ولایت اهل‌بیت؛ حقیقتی فراتر از دوستی و مقدمه رستگاری و پیروزی حزب‌الله

در سخنرانی پیش از خطبه‌‌های نماز جمعه تهران
تاریخ: 
جمعه, 10 اسفند, 1380

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا بفرمایید.

فرارسیدن هفته ولایت و عید سعید غدیر را به پیشگاه مقدس ولی‌عصرارواحنافداه و همه علاقه‌مندان به اهل‌بیت تبریک و تهنیت عرض می‌کنیم. امیدواریم خداوند متعال دست ما را در دنیا و آخرت از دامان این بزرگواران کوتاه نفرماید و همه ما را از شیعیان خالص امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه قرار دهد.

بحث‌های ما در اینجا و در این محل شریف، درباره حقوق از دیدگاه اسلام بود؛ اما امروز مناسبت هفته ولایت و این شور و هیجانی که در شهر و در کشور ما و در همه جاهایی که شیعیان و دوستداران اهل‌بیت هستند اجازه نمی‌دهد که درباره موضوع دیگری صحبت کنیم. این است که استثنائاً امروز درباره ولایت بحث می‌کنم.

این هفته به نام هفته ولایت نامیده شده است اما شاید بسیاری از اشخاص، مخصوصاً نوجوان‌ها و جوان‌ها، معنای ولایت را درست ندانند. ازاین‌رو جا دارد درباره مفهوم ولایت به‌خصوص از دیدگاه قرآن و آنچه از قرآن کریم درباره اهل ولایت و شرایط اهل ولایت استفاده می‌شود در یک بیان کوتاه و به اندازه‌ای که فرصت باشد توضیحی تقدیم کنم؛

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ* إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ * وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ؛[1]

لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولَٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولَٰئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.[2]

شأن نزول آیه ولایت

آیه اولی که تلاوت شد آیه معروفی است که همه می‌دانید در جریان انفاقی که امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه در حال رکوع کردند این آیه نازل شد. مفسرین و محدّثین شیعه و سنی شأن نزول این آیه شریفه را همین داستان ذکر کرده‌اند. حالا فرصت نیست که اشاره‌ای به روایاتی بشود که فریقین در این زمینه نقل کرده‌اند. به‌هرحال سائلی نیازمند به مسجد آمد و سؤال کرد و کسی به او چیزی نداد. امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه مشغول نماز بودند. در حال رکوع، به سائل اشاره کردند. سائل آمد و انگشتر را از دستشان گرفت و در این وقت آیه شریفه‌ای نازل شد که تلاوت کردم. ترجمه آیه این است که ولیّ شما خداست و پیامبر و آن کسانی که نماز را برپا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند و انفاق می‌کنند.

زکات در اصطلاح قرآن اختصاص به زکات واجب ندارد و هرگونه انفاق مستحبی را شامل می‌شود. به دنبال آن می‌فرماید: وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا؛ کسانی که ولایت خدا و پیامبر و این مؤمنینی که اوصافشان ذکر شد را بپذیرند، آن‌ها حزب‌اللّه هستند: فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ؛ حزب خدا پیروز و بر دشمنانشان چیره هستند. در اینجا اهل ولایت را با حزب‌اللّه متحد فرموده است.

تأیید به روح الهی و رضایت دوطرفه؛ جایگاه رفیع حزب‌الله

در آیه دیگری که تلاوت شد که در آخر سوره مجادله است، آنجا هم اوصاف اهل ولایت و حزب‌الله را ذکر فرموده است. ترجمه تحت‌اللفظی آن آیه را هم عرض کنم، بعد به بحث کوتاهی که در نظر دارم بپردازم. ترجمه آن آیه این است که مردمی را نخواهی یافت که ایمان به خدا و روز قیامت داشته باشند و با دشمنان خدا و پیغمبر دوستی کنند، حتی اگر آن دشمنان خدا، پدرانشان، فرزندانشان، برادرانشان یا اهل فامیل و نزدیکانشان باشند. اگر کسی ایمان به خدا و روز قیامت دارد، هرگز با دشمنان خدا رابطه دوستی برقرار نخواهد کرد.

بعد می‌فرماید: آن کسانی که ایمان واقعی دارند و دوستی با دشمنان خدا نمی‌کنند آن‌ها کسانی هستند که خداوند متعال ایمان را در دل‌های آن‌ها ثابت کرده است: كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ.

پاداش دوم آن است که وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ؛ یعنی خداوند یک روح الهی را موکَّل فرموده است تا آن‌ها را تأیید کند؛ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا. این نعمت‌ها در دنیا آغاز می‌شود و تأیید الهی به وسیله روح که یکی از فرشتگان بزرگ و مقرّب درگاه الهی است و در بعضی روایات آمده است که وَالرُّوحُ خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنَ الْمَلائِکَةِ[3] صورت می‌گیرد. غیرازاین، در عالم آخرت، این اهل ولایت را در بهشت‌هایی وارد می‌کند که برای همیشه در آنجا سکونت خواهند داشت.

 و آخرِ همه که از همه مهم‌تر است: رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ؛ رضوان الهی شامل آن‌ها می‌شود. در قرآن کریم بزرگترین پاداش الهی برای بندگانش رضوان است: وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ؛[4] رحمت و پاداشی که علی‌الأطلاق اکبر است و بزرگترین پاداش است خشنودی خداست. حالا اینکه خشنودی خدا چیست و اثرش چگونه ظاهر می‌شود و چطور این نعمت، از همه نعمت‌های بهشتی بالاتر است، آن احتیاج به توضیحی دارد که شاید من از عهده‌اش برنیایم و اگر هم از عهده‌اش بربیایم، الآن فرصت بیانش نیست.

به‌هرحال خداوند متعال در خود قرآن کریم بالاترین پاداش را برای بندگان و اولیاء خودش، رضایت خودش قرار می‌دهد. این اهل ولایت مشمول آن پاداش الهی هم می‌شوند و یک رضایت طرفینی بین خدا و آن‌ها برقرار می‌شود؛ هم آن‌ها نهایت خشنودی را از خدا دارند و هم خدا نهایت خشنودی را از آن‌ها دارد: رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ؛ هم خدا از آن‌ها راضی است و هم آن‌ها از خدا راضی هستند.

و در آخر می‌فرماید: أُولَٰئِكَ حِزْبُ اللَّهِ؛ این‌ها حزب خدا هستند. أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ ضمیر فصل و خبر محلّی به الف و لام، مفید حصر است؛ یعنی آگاه باشید که تنها حزب خدا رستگار است.

اهل‌بیت؛ مصداق کامل حزب‌الله

از تطبیق این دو آیه برمی‌آید که اهل‌بیت، حزب‌اللّه هستند و تنها آن‌ها هستند که پیروزند و فلاح و رستگاری نهایی و کامل از آن آن‌هاست. هیچ کس چنین رستگاری‌ای را نخواهد داشت و به چنین مقامی نخواهد رسید. علاوه بر اینکه در همین دنیا هم همواره مورد تأیید خدا هستند. اگر من عرض کنم که در دنیا خدا هیچ نعمتی بالاتر از این نیافریده است، با اینکه این حرف‌ها از دهان بنده زیاد است، خیلی بی‌جا نگفته‌ام؛ چون انسان در این عالم نعمت‌های مشترکی دارد که همه انسان‌ها در آن شریک هستند؛ ازجمله اینکه حیات دارد، سلامتی دارد، نعمت‌هایی در خوراک و پوشاک و مسکن دارد که این نعمت‌ها بین مؤمن و کافر مشترک است. نعمت عقل هم دارد که باز هم بین مؤمن و کافر مشترک است. منتها کسانی که عقلشان را درست به کار بگیرند خدا بر نورانیت عقلشان می‌افزاید.

نعمت هدایت الهی هم که به وسیله انبیا و اولیا دارد، آن هم گویی که در ابتدا در اختیار همه گذاشته می‌شود اما تنها کسانی که اهل تقوا هستند از آن استفاده می‌کنند. کسانی که از این نعمت‌ها درست از آن بهره گرفتند استحقاق این را پیدا می‌کنند که از نعمت‌های غیبی بهره‌مند شوند.

نعمت اختصاصی خداوند متعال به حزب‌الله

این‌ها توصیه‌هایی است که برای همه میسر است. حتی کفار هم می‌توانند به قرآن کریم مراجعه کنند و از آن استفاده کنند و چه‌بسا اگر لیاقتش را داشته باشند، هدایت هم بشوند و ایمان بیاورند. کم نبوده‌اند کسانی که با مراجعه به قرآن کریم و استفاده از مطالبش مسلمان شدند و ایمان آوردند. این نعمت‌ها در اختیار همه هست.

اما اینکه خداوند متعال یک فرشته عظیمی را، یک خلق روحانی و ملکوتی را موظف کند که انسانی را یاری کند، نگذارد منحرف شود و نگذارد مغلوب شیطان شود این نعمتی بسیار عظیم است و فوق همه آن نعمت‌هایی است که مؤمن و کافر از آن بهره‌مند هستند یا سایر مؤمنین از آن بهره‌مند هستند. همه کس نمی‌توانند از این نعمت استفاده کنند که از تأییدات معنوی روح الهی و ملکوتی بهره‌مند بشوند. این به یک گروه خاصی از مؤمنین اختصاص دارد. آن گروه خاص در اصطلاح قرآن، حزب‌اللّه نامیده می‌شود.

مراتب ولایت؛ از پذیرش تا التزام عملی

قرآن یک اصطلاح دیگری در مقابل حزب‌اللّه دارد که حزب الشیطان است. آن هم اصطلاح خود قرآن است. قرآن مردم را به دو دسته تقسیم می‌کند: یک دسته کسانی که واقعاً خدا را به ولایت پذیرفته‌اند و ولیّ خودشان قرار داده‌اند و به دنبال ولایت الهی، خدا وقتی پیامبری را برای آن‌ها معرفی کرد، اطاعت و ولایت او را پذیرفتند. بعد از پیامبر هم وقتی خدا جانشینی برای پیامبر قرار داد، باز ولایت او را پذیرفتند و از او اطاعت کردند و با رابطه برقرار کردن و کاملاً از او اطاعت کردن این آخرین مرتبه وظیفه خودشان را انجام دادند. خدا هم آخرین مرتبه پاداشش را به آن‌ها عطا فرمود.

البته خود همین پذیرفتن ولایت الهی، ولایت پیامبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله و ولایت امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه و ائمه اطهارسلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين خود این‌ها مراتبی دارد. ارتقاء در این مراتب، به دو چیز احتیاج دارد: یکی معرفت و شناخت و یکی هم اراده قوی در اطاعت و التزام عملی.

کسانی پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله را شناختند و به ایشان ایمان آوردند و آنچه در اختیار داشتند را هم در جهت تقویت اسلام کوتاهی نکردند اما موفق نشدند به جانشینی که از طرف خدا تعیین شده بود معرفت پیدا کنند. کوتاهی هم نکردند. کسانی هم هستند و بوده‌اند که اگر ولایت اهل‌بیت برای آن‌ها ثابت می‌شد آن‌ها ابائی نداشتند اما به‌هرحال توفیق یار‌شان نشد و این معرفت را پیدا نکردند. این‌ها ازاین‌جهت استضعاف دارند، ازیک‌طرف کمبود دارند ولو مقصر نباشند. کسانی هم هستند که بعد از اینکه شناختند، در عمل کوتاهی کردند. آنچه در عمل، وظیفه آن‌ها بود را به جا نیاوردند.

خب مراتب التزام عملی بسیار متفاوت است و امتحان‌های سختی دارد. هر کس که ادعای عشق و عاشقی کرد که از آن نمی‌‌پذیرند.

عشق ز اول سرکش و خونی بود               تا گریزد هر که بیرونی بود

شرط فلاح مطلق؛ گذر از همه مراحل امتحان

اینکه آخرین مراتب کمال انسانی است زود از همه پذیرفته نمی‌شود. باید امتحان بدهند. باید صلاحیت، صداقت و پاک‌بازی خودشان را در عمل اثبات کنند. آن کسانی که همه این مراحل را گذراندند، معرفت به خدا، معرفت به رسول خدا و معرفت به جانشینان معصوم پیامبر پیدا کردند، بنای التزام عملی هم به آن‌ها گذاشتند، هر چه از دستورات آن‌ها دانستند عمل کردند و در مقام امتحان هم چیزی کم نیاوردند، در هیچ مرحله‌ای هم رد نشدند، مراحل امتحان را یکی پس از دیگری گذراندند و سرفراز و پیروز بیرون آمدند، این‌ها أُولَٰئِكَ حِزْبُ اللَّهِ هستند و فلاح مطلق برای چنین کسانی است؛ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.

پس ازیک‌طرف باید توفیق الهی نصیب انسان بشود که معرفت پیدا کند و بعد توفیق دیگری نصیبش بشود که بتواند به این معرفتش عمل کند.

لذت زودگذر یا وفای به بیعت الهی؟!

یکی از امتحان‌های سخت در این مقام این است که انسان به خیال خودش مصالح زندگی مادی‌اش یا تعبیر بهتری بکنم، منافع و لذت‌های زندگی دنیایش، با لوازم اعتقادش هم‌خوانی و همسانی نداشته باشد؛ یعنی اگر بخواهد طبق آنچه اعتقاد دارد عمل کند، از بعضی از لذت‌ها و خوشی‌ها باز می‌ماند. این زمینه امتحان را فراهم می‌کند که آیا لذت و منفعت خودش را مقدم می‌دارد یا التزام به آنچه ایمان آورده و پیمانی که بسته و بیعتی که با اولیاء خدا کرده است؟!

ولایت؛ حقیقتی فراتر از اظهار محبت

این‌ها را عرض کردن برای اینکه بحث روشن شود اما وعده دادم که اول توضیحی درباره مفهوم ولایت عرض کنم. منظور از ولایت خدا و پیامبر‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله و ائمه معصومین‌سلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين چیست؟ اینکه می‌گوییم ولایت خدا، ولایت پیامبر، ولایت امیرالمؤمنین، این منظور چیست؟

مقدمتاً باید عرض کنم که همه واژه‌های زبان‌ها عیناً قابل ترجمه در یک زبان دیگر نیستند. کسانی که با لغت‌شناسی و زبان‌شناسی آشنایی دارند و دستی در ترجمه دارند خوب متوجه می‌شوند که چه عرض می‌کنم. یک لغتی را ما در فارسی به یک صورتی به کار می‌بریم، نمی‌شود آن را عیناً به عربی یا به انگلیسی برگردانیم. وقتی می‌خواهند ترجمه کنند باید از دو تا لغت کمک بگیرند یا در هر موردی به یک صورتی ترجمه کنند.

در عربی نیز همین‌گونه است. ما لغاتی داریم که عیناً در فارسی، معادلش که کاملاً آن معنا را برساند، نداریم. یکی از آن‌ها کلمه «ولایت» است. شنیده‌اید که گاهی ولایت را به معنی دوستی می‌گیرند و می‌گویند «اهل ولایت»؛ یعنی کسانی که اهل‌بیت را دوست می‌دارند؛ پس ولایت یعنی دوست داشتن. گاهی ولایت را می‌گویند به معنی اطاعت است. می‌گویند کسانی اهل ولایت هستند که اطاعت اهل‌بیت می‌کنند. گاهی هم ولایت را به معنی نصرت معنا می‌کنند. این‌ها در کتاب‌های لغت نیز آمده است: «ولایت محبت»، «ولایت مودت»، «ولایت نصرت» و…

اینکه قرآن اینجا می‌فرماید ولی شما چنین کسانی هستید که مصداقش را عرض کردم که امیرالمؤمنین و بعد هم ائمه معصومین هستند، ولایت این‌ها یعنی چه؟!

اگر معنی ولایت، دوست داشتن باشد، شاید در عالم اسلام کسانی که از این ولایت محروم باشند بسیار کم باشند. غیر از بعضی از طوایف شاذ و خیلی منحرف که شاید اصلاً امروز دیگر نسلشان هم منقرض شده باشد، ما در مسلمان‌ها کسی که دشمن اهل‌بیت باشد را نداریم. به طور طبیعی همه مردمی که به پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله ایمان دارند، اهل‌بیت ایشان را دوست می‌دارند؛ مخصوصاً با آن سفارش‌هایی که خود پیغمبر درباره اهل‌بیت فرمودند و در قرآن نیز مودت اهل‌بیت به عنوان پاداش رسالت پیغمبر معرفی شده است؛ چطور ممکن است کسی مسلمان باشد، پیغمبر را قبول داشته باشد اما اهل‌بیتش را دوست نداشته باشد؟!

اگر ولایت به معنی دوستی باشد، به‌زور می‌شود مسلمانی را پیدا کرد که ولایت نداشته باشد. حالا در زمان‌های گذشته، کسانی به عنوان خوارج و ناصبی بودند که با اهل‌بیت سر آشتی نداشتند. آن‌ها احتمالاً باید در اصل ایمانشان نسبت به خدا و پیغمبر شک کرده باشند. به‌هرحال آن‌ها گذشتند. ما سر و کارمان با چنین اشخاص نیست. همه مسلمان‌هایی که ما می‌شناسیم و دیده‌ایم و معاشرت کرده‌ایم، در کشورهای مختلف دنیا، شرق و غرب عالم، بنده خودم شخصاً تماس داشته‌ام، همه به اهل‌بیت‌صلوات‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين علاقه داشتند. حتی بعضی از برادران اهل تسنن هستند که در مقام اظهار محبت شاید از ما شیعیان پیشی می‌گیرند. بنده یادم است که در سفری به مالزی، در منزل یک شیخ که اهل مصر بود صبحانه‌ای میهمان بودیم. آن‌ها سنی مذهب هستند. در آنجا یک میهمانی از مصر داشت که برای او یک قصیده‌ای در مدح اهل‌بیت خواند که بنده و آقای مسئولی که متولی آستان حضرت معصومه‌سلام‌‌الله‌‌عليها هستند، ما دو نفری آنجا بودیم، هر دو به گریه افتادیم.

قصیده‌ای که یک سنّی در یک کشور غریب، در مدح امیرالمؤمنین و اهل‌بیت خواند آن‌قدر زیبا، عالی و مؤثر بود که دو تا آخوند به گریه افتادند. برای اینکه آخوندها کم گریه می‌کنند! حالا این را بین پرانتز عرض می‌کنم، شوخی می‌کنم دیگر، ایام عید و شادی است؛ اگر زمینه‌ای پیدا کردید که آخوند به گریه بیفتد، پیداست که خیلی مؤثر بوده است!

به یکی از آن‌ها گفتم: مثل اینکه شما خیلی به اهل‌بیت علاقه دارید و اهل‌بیت را دوست می‌دارید؟! گفت: تو چه می‌گویی؟! تو صحبت از دوستی می‌کنی؟! نَحْنُ مَفْتُونُونَ بِأَهْلِ الْبَيْتِ! یعنی ما دیوانه و عاشق اهل‌بیت هستیم!

بنابراین اگر ولایت به معنی دوستی باشد، به‌زحمت می‌شود کسی را پیدا کرد که ادعای اسلام داشته باشد و اهل‌بیت پیغمبر را دوست نداشته باشد. طبعاً در صدر اسلام هم مگر منافقینی بودند که ایمانی نداشتند وگرنه کسی که ایمان واقعی داشت، به پیغمبر ایمان آورده بود و اهل‌بیتش را هم دوست می‌داشت. مخصوصاً با آن سفارش‌هایی که از زبان خود پیغمبر درباره اهل‌بیت شنیده بودند و رفتاری که خود پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله درباره اهل‌بیتشان داشتند، چطور می‌شد همه ایمان داشته باشند و اهل‌بیت ایشان را دوست نداشته باشند؟! پس معلوم می‌شود که مسئله یک مقدار بالاتر از این است و ولایت، تنها دوست داشتن و اظهار محبت کردن نیست.

لزوم تأمل در پیام غدیر

هدف پیامبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله از جمع کردن مسلمانان در غدیر چه بود؟! می‌دانید که داستان غدیر جریانی است که به طور متواتر توسط بزرگان علمای اسلام، از شیعه و سنی نقل شده است و کسانی عمرشان را صرف کرده‌اند در اینکه این داستان را زنده کنند. در عصر ما مرحوم علامه امینی‌رضوان‌‌الله‌‌علیه هستند که بخش اعظم عمر خودشان را صرف احیای این حدیث و این داستان کردند و کتاب شریف «الغدیر» را که یک دایرةالمعارفی است به رشته تحریر درآوردند؛ گو اینکه متأسفانه جلدهای آخرش هنوز چاپ نشده است. فرصتی نیست که بنده اشاره‌ای بکنم که ایشان برای نوشتن این کتاب چقدر زحمت کشیدند و چه خون دل‌هایی خوردند. منظورم این است که این مسئله، مسئله بسیار مهمی است.

آیا چنین داستانی به این درازی که وقتی پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله می‌خواستند این مطلب را برای مردم بیان کنند، بعد از «حجةالوداع» که پرجمعیت‌ترین اجتماع مسلمان‌ها در آن وقت بود چون آخرین حج پیغمبر بود و همه برای فراگرفتن مناسک حج دعوت شده بودند، در یک جایی که همه حجاج از آنجا متفرق می‌شوند، به‌اصطلاح سر یک چهارراه، پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله دستور فرمودند بارها را زمین بگذارید و برحسب آنچه در روایات آمده است، جبرئیل آمد و مهار شتر پیغمبر را گرفت که دیگر حرکت نکند. نزدیک ظهر بود. حضرت در هوای گرم دستور دادند هر کسی که از اینجا عبور کرده بگویید برگردد و صبر کنید تا آن‌هایی که نیامده‌اند آن‌ها هم بیایند. یک پیام بسیار مهمی است که باید به همه مسلمان‌ها برسد.

آیا فکر می‌کنید این همه تشریفات برای این بود که پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله بفرمایند علی را دوست بدارید؟! مگر درباره محبت اهل‌بیت این همه آیه نازل نشده بود؟! مگر پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله در طول زندگی درباره امیرالمؤمنین و اهل‌بیتش و مودت و محبت آن‌ها صدها بار سفارش نفرموده بودند؟! چه احتیاجی هست که در این روز، گرما، در آخرین سال حیات پیغمبر، این همه مردم جمع شوند آن هم با این تشریفات؟! که یک پیام عظیمی است و خدا هم این آیه را نازل کند که اگر این پیام را به مردم نرسانی اصل رسالتت را انجام نداده‌ای، وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ؛[5] و به دنبالش بفرماید: وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ؛ از اینکه پیام را برسانی از مردم نترس! خدا تو را حفظ می‌کند.

آیا گفتن این که علی را دوست بدارید این‌قدر خطرناک بود که باید از طرف خدا ضمانت بیاید که نترس! خدا تو را حفظ می‌کند؟! مشخص است که مسئله بیش از این است. خب اگر این است پس ولایت چه معنایی دارد؟! یک نکته‌ای را عرض کنم برای کسانی که یک مقداری اهل تحقیق هستند و دوست دارند در این زمینه‌ها کار کنند. گو اینکه بزرگان زحمت‌ها را کشیده‌اند و بنده خلاصه و ‌چکیده‌ای که از فرمایشات آن‌ها استفاده کرده‌ام را عرض می‌کنم.

مرحوم علامه شهید مطهری‌رضوان‌‌الله‌‌علیه بحث‌هایی تحت عنوان ولایت (ولاءها و ولایت‌ها) کرده‌اند که بعضی‌ها می‌گفتند کتابی شده و بارها چاپ شده است. کسانی که دوست داشته باشند درباره همان مفهوم ولایت و ولی، به فرمایش ایشان می‌توانند مراجعه کنند. در تفسیر المیزان نیز به مناسبت‌های مختلفی در این باره بحث شده است.

من می‌خواهم یک بحث کوتاهی داشته باشم که برای جوان‌ها یادگاری بماند. ما ترجمه کاملی از لفظ ولایت در فارسی نمی‌توانیم داشته باشیم؛ یعنی لفظی که این معنا را درست منعکس کند نداریم. این یک مشکل. مشکل دیگر اینکه، باز به آن‌هایی که اهل فن هستند عرض می‌کنم و آن‌ها متوجه می‌شوند، مشکل دیگر اینکه گاهی یک لغت یک معنای عام دارد و در موارد خاص که استعمال می‌شود، کم‌کم یک بار معنایی خاص به آن اضافه می‌شود. معنای لغوی کلمه ولایت چیست؟!

معنا و مفهوم ولایت

اولاً کلمه ولایت معادل دقیقی در فارسی ندارد. آنچه می‌توانیم توضیح بدهیم معنای لغوی اصل کلمه ولایت این است که ولایت عبارت است از اینکه دو چیز در کنار هم یا پشت سر هم به‌گونه‌ای قرار بگیرند که حائلی بین آن‌ها نباشد. مثلاً می‌توانیم بگوییم پیوند، ارتباط، اتصال؛ ارتباط و اتصال باز هم عربی است. در فارسی واژه‌ای به این معنا نداریم. به‌هرحال چنین معنایی است. الَّذِینَ یَلُونَکُمْ یا هَذَا یَلِی آخَرَ. ماده «ولی» (واو، لام و ی) این معنی را افاضه می‌کند که دو چیز در کنار هم یا پشت سر هم قرار بگیرند به‌گونه‌ای که حائلی بین آن‌ها نباشد. این اصل معنای ولایت است. منتها وقتی این معنا، این معنا بین دو چیز که شیء مادی هم می‌تواند باشد، جسم هم می‌تواند باشد، دو تا عدد هم می‌تواند باشد، می‌گویند این عدد یَلِی عَدَداً آخَرَ؛ عدد سه به دنبال عدد دو است. این تعبیر «یَلِی» را اینجا به کار می‌برند؛ اما آنجایی که بین دو تا موجود ذی‌شعور، مثلاً دو تا انسان، به کار برود، معنایش این است که یک رابطه قوی بین این دو موجود به وجود می‌آید که تمام شئون وجودی‌شان را فرامی‌گیرد.

در بین دو انسان منظور آن رابطه‌ای نیست که بین دو تا جسم هست. آن معنای عامش بود. وقتی در مورد انسان به عنوان موجود ذی‌شعور به کار می‌رود اقتضا می‌کند که شئون انسانی آن‌ها با هم پیوند بخورد و آن‌چنان به هم آمیخته و به هم نزدیک شود که حایلی بین آن‌ها نباشد. اگر یادتان باشد آن شئون اصلی انسان سه چیز است: یکی از باب شناخت است به نام بینش، یکی از قبیل میل‌ها و عواطف است به نام گرایش و یکی حاصل جمع و برآیند آن‌هاست به نام کنش. اگر دو تا انسان در این سه چیز، با هم نزدیک شدند؛ یعنی شناخت‌هایشان یکی شد، هر دو یک‌جور می‌شناسند؛ معرفت‌هایشان شبیه هم است؛ عواطف و احساساتشان با هم آمیخته است و همدیگر را دوست می‌دارند -دوستی اینجا مطرح می‌شود- و درنتیجه، شناخت و عواطف مشترکی دارند، رفتارشان هم مشابه هم می‌شود، این ولایت می‌شود.

تفاوت ولایت بین انسان‌ها با ولایت بین انسان و خدا

یک نکته دیگری که اینجا باید اضافه کنم برای اینکه موارد استعمالش را درست متوجه بشوید این است که گفتند دو تا موجود ذی‌شعور، به دو تا انسان مثال زدم، اما همیشه اختصاص به انسان ندارد. گاهی بین انسان و خدا چنین رابطه‌ای برقرار می‌شود. آنجایی که بین دو تا انسان باشد، وقتی شناخت‌ها مشترک شد، عواطف مشترک شد، از همدیگر تأثیر و تأثر می‌پذیرند و رابطه متقابل تأثیر و تأثر خواهند داشت. دو تا دوستی که فکرشان یکی شده است و عواطف مشترک هم دارند، در عمل در همدیگر اثر می‌گذارند. هم این یکی در آن اثر می‌گذارد و هم آن در این اثر می‌گذارد. رابطه ولایت هم واقعاً طرفینی است. وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ؛[6] دو تا مؤمن، هم این ولی اوست و هم او ولی این است و هر دو در همدیگر اثر می‌گذارند.

معنای رابطه ولایت بین انسان و خدا

اما وقتی رابطه ولایت بین انسان و خدا مطرح می‌شود و خدا در ما اثر می‌گذارد، آیا ما هم در خدا اثر می‌گذاریم؟! آنجا دیگر مسئله تعامل و تفاعل در کار نیست. آنجا فقط تأثیرپذیری از خداست. انسان رابطه ولایت با خدا هم دارد یعنی به‌گونه‌ای می‌شود که شناختش، شناخت خدایی می‌شود؛ محبتش، محبت خدایی می‌شود و خدا را بیش از همه دوست دارد؛ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ؛[7] رفتارش هم رفتار خدایی می‌شود؛ اما آیا در خدا هم اثر می‌گذارد؟! خدا دیگر از انسان اثر نمی‌پذیرد و از هیچ موجودی تحت تأثیر واقع نمی‌شود. این انسان است که از خدا اثر می‌پذیرد. اینجا ولایت با اینکه طرفینی است؛ یعنی هم خدا ولی مؤمن است، هم مؤمن ولی خداست؛ اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا؛[8] هم می‌گویید أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً وَلِیُّ اللَّهِ؛ أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ؛[9] انسان ولی خداست، خدا هم ولی اوست؛ باز ولایت طرفینی است؛ در اینجا شناخت از خداست؛ ما دریافت می‌کنیم. محبت از او عطا می‌شود؛ ما دریافت می‌کنیم. عمل هم از او ایجاد می‌شود؛ ما تأثیر می‌پذیریم. تأثیر حقیقی اینجا یک‌طرفه است.

رابطه پیوند و اتصال دو طرفی است. می‌شود بگویند هم خدا به انسان نزدیک است و هم انسان به خدا؛ اما رابطه تأثیر و تأثر، طرفینی خواهد بود. شناخت‌ها و عواطف وقتی مشترک شد، هر دو در همدیگر اثر می‌گذارند. طبعاً هر کدام قوی‌تر باشند اثر بیشتری ایجاد می‌کنند.

پس اصل ولایت یعنی پیوند، یعنی اتصال، یعنی فاصله نداشتن، یعنی به هم چسبیدن. دیگر چه تعبیری بکنم؟! گفتم کلمه‌ای که درست معنی ولایت را بدهد ما در فارسی نداریم و باید با الفاظ متعدد توضیح بدهیم.

گاهی این رابطه نزدیکی و اتصال و ارتباط بین دو فرد است؛ یک فرد با یک فرد دیگر. گاهی بین یک فرد و یک جامعه است. النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؛[10] ولایت برای یک نفر است، یک طرفش شخص پیغمبر است، طرف دیگرش امت اسلامی است؛ وِلایَةُ نَبِیٍّ عَلَی الْأُمَّةِ و بالعکس؛ رابطه امت با پیغمبر، ولایت این مجموعه، ارتباط این مجموعه با ولی امرشان؛ ولی امر یعنی همین. این که می‌گوییم ولی امر مسلمین یعنی کسی که آن‌چنان ارتباط نزدیک دارد که امور اجتماعی این‌ها از او اثر می‌پذیرد و تحت تأثیر او واقع می‌شود.

تجلی‌گاه ولایت الهی

وقتی قرآن می‌فرماید: إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ اینجا یک ولایتی است که اصلش برای خداست؛ وَلِيُّكُمُ اللَّهُ. در آیة الکرسی هم می‌خوانید: اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا؛ اما جلوه‌ای از ولایت الهی در میان انسان‌ها در اولین مرتبه تحقق پیدا می‌کند و آن ولایت شخص رسول اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله است. ایشان بالاترین انسانی هستند که مردم مؤمن و ولی خدا در درجه اول بعد از خداوند متعال این رابطه را با ایشان برقرار می‌کنند؛ یعنی شناختشان تابع ایشان بشود؛ هر چه ایشان القا کنند و یاد بدهند، آن‌ها یاد می‌گیرند؛ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ؛[11] شناخت را از ایشان دریافت می‌کنند. هر چه ایشان بفرمایند می‌دانند که حق است و می‌پذیرند. بالاترین مرتبه عاطفه‌شان را با ایشان برقرار می‌کنند. هیچ کس را در میان انسان‌ها به اندازه ایشان دوست نمی‌دارند. وقتی شناخت آن‌چنان شد و روابط عاطفی این‌چنین، در عمل تابع ایشان خواهند بود.

قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ؛[12] اگر راست می‌گویید که خدا را دوست دارید، باید تابع من باشید؛ برای اینکه من هستم که نماینده خدا و نشان‌دهنده خواسته‌های خدا به شما هستم.

اگر کسی، کسی را دوست داشته باشد منتظر این است که ببیند محبوبش از او چه می‌خواهد و او آن را انجام بدهد. اگر خدا را دوست دارید باید منتظر باشید و ببینید خدا از شما چه می‌خواهد. منتظر امر قطعی‌اش نباشید! همین که اشاره‌ای کند، آدم باید با سر بدود. مگر عاشق چگونه است؟! از تو به یک اشارت، از ما به سر دویدن!

اگر کسی واقعاً محبت صادق نسبت به خدا دارد، خود خدا می‌فرماید: اگر راست می‌گویید که مرا دوست دارید، باید از پیغمبر اطاعت کنید؛ چون شما که خدا را نمی‌بینید، خواسته‌های خدا را هم که مستقیماً از او دریافت نمی‌کنید، نمی‌دانید محبوبتان از شما چه خواسته است. به شما که چیزی نگفته است، برای اینکه شما استعداد دریافت او را نداشتید. وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشَاءُ؛[13] خدا که نمی‌شد مستقیماً با شما سخن بگوید چون این لیاقت را نداشتید و درک نمی‌کردید؛ اما خدا کسانی را انتخاب کرده است که آن لیاقت را داشته باشند و خواسته‌هایش را به وسیله آن‌ها به شما برساند.

حالا که خواسته‌های او به وسیله پیغمبر به شما رسید، اگر راست می‌گویید که خدا را دوست دارید، باید وقتی خواسته‌هایش را به وسیله پیغمبر شناختید، درست عمل کنید؛ فَاتَّبِعُونِي! آن وقت نتیجه‌اش این می‌شود که خدا هم شما را دوست خواهد داشت. آیا برای عاشق چیزی مطلوب‌تر از این هست که معشوقش او را دوست بدارد؟! و همین جا اشاره کنم که آیا چیزی برای او خوشایندتر از این هست که بداند معشوقش از او راضی و خوشحال است؟! مثلاً وقتی او را می‌بیند، لبخند می‌زند. دیگر چیزی شیرین‌تر از این برای عاشق نمی‌شود. این که رضوان الهی بالاتر است، اینجا باید راهی برای درک آن پیدا کرد.

به‌هرحال ولایت الهی این است که شناختتان را از خدا دریافت کنید چون او که نمی‌خواهد از شما چیزی را یاد بگیرد. باید به او محبت داشته باشید. او کمال مطلق است. شما از خودتان چه دارید که کسی دوستتان بدارد؟! شما هر چه دارید، اگر دوست‌داشتنی است، خدا به شما داده است. وقتی چنین رابطه معرفت و محبت با خدا برقرار کردید پس باید رفتارتان تابع اراده او باشد. این ولایت‌الله است.

همین مرتبه نازلش در رسول‌الله تحقق پیدا می‌کند و بعد از رسول‌الله، الَّذِينَ آمَنُوا که در این آیه معرفی شدند و مفسرین شیعه و سنی و محدثین نقل کرده‌اند که این آیه در شأن امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه علیه‌السلام است و بعد هم سایر ائمه اطهار با ادله خاص خودش که حالا در مقام بیانش نیست. پس ولایتی که اینجا گفته می‌شود تا ولایت رسول‌الله بین همه مشترک است. همه پیغمبر را دوست دارند. هر کس واقعاً ایمان دارد، همه می‌خواهند دستورات پیغمبر را اطاعت کنند. مگر پیغمبر را به عنوان رسول نشناختند؟! رسول یعنی اینکه از طرف خدا پیام آورده است. خوب پیامش را می‌پذیرند.

اگر کسی نتوانست به شناخت ائمه برسد چه باید بکند؟! گروهی که بعداً پیدا می‌شوند یعنی بعد از رسول خدا، از چه کسی باید اتباع کنند؟! اگر یک کمبودی در شناخت‌هایشان هست که نتوانستند به وسیله خود پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله آن را تکمیل کنند، بعد باید از چه کسی دریافت کنند؟! حرف چه کسی برای آن‌ها حجت است؟!

اکثر مسلمان‌ها می‌گویند ما دیگر چنین کسانی را نداریم. بعد از پیغمبر کسی دیگری را نداریم که حرفش برای ما حجت باشد یعنی بتواند شناختی مستقیماً به ما بدهد.

یک گروهی هستند که می‌گویند این الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ؛ پس از پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله همان اعتباری که کلام پیغمبر داشت، کلام آن‌ها نیز دارد. إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِي؛[14] آن‌ها عِدل قرآن هستند. اصلاً همچنان که کلام خدا اعتبار دارد کلام آن‌ها نیز اعتبار دارد.

پس ولایت الهی تنزل پیدا می‌کند؛ جلوه‌ای از آن در رسول‌الله تحقق پیدا می‌کند و بعد در آن کسانی که به منزله رسول‌الله هستند منهای نبوت؛ أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي؛[15] انَّكَ تَسْمَعُ ما اسْمَعُ وَتَرى‌ ما أرى‌ وَلكِنَّكَ لَسْتَ بِنَبِىٍّ؛[16] تفاوت آن‌ها با رسول‌الله فقط در نبوت و رسالت است وگرنه در کمال انسانی، در عمل، در تقوا، در مقامات قرب الهی، این‌ها عِدل رسول‌الله هستند. این ولایت اهل‌بیت می‌شود.

این ولایت اگر صادق باشد، همان‌گونه که اگر ولایت خدا راست بود، لازمه‌اش اتباع از پیغمبر بود؛ اگر ولایت رسول‌الله هم صادق باشد، لازمه‌اش ولایت آن کسانی است که به منزله رسول‌الله هستند، جز در نبوت و رسالت.

پیام غدیر

این چیزی بود که می‌بایست برای مردم بیان شود تا دینشان کامل شود، تا نقایصی در دین پیش نیاید، تا معرفت‌هایی که هنوز به دست مردم نسبت به حقایق دین نرسیده است ناقص نماند؛ و بعد در مقام عمل، الگویی داشته باشند که از او تأسی کنند و فرمانده ای داشته باشند که از او فرمانبرداری کنند. آن چیزی بود که در روز غدیر تحقق پیدا کرد؛ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ؛[17] این چیزی بود که جا داشت پیغمبر آن تشریفات را در غدیر فراهم کند که ۷۰ هزار نفر در آن صحرا و زیر آفتاب گرم جمع شوند تا یک مطلبی را برای آن‌ها بگویند. آن چیزی بود که آن آیه در شأنش نازل شد که اگر این را نگویی، رسالت تو ناقص است و دین، کامل نیست؛ وگرنه فقط اینکه علی را دوست بدارید این که چندان اهمیتی نداشت که دین کامل شود.

آن دوستی است که بر اساس این شناخت و مستلزم آن اتباع عملی است و این دوستی است که با دوستی دشمنان نمی‌سازد. لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ؛[18] خدا به پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله می‌فرماید: مردمی را نمی‌توانی پیدا کنی که ایمان به خدا و قیامت داشته باشند و با دشمنان خدا نرد دوستی ببازند؛ امکان ندارد. آن کسانی که ته دل با دشمنان خدا ارتباط برقرار می‌کنند، مخفیانه سر و سری با آن‌ها برقرار می‌کنند آن‌ها ایمان به خدا و قیامت ندارند. قسم می‌خورند که ما ایمان داریم اما قرآن می‌فرماید: وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ؛[19] قسم می‌خورند که ما جز اراده خیر و صلاح و اصلاح نداشتیم اما قرآن قسم می‌خورد که دروغ می‌گویند؛ این‌ها جز منافع خودشان چیزی را انتظار ندارند؛ این‌ها می‌ترسند یک روزی آن دشمنان مسلط شوند و این‌ها کلاهشان پس معرکه بماند؛ نَخْشَىٰ أَنْ تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ؛[20] وقتی به آن‌ها گفته می‌شود چرا با دشمنان خدا ارتباط برقرار می‌کنید؟! می‌گویند: می‌ترسیم که مصیبتی به ما برسد، حادثه‌ای پیش بیاید و سر ما بی‌کلاه بماند!

فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ؛[21] باشد که خدا ورق را برگرداند و آن تهدیدات علیه خود دشمنان تحقق پیدا کند و جریان حساب‌نشده و پیش‌بینی‌نشده‌ای پیش بیاید، آن وقت همان کسانی که با دشمنان خدا رابطه برقرار کرده بودند پشیمان شوند. آن‌هایی که تا دیروز دم می‌زدند که ما چاره‌ای نداریم جز با آمریکا ارتباط برقرار کنیم، وقتی آمریکا رسوا شد و امروز از خجالت نمی‌تواند سر در میان مردم بلند کند، چاره‌ای ندارند که باز اعلامیه بدهند که نخیر، ما نباید با آمریکا ارتباط داشته باشیم. فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ.

قرآن می‌فرماید: کسانی که به خدا و قیامت ایمان دارند، هرگز با دشمنان خدا رابطه دوستی برقرار نخواهند کرد؛ حتی اگر آن‌ها پدرانشان، فرزندانشان، برادرانشان و فامیل و بستگانشان باشند. وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ. چنین کسانی که با دشمنان خدا دشمن هستند و هرگز رابطه دوستی با آن‌ها برقرار نمی‌کنند، این‌ها کسانی هستند که حزب‌الله هستند و ولایت حقیقی دارند. ولایت حقیقی برای چه کسی بود؟ وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ.[22] اینجا هم می‌فرماید: أُولَٰئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.

پروردگارا! تو را به مقام امیرالمؤمنین قسم می‌دهیم، ما را از یاران راستین آن حضرت و از افرادی که به لقب حزب‌الله مفتخر هستند قرار بده!

والسّلامُ علیکُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ


[1]. مائده، 55 و 56.

[2]. مجادله، 22.

[3]. بحار الأنوار، ج 25، ص 64.

[4]. توبه، 72.

[5]. مائده، 67.

[6]. توبه، 71.

[7]. بقره، 165.

[8]. بقره، 257.

[9]. یونس، 62.

[10]. احزاب، 6.

[11]. بقره، 151.

[12]. آل‌عمران، 31.

[13]. آل‌عمران، 179.

[14]. بحار الأنوار، ج 23، ص 118.

[15]. بحار الأنوار، ج 37، ص 270.

[16]. نهج‌البلاغه، خطبه 234.

[17]. مائده، 3.

[18]. مجادله، 22.

[19]. توبه، 107.

[20]. مائده،52.

[21]. همان.

[22]. مائده، 56.