نقد لیبرالیسم بر اساس مبانی اسلام

در جمع دانشجویان دانشگاه امام حسین‌علیه‌السلام
تاریخ: 
يكشنبه, 12 ارديبهشت, 1372

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم

الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلَوةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّيِبِينَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ * بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ.[1]

تقدیم به پیشگاه مقدس ولی عصر‌صلوات‌‌الله‌‌عليه‌‌ برای شادی روح امام بزرگوار، علامه شهید استاد مطهری و همه‌ شهدای والامقام اسلام صلواتی ختم بفرمایید.

«دلخواه‌مداری»؛ معادل جدیدی برای فهم بهتر لیبرالیسم

همان‌گونه که شنیده‌اید موضوعی که برای عرایض بنده تعیین فرموده‌اند «تضاد مبانی مذهب با لیبرالیسم» است. ابتدا توضیحی درباره‌ واژه‌های «لیبرالیسم» و «مذهب» عرض کنم و سپس به اصل مطلب بپردازم.

کلمه‌ «لیبرالیسم» را معمولاً به معنای «آزادی‌خواهی» ترجمه می‌کنند اما با توجه به اینکه واژه‌ آزادی در فرهنگ ما معانی متعددی دارد و در یک احصایی که بنده انجام داده بودم، حدود دوازده معنا برای آن یافتم، این است که کلمه‌ آزادی‌خواهی با توجه به این اشتراک و تشابه، معنای روشنی برای ما ندارد. ازاین‌رو بنده پیشنهاد می‌کنم که به جای ترجمه آزادی‌خواهی، تعبیر «دلخواه‌مداری» به‌کار برده شود. البته بنده تخصصی در ادبیات یا معادل‌سازی ندارم اما تصور می‌کنم این واژه، معنای لیبرالیسم را روشن‌تر بیان می‌کند.

لیبرالیسم؛ اصالت دادن به خواسته‌های فردی

این گرایش بر این اصل استوار است که هر فرد انسانی در زندگی خود باید آن‌چنان آزاد باشد که هیچ مانعی در مسیر حرکتش وجود نداشته باشد و بتواند هرگونه که دلش می‌خواهد رفتار کند، بیندیشد و کار انجام دهد. طبعاً هنگامی که میان خواسته‌های افراد تضادی به ‌وجود می‌آید و رفتار یکی مانع آزادی دیگری می‌شود، تنها قیدی که معتبر می‌دانند این است که فرد تا جایی آزاد است که به آزادی دیگران لطمه نزند؛ بنابراین می‌توان این اندیشه را چنین تفسیر کرد که لیبرالیسم یعنی اصالت دادن به خواست فرد انسانی. به همین دلیل، طرفداران این گرایش می‌کوشند شرایطی در جامعه ایجاد شود که هر فرد بیشترین امکان را برای رسیدن به دلخواه خود داشته باشد. برای توضیح این مفهوم تا همین اندازه اکتفا می‌کنم.

کاپیتالیسم و دموکراسی؛ نمود لیبرالیسم در بُعد اقتصاد و سیاست

بدیهی است که پیروی از دلخواه در ابعاد مختلف زندگی انسان جلوه‌هایی خواهد داشت. مهم‌ترین ابعاد زندگی اجتماعی، به‌ویژه در عصر حاضر، بُعد اقتصادی و بُعد سیاسی است. در بُعد اقتصادی، لیبرالیسم اقتضا می‌کند که افراد در فعالیت‌های اقتصادی هیچ حد و مرزی نداشته باشند و هر نوع فعالیت با هر کمیت و کیفیتی برای هر فرد، آزاد باشد. نه در نوع کار محدودیتی داشته باشند، نه در میزان درآمد و نه در کیفیت کالا یا خدماتی که عرضه می‌کنند. هر کس هرگونه فعالیت اقتصادی را که بخواهد، با هر کیفیت و کمیتی انجام می‌دهد. این اندیشه در عمل با گرایش «کاپیتالیسم» یا سرمایه‌داری در اقتصاد منطبق می‌شود، آنچه امروز در جهان غرب یا به‌اصطلاح «جهان آزاد» مطرح است. این، جلوه‌ لیبرالیسم در بُعد اقتصادی است.

بُعد مهم دیگری که اندیشه‌ لیبرالیسم در آن ظهور می‌کند بُعد سیاسی است. در عرصه‌ سیاست، این گرایش اقتضا می‌کند که هر فردی هر فکر سیاسی‌ای دارد آن را اظهار کند و برای تحقق بخشیدن به آن از هر وسیله‌ای که بتواند استفاده نماید؛ بنابراین هیچ ممانعتی در اظهار اندیشه‌های مختلف سیاسی وجود ندارد و هیچ محدودیتی هم برای فعالیت‌های سیاسی در نظر گرفته نمی‌شود. این رویکرد عملاً بر دموکراسی منطبق می‌شود؛ یعنی حکومت مردم؛ اینکه خود مردم هرچه دلخواهشان است همان را عمل کنند. پس لیبرالیسم در دو بُعد اقتصاد و سیاست به صورت کاپیتالیسم و دموکراسی ظهور می‌کند.

در ابعاد دیگر زندگی اجتماعی مانند مسائل اخلاقی، فرهنگی، دینی، هنری و امور دیگر نیز لیبرالیسم جلوه‌هایی دارد که چندان مهم نیست و فعلاً به آن‌ها نمی‌پردازیم. اصل، همین دو بُعد است که لیبرالیسم در آن‌ها ظهور بسیار چشم‌گیری دارد. جا دارد که مثلاً بحث شود این اندیشه از چه زمانی پدید آمده و ریشه‌اش چیست و بررسی تاریخی در این زمینه انجام گیرد اما چون فرصت کم است و مطلب اصلی چیز دیگری است به این بخش نمی‌پردازیم.

شکاف‌ها و تضادهای درونی لیبرالیسم

همچنین می‌توان این اندیشه را مورد بررسی و نقادی قرار داد؛ اینکه آیا عناصر آن با یکدیگر همخوانی و انسجام درونی دارند یا در خودِ این عناصر، تضاد وجود دارد و این اندیشه، خودش را ابطال می‌کند؛ مثلاً اگر ما هر فکر و هر اندیشه سیاسی‌ای را مجاز بدانیم، در صورتی که کسی اندیشه‌ای در عالم سیاست داشته باشد که با لیبرالیسم تضاد داشته باشد، آیا حق دارد آن را مطرح و ترویج کند و در راه آن تلاش نماید یا محدود خواهد شد؟! اگر محدود شود، با گرایش لیبرالی منافات دارد و اگر محدود نشود، سرانجام با همان آزادی سیاسی‌ای که لیبرالیسم دنبال می‌کند دچار تضاد خواهد شد.

از این مهم‌تر، بُعد اقتصادی است؛ جایی که گفته می‌شود هر کس هر نوع فعالیت اقتصادی‌ای را که بخواهد، آزاد است انجام دهد؛ اما امروز عملاً می‌بینیم که در جهان سرمایه‌داری، فعالیت‌های اقتصادی‌ای که از سوی سرمایه‌داران بزرگ انجام می‌شود عرصه را بر سرمایه‌داران کوچک، پیشه‌وران و کسانی که فعالیت‌های محدود دارند تنگ می‌کند و باعث ورشکستگی آن‌ها می‌شود. آیا این وضعیت، نوعی منافات و مبارزه با آزادی در عمل اقتصادی تلقی می‌شود یا نه؟! اینکه عده‌ای چنان رفتار کنند که زمینه‌ فعالیت اقتصادی دیگران را محدود یا عملاً مسدود نمایند؛ کاری کنند که دیگران نتوانند فعالیت اقتصادی داشته باشند. کسانی که سرمایه‌های کلان دارند می‌توانند بازار را به‌گونه‌ای در اختیار بگیرند که جایی برای فعالیت خُرده‌پاها باقی نماند. همان‌گونه که عملاً ملاحظه می‌فرمایید امروز در اقطاب اقتصاد لیبرال هر روز شاهد ورشکستگی شرکت‌های کوچک و حتی شرکت‌های بزرگ هستیم و جز کارتل‌ها، تراست‌ها و شرکت‌های بین‌المللی و چندملیتی که همواره پیروز هستند و به‌ندرت شکست می‌خورند، سایر شرکت‌های کوچک و بزرگ دائماً در نوسان و غالباً در حال شکست و زیان هستند و عملاً زمینه‌ای برای فعالیت آن‌ها باقی نمی‌ماند. آیا این رفتار با اقتصاد لیبرالیسم سازگار است؟! مگر هدف این نبود که هر فردی برای فعالیت اقتصادی آزاد باشد، یعنی زمینه‌ فعالیت اقتصادی برای هر فردی فراهم شود؟! اما عملاً می‌بینیم که این گرایش به جایی می‌انجامد که جز سرمایه‌داران بزرگ، دیگران زمینه‌ای برای فعالیت اقتصادی نداشته باشند.

حالا این‌ها بحث‌هایی است که درباره‌ اصل اندیشه‌ لیبرالیسم مطرح می‌شود؛ اینکه آیا این اندیشه انسجام درونی دارد و با خودش سازگار است یا دچار تضاد درونی می‌باشد؟! از این هم بگذریم. آنچه محل بحث است این است که رابطه‌ مذهب با لیبرالیسم چیست؟!

تبیین ناسازگاری دین و لیبرالیسم

کلمه‌ «مذهب» امروز در زبان ما تقریباً به دو معنا به کار می‌رود: یکی مرادف با «دین» در ترجمه‌ religion یعنی همان دین. گاهی هم مذهب در مقابل دین قرار می‌گیرد؛ مثل وقتی که می‌گوییم اصول دین و اصول مذهب. در این معنا، مذهب چهره‌ خاصی از دین است؛ یعنی پیروان یک مذهب، فرقه‌ای از پیروان یک دین هستند. برای مثال در مسیحیت، مذهب کاتولیک، ارتودکس یا پروتستان داریم، در حالی که دین، دین مسیحیت است. در اسلام نیز شیعه و سنی یا مذاهب دیگر. در اینجا قطعاً مقصود از مذهب، این معنای خاص و فرقه‌ای آن نیست. ما نمی‌خواهیم بگوییم یک مذهب خاص چه رابطه‌ای با لیبرالیسم دارد. مطرح کردن فرقه در این بحث، جایگاهی ندارد. طبعاً کسانی که این عنوان را انتخاب کرده‌اند منظورشان دین بوده است؛ یعنی مبانی و اصول دین در برابر اصول لیبرالیسم چه موقعیتی دارد؟! آیا این دو با هم سازگار هستند یا نه؟! و ‌نظر کسانی که این تیتر را مطرح کرده‌اند قطعاً این بوده که این‌ها با هم سازگار نیستند و هدف، تبیین همین ناسازگاری است. همین‌گونه هم هست.

تفسیر نادرست دین در نگاه جامعه‌شناسی

البته در بین پرانتز عرض کنم که خودِ واژه‌ دین و اینکه ماهیت دین چیست و چه تعریفی برای آن باید ارائه داد مسئله‌ای است که امروز در علوم اجتماعی مطرح است. متأسفانه در کتاب‌های جامعه‌شناسی که حتی در نظام آموزشی اسلامی ایران تدریس می‌شود، دین هنوز در کنار مقوله‌های سحر و کَهانت قرار داده می‌شود؛ یعنی این سه را در یک طبقه مطرح می‌کنند. تعریف عامی که برای دین ارائه می‌دهند این است که انسان برای موجودی قداست قائل باشد؛ حالا آن موجود، خدا باشد یا چیز دیگری؛ ماوراءطبیعی باشد یا مادی. اگر کسی برای یک سنگ یا درخت، قداست قائل شود، این را هم دین می‌نامند. این تعبیر عامی است که جامعه‌شناسان برای دین مطرح می‌کنند و تفسیر نادرستی است.

به‌هرحال ما نمی‌خواهیم بررسی کنیم که اگر در جنگل‌های آفریقا کسانی به نام دین به یک سنگی احترام گذاشتند، آیا این با لیبرالیسم سازگار است یا نه؟ پاسخ، روشن است: هیچ ناسازگاری‌ای ندارد. او می‌رود سنگ خود را احترام می‌کند و درعین‌حال می‌تواند گرایش لیبرالی هم داشته باشد؛ هیچ اصطکاکی هم با جایی پیدا نمی‌کند زیرا ستون فقرات لیبرالیسم این است که فرد در زندگی‌اش آزاد باشد. خب این فرد هم آزاد است، می‌رود سنگی را احترام می‌کند و هم‌زمان قائل به لیبرالیسم هم هست.

بله، اگر مذهب این‌گونه معنا شود یعنی عنصر اصلی مذهب فقط قائل شدن قداست برای یک موجود، دانسته شود این هیچ تضادی با لیبرالیسم ندارد. آن‌جا ممکن است مذهب یا دین، اگر به معنای صحیح آن تلقی شود، با لیبرالیسم منافات پیدا کند که ما یک سلسله اصول از پیش پذیرفته را قبول کنیم؛ نه اینکه بگوییم هر کسی آزاد است هرچه دلش می‌خواهد معتقد شود و به هر صورتی هم که دلش می‌خواهد عمل کند؛ بلکه بگوییم نه، یک واقعیاتی وجود دارد که باید آن‌ها را شناخت و به آن‌ها دل بست و در عمل هم باید بر اساس آن واقعیات رفتار کرد، هرچند این رفتار مزاحم دلخواه بعضی از انسان‌ها شود. اگر مذهب معنایش این بود، یا اگر مذهبی چنین اقتضایی را داشت با لیبرالیسم منافات پیدا می‌کند. البته بستگی دارد که کلمه‌ مذهب را چگونه معنا کنیم.

تضاد بنیادین دین و لیبرالیسم؛ نگاهی به ابعاد اعتقادی و عملی

حالا بد نیست تفسیر خودمان را از دین عرض کنیم و بر اساس آن بحث را دنبال نماییم. به نظر ما دین از دو بخش تشکیل شده است؛ یک بخش اعتقاد به وجود آفریننده برای جهان هستی است؛ و بخش دیگر، رفتاری که در جهت این اعتقاد قرار دارد و بر اساس آن استوار است. آن بخش اول، اصول دین است که در اسلام، توحید، نبوت و معاد است؛ و بخش دوم، فروع دین است که عبارت است از احکام عبادی، احکام سیاسی، اجتماعی و اقتصادی اسلام. دینی را ما دین می‌دانیم که دست‌کم از این دو بخش کلی تشکیل شده باشد: بخش عقاید و بخش احکام و قوانین. احکام، هم شامل احکام عبادی می‌شود، هم احکام فردی و هم احکام اجتماعی.

اگر ما دین را به این معنا بگیریم و مصداق روشنش را دین اسلام بدانیم، طبعاً برای ما و در جامعه‌ ما وقتی می‌گوییم آیا دین با لیبرالیسم اصطکاک دارد یا نه، منظور دین اسلام خواهد بود. حالا اگر دینی در عالم پیدا شود که اصلاً اصطکاکی با مسائل سیاسی و اجتماعی نداشته باشد، یا دیدگاه خاصی در این زمینه ارائه نکند، یا اصلاً چنین دینی وجود نداشته باشد، ما با آن کاری نداریم. آن دینی که ما می‌گوییم، یعنی دین اسلام، چنین چیزهایی دارد.

پس اولاً اگر کسی دین را بپذیرد باید معتقد شود که این عالم هستی سرسری نیست؛ آفریننده و گرداننده‌ای دارد که هم این جهان را آفریده و هم آن را اداره می‌کند. بر اساس این اعتقاد، انسان‌ها که آفریده‌ او هستند باید از او پیروی کنند، او را بپرستند و دستوراتش را عمل کنند. حالا اینکه از آن «هست» چگونه این «باید» انتزاع می‌شود بماند. در جای خودش توضیح داده‌ایم که چنین رابطه‌ای وجود دارد، برخلاف آنچه بعضی می‌پندارند.

به‌هرحال اعتقاد به اینکه خدایی هست و اینکه باید خدا را پرستید و از دستوراتش اطاعت کرد این دستورات اختصاص به زندگی فردی و درون خانه و معبد ندارد. تنها این نیست که کسی برود در کلیسا یا در معبدی مشغول نیایش با خدا شود. دین، تنها این نیست، بلکه دین نسبت به همه‌ شئون زندگی ازجمله مسائل اقتصادی و مسائل سیاسی هم نظر دارد و دستوراتی دارد که باید اجرا شود.

اگر دین به این معنا باشد - که دین اسلام این‌چنین است - تضادش با لیبرالیسم بسیار روشن است. لیبرالیسم می‌گوید اگر کسی معتقد بود که العیاذ بالله خدایی نیست و خواست این فکر را به هر صورت ممکن در جامعه ترویج کند، خواه به صورت بحث منطقی و استدلالی باشد، خواه به صورت فریب‌کاری و حقه‌بازی و گول زدن دیگران، به‌خصوص افراد کم‌سن‌وسال که هنوز رشد فکری زیادی ندارند، یا افراد ناآگاهی که از محیط علم دور هستند و بیشتر در معرض فریب خوردن خواهند بود چون لیبرالیسم می‌گوید آزادی؛ هر کسی با هر وسیله‌ای و امروزه با پیچیده‌ترین وسایل از رسانه‌های گروهی، فیلم‌ها، سینما، رادیو، روزنامه، مجلات و انواع هنرها برای این‌جور کارها استفاده می‌شود. مکاتب الحادی زیادی هستند که کارشان را با رمان دنبال می‌کنند؛ هیچ نوع اندیشه‌ فلسفی را مطرح نمی‌کنند مگر به صورت رمان. رمان می‌نویسند و دست مردم می‌دهند.

وقتی هنر نویسندگی در آن قوی باشد و خواندنش جاذبه داشته باشد، خب مردم زیادی آن را می‌خوانند و ناخواسته با آن فوت‌وفن‌هایی که به کار می‌برند، خواننده تحت تأثیر قرار می‌گیرد و عملاً بعد از مدتی تأثیرات آن دیده می‌شود. لیبرالیسم می‌گوید این کار، مجاز است، مشروع است، هیچ مانعی ندارد. کسی دلش می‌خواهد ترویج بی‌دینی کند هیچ مانعی ندارد و به‌هیچ‌وجه کسی حق ندارد جلوی او را بگیرد؛ آزادی است. اگر کسی انواع وسایل فسق و فجور را رواج بدهد، باعث می‌شود خانواده‌ها از هم گسسته شود، بین زن و شوهر اختلاف ایجاد بشود و زندگی زناشویی دوامی پیدا نکند، ارتباط بچه‌ها با پدر و مادر برقرار نماند، آن‌چنان‌که عیناً در جهان غرب امروز تحقق دارد. نمونه‌های زیادی از آن هست، همه خوانده‌اید و شنیده‌اید و روزنامه‌ها و مجلات از این آمارها و مسائل پر است؛ همه خبر دارید. رفتارهایی که فطرت انسانی به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند آن‌ها را بپذیرد، در زندگی لیبرالی همه‌ این‌ها مجاز و مشروع تلقی می‌شود.

سوغات شوم لیبرالیسم برای جوامع غربی

همه می‌دانید، در روزنامه‌ها هم خوانده‌اید که در کشورهای پیشرفته، صدها هزار بچه‌ای که در محیط خانواده مورد تجاوز پدر و برادر و دایی و عمو قرار می‌گیرند درصد بسیار زیادی را تشکیل می‌دهد. هیچ مانعی ندارد؛ دلخواه هست؛ پدری دلش خواسته به بچه خودش، حالا دختر یا پسر تجاوز کند! در روزنامه‌ای خواندم که فیلمی از نوجوانی ۱۴ یا ۱۵ ساله نمایش دادند که پدر و مادر خود را کشته بود. محاکمه‌اش کردند که انگیزه‌ات چه بود که هم پدر و هم مادرت را کشتی؟! گفت من از آن زمانی که یادم می‌آید پدرم من را در حضور مادرم مورد تجاوز قرار می‌داد و تا این سن که رسیدم همواره مورد تجاوز پدرم بودم! پرسیدند پس چرا مادرت را کشتی؟! گفت برای اینکه مادرم هم می‌دید و جلوگیری نمی‌کرد!

فکر لیبرالیسم می‌گوید این کار مجاز و دلخواه است. اگر کسی را محاکمه کنند، آن‌وقتی است که تجاوز به عنف کرده باشد که حالا مثلاً این مورد را هم شاید از این موارد حساب کنیم وگرنه اگر به یک صورتی فریبش داده باشد یا راضی‌اش کرده باشد اشکالی ندارد. دلخواه است دیگر؛ آزادی است. اگر بشود جلوگیری کرد آن جایی است که با آزادی کس دیگر ناسازگار باشد وگرنه وقتی با دلخواه خودشان انجام بدهند چنین می‌شود.

و بالاخره همین اندیشه‌ لیبرالیسم است که به اینجا منتهی شده که مردها رسماً با هم ازدواج کنند و ازدواجشان در دفتر رسمی ازدواج ثبت می‌شود. بزرگ‌ترین تظاهرات در یک کشور غربی در طول تاریخ آن کشور به طرفداری از همجنس‌بازی داشتیم که چنین تظاهراتی در آن کشور سابقه ندارد. لیبرالیسم این‌ها را تأیید می‌کند و اشکالی ندارد چون دلخواه مردم است؛ هرچه می‌خواهند می‌گویند و هرچه می‌خواهند می‌کنند. قانون هم باید طبق دلخواه مردم وضع و اجرا شود؛ وقتی مردم خواستند، باید مشروع شود. قانون چیزی نیست جز جلوه‌ خواست و اراده‌ مردم. وقتی مردم خواستند، خب می‌خواهند دیگر. چه کسی یا چه چیزی می‌تواند جلوی آن‌ها را بگیرد؟!

لیبرالیسم در برابر فاشیسم؛ توجیهی برای پذیرش یا نقدی بر دوگانه کاذب؟!

برای اینکه این فکر را موجه جلوه بدهند، لیبرالیسم را در مقابل فاشیسم مطرح می‌کنند. می‌گویند بالاخره راه انسان در زندگی سیاسی و اجتماعی یکی از دو راه است: یا افراد باید به دلخواهشان رفتار کنند، یا باید تابع خواست دیگری باشند و کس دیگری به آن‌ها دیکته کند که بشود دیکتاتور؛ تقدسی داشته باشد، احترام فوق‌العاده‌ای داشته باشد که دیگران همه از او تبعیت کنند و بشود فاشیسم.

یکی از این دو راه هست: یا خواست مردم باید حاکم شود، یا خواست یک فرد یا گروه مشخص. پس حکومت یا لیبرالی است یا فاشیستی؛ یکی از این دو راه را باید انتخاب کند. این حکومتی هم که شما در ایران درست کردید و اسم آن را «حکومت اسلامی» و «ولایت‌فقیه» گذاشتید این هم یک حکومت فاشیستی است. شما برای یک فرد یا یک گروهی یک قداستی قائل هستید، حرف این‌ها را عمل می‌کنید و می‌پذیرید؛ این هم فاشیستی است. پس راه ما منحصر بین این دوتاست: یا باید حکومت فاشیسم را بپذیریم یا لیبرالیسم. فاشیسم که مردود است؛ همه‌ عقلای عالم می‌دانند. چه دلیلی دارد که انسان از یک شخص خاص یا از گروه خاصی پیروی کند و حرف آن‌ها را عمل کند؟! وجهی ندارد. پس راهی نیست جز لیبرالیسم.

می‌گویید این مفاسد بر آن مترتب می‌شود؛ این باید با فکر و بحث و این‌ها توضیح داده شود که این معایب را دارد. مردم وقتی کم‌کم فهمیدند که یک چیزی ضرر دارد خودشان برمی‌گردند. حالا چند روز این‌ها یک کاری را خوششان می‌آید انجام می‌دهند، بعد کم‌کم مفاسد آن معلوم می‌شود. اگر مفاسدی داشت و معلوم شد، خودشان برمی‌گردند. دین را هم باید با آزمون پذیرفت؛ باید آزمایش کرد و دید این فکر و این عقیده نتیجه‌ خوب می‌دهد یا بد. اگر نتیجه‌ خوب داد، مردم می‌پذیرند. اگر نتیجه‌ بد داد، کسی بد خودش را نمی‌خواهد و لذا مخالفت می‌کند.

این توجیهی است که برای تأیید لیبرالیسم عرضه می‌شود که اولاً لیبرالیسم در مقابل فاشیسم است و مفاسد و عیوبی هم که دارد، به‌تدریج مردم وقتی فهمیدند، اگر یک روش خاصی داشته باشد، بعد وقتی ظهور پیدا کرد، مردم از آن برمی‌گردند.

این دو بیان، هردو مخدوش است و به قول ما طلبه‌ها قابل مناقشه است. اینکه لیبرالیسم در مقابل فاشیسم قرار داده می‌شود، باید از آن‌ها سؤال شود که چه کسی به شما گفت که در مقابل لیبرالیسم فقط فاشیسم هست؟! و این‌ها از قبیل ضِدّانِ لا ثالِثَ لَهُما هستند. شما چنین وانمود کردید که انسان یا باید فاشیسم باشد یا لیبرالیسم. چه کسی گفته که ما چنین راه منحصربه‌فردی داریم؟! در حالی که یک راه سومی هم هست و آن این‌که انسان تابع حق باشد. ما در عالم یک واقعیاتی حقیقی داریم که تابع خواست و میل ما نیست. اگر یک واقعیاتی وجود دارد و کسی این‌ها را شناخت و پذیرفت، آیا او فاشیسم است؟! او با عقل خودش تشخیص داده است. اگر پذیرفت که خدایی هست، اگر پذیرفت که خدا پیغمبری فرستاده، اگر دلیل عقلی داشت بر اینکه یک دینی حق است- حق است یعنی خدایی آن دین را فرستاده و مردم موظف هستند که به آن دین عمل کنند - آیا این می‌شود فاشیسم؟! او به عقل خودش تشخیص داده که این دین درست است. این تبعیت کورکورانه از کسی نیست.

می‌گویید خب، پس لیبرالیسم چه شد؟! می‌گوییم لیبرالیسم همان بود که مخالفت با واقعیت‌ها را به خاطر اینکه میل مردم است تجویز می‌کرد. آن، به میل مردم اصالت داده بود. این گرایش، به حق اصالت داده است نه به دلخواه و اتفاقاً در خود قرآن روی این مسئله تکیه شده که حق با دلخواه غالباً جمع نمی‌شود. آیات زیادی داریم که حق در مقابل هواست:

أَفَكُلَّمَا جَاءَكُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَىٰ أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقًا كَذَّبْتُمْ وَفَرِيقًا تَقْتُلُونَ؛[2] وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ.[3]

اگر حق تابع دلخواه مردم بود، نظام هستی فاسد می‌شد. نه زمین به صلاح و مصلحت می‌رسید و نه آسمان‌ها. آسمان‌ها هم آسیب می‌دیدند؛ جنگ ستارگان واقع می‌شد! اگر بنا بود حق تابع هواهای نفسانی باشد، چه زمانی عالم به خود سر و سامان می‌گرفت؟!

به‌هرحال، در مقابل مطلب اول که انسان باید یا لیبرال باشد یا فاشیست، عرض می‌کنیم که نه، راه سومی هم وجود دارد و آن این است که انسان، حق‌پرست باشد؛ زندگی‌اش بر اساس حق و حقیقت استوار باشد، نه دلخواه که بشود لیبرال، نه پیروی کورکورانه از افراد دیگر که بشود فاشیست؛ هیچ‌کدام؛ حق را بشناسد و آن را بپذیرد.

این راجع به مطلب اول است؛ یعنی مغالطه‌ آشکاری که کسانی در مقابل لیبرالیسم فقط فاشیسم را مطرح می‌کنند و چنین وانمود می‌کنند که راه، منحصر به این دو تاست. اسلام می‌گوید تابع حق باش؛ حق را بشناس و به آن پایبند باش! فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ.[4] ورای حق هرچه هست گمراهی است؛ خواه لیبرالیسم باشد خواه فاشیسم. این مطلب اول. البته جا دارد که بحث‌های گسترده‌ای در این زمینه بشود. من به‌ طور اجمال، به اندازه‌ای که فرصتی هست، اشاره کردم.

خطرات جبران‌ناپذیر آزمون و خطا در لیبرالیسم

اما مطلب دوم که گفتند اگر ما اندیشه‌ لیبرالی را پذیرفتیم ممکن است در کوتاه‌مدت یک ضررهایی پیش بیاید ولو انسان‌ها خودشان به‌تدریج به ضررهایش پی می‌برند و راه خودشان را تصحیح می‌کنند این راهی است که در زندگی بین انسان‌ها و حیوان‌ها وجود دارد. در روان‌شناسی هم ثابت شده که هر کسی راهی را که انتخاب می‌کند، بعد با آزمایش، خطاهای خود را تشخیص می‌دهد و درصدد تصحیح آن قرار می‌گیرد. این راه، طبیعی است. انسان‌ها هم به آزادی و با دلخواه خودشان یک راهی را انتخاب می‌کنند؛ اگر با مشکلی برخورد کردند و دیدند که اشتباه کرده‌اند، برمی‌گردند.

عرض می‌کنیم اولاً چنین نیست که هر کسی مصلحت واقعی را بخواهد و وقتی فهمید که ضرر واقعی دارد، دست از این کار بردارد. این کسانی که به مواد مخدر مبتلا هستند، کدام‌شان هستند که ندانند این مواد مخدر ضرر دارد؟! حتی در میان سیگاری‌ها هم کمتر کسی هست که نداند سیگار ضرر دارد و اعتراف داشته باشد. حالا ممکن است یک کسی روی یک‌دندگی بگوید: «نه آقا! هیچ ضرری ندارد!» اما واقعش این است که همه ته دلشان می‌دانند که ضرر دارد. حالا اگر در بین ما کسی مبتلا به مواد مخدر نیست، الحمدلله؛ شاید سیگاری باشد. آن آقایانی که سیگار می‌کشند به وجدان خودشان مراجعه کنند: آیا می‌دانند ضرر دارد و می‌کشند یا نمی‌دانند؟! همه می‌دانند؛ پس چرا می‌کشند؟! چون دلشان می‌خواهد، چون خوششان می‌آید.

آن کسی که به مواد مخدر مبتلا می‌شود آیا نمی‌فهمد که دارد زندگی خودش و خانواده‌اش را می‌سوزاند؟! کدام کسی هست که نفهمد؟! پس چرا ادامه می‌دهند؟! پس چرا با این که تحت تعقیب قرار می‌گیرند، زندان می‌روند، سختی می‌کشند، باز به محض این که از زندان بیرون آمدند، مجدداً به سراغ آن می‌روند؟! شاید ۹۰ درصد از آن کسانی که ترک داده شدند، دومرتبه به سراغ آن رفتند؛ چرا؟! مگر سختی‌هایش را ندیدند؟!

پس این‌گونه نیست که انسان وقتی فهمید یک چیزی ضرر دارد، حتماً ترک کند. وقتی عادت کرد، وقتی خوشش آمد، انجام می‌دهد ولو هرچه بشود و به هر جا برسد؛ فعلاً دم غنیمت است، کیفی بکنیم، هرچه می‌خواهد بشود!

پس اینکه می‌گویند انسان وقتی به ضررهای فکری یا رفتاری پی برد، آن‌وقت تصحیح می‌کند، این کلیت ندارد. وقتی دلش خواست و میلش به یک چیزی کشید و به یک چیزی علاقه پیدا کرد یا به یک چیزی عادت پیدا کرد، نمی‌تواند آن را رها کند؛ نمی‌کند، ولو پی به ضررهای آن هم ببرد، ولو ببیند که نه‌تنها دارد خودش را تباه می‌کند بلکه دارد خانواده‌اش را تباه می‌کند و بلکه جامعه‌اش را. این اولاً.

ثانیاً بعضی چیزها هست که قابل برگشت و تدارک نیست. این داستان معروفی است که من شاید بیست یا سی سال پیش‌تر خواندم و البته همه‌ شما هم حتماً شنیده‌اید: یک وقت در بین کشورهای اروپایی - معروف است که سوئد ازلحاظ آزادی جنسی از دیگران پیشتازتر است- مفاسد اجتماعی زیادی به بار آمد. گروهی متشکل از روان‌شناس و جامعه‌شناس و اساتید دانشگاه موظف شدند که درباره‌ این مفاسد اجتماعی تحقیق کنند. این بود که نشستند تحقیق کردند و به این نتیجه رسیدند که این آزادی‌های جنسی که قانونی شده، این نتایج مرگبار را به بار آورده است و حالا باید آن را برگردانند؛ اما به این نتیجه رسیدند که این کار قابل برگشت نیست؛ برای اینکه آن روزگاری که مردم با فرهنگ خاصشان یا با تربیت اخلاقی یا تربیت دینی خودشان این کارها را انجام نمی‌دادند، یک سدی بین آن‌ها و بین این خواست‌ها وجود داشت؛ اما دیگر این سد شکسته شد؛ دیگر مانع دینی و اخلاقی و اجتماعی وجود ندارد؛ دیگر زشتی و قبحی ندارد که جلوگیر باشد. از آن‌طرف هم غریزه، انگیزه‌ قوی‌ای برای این کار است؛ پس انگیزه‌ قوی ازیک‌طرف و نبودن مانع از طرف دیگر، این کار را به پیش خواهد برد.

تا این قانون وضع نشده بود یک سد قانونی و اخلاقی در جامعه وجود داشت و تا حدودی می‌توانست از انجام این کار جلوگیری کند اما وقتی این سد برداشته شد و تجویز شد که دختر و پسر در خیابان، آزادانه جلوی چشم مردم به هم نزدیک شوند و هیچ قبحی هم نداشته باشد، دیگر این را چگونه می‌شود برگرداند؟! چگونه می‌شود دوباره این قباحت را ایجاد کرد و در فکر افراد این را به‌ وجود آورد که این کار زشتی است، بد است، عیب است؟! خواهند گفت: «چه عیبی دارد؟! کردند و شد.» این سدی است که شکسته شد. حالا می‌فهمید که اشتباه کردید اما دیگر نمی‌شود این را جبران کرد.

تا مادامی که مرض ایدز به وجود نیامده بود، می‌شد جلوگیری کرد، می‌شد کنترل کرد؛ اما وقتی شیوع پیدا کرد، دیگر چه‌جور می‌شود آن را برگرداند؟! مخصوصاً آن وقتی که این‌ها آثار ژنتیک داشت، آثار ارثی داشت و در نسلی اثر گذاشت. این‌ها را چگونه می‌شود برگرداند؟! ویروس و میکروبش به ‌وجود آمد و سرایت کرد و از نسلی به نسل دیگر منتقل شد، بر اثر یک اشتباه قانونی، بر اثر یک فرهنگ غلط، بر اثر اصالت دادن به لیبرالیسم. وقتی فهمیدید اشتباه کردید، حالا آن را چه‌کار می‌کنید؟! آیا امراض ارثی را برمی‌گردانید؟! نه ازنظر اخلاقی و فرهنگی می‌شود این را عوض کرد و نه آثار طبیعی‌اش را می‌شود تغییر داد. کاری بود گذشت، سدی بود شکسته شد؛ «این سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.» دیگر برگشتنی نیست. عاقل آن است که از اول نگذارد این سبو بشکند؛ وقتی شکست، دیگر شکست.

بنابراین دین - همان دینی که لااقل مصداقش دین اسلام است یا لااقل باید به‌گونه‌ای تفسیر کنیم که اسلام یکی از مصادیقش باشد، چون آن چیزی که برای ما مهم است دین اسلام است، نه دینِ تابو در جنگل‌های آفریقا - این دینی که دارای احکام اجتماعی است، احکام اقتصادی و سیاسی هم دارد، این دین به‌هیچ‌وجه با لیبرالیسم نمی‌سازد. یا دین یا هوی؛ یا خدا و حق یا هوای نفس و دلخواه. این دو تا با هم جمع نمی‌شود. اگر خداخواهی و حقیقت‌خواهی است، دیگر جایی برای دلخواه وجود ندارد؛ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ. اگر بناست هرچه دلمان می‌خواهد عمل کنیم، خب دیگر جایی برای دین نمی‌ماند. دین می‌گوید هرچه دلت می‌خواهد عمل نکن، مگر آن جایی که با حق موافق باشد.

فرهنگ الحادی؛ خطری بزرگ برای جامعه اسلامی!

بنابراین باید آگاه و هوشیار باشیم. امروز یکی از بزرگ‌ترین خطرهایی که متوجه جامعه‌ ماست، خطر فرهنگ الحادی است. یک وقتی ما می‌گفتیم خطر کفر، خطر استکبار؛ کفر که شامل دین‌های یهودی و مسیحیت می‌شد. امروز مطلب از این‌ها بالاتر است. یک‌وقت خیال می‌کردیم الحاد منحصر است به ماتریالیسم و دیالکتیک و کمونیسم و مارکسیسم؛ مثلاً این‌ها الحادی است. امروز الحاد از درون جامعه‌ اسلامی و از متن دانشگاه کشور اسلامی جوانه می‌زند! یک کالای وارداتی نیست، گو اینکه اصل آن وارداتی است، تخم آن از خارج آمده اما در دانشگاه جمهوری اسلامی کاشته می‌شود! صحبت این نیست که ما بگوییم: «آقا! دین اسلام حق است یا دین مسیحیت؟!» می‌گوید: «دین لا دین! دین چیست؟! شما بی‌خودی به یک چیزی اعتقاد جزمی پیدا می‌کنی! اصلاً مگر می‌شود به یک چیزی اعتقاد جزمی پیدا کرد؟! وانگهی حالا یک دینی به عنوان یک احساس قلبی یا به عنوان یک واقعیت روانی پذیرفته می‌شود. بعضی آدمیزادها چنین احساسی دارند که در دلشان می‌خواهند مثلاً با یک موجود خیالیِ ماورایی نیایش کنند: «ای باد صبا به کوی دوست گذر کن!» دلشان می‌خواهد یک تخیلاتی داشته باشند، راز و نیازی بکنند؛ خب بکنند؛ اما این دیگر نباید به صحنه‌ اجتماعی و صحنه واقعیات سرایت کند. تو در عالم خیال خودت برو هرچه می‌خواهی بباف و عبادت کن و گریه و زاری کن و شادی کن و رقص کن؛ هر کاری می‌خواهی بکن اما مسائل اجتماعی دیگر جای این حرف‌ها نیست. اینجا علم حاکم است، علم! جایی برای دین نیست. دین امور خیالی و احساس باطنیِ هر کسی است. دیگر مسئله این‌که دین حاکم شود و قانون وضع کند و حکومت کند، این حرف‌ها برای قرون وسطی بود. کلیساییان برای قدرت خودشان این حرف‌ها را درست کردند. آخوندهای مسلمان هم از آن‌ها یاد گرفتند. این حرف‌ها چیست؟! اصلاً دین چه ربطی به حکومت دارد؟! دین چه ربطی به زندگی مردم دارد؟! مگر هر دینی را که هرکسی گفت می‌شود پذیرفت؟! هرچه که ادعا کردند دین می‌گوید، مگر می‌شود پذیرفت؟! اگر دینی هم باشد و چیزی هم پذیرفتنی باشد، باید به محک آزمون بخورد؛ باید تجربه کنیم ببینیم این درست است یا نه؟! در عمل اگر نتیجه‌ مثبت داد، خب این هم مثل یک فرضیه‌ دیگر در کنار سایر فرضیه‌های علمی است اما اگر در تجربه نتیجه‌ مثبت نداد، ولش کن! دین چیست؟! خیالی است و حرفی است!»

متأسفانه امروز در متن جامعه‌ دانشگاهی ما این حرف‌ها مطرح می‌شود و با هزار تأسف، متعهدین و مسئولان ما از کنار این پدیده‌ زهرآگین، آرام می‌گذرند و نادیده می‌گیرند!

خطرناک‌تر از بمب اتم!

برادران عزیز! شما که در دانشگاه امام حسین‌علیه‌السلام درس می‌خوانید و درس می‌دهید و کار می‌کنید، رمز کار شما و گروه شما، رمز شهادت و حسینی بودن است. شاید اغلب شما کسانی باشید که به نحوی در جهاد مقدس مشارکت داشته‌اید، به ارزش‌های اسلامی اعتقاد دارید و وظیفه‌ خودتان را دفاع از اسلام می‌دانید؛ اسلام و نظام اسلامی را دستاورد مبارزات چندین ساله‌ خودتان، امثال خودتان، پدران و برادران خودتان می‌دانید و خود را متعهد می‌بینید که این دستاورد را حفظ کنید. بدانید امروز خطری بزرگ‌تر از خطر نظامی آمریکا در خلیج فارس یا صحرای طبس برای این نظام و این دین وجود دارد و آن خطر در دانشگاه‌های خود این کشور است. والله خطر این پدیده از خطر بمب اتمی آمریکا برای این نظام شدیدتر است! حمله‌ نظامی آمریکا هرگز نمی‌تواند ایمان را از دل بچه‌های ما بیرون ببرد. ممکن است آن‌ها را جزغاله کند، پودر کند اما ایمان را نمی‌تواند از آن‌ها بگیرد؛ اما این اندیشه‌های زهرآگین الحادی، ایمان و دین را به‌آرامی از ایشان می‌گیرد بدون اینکه هیچ حساسیتی ایجاد کند. آدم امروز یک سخنرانی می‌شنود و یک مقاله می‌خواند؛ امروز مؤمن است و فردا کافر. امروز به خدا و وحی و امام زمان اعتقاد داشته، فردا به همه چیز شک می‌کند. مگر کفر شاخ دارد؟! يُصْبِحُ الرَّجُلُ فِیهَا مُؤْمِناً وَ یُمْسِی كَافِراً.[5]

آمریکا با چه راهی و با چه بودجه و نیرویی می‌تواند جامعه‌ ما را بهتر از این از درون فاسد کند؟! اگر روزی میلیاردها دلار خرج کند، آیا می‌تواند چنین نتیجه‌ای بگیرد؟! اگر تمام کشورها را علیه ایران اسلامی وادار به جنگ می‌کردند، این‌گونه نمی‌شد. آیا این نتیجه را می‌توانست بگیرد که مردم را بی‌دین کند؟! یا اینکه هرچه جنگ کرد، حملات نظامی و محاصره‌ اقتصادی و سایر چیزها، مردم را آبدیده‌تر و مسلمان‌ها را در دین‌شان محکم‌تر کرد؛ بمباران‌ها و موشک‌باران‌ها، مردم را در اعتقاد و طرفداری از نظامشان راسخ‌تر ساخت. از این حملات نظامی چه طرفی بستند؟! با راه انداختن جنگ‌های منطقه‌ای و تحریک عراق علیه ایران، چه کردند و چه چیزی نصیب‌شان شد؟! با آن همه خرج‌هایی که برای آن‌ها به بار آورد! اما در مقابل نوکرهای بی‌جیره و مواجبشان در داخل کشور برای آن‌ها کار می‌کنند و این اندیشه‌ها را بدون هیچ خرجی گسترش می‌دهند؛ نه هزینه‌ای دارد، نه حساسیتی ایجاد می‌کند، بهترین نتیجه را هم می‌گیرند.

اگر این روند ادامه پیدا کند، دانشگاه‌های ما بیست سال دیگر چگونه خواهد بود؟! دیگر بسیجی‌ای که نارنجک به کمر ببندد و زیر تانک برود خواهیم داشت؟! کسی که حاضر شود جانش را فدای این نظام و اسلام کند خواهیم داشت؟! کدام اسلام؟! اسلام مشکوک؟! اسلام آزمون‌نشده؟! اسلام غیرعلمی؟! اسلام مخالف لیبرالیسم؟! اسلام متهم به فاشیسم؟! دیگر چه کسی از چنین اسلامی طرفداری خواهد کرد؟! این خطری است که ما امروز با آن مواجه هستیم. خطر نظامی آمریکا، خطر دست‌دوم و سوم است؛ خطر اصلی همین است.

پروردگارا! تو را به برکت خون‌های شهدا قسم می‌دهیم جامعه‌ اسلامی ما را از خطرهای بی‌دینی و الحاد حفظ فرما!

نسل آینده‌ ما را تا روز قیامت به اسلام و تشیع پایبند بدار!

همه‌ ما را از خدمتگزاران راستین در پیشگاه مقدس ولی‌عصرارواحنافداه قرار ده!

نظام مقدس اسلامی را تا ظهور ولی‌عصرارواحنافداه پایدار بدار!

مقام معظم رهبری و خدمتگزاران به این نظام را همواره موفق‌تر بدار!

عاقبت امر ما را ختم به خیر بفرما!

وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ


[1]. قیامت، 5.

[2]. بقره، 87.

[3]. مؤمنون، 71.

[4]. یونس، 32.

[5]. دلائل النبوة - ط دار النفائس، ج 2، ص 549.