بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِیالْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح پرفتوح امام راحلرضواناللهعلیه و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
خدمت برادران و سروران ارجمند، مخصوصاً گروهی که امروز ملحق شدهاند، خوشآمد عرض میکنم. در جلسه قبل اشاره کردم که با الهام گرفتن از فرمایشهای مقام معظم رهبریاعلیاللهمقامهالشریف که مدتهاست بر افزایش بصیرت، بهخصوص نسبت به نخبگان، تأکید میفرمایند، باید سعی کنیم چیزهایی را که مانع بصیرت و زمینهساز ابهام، اختلاط و مغالطه میشود شناسایی کنیم تا زمینه برای وسوسه شیطان و مغالطات شیاطین انس فراهم نشود. یکی از مفاهیمی که اتفاقاً در همین ایام مورد سوءتعبیر و سوءاستفاده واقع میشود، مفهوم وحدت و اتحاد است.
ارزش وحدت به این است که انسان از همکاری، همیاری و همفکری دیگران برای رسیدن به اهداف متعالی استفاده کند اما اگر لازمه وحدت این باشد که اهداف متعالی فراموش شوند یا حرکتی در جهت ضد آنها انجام بگیرد، چنین وحدتی مطلوب نخواهد بود؛ بهعنوانمثال، وحدت موحدین با مشرکین یا وحدت انبیا با مستکبرین یا وحدت گروههایی مانند اینها که دو نقطه مقابل هستند و هدف و ارزش مشترک واحدی بین آنها وجود ندارد، چنین وحدتی نزد هیچ عاقلی مطلوب نیست. یا امروز ممکن است گفته شود که در کشور ما مسلمان هست، یهودی و مسیحی هم هست، پس خوب است همه یکی شویم یا یک دین بینابینی درست کنیم که در آن یک مقدار از یهودیت باشد، یک مقدار از مسیحیت و یک مقدار از اسلام تا همه با هم یکی شوند. چنین چیزهایی در تاریخ اتفاق افتاده است اما مطلوب نیست. وحدت زمانی مطلوب است که در جهت حق باشد. مثالهای دیگری هم در این زمینه وجود دارد که تکرار نمیکنم.
دنباله این بحث سؤالاتی مطرح میشود. ممکن است باز شیاطینی از همین ابهامهایی که در اطراف بحث وجود دارد سوءاستفاده کرده و زمینه مغالطات دیگری را فراهم کنند. به همین دلیل، من در مقابل بحث سابق خودم ابتدا یک شبهه قوی را مطرح میکنم و آن را میپرورانم، بعد به جواب آن میپردازم تا تکمیلی برای بحث قبلی باشد.
در قرآن داستانی از حضرت موسیعلینبیناوآلهوعلیهالسلام نقل شده است که همه میدانید؛ خداوند متعال حضرت موسی را دعوت کرد تا ابتدا یک ماه در کوه طور بماند و به عبادت بپردازد؛ وَوَاعَدْنَا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً.[1] حضرت موسی هم به قوم خود، بنیاسرائیل، فرمود: «من یک ماه از میان شما میروم و در بین شما نیستم. خداوند متعال به من امر فرموده که در این یک ماه فقط به عبادت او بپردازم. در این مدتی که من نیستم جناب هارون جانشین من است و باید از او اطاعت کنید؛ حرف و کلام او، حرف و کلام من است.»[2] به هارون هم یک سفارش و وصیتی کرد؛ فرمود: «در این مدتی که من نیستم شما بنیاسرائیل را هدایت کن و نگذار بین آنها اختلاف و پراکندگی ایجاد شود.»
در این داستان، خدا حکمتهایی قرار داده است که ما ابتدا عقلمان نمیرسید. روح همه نکتهها و اسرار موجود در این داستان، همان مسئله هدف از آفرینش انسان در این عالم است که عبارت است از امتحان؛ الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا.[3]
ابتدا اعلام شد که ملاقات حضرت موسی با خدا یک ماه است اما بعد از اینکه حضرت موسی به کوه طور رفت و یک ماه تمام شد، خطاب آمد که «ده روز دیگر باید بمانی». این به بنیاسرائیل گفته نشده بود. همین باعث شد کسانی که ریگی در کفش داشتند و ایمان واقعی نداشتند بگویند: «موسی به ما خیانت کرده است! او به ما گفت یک ماه اما اکنون ما را گذاشته و رفته! معلوم است که به ما دروغ گفته و ما دیگر به او اعتمادی نداریم!»
وقتی چنین جوّی به وجود آمد، زمینهای فراهم شد که سامری آن گوساله کذایی را درست کند و بگوید اصلاً خدای شما همین گوساله است. طلاهایی را که بنیاسرائیل با خودشان از مصر آورده بودند از آنها گرفت، ذوب کرد و گوسالهای ساخت و گفت: «هَذَا إِلَهُکُمْ وَإِلَهُ مُوسَی؛[4] خدای شما همین است، خدای موسی هم همین است. موسی بیخود برای ملاقات به کوه طور رفته است. او باید اینجا بیاید و در مقابل این گوساله سجده کند. خدا همین است.»
در اینجا رازی هم وجود داشت که به یک صورتی صدایی از این گوساله بلند میشد. مفسرین در اینکه این صدا چگونه بود و راز آن چه بود حرفهای مختلفی دارند. ما هم چگونگی و راز آن را نمیدانیم. قرآن میفرماید: «لَهُ خُوَارٌ؛[5] گوسالهای ساخت که صدای گاو هم سر میداد.» درباره چگونگی این صدا، مفسرین جدید غالباً میگویند آن را بهگونهای ساخته بود که وقتی باد در آن میپیچید این صدا از آن خارج میشد. مفسرین پیشین چیزهای دیگری گفتهاند. من حقیقت این مسئله را نمیدانم.
بههرحال بهخاطر همین که صدایی شبیه صدای گوساله یا گاو از آن خارج میشد، مردم فریب خوردند و گفتند: «گوسالهای که از طلا ساخته میشود و چنین صدایی میکند، پیداست باطنی دارد که ما نمیدانیم. پس خدا همین است و سامری درست میگوید.» این بود که در مقابل گوساله افتادند و سجده کردند.
حضرت هارون هرچه فرمود: «گوساله که خدا نمیشود! این چهکاری است؟! شما چقدر نادان هستید!» آنها گوش نکردند. او هم دیگر با آنها خیلی کلنجار نرفت. ارشادشان کرد اما وقتی مخالفت کردند دیگر با آنها خیلی برخورد نکرد.
حضرت موسی ده روز دیگر هم در کوه طور ماند. وقتی میخواست برگردد، خدا همانجا به او فرمود که در این مدت، بنیاسرائیل کافر و گوسالهپرست شدند. حضرت موسی خیلی ناراحت شد ولی عکسالعمل چندانی نشان نداد. وقتی از کوه طور برگشت و به میان مردم آمد، دید بله، آنها در مقابل یک گوساله به خاک میافتند، سجده میکنند و میگویند این خدای ماست و خدای موسی هم همین است.
اگر این داستان در هر تاریخ دیگری آمده بود و در قرآن نیامده بود من به این زودی باور نمیکردم که سامری گوسالهای ساخته و به مردم گفته باشد: «هَذَا إِلَهُکُمْ وَإِلَهُ مُوسَی؛ خدای موسی هم همین است.» خیلی حرف است! فکر میکنم انسان باید خیلی نادان باشد که ببینند این از همان طلاهایی که دادهاند ساخته شده و مصنوع دست این شخص است و درعینحال بپذیرد که خدای موسی باشد! چطور میشود آن خدایی که موسی در کوه طور با او مناجات میکند، این معجزات را به حضرت موسی داده، بنیاسرائیل را از دست فرعونیان نجات داده و... همین گوساله باشد؟!
اما مردم قبول کردند. نادانی اینگونه است. شیطان هم کمک میکند. بههرحال، نص قرآن است که سامری گفت: «خدای موسی هم همین است»؛ یعنی موسی هم که برگردد باید همین را پرستش کند.
موسی آمد و دید عجب وضعی است. بنیاسرائیلی که از چنگال فرعونیان نجاتشان داد و اینهمه معجزات را دیدند و...، حالا گوسالهپرست شدهاند. اوقاتش خیلی تلخ شد. اوقاتش آنقدر تلخ شد و عصبانی شد که - من عرض میکنم - بهطور ناخودآگاه ریش برادرش را گرفت و به او چسبید؛ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِیهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ.[6] به برادرش حمله کرد که چرا گذاشتی اینها بتپرست شوند؟! أَفَعَصَیْتَ أَمْرِی؟![7] مگر من سفارش نکردم که اینها را هدایت کن و نگذار گمراه شوند؟! چرا گذاشتی اینها بتپرست شوند؟!
حضرت هارون گفت: «لَا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَلَا بِرَأْسِی! آرام باش! به من حمله نکن! ریش من را رها کن! إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرَائِیلَ.[8] من دیدم که اگر با اینها برخورد کنم، عدهای از آنها حرف من را قبول نمیکنند و بین آنها دودستگی ایجاد میشود؛ یک عده طرفدار من میشوند و یک عده مخالف و چهبسا بین آنها جنگ و خونریزی واقع شود. دیدم مصلحت نیست که من در غیاب شما این کار را بکنم؛ چون شما سفارش کرده بودید که من وحدت بنیاسرائیل را حفظ کنم. اگر من صریحاً با آنها برخورد میکردم دودستگی، اختلاف و خونریزی به وجود میآمد و چهبسا شما بیشتر ناراحت میشدید. علت اینکه من سختگیری نکردم و به ارشاد اکتفا کردم همین بود که بین بنیاسرائیل اختلاف نیفتد.»
من تا همینجای داستان اکتفا میکنم و به دنباله آن کاری ندارم. از همین قسمت میخواهم شبهه را استخراج کنم؛
حفظ وحدتی که حضرت هارون به دنبال آن بود در جهت خداشناسی نبود. ایشان اگر میخواست نسبت به مسئله توحید و خداپرستی که هدف انبیاست اصرار بورزد، اگر اختلاف هم میشد اشکالی نداشت؛ یک عده موحّد میشدند و یک عده کافر. چه توجیهی وجود داشت که جناب هارون در مقابل بتپرستی و گوسالهپرستی برخورد جدی نکرد؟! عذر ایشان این بود که إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرَائِیلَ؛ ترسیدم شما بگویی: «چرا بین بنیاسرائیل اختلاف ایجاد کردی؟!» لازمه این حرف این است که برای حفظ وحدت حتی اگر لازم باشد انسان دست از خداپرستی بردارد باید قبول کند تا وحدت حفظ شود. موسی هم جوابی نداد و اینجا بحث تمام شد.
این داستان را همه میدانیم و میدانیم که نص قرآن است، نه اسرائیلیات و تفسیر مفسران. این را مقایسه کنید با آنکه عرض کردم وحدت، ارزش درجه دوم دارد و ارزش آن در طول ارزش حق است. آنچه اصالتاً برای ما ارزش دارد این است که دنبال حق باشیم و هرجا حق هست از آن پیروی و آن را احیا و ترویج کنیم. با اهل باطل نباید وحدت کرد.
ظاهر این داستان این است که آن عده از بنیاسرائیل که بتپرست - گوسالهپرست - شدند اهل باطل بودند؛ چرا حضرت هارون خواست وحدت بنیاسرائیل را حفظ کند؟! معلوم میشود که در اینجا ارزش وحدت بیشتر از آن بوده که از بتپرستی جلوگیری کند. این شبههای است که در اینجا مطرح میشود و شبهه قویای هم است.
آنجا که گفتیم ارزش وحدت به این است که در راه حق باشد، گفتیم که اگر اینگونه نباشد همه مسلمانان باید کافر شوند تا بین انسانها وحدت برقرار شود. چون ما مسلمانان نسبت به کفار در اقلیت هستیم. حتی نسبت به بعضی از مذاهب هم که بسنجیم ما در اقلیت هستیم. مثلاً نسبت به مسیحیت عدهمان کمتر است. گویا نسبت به بودیزم هم همینگونه هستیم. جمعیت بوداییان و جمعیت مسیحیان از مسلمانان بیشتر است. اگر بخواهیم به وحدت برسیم ما هم باید تابع آنها شویم تا یکدست شویم. اصلاً انبیا نمیبایست علیه کفار قیام میکردند. این توجیهی بود برای اینکه وحدت همهجا یک ارزش مطلق نیست؛ اما شبههای که مطرح شد این مطلب را نقض کرد و نشان داد که وحدت یک ارزش مطلق است؛ چون با اینکه آن عده، گوسالهپرست بودند، حضرت هارون با آنها برخورد جدی نکرد تا وحدت موجود حفظ شود. برای اینکه مبادا اختلاف ایجاد شود و بین بنیاسرائیل تفرقه بیفتد، با پرهیز از واکنش عملی، وحدت را حفظ کرد. جواب این شبهه چیست؟
از حوادث انقلاب هم میشود مثالی زد. اگر یادتان باشد قبل از پیروزی انقلاب، افراد و گروههایی قیام کرده بودند و ضد دستگاه میجنگیدند. این افراد و گروهها همه مسلمان و حزباللّهی نبودند بلکه عقاید و گرایشهای مختلفی داشتند. بهعنوان نمونه شاخص، لااقل دو گروه بودند که با ما فرق داشتند؛ یک گروه مارکسیستهایی بودند که اصلاً به خدایی معتقد نبودند. حتی بعضیها از آنها تصریح میکردند که ما با اصل دین مخالف هستیم؛ دین افیون جامعه است. یک عده هم ناسیونالیستها یا همان ملیگراها بودند که میگفتند دین هم درست است اما آن را در حاشیه و اصل را ملیت و ایرانیت میدانستند. اینها آن زمان با عنوان جبهه ملی شناخته میشدند و نهضت آزادی هم گروهی از آنها محسوب میشد. بعدها ملیمذهبیهایی شدند که بهصورت یک گروه درآمدند. آیا ما باید با اینها وحدت داشته باشیم یا نه؟!
امامرضواناللهعلیه قبل از انقلاب و حتی بعد از پیروزی انقلاب، غیر از سالهای پایانی حیاتشان، هیچوقت اینها را طرد نکردند. اینها در تظاهرات شرکت میکردند و شعار میدادند. ما نمیگفتیم ما مسلمان هستیم، شما جزو ما نیستید و باید صفتان را جدا کنید. خیلی جاها مبارزان مسلمان با مارکسیستها با هم بودند. زندان میرفتند با هم بودند، در کارهای دیگر با هم مشارکت داشتند و حتی گاهی در فعالیتهایشان به همدیگر کمک هم میکردند. اینکه این کمکها از چه نوعی بود لزومی ندارد بیان شود. اجمالاً بدانید غیر از اینکه در اجتماعات شرکت میکردند، کمکهایی هم بین آنها وجود داشت. هم مسلمانان گاهی به آنها کمکهایی میکردند و هم آنها گاهی در تهیه سلاح و موارد دیگر به مسلمانان کمک میکردند.
بههرحال، آن زمان امامرضواناللهعلیه نفرمودند که «شما صفتان را از ما جدا کنید! ما جدا هستیم و شما جدا.» همه با هم بودیم. این هم نشانه آن است که با کفار، منکران خدا و مخالفان دین هم میتوان وحدت و اتحاد برقرار کرد. پس چطور شما میگویید که وحدت فقط در مسیر حق، صحیح است و با اهل باطل نباید وحدت کرد؟!
این یک بحث جدی است و جا دارد کسانی که از من جوانتر هستند و انرژی و حوصله بیشتری دارند همه جوانب بحث را بررسی و یک اثر جامع و کامل در این زمینه تهیه کنند. بنده به اندازهای که در یک جلسه میشود بررسی کرد، سعی میکنم سرنخی دست شما بدهم.
در میان همه عقلا و ازجمله در میان مسلمانان، از زمان خود پیغمبر اکرم و ائمه اطهارسلاماللهعلیهماجمعین هم نمونههای مختلفی از این بحث را داشتهایم؛ یعنی جریانهایی واقع شده ولی تحلیل آنها برای ما روشن نیست و ما سرّ آنها را نمیدانیم. در اینجا میخواهیم سرّ آنها را روشن کنیم.
میدانید که زمانی که پیغمبر اکرمصلّیاللهعلیهوآله به مدینه تشریف آوردند دولت اسلامی را آنجا تشکیل دادند. در مکه که این خبرها نبود؛ چند نفر مسلمان بودند که همیشه تحت شکنجه بودند، یا در شعب ابیطالب محصور بودند و مهاجرت میکردند. اینها در مکه اجتماع و دولتی نداشتند. از وقتی به مدینه آمدند و انصار هم به آنها ملحق شدند، تعداد مسلمانان زیاد شد و قدرتی پیدا کردند. آنجا بود که اسلام مرکزیتی پیدا کرد و پیغمبر اکرمصلّیاللهعلیهوآله حکم رهبر جامعه مسلمان را پیدا کردند و بهاصطلاح، اولین دولت اسلامی در مدینه تشکیل شد.
پس از تشکیل دولت اسلامی، پیغمبر اکرمصلّیاللهعلیهوآله با اقوام دیگر رفتارهای مختلفی داشت. ابتدا با بعضی از طوایف عرب و عشایری که اطراف مدینه زندگی میکردند قراردادی بستند که امروز به آن، قرارداد عدم تعرض میگویند. قرارداد بستند که شما مزاحم و متعرض ما نشوید، ما هم مزاحم شما نخواهیم بود. حتی در شرایطی ما به شما کمک میکنیم، شما هم کمکهایی به ما بکنید. نمیگوییم حتماً مسلمان شوید. شما همان مذهب خودتان را داشته باشید اما با همدیگر نجنگیم. چنین قراردادهایی را با یک عده بستند که البته زماندار بود.
با عدهای از مشرکان مکه و عدهای از یهودیان مدینه نیز قراردادهای عدم تعرض بستند برای اینکه آنها مزاحم مسلمانان نشوند. البته مشرکان و یهودیان اوایل زیر بار نمیرفتند اما وقتی مسلمانان قدرتی پیدا کردند که میشد روی آنها حساب کرد، آنها هم مصلحت خودشان را در این دانستند که با مسلمانان معاهده عدم تعرض داشته باشند. این، نوعی وحدت محسوب میشد.
وقتی قراردادی میبندند که با هم نجنگند، اگر کسی به مسلمانان حمله کرد آنها به کمک مسلمانان بیایند و اگر کسی به آنها حمله کرد مسلمانان به کمک آنها بروند، این نوعی وحدت و اتحاد بین آنهاست. اگر بخواهیم با ادبیات امروز صحبت کنیم این وحدت را وحدت تاکتیکی مینامند. خاصیت آن هم این است که موقت و مربوط به شرایط خاصی است. قرارداد میبندند که مثلاً تا دو سال یا پنج سال دیگر، نسبت به همدیگر تعرض نکنیم؛ اما اگر یک طرف قرارداد را شکست، طرف دیگر ملتزم به رعایت آن نیست.
بر همین اساس است که وقتی سوره برائت نازل شد عنوان و عبارت آغازین آن همین بود که بَرَاءةٌ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ[9] نسبت به کسانی که قراردادهایشان را شکستند. لَا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً [10] اینها به هیچ قراردادی پایبند نیستند. یا در آیهای دیگر میفرماید: با اینها بجنگید بهخاطر اینکه اینها به عهد و پیمانشان پایبند نیستند؛ إِنَّهُمْ لاَ أیْمَانَ لَهُمْ؛[11] اینها به یمینها، قسمها و عهدها و پیمانهایشان پایبند نیستند. پس مادامی که عهد و پیمانشان را نشکستهاند میبایست با آنها بر سر عهد و پیمان بود؛ فَمَا اسْتَقَامُواْ لَکُمْ فَاسْتَقِیمُواْ لَهُمْ؛[12] مادامی که آنها استقامت کردند و نسبت به قراردادشان وفادار بودند شما هم باید وفادار باشید، شما حق ندارید عهد و پیمانتان را بشکنید. بله، اگر آنها شکستند شما هم دیگر لزومی ندارد که رعایت کنید.
اینگونه ارتباطها، ائتلافها و اتحادها تا به هر حدی برسد، ائتلاف و اتحاد تاکتیکی است و همانگونه که عرض کردم موقت است.
اما نوعی اتحاد هست که استراتژیک است. این نوع اتحاد اصولی، درازمدت و مبنایی است، نه اینکه بر پایه یک قرارداد موقت حاصل شده باشد. اصل بر این است که اینها، افراد یا گروهها یا جوامع، با هم باشند و هیچ اختلافی بین آنها نباشد. برای اینکه بحث خیلی گسترده نشود مطلب را در حد یک اشاره توضیح میدهم.
گروههای مخالف نظام، گاهی در داخل جامعه و دولت اسلامی هستند و گاهی در خارج از دولت اسلامی و خارج از منطقه جغرافیایی اسلام. با همه اینها میتوان قرارداد بست. پس از تشکیل دولت اسلامی، قرارداد بستن با افراد و گروههای مخالفی که در داخل جامعه اسلامی هستند شرایط خاصی دارد. اگر این افراد و گروهها از اهل کتاب باشند، قراردادی که با آنها بسته میشود قرارداد ذمه نام دارد. به موجب این قرارداد، آنها باید جزیه بدهند و مقرراتی را رعایت کنند، مسلمانان هم جان و مال آنها را محترم میشمارند. نوع دیگر قرارداد، قراردادی است که معمولاً به آن معاهده میگویند. این نوع قرارداد را حتی با کسانی که خارج از قلمرو اسلام و در دارالکفر زندگی میکنند میتوان بست. نمونه آن، همین قرارداد عدم تعرض است.
اما اتحاد و وحدتی که جنبه استراتژیک دارد با کسانی برقرار میشود که با اصل اسلام و نظام اسلامی مخالفتی نداشته باشند و نظام اسلامی را پذیرفته باشند. یکوقت هست که برخی دولت مستقر را میپذیرند و میگویند ما هم بهخاطر ضعفی که داریم یا به هر دلیل دیگر میخواهیم با شما دعوا نداشته باشیم و مسالمتآمیز زندگی کنیم؛ اما اگر کسانی ـ اعم از گروههای بزرگ یا کوچک ـ ادعای مخالفت با اصل نظام را داشته باشند، دولت اسلامی را به رسمیت نشناسند و بخواهند اصل نظام و دولت را به هم بزنند و از بین ببرند، وحدت استراتژیک با اینها معنا ندارد؛ چون اینها اصلاً نور و ظلمت هستند؛ یکی میخواهد نظام اسلامی برپا کند و دیگری میخواهد نظام اسلامی را از بین ببرد. بر سر چه چیزی با هم وحدت کنند؟!
ما در همهجا باید به این اصل توجه داشته باشیم که وحدت یک محور میخواهد. دو نفر که با هم متحد میشوند سر چه چیزی با هم یکی هستند؟ یک جهت و هدف مشترکی باید داشته باشند که بگویند این، محفوظ باشد و ما طرفین، آن را رعایت میکنیم؛ اما آنجا که یکی میخواهد من را بکشد، من بخواهم با او وحدت کنم، این وحدت بر سر چه چیزی است؟! یعنی به کشتن خودم کمک کنم؟! یک نظام میخواهد سر پای خودش بایستد و یک حکومت اسلامی تشکیل بدهد، دیگری میخواهد این حکومت را از بین ببرد، با هم وحدت کنند که چه شود؟!
یکوقت وحدت تاکتیکی است؛ به این معنا که دو طرف تا مدتی متعرض هم نشوند و با هم دعوا نکنند؛ اما فرض ما این است که اینها اصلاً میخواهند این نظام را از بین ببرند. در اینجا جهت مشترکی وجود ندارد. بگوییم تعرض نکنید، مزاحم ما نشوید و اذیت نکنید؟! اصلاً بنای آنها بر همین است! فرض بر این است که آنها یک چنین گروهی هستند. در اینجا وحدت تاکتیکی هیچ معنایی ندارد.
بله، ممکن است در شرایطی ما دو دشمن داشته باشیم؛ یک دشمن از سمت راست و یک دشمن از سمت چپ. با دشمن سمت راست که ضعیفتر است، برای مدت یک سال یا دو سال، قرارداد متارکه و عدم تعرض میبندیم و به جنگ دشمن سمت چپ میرویم؛ برای اینکه خطر او بیشتر است. باید ابتدا کَلَک او را بکَنیم، بعد سراغ این یکی بیاییم. به فاصلهای که احتمال میدهیم برای این جنگ لازم داریم، مثلاً حداکثر دو سال، با اینها قرارداد عدم تعرض میبندیم و میرویم دشمن اصلی را از بین میبریم. آن جنگ که تمام شد، این قرارداد دوساله هم تمام شده، برای اینها هم فکر جدید میکنیم. این میشود وحدت تاکتیکی؛ یعنی یک کار موقتی که ابزاری است برای اینکه ما در آن کارمان موفق شویم. این وحدت بهخودیخود اصالت ندارد.
اما اگر گروهی هستند که اصلاً متعرض نمیشوند و واقعاً هم قصد سوئی ندارند، با اینها میتوان به وحدت استراتژیک رسید. مثل کسانی که خداوند متعال دربارهشان میفرماید: وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَی؛[13] گروهی در کنار شما زندگی میکنند که اینها بیشترین محبت را نسبت به شما دارند. ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ * وَإِذَا سَمِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُواْ مِنَ الْحَقِّ؛[14] اینها آنقدر باصفا هستند که وقتی آیهای بر تو نازل میشود، چشمانشان پر از اشک شادی میشود که عجب حقیقتی نازل شد و ما آن را شناختیم و کشف کردیم. در اینجا وحدت استراتژیک همان قانون ذمه است برای کفاری که اصل حکومت اسلامی را پذیرفته و حاضر هستند در پناه حکومت اسلامی زندگی کنند. اینها اگر شرایط ذمه را بپذیرند میتوانیم با هم اتحاد برقرار کنیم. شما با ما یکی و جزو کشور ما هستید، منتها با این تفاوت که این شرایط را باید بپذیرید. باید جزیه بدهید و سایر شرایط جزیه را هم رعایت کنید. اینها همه نشانه این است که آنها قصد سوئی ندارند.
جهت مشترک در اینجا چیست؟ همان عقاید توحیدی که بین همه ادیان مشترک است. آنها هم اصل خدا و نبوت - نبوت عامه - را قبول دارند. آنها حضرت موسی را قبول دارند، ما هم قبول داریم. آنها حضرت عیسی را قبول دارند، ما هم قبول داریم. آنها به معاد و قیامت معتقدند، ما هم معتقد هستیم. این سه اصل دین است. جهات مشترک زیادی داریم و درواقع جهات اساسیمان مشترک است. آنها پیغمبر اکرم - نبوت خاصه - و احکام اسلام را قبول ندارند، ما هم در مقابل میگوییم شما باید شرایط ذمه را بپذیرید و در پناه ما و زیر پرچم ما زندگی کنید.
این نوع اتحاد پذیرفته شده است و تابع زمان هم نیست. شرایط اصلی ذمه همیشگی است؛ اینگونه نیست که زمان داشته باشد و مثلاً یکساله یا دوساله و... باشد مگر اینکه آنها شرایط اصلی ذمه را نقض کرده و زیر پا بگذارند. این حرف دیگری است و در این صورت آنها محارب خواهند بود؛ یعنی زیر قرارداد خودشان زدهاند.
گاهی در داخل حکومت کسانی هستند که عدهشان قلیل یا پراکنده است و هیچ خطری برای حکومت ندارند. ما در مقابل حرف باطلی که اینها میزنند جوابشان را میدهیم؛ اما اینها اهل این نیستند که مثلاً سلاحی جمع کنند و دست به توطئه و کودتا بزنند؛ نه چنین قدرت و عرضهای دارند و نه درصدد این کار هستند. چند نفر کافر هستند که در میان مسلمانان زندگی میکنند اما مزاحمتی برای مسلمانان ندارند و هیچ خطری هم از جانب آنها متوجه اسلام نمیشود.
اما گاهی افرادی هستند که پشتوانه دارند، با خارج از مرزها ارتباط دارند، از آنها سلاح میگیرند، به آنها کمک میکنند و اگر جنگ شود به یاری آنها میروند. در ظاهر میگویند ما مسلمان هستیم، حتی نماز هم میخوانند.
با گروه اول، با اینکه مسلمان نبودند، میشد اتحاد برقرار کرد اما با اینها با اینکه مسلمان و نمازخوان هستند، وقتی دانستیم که با خارج ارتباط دارند و میخواهند نظام اسلامی را بر هم بزنند، باید جنگید.
وَالَّذِینَ اتَّخَذُواْ مَسْجِدًا ضِرَارًا وَکُفْرًا وَتَفْرِیقًا بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ وَإِرْصَادًا لِّمَنْ حَارَبَ اللّهَ وَرَسُولَهُ.[15] منافقین نماز میخواندند و گاهی صف اول نماز هم میایستادند. البته لاَ یَأْتُونَ الصَّلاَةَ إِلاَّ وَهُمْ کُسَالَی؛[16] حضور قلب نداشتند، با کسالت میآمدند و فقط برای اینکه مهری پای کاغذ بزنند؛ ولی بالاخره به مسجد میآمدند که بگویند ما مسلمان هستیم. بعد هم مسجد ساختند. کافر که مسجد نمیسازد. اگر بخواهد چیزی بسازد، بتکده میسازد. اینها مسجد ساختند؛ مَسْجِدًا ضِرَارًا. آیه نازل شد که برو مسجدشان را خراب کن، با آنها بجنگ، اموالشان را هم بگیر، وقتی هم مردند دیگر بر جنازهشان نماز نخوان؛ وَلاَ تُصَلِّ عَلَی أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا![17] اینها با اینکه مسلمان هستند وقتی مردند، طبق حکم مسلمان با آنها رفتار نکن و نماز میت بر آنها نخوان! اینها میخواهند اساس اسلام را از بین ببرند. اینها دارند برای دشمنان اسلام کمین درست میکنند؛ إِرْصَادًا لِّمَنْ حَارَبَ اللّهَ وَرَسُولَهُ.[18] خطر اینها از هر کافری بیشتر است.
اینکه اینها بگویند ما مسلمان و اهل مسجد و نماز هستیم، پذیرفته نیست. تا زمانی که قدرتی ندارند، با جایی ارتباط برقرار نکرده و کار مخفیانهای انجام ندادهاند، ترسی از آنها نیست. گروهی هستند که درواقع ایمانی ندارند اما در ظاهر نمازی میخوانند و اظهار اسلام میکنند، با آنها کاری نداریم؛ اما اگر قوت و قدرتی بر هم زدند، با خارج از مرزهای اسلام ارتباط برقرار کردند و درصدد برآمدند که نظام اسلامی را به هم بزنند، اینجا دیگر جای مماشات نیست. با اینکه مسجد ساختهاند، قرآن صریحاً میفرماید مسجدشان را روی سرشان خراب کن، آنها را بیرون کن، با آنها بجنگ و وقتی مردند بر آنها نماز هم نخوان! اینها مسلمان نیستند، دشمن اسلام هستند.
آیا همین که بگویند أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ و مسجد بسیار باشکوهی هم بسازند که مأذنههای آن از مأذنههای مساجد سایر مسلمانان هم بلندتر باشد، ما باید فریب بخوریم؟! قرآن میفرماید مسجدشان را خراب کن! ممکن است بگویند شما مأمور به ظاهر هستید، ما هم که شهادتین گفتهایم و داریم نماز میخوانیم و به مسجد میرویم. در پاسخ باید گفت بله، مادامی که آثار کفر از شما ظاهر نشده بود و علیه دولت اسلامی قیام نکرده بودید با شما کاری نداشتیم و مماشات میکردیم.
مثل منافقینی که در مدینه بودند. خدا به پیغمبر فرمود اگر بخواهی آنها را به تو معرفی میکنم تا بدانی چه کسانی هستند؛ ولی پیغمبر با آنها مماشات میکرد. به مسجد میآمدند و نماز میخواندند، حضرت به آنها چیزی نمیگفت؛ بلکه با آنها ازدواج میکرد و سهمی از بیتالمال هم به آنها میداد. به آنها کاری نداشت و اجازه داده بود زندگیشان را بکنند؛ اما وقتی برای ایجاد اختلاف بین مسلمانان، تضعیف دولت اسلامی، فراهم کردن زمینه نابودی یک کشور اسلامی و درنهایت تخریب اسلام مسجد ساختند، دیگر نمیشد با آنها سازش کرد.
پس اینجا دو مفهوم داریم؛ یکی مفهوم وحدت و اتحاد و جلوگیری از اختلاف و تفرقه؛ و دیگری مفهوم حق و اعزاز حق و احیای دولت اسلامی و تقویت دین و عزت دولت اسلامی. از این دو مفهوم کدام مهمتر است؟
ممکن است امر دایر شود بین اینکه اساس اسلام در خطر بیفتد و از بین برود اما مردم جامعه واحد (جامعه ایرانی) باشند. یک عده میگویند اسلام هم از بین رفت اشکالی ندارد. مگر امروز نمیگویند جمهوری ایرانی درست است؟! اگر یادتان باشد ده-دوازده سال پیش هم یک عده شعار میدادند «ایران مال ایرانیان». این شعار یعنی چه؟! آن زمان ما غافل بودیم! خیلیهایمان غافل بودیم! میگفتیم خب راست میگویند دیگر، ایران مال ایرانیان است. دودوتاچهارتاست دیگر. پس ایران برای کی؟! اما آنها منظورشان این بود که هر ایرانی در این جهت مساوی است؛ چه مسلمان باشد، چه کافر و چه بهایی. ایرانی باشد، فرقی نمیکند. نقشه از همان وقت و از همانجا شروع شد. اینکه میگفتند جامعه مدنی، ایران مال ایرانیان و... برای این بود که آرامآرام من و شما را خام کنند.
ایده براندازی نظام اسلامی خیلی سابقه دارد، منتها آن زمان آنها قوه و قدرتی نداشتند و زمینهای هم برای عرضاندام در مقابل نظام اسلامی فراهم نبود، آنها هم خودشان را طرفدار نظام جلوه میدادند. آنهایی هم که میفهمیدند، زیرسبیلی رد میکردند که بگویند ما نفهمیدیم؛ اما وقتی احساس شد که اینها میتوانند مزاحمت و مشکل ایجاد کنند، شمشیر را از رو بستهاند، غوغا به پا میکنند و میریزند مسلمانان را میکشند، دیگر جای شوخی نیست و این تو بمیری غیر از آن تو بمیریهاست. اینجا باید سفت در مقابل آنها ایستاد و ریشه فتنه را کند.
ابهامهایی که در اینجا وجود دارد بهخاطر این است که خیلیها مفهوم وحدت را بهدرستی نمیدانند. دلیل آن هم این است که ما آن را درست تعریف نکرده و نگفتهایم که وحدت از چه نوعی، با چه کسی و در چه شرایطی. طرف خیال میکند هر گونه وحدتی مطلوب است.
برگردیم به شبههای که در ابتدا مطرح کردیم. یک عده میگویند شما که میگویید وحدت در صورتی مطلوب است که در راه حق باشد، بنیاسرائیل که نصف یا بیشترشان گوسالهپرست شده بودند، پس آن وحدتی که بین آنها بود چه وحدتی بود؟! با اینها که بنا نبود وحدت کنیم، پس چطور حضرت هارون گفت إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرَائِیلَ؟!
بین پرانتز عرض کنم که بعد از وفات پیغمبر اکرمصلّیاللهعلیهوآله هم جریانهایی واقع شد و یک روز امیرالمومنینسلاماللهعلیه همین آیه را خواند. بقیهاش بماند.
این وحدت اشکالی ندارد و همان وحدت تاکتیکی است. جناب هارون میگوید تا حضرت موسی نیامده پراکندگی ایجاد نشود، ایشان که آمد هرچه دستور خدا بود عمل میکنیم. ایشان این جمعیت را یک ماه یا حداکثر چهل روز (با اضافه شدن ده روز) به من سپرده است. در این فرصت، من نگذارم اینها از هم بپاشند و خون همدیگر را بریزند.
اما وقتی حضرت موسی آمد چه شد؟! چون بنیاسرائیل همه با هم فامیل و خویش و قوم بودند و ممکن بود یک برادر یا یک پسرعمو گوسالهپرست شده باشد و برادر یا پسرعموی دیگر موحد مانده باشد، از طرف خدا دستور آمد که صورتهایتان را بپوشانید تا همدیگر را نشناسید و اقدام کنید به اینکه همدیگر را بکشید؛ فَاقْتُلُواْ أَنفُسَکُمْ.[19] عدهای از آنها کشته شدند تا خدا بقیه را بخشید. بسیاری از کسانی که گوسالهپرست شده بودند به دست سایر بنیاسرائیل کشته شدند تا آیه نازل شد که خدا دیگر توبه شما را پذیرفت و این دستور را از شما برداشت. اینکه چه تعداد از آنها کشته شدند در روایات آمده اما من یادم نیست. ضمن اینکه این روایات ازنظر تعداد یقینی نیست. آنچه مسلّم است و من عرض میکنم از قرآن است. بعد از اینکه بنیاسرائیل به انجام این دستور اقدام کردند و تعدادی از آن گوسالهپرستان کشته شدند، دستور آمد که ما عفو کردیم. بقیه گوسالهپرستان هم توبه کردند و به اطاعت حضرت موسی برگشتند.
بنابراین اینکه شبهه میکنند و میگویند پس چرا هارون با آنها درنیفتاد و برخورد تند نکرد، جوابش این است که آن یک وحدت تاکتیکی بود که چند روزی برای حفظ یک مصلحت انجام شد. وقتی حضرت موسی آمد برخورد شدید و تند صورت گرفت، تا آنجا که دستور آمد اینها را بکشید.
ما میگوییم یک وحدت داریم و یک مماشات و مدارا. اگر افرادی در داخل کشور و نظام اسلامی باشند که فقط نظام را قبول ندارند و با آن مخالف هستند اما برای جامعه اسلامی خطری ایجاد نکنند، دست به سلاح نبرند و توطئهای علیه نظام نکنند، با اینها کاری نداریم و مدارا میکنیم. اگر اظهار اسلام کردند، حقوق مسلمانان را هم درباره آنها رعایت میکنیم، حتی از بیتالمال هم به آنها میدهیم و مثل سایر مسلمانان با آنها رفتار میکنیم؛ اما اگر احساس کردیم که میخواهند توطئه کنند و نظام اسلامی را به هم بزنند، دیگر مسئله مماشات و مدارا معنا ندارد. اینجا باید با آنها محکم برخورد کنیم تا ریشه فساد کنده شود و اساس نظام اسلامی محفوظ بماند.
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ
[1]. اعراف، 142.
[2]. میدانید که این دو برادر با هم به نبوت مبعوث شدند.
[3]. ملک، 2.
[4]. طه، 88.
[5]. همان.
[6]. اعراف، 150.
[7]. طه، 93.
[8]. طه، 94.
[9]. توبه، 1.
[10]. توبه، 8.
[11]. توبه، 12.
[12]. توبه، 7.
[13]. مائده، 82.
[14]. مائده، 82-83.
[15]. توبه، 107.
[16]. توبه، 54.
[17]. توبه، 84.
[18]. توبه، 107.
[19]. بقره، 54.