راز بزرگ موفقيت در زندگی اجتماعی!

در جمع طلاب مدرسه علميه رشد
تاریخ: 
دوشنبه, 30 بهمن, 1391

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِی‌الْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح ملکوتی امام راحل‌رضوان‌الله‌علیه و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا می‌کنیم.

خیلی خوشحالم که خدا توفیق داد خدمت شما عزیزان رسیدم. بسیار بسیار خوشوقتم. امیدوارم خداوند متعال به برکت عنایات خاص حضرت ولی‌عصر‌ارواحنافداه همه شما را از خدمت‌گزاران خاص درگاهش قرار دهد.

این جلسه‌ها فرصتی است که آدم بعضی از تکالیفی را که مورد غفلت واقع می‌شود، انجام دهد. یکی از تکالیف کلی که در قرآن به آن تصریح شده، تواصی به حق و تواصی به صبر است. به‌هرحال همدیگر را پاییدن، سفارش کردن و خیرخواهی کردن درباره همدیگر. قاعده‌اش این است که در این جلسات، ما هم از اساتید، از عزیزان و نورچشمانمان استفاده کنیم. الحمدلله استفاده کردیم اما انتظار می‌رود که فرصت‌هایی پیش بیاید که بیشتر استفاده کنیم.

حقوق متقابل مؤمنان در روایات

به نظرم رسید خوب است در این جلسه راجع به موضوعی صحبت کنم که در روایت‌های شریف، به صورت‌های مختلفی مورد تأکید واقع شده و اختلاف تعبیرها هم شاید نکته و حکمتی داشته باشد و تأکید بر اصل مطلب هم بسیار سازنده است. در اصول کافی در کتاب العشرة یک بابی هست که عزیزان آشنا هستند: حَقُّ الْمُؤْمِنِ عَلَى أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ. روایت‌هایی هست که هر مؤمنی بر مؤمن دیگر حقوقی دارد. در بعضی جاها تعبیر این است که حَقُّ الْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ و در بعضی روایت‌ها تعبیر حَقُّ الْمُسْلِمِ عَلَى الْمُسْلِمِ آمده است.

در یک روایت، هفت حق را می‌فرماید. روایت از مُعَلَّی بن خُنَیس است. نقل می‌کند که خدمت امام صادق‌سلام‌‌الله‌‌عليه آمدم و عرض کردم: «آقا! حق مؤمن بر مؤمن چیست؟»

حضرت فرمودند: «برو تقوا داشته باش و خیرخواه برادرانت باش!»

گفتم: «خواهش می‌کنم مشروح‌تر و مفصل‌تر بفرمایید!»

حضرت فرمودند: «می‌ترسم بگویم و عمل نکنی!»

گفتم: «از خدا بخواهید که توفیق بدهد عمل کنم.»

حضرت فرمودند: «لَهُ سَبْعُ حُقُوقٍ وَاجِبَاتٍ».[1] حالا روایتش را یادم نیست. شاید بیش از شصت سال است که دیده‌ام. تازگی‌ها هم یادم نیست که دیده باشم. یادم نیست که اینجا «حَقُّ الْمُؤْمِنِ» است یا «حَقُّ الْمُسْلِمِ». به نظرم در روایت معلّی بن خنیس همین تعبیر را دارد که حَقُّ الْمُسْلِمِ عَلَى الْمُسْلِمِ. حضرت فرمودند: «لَهُ سَبْعُ حُقُوقٍ وَاجِبَاتٍ». تعبیر به «واجب» هم می‌فرماید و اموری را ذکر می‌فرماید. یکی از آن‌ها که مورد نظر من است و می‌خواهم روی آن تأکید کنم، در روایت‌های دیگر هم آمده است که أَيْسَرُ حَقٍّ مِنْهَا أَنْ تُحِبَّ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ، وَتَكْرَهَ لَهُ مَا تَكْرَهُ لِنَفْسِكَ؛ یعنی هرچه برای خودت دوست می‌داری، برای برادر مؤمنت هم دوست بدار و هرچه برای خودت نمی‌پسندی، برای برادر مؤمنت هم نپسند!

این هم دیگر جزو هفت حق واجب است. البته پیداست که این وجوب، وجوب اصطلاح فقهی نیست؛ برای اینکه بعد از آن هم یک چیزهایی هست که قطعاً این‌ها وجوب ندارد اما فضیلت‌های زیادی دارد. به اصطلاح خودمان، یک وجوب اخلاقی است.

دنبالش دارد که یکی از این حقوق واجب این است که اگر خادمی دارید - می‌دانید که آن وقت‌ها اشخاص متدین معمولاً غلام و کنیز داشتند؛ متعدد هم داشتند. حتی خود ائمه اطهارصلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین غلام و کنیز داشتند؛ یعنی یک چیز شایعی بود و بسیاری از خانواده‌ها غلام و کنیز داشتند. آن وقت‌هایی که ما بچه بودیم، اینجا در ایران غلام و کنیز نبود اما کلفت و نوکر و امثال این‌ها زیاد بود. اشخاص متعیّن، کلفت داشتند. مثلاً یک دختری می‌آمد در خانه‌شان خدمت می‌کرد تا بزرگ می‌شد، پیر می‌شد و همان‌جا می‌ماند و کلفتی خانه را می‌کرد. یادم هست مرحوم آقای طباطبایی کلفتی داشتند که حتی برای مردها هم چای می‌آورد - به‌هرحال روایت می‌فرماید که یکی از حقوق واجب بر برادر مؤمنش این است که اگر کلفتی دارد، اگر خادمی دارد که می‌آید رختخوابش را پهن می‌کند - یکی از وظایف کلفت‌ها در خانه این بوده که رختخواب آقا و خانم را پهن می‌کردند، تمیز می‌کردند، ملحفه‌اش را عوض می‌کردند؛ این کار کلفت‌ها بود - می‌فرماید اگر کلفتی داشته باشد که می‌آید رختخوابش را آماده می‌کند، اول بفرستد رختخواب برادر مؤمنش را آماده کند، بعد رختخواب خودش را. اگر او کلفت ندارد، خادم ندارد و این یکی دارد، حق آن برادر بر او این است که اول کلفتش را بفرستد کار او را انجام بدهد، بعد کار خودش را. این را می‌فرماید از هفت حق واجبی است که هر مؤمنی دارد.

قاعده طلایی اخلاق: دوست داشتن برای دیگران

حالا منظورم آن جمله است که أَنْ تُحِبَّ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ، وَتَكْرَهَ لَهُ مَا تَكْرَهُ لِنَفْسِكَ.

در این روایت و در بعضی روایت‌ها - حالا این روایت را به‌خصوص یادم نیست، تازگی‌ها ندیده‌ام- تعبیر «لِلْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ» آمده و در بعضی جاها «لِلْمُسْلِمِ عَلَى الْمُسْلِمِ» که ظاهراً دایره «مسلم» وسیع‌تر از «مؤمن» هم هست.

یک تعبیر عام‌تری هم از همین مقوله در نامه‌ای داریم که امیرالمؤمنین‌صلوات‌الله‌علیه برای امام حسن‌علیه‌‌السلام مرقوم فرمودند. یکی از میراث‌های امیرالمؤمنین‌صلوات‌الله‌علیه که برای ما مانده، نامه‌ای است که بعد از جنگ صفین، در اواخر عمرشان، خطاب به امام حسن‌علیه‌‌السلام نوشتند که با این تعبیر آغاز می‌شود که «مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ»؛[2] از پدری که در حال رفتن است، برای فرزندش.

حضرت در مقدمه‌اش می‌فرمایند: «من در این نامه چیزهایی می‌نویسم که حاصل عمرم و تجربه‌هایم است و آن‌ها را برای تو، به‌اصطلاح، ذخیره‌ای می‌دانم.» این بیان حضرت برای این است که ایشان به مضامينش خوب توجه کنند. البته از باب «در بزن، دیوار تو بشنو» همه این‌ها به یک معنا برای این است که ما بیشتر استفاده کنیم اما به حسب ظاهر، پدر به فرزند وصایایی می‌کند.

در آن نامه دارند: یا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ؛ فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِك وَ اكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا؛ حضرت می‌فرمایند: «میزان و مقیاس رفتار خودت را با دیگران این قرار بده! اگر می‌خواهی بدانی با دیگران چگونه رفتار کنی؟ ببین دوست داری دیگران چگونه با تو رفتار کنند»؛ اگر می‌خواهی صحبتی با کسی بکنی، خودت را جای او بگذار؛ اگر من جای او بودم و او می‌خواست با من صحبت کند، دوست داشتم چگونه صحبت کند؟ با چه لحنی؟ با چه تعابیری؟ اگر از او همکاری می‌خواهی و درخواستی داری، باید خودت را جای او بگذاری؛ اگر او می‌خواست از من درخواست کند، دوست داشتم با چه تعبیری و چگونه رفتار کند؟ هر نوع کاری که با دیگری داری، اول خودت را جای طرف بگذار. ببین اگر او جای تو بود، چه کاری دوست داشتی انجام بدهد و چگونه رفتار کند؟ همان کاری را که دوست داشتی او با تو انجام بدهد، تو با او انجام بده.

این خیلی عام‌تر است؛ می‌فرماید: «فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ»؛ «غیر» اعم از مسلمان و غیرمسلمان است.

خود را جای دیگران گذاشتن؛ معیار صحیح قضاوت

این اصل برای اینکه آدم بداند در رفتار اجتماعی‌اش چگونه باید با دیگران رفتار کند، حتی در قضاوت درباره دیگران، ولو کاری هم انجام ندهد، مهم است. در دلش، وقتی رفتاری از یک کسی می‌بیند، مثلاً فلان جا فلان حرفی زد یا رفتاری کرد، قضاوت می‌کند که این کار خوبی بود یا نه. گاهی در دلش می‌گوید: این چه کاری بود؟! چقدر اشتباه کرد! بد کاری کرد!

اینکه چگونه باید با آن برخورد کرد، غالب ما، غالب انسان‌ها- «إلّا مَن رحمه الله، إلّا مَن عصمه الله»- طبق احساسات خودمان با طرف رفتار می‌کنیم. اگر از کارش خوشمان آمد، تحسینش می‌کنیم، احترامش می‌کنیم، با لبخند با او مواجه می‌شویم، تشویقش می‌کنیم. یک وقت هم آدم از رفتار طرف مقابل احساس بدی پیدا می‌کند، مخصوصاً اگر یک نیشی هم به خودش خورده باشد یا چیزی گفته باشد که پرِ او را هم گرفته باشد. در دلش ناراحت می‌شود و می‌گوید: عجب آدم بی‌ادب و بی‌معرفتی است!

این‌ها قبل از رفتار، در دل آدم هست. یا دو نفر که با هم حرفشان شده و دعوایشان شده؛ آدم در دلش می‌گوید حق با آن بود، آن یکی بی‌خودی این‌طوری کرد؛ ولی بسیاری از جاها این قضاوت‌ها اشتباه از آب درمی‌آید. این‌ها فقط انعکاس احساسات خودمان است، نه یک قضاوت عاقلانه و صحیح.

اگر همه جهات را می‌دانستیم و لحاظ می‌کردیم، قضاوتمان یک جور دیگری بود؛ لااقل شدت و ضعفش فرق می‌کرد. گاهی آدم از یک کسی خیلی بدش می‌آید، متنفر می‌شود، بعد می‌بیند نه، این‌قدر هم خطای شدیدی نبوده است؛ حالا اگر هم بوده، قابل اغماض است.

اینکه آدم نسبت به رفتار دیگران چه قضاوتی داشته باشد و در عمل چه عکس‌العملی نشان بدهد، اکثر ما، ازجمله خود بنده، در بسیاری از اوقات تحت تأثیر احساساتمان هستیم. اوقاتمان که تلخ بشود، دیگر ملاحظه هیچ‌چیز را نمی‌کنیم؛ اما اینکه آدم مواظب باشد چه وقت اوقاتش تلخ می‌شود و اگر اوقاتش تلخ شد، چگونه با طرف برخورد کند، این یک معیار دیگری می‌خواهد. صرف این احساس نباید منشأ عمل شود؛ همان‌گونه که آدم صرف اینکه گرسنه شد، نباید هرچه دستش آمد بخورد. اول فکر کند که آیا حلال است یا حرام؟ مفید است یا ضرر دارد؟

در برخورد با اشخاص هم، در این قضاوت‌ها و بعد عکس‌العمل نشان دادن، باید یک معیار عقلانی، صحیح و خداپسند داشته باشد که بر اساس آن قضاوت کند و بر اساس آن قضاوت، رفتار کند. بهترین راه این است که آدم تأملی کند و بگوید: اگر من جای این بودم، چطور بودم؟ این رفتاری که او انجام داد، اگر من جای او بودم، آیا انجام می‌دادم یا نه؟

اگر دید که واقعاً خودش هم همین‌طور است، خب یک جریانی بوده، اوقاتش تلخ شده، حرفی زده، کاری انجام داده؛ من هم بودم همین کار را می‌کردم، خب، خیلی سرزنشش نکند. سعی کند کاری کند که آن شرایط کمتر پیش بیاید یا به‌هرحال، یک‌طوری به او بفهماند که رفتار از این بهتر هم می‌شود. اینکه چگونه آدم در عمل این را نشان بدهد، خودش یک مبحث دیگری است.

به‌هرحال، بهترین معیار در تنظیم روابط بین انسان‌ها این است که آدم خودش را جای طرف بگذارد. موقع قضاوت بگوید: «اگر من جای او بودم، چه کار می‌کردم؟»

ثمرات اخلاقی و اجتماعی این شیوه رفتار

ممکن است بگوید: «خب، من هم یک کار اشتباهی می‌کردم.» این فکر باعث می‌شود که آدم زیاد پرخاشگری نکند و شدت عمل نشان ندهد. خب، من هم کار بدی می‌کردم؛ حالا که این‌طور است، پس فکری کنم که هم خود من اصلاح بشوم و هم او رفتارهایش اصلاح شود.

اما مهم‌تر این است که من چه برخوردی با او بکنم و چه عکس‌العملی نشان بدهم. فکر کنم که اگر من جای او بودم و این‌طور رفتار بدی می‌کردم، دوست داشتم دیگران با من چگونه رفتار کنند؟ دوست داشتم به من فحش بدهند و برخورد کنند، یا دوست داشتم نصیحتم کنند؟ یا اگر نصیحت می‌کردند، اثر می‌کرد یا نمی‌کرد؟ چگونه رفتار می‌کردند که باعث می‌شد من کارهایم را اصلاح کنم؟

این احتیاج به فکر و تأمل دارد. اوایل کار شاید یک کمی از آدم وقت هم بگیرد تا آدم درست بنشیند و فکر کند که اگر من این‌طور بودم، چطور می‌شد و زود نتواند تصمیم بگیرد اما کم‌کم ملکه‌اش پیدا می‌شود. هر کاری را آدم تمرین کند، کم‌کم ملکه‌اش می‌شود و در آن کار، سرعت پیدا می‌کند. چند بار اگر تکرار شود، آدم می‌فهمد که در این مواقع، جلوتر فکرش را کرده بودم و می‌دانستم باید چه کار کنم. اینجا هم همین‌طور است. این باعث می‌شود که هم رفتار خود آدم اصلاح شود، بعد هم برخورد عاقلانه‌ای با طرف داشته باشد که بتواند اثر صحیحی در او بگذارد و کارش را بدتر نکند.

گاهی یک کسی اشتباهی می‌کند، آدم یک برخوردی می‌کند، او سرِ لج می‌افتد و بدتر می‌شود. آیا این‌گونه نشده است؟ آیا موردی سراغ ندارید؟ فراوان! حتی در سطوح بالای مملکت هم اتفاق می‌افتد. یک کسی یک رفتاری انجام می‌دهد، آن یکی لج می‌کند که «خب، حالا که این‌طور کردی، پس من هم این‌طوری می‌کنم!» این رفتار از بچگی سرچشمه می‌گیرد؛ عادتش از بچگی شروع می‌شود و می‌ماند تا آنجا که می‌رسد. حالا منحصر به مثلاً مقامات سیاسی هم نیست؛ غیرسیاسی‌ها هم ممکن است چنین عادت بدی از بچگی در آن‌ها مانده باشد.

این راه بسیار خوبی است که آدم، اول که برخورد می‌کند و یک رفتاری را نمی‌پسندد، فکر کند که اگر من به جای او بودم، اولاً چه کار می‌کردم؟ ثانیاً چه کاری را دوست داشتم و چگونه با من رفتار بشود تا کارم اصلاح بشود و از راه غلط هم دست بردارم.

این یک مطلب است که واقعاً راز بزرگی برای موفقیت در زندگی اجتماعی است. چیزی است که هم باعث می‌شود آدم دوستان بیشتری داشته باشد، روابطش با دیگران عمیق‌تر، دوستانه‌تر و صمیمانه‌تر باشد و هم باعث می‌شود که خدا بیشتر از آدم راضی باشد، به تکلیف الهی عمل کرده باشد و حق دیگران را، طبق این روایت که از حقوق مؤمن است، «أَنْ تُحِبَّ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ، وَتَكْرَهَ لَهُ مَا تَكْرَهُ لِنَفْسِكَ»، ادا کرده باشد.

یک فایده تربیتی دیگر هم دارد که یک کمی ظریف‌تر است؛ مخصوصاً برای مؤمنین. البته آنچه تا حالا گفتم، شرطش ایمان نیست؛ کافری هم اگر با کافری چنین برخوردی بکند و خودش را جای طرف بگذارد، در قضاوت‌ها و رفتارش این فایده‌ها را دارد. اگر دو کافر هم با هم این‌گونه برخورد کنند، برای خودشان خوب است، در محیط زندگی‌شان محبت برقرار می‌شود، روابط سالم‌تری پیدا می‌کنند و بیشتر از همدیگر استفاده می‌کنند.

اما یک فایده ظریف دیگری هم دارد که مخصوص مؤمنین است و آن این‌که آدم آرام‌آرام خودخواهی‌هایش تبدیل به دیگرخواهی می‌شود. همه ما به طور غریزی در فکر این هستیم که در هر جایی نفع خودمان را تأمین کنیم. ناخودآگاه هم در رفتارها و قضاوت‌هایمان نفع شخصی‌مان اثر می‌گذارد. گاهی هم متوجه نیستیم که چرا این‌گونه قضاوت می‌کنیم اما در عمق مسئله، لایه زیرین نفس انسان، ناخودآگاه به آدم القا می‌کند که این کار را بکن تا نفعش به تو برسد و برای خودت بیشتر فایده داشته باشد.

اما اگر این دستور را عمل کند، کم‌کم این خودخواهی و این فردگرایی ضعیف می‌شود. اگر در هر موردی آدم همان‌گونه که نفع خودش را می‌خواهد، نفع دیگری را هم بخواهد، دیگر خودپرست و خودمحور نمی‌شود. باعث می‌شود دیگران را هم دوست بدارد و نفع آن‌ها را هم بخواهد.

کم‌کم، وقتی این حالت، ملکه شد، دیگر کأنّه «من» و «ما» یکی می‌شود. وقتی هم به فکر خودش باشد و هم دیگران، یعنی منافع جمع را یک جا بخواهد؛ یکی‌اش هم خودم هستم، اما آن‌ها هم هستند، آن فردگرایی که ریشه اکثر مفاسد اجتماعی، یعنی خودمحوری است، به‌تدریج ضعیف می‌شود، بلکه به حدی می‌رسد که به صفر می‌رسد.

خودخواهی؛ ریشه مفاسد

همه شما شنیده‌اید که امام‌رضوان‌الله‌علیه مکرر می‌فرمودند: ریشه مفاسد، نفس است. تا وقتی می‌گویی «من»، این ریشه همه مفاسد است. باید سعی کنیم به جای «من» بگوییم: خدا چه می‌خواهد؟ خدا چه دوست دارد؟ خدا این را دوست دارد که انسان به فکر بندگان دیگر باشد.

حالا یک جمله‌ای را یادم آمد. نمی‌دانم آیا تازگی‌ها برای شماها نقل کرده‌ام یا نه. راستش این است که هفت، هشت روز پیش، شاید حدود یک هفته پیش، از تلویزیون از جناب آقای راشد یزدی که در مشهد، مسجد بالاسر دارالسیاده، نماز می‌خوانند مطلبی شنیدم. ایشان در یکی از بحث‌های اخلاقی‌شان یک جمله‌ای نقل کردند. جمله بسیار قشنگی است اما ایشان سندش را نفرمودند و من هم ندیده بودم. حالا هم دوست دارم ببینم سندش چیست و کجاست اما جمله بسیار زیبایی است. اگر سند هم نداشته باشد، جمله حکیمانه‌ای است. ما هم به حسب نقل، نقل می‌کنیم، به صورت احتمال، نه به عنوان نقل قطعی.

قضیه این بود که ایشان می‌فرمودند نقل شده است وقتی حضرت موسی‌علی نبینا و آله و علیه‌السلام به کوه طور می‌رفت و مناجات می‌کرد، گاهی با خدا مکالماتی داشت. تنها این نبود که خدا به وحی چیزی بفرماید؛ گاهی او سؤال‌هایی از خدا می‌کرد. کلیم‌الله بود؛ «کلیم» یعنی هم‌سخنِ دوطرفه.

ایشان می‌فرمودند که حضرت یک بار عرض کرد: «خدایا! یک سؤالی می‌خواهم بکنم اما نمی‌دانم سؤال خوبی است و تو خوشت می‌آید این سؤال را بکنم یا نه؟! تو می‌دانی که من چه سؤالی می‌خواهم بکنم؛ اگر سؤال بدی است، بگو نکنم.»

این‌ها را من از ایشان یاد گرفتم. آقای راشد می‌فرمودند: خدا فرمود سؤالت را بپرس!

حضرت موسی با خجالت و شرم عرض کرد که خدایا! سؤال من این است که اگر تو خدایی داشتی و تو بنده او بودی، دوست داشتی برای خدای خودت چه کار کنی؟!

خب این یک کمی شرم می‌خواهد که آدم از خدا سؤال کند که اگر تو بنده بودی و خدا داشتی... اصل فرض، فرض زیبایی نیست. حالا فرض محال، محال نیست اما خود گفتن این، خیلی زیبا نیست. ایشان این را خلاف ادب می‌دانستند، برای همین اجازه خواستند که «این سؤال را بکنم یا نه؟!» خدا هم فرمود: اجازه داری، سؤال کن.

ایشان می‌گفت جواب خدا این بود که أُحِبُّ أَنْ أَخْدِمَ عِبَادَهُ؛ یعنی اگر من خدایی می‌داشتم، دوست داشتم به بندگان آن خدا خدمت کنم.

خب، خیلی گفت‌وگوی زیبای فرضی است. حالا اگر واقعیت داشته باشد که چه بهتر؛ اگر هم نباشد، باز هم گفت‌وگوی بسیار زیبایی است.

خدمت به بندگان خدا؛ نشانه قرب الهی

اجمالاً در بینش توحیدی، در رابطه بنده و خدا، اینکه آدم به فکر بندگان خدا باشد، یک ارزش مهمی است و خدا خیلی این را دوست دارد. یکی از نمودهایش این است که آدم در مواقع دعا، برای دیگران دعا کند. همان روایت معروفی که همه بارها شنیده‌اید که امام حسن‌سلام‌الله‌علیه دیدند حضرت زهراسلام‌الله‌علیها مشغول نماز شب هستند و برای همسایه‌ها و دیگران دعا می‌کنند؛ همان همسایه‌هایی که آن رفتارها را با ایشان کردند! دیدند برای یکایک آن‌ها دعا می‌کنند. وقتی نمازشان تمام شد، عرض کردند: «مادر جان! خوب بود برای خودمان هم دعا می‌کردی!» حضرت فرمودند: «الجارُ ثُمَّ الدّارُ»؛[3] یعنی اول همسایه، بعد خانه.

این نشانه این است که این بنده مقرب الهی، چون می‌داند خدا این را دوست دارد، خودش هم فکر بندگان دیگر است؛ چه در امور مادی، سعی می‌کند حوائج مادی‌شان برطرف شود؛ و بیشتر از آن، در امور معنوی؛ اینکه گمراه نشوند، به راه خطا نیفتند و به راه غلط مبتلا نشوند. دلسوزشان باشد، دعا کند خدا وسایل خیر را برای آن‌ها فراهم کند و طبعاً هر وقت از دستش برمی‌آید، هم در جهات مادی کمک می‌کند و هم در جهات معنوی، به‌گونه‌ای که آن‌ها بیشتر بتوانند به خدا نزدیک شوند.

مراتب حقوق و احسان در اسلام

این روح مطلب است که با عمل به این دستورالعمل اخلاقی که «فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِك»، این خودخواهی ضعیف می‌شود و در مقابلش آدم بیشتر به فکر بندگان خدا می‌افتد و سعی می‌کند ببیند آن‌ها چه دوست دارند و چه به نفعشان است و همان را انجام بدهد.

پس ای دستور اخلاقی یک فایده مشترک برای همه انسان‌ها، اعم از مؤمن و کافر، دارد و برای مؤمنین یک فایده خاص هم دارد؛ اینکه خود شخص بیشتر ساخته می‌شود، از خودخواهی و خودمحوری دور می‌شود و بیشتر به فکر دیگران و خدمت به آن‌ها می‌افتد؛ أَنْ أَخْدِمَ عِبَادَهُ.

عرض کردم تعبیرات مختلف است؛ یک جا دارد: «حَقُّ الْمُؤْمِنِ عَلَى أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ»، یک جا دارد: «حَقُّ الْمُسْلِمِ عَلَى أَخِيهِ الْمُسْلِمِ» و در این نامه امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه به امام حسن‌علیه‌‌السلام می‌فرمایند: «اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ؛ فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِك وَ اكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا.» اینکه این تعبیرات چه تفاوتی دارد و کدام‌یک اصالت دارد، احتمال می‌دهم این از باب آن است که ارزش‌های اسلامی و ارزش‌های اخلاقی، ذومراتب است. حالا اگر شما مطلب بهتری به نظرتان می‌رسد، بعداً شفاهاً یا کتباً بفرمایید تا استفاده کنیم. احسان و کمک به دیگران یک ارزش است اما مراتب دارد. یک مرتبه‌اش واجب است؛ نسبت به والدین. «بِرُّ الْوَالِدَيْنِ» از واجب‌ترین واجبات است. مصداق دیگرش صله رحم و خدمت به نزدیکان و خویشاوندان است؛ همان که می‌فرماید: وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَىٰ بِبَعْضٍ.[4] آن‌ها که نزدیک‌تر هستند حق بیشتری دارند تا کسانی که فاصله‌شان دورتر است. بعد هم خدمت به همه انسان‌هاست؛ احسان درباره هر کسی. حتی در روایات دارد که احسانتان را منحصر به خوبان نکنید، حتی به فاجران هم احسان کنید.

این تفاوتی که یک جا درباره والدین است، یک جا درباره ارحام است، یک جا درباره إخوان است و یک جا درباره همه، حتی فجار، مراتب مطلوبیت را می‌رساند. بالاترین مرتبه‌اش نسبت به والدین است که به حد وجوب می‌رسد: أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا.[5] بعد از عبادت خدا، احسان به پدر و مادر است. این بالاترین حد است. بعد از آن، خویشان و نزدیکان؛ برادر، خواهر، عمو، دایی؛ بعد هم همسایه‌ها و دوستان، تا می‌رسد به همه انسان‌ها.

اگر یک جا می‌فرماید به والدین، یک جا می‌فرماید به ارحام، یک جا می‌فرماید به إخوان و یک جا می‌فرماید به نیکوکار و فاجر، این برای بیان مراتب این مطلوبیت است. به اصطلاح ما طلبه‌ها، این مفهوم، تشکیکی است؛ یعنی احسان، مراتب مختلف دارد. شاید این حق هم همین‌گونه باشد.

شما می‌دانید ما یک حقی داریم که قابل مطالبه است و پرداختش واجب شرعی یعنی واجب فقهی است؛ اما این حقوقی که در این روایات آمده، ظاهراً این‌گونه نیست. عرض کردم، مثلاً اینکه آدم خادمش را بفرستد اول برای رفیقش رختخوابش را پهن کند، هیچ فقیهی فتوا به وجوب چنین چیزی نداده است. پیداست که با اینکه «حق» گفته شده، اما حق فقهی نیست؛ اصطلاح دیگری است.

شبیه این را در رساله حقوق امام سجاد‌صلوات‌الله‌علیه هم داریم. حقوقی را برای اشخاص یا برای مکان‌ها یا برای اندام‌های انسان یا مثلاً برای امام جماعت ذکر می‌فرمایند. آن حقوق هم ظاهراً حقوق فقهی، به معنای تکلیف واجبی که به آن‌ها تعلق گرفته باشد، نیست. از اینجا فهمیده می‌شود که ما در فرهنگ اسلامی، هم حقوق فقهی داریم و هم حقوق اخلاقی؛ به یک معنا، هم حقوقی داریم که ادای آن‌ها واجب است و هم حقوقی که ادای آن‌ها مستحب است. به این معنا حق است؛ یعنی حق استحبابی است.

گستره حق دیگران؛ از مؤمن تا همه انسان‌ها

به‌هرحال، ما در درجه اول نسبت به إخوان مؤمنین که علاوه بر مشارکت در انسانیت، مشارکت در اسلام و مشارکت در ایمان هم دارند، حق بیشتری داریم. اینجاست که می‌فرماید: أَنْ تُحِبَّ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ؛ تا می‌رسد به آنجا که باید خادمت را بفرستی تا اول برای او خدمت کند، بعد برای خودت.

بعد، حق همه مسلمان‌هاست؛ حالا ممکن است مؤمن هم نباشد. مؤمن نباشد، یعنی یا مبتلا به گناه باشد یا «مؤمن» در مقابل مخالفان باشد. بالاخره مسلمان حق دارد. می‌دانید حق همسایه، اختصاص به همسایه شیعه ندارد؛ همسایه سنی هم باشد حق دارد. حتی اگر کافر هم باشد، حق همسایگی دارد. آدم باید با او هم رفتار خداپسندانه داشته باشد. بعد دایره‌اش گسترش پیدا می‌کند و شامل هر کس دیگری می‌شود که با او مواجه می‌شویم. آن دیگر آخرین دایره وسیع است که همه «غیر» را شامل می‌شود؛ چه مسلمان باشد، چه کافر؛ چه شیعه باشد، چه غیرشیعه؛ چه مؤمن باشد، چه فاجر.

فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِك؛ «غیر» یعنی هر کسی غیر از تو. آدم باید در معاشرت با هر انسان دیگری ولو کافر یا فاجر هم باشد سعی کند در قضاوت و رفتارش به‌گونه‌ای رفتار کند که دوست دارد او نیز با وی همان‌گونه رفتار کند.

امیدواریم خداوند متعال توفیق استفاده از کلمات نورانی اهل‌بیت‌صلوات‌الله‌علیهم‌أجمعین و جدی گرفتن آن‌ها و عمل کردن به آن‌ها را به ما مرحمت کند. همین نباشد که حدیث یاد بگیریم، احیاناً حفظ کنیم و جایی هم بخوانیم و سرِ بچه‌ها را شیره بمالیم اما در عمل یادمان برود! این‌گونه خوب نیست. ان‌شاءالله خدا توفیق بدهد که هم یاد بگیریم و هم خوب عمل کنیم.

وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ


[1]. الکافی- ط دار الحدیث، ج 3، ص 433.

[2]. نهج البلاغه، نامه 31.

[3]. علل الشرائع، ج 1، ص 183.

[4]. احزاب، 6.