روحانیت و چالش‌های معرفتی جهان معاصر

در جمع روحانیان سپاه
تاریخ: 
سه شنبه, 18 اسفند, 1377

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وآلِهِ الطَّاهِرِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تشریف‌فرمایی سروران ارجمند را به خانه خودشان خیرمقدم عرض می‌کنم. امیدوارم که خداوند متعال از فضل و کرم بی‌نهایت خود و به برکت عنایات خاصه حضرت ولی عصرعجل‌‌الله‌‌فرجه‌‌الشریف و به برکت خون‌های پاکی که در راه برپایی نظام اسلامی ریخته شده است به همه ما توفیق خدمت مفید و مقبول مرحمت فرماید.

من برای اینکه از وقت بیشتر استفاده شود، از مقدمه‌چینی خودداری می‌کنم و بی‌مقدمه وارد اصل مطلبی می‌شوم که به ذهنم رسید که خدمت آقایان عرض کنم.

روحانیت؛ وارثان رسالت انبیا در عصر غیبت

به‌طورکلی روحانیت در جامعه نقش انبیا را در میان اقوام خود ایفا می‌کند و اینکه اَلْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ اَلْأَنْبِيَاءِ[1] یک حقیقت است. بعد از اینکه سلسله جلیله انبیا با وجود مقدس خاتم‌الانبیاء - صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیْهِ وَ عَلَیٰ اهل‌بیتهِ - ختم شد، کسانی که رسالت انبیا را عهده‌دار هستند که تا روز قیامت به مردم برسانند، در درجه اول ائمه اطهارسلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين هستند و بعد علما در این زمان هم که مردم به وجود امام معصوم دسترسی ندارند، تنها راه استفاده از میراث انبیا، علما هستند و مصداق تام اَلْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ اَلْأَنْبِيَاءِ هم شما هستید.

لزوم تشبّه روحانیت به انبیا در علم و عمل

بنابراین ما همیشه باید به اهمیت نقشی که داریم و سنگینی وظیفه‌ای که عهده‌دار هستیم توجه داشته باشیم. هیچ‌گاه به ذهنمان نیاید که مسئولیت‌هایی که می‌پذیریم و وظایفی که انجام می‌دهیم یک شغل مقدس است. به‌هیچ‌وجه نباید به این رسالت خود جز به عنوان انجام یک وظیفه واجب شرعی نگاه کنیم. همان کاری را که انبیا می‌کردند ما نیز باید عهده‌دار باشیم. برای اینکه ما بتوانیم این نقش را در حد خودمان و به اندازه ظرفیت وجودی‌مان انجام دهیم باید هرچه بیشتر خودمان را به انبیا شبیه کنیم.

دو رکن رسالت روحانی؛ دانش دینی و تقوای عملی

امتیاز انبیا در دو چیز است: یکی در علمی که خدا به وسیله وحی به آن‌ها می‌دهد و یکی هم عصمتی که از گناه دارند و قداستی که در زندگی دارند؛ بنابراین روحانی باید از این دو وصف انبیا بهره وافی داشته باشد. البته ما مستقیماً وحی دریافت نمی‌کنیم اما از وحی‌ای که به انبیا شده باید بهره بگیریم و آن را به نحو احسن به مردم ابلاغ کنیم؛ یعنی محتوای وحی را درست فرابگیریم و درست به مردم برسانیم.

ویژگی دوم انبیا عصمت آن‌هاست. البته ما معصوم نیستیم اما وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ؛[2] باید حداکثر مرتبه تقوا، ورع، زهد و پارسایی را داشته باشیم. باید در حدی که ممکن است در این جهت تلاش کنیم. تنها به انجام وظایف واجب و ترک محرمات اکتفا نکنیم. ما باید در میان مردم نمونه‌ای از قداست انبیا باشیم تا بتوانیم آن وظیفه را در حد توان خود ایفا کنیم.

کمبودهای علمی روحانیت و نیازهای واقعی جامعه

این مسئله دوم که روشن است و احتیاج به شرح ندارد که باید خودسازی کرد، باید تمرین کرد، باید از زخارف دنیا پرهیز کرد و در موارد شبهه باید رعایت احتیاط کرد تا آن قداست حفظ شود. مشکل ما بیشتر در بخش اول است؛

همه ما چند صباحی را در حوزه‌های علمیه به فراگیری علوم اسلامی و علوم اهل‌بیت‌سلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين می‌پردازیم. بعد موقعیت‌هایی که برای ما پیش می‌آید و شغل‌ها و پست‌هایی که قبول می‌کنیم، در سایه آن معلومات اسلامی و حوزوی، آن‌ها را متکفل می‌شویم؛ اما اولاً باید توجه داشته باشیم که همه آنچه ما در حوزه آموختیم، به‌گونه‌ای نیست که مورد استفاده واقع شود؛ یعنی همه دوران تحصیل‌مان را به حساب مردم نگذاریم! ما بخشی از آنچه آموخته‌ایم را به مردم عرضه می‌کنیم. از طرف دیگر بسیاری از چیزهایی که مردم احتیاج دارند و ما باید به آن‌ها بگوییم را نیاموخته‌ایم؛ یعنی بین آنچه می‌دانیم و آموخته‌ایم و آنچه مردم باید بدانند، عموم و خصوص من وجه است؛ یک قسمت مشترک دارد که آموخته‌ایم و به مردم می‌آموزیم؛ یک چیزهایی هست که باید بیاموزیم اما نیاموخته‌ایم؛ یک چیزهایی هم هست که آموختیم اما مردم احتیاجی به آن‌ها ندارند، یک چیزهای تخصصی خاص خودمان است. عمده این است که آنچه را که مردم احتیاج دارند و ما کمبود داریم، آن را باید جبران کنیم.

این کمبودها یک سلسله کمبودهای ثابتی است؛ یعنی معرفتی که باید نسبت به معارف حقه اسلام داشته باشند در ابعاد مختلف عقاید، اخلاق، احکام، مسائل عبادی، اجتماعی، حقوقی، سیاسی، یک کلیات ثابتی داریم که همه باید در تمام اعصار، این‌ها را بدانند و به آن معتقد باشند و آنچه جنبه عملی دارد را عمل کنند؛ اما یک سلسله مسائلی است که نو به نو مورد حاجت واقع می‌شود. یک سؤالاتی در یک زمانی، در یک منطقه‌ای برای مردم بود، دینی هم بود اما امروز برای ما، در منطقه‌ای که زندگی می‌کنیم و در شرایطی که هستیم آن‌ها مطرح نیست.

در کتاب‌های کلامی ملاحظه می‌فرمایید که خیلی چیزها مطرح شده که اگر درس کلام بخوانیم صدها مسئله در کتاب‌های کلامی می‌آموزیم اما در اجتماع کاربردی ندارد و کسی از این‌ها از ما سؤال نمی‌کند. فرض کنید مثلاً اینکه آیا قرآن، مخلوق است یا مخلوق نیست؟! در یک زمانی این مسئله یک مسئله روز بود که کسانی سر این مسئله تکفیر می‌شدند. جنگ بین معتزله و اشاعره و در زمان خلفای بنی‌عباس، زمان مأمون، متوکل، خود خلفاء سر این مسائل با هم اختلاف‌نظر داشتند و علماء همدیگر را سر این مسئله تکفیر می‌کردند. خب باید نظر اهل‌بیت را در آن زمان فراگرفت و به مردم یاد داد؛ اما حالا هیچ‌گاه شما نشنیده‌اید یک کسی از شما سؤال کند که آیا قرآن مخلوق است یا نیست؟! امروز این مسئله، مطرح نیست. ما وقتی کتب کلامی را می‌خوانیم، کتاب‌های سنتی خودمان را، ممکن است این‌گونه مباحث را هم بخوانیم و بحث کنیم اما در جامعه کاربردی ندارد.

فاصله میان آموزه‌های سنتی با نیازهای جدید فکری

از آن طرف، امروز یک مسائلی مطرح شده است که در قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شود. حتی به صورت یک احتمال هم در گوشه یکی از کتاب‌های ملاحده و زنادقه هم پیدا نمی‌شود. یک چیزهایی است که تازه مطرح شده است. عمر بعضی از آن‌ها صد سال است، بعضی کمتر و بعضی هم بیشتر. سؤالش اصلاً در همین حدود عمر دارد و اتفاقاً این‌ها امروز اذهان اندیشمندان دنیا را به خود مشغول کرده است و نه‌تنها یک چیز تخصصی و فانتزی نیست بلکه اصلاً محور همه فعالیت‌های دینی و اعتقادی عالم را تشکیل می‌دهد.

مثلاً فرض بفرمایید در تاریخ علم، دین، معرفت، فلسفه، در هیچ کتابی مطرح نمی‌شد که آیا انسان عقل دارد یا ندارد؟! آیا چیزی به نام عقل در عالم وجود دارد یا ندارد؟! آیا شما در هیچ کتابی چنین سؤالی را دیده‌اید؟! همه افتخار می‌کردند که عقل دارند دیگر. اصلاً افتخار آدمیزاد به این است که موجود عاقلی است. اگر حیوانٌ ناطقٌ هم می‌گفتند ناطق را تعریف و تفسیر که می‌کردند می‌گفتند یعنی عاقل. کسی سؤال نمی‌کرد که آیا عقل هم چیزی هست در عالم یا نه؟! امروز در محافل فلسفی دنیا بزرگانی از علماء خودشان هستند که صریحاً می‌گویند اصلاً عقل یک چیز موهومی است و ما چیزی به نام عقل نمی‌شناسیم! اصلاً وجود قوه‌ای به نام عقل در وجود انسان دروغ است و اصلاً چیزی به نام عقل نداریم.

چالش‌های معرفت‌شناختی جهان معاصر

حالا چنین چیزی را در بحث‌های معرفت‌شناسی، در بحث‌های فلسفی و در کتاب‌های مختلف پیدا نمی‌کنید اما امروز این مسئله مطرح است و آن وقت به فرض اینکه قوه‌ای به نام عقل باشد، این چه جور درک می‌کند؟! مایه‌اش چیست؟! از کجا تغذیه می‌کند؟! آن احکامی را که به عقل نسبت می‌دهیم، این‌ها چه اندازه اعتبار و حجیت دارد؟! آیا می‌شود به آن اعتماد کرد؟! اصلاً به فرض اینکه ما چیزی به نام عقل داشته باشیم، آیا واقعیاتی را کشف می‌کند؟! آیا واقعاً معرفت یقینی می‌تواند برای انسان پیدا شود یا نه؟!

می‌دانید مکاتب مختلف فلسفی‌ای در دنیا هست که می‌گویند مطلقاً یقین برای انسان امکان ندارد؛ و جالب این است که به این مطالب افتخار می‌کنند! افتخار می‌کنند به اینکه ما چیزی به نام عقل نداریم و آن چیزی هم که شما می‌گویید اسم آن عقل است، این هم هیچ چیز یقینی را کشف نمی‌کند و یک مشکوکات و موهومات و حداکثر یک مظنوناتی است!

 این‌ها مسائلی است که جدیداً مطرح شده است. حالا اینکه چقدر سابقه دارد، یک قرن، دو قرن، سه قرن، چهار قرن، بیشتر از این‌ها تجاوز نمی‌کند. معمولاً دیگر مبادی این حرف‌ها از قرن شانزدهم میلادی، از چهارصد سال پیش شروع شده است.

نسبیت‌گرایی و تردید در امکان دستیابی به حقیقت

خب ما در مقابل این انبوه مسائل جدیدی قرار داریم که خاستگاهش مغرب زمین است، از آنجا می‌جوشد و فوران می‌کند و بعد فیوضاتش کم‌کم به ما هم می‌رسد و اساتید دانشگاه ما، نویسندگان ما، گویندگان ما، این حرف‌ها را به صورت‌های مختلف می‌پرورانند و با عبارات زیبا و با چاشنی شعر و ادبیات و این حرف‌ها یک مطالب نو، جالب و جاذب می‌شود و ذهن جوان‌های ما را مشغول می‌کند؛ نتیجه‌اش هم معلوم است که چه خواهد شد؛ وقتی ما نتوانیم نسبت به محسوسات یقین پیدا کنیم به طریق اولی طبعاً نسبت به امور دینی هم نمی‌شود یقین کرد. آن وقت مطالب دینی می‌شود یک امور مشکوک، نسبی، دارای وجوه مختلف، قرائت‌های مختلف، تفسیرهای مختلف؛ و گفته می‌شود که این‌ها هیچ کدامش فرقی نمی‌کند؛ معلوم نیست شیعه بهتر است یا سنی؛ فهم این یکی بهتر است یا فهم آن یکی؛ هر کسی یک فهمی دارد و یک چیزی هم عمل می‌کند، هیچ کدام از آن‌ها هم یقینی نیست؛ بنابراین همه را باید احترام کرد و برای اینکه جنگ و دعوایی نشود، دیگر با هم سازش کرد. بگوییم هم تو درست می‌گویی، هم تو درست می‌گویی؛ دعوا نکنیم.

طبعاً ما هم نمی‌توانیم ادعا کنیم که حالا یک حرف نو و یک حرف حقی داریم که دیگران ندارند؛ نه، ما هم یکی از این‌ها هستیم. بت‌پرستی و اسلام، هم این خوب است هم آن؛ مثلاً مسیحیت و یهودیت، هم این خوب است هم آن؛ شیعه و سنی، هم این درست است هم آن. دیگر با همدیگر دعوا نکنید؛ پلورالیسم، نسبیت‌گرایی و امثال این‌ها، چیزهایی که با اسم‌ها و با زرق و برق‌ها و با تیترهای جذاب مطرح می‌شود و بحث‌ها و کتاب‌ها و نقادی‌ها حول محور آن انجام می‌گیرد. چیزهایی که آدم وقتی مجموعش را در این عصر می‌بیند، حقاً باید گفت که عصر جاهلیت نوین؛ و این فحش نیست. آن روز وقتی به مردم قبل از اسلام می‌گفتند عصر جاهلیت، این برای آن‌ها یک فحش بود. هیچ کس خوشش نمی‌آمد از اینکه بگویند این‌ها جاهل هستند؛ اما امروز مردمی هستند که به جهالت افتخار می‌کنند! می‌گویند اصلاً باید همه به شک اعتراف کنند و این افتخار دارد. عصر جاهلیت. خودشان هم قبول دارند. می‌گویند ما هیچی نمی‌دانیم، همه این‌ها مشکوکات و مظنونات است.

مسئولیت روحانیت در مواجهه با شبهات جدید

با این بینش و با این جهل افتخارآمیز، پیداست که ما چه مسئولیت سنگینی برای حفظ معارف اسلامی‌مان داریم به عنوان یک معارف یقینی و حقی که جز آن‌ها حقی نیست و همه چیز دیگر در مقابل آن‌ها باطل است؛ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ؛[3] چقدر ما باید جان بکنیم تا این مطالب را بیان کنیم که اصلاً حقی در عالم داریم که در مقابلش چیزهای دیگر، هر چه ضد آن است، باطل است. این خودش مسئله است.

یک وقتی صحبت این بود که مسیحیت، حق است یا اسلام؟! باید بحث کنیم و ببینیم کدام‌یک حق است. حالا او می‌گوید اصلاً حقی داریم یا نداریم؟! طبعاً این مطالب را در کتاب‌های درسی حوزه نخوانده‌ایم و هنوز هم در کتاب‌های درسی ما وارد نشده است اما مورد احتیاج جامعه است. از اینجا که ببینیم احتیاج به بحث داریم و چیزهایی را باید بیاموزیم که نیاموخته‌ایم، آن وقت دنباله‌اش را دیگر ببینید که به کجاها منتهی می‌شود.

ضرورت یادگیری مستمر و روزآمدسازی دانش دینی

پس برای اینکه ما بتوانیم این رسالت را انجام دهیم اول باید معلومات خودمان را درست ارزیابی کنیم و اعتراف کنیم به اینکه خیلی چیزها را باید بدانیم و آنچه آموخته‌ایم، نسبت به آنچه باید بدانیم، بسیار کم است. متأسفانه این احساس در بسیاری از ما وجود ندارد. فکر می‌کنیم چند سالی که در حوزه یک شرح لمعه‌ای خواندیم یا رسائل و مکاسبی خواندیم، دیگر همه علوم لازم را داریم و هر چه می‌گوییم را همه باید بپذیرند، چون ما عالم هستیم و آن‌های دیگر جاهل هستند. مسئله این نیست. بله، همه جاهل هستند اما ما هم در این جهل شریک هستیم!

ما باید اول یک رفع جهل از خودمان بکنیم تا بعد بتوانیم نقش خودمان را در جامعه ایفا کنیم؛ یعنی ما به تعلّم مستمر احتیاج داریم. این‌ها یک چیزی نیست که یک‌بار بیاموزیم و تمام شود و به کنار برود. شیطان هر روز یک شبهه جدید مطرح می‌کند و برای فریب دادن مردم و مبارزه با حق و اهل حق یک حربه نو اختراع می‌کند؛ بنابراین ما همیشه باید درصدد باشیم که شبهات شیطانی را بشناسیم و جواب دندان‌شکنی برای آن‌ها آماده کنیم و با این سلاح علمی، بر کرسی مسئولیت، تعلیم، تبلیغ و تدریس خود بنشینیم وگرنه بسیار واضح است که شکست خواهیم خورد و آن وظیفه‌ای را که عهده‌دار شده‌ایم از عهده انجام آن بر نخواهیم آمد.

جنگ فرهنگی؛ عرصه نوین رویارویی حق و باطل

حالا چه کار کنیم؟! یعنی رها کنیم؟! بگوییم چون آنچه را لازم است نمی‌دانیم، پس به حوزه برگردیم و مشغول عبادت خودمان بشویم، یا چندی دیگر هم برویم یک مقدار دیگر از همین مرسومات را بیاموزیم؟! پیداست که فرار از ضعف هم مشکلی را حل نمی‌کند. ما در یک نبرد تحمیل‌شده‌ای درگیر هستیم؛ یعنی همان‌گونه که جنگ تحمیلی و جنگ نظامی بر ما تحمیل شد، جنگ فرهنگی هم بر ما تحمیل شده است و ما درگیر آن هستیم. بخواهیم و نخواهیم این جنگ وجود دارد و روزبه‌روز هم جبهه دشمن با ابزارهای نویی که اختراع می‌کند قوی‌تر می‌شود.

خیلی خوب است که این دو موقعیت را با هم تشبیه کنیم تا بهتر بفهمیم. جنگ نظامی را هم دیده‌ایم و هم چون حسی است بهتر می‌توانیم تصور کنیم اما جنگ فرهنگی که بخواهیم موقعیت‌مان را نسبت به دشمن تصور کنیم یک خرده مشکل است ولی با تشبیه به موقعیت نظامی، خواهیم فهمید که الآن ما درگیر یک جنگ مهم‌تری هستیم. همان‌گونه که در آن جنگ، دشمن سلاح‌هایی داشت و بالاخره آن سلاح‌های نوی دشمن بود که مشکلاتی در جنگ آفرید، سلاح‌های شیمیایی و امثال این‌ها، اگر ما سلاحی در مقابل آن‌ها، متناسب با آن‌ها و غالب بر آن‌ها نداشته باشیم شکست می‌خوریم، امروز هم دشمن سلاح‌های فرهنگی خاصی دارد. نمونه‌اش همین بود که عرض کردم. هر روز هم سلاح‌های کارآمدتری را اختراع می‌کند؛ سلاح‌های فریبنده‌تر، گمراه‌کننده‌تر و پیچیده‌تر. ما اگر اینجا فارغ بنشینیم و به همان روش قدیمی خودمان با تیر و کمان بخواهیم جنگ فرهنگی‌مان را پیش ببریم نتیجه‌اش معلوم است.

لزوم تولید سلاح فکری برای مقابله با تهاجم فرهنگی

ما باید در مقابل سلاح‌های مدرنی که دشمن در زمینه مسائل فرهنگی اختراع کرده است، ما هم باید سلاح متناسب با آن تهیه کنیم. این کار نشدنی نیست و خوشبختانه مایه‌هایش را داریم. اگر در آنجا دستمان بسته بود و نمی‌توانستیم سلاح میکروبی درست کنیم و سلاح‌های شیمیایی را به کار ببریم چون اشکالات شرعی و اخلاقی داشتیم، اینجا برای اختراع سلاح‌های کشنده دشمن، دستمان باز است. مایه‌های بسیار غنی‌ای در معارف اسلام و کلمات بزرگان و علما و فلاسفه خودمان داریم، منتها این‌ها را باید استخراج کرد، شکل داد و متناسب با موضع دشمن چیزهایی فراهم کرد که برای او کوبنده باشد؛ اما خب یک خرده زحمت دارد!

اولین وظیفه ما که باید یک مقداری فکر کنیم و یک خرده تلخ هم هست اما باید بپذیریم، این است که نیاز به مطالعه و نیاز به آموختن داریم. خیلی چیزها هست که باید یاد بگیریم. چاره‌ای هم نیست. هم نسبت به معارف سنتی خودمان بسیار کمبود داریم؛ یعنی بسیاری از مطالب را هزار سال پیش علمای ما حل کرده‌اند و ما نمی‌دانیم! این‌ها خیلی رسوایی دارد! آن‌ها هزار سال پیش زحمتش را کشیدند، آن‌ها را حل کردند، در کتاب‌هایشان نوشتند، ما نه فرصت مطالعه‌اش را داریم و نه حوصله‌اش را! مشکل‌تر از این‌ها، آن‌هایی است که در کتاب‌ها هم نیست، لااقل حاضر و آماده‌اش نیست، باید یک مقدار روی آن‌ها کار کرد و آن‌ها را صیقل داد تا به درد مبارزه با دشمن بخورد. باید زحمت کشید و همت بیشتری کرد.

جبران کمبودهای علمی؛ مقدمه‌ای برای انجام رسالت دینی

اول پیش خودمان اعتراف کنیم که این کمبودها را داریم. دوم تصمیم بگیریم که این کمبودها را رفع کنیم. این تصمیم هم یک مقدمة الواجبی است که اگر این کار را نکنیم، وظیفه واجب‌مان را نمی‌توانیم انجام دهیم. ما که می‌بینیم جوان‌های ما دسته‌دسته دارند گمراه می‌شوند، دین خودشان را از دست می‌دهند، ایمانشان را از دست می‌دهند، اگر وسیله‌ای برای نجات آن‌ها پیدا نکنیم از ما نمی‌پذیرند که خب شما قدرت نداشتید، پس تکلیف نداشتید؛ نه، این قدرتی است که باید کسب کرد؛ این وسیله‌ای است که باید فراهم کرد؛ یعنی شما وقتی می‌بینید یک انسانی افتاده و یک برادر مؤمنی در آتش دارد می‌سوزد، شما می‌گویید چه کار کنم؟! من که نمی‌توانم؟! شما اگر بتوانید بروید یک کپسول آتش‌نشانی بخرید و بیایید این را نجات دهید، باید بروید. نمی‌توانید بگویید من که ندارم؛ اگر نداری، برو بخر! برو تهیه کن! برو بگیر! برو قرض کن!

وقتی اصل مطلب و اصل تکلیف، یک تکلیف گردنگیر است، تهیه مقدمات آن ضرورت دارد و می‌بایست مقدمات آن را تهیه کرد؛ به‌عبارت‌دیگر در اینجا واجب، مطلق است؛ یعنی هم شرطش را باید فراهم کنید و هم وسایلش را. وجوب معلّق بر وجود شرط نیست؛ واجبِ مطلقی است، وجوبش هم مطلق است، شما باید بروید شرایطش را فراهم کنید. مثل وجوب حج نیست که مشروط به استطاعت باشد و اگر استطاعت نبود، تکلیفی نداشته باشید. مثل وجوب وضو است که باید بروید آب از چاه بکشید و وضو بگیرید.

پس وظیفه دوم ما تصمیم بر این است که کمبودهای معلومات خودمان را جبران کنیم که الحمدلله به برکت انقلاب و به برکت همت بزرگانی، این شرایط کم‌وبیش فراهم شده که ما بتوانیم این کار را انجام دهیم. خدا ان‌شاءالله درجات کسانی که این زمینه‌ها را در این عصر فراهم کردند، امثال مرحوم علامه طباطبایی، مرحوم استاد شهید مطهری و دیگران، خدا درجاتشان را عالی کند که سرمایه‌هایی برای ما اندوختند که بتوانیم از آن‌ها استفاده کنیم و برای مبارزه با دشمن از این اندوخته‌ها بهره بگیریم.

هنر اقناع و انتقال مؤثر معارف اسلامی

بعد از اینکه جواب شبهات را یاد گرفتیم وظیفه سوم ما این است که آن‌ها را به نحوی که قانع‌کننده باشد و با زبانی که برای طرف قابل فهم باشد بیان کنیم؛ یعنی صرف دانستن ما کافی نیست، باید تفهیم کنیم. تفهیم کردن به آن‌ها، خودش یک هنر است. ما خیلی چیزها را می‌دانیم، می‌دانیم هم که حق است اما بلد نیستیم به‌گونه‌ای بیان کنیم که طرف بفهمد و بپذیرد. این یک هنر دیگر است؛ هنر یاد دادن.

ما خیلی چیزها را خودمان معتقدیم. شاید بتوانیم فرمول علمی‌اش را هم در دو تا جمله بگوییم؛ اما این کافی نیست. مشکل ما این است که آن طرف باید بفهمد و جواب اشکالش را بگیرد. ما باید یاد بگیریم که چه جور، با چه بیانی، با چه شیوه‌ای تدریس و بیان کنیم که رفع شبهه طرف بشود. این وظیفه سومی است که به عهده ماست و باید انجام دهیم.

الگوسازی عملی؛ شرط تأثیرگذاری روحانیت

در کنار همه این‌ها خودسازی، تزکیه و تهذیب اخلاق و این مسائل نقش بسیار مهمی در انجام وظیفه ما دارد. ما اگر هزاری هم از علوم مختلف بهره‌مند باشیم و خوب هم بیان کنیم اما مردم آنچه را که از یک روحانی توقع دارند از ما نبینند و ضدش را ببینند، اثر خودش را نخواهد داشت. گاهی به زبان می‌آورند، گاهی هم به زبان نمی‌گویند و در دلشان می‌گویند؛ می‌گویند اگر این اسلامی که می‌گویند راست بود خودشان عمل می‌کردند!

وقتی چیزی از ما ببینند که با معارف اسلامی و سیرهٔ اهل‌بیت‌سلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين نمی‌سازد، می‌گویند: «پس معلوم می‌شود آن‌هایی که به ما می‌گویند عمل کنید، این متاع مغازه‌شان است و خودشان هم باورشان نیست! أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ؟![4] خب اگر راست است، خودتان چرا عمل نمی‌کنید؟! اگر شما می‌ترسید که ما برویم جهنم، خب چرا نمی‌ترسید که خودتان بروید جهنم؟!» یک صغری و کبرایی در ذهنشان تشکیل می‌دهند. گاهی هم می‌گویند. حالا که زبان‌ها خیلی باز شده است؛ می‌گویند: «اگر راست می‌گویید، خودتان چرا عمل نمی‌کنید؟! چرا فلان جا فلان رفتاری را کردید؟!» امروز در روزنامه‌ها این‌ها را زیاد می‌نویسند و حتی سخنران‌ها در سخنرانی‌هایشان بیان می‌کنند.

حتماً شنیده‌اید یا در جراید خوانده‌اید که چندی پیش، یکی از همین‌ها رفته بود در یزد سخنرانی کرده بود و گفته بود که «این‌هایی که دعوت به وحدت و این حرف‌ها می‌کنند، این‌ها دروغ می‌گویند، برای اینکه اگر راست می‌گفتند اول خودشان با همدیگر وحدت پیدا می‌کردند! اینکه می‌گویند حوزه و دانشگاه بیایید وحدت پیدا کنید دروغ می‌گویند، برای اینکه خود حوزوی‌ها هم با هم اختلاف دارند و وحدت پیدا نمی‌کنند! اگر وحدت چیز خوبی است، اول خود شما وحدت پیدا کنید، بعد بگویید حوزه و دانشگاه هم وحدت داشته باشند! این که خود این‌ها با هم اختلاف دارند، معلوم می‌شود که در دعوت به وحدت دروغ می‌گویند»؛ صریحاً گفته بود که دروغ می‌گویند!

چیزهای دیگر هم همین‌گونه است. اینکه ما بگوییم: «نماز شب بخوانید!» اما خودمان نمازمان را صبح، آن هم دم آفتاب بخوانیم، می‌گویند: «اگر راست می‌گفتند خودشان می‌خواندند!» اینکه سفارش کنیم نافله بخوانید اما خودمان نخوانیم؛ سفارش کنیم حضور قلب داشته باشید اما نمازمان جوری دیگر باشد؛ و کارهای دیگر.

وقتی ما می‌توانیم واقعاً آن وظیفه‌ای که به دوشمان است یعنی مرتبه رسالت انبیا را در یک مرتبه نازل‌تری در جامعه تحقق ببخشیم که شباهتی به آن‌ها پیدا کنیم.  إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنَىٰ مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطَائِفَةٌ مِنَ الَّذِينَ مَعَكَ؛[5] این سیره پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله و اصحاب ایشان بود. اگر سنت سحرخیزی متروک شد - شب که آدم تا ساعت یک بعد از نصف شب پای تلویزیون بنشیند که دیگر سحر نمی‌شود نماز بخواند- و مسائل دیگر. ترویج به پارسایی و انفاق و ... اما از خود ما چیزی ظاهر نشود اثر نخواهد کرد.

وظیفه‌ای گریزناپذیر در پاسداری از دین و ایمان جامعه

پس ما، هم در بعد علمی باید پیشرفت کنیم و نقایص و کمبودهایمان را برطرف کنیم و هم در بعد عملی تا بتوانیم آن وظیفه را عهده‌دار شویم. اگر بگوییم: «ما این وظیفه را نخواستیم! این افتخار نیابت از انبیا را نخواستیم!» آیا از ما می‌پذیرند؟! نه آقا جان! این تکلیفی است که منجّز شده است؛ این آش کشک خاله است! دشمن که به شهر حمله کرد نمی‌شود گفت که «آقا! من نمی‌خواهم مجاهد باشم!» این دفاعِ واجب است و فرار از آن، گناه کبیره است!

 حالا اگر کسانی به این تکلیف واجبشان توجه ندارند یا فکر می‌کردند که من به الکفایه است و نیامدند آن‌ها خودشان می‌دانند؛ اما من و شما که آمده‌ایم و این ضرورت را لمس می‌کنیم ما نمی‌توانیم بگوییم که «حالا دیگر نمی‌خواهیم و استعفا می‌دهیم!» نه عزیز من! استعفا بردار نیست. این یک تکلیف ضروری است که گردنگیر ما شده است. بخواهیم و نخواهیم باید انجام بدهیم. هیچ راه فراری هم ندارد. انجام آن هم متوقف بر این شرایط علمی و عملی است.

هشدار نسبت به روند تضعیف باورهای دینی

اگر خدای‌نکرده ما در انجام این وظایف کوتاهی کنیم، غیر از اینکه خودمان را از آثار دنیوی و اخروی‌اش محروم کردیم، به همه دستاوردهای شهدا و مجاهدین و کسانی که در راه اسلام زحمت کشیده‌اند، تا سلسله جلیله انبیاء و ائمه معصومین خیانت کرده‌ایم! آن‌ها هزاران سال، کمتر، بیشتر، با شرایط مختلف، جان و مالشان را فدا کردند تا این اسلام به دست من و شما رسیده است. این‌ها تعارف نیست. خود شما همه به‌هرحال در یک حدی هستید که کم‌وبیش از جریان مبارزات تا به امروز اطلاع دارید و در بسیاری از صحنه‌هایش حضور فعال داشته‌اید؛ اگر واقعاً این زحمت‌ها برای این انقلاب کشیده نمی‌شد امروز اسلامی در این مملکت باقی مانده بود؟! امروز در دانشگاه‌ها می‌شد شعار اسلام داد؟! امروز کسی جرئت می‌کرد در دانشگاه نماز بخواند؟! آن روز جرئت نمی‌کردند و یک دانشجویی که می‌خواست نماز بخواند خجالت می‌کشید! همان کاری را که الآن در ترکیه و در جاهای دیگر می‌کنند که دختر باحجاب را نمی‌گذارند در دانشگاه راه برود، در اواخر در خود ایران همین‌گونه شده بود. آنچه در خیابان‌های مهم تهران و شهرهای بزرگ دیده می‌شد مشروب‌فروشی‌ها، کازینو و امثال این‌ها بود. فراموش نکنیم که جامعه ما از کجا به کجا رسیده است. البته هنوز تا حد مطلوب بسیار فاصله داریم اما آنچه شده، آن برکات را ندیده نگیریم و این‌هایی که شده مرهون همان خون‌هایی است که چه در جریان انقلاب و چه در جریان جنگ تحمیلی ریخته شد. اگر آن فداکاری‌ها و آن جهادها نبود، امروز اسمی از اسلام نبود.

در جریانات تاریخ گذشته هم همین‌گونه است. مقاطعی بوده که نظیر این جهادها انجام گرفته تا بعد از ۱۴۰۰ سال این دین به دست من و شما رسیده است. اگر ما کوتاهی کنیم، عزیز من تعارف ندارد، از بین خواهد رفت. بینکم و بین الله شما دو سال پیش همین کشور را با امروز مقایسه کنید و ببینید که وضع دین در جامعه چقدر تغییر کرده است. این را من نگویم، شما نگویید، روزنامه‌های خارجی دارند می‌نویسند. تحلیل‌هایی که بر وضع کشور اسلامی ما می‌کنند، اظهار خوشحالی است از اینکه چیزهایی که در دو سال پیش امکانش نبود که در جایی نوشته شود، امروز تیتر روزنامه‌های کثیرالانتشار است! چیزهایی که دو سال پیش کسی جرئت نمی‌کرد به زبان بیاورد، امروز در روزنامه‌های کثیرالانتشار صریحاً می‌نویسند؛ و ای‌کاش که فقط از طرف اشخاص بی‌دین بود! امروز از طرف بعضی روحانیون حوزه علمیه قم این حرف‌ها زده می‌شود؛ انکار ضروریات دین به وسیله روحانی، به عنوان استاد حوزه علمیه قم؛ چیزی که اگر یک صدمش انجام می‌گرفت یک نهیب امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه بود و رمى به ارتداد!

ضرورت هوشیاری و مسئولیت‌پذیری در حفظ میراث اسلام

امروز شخص معمم به عنوان استاد حوزه علمیه قم، صریحاً مفاد قطعی آیه قرآن را انکار می‌کند و می‌گوید: «این دیگر مال امروز نیست و مال ۱۴۰۰ سال پیش بود. ما امروز راه بهتری داریم.» جو این‌گونه است دیگر، می‌پذیرد. جامعه ما فعلاً این‌گونه شده است که این را می‌پذیرد. اگر این روند ادامه پیدا کند که الحمدلله متوقف شد و این خیزی که برداشته بودند فروکش کرد اما اگر این‌گونه ادامه پیدا کند به کجا منتهی می‌شود؟! چه می‌ماند دیگر؟! وقتی ضروریات دین انکار شود، وقتی صریحاً گفته شود که قرآن کلام خدا نیست، کسی هم آن‌چنان حساسیتی نشان نمی‌دهد، آن وقت دیگر چیزی برای اسلام و دین و انقلاب باقی می‌ماند؟! و چه کسانی باید با این موج کفر و الحاد مقابله کنند؟! حالا من دیگر نگویم که چه کسانی تحت تأثیر این‌ها واقع شده‌اند. آن را دیگر من نگویم. شاید بعضی‌اش را خود شما بدانید اما متأسفانه بسیاری از کسانی که یعنی هیچ انتظاری نبود که تحت تأثیر واقع شوند، آن‌هایی که باید خاکریز آخر ما باشند و آخرین دفاع‌ها را به عهده بگیرند، تحت تأثیر همین افکار قرار گرفتند! دیگر ما منتظر چه بنشینیم؟! آیا می‌شود با سهل‌انگاری و تساهل و تسامح به این مسائل نگاه کنیم؟! یک خرده فکر کنید و این مسئله را جدی بگیرید! روزی، هم گوینده و هم شما شنونده‌ها را پای میز محاکمه خواهند کشید؛ فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ؛[6] وَلَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ!

امیدوارم که خداوند متعال به برکت خون‌های شهدا، به برکت عنایات ولی عصرارواحنافداه، به برکت دعاهای امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه و اولیاء خدا، چه آن‌هایی که هستند و چه آن‌هایی که از دنیا رفتند اما دستشان در همان عالم هم به درگاه الهی بلند است و در حق اسلام و مسلمین دعا می‌کنند و به برکت این دعاها خدا به ما توفیق انجام وظیفه مرحمت فرماید.

وَالسَّلامُ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ


[1]. کافی، ج 1، ص 32.

[2]. نهج‌البلاغه، نامه 45.

[3]. یونس، 32.

[4]. بقره، 44.

[5]. مزمل، 20.

[6]. اعراف، 6.