌خوردند، دوباره برمي‌گشتند نماز عشا را مي‌خواندند؛ ظهر و عصر هم همین‌طور. زکات بدهيد! گاهي تک و توکي پيدا مي‌شد، نقي مي‌زدند، مي‌خواهي جزيه از ما بگيري؟! و اين حرف‌ها. ولي خب زکات را عموماً مي‌پرداختند. تا اینجا مسائل فردي بود خيلي مشکلي ايجاد نمي‌شد. در اینجا مقدسان و اين‌ها هم زياد پيدا مي‌شدند. تسبيح و تقديس و ذکر و ورد؛ اما آنجا که صحبت مي‌شد که بعد از پيغمبر اطاعت چه کسي را بايد کرد؟ فرمانده لشگر چه کسي باشد؟ آن‌وقت نق‌نق پيدا مي‌شد.

 قرآن در اين زمينه باز خودش داستاني نقل مي‌کند. مي‌فرمايد يک عده از بني‌اسرائيل مورد هجوم دشمنان قرار گرفتند، خانه‌هايشان را خراب کردند، از شهر و ديارشان بیرونشان کردند. إِذْ قَالُواْ لِنَبِي لَّهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُّقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ[13]؛ پيش پيغمبرشان آمدند که يک فرمانده براي جنگ معين کن ما در رکاب او با اين دشمنانمان بجنگيم.  پیامبرشان گفت: اگر خدا براي شما فرمانده‌اي تعيين کند قبولش مي‌کنيد يا فردا بناست مخالفت کنيد؟ گفتند چرا ما جنگ نکنيم! وَمَا لَنَا أَلاَّ نُقَاتِلَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِيارِنَا وَأَبْنَآئِنَا؛[14] ما ديگر چيزي نداريم. خانه‌هايمان ويران شد، اموالمان را گرفتند، خب چرا نجنگيم؟! خب! قول داديد. گفتند بله! وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا؛[15] خدا معین کرد آقاي طالوت فرمانده شماست! قَالُوا أَنَّى يكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَينَا؛[16] چه خبر شد؟! از کجا ايشان فرمانده شدند؟! وَلَمْ يؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ؛[17] پادوي گدا و گرسنه‌اي که نه پولي دارد و نه ثروتي دارد اين شده فرمانده ما! گفتيم فرمانده اما نه هرکسی! اگر شما آمديد از خدا خواستيد، از پيغمبر خدا خواستيد بايد چه کسي را اطاعت کنيد وقتي خدا معين کرد ديگر فضولي موقوف! اگر خودتان بناست کاري بکنيد خب چرا آمديد به پيغمبر مي‌گوييد؟! اما گفتند: أَنَّى يكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَينَا... . وَلَمْ يؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ؛ اين‌که پول ندارد! آخر بي‌پول که نمي‌شود! بي‌مايه فتير است! انسان که بخواهد به یکجایی برسد قدرتي پيدا کند بايد ثروتي به هم بزند؛ اموالي داشته باشد، مؤسساتی، بنگاه‌هاي تجارتي، اقتصادي، داخل، خارج، اين‌ها خرج دارد. همین‌طوری که نمي‌شود!

 اين‌ها اعتمادشان به خدا نبود. به پول، ثروت، فاميل و طرفداران و حزب و از اين حرف‌ها بود. طالوت يک انسان فقير بود اما شرايط اين کار را داشت؛ هم علم داشت، هم قدرت رهبري. آن روزها جنگ‌هاي تن‌به‌تن بود و با سلاح سرد؛ قوت بدن شرط يک فرمانده بود. پیامبرشان گفت: آن‌که لازم است خدا به او داده علم است؛ وبَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ[18]؛ براي اين کاري که شما مي‌خواهيد اين دو چيز لازم است که اين دارد. شرايط ديگري هم نظيرش فرض کنيد. حضرت يوسف نیز گفت: اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ؛[19] گفت: من را وزير دارايي کن! گفت چه؟! گفت: إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ[20]؛ من مي‌دانم چه طور بايد مال‌ها را جمع کرد، چه طور نگهداري کرد که از بين نرود. براي هر کاري شرايطش را بايد داشته باشد شرط هیچ‌کدام اين‌ها پول و ثروت نبود.

حفظ دین و ارزش‌های دینی؛ خواسته خداوند متعال از مؤمنان

امروز تمام قدرت‌هاي دنيا را که ببينيد پشتوانه‌شان پولدارها هستند. بالاترین قدرت‌هاي سياسي و نظامي دنيا آمريکا هستند. هر دو حزبشان پشتوانه‌شان ثروتمندان هستند؛ يکي شرکت‌هاي نفتي‌اند يکي کارخانه اسلحه‌سازي. حرف، حرف پول است. حرف زور است. اين‌ها عروسک‌هايي هستند مي‌آيند خيمه‌شب‌بازي مي‌کنند، کار دست پشت پرده‌هاي پولدارهاست. آن‌ها هستند که اين‌ها را مي‌چرخانند و لذا هر طور مي‌خواهند اين‌ها مي‌چرخند از این‌طرف به آن‌طرف.خب ما که مؤمن هم هستيم ما هم بايد همین‌طور باشيم؟! ما هم وقتي بخواهيم قدرتي پيدا کنيم، بخواهيم جامعه را اداره کنيم بايد برويم دنبال پول و ثروت و حزب و طرفدار؟! پس با ديگران چه فرقي داريم؟! خدا پس چه‌کاره است؟! اینجا در زندگي ما اگر ديديم خدا یک‌راهی را تعيين کرده مي‌گويد اين‌ها را بايد زنده کنيد شما، من چيز ديگري از شما نخواستم، دين من را زنده کنيد، من روزي بلدم به مردم بدهم، به شما نگفتم روزي مردم را بدهيد! آن‌که از شما مي‌خواستم اين است که ديني که من به‌واسطه پيغمبر گفتم حفظ کنيد. ارزش‌هاي انقلاب را حفظ کنيد. من از شما نخواستم که شما حتماً کشاورزي را پيشرفت بدهيد. صنعت را پيشرفت بدهيد. همه مردم اين خواسته‌ها را دارند و خودشان هم بهتر از شما بلدند اداره کنند. اگر شما مانعشان نشويد، خودشان کارشان را مي‌دانند! آن‌که من از شما مي‌خواهم ارزش‌هاي دين است. گفتند: نه بابا! اين حرف‌ها را بگذار کنار! دنيا، دنياي علم است! بي‌مايه، فتير است! تا اقتصاد درست نشود هيچ کاري پيش نمي‌رود؛ اگر اقتصاد درست شد همه‌چیز درست مي‌شود! اخلاق و اين‌ها دليلش چيست؟! ببينيد معتادين غالباً اين‌ها فروشندگان مواد مخدر هستند، از روي فقر رفتند؟!

 يک آماري بگيريد از اين معتادين ببينيد چند تايشان از فقر رفتند معتاد شدند چند تايشان پولدار بودند معتاد شدند؟ فقيرهاي بيچاره از کجا مواد گيرشان مي‌آمد؟ بعد از اين‌که بيچاره شدند، معتاد شدند، ديدند راهي ندارند رفتند موادفروش شدند. پولدارها بودند که براي خوشي‌‌شان، براي تفنن‌شان دنبال اين‌ها رفتند. مي‌گوييم نه! اقتصاد که درست شد! همان حرف مارکسيست درست است؛ اقتصاد درست بشود همه‌چیز درست است. ارزش‌هاي ديني؟! ای‌بابا! حالا چهارتا مو بيرون باشد اين‌ها را دلواپسش نباشيد! اين‌ها مهم نيست! غصه آخرت مردم را نخوريد!

 عجب! این‌همه انبيا آمدند بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَالْآخِرَةُ خَيرٌ وَأَبْقَى إِنَّ هَذَا لَفِي الصُّحُفِ الْأُولَى؛[21] ما براي همه پيغمبران همين را گفتيم؛ اين دنيا زودگذر است، اعتباري ندارد، ارزشي ندارد؛ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِي الْحَيوَانُ.[22] إِنَّمَا الحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْو؛ٌ[23] پيغمبران آمدند براي معنویاتتان، براي ارزش‌هايتان، براي حفظ دینتان. اين چيزها را همه سرشان مي‌شود. همه دنبال دنيايشان هستند. اين‌که احتياج به پيغمبر ندارد. به خاطر اين باید رئيس حکومت پيغمبر باشد که دين را براي مردم بگوید. بعد از پيغمبر امام معصوم بايد باشد. مسلمان‌ها قبول نکردند؛ امام معصوم! اين حرف‌ها چيست؟! علي جوان است! هنوز به درد اين کارها نمي‌خورد! اول بزرگ‌ترهای تجربه‌دار سرکار بيايند، فکرها را اصلاح کنند نوبت علي هم مي‌رسد! آدم‌هاي کاردان بايد سرکار بيايند! از اين جوان‌ها کار نمي‌آيد! علي را کنار گذاشتند براي اين‌که اين جوان است، شوخي مي‌کند. فکر آخرت مردم نباشيد! فکر دنيايشان باشيد!

توکل بر خدا یا غیر خدا؟!

چهارتا عرب پابرهنه اين‌ها آمدند تاج‌وتخت قيصر روم و خسرو ايران را تصاحب کردند با چه چيزي؟ خدا عوض‌شده؟! آن خدا استعفا داده ديگر؟! وَعَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُواْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ؛[24] اگر راست مي‌گوييد توکل‌تان بايد بر خدا باشد. دروغ مي‌گوييد خب برويد! برويد با ديگران بجنگيد. اين‌ها هم مثل شما تا ببينيد کدام‌تان پیروز مي‌شود؛ اما اگر مي‌خواهيد خدا کمک‌تان کند بايد توکل‌تان بر خدا باشد. بايد امتحانتان را بدهيد؛ بر خدا توکل کرديد يا به‌زور بازويتان، به پولتان، به تکنولوژي‌تان، به کمک آمريکا، به سازش با این‌وآن؟! به کدام توکل کرديد؟!

 اول بايد در رأس حکومت پيغمبر باشد، بعد امام معصوم، بعد هر کس به امام معصوم شبيه‌تر است. وقتي امت لياقت حکومت امام معصوم را نداشت آن نعمت از آن سلب شد پس بايد بدلش بيايد؛ کسي که شبيه‌تر به اوست. اگر پيغمبر پولدارتر از همه بود بايد يک پولداري بيايد؛ اگر پيغمبر با زد و بند و شيطنت و سياست، مملکت را اداره مي‌کرد يک کسي بايد باشد که حقه‌بازي را بهتر بلد باشد، اما همه می‌دانیم پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله با صداقت این کار را می کرد هَـذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِي؛[25] ما راهمان اين است: خدا. به خدا دعوت مي‌کنيم، بنده خدا باشيم، اعتمادتان به خدا باشد. دستورات خدا را فراموش نکنيم. ارزش‌هاي دين را به زر و زورهاي دنيا نفروشيد؛ بد معامله‌اي است! کساني هستند گوششان بدهکار نيست؛ ما شهادتين گفتيم ولمان کن ديگر! آمنا بالله؛ او می گوید ولتان نمي‌کنم. تا نفس آخر بايد امتحان بدهيد. اين عالم براي همين است. نه‌تنها شماها يا بي‌سوادها يا نمي‌دانم کسان ديگر که دلواپس بعضي چيزها هستند، تنها اين‌ها نیست؛ خود پيغمبر هم تا روز قيامت بايد امتحان بدهد؛ وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيهِمْ شَيئًا قَلِيلاً إِذاً لَّأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ عَلَينَا نَصِيرًا؛[26] پولدارهاي طائف به پيغمبر پيشنهاد کردند که ما مي‌آييم با شما عهد و پيمان مي‌بنديم، امضا مي‌کنيم که با شما و طرفدار شما باشيم؛ با هر کس مي‌جنگيد ما هم مي‌جنگيم. از شما حمايت مي‌کنيم. فقط ما يک خواهش داريم؛ اين سجده را از ما بردار! اين شأن ما نيست که روي خاک بيفتيم. همين جان ما در اختيار شما فقط شما اجازه بده که سجده نکنيم. شما که هيچ، اگر همه عقلاي عالم جمع مي‌‌شدند در مقابل اين پيشنهاد چه مي‌گفتند؟ می‌گفتند که نه حالا نمازي مي‌خوانند نه روزه‌اي، خب اقلا نمازش را مي‌خوانند بی سجده بخوانند. به ما هم کمک مي‌کنند، از ما هم حمايت مي‌کنند. چه از اين بهتر؟ کم‌کم ياد مي‌گيرند، کم‌کم فعاليت فرهنگي مي‌شود ياد مي‌گيرند سجده هم مي‌کنند. نمي‌گفتيد؟! کدام عاقلي بود که قبول نمي‌کرد؟! اما خدا مي‌فرمايد: لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيهِمْ شَيئًا قَلِيلاً؛ نزديک بود که اندکي تمايل پيدا کني به اين‌ها لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيهِمْ شَيئًا قَلِيلاً؛ اما مي‌داني آن‌وقت چه طور مي‌شد؟ در دنيا و آخرت دو برابر تو را عذاب مي‌کرديم و ديگر در مقابل ماکسی تو را ياري نمي‌کرد؛ خصم تو ما مي‌شديم! إِذاً لَّأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ عَلَينَا نَصِيرًا؛ هیچ‌کس نبود که تو را در مقابل ما کمک بکند. يعني ما خصم تو مي‌شديم! تو دنبال اين مي‌گشتي که يک کسي بيايد کمکت بکند هیچ‌کس را پيدا نمي‌کردي چه شده؟ یک‌کمی به من اجازه داده که نمازت را بی سجده بخوان. حساب خدا این‌طوری است. باخدا شوخي نمي‌شود کرد! کلاه سر خدا نمي‌شوند بگذارند! فريبش نمي‌شود بدهند! اگر گفتي آري، آري است نمي‌شود راهنما را به راست بزنند فرمان را به چپ بدهند.

 اگر راست مي‌گوييم تا آخر بايد باشيم يک روز با اين، يک روز با آن، يک روز باخدا، کلک نمي‌شود زد! خدا آن طوري آدم را رسوا مي‌کند، در دنيا و آخرت ذليل می‌کند که هيچ دشمني نتواند این‌طور بلايي را به سر آدم بياورد. خدا نکند خدا در مقام انتقام بربيايد! إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ؛[27] ما از مجرمين انتقام خواهيم گرفت.

بايد با خدا روراست بود ‌اگرنه از روز اول بگو خدايا حوصله‌اش را ندارم! خودت بگرد برای خودت دين‌دار پيدا کن! من اهلش نيستم. خدا با تو کاری ندارد از این‌طور إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ؛[28] خدا زياد دارد بخورند، بخوابند. به پيغمبرش هم مي‌گويد خيلي به زرق‌وبرق زندگي کفار نگاه نکن ما اين‌ها را به اين‌ها داديم براي اين‌که امتحان کنيم؛ به دنبالش عذاب ابدي خواهند داشت. خيلي اين زرق‌وبرق‌ها چشمت را نگيرد تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا؛[29] ما اینها را دادیم لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ؛[30] اين‌ها اسباب فتنه‌شان است، اين‌ها اسباب زحمتشان است، اين‌ها اسباب امتحانشان است، گول نخورید فَاستَقِم كَما أُمِرتَ؛[31] استقامت، پايداري بر آنچه خدا و پيغمبر به تو امر کرده. تو نمي‌خواهد براي خدا دلسوزي کني! آن راهي که خدا گفته برو او بلد است خودش کمکت بکند.

 پروردگارا! تو را به عزت و جلالت قسم مي‌دهيم عزت اسلام و مسلمين روزافزون بفرما!

 کساني که درراه حفظ عزت اسلام و مسلمين تلاش مي‌کنند آن‌ها را برقرار بدار!

 سايه مقام معظم رهبري بر سر ما مستدام بدار!

 توفيق شناختن اين نعمت و شکر اين نعمت به همه ما عنايت بفرما!

 عاقبت امر ما ختم به خير بفرما!

 و صل‌علي محمد و آله‌الطاهرين.

 


[1]. حديد، 28.

[2]. حجرات، 14.

[3]. بقره، 83.

[4]. حدید، 28.

[5]. حدید، 28.

[6]. انعام، 122.

[7]. آل عمران، 173.

[8]. مائده، 23.

[9]. آل عمران، 173.

[10]. آل عمران، 173و174.

[11]. توبه، 81.

[12]. احزاب، 36.

[13]. بقره، 246.

[14]. بقره، 246.

[15]. بقره، 247.

[16]. بقره، 247.

[17]. بقره، 247.

[18]. بقره، 247.

[19]. یوسف، 55.

[20]. یوسف، 55.

[21]. اعلی، 16و17و18.

[22]. عنکبوت، 64.

[23]. حدید، 20.

[24]. مائده، 23.

[25]. یوسف، 108.

[26]. اسراء، 74و75.

[27]. سجده، 22.

[28]. فرقان، 44.

[29]. کهف، 28.

[30]. طه، 131.

[31]. هود، 112.