بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
خداوند متعال را شکر میکنم که حیات و توفیقی عنایت فرمود که در این محفل نورانی، خدمت اساتید، عزیزان، سروران و دوستان صمیمی برسم و از انفاس قدسیه آنها استفاده کنم و انرژی بگیرم. با اینکه دیگر فرصت چندانی برای صرف انرژی برای ما باقی نمانده اما همین خدمت آقایان رسیدن باعث نشاط میشود و همینکه دم باقیمانده از عمر را با نشاط بگذرانیم و خدا را شکر کنیم.
از دیدگاه ارزشهای اسلامی چنین جلساتی آنقدر اهمیت دارد که زبان بنده از تبیین آن قاصر است. الحمدلله همه شما اهل فضل هستید. از یک طرف مصداق این آیه شریفه است که تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَىٰ[1] که از آیات محکمه قرآن است و هیچ ابهامی در آن نیست. از طرفی هم مصداق این روایت شریف است که در روایات اهل بیتصلواتاللهعليهماجمعين با تعبیرات مختلف به صورت مکرر وارد شده است که تَزَاوَرُوا،وَ تَلَاقُوا،وَ تَذَاكَرُوا أَمْرَنَا وَ أَحْيُوهُ؛[2] به دیدار هم بروید، با هم ارتباط برقرار کنید و به این وسیله امر ما را احیا کنید و هدفی را که داشتیم دنبال کنید.
من از اینکه چیز قابل عرضی در حضور شما ندارم که ارزش وقت شما را داشته باشد پیشاپیش عذرخواهی میکنم اما برای اطاعت امر، چیزی که به ذهنم رسید را عرض میکنم؛ عیبهای آن را چشمپوشی کنید و اگر راهنمایی بفرمایید، تشکر خواهم کرد.
اختلاف رفتارهایی که بین انسانها در این عالم میبینیم در ابعاد بسیار مختلفی است اما از یک دیدگاه که همان دیدگاه اصیل انبیا و اولیا و بهخصوص اسلام و قرآن کریم است، دو قله مختلف وجود دارد که محور این اختلافات را تشکیل میدهد؛ یعنی اگر کل انسانها را دو دسته کنیم، دو قله را میشود مشخص کرد که توجه یک دسته بیشتر به این قله است و توجه یک دسته به آن قله و هرچه به این قلهها نزدیکتر شوند، به حق یا به باطل نزدیکتر میشوند.
قرآن کریم میفرماید: أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ * وَأَنِ اعْبُدُونِي هَٰذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ.[3] حالا این که این عهد چیست، چه زمانی بوده و کجا و به چه صورتی، بماند. قرآن اشاره میفرماید که ما با انسانها عهدی کردیم، سفارشی کردیم، تأکید کردیم که مواظب باشید یک راه، راه شیطان است. آن راه دشمن شماست که به ضرر شما کار میکند. هرچه به آن قله نزدیک شوید از مصالح خود دور میشوید و خسارت خواهید دید. یک راه هم راه بندگی خداست. این راه مستقیم است: وَأَنِ اعْبُدُونِي هَٰذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ. هر کسی بخواهد ببیند در چه مسیری است، چقدر به سعادت نزدیک است یا دور، باید با این دو قله بسنجد؛ ببیند چقدر به شیطان نزدیک است و چقدر به خدا نزدیک است.
شاید کسانی فکر میکردند که این یعنی یک قله بتپرستان هستند که به شیطان نزدیک هستند و یک عده هم مسلمانان یا پیروان ادیان الهی هستند که بندگان خدا هستند؛ اما به دلایل زیادی اینگونه نیست که فقط دو نقطه مشخص باشد بلکه اینها دو طیف هستند و مراتبی دارد. هم بندگی خدا مراتبی دارد، هم بندگی شیطان مراتبی دارد. یک جاهایی هم قاطی میشود، یک مقدار از این طرف، یک مقدار از آن طرف؛ خَلَطُوا عَمَلًا صَالِحًا وَآخَرَ سَيِّئًا.[4]
آنجایی که کاملاً مشخص میشود، دو تا قله هست: یک جا فقط خداست و آنچه رضای او اقتضا میکند، آن کمال مطلق است. یک جا هم نقطه مقام شیطان است که درست نقطه مقابل آن هست و همه جور فساد، انحراف، پستی و زشتی در آنجا متمرکز است.
در میان پیروان انبیا هم این دو گروه وجود داشتهاند و دارند. حالا اگر بخواهم شواهدی عرض کنم، هم زیره به کرمان بردن است و هم اتلاف وقت شما میشود. چیزهای واضحی است. بالاخره پیروان انبیا همه در یک خط نیستند و بسیار مراتب مختلفی هست. مثل بندهای که مثلاً پیرو اسلام هستم با امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه هم که یک پیرو اسلام بود. چقدر تفاوت دارد؟! از کجا تا به کجا؟! خدا میداند. شاید اگر درجهبندی کنیم میلیونها مرتبه فاصله هست. آن طرف هم همینگونه است.
ما اگر بخواهیم خودمان را بیازماییم و ارزشیابی کنیم و ببینیم کجای کار هستیم، چه کاره هستیم، در چه مرحلهای هستیم، در کدام گروه هستیم، باید یک مقیاسی داشته باشیم و دقیق محاسبه کنیم که به کدام قله نزدیکتر هستیم. کارهایی که میکنیم، اکثر آن برای خداست یا برای نفس و شیطان؟! اعتقاداتی که داریم، کدام بیشتر حق است و کدام در آن شوائبی از اشتباه و غفلت وجود دارد؟! منشها و اخلاق ما، کدام بیشتر خداپسند است، کدام شیطانپسند؟! البته تشخیص آن خیلی آسان نیست اما بههرحال معیارهایی هست که میشود تشخیص داد.
حالا اگر ما در نقطه صفر ایستادهایم، فرض کنید بنده یک نوجوانی هستم که تازه مکلف شدهام و این دو تا طیف از مراتب جلوی چشم من است و میخواهم انتخاب کنم. اگر به این آیه و این تقسیم و این دو طیفی که اشاره شد معتقد باشم طبعاً باید بخواهم که در طیف الهیین قرار بگیرم و خداپرست بشوم؛ چه کار باید بکنم؟! قدم اول این است که شناخت صحیحی داشته باشم، هم خدا را بشناسم، هم ببینم خدا چه چیزی را دوست دارد و هم اینکه چه کارهایی ممکن است انسان را به خدا نزدیک کند. بعد سعی کنم آنها را در عمل پیاده کنم. اگر اخلاق و ملکاتی است، آنها را کسب کنم. اگر اعتقاداتی است، آنها را تقویت کنم. اگر رفتارهایی است، آنها را عمل کنم و تمرین کنم تا ملکه من بشود و همیشه آنگونه رفتار کنم. این از یک طرف.
برای اینکه خودم بتوانم راه را پیدا کنم این مراحل را باید بگذرانم. قبل از شناخت صحیح، پیمودن این راه تا قله ممکن نیست. انسان باید بداند که کجا برود، از چه کسی پیروی کند و چه راهی را بپیماید. این یک شرط لازم و ضروری است. بدون شناخت صحیح، من هیچ وقت نمیتوانم انتخاب صحیحی داشته باشم. بله، ممکن است انسان همینطوری یک راهی را بگیرد و بگوید میرویم تا ببینیم چطور میشود. این ضمانتی ندارد که انسان به مقصد برسد. اگر واقعاً بخواهد با اختیار و انتخاب خودش راهی را پیدا کند که ویژگی انسان همان اختیاری بودن سرنوشت اوست، باید بشناسد و خوب بداند. هرچه بهتر بشناسد احتمال سقوط و انحراف او کمتر خواهد بود.
اما این شرط لازم است و شرط کافی نیست. در عالم بودهاند، خود ما دیدهایم، در خودمان هم تجربه کردهایم که خیلی وقتها انسان میداند که یک راهی خوب است و باید رفت اما نمیرود؛ میبیند کسانی چیزهایی را دانستند، یقین هم کردند، شکی هم در آن نبود اما درست نقطه مقابل آن را عمل کردند. نمونههای آن در قرآن زیاد ذکر شده، در روایات زیاد هست و در تاریخ هم زیاد داریم؛ پس غیر از این شرط لازم که شناخت است، باید یک خودسازی باشد، باید یک تمرین عملی باشد که انسان در عمل آنچه را که شناخته پیاده کند و از آن انحراف پیدا نکند.
آنچه مانع میشود از اینکه انسان چیزهایی که شناخته را عمل کند یک چیزهایی است که در فرهنگ اسلامی و قرآنی «هوای نفس» و «اطاعت شیطان» نامیده شده است. حالا اینکه نفس یعنی چه و هوای نفس کدام است، حالا اینها بماند. بالاخره میدانیم که دلخواه انسان در مقابل امر خدا؛ بنابراین شرط لازم کسب شناختهای صحیح است و شرط کافی ممارست عملی.
یکی از نمونههای این دو راهی که از هم امتیاز پیدا میکند در انقلاب ما روشن شد. انقلاب ما یک پدیده اجتماعی بسیار عظیمی بود که هنوز خود ما، ما که چیزی نیستیم، بزرگتر از ما درست آن را نشناختهاند که چه حادثه عظیمی در تاریخ بشریت بود. این انقلاب چگونه و به دست چه کسی تحقق پیدا کرد؟! به دست یک روحانی ساده و بیتکلف که نه سرمایهای داشت، نه حزبی داشت و نه دار و دستهای؛ فقط به دنبال بندگی خدا و اطاعت خدا بود.
در مقابل بزرگترین قدرت منطقه که درواقع به قدرت بینالمللی جهانی متکی بود - اسم آن یک دستگاه سلطنتی ایران بود وگرنه همه قدرتهای دنیا پشت آن بودند- یک نفر، یک پیرمرد آخوند پیدا شد و فریاد کشید که اسلام در خطر است! کسانی هم به این فریاد او پاسخ دادند و گفتند لبیک! و بهاینترتیب یک معجزهای در تاریخ تحقق پیدا کرد که هیچ کس باور نمیکرد و هنوز آثار آن دارد در دنیا پخش میشود و هنوز پرتوهای آن دارد در اطراف دنیا کار میکند.
این را هم میدانیم که هم از دیدگاه اسلامی و معارف اسلامی و هم از تجربه تاریخی، نه رفتارهای فردی بهگونهای است که اگر زمانی، حالا کوتاه یا دراز، در انسان ادامه پیدا کند ضمانتی برای بقاء داشته باشد. ممکن است یک کسی سی، چهل، پنجاه سال یک راهی را برود، بعد راهش را عوض کند؛ یا راه خوب میرفته بعد منحرف شود، یا راه بد میرفته بعد برگردد و توبه کند؛ اینها، هم زیاد تجربه شده و هم در قرآن مکرر به اینها اشاره شده است که حواس شما جمع باشد، چنین خطری برای هر فردی وجود دارد و تا آخرین لحظهای که در این دنیا نفس میکشد، این خطر برای او هست که شاید منحرف شود. این در فرد.
این حالت بهطریقاولی و در مقیاس وسیعتری در جامعه نیز هست چون در جامعه، مجموعه ارادههای افراد است که حرکت جامعه را تعیین میکند و لذا این احتمال در مورد هریک از اینها که بیاید، مجموع آن هم درباره کل جامعه میآید.
این پدیدهای که به دست امامرضواناللهعلیه در این منطقه تحقق پیدا کرد، خودبهخود ضمانت بقائی ندارد مگر اینکه آن نسلهایی که میآیند و جایگزین نسلهای سابق میشوند همان شرایط را در خودشان ایجاد کنند یعنی هم معرفتشان معرفت صحیحی باشد و هم رفتارشان رفتار خداپسند باشد. نتیجه، آنکه هریک از ما باید تلاش کنیم دائماً شناختهای خودمان را تصحیح کنیم که مبادا اشتباهی در آن پیدا شود و جهلی داشته باشیم و هم رفتار خود را تصحیح کنیم که همیشه طبق آن شناختهای صحیح خود عمل کنیم و با آن خواستههای خود، آنچه حق است، مخالفت نکنیم.
اما چگونه میشود که این نسل بعدی همان راه را بپیماید، بلکه به صورت کاملتر؟! ظاهراً هیچ راهی ندارد جز اینکه نسل موجود تلاش کنند که همان شناختها به نسل بعدی منتقل شود و زمینهای فراهم کنند و کمک کنند که نسل بعدی هم بر اساس همان ارزشها رشد کنند و تربیت شوند. آیا راه دیگری وجود دارد؟! ما غیر از اینکه باید آنچه را داریم سعی کنیم از دست ما نرود، از دست ما ندزدند و نربایند، باید فکر این باشیم که این راه در نسل آینده هم ادامه پیدا کند و همین شناختها و معرفتهایی که یا مستقیماً از امامرضواناللهعلیه دریافت کردهایم یا به کمک راهی که امام و یاران او نشان دادند، این شناخت را به دیگران منتقل کنیم.
فکر نمیکنم در بین شما کسی باشد که در این مقدمات شکی داشته باشد. اینها از واضحات است. مطلب از اینجا به بعد شروع میشود: آیا ما مطمئن هستیم که خود ما آن راهی را که امامرضواناللهعلیه فرمود و پذیرفتیم و شهدای ما آن راه را ادامه دادند و با خونهای پاک خود آن را آبیاری کردند، ما همان راه را عیناً داریم میرویم یا یک جاهایی داریم اشتباه میرویم؟! باید یک محاسبه و ارزشیابیای از کارهای خودمان بکنیم. سؤال بعدی: آیا ما، ما یعنی کل ملت، آیا ما همین راه را به نسل آینده خود نیز منتقل کردهایم و مطمئن هستیم که نسل آینده ما همین حقایق را خواهند پذیرفت و به دنبال آن هم عمل خواهند کرد یا ما در این جهت کوتاهی کردهایم؟! بنده احتمال میدهم که از خودم گرفته تا بعضی اشخاص دیگری که میشناسم، در هردو بخش ضعف داریم.
در همان اوایل انقلاب، همان سالهای اول، یکی، دو سال بعد از پیروزی انقلاب، همه ما کمیابیش یک چیزهایی را با تفاوت مراتب پذیرفتیم و باور کردیم. سالهای اول انقلاب، دهه اول انقلاب تا وقتی که امامرضواناللهعلیه حیات داشتند، کم کسی بود که در صحت راه امام و صحت دادهها و آموزههای ایشان تشکیکی بکند. البته دشمن همیشه بوده و آدمهای عوضی هم همیشه بودهاند، همیشه هستند و همیشه هم خواهند بود. شیاطین هم همیشه بودهاند و هستند؛ اما ملت رویهمرفته، توده ملت انقلابی ما در دهه اول اینها را پذیرفتیم و باور کردیم؛ اما بعد کمکم یک مقدار این اعتقادات کمرنگ شد و در دهه چهارم، کار به جایی رسید که کسانی صریحاً نوشتند و گفتند و بحث کردند که دیگر مردم به آن آموزههای امام باور ندارند و رفتارهای امام را صددرصد صحیح نمیدانند! کسانی نوشتند. دشمنان هم اینها را خیلی پخش کردند که بله، ملت ایران دیگر از انقلاب خود خسته شده و آنها را باور ندارد! اما عجیبتر این بود که در عمل هم شروع کردند برخلاف مسیر حرکت کردند و حالا کار به جایی رسیده که بعضی کسانی که آن روز جزو انقلابیون به حساب میآمدند و از همان اول جزو خط اول انقلابیون به شمار میرفتند و در کنار دکتر بهشتی و امثال اینها از شاگردان دکتر بهشتی حساب میشدند، حالا کار به جایی رسیده که همینها پیشنهاد میکنند که ما مذاکره بیقیدوشرط با آقای ترامپ داشته باشیم!
من بعضی از آنها را شخصاً میشناسم. البته بعضیهایی که الآن در ذهن من هست، سابقه طلبگی هم دارند و اول معمم بودند و بعد به خاطر بعضی پستهایی که گرفتند لباس خود را عوض کردند. صادقانه عرض کنم که من هیچ وقت به ذهنم خطور نمیکرد که ملتی که بعد از نماز خود، بعد از اللهاکبر، بگوید مرگ بر آمریکا، کار او به جایی برسد که فرهیختگان و انقلابیون آن اینگونه شوند که یعنی ما اشتباه کردیم، دستها بالا، تسلیم هستیم و هرچه شما بگویید!
مذاکره با آمریکا یعنی چه؟! همین آمریکایی که ما در ظرف این چند سال پایبندی او به حرفهایش را دیدیم؛ روز روزش امروز یک چیزی میگوید و فردا یک چیز دیگر میگوید! آن وقت ما برویم با اینها بیقیدوشرط مذاکره کنیم؟! البته اینها زیاد نیستند اما یک زنگ خطری است در اینکه آن شناختهای جامعه ما احتمالاً دارد ضعیف شود. شاید حتی اگر ته دل آنها را بررسی کنید بگویند اصلاً اشتباه کردیم که با شاه هم درافتادیم، خوب بود با شاه هم مذاکره میکردیم، دیگر اقلاً این همه کشته نمیدادیم و این همه زندانی نمیداشتیم، با همدیگر کنار میآمدیم، یک بدهبستانی میکردیم، یک مقدار ما میگذشتیم، یک مقدار او! دیگر چه رسد با صدام و چه رسد با آمریکا؛ بیخود کردیم این همه جنگ و خونریزی و ویرانیها؛ و شاید اگر این حرکت ادامه پیدا کند به آنجا برسد که پیغمبر هم اشتباه کرد که این همه با مشرکین جنگ کرد. علیعلیهالسلام هم که پنج سال حکومت داشت و سه تا جنگ عظیم. اصلاً علیعلیهالسلام چند روز استراحت کرد؟! هنوز از دوران بیعت مسلمانها با آن حضرت آن هم با آن عظمتی که خود حضرت میفرمایند نزدیک بود حسن و حسین زیر دستوپا له شوند از هجومی که آوردند با من بیعت کنند، چند روزی نگذشته بود که نزدیکترین دوستان و فامیلهای خودش آمدند اعلام جنگ دادند و جنگ جمل راه انداختند! علی هم اشتباه کرد؛ مینشست با هم مذاکره میکردند. اینکه از اول که آنها آمدند شمع را خاموش کرد، این یعنی چه؟! خب آنها مهمان هستند، به آنها احترام میکردی، شیرینی میآوردی، پذیرایی میکردی، کمکم خوش و بشی، با هم توافق میکردید. این همه جنگ و کشتار برای چه بود؟! بعد قاسطین، بعد مارقین و بالاخره اینها ادامه پیدا کرد. بعد هم پسر او را با آن وضع فجیع در کربلا شهید کردند او بیسیاستی کرد، حالا که کشته شد خوب شد؟! خب با پسرعموهایتان کنار میآمدید و با هم میساختید؛ مذاکره، مذاکره؛ این یک راه است.
یک راه هم این است که ملاحظه فرمودهاید که آمریکا شیطان بزرگ است. این حرف خیلی معنی دارد. بعد هم تا آخر، مرگ بر آمریکا، این شعار اصلی است. مثل ذکر اللهاکبر میماند: اللهاکبر، اللهاکبر، اللهاکبر، مرگ بر آمریکا. این یک راه است، آن هم یک راه است. ما باید انتخاب کنیم. آیا خودمان باورمان همان باور هست یا خودمان هم یک مقدار سست شدهایم؟!
اگر فردا شرایطی پیش آمد که باید مثل اوایل انقلاب بجنگیم، باید به جبهه برویم، پیر و جوان، مرد و زن باید بروند آموزش نظامی ببینند و بروند بجنگند، اگر شرایط همان شرایطی شد که امام فرمود جبههها را پر کنید، آیا حاضر هستیم یا نه، یک مقدار سست شدهایم؟! و بعد حالا راجع به معارف اسلامی، ارزشهای اسلامی مطرح میشود. یادم هست که یک وقتی یک خانوادهای از اتریش به ایران آمده بودند. من هم آنها را دیده بودم. مسلمان شیعه بودند. آنها اوایل انقلاب یک سفر به ایران آمده بودند و یکی هم یکی، دو سال بعد. با آنها مصاحبه میکردند و رسماً در تلویزیون گفتند که من وقتی این دفعه به ایران آمدم باور نمیکردم که اینجا که آمدهام تهران است. ظاهر مردم در ظرف دو سال خیلی عوض شده است.
ایکاش همان خانواده میآمدند و حالا امروز تهران ما را میدیدند! تهران که هیچ، قم ما را میدیدند! آیا ارزشهای اسلامی عین اوایل انقلاب در کشور رعایت میشود؟! نمونههای فراوانی هست که حالا گفتن آن شاید لزومی نداشته باشد و بعضی از آنها را شما خیلی بهتر از من میدانید. علیالظاهر ما در این جهت سیر نزولی داشتهایم. بله، ازنظر کثرت افراد و جوانها نمیتوانیم بگوییم تنزل کردهایم، شاید بیشتر هم شده باشیم اما ازلحاظ کیفیت پایبندی به ارزشها و رعایت ارزشها، زن و مرد و پیر و جوان، در رفتار، در ادارات، در جاهای دیگر، آیا مسئله رشوهخواری در ادارات همانگونه هست که سالهای اول انقلاب بود؟! آیا پایبندی مسئولان به واجبات شرعی و به شعارهای اسلامی همانگونه است؟! ظاهراً تفاوت کرده است.
اگر این حدس من درست است که انشاءالله غلط باشد، اگر درست است زنگ خطری است. قوس وقتی سیر نزولی پیدا کرد، یک وقت هم به صفر منتهی میشود. این مسیر که ادامه پیدا میکند، دیگر چیزی ته آن نمیماند. کمکم امروز اینجا، بعد هم آنجا. امروز این وزارتخانه، فردا آن وزارتخانه. امروز این قشر، فردا آن قشر. امروز این دانشگاه، فردا آن دانشگاه؛ و الیآخر. البته اینها را من به عنوان نمونه عرض میکنم، همه اینگونه نیستند. اگر اینگونه بودند که خیلی جای نگرانی داشت. حالا گوشه و کنار یک مواردی پیدا میشود که آدم احساس میکند ارزشهای اسلامی کمرنگ شده است؛ هم باورها کمرنگ شده و هم پایبندی به ارزشها کمرنگ شده است. این زنگ خطر است.
وقتی ما خودمان یعنی مجموعه جامعه ما متوسط حرکت و سیر آن نزولی بود، طبعاً برای نسل آینده، خطر بیشتر خواهد بود. ما وقتی که خودمان کامل باشیم، تازه یک وظیفهای داریم زائد بر خودسازی، برای دیگرسازی، برای نسل آینده؛ اما وقتی خودمان هم شل شدیم و ضعف پیدا کردیم، دیگر چه امیدی هست به اینکه بتوانیم نسل آینده را بسازیم؟!
اینهایی که من میگویم انشاءالله که همه اینها درست نیست اما اگر خداینکرده اینهایی که من میگویم درست باشد چه باید کرد؟! ما طلبهها اصطلاحی داریم و میگوییم علت محدثه، علت مبقیه هم هست. اگر حرارت موجب تبدیل آب به بخار شد، بعد اگر بخواهند به همین حالت بخار بماند باید آن را گرم نگه داریم. سرد که شد دوباره آب برمیگردد. علت محدثه باید بماند تا معلول آن باقی باشد.
ریشههای اعتقادی انحراف و فاصله گرفتن از جهانبینی توحیدی
اگر علت این کار، اول باورهای صحیحی بود که از شناختهای صحیحی به دست میآمد، باید سعی کنیم این شناختهای خود را تقویت کنیم؛ یعنی چه؟! یعنی جداً باور کنیم که اسلام درست است. اگر کسانی پیدا شدند که صاف و صریح در دانشگاهها گفتند که معلوم نیست همه مطالب قرآن درست باشد، بعضی جاهای آن را ما باید ببینیم علم چه میگوید، معنایش این است که ما در اعتقاد خود سست شدهایم؛ و اگر در عمل گفتیم: بله، اسلام گفته ربا حرام است، اما در عمل ربا برای زمانی بود که چهار تا عرب یک جوری...، امروز دنیا بدون ربا یعنی بانکها را باید بست. مگر میشود؟! در یک شهری شما اگر رباخواری را ممنوع کنید، اصلاً اقتصاد شهر به هم میخورد و سنگ روی سنگ بند نمیشود! این یعنی چه؟! یعنی آن ارزشها برای 1400 سال پیش بود و امروز قابل عمل نیست! یعنی اسلام بیاسلام! مگر نمیگفتیم حَلاَلُ مُحَمَّدٍ حَلاَلٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ؟![5] حالا اینگونه نیست؟! این را بهعنوانمثال عرض کردم.
جای دیگر هم مسئله رشوهخواری در ادارات که میدانید بیداد میکند. حالا رشوهخواری در ادارات هیچ، در احراز پستها، در رأی دادن به یک لایحه، بالاخره چقدر پول از این وزارتخانه و از آن وزارتخانه وعده داده میشود تا به این رأی بدهند. هزینه آن باید ببینند چقدر هست، دولت میتواند این هزینه را بپردازد یا نه. اگر بتواند بپردازد خیال او راحت است. این مقدسترین ارگان نظام ماست که به فرمایش آقا باید ریلگذاری نظام را بکند، آن وقت افراد آن اینگونه هستند: با خواهش و تمنا و وعده و وعید و هدایا رأیها عوض میشود و در سایر مسائل قس علی هذا!
چه باید کرد؟! اگر اینها را درست ریشهیابی و تحلیل کنیم که البته کار آسانی هم نیست به این نقطه خواهیم رسید که بینش ما نسبت به هستی به بینش کفر نزدیک شده است. من یادم هست که اوایل انقلاب هر شب در حرم حضرت معصومهسلاماللهعليها جلسات توسل و گریه و زاری برای پیروزی اسلام بود. حالا گاهی اگر از این کارها بکنیم میخندند و میگویند آقا! با دیپلماسی باید مشکل را حل کرد! اگر مثلاً باران نمیآمد و خشکسالی میشد، چند تا نماز باران خوانده میشد و گریه و اشک و توبه و اینها که خدایا باران را نازل بفرما! حالا نه، میگویند ابرها را میفرستند بارور میکنند! یعنی خدا چه کاره است؟! چقدر نذرونیاز و توسلات برای پیروزی امام و .... حالا این خبرها نیست.
یک وقتی بعضی از جامعهشناسان میگفتند دوران زندگی انسانی چند دوره دارد: اول دوره اساطیر بوده، بعد دوره دین، بعد دوره فلسفه و بعد هم دوره علم. حالا اگر ذهنها را بکاوید، به همین تئوری برگشتهایم. میگوییم آنهایی که دعا میکردند آدمهای سادهای بودند، دهاتی بودند؛ گریه بکنیم که باران بیاید؟! هوایی هست، بخار از دریا باید بلند شود، با شرایط خاص باران میآید. اگر شما میتوانید یک کاری بکنید که ابرها را بارور کنید، اگرنه که باید بسازید، همین هست که هست. مثلاً خدا چه کار میکند؟! اینها اساطیر است، اینها داستان است. حالا دلت خوش باشد که ملائکه فرستادیم! ایبابا ملائکه چیست؟! به ملائکه گفتیم که فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنَاقِ وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ![6] به ملائکه گفتیم که شمشیرهایتان را بر دست و پنجهها بزنید! ملائکه چیست؟! اینها قصه است، مثل قصه موش و گربه میماند! حالا یک مقدار بالاتر، مثل داستانهای کلیله و دمنه! قرآن هم یک چنین چیزی است!
نکند باز برگردیم! داریم اینگونه میشویم! در زمینه اقتصاد، سیاست، رفتار بینالمللی و ارتباطات با کشورهای دیگر، داریم به همان چیزهایی که همه کفار هم دارند برمیگردیم؛ مثلاً ما اگر اسلام را نداشتیم، با همین شرایط اجتماعی خودمان، مثلاً رئیسجمهور ما حاضر نمیشد برود با فلان کس صحبت کند؟! همه کشورهای دنیا دارند مذاکره میکنند، ما هم یکی از آنها. ما چه فرقی با آنها کردیم؟! ربا که داریم بحمدلله میخوریم بیشتر از همه کشورهای دیگر! ارزشهای اسلامی هم که روزبهروز دارد کمرنگ میشود و رنگ میبازد! بعضی احکام هم که میگوییم حالا قابل اجرا نیست، وقتش گذشته، یا از اول هم وقت آن محدود بوده، یا حالا معذور هستیم و چیزهای دیگری که حالا اسم نبرم و زشت است. نکند ما داریم برمیگردیم؟! همان که امامرضواناللهعلیه از همان اوایل میگفت میخواهند شما را برگردانند! میگفتیم برگردانند یعنی چه؟! نکند اینها یک مقدار موفق شدهاند و دارند جوانهای ما را از این ارزشها و افکار و اعتقادات برمیگردانند.
باز تکرار میکنم: چه باید کرد؟! اگر باور ما صحیح هست و همان باورها هست، ما باید چه کار کنیم؟! ظاهراً هیچ راهی نداریم جز اینکه برنامهای برای تقویت باورها داشته باشیم. باید ببینیم این شبهاتی که امروز در دنیا به صورتهای مختلف در رسانههای خودی و بیگانه پخش میشود، چگونه باید با آن مقابله کرد؟! هم مقابله سلبی و هم مقابله ایجابی. به جای آن چه افکاری، با چه بیانی، با چه راهی و با چه دلیلی جایگزین شود؟! متأسفانه در این قسمت بسیار ضعیف هستیم. خودمان حس نمیکنیم که چقدر ضعیف هستیم. مثل بنده که دارم هر روز کمکم پیر میشوم، خودم نمیفهمم که از دیروز چقدر پیرتر شدهام. یکدفعه میبینم ریشهای من مشکی بود، حالا همه آنها سفید شده است. کمکم که تغییر میکند انسان متوجه نمیشود.
ما داریم باورهای خود را کمکم از دست میدهیم! پایبندی ما به ارزشها دارد کمکم کمرنگ میشود! در خانه با بچههای خود، با خویش و قومها، با همسایههای خود، کمکم حالا هیچ عیب ندارد، حالا آن را یکییکی داریم عقبگرد میکنیم! یک وقت میبینیم به دوران اعلیحضرت همایونی برگشتهایم! اگر بخواهیم اینگونه نشود، باید بجنبیم، باید راهی پیدا کنیم؛ اولاً خودمان احتیاط کنیم، در اعتقادات خود تجدیدنظر کنیم، ببینیم واقعاً این اعتقاداتی که داریم درست است یا در بعضی از آنها شک و شبهه دارد. اگر ضعفی پیدا کرده، چگونه باید آن را جبران کرد؟! چطور اگر احتمال یک در هزار بدهیم که من مبتلا به سرطان هستم، چه کار میکنم؟! تا آنجایی که توان دارم میگردم یک پزشک حاذقی پیدا کنم، یک آزمایشی بدهم، یک آزمایش خونی بدهم و ببینم آیا واقعاً چیزی هست یا نه. حالا اگر پیدا کردم، به کدام نسخه عمل کنم؟! اگر بگویند در استرالیا، در جزایر میکرونزی یک پزشکی هست که معالجه سرطان میکند، اگر توان داشته باشم تا آنجا میروم، بلکه یک نسخه آن را پیدا کنم. اینها که حیات انسانی و ابدی ما را دارد به خطر میاندازد، هم خودمان هم نسل آینده ما را، همینطور آرام از کنار آن بگذریم؟! ایعجب! این دیگر نهایت آن هست!
باید برای اینکه باورهای خودمان را تقویت کنیم و بهخصوص برای نسل آینده یک برنامه جدی داشته باشیم. مخصوصاً شما که سر و کارتان با دانشجوها و نسل جوان است، باید مسئله را جدی بگیرید. فقط در پیشانی بنده ننوشته که باید مردم را هدایت کنم. هر مسلمانی باید مسلمان دیگری را هدایت و راهنمایی کند. هرکس هرچه دستش میرسد، باید شرایط آن را فراهم کند، یاد بگیرد چگونه باید تدریس کند، چگونه باید پاسخ شبههها بدهد و در عمل اجرا کند. بعد نوبت به عمل و رفتار میرسد. با همین تشکیل جلسات و برقراری ارتباط با افراد متدین و انقلابی یعنی همانهایی که هرچه به انقلابی نزدیکتر هستند، همافزایی نیروها داشته باشد، تبادل فکر و نظر و امکانات بکند تا بتواند در عمل هم موفقیتهایی را کسب کند. اینها را باید جدی گرفت. این را باید مثل حیات و زندگی خودمان بدانیم؛ میگوید الآن میخواهی بمیری وگرنه باید این کار را بکنی، این قرص را باید بخوری یا نمیدانم چه.
ما باید حیات ابدی خود را در معرض خطر ببینیم؛ یعنی اگر انحراف پیدا کردیم؛ بینهایت سال در آتش بسوزیم؛ یعنی این کلید آن دست خودمان است و از حالا باید جلوی آن را بگیریم. نهتنها خودمان، بچههایمان، همسایههایمان، فامیلهایمان، جوانهای کشورمان، بچههای آنهایی که پدران آنها در جبههها شهید شدند تا ما مسلمان بمانیم. ما بچههای آنها را رها کنیم و هرچه شد، شد؟!
آن قدمی که همه ما میتوانیم برداریم در بین مؤونههایی که برای کارهای امروز دنیا هست مؤونه چندانی ندارد و آن این است که یک آموزشهایی برای مسائل بنیادی اعتقادی اسلامی در کشور رواج بدهیم، به همه جا توسعه پیدا کند و توان پاسخگویی به این شبهاتی که اساس دین ما را هدف قرار داده، از اصل وجود خدا گرفته تا ولایتفقیه ایجاد شود.
الحمدلله در این خصوص کارهای خوبی شده و زمینههایی هست و میشود بهتر آن را هم انجام داد به شرطی که بفهمیم چه خطری است و این خطر را از چه راهی باید دفع کنیم. در کنار آن تمرین عملی برای رفتارها. اینگونه نباشد که حالا هرکسی هرجایی هر نغمهای سر داد، ما هم به ساز او برقصیم. حالا خیلی هنر کنیم سکوت کنیم. این همه که مقام معظم رهبری تأکید میفرماید دانشگاه باید انقلابی باشد، حوزه باید انقلابی باشد، یعنی چه؟! یعنی باورها و ارزشهای انقلاب را باید حفظ کنیم. ما گوش کری بدهیم؟! انقلابی یعنی چه؟! یکبار انقلاب کردیم و تمام شد؟!
و لذا دو برنامه جدی باید داشته باشیم؛ یکی برای تصحیح افکار و باورها و اعتقادات خود؛ اول خودمان، بعد هم جوانهای ما و نسل آینده. این کار شدنی است، مؤونه چندانی هم ندارد، فقط همت میخواهد. بعد هم تصمیم جدی برای اینکه آنجایی که چیزی باطل است، با آن کنار نیاییم. اگر به ضرر ما هم تمام شود، این ضررها را تا یک حدی تحمل کنیم. کدام دین و مذهب و آیینی بوده که بدون تحمل سختیها به جایی رسیده باشد؟! مگر اسلام بدون شهادت شهدای صدر اسلام به پیروزی رسید؟! مگر ائمه اطهار بدون فدا کردن سیدالشهدا و خاندان او، بعد هم سایر ائمه اطهار به صورتهای مختلف، توانستند اسلام را حفظ کنند؟! این روح شهادتطلبی و روح گذشت از لذتهای حیوانی، از اوهام خیالی، برای اینها باید برنامهریزی کرد. چه کسی بهتر از شما میتواند این کار را بکند؟! و چون شما میتوانید و نه دیگران، تکلیف متعینی برای شما هست. باید جدی بگیرید. با همفکری دیگران، بهخصوص کسانی که در حوزه هم کموبیش این دردها را دارند، این دغدغهها را دارند، همکاری مستمر داشته باشید تا انشاءالله خدا هم لطف و کرم خودش را افاضه بفرماید و انشاءالله شاهد پیروزی کاملتر اسلام و فراهم شدن مقدمات ظهور ولی عصرعجلاللهفرجهالشریف بشویم.
وَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِین
[1]. مائده، 2.
[2]. هداية الأمة إلى أحكام الأئمة، ج 5، ص 137.
[3]. یس، 60 و 61.
[4]. توبه، 102.
[5]. کافی، ج ۱، ص ۵۸.
[6]. انفال، 12.