بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
بهعنوان یک خدمتگزار کوچک، تشریففرمایی عزیزان، سروران، بزرگواران و خدمتگزاران مخلص اسلام و انقلاب را به این مؤسسه که به نام مبارک امام مزیّن است خوشآمد عرض میکنم. من به اطاعت امر عزیزانی که ما را مکلَّف کردند که مزاحم شما بشویم، برای امتثال امر، چند دقیقهای وقت شریف شما را میگیرم.
از همان جمله آخری که برادر عزیز ما اشاره فرمودند، برای بیان نکتهای که در ذهن داشتم الهام میگیرم. گاهی کسانی با کمال اخلاص میخواهند برای اسلام و انقلاب فداکاری کنند اما کاری که به نظرشان از همه مقدمتر است را در اولویت قرار میدهند و چون با کارهای دیگر تزاحم دارد آنها را ترک میکنند؛ یعنی به حسب تشخیص خودشان نوعی اولویت را رعایت مینمایند.
چنانکه در مثالی که اشاره شد، آن بانوی بزرگوار و فرزند مخلصشان، حضور در جبهه برای دفاع از حرم را بر سایر کارها ترجیح داده و میگفتند این یک تکلیف واجب است و باید شرکت کنیم ولو اینکه کارهای دیگر را ترک نماییم تا بتوانیم این وظیفه را انجام دهیم؛ در حالی که مقام معظم رهبری میدانستند که در آن مقطع، چندان نیازی به حضور آنها نیست و میتوانند کارهای واجبتری را انجام دهند؛ لذا فرمودند ضرورتی ندارد که شما بروید، شما به کارهای دیگر بپردازید ازجمله تبلیغ برای اسلام و انقلاب، پاسخ دادن به شبهات و اشکالات و مانند اینها.
البته معنای این سخن آن نیست که همیشه برای همه افراد اینگونه باشد، زیرا اگر چنین باشد، هیچگاه جبهههای جهاد تشکیل نمیشود. ایشان فرمودند در آن شرایطی که ضرورتی در جبهه نبود، به امور دیگر بپردازید.
از اینجا یک سؤال کلی مطرح میشود که از اوایل انقلاب تا امروز برای بسیاری از افراد پیش آمده است و آن اینکه آیا هر پیرمردی باید شرکت کند؟! هر جوانی باید شرکت کند؟! در چه قسمتی بیشتر شرکت کند؟ چقدر آموزش ببیند؟ چقدر تحصیلات داشته باشد؟ آیا کار اقتصادی مهمتر است یا حضور در جبهه؟ آیا کار فرهنگی مهمتر است یا رسیدگی به معیشت مردم؟ آیا کار اداری لازمتر است یا کشاورزی؟
واقعاً هم این سؤالها برای بسیاری از مردم جدی هستند یعنی بهانهای برای شانه خالی کردن از تکلیف نیست، بلکه واقعاً میخواهند بدانند وظیفه حقیقیشان و آنچه خدا بیشتر از آن راضی است و باید همان را تشخیص دهند و عمل کنند چیست.
سؤال اصلی در همه این موارد که شاخههای متعددی دارد و پاسخهای تحقیقاتی میطلبد این است که معیار تشخیص اولویت در فعالیتهای مختلف اجتماعی چیست؟! وقتی مردمی گرسنه، فقیر یا بیمار هستند و هزینه درمان ندارند، آیا رسیدگی به این نیازها مهمتر است یا فعالیت اقتصادی اولویت دارد؟! یا حتی بالاتر، فرض کنیم این نیازها برآورده شدهاند؛ حال برای حفظ عزت اسلامی در برابر دشمنان خارجی، باید اقتصاد پیشرفته و زندگی آبرومندانهای داشته باشیم تا مردم احساس حقارت نکنند. این خود واجب دیگری است، حفظ عزت اسلامی. یا شاید مسائل آموزش و پرورش اهمیت بیشتری داشته باشند و یا حضور عینی در جبهههای جهاد.
میدانیم این تکالیف برای گروهها و اشخاص مختلف متفاوت است. کسی که ثروت کلانی دارد، بیش از دیگران میتواند در اقتصاد کشور نقشآفرینی کند. جوانی با هوش و فراست بالا و همت بلند، در جبهه بیشتر میتواند بدرخشد و حتی فرماندهی کند؛ اما پیرمردی ازکارافتاده، بدون حافظه و معلومات، وظیفهاش متفاوت است؛ اما حالت بغرنج آن، آنجاست که فردی توانایی انجام چندین کار را دارد ازجمله فعالیت اقتصادی، علمی، فرهنگی، نظامی، مدیریتی و اداری. او چگونه باید تشخیص دهد که کدام مهمتر است؟!
اگر بخواهیم این مسئله را به صورت علمی مطرح کنیم و همه جوانب آن را بسنجیم، شایسته است گروهی از دانشمندان پرتلاش و پرانرژی، آن را وجهه همت خود قرار دهند و ابعادش را بهدرستی بررسی کنند تا پاسخهای متقن، مستدل و قانعکنندهای از ادله عقلی، نقلی، قرآن و حدیث فراهم شود بهگونهای که هرکس آن را بخواند درک کند و قانع شود. طبعاً این کار زمان میبرد و نیروی انسانی متناسبی میطلبد و خودِ پرداختن به این تحقیق نیز بهنوعی یکی از مصادیق همین مسئله است؛ زیرا گاهی اقتضای ضرورت آن است که انسان وقت خود را صرف بررسی و تبیین مقدمات چنین موضوعاتی کند.
من که کارهای بزرگ از دستم برنمیآید، حالا نشستهام تا اندکی درباره «ملاک برتری» سخن بگویم. خود این هم یکی از مصادیق همان مسئله است. با اینکه عذر من روشن است ــ نه صلاحیت کارهای بزرگ را دارم و نه حال و مزاج مناسب ــ خواستم این گفتار، سرآغازی برای طرح مسئله باشد؛ اگر بخواهیم چنین تحقیقی را آغاز کنیم، از کجا باید شروع کرد؟!
با مقدمهای شروع میکنم که شاید اندکی بعید به نظر برسد ولی ما طلبهها عادت داریم وقتی میخواهیم درباره مسئلهای تحقیق جدی کنیم، از مقدمات بعیده آغاز نماییم تا هیچ پایهای از بحث روی زمین نماند و بنیان آن محکم شود. البته بهصورت فهرستوار اشاره میکنم اما برای جوانهایی که قصد تحقیق دارند، این رشته بحث میتواند مورد توجه قرار گیرد.
یک بحث این است که موجودات به دو دسته تقسیم میشوند: بسیط و مُرکّب. سپس گفتهاند مُرکّب چند نوع است: مُرکّب عقلی، وهمی و خارجی. چیزی که هیچ ترکیبی ندارد، خداوند متعال است که «بسیط من جمیع جهات» است؛ یعنی هیچ جزئی ندارد. در صفات سلبیه الهی، یکی از موارد همین نفی ترکیب است: خداوند مرکب نیست، حتی ترکیب عقلی از جنس و فصل، زیرا ماهیتی ندارد و بسیطِ محض است؛ اما مخلوقات هرکدام نوعی ترکیب در خود دارند؛ لااقل ترکیب عقلی یا وهمی، یا آن ترکیبهایی که بهصورت خارجی مشاهده میکنیم و از چند جزء تشکیل شدهاند. برخی مرکبات، وقتی تجزیه شوند، همگی به یک عنصر واحد برمیگردند؛ یعنی آن کثرت از یک حقیقت واحد حاصل شده است.
مثلاً این لیوان آب؛ هرچه کوچکترش کنید، باز هم یک قطره آب است؛ تفاوتی ندارد. در سطح مولکولی، هر مولکول آب از چند اتم اکسیژن و هیدروژن تشکیل شده و همه مولکولها همانند هم هستند و کنار هم قرار گرفتهاند و یک لیوان آب شده است. یک مقدار که بیشتر میشود یک دریاچه میشود؛ یک مقدار بیشتر یک دریا میشود اما همه «آب» هستند.
در مقابل، گاهی ترکیب از عناصر متنوع است و در اثر ترکیب، ماهیت تازهای پدید میآید؛ یعنی یک مرکب جدید از چند عنصر مختلف ساخته میشود و اثر تازهای دارد. اینکه چگونه میفهمیم در چنین حالتی یک «حقیقت واحد» پیدا شده یا نه، بحثی عقلی و فلسفی است و جای گفتوگو در مدرسه و حوزه دارد. اجمالاً گفتهاند برخی مواد در شرایط خاص، صورتی تازه مییابند؛ مثلاً قدما درباره آب میگفتند که «صورت مائیه» دارد.
بههرحال، درنهایت به ترکیباتی میرسیم که از چند بخش تشکیل شدهاند؛ هر بخش از اجزای خاصی تشکیل شده و کار ویژهای دارد اما در عین استقلال، با دیگر بخشها مرتبط است و مجموعاً یک موجود واحد را پدید میآورند. این نوع ترکیب، شگفتانگیز است اگرچه در ظاهر عادی به نظر میرسد.
شما اگر در باغچهتان به یک گیاه کوچک یا درخت بزرگ نگاه کنید، میبینید از اجزای مختلفی مانند ریشه، ساقه و برگ تشکیل شده است. سپس شکوفه میدهد، گل میآورد، میوه میدهد. مثلاً درخت انار. انار میوهای است کاملاً جداگانه، ربط مستقیمی به ریشه ندارد اما انار از همان درخت است. برگ انار خاصیت میوه را ندارد اما همه از یک اصل هستند. این ترکیب، نه ترکیب شیمیایی است و نه اتصالی از اجزای واحد بهصورت یکدست بلکه در اصطلاح جدید، نوعی ترکیب ارگانیک یا اندامواره است؛ یعنی موجودی دارای اعضا و اجزای گوناگون که در عین اختلاف، یک کل واحد را تشکیل میدهند.
باز برای اینکه عرض من خیلی طولانی نشود، سه قسم از ترکیبات اندامواره داریم: گیاه، حیوان و انسان. این گیاه با اینکه از اجزاء مختلفی تشکیل شده و اجزایش از هم جدا هستند، ازجمله اینکه برگ جداست، میوه جداست؛ اما همه با هم مربوط هستند و در یکدیگر تأثیر و تأثر دارند. تا این برگ نباشد، ریشه رشد نمیکند. برگ باید اکسیژن را بگیرد و به ریشه بدهد. ریشه باید آب را بگیرد و به برگ برساند. برگ باید نور و حرارت را جذب کند تا کمکم شکوفه بسازد، گل بدهد و بعد میوه بدهد اما درعینحال همه یک درخت است.
به این، مرکّب ارگانیک یا عضوی یا اندامواره میگویند. از کجا میفهمیم درخت یک موجود است؟ قدیمیها در فلسفه قدیم میگفتند اینجا موجودی به نام «نفس نباتی» حافظ این وحدت است. من فعلاً کاری به صحت و بطلان آن ندارم، میخواهم عرض کنم که دانشمندان به خاطر ویژگیهایی که در اینجاها بوده و برای حل برخی مشکلات، چنین بحثهایی را مطرح کردهاند. حالا نفس نباتی هرچه هست و فرق آن با نفس حیوانی و انسانی چیست، بالاخره آن را حافظ وحدت این مجموعه مرکّب میدانستند.
اینها مقدمه بود. یک سؤال مهم این است که اگر این موجودات که کاملترین آنها انسان است و ترکیبات عضوی یا ترکیبات ارگانیک دارند، اگر چند انسان را روی هم بگذاریم، آیا میشود یک موجود جدید به وجود بیاید؟! مثل آنجا که برگ و ریشه و ساقه را در کنار هم گذاشتیم و بهنحوی با هم مربوط شدند. البته ما نگذاشتیم، دست تقدیر الهی گذاشته است و از این ترکیب، چیزی به نام درخت به وجود آمده است. آیا اگر صدها، هزارها یا میلیونها انسان در کنار هم قرار بگیرند، با هم ارتباط داشته باشند و به هم کمک کنند و از همدیگر اثر بپذیرند، اینجا میشود گفت یک چیز جدیدی به وجود آمده است و اصلاً یک نفس جدیدی داشته باشد؟!
بعضی از دانشمندان علوم انسانی جدید، جوابشان مثبت است. میگویند از ترکیب افراد انسان، یک جامعه به وجود میآید؛ همانگونه که شما میگویید انسان یک نفس دارد، یک روح دارد، وقتی جامعه هم به وجود آمد، خود آن جامعه یک روح دارد. اگر شنیده باشید، در ادبیات سیاسی هم گاهی از «روح ملتها» سخن میگویند. حتی کتابی هم به همین عنوان هست؛ کتاب «روح ملتها» که شاید پنجاه، شصت سال پیش از زبان فرانسه ترجمه شده باشد؛ یعنی میگویند هر ملتی یک روحی دارد، مثل اینکه هر انسانی یک روح دارد غیر از انسان دیگر، خود انسان چشم دارد، گوش دارد، قلب دارد، معده دارد اما اینها که با هم ترکیب میشوند، یک روح به آن تعلق میگیرد. میگویند انسانهایی هم هستند که وقتی با هم ترکیب میشوند و با هم فعلوانفعال پیدا میکنند یک روح در آنها به وجود میآید و آن روح، روح آن جامعه و روح آن ملت است. اینکه آیا این مطلب صحیح است یا نه، باید فیلسوفان و بزرگان دربارهاش بحث کنند. شأن بنده نیست که در این مسائل وارد شوم؛ فقط از حرفهایی که دیگران گفتهاند نقلی کردم.
اما چه این مطلب صحیح باشد و چه نباشد جامعه را میتوان به یک موجود اندامواره تشبیه کرد و در این هیچ اشکالی نیست. حتی اگر بگوییم جامعه روحی ندارد، وحدتش اعتباری است و حقیقت جدیدی، صورت جدیدی یا نفس جدیدی به وجود نیامده و همان انسانها و همان افراد هستند، باز هم میشود مجموع انسانها را اعتباراً مثل یک موجود زنده ارگانیک تصور کرد. این یعنی چه؟ یعنی همانگونه که بدن انسان بخشی به نام چشم دارد، بخشی به نام گوش دارد، چشم با گوش فرق دارد، کار این دیدن است و کار آن شنیدن، شکل آن هم فرق میکند، اجزای آن هم فرق میکند، سلولهای آن هم بسیار متفاوت هستند، همینطور قلب و سایر اندامهای بدن ازجمله مغز و… درعینحال که هرکدام از اینها وظیفه خاصی دارند و ساختار خاصی، اجزاء خاصی و سلولهای متفاوتی دارند، با هم همکاری میکنند و فعلوانفعالی دارند که همه با هم یک انسان میشود؛ یعنی چشم به انسان در دیدن چیزهایی که باید از آنها استفاده کند کمک میکند، گوش هم برای شنیدن به او کمک میکند. گاهی چشم به گوش کمک میکند و گاهی گوش به چشم. اینها که نابینا هستند بیشتر از گوش خود برای دیدنیها استفاده میکنند و کار چشم را از گوش میخواهند. بالاخره این اندامها با هم همکاری، ارتباط و فعلوانفعال دارند و همه یک هدف را دنبال میکنند و آن، حیات و رشد این انسان است. هرکدام به نحوی و از زاویهای کمکی میکنند اما همه به هم مربوط هستند و کاملاً از هم جدا نیستند. اگر چشم را از بدن انسان دربیاورند و در آزمایشگاه بگذارند، دیگر نمیتواند به انسان کمکی بکند و ربطی به انسان ندارد. تا مادامی که اینها با هم مربوط هستند و بهوسیله این رباطها به هم مرتبط شدهاند و اعصاب مشترک و چیزهای دیگری بین آنها هست یک واحد محسوب میشوند.
ما میتوانیم جامعه را هم به یک موجود ارگانیک تشبیه کنیم. افراد جامعه مثل سلولهای بدن میمانند. هر انسانی از میلیاردها موجود زنده به نام سلول تشکیل شده است. میتوانیم بگوییم جامعه هم از میلیونها یا دهها میلیون یا صدها میلیون فرد انسانی تشکیل شده که هرکدام به منزله یک سلول در این بدن هستند. این هم یک تشبیه است.
این سلولها دستهدسته هستند. یک دسته کارشان بینش است، یک دسته گویش است. دستههای سلولی انسان در جامعه هم قشرها و طبقات مختلف هستند و وظایف مختلفی دارند. یکی کشاورز است، یکی محصل است، یکی رئیس است، یکی نظامی است. هرکدام کاری دارند، اما همه اینها به نفع یک جامعه است و با هم مربوط میشوند. هم این از او منتفع میشود، هم او از این. یک نوع تقسیم کار است؛ کار بین این سلولها، بین این جهازها و دستگاههای مختلف انسانی تقسیم شده است اما همه با هم ارتباط دارند و به یکدیگر کمک میکنند.
چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار
این یک تشبیه بین جامعه و اندامهای یک انسان است. تا اینجا، شاید بارها و دهها بار این چیزها را شنیده باشید. در اشعار سعدی هم که یکی از آنها را خواندم ملاحظه میفرمایید که همین معنا بیان شده است.
آنچه من امروز میخواستم بحث آن را شروع کنم و کسانی که دوست دارند دنبال کنند این است که ما بهطور طبیعی بین وظایف اندامهای انسان میتوانیم ارتباط برقرار کنیم. لازم نیست یاد بگیریم چگونه چشم به گوش کمک کند. خدا که ما را ساخته ما را بهگونهای ساخته که خودبهخود میفهمیم چگونه باید چشم را به کمک گوش گرفت، گوش را به کمک قلب، قلب را به کمک مغز و الیآخر. خودبهخود این کار را انجام میدهیم.
اما در جامعه، چنین ترکیب طبیعی نیست. در جامعه این را خود افراد میسازند یا بفرمایید اعتبار میکنند. اگر گفتیم جامعه وجود حقیقی ندارد و وجود آن اعتباری است یعنی افراد انسان هستند که این وحدت را بین خودشان در نظر میگیرند و میپذیرند، بعد هم به حسب امکاناتی که دارند و استعدادهایی که دارند، کارهای این مجموعه را بین خودشان تقسیم میکنند؛ یکی کشاورز میشود، یکی تاجر میشود، یکی مهندس میشود، یکی استاد دانشگاه میشود. اگر ما مثلاً طلبهها را هم یک قشر از جامعه حساب کنیم، یکی هم آخوند میشود. تقسیم کاری است. آیا اینها که با هم قشرها را تشکیل میدهند، ارزش کارشان مساوی است؟
ارزش کار سلولهایی که یک عضو را تشکیل میدهند، تقریباً مساوی است. شما وقتی یک رشته عصبی را به سلولهای مختلف تجزیه کنید، همه همان خاصیت کل را دارند اما وقتی گفتیم جامعه دارای قشرهای مختلفی است، یک قشر آن رؤسا و مدیران جامعهاند، یک عده سربازند، یک بخشی فرماندهاند، یک عده تاجرند، بقالاند، عطارند، اینها که مساوی هم نیستند. چون این ترکیبی از اینهاست، هرکدام نباشد کل اشکال پیدا میکند، پس آیا ارزش همه یکی است یا نه؟ آیا اینگونه است یا ارزش اینها متفاوت است؟ از کجا بفهمیم که ارزش اینها مساوی است یا متفاوت؟
حالا راههایی را میشود فرض کرد. شاید بهترین راه این باشد که اگر این موجود واحد، یعنی بدن انسان، یک هدف واحد نهایی داشته باشد، باید ببینیم کدامیک از این اندامها بیشتر به او کمک میکنند و اگر این نباشد، او بهکلی از بین میرود یا ضرر کلی به او میخورد. بعضی از آنها اینگونه نیستند. فرض کنید اگر یک انگشت نباشد، اینگونه نیست که انسان عقل خود را از دست بدهد یا مبتلا به سرطان شود. فقط یک عضو کوچک جدا شده است. حالا اگر انسان از اول چهارانگشتی هم بود، آنچنان خسارت زیادی نمیزند؛ اما اگر نصف مغز او را ببرند، دیگر انسانی نمیماند. پس مغز از یک انگشت مهمتر است؛ چرا؟! برای اینکه آن اگر عیب ببیند، کل انسان از بین میرود و آن هدفی که انسانیت انسان به آن است، نابود میشود اما اگر یک انگشت را ببرند، اینگونه نیست. خیلیها هستند که به خاطر بیماری، یک انگشت آنها را قطع میکنند یا حتی پای او را قطع میکنند اما به زندگی آنها و حتی گاهی به شغل آنها ضرری نمیزند.
پس ارزش این جهازها و اندامهای مختلف را باید با آن هدف نهایی بسنجیم. هرکدام بیشتر تأثیر دارند ارزشمندتر هستند. بیشتر تأثیر دارند یعنی چه؟! یعنی اگر کمبودی در آن پیدا شود، ضرر کلی میخورد. بعضیها نه، ضرر کلی نمیخورد. فرض کنید یک کسی مثلاً موهای ریش او ریخت. این حالا خیلی در زندگی او چندان تأثیر ندارد. خیلیها هم هستند که ریش دارند و میتراشند. حالا یک کسی موهای او ریخت. ریختن مو یک عیبی است، کمبودی است اما ریختن مو حیات انسان را به خطر نمیاندازد؛ اما این با اینکه مغز او عیب کند یا قلب او از کار بیفتد فرق دارد.
اگر ما در جامعه هم بتوانیم چنین رابطهای را در نظر بگیریم که این جامعه اصلاً هدفش چیست، قوام این جامعه به چیست، دنبال چه میرود، چه چیزی برای این جامعه مطلوب است، آنوقت هر قشر و هر صنفی نسبت به این هدف چه اندازه کمک میکنند و هر کدام کمک آنها بیشتر است و وجود آنها لازمتر است بگوییم این جایگاهش مهمتر است و ارزش او بیشتر است.
اما اگر بهگونهای بود که بودونبود آن چندان تأثیری ندارد، یک فضیلت مختصری ممکن است به آن افزوده شود، ارزش این خیلی در حد آنها نیست، ارزش این کمتر است. اگر چنین چیزی باشد، راهی باز میشود برای اینکه ما اصناف و قشرهای جامعه را ارزشگذاری کنیم و بفهمیم ارزش کدام قشر مهمتر است.
درنتیجه اگر کسی چند کار از او برمیآید، ببیند اگر کدام کار را انتخاب کند، به جامعه بیشتر خدمت کرده است و چون هدف خدا هم از خلقت انسان و این جامعه این است که این جامعه به آن رشد و کمال خود برسد، هرکدام که بیشتر در رسیدن به آن رشد و کمال تأثیر دارند، کارشان مهمتر خواهد بود. اگر بین کارها تزاحمی باشد، آن کاری مهمتر است که تأثیر بیشتری در بقاء و رشد و کمال جامعه دارد.
آنوقت یک جایی که شک میکنیم این کار مهمتر است یا آن، یک معیاری دست ما میآید. دلیل اینکه بقالی بهتر است یا کشاورزی یا تجارت، باید ببینیم کدام مهمتر است. همیشه قضاوتهای عموم مردم درست نیست. معمولاً مردم، مثلاً آنهایی که پولدارتر هستند، رفاه بیشتری دارند، خیال میکنند اینها قشر مهمتری در جامعه هستند. در صورتی که کلیت ندارد. ممکن است یک آدم خیلی پولداری باشد اما عقل درستی نداشته باشد؛ اتفاقاً یک ثروت خدادادی از ارث به او رسیده یا بادآورده گیر او آمده، خدمتی هم نمیکند، از ثروت خود هم درست استفاده نمیکند اما مردم میگویند این خیلی مهم است، این میلیاردر است. وقتی میخواهند بگویند مهم است یا نیست با پول او میسنجند. این قضاوت همیشه درست نیست.
باید ببینیم که این فرد یا این صنف یا این قشر جامعه چه تأثیری در سعادت و رشد و کمال جامعه و درنهایت در فرهنگ دینی و در رسیدن به قرب خدا دارند. آنوقت آن کار مهمتر میشود. اگر تزاحم شد باید کار مهمتر را انتخاب کنیم. این یک مقدمه کلی است که خیلی جاها به درد میخورد؛ یعنی مورد حاجت است. من مسئله را حل نکردهام، فقط یک تئوری را عرض کردم. انشاءالله کسانی بتوانند روی آن کار کنند و به یک سامانی برسانند.
یک مطلبی را اشاره کردم که در یک موجود ارگانیک، اندامهای آن به هم نیاز دارند. اینگونه نیست که هرکدام یک کار مستقلی داشته باشند و هیچ ربطی به آن جزء دیگر نداشته باشند. ما میبینیم همه اندامهای بدن ما به یکدیگر کمک میکنند. اگر معده درست کار نکند، مغز هم درست نمیتواند کار خود را انجام دهد. قلب هم نمیتواند. دست و پا هم به تبع خود همینگونه هستند. اینها به هم مربوط است. این زمینه میشود که کسانی تصور کنند چون همه به هم احتیاج دارند، پس همه در یک سطح هستند؛ اما این کلیت ندارد. همانگونه که عرض کردم، گاهی یک انگشت هم در زندگی انسان مؤثر است. انسان پنجانگشتی یا چهارانگشتی در کار خود مساوی نیست، فرق میکند، قدرت او بیشتر است؛ اما اینگونه نیست که حالا اگر یک انگشت او را بریدند، این اصلاً نتواند هیچ کاری بکند. تفاوت میکند.
با توجه به این مطلب، ما مشکلاتی که در جامعه خود میبینیم، همه جوامع مشکلاتی دارند. بالاخره همه شما اخبار تلویزیون را کموبیش میبینید، یا از رادیو گوش میکنید، یا در روزنامهها میخوانید. ما جایی در دنیا سراغ نداریم که بیمشکل باشد. گاهی خیال میکنیم فلان کشور خیلی راحت است اما وقتی به درون آن نزدیک میشویم، میبینیم اتفاقاً مشکلات آنها بیش از همه است.
مثلاً فرض کنید همین چند روزه در اخبار رادیو و تلویزیون بود که در فرانسه، پایتخت کشور آزادی دنیا، جایی که بیش از همه جا از آزادی زن حمایت شد و برای آزادی زن ارزش قائل شدند، در بین هر سه نفر زن، یک نفر مورد تجاوز قرار میگیرد. در بین هر چند نفر، یک نفر در اثر بدرفتاری شوهر خود میمیرد. آمار رسمی بدرفتاری مردها با زنهای خود بهگونهای است که با آمار معین و مشخص، از هر چند خانواده یک زن در اثر بدرفتاری شوهر خود که او را کتک میزند و با او بدرفتاری میکند میمیرد. ما خیال میکنیم فرانسه مهد آزادی و حقوق بشر و فمینیسم و این حرفهاست و دیگر زنها در آنجا خیالشان راحت است. در آمریکا هم در هر دقیقهای چند نفر زخمی یا کشته میشوند. همهروزه بیش از سی، چهل نفر فقط در اثر جنایت کشته میشوند، نه بیماری و چیزهای دیگر؛ و مسائل دیگری که ملاحظه میفرمایید.
ما در دنیا جایی را نداریم که بیمشکل باشد. کشور ما هم مشکلاتی دارد. یک مشکلاتی قبل از انقلاب داشت که بخش بسیاری از آنها به برکت فداکاریهای عزیزان رزمندگان و بهخصوص شهدا حل شد. ما عزتی پیدا کردیم که نمونه آن در این دو قرن اخیر بیسابقه بود. الآن هم که این همه تحت فشار کشورهای دیگر هستیم، میبینید در بسیاری از مسائل، پیشرفتهترین و ثروتمندترین کشورها، در یک کاری شکست میخورند اما ایران در آنجا پیروز میشود. در همین مسائل اخیری که ملاحظه میفرمایید، خیلی عزتها، پیشرفتهای علمی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی نصیب جامعه ما شده که سابقه نداشته است.
اما بههرحال مشکلاتی هم داریم که از اینها هم نمیشود چشمپوشی کرد. هم مشکلات اقتصادی داریم، هم مشکلات اخلاقی داریم، هم مشکلات اداری داریم و چیزهای دیگر هم که حالا به اسم نیاورم چون شاید بعضیها سوءتعبیر بکنند. انواع مشکلات داریم.
بر اساس آن مقدمهای که عرض کردم، میخواهم بگویم میشود گفت این مشکلات را هم میتوان دستهبندی و طبقهبندی کرد و بگوییم کدام مهمتر است یا نه؟ از یک نظر مشکلات اقتصادی از همه چیز مهمتر است، برای اینکه جان مردم را به خطر میاندازند. وقتی نان نداشته باشند بخورند، مریض میشوند و بیماری و مرگ پیش میآید و دیگر جامعهای نمیماند. این از این دیدگاه.
اما اگر نسبت به هدف اجتماع بسنجیم که گفتیم اصلاً خدا انسان را در این عالم خلق کرده تا به یک رشد و کمال خاصی برسد که مخصوص انسان است و تعبیر آن خلافتالله است؛ مقام خلافتاللهی در انسان فعلیت پیدا کند یا نزدیک به آن برسیم، یا به تعبیر فرهنگ عمومی ما، به خدا نزدیک شویم. بیشتر از قرب خدا استفاده کنیم، مهمترین عاملی که ما را به این نزدیک میکند کدام نهاد از نهادهای جامعه ما هست؟!
از یک دیدگاه، من از یک زاویه عرض میکنم، حالا شما فکر کنید ببینید که میپسندید یا نه؛ فرض کنید ما میخواهیم مسائل معیشتی مردم را حل کنیم؛ میآییم قانون وضع میکنیم که مسائل اقتصادی در چارچوبه این قوانین باشد. بعد قانون را دست یک عدهای میدهیم که اجرا کنند. برای اجرای آن، نظارتی قرار میدهیم و درنهایت یک دستگاه قضایی که اگر تخلفاتی انجام بگیرد آنها را رسیدگی کند.
از همان قدم اول که میخواهیم شروع کنیم، اگر کسانی باشند که خودمحور و فقط فکر نفع شخصی خود یا بستگان خود باشند در وضع قانون، قانون را بهگونهای وضع میکنند که جیب خودشان پر شود. بعد که قانون وضع شد آن را به دست مجریان قانون میدهند. آنها هم واقعاً میخواهند وضع اقتصاد مملکت خوب شود اما اول اقتصاد خودمان! کسانی سر کار میآیند که گلوگاههای اقتصاد دست اینهاست. یک نفر هست که ظاهراً در یک پست است اما رئیس یا عضو هیئتمدیره پنجاه تا شرکت است که از هرکدام چند میلیون حقوق میگیرد. طبعاً در اجرا بهگونهای رفتار میکند که به خود او، به حزب او، به گروه او و به فامیل او ضرر نخورد.
شما ناظر تعیین میکنید؛ آن ناظر را اگر با رشوه خریدند، او تأیید میکند و مشکل حل نمیشود. آخر هم به دستگاه قضایی رجوع کردید، شکایت کردید، پرونده تشکیل شد؛ آن قاضی که میخواهد رأی آخر را بدهد، اگر با رشوه گرفتن رأی خلاف داد، آیا مشکل حل میشود؟! چرا اینها حل نمیشود؟! برای اینکه پول ندارند؟! برای اینکه بودجه نیست؟! برای اینکه بیماری وجود دارد؟! نه، همه سالماند، پولدارند، وضعشان خوب است، راحتاند. چه چیزی کم دارند؟! تعهد و مسئولیت؛ و در فرهنگ خودمان، دین. دین آنها ضعیف است. اگر آن بود، همه اینها درست انجام میگرفت.
وقتی میخواهند قانون وضع کنند، خدا را ناظر و حاضر میدانند، رضایت او را در نظر میگیرند، نه منافع شخصی خودشان را. در اجرا هم همینطور، در نظارت هم همینطور، تا برسد به آخرین حلقه زنجیر؛ اما اگر دین نباشد، شما هرچه دیگر هم جای آن بگذارید کار دین را انجام نمیدهد. اگر یک دستگاه نظارت تعیین کنید، چقدر باید به او حقوق بدهید؟! به جای اینکه به بودجه مردم و به فقرا کمک کند، جیب آنها را پر پول میکند. باید ماهی چقدر به او حقوق بدهید که در هر جایی، در هر صنفی، باید چند نفر حضور داشته باشند، ببینند تقلب نشود، گرانفروشی نشود. آخر هم آنها کار خودشان را میکنند؛ اما یک نهاد هست، حالا اسم آن را نهاد بگذاریم یا نه، من طبق اصطلاح معروف جامعهشناسی میگویم که اگر این تقویت شود و کار خود را درست انجام بدهد، در همه آنهای دیگر میتواند اثر بگذارد. آن نهادی است که دین و اخلاق و مسئولیت را برای مردم به بار میآورد. آیا چیزی هست جانشین این شود؟!
حتی در مسئله جهاد، آنچه مردم ما را در جنگ هشت ساله فرستاد که جبهه را پر کنند - که گاهی میگفتند مردم را برگردانید، دیگر نیازی نیست، ما نمیتوانیم از اینها پذیرایی کنیم - دین مردم بود. با پول که به جبهه نمیرفتند. در میدان جهاد و در استقامت در راه نظام هم آنچه نقش اساسی را دارد، آن اعتقاد و فکر و باور و ملکات اخلاقی انسان است. اگر این نباشد، همهچیز تا آخر لنگ است؛ اما اگر این باشد، شرط لازم آن فراهم است. باید ضمائمی هم بر اساس آن ضمیمه کرد تا به علت تامه برسد اما هیچ چیز جای این را نمیگیرد.
بنابراین در شرایط مساوی اگر کسی چند کار از او برمیآید و هیچکدام واجب عینی نیست و بخواهد ترجیح بدهد، باید آن چیزی را ترجیح بدهد که این کمبود جامعه را تأمین کند. در غیر فرهنگ دینی، این مقولات را مقولات فرهنگی میگویند. آنچه مربوط به تعلیم و تربیت، اصلاح فکری، موضعگیریهای انسانی، اخلاقی، اینها میشود، اینها را بهطور عام، مفهومِ اعمّی که بر همه اینها اطلاق میشود، میگویند: اینها کارهای فرهنگی است. باید کار فرهنگی کرد؛ یعنی اعتقاد، اخلاق، تربیت صحیح، مسئولیتپذیری، اخلاص، درستکاری، امانتداری، راستگویی؛ همه اینها جزو مقولات فرهنگی به حساب میآید. اگر اینها درست شد، سایر چیزها هم میشود درست شود اما اگر این، نقص اساسی داشت و با حد نیاز خیلی فاصله داشت، نمیشود چندان امیدی به اصلاح داشت.
نتیجه این بحث چه شد؟! ستاد جبهه فرهنگی انقلاب یکی از مهمترین نهادهای انقلابی است که یکی از شریفترین و ارزشمندترین مسئولیتهای اجتماعی را به عهده گرفته است. او میخواهد برای همه جهات انقلاب خدمت کند اما کار اصلی خود را در مسائل فرهنگی قرار داده، به خاطر همین دلیل که اگر این کار تأمین شود، میشود سایر چیزها را هم تأمین کرد. حتی آنجا که ما میخواهیم برای اقتصاد مقاومتی کار کنیم، اگر عنصر فرهنگی حضور نداشته باشد، اگر تعهد دینی و اخلاقی نباشد، همان جاها اشخاصی فکر منافع شخصی و جیب خودشان و منافع خودشان میافتند و باز هم نیاز جامعه برطرف نمیشود. پس اساسیترین خدمت، خدمت فرهنگی و دینی است.
امیدواریم خداوند متعال به همه ما این توفیق را بدهد که در حدّ در وسع خودمان، بهاندازه ظرفیتی که داریم و شرایطی که خدا برای ما فراهم کرده است در تقویت این نهاد کوشش کنیم. خدا انشاءالله روح امام را با ارواح انبیا و اولیا محشور فرماید. سایه مقام معظم رهبری را بر سر ما مستدام بدارد. ملاحظه فرمودهاید که ایشان بیشترین چیزی که روی آن تأکید کردهاند، البته همواره تأکید میکنند اما بهخصوص در این اواخر توجه دیگران را بیشتر به آن جلب میکنند توجه دادن به این است که دشمن، دشمن اسلام و انقلاب ماست؛ یعنی این دشمنی، مقوله فرهنگی ماست. ما اگر بخواهیم جامعه ما اصلاح شود، اهداف انقلاب تحقق پیدا کند و خونهای شهدا پایمال نشود باید این جبهه را تقویت کنیم. البته مگر در یک شرایط استثنایی که حضور در جبههها ضرورت دارد و ولی امر، امر میفرمایند. آن از استثنائات هست. در شرایط عادی که ضرورتی برای کارهای دیگر نیست، بیشترین همت را باید صرف این جهت کنیم.
وَالسَّلاَمُ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ