بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام، صلواتی اهدا میکنیم.
فرارسیدن ایام میلاد صدیقه کبری، حضرت فاطمه زهراسلاماللهعلیها را به پیشگاه مقدس حضرت صاحبالأمرعجلاللهتعالیفرجهالشریف و همه دوستان و علاقهمندان اهلبیت، بهویژه شما خواهران گرامی، تبریک و تهنیت عرض میکنم. از خداوند متعال درخواست میکنیم که عیدی ما را تعجیل در ظهور فرزندشان قرار دهد و دست ما را در دنیا و آخرت از دامنشان کوتاه نفرماید.
خدا را شکر میکنیم که توفیق عنایت فرمود در چنین ایامی در جوار ملکوتی حضرت ثامنالحججصلواتاللهعليهوعليآبائهوأبنائهالمعصومين تشرف حاصل کنیم و فرصتی پیش بیاید تا درباره معارف اهلبیت و بهخصوص شخصیت بزرگبانوی اسلام، حضرت فاطمه زهراسلاماللهعلیها گفتوگویی داشته باشیم.
با توجه به اینکه خداوند متعال انسان را برای درک عالیترین مقام و بالاترین رحمتهای خودش آفریده است باید توجه کنیم که این رحمتها حتی شامل رحمتهایی میشود که فرشتگان نیز لیاقت دریافت آنها را ندارند. ارزش رحمت را کسی میفهمد که درک خاصی داشته باشد. اگر موجودی نیاز خاصی نداشته باشد ارزش نعمت و رحمت را نمیداند. ما اگر گرسنه نمیشدیم، ارزش غذا را درک نمیکردیم؛ اگر تشنه نمیشدیم، ارزش آب را درک نمیکردیم. بچهای که هنوز مسائل اجتماعی را درک نکرده است، معنای احترام و مقام و منزلت بزرگان را نمیفهمد. اگر به یک بچه دوساله بگویند: «مقام رهبری یا مقام ریاستجمهوری را به تو میدهیم» نمیفهمد یعنی چه. برای او اسباببازی خیلی ارزشمندتر از مقام رهبری یا ریاستجمهوری است چون نمیداند این مقامها یعنی چه. این مقامها زمانی برای ما معنا پیدا میکنند که اهمیتشان را درک کنیم و بفهمیم انسان در سایه آنها به چه کمال، عزت و افتخاری نائل میشود.
فرشتگان، هرکدام مقام خاصی دارند و همان مقام را درک میکنند و ارزش آن را میدانند. از مقامهای دیگر و رحمتهای دیگر خدا خبری ندارند. از خود فرشتگان در قرآن نقل شده است که میگویند: هرکدام از ما جایگاه مشخصی داریم؛ وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ.[1] نه از جایگاه دیگران درست خبر دارند که آنها چه مقامی دارند و چه لذت و کمالی را درک میکنند و نه میتوانند از جایگاهی که در آن هستند ترقی کنند. جایگاهشان ثابت است؛ از ابتدا که آفریده شدهاند، در همان مقام هستند و تا آخر نیز همانجا خواهند بود.
خداوند میخواست موجودی بیافریند که اولاً مراتب کمالش حد و حصری نداشته باشد؛ هرجا که برسد، مقامی بالاتر از آن وجود داشته باشد که بتواند به آن برسد؛ به شرط آنکه معرفتش را پیدا کند، ارزش آن مقام را درک کند و تلاشی درخور انجام بدهد. خداوند به فرشتگان فرمود که جانشینی خلق خواهد کرد. آنها گفتند: «مگر ما اهل تسبیح و تقدیس نیستیم؟! موجودی که خونریزی میکند و موجب فساد میشود، چگونه میتواند جانشین تو باشد؟!» در پاسخ گفته شد: «إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ؛[2] من چیزی میدانم که شما نمیدانید.»
فرشتگان نمیتوانستند بدانند که انسان ممکن است به چه مقامی برسد؛ مقامی که فرشتگان نیز باید در مقابل او به خاک بیفتند. اهمیت این مقام انسانی در این است که انسان باید ارزش آن را بشناسد و تلاش کند تا به آن برسد. خودش باید تلاش کند؛ بهزور نمیشود به آن مقام رسید. مقام فرشتگان از ابتدا که آفریده شدهاند، دیگر اختیاری نیست و نمیتوانند آن را تغییر بدهند؛ اما خداوند موجودی آفرید که بتواند مراتب مختلفی را از حدود صفر تا بینهایت طی کند به شرط آنکه بفهمد کجا باید برود، چگونه باید برود و برای رسیدن به آنجا تلاش کند.
یکی از شرایط رسیدن به این مقام، معرفت است و شرط دوم، تلاش، سعی و کوششی است که برای پیمودن آن راه باید انجام بگیرد. مقدمه همه این حرکتها نیز شناخت است؛ انسان باید بداند کجا میخواهد برود و چگونه باید برود.
بعد از آفرینش انسان - به قول آقای قرائتی این را خوب گوش بدهید، زیاد هم گوش بدهید - بعد از آفرینش انسان خداوند قدرت و امکان به او مرحمت کرد و استعداد به او داد. پس از آن، نوبت میرسد که به او نشان بدهد کجا باید برود و چگونه باید برود. اگر خدا این راه را به انسان نشان بدهد و به او یاد بدهد، دیگر خود انسان باید تلاش کند تا ببیند تا چه اندازه پیش میرود اما اگر خدا این معرفت و شناخت را به انسان ندهد، او هنوز نمیتواند در مسیر تکامل پیش برود؛ نمیداند کجا باید برود و نمیداند چگونه باید برود. طبیعتاً چنین موجودی به آن کمال هم نخواهد رسید؛ پس از ناحیه خداوند، هنوز کمبودی وجود دارد؛ هنوز چیزی هست که خدا باید به انسان بدهد تا بعد از آن، انسان بتواند حرکت کند و مسئول کار خودش باشد. آن چیز، شناخت است. بخشی از این شناخت بهوسیله عقل پیدا میشود اما قسمت عمده آن یعنی شناخت راه سیر الی الله و اینکه انسان باید چهکار کند تا در عالم ابدی سعادتمند شود از توان عقل انسان خارج است.
عقل ما - باز هم خوب گوش بدهید - در محدودهای میتواند قضاوت کند که تجربهای درباره آن داشته باشیم. اگر موضوعی خارج از محدوده تجربه ما باشد، عقل نمیتواند درباره آن قضاوت کند. مثلاً اگر کسی بپرسد: «عقل شما حکم میکند که انسان در کره مریخ چگونه باید زندگی کند؟» چه میدانیم عقل چه قضاوتی میکند؟! ما هیچ تجربهای از زندگی در کره مریخ نداریم؛ بنابراین، عقل هم نمیتواند درباره آن قضاوت کند.
هرچه عقل قضاوت میکند، مربوط به زندگی ماست که درباره آن تجربه داریم؛ یا خودمان تجربه کردهایم یا دیگران تجربه کردهاند و ما از تجربه آنها استفاده کردهایم. سپس عقل این تجربهها را تجزیهوتحلیل میکند و بر اساس آنها قضاوت میکند. گاهی در تلویزیون و رادیو مطرح میشود که بیماری ناشناختهای در گوشهای از دنیا شیوع پیدا کرده و عدهای به آن مبتلا شدهاند. اگر از شما بپرسند: «عقل شما میگوید این بیماری ناشناخته را چگونه باید درمان کرد؟» عقل چه میگوید؟ چیزی را که اصلاً ندیده و نشناخته و آثارش را مشاهده نکرده است، چگونه میتواند دربارهاش قضاوت کند؟
پس احکام عقل ما در محدودهای است که تجربه در دسترس باشد؛ چیزی را خودمان تجربه کرده باشیم یا دیگران تجربه کرده باشند و تجربه دیگران به ما منتقل شده باشد. اگر چیزی وجود داشته باشد که ادراک ما به آن نرسد و تجربهای دربارهاش نداشته باشیم نمیتوانیم درباره آن قضاوت کنیم. اینجاست که لازم است خداوند پیامبر بفرستد و علم خودش را به پیامبر منتقل کند تا پیامبر آن را به مردم برساند و به آنها نشان بدهد که راه کجاست و چگونه باید آن را پیمود تا به آن مقام رسید؛ راهی که ما هیچ تجربهای از آن نداریم.
برای روشنتر شدن مطلب، مثال سادهای عرض میکنم. شما پیش از آنکه به شهری مسافرت کنید، اگر کسی برایتان از آن شهر تعریف کند درست نمیفهمید چگونه است. کسانی که برای نخستین بار به مشهد مشرف میشوند، اگر درباره مشهد برایشان توضیح بدهند، در ذهنشان تصویری شبیه چیزهایی که در شهر خودشان دیدهاند شکل میگیرد؛ یا شاید عکسی دیده باشند، فیلمی دیده باشند اما حقیقت آن شهر را با همه مشخصاتش درست درک نمیکنند. حال، وقتی از شهری که ندیدهایم چنین تصوری داریم، چه رسد به عالمی دیگر که به آن نرفتهایم، آن را ندیدهایم و هیچ تجربهای از آن نداریم؛ عالمی که پس از مرگ به آن وارد میشویم.
در چنین شرایطی بالاترین نعمت و بالاترین تفضل خداوند این است که به ما بشناساند برای چه آفریده شدهایم، کجا باید برویم و راه رسیدن به آنجا چیست. بالاترین نعمت خدا این است که وحی را در اختیار انسانها قرار دهد و آن را با یک الگوی عملی تکمیل کند؛ هم بگوید چگونه باید رفتار کرد و هم نمونه آن را نشان دهد.
در اینجا مقدمات حرکت انسان فراهم شده است و دیگر به همت و تلاش خود او بستگی دارد که تا چه اندازه پیش برود. خداوند دیگر چیزی را در این زمینه کم نگذاشته است: انسان را آفریده است، چشم و گوش و عقل و قوای ذهنی به او مرحمت کرده و کمبود شناختش را نیز بهوسیله وحی جبران کرده است.
عرض من اینجاست که آخرین حلقهای که خداوند باید به زنجیره نعمتهایش وصل کند تا این زنجیره کامل شود و زمینه تکامل انسان فراهم بیاید، دو چیز است: یکی دستورالعمل و دیگری الگوی رفتار. دستورالعمل بهوسیله انبیا در اختیار انسان قرار گرفته است و کاملترین آنها اسلام است که بهوسیله قرآن در اختیار ما گذاشته شده است؛ اما الگوی رفتار و نمونه عملی را نیز خداوند معرفی کرده است.
خداوند در قرآن میفرماید که برای همه انسانهای خوب عالَم، دو الگوی رفتار شایسته معرفی کرده است که هر دو نیز خانم هستند. اگر کسی میخواهد انسان شایستهای باشد، باید از این دو الگو سرمشق بگیرد.
وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ؛[3] خداوند همسر فرعون را الگوی رفتار انسانهای شایسته عالَم قرار داده است. در همین مثال و بیان قرآنی، حکمتهای فراوانی نهفته است و هرچه درباره آن فکر کنیم باز هم کم است؛ اولاً، این الگو فقط برای زنها معرفی نشده است. خداوند میفرماید: وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا.
کسانی که اندک آشنایی با زبان عربی دارند، میدانند که الَّذِينَ آمَنُوا یعنی کسانی که ایمان آوردهاند؛ چه مرد و چه زن. خداوند نفرموده است که الگوی انسانهای شایسته باید همسر یک پیامبر یا همسر یک امام باشد؛ بلکه الگوی رفتار انسانهای مؤمن، همسر فرعون است؛ همسر پستترین، گمراهترین و گمراهکنندهترین انسانها! این یعنی تصور نکنید که سعادت انسان همیشه به شرایط محیطی بستگی دارد و دیگران هستند که برای انسان سعادت میآفرینند.
ممکن است انسان در شرایطی زندگی کند که از در و دیوار آن فساد ببارد. در کاخ فرعون معلوم است که چه خبر بوده است. امروز هم میتوان پرسید در کاخ سلاطین عالم و رؤسای جمهور جهان چه چیزهایی میگذرد. البته ریاستجمهوری ایران را کنار بگذاریم؛ اینجا جمهوری اسلامی است و شما کموبیش خبر دارید؛ اما از کاخ رؤسای جمهور دیگر، یا کاخ پولدارها و ثروتمندان و مرفهان دنیا، چه خبر دارید؟! میدانید در آنجا چه میگذرد؟!
در چنین محیطی، صاحب کاخ میگوید: «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ؛[4] من پروردگار برتر شما هستم!» او حتی به اینکه بگوید: «من پروردگار شما هستم» اکتفا نمیکند؛ بلکه میگوید: «من پروردگار برتر شما هستم!» طبیعتاً در کاخ او کسی نمیپرسد چرا چنین کردی و چرا چنان کردی؛ چون او خود را خدا میداند و هر کاری بخواهد، انجام میدهد.
بااینحال، همسر فرعون در چنین محیطی به مقامی میرسد که خداوند میفرماید همه انسانهای خوب عالَم باید از او سرمشق بگیرند؛ یعنی هیچکس نباید بگوید: «من در محیط نامساعدی زندگی میکردم؛ پدر و مادرم صالح نبودند، خواهر و برادرم صالح نبودند، همسرم صالح نبود و اگر لغزشی پیدا کردم، به خاطر شرایط محیط بود.»
دیگر محیطی بدتر از کاخ فرعون وجود نداشت؛ بااینحال، در همان کاخ، چنین بانویی تربیت شد، چون خودش خواست. هرکس دیگری هم بخواهد، در هر شرایطی که باشد، میتواند. ممکن است سخت باشد اما هر چیزی که سخت است، نشدنی نیست. هدف هرچه مهمتر باشد، دشواری آن نیز بیشتر است.
خانمهایی که خودشان را برای شرکت در کنکور آماده میکنند، شب و روز خواب ندارند؛ بهخصوص وقتی امتحان نزدیک میشود، سختی میکشند اما چون برایشان ارزش دارد، تحمل میکنند. مگر هر کاری که سخت است، نباید انجام داد؟!
ما در آموزههای دینی خودمان، الگویی بالاتر از همسر فرعون نیز داریم؛ الگویی که در دسترستر است، زندگیاش را بهتر میشناسیم و میتوانیم با او ارتباط برقرار کنیم. شاید اگر قرار بود کتاب آسمانی دیگری نازل شود، بعدها حضرت زهراسلاماللهعليها را بهعنوان الگویی بالاتر از همسر فرعون معرفی میکرد؛ اما دیگر بنا نیست دین دیگری بیاید. این الگویی است که از گذشته برای ما معرفی شده است. بااینحال، اگر کتاب آسمانی دیگری نیامده است که حضرت زهراسلاماللهعليها را معرفی کند، خود پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله دخترش را معرفی کرده است. ما باید بسیار خدا را شکر کنیم که شناخت این خانواده و بهخصوص شناخت حضرت زهراسلاماللهعليها را به همه ما، مخصوصاً خانمها، مرحمت فرموده است.
دیگر لازم نیست من در اینجا درباره اوصاف و مقامات حضرت زهراسلاماللهعليها صحبت کنم؛ گو اینکه بنده که هیچ، اگر هزاران نفر عالمتر و بامعرفتتر از من هم باشند، زبانشان قاصرتر از آن است که بتوانند اوصاف حضرت زهراسلاماللهعليها را بیان کنند. وقتی امامی مانند امام خمینیرضواناللهعلیه درباره حضرت زهراسلاماللهعليها چنین خضوع میکند، تکلیف امثال ما روشن است!
اما مسئله این است که ما در مقام عمل، برای الگو گرفتن از زندگی حضرت زهراسلاماللهعلیها، گاهی دچار شبهه میشویم یا شیاطین شبهاتی را القا میکنند. جا دارد در فرصتهایی که پیش میآید، درباره این مطالب بیشتر صحبت شود تا جلوی شبهات شیطانی گرفته شود و ما بتوانیم بهتر از این نور الهی استفاده کنیم.
شاید بعضی از شما به یاد داشته باشید؛ البته فکر نمیکنم سن بیشتر خانمها اقتضا کند که آن دوران را به خاطر بیاورند. در زمان حضرت امامرضواناللهعلیه یک برنامه تلویزیونی و رادیویی پخش میشد که در آن فیلمی به نام «اوشین» را نشان میدادند. این فیلم طرفداران زیادی داشت و فیلم جالبی بود. اوشین بانویی ژاپنی بود و داستانی داشت که نکتههای آموزندهای هم در آن وجود داشت. البته فیلم بر اساس فرهنگ خودشان ساخته شده بود و برای ما بعضی از مطالبش مفید نبود. مقداری از آن را سانسور کرده بودند اما درهرحال نقطهضعفهایی هم داشت.
در آن روزها با خانمی مصاحبه کرده بودند که تحت تأثیر این فیلم قرار گرفته بود. از او پرسیده بودند: «الگوی زندگی خودت را چگونه انتخاب میکنی؟ چه کسی را برای الگوی زندگیات انتخاب میکنی؟» گفته بود: «اوشین» اتفاقاً امامرضواناللهعلیه همان وقت رادیو گوش میکردند و این مطلب را شنیده بودند. همان موقع به صداوسیما تلفن زدند و بهشدت توبیخ کردند که چرا چنین چیزی را پخش کردهاید؟! مگر ملتی که حضرت زهرا دارد، باید چنین سؤالی داشته باشد که چه کسی میتواند الگوی زندگی باشد؟! آنوقت زنی که حتی سابقه خوبی هم نداشته است، دستکم بر اساس همان فیلم، الگوی زندگی دختران مسلمان ما در جمهوری اسلامی میشود؟! ایشان بسیار توبیخ کرده بودند. حالا آن خانم اشتباهی کرده بود؛ غفلتی بود یا معرفتش کم بود. احتمال ضعیفی هم وجود دارد که بعضی افراد مأموریتهایی داشته باشند تا در گوشهوکنار، برنامههایی اجرا کنند و ارزشهای اسلامی را تضعیف کنند. شاید امروز این احتمال از آن زمان هم بیشتر باشد.
بههرحال، همان روزها یا اندکی بعد، در روزنامهها این مسئله مطرح شد و بعضیها در سخنرانیهایشان به این موضوع اشاره کردند که بله، حضرت زهراسلاماللهعلیها مقام والایی دارند اما زندگی حضرت زهرا قابل الگوبرداری برای ما نیست؛ ایشان در دوران و شرایط خاصی زندگی میکردند و شرایط زمان ما با شرایط آن دوران سازگار نیست؛ بنابراین معنا ندارد که بگوییم از زندگی حضرت زهرا الگو میگیریم.
این مطالب را عرض میکنم تا کسانی که هنوز این شبهات به ذهنشان نیامده است، از پیش در برابر آنها آگاه شوند و اگر هم این شبهات را شنیدهاند، پاسخشان را بدانند. شبهه را اینگونه مطرح و تقویت کردند: وقتی از زندگی حضرت زهرا برای ما نقل میکنند، در تاریخ مطالبی آمده است که امروزه اصلاً قابل عمل نیست و با شرایط امروز تطبیق نمیکند. خانه حضرت زهرا چگونه بود؟ یک چهاردیواری خشتی و گلی بود. کنار آن، گوسفندی بسته بودند. داخل اتاق نیز پوست گوسفندی افتاده بود که بهجای لحاف و تشک از آن استفاده میکردند. مقداری علف هم آنجا ریخته بودند تا گوسفند بخورد. یک دستاس هم گوشه اتاق گذاشته بودند؛ چون حضرت زهرا گندم یا جو را، غالباً برای تهیه آرد و درست کردن نان برای بچهها، با آن آرد میکردند. لباس ایشان چه بود؟ پارچه کرباسیای که نخ آن را خودشان یا دیگری رشته بود. اگر لباس یا چادرشان پاره میشد، گاهی با لیف خرما آن را وصله میکردند.
وقتی زندگی حضرت زهراسلاماللهعلیها را اینگونه برای ما نقل میکنند، اگر بخواهند آن را به فیلم تبدیل کنند چه تصویری به وجود میآید؟! یک چهاردیواری خشتی، گوشهای سقفدار به نام اتاق، گوسفندی در کنار آن، مقداری علف در گوشهای، یک دستاس و دو بچه کوچک شیرخوار در آغوش مادر که لابد گریه میکنند و ناله میکنند و میگویند گرسنهایم؛ اما غذایی وجود ندارد. حالا میخواهیم در این زمان هم همینطور زندگی کنیم؟! بهجای این ساختمانهای مجلل یک چهاردیواری خشتی درست کنیم و گوسفندی کنار آن ببندیم و جلویش علف بریزیم؟! خانمهای ما هم به جای لباسهایی از پارچههای زیبا و فاخر دنیا که در اختیارشان قرار میگیرد، از آنها چشمپوشی کنند و پارچه کرباسی بپوشند؟!
این مطالب را آنقدر پروراندهاند که نتیجه بگیرند اصلاً معنا ندارد بگوییم زندگی حضرت زهرا سرمشق ماست و میتوانیم از آن الگو بگیریم. در منطق، به این کار مغالطه میگویند. نمیدانم خانمها با مباحث منطقی آشنایی دارند یا نه. یکی از روشهایی که در بحث و گفتوگو برای به اشتباه انداختن طرف مقابل به کار میرود این است که در ظاهر، استدلالی ارائه میکنند اما آن استدلال محتوای درستی ندارد و از آن سوءاستفاده شده است. به این کار مغالطه میگویند.
کسی که میگوید حضرت زهرا الگوی ماست، منظورش این نیست که حالا با وجود انواع آرد در بازار، همه بیایند یک دستاس بخرند و خودشان جو را آرد کنند؛ یا با وجود پارچههای فاخر و زیبا در بازار که هرکس میتواند متناسب با قیمتش از آنها استفاده کند، حتماً لباس کرباسی بپوشند. پارچههای ارزان بازار نیز با کرباس قابل مقایسه نیستند. امروز کسی کرباس را لباس نمیکند؛ اصلاً دیگر از آن برای لحاف هم استفاده نمیشود، چه رسد به اینکه کسی بخواهد با آن لباس بدوزد. پس منظور چیست؟
من نام این مغالطه را «مغالطه قالب و محتوا» میگذارم. رفتارهای انسانها یک قالب و یک محتوا دارند. قالبها طبق شرایط زمان و مکان تغییر میکنند اما محتوا، یعنی روحی که در این رفتارها وجود دارد، ثابت است. ارزش کار هم به همان روح آن است، نه به قالبش. حتی یک قالب خاص ممکن است برای عدهای از انسانها معنای خوبی داشته باشد اما برای عدهای دیگر معنای بدی داشته باشد. حتماً میدانید که هر قوم و ملتی برای احترام گذاشتن، آداب خاصی دارد. بعضی رفتارها را عدهای به عنوان احترام انجام میدهند اما اگر همان رفتار در مقابل دیگران انجام شو، ممکن است تصور کنند به آنها توهین میشود یا آنها را مسخره میکنند.
بعضی کارها در یک فرهنگ بسیار زشت و ناپسند است. من حالا مثال نمیزنم؛ میترسم بعداً بگویید این شیخ هم از این حرفها زده است! کارهایی وجود دارد که اگر در فرهنگ ما انجام بدهند، بسیار بدمان میآید و آن را بد میدانیم؛ اما همان رفتار ممکن است در فرهنگ اروپایی یا ژاپنی، مثلاً، معنای خوبی داشته باشد. این مسئله مربوط به قالب است؛ اما اصل احترام گذاشتن به پدر و مادر و مهمان و استاد که روح این رفتارهاست، چیزی است که باید یاد گرفت.
انسانهایی هستند که حقشناس و باادب هستند و در برابر کسانی که به آنها خدمتی کردهاند یا حقی بر گردنشان دارند، به شکلی احترام خود را ابراز میکنند؛ یکی کلاهش را برمیدارد، دیگری خم میشود و یکی دستش را به شکل دیگری میگیرد. شکلها متفاوت است اما معنای همه آنها این است که میخواهند احترام بگذارند. آنچه باید یاد گرفت، حقشناسی و احترام گذاشتن به ولینعمت و کسی است که بر انسان حق دارد اما اینکه این احترام به چه شکلی ابراز شود، به محیط بستگی دارد. در هر محیطی، آنچه نشانه احترام و ادب است، باید انجام شود.
وقتی میگویند از کسی الگو بگیرید، منظورشان الگو گرفتن از روح رفتار است؛ از معنا و محتوای کار، نه از شکل و قالب آن. وقتی حضرت زهراسلاماللهعليها در شب عروسیشان پیراهن کرباسیای را که بر تن داشتند درمیآورند و به نیازمند میدهند، معنایش این نیست که شما هم وقتی میخواهید چیزی به کسی بدهید، حتماً باید پیراهن کرباسی بدهید. امروز که پیراهن کرباسی پیدا نمیشود. منظور این است که بهترین پیراهنی را که خودتان دارید، لباسی را که تازه خریدهاید و برایتان عزیز است و با لباسهای دیگرتان فرق دارد، به کسی بدهید که به آن احتیاج دارد. اگر میخواهید چیزهای دیگری انفاق کنید، حتماً چیزهای دورریختنی را به دیگران ندهید.
اتفاقاً در خود قرآن تصریح شده است که کسانی هنگام انفاق، چیزهایی را میدهند که خودشان به آنها رغبتی ندارند و اگر کسی همان چیزها را به خودشان بدهد اصلاً نمیپذیرند. اینها را میروند انفاق میکنند؛ بهقولمعروف، روغن ریخته را نذر امام رضا میکنند! چیزی را که میخواهند دور بریزند، به دست کسی میدهند.
البته اگر کسی نیازمند است، همان چیز هم ممکن است برای او ارزش داشته باشد؛ اما نباید اینگونه باشد که هر وقت میخواهید در راه خدا انفاق کنید، فقط چیزهای فاسد، دورریختنی، آلوده، کهنه و پارچههای معیوب را بدهید. نه، سعی کنید بهترین چیز را بدهید؛ چیزی را که در اختیار دارید و دوستش دارید.
لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ؛[5] هرگز به نیکی نمیرسید یعنی آدم خوبی نمیشوید و به نیکی دست نمییابید مگر اینکه از چیزهایی که دوست دارید، در راه خدا انفاق کنید. نه از چیزهایی که بدتان میآید و میخواهید از خانه بیرون بریزید و بعد آنها را انفاق کنید. نیکی این است که انسان چیزی را که دوست دارد، در راه خدا بدهد.
بههرحال، رفتارها یک قالب دارند و یک محتوا. وقتی میگویند الگو بگیرید، منظور الگو گرفتن از قالب و شکل رفتار نیست؛ منظور روح رفتار، محتوا و معنای آن است.
وقتی میگویند خانه حضرت زهراسلاماللهعليها چنین بود معنایش این است که به زخارف دنیا دلبستگی نداشته باشید؛ معنایش این نیست که حتماً در شرایطی که همه خانهها از سیمان و آهن ساخته شدهاند، بروید خانهای خشتی و گلی درست کنید. هیچکس نگفته است که اینگونه رفتار کنید تا پیرو حضرت زهرا شوید. منظور این است که اگر در خانهای محقر هم زندگی کردید، بتوانید درون آن خانه صفا، صمیمیت و محبت داشته باشید و علاقه همسرتان را جذب کنید و آن را از دست ندهید؛ به خاطر اینکه میخواهید ساختمان مجللی پیدا کنید خودتان، همسرتان و بستگانتان را به هزار زحمت نیندازید و گرفتار چشموهمچشمی نشوید. دائماً حسرت نخورید که خواهرم فلان خانه را دارد، دخترخالهام چنین است و دخترداییام چنان است. همیشه غصه نخورید که دیگران از من بهتر هستند. در این صورت، نه آسایش زندگی خواهید داشت، نه رضایت همسر و نه آرامش خاطر. فقط چشمتان به این است که همکلاسیام، همشاگردیام، دخترخالهام یا دخترداییام فلان لباس یا فلان خانه را دارد و من هم باید همان را تهیه کنم و نباید از او کمتر باشم. این رفتار با رفتار حضرت زهراسلاماللهعليها سازگار نیست.
ساده زیستن یک معنا دارد و دل نبستن به زخارف دنیا یک ارزش است. البته نعمتهای خدا را، هرچه برای انسان فراهم شود، باید قدر دانست؛ اما انسان نباید برای به دست آوردن یک نعمت دنیایی حاضر باشد همه نعمتهای معنویاش را از دست بدهد. نباید آسایش زندگی و شیرینی خانواده را کنار بگذارد تا چیزی چشمپرکن و چشمنواز به دست بیاورد، یا بخواهد پز بدهد و به دیگران فخر بفروشد که لباس من چنین است، ماشین ما چنان است یا خانه ما اینگونه است. آنچه برای انسان در همین دنیا مهمتر است شیرینی و صفای زندگی است؛ چیزی که حتی بدون داشتن همه این امکانات هم فراهم میشود.
وقتی محبت و صمیمیت میان اعضای خانواده، میان دو همسر یا میان پدر و مادر و فرزندان وجود داشته باشد، یک لحظه از آن شیرینی را نمیتوان با همه دنیا مقایسه کرد. اگر همه دنیا در اختیار انسان باشد اما زندگیاش شیرین نباشد و دائماً با تلخی و تلخکامی زندگی کند چه ارزشی دارد؟!
پس ما باید روح رفتارهای حضرت زهراسلاماللهعليها را بشناسیم و آنها را الگو قرار دهیم، نه شکل و قالب رفتار را. هیچ آدم عاقلی نمیگوید امروز بروید یک چهاردیواری خشتی بسازید و در آن زندگی کنید؛ یا حتماً کنار خانهتان گوسفندی ببندید و مقداری علوفه بریزید تا شبیه حضرت زهرا شوید؛ یا با اینکه میتوانید بهترین آرد را از بازار تهیه کنید، حتماً دستاس بخرید و خودتان جو را با دستاس آرد کنید. هیچ عاقلی چنین حرفی نزده است. منظور این است که اگر سختیهایی در زندگی پیش میآید، راحتی و شیرینی زندگی را به خاطر بعضی هوسهای بچگانه و کودکانه از دست ندهید.
نکته دوم این است که زندگی، همهاش خوردن و خوابیدن و لذتهای حیوانی نیست. انسان چیزهای دیگری هم دارد که باید به بلوغ درک آنها برسد. معذرت میخواهم؛ بعضی مثالها هستند که چون بسیار گویا هستند، نمیشود از آنها صرفنظر کرد. همه ما دوران کودکی را گذراندهایم و بزرگ شدهایم. در دوران طفولیت، در سه - چهارسالگی یا حتی زودتر، چیزی که انسان میشناسد، خوردنیها و آشامیدنیهاست. نوزاد را میبینید که هرچه به دستش میآید، میگیرد و در دهانش میگذارد. چیزی که میشناسد، خوردن است.
کمی که بزرگتر میشود، نیاز دیگری را احساس میکند؛ نیاز به اسباببازی. این نیاز برای او فراتر از نیاز به خوردن میشود. لذتی که بچه از بازی با اسباببازی میبرد، از خوردن نمیبرد. شاهدش هم این است که گاهی چنان سرگرم بازی میشود که خوردن و آشامیدن را هم فراموش میکند و مدتها گرسنه میماند. پدر و مادر باید به او یادآوری کنند که غذا بخورد؛ چون لذت بازی کردن برای او بیشتر از لذت غذا خوردن است.
در سنین بالاتر، انسان لذتهای دیگری را هم درک میکند که تا حدود شش - هفتسالگی اصلاً آنها را نمیشناسد و نمیداند چنین لذتهایی در عالم وجود دارد. اغلب ما خیال میکنیم که لذتها با همان لذتهایی که در سنین جوانی تجربه میکنیم، به پایان میرسند و دیگر پس از آن چیزی وجود ندارد اما حقیقت این است که بسیاری از ما، حتی وقتی به چهل یا پنجاهسالگی و بالاتر میرسیم، در مقایسه با انسانهای حقیقی، هنوز کودک هستیم و بلوغ درک بعضی لذتها را پیدا نکردهایم.
بعضی از بچهها هستند - چون بالاخره سر و کار ما غالباً با بچهها بوده و کموبیش آنها را دیدهایم - که دوست دارند اسباببازیهایشان را به همبازیهایشان بدهند. وقتی مهمانی برای آنها میآید، از اینکه چیزی به او بدهند، لذت میبرند.
من خودم به یاد دارم که وقتی بچه بودم، کموبیش همینطور بودم. خاطره خاصی به یادم آمد؛ مهمانی برای ما آمده بود و من همه اسباببازیهایم را در یک جعبه گذاشته و آماده کرده بودم تا وقتی همبازیام میخواهد برود، آنها را به او بدهم و با خودش ببرد. بعضی از بچهها واقعاً از اینکه چیزی را که مال خودشان است به دوستشان بدهند لذت میبرند؛ اما بعضی بچهها هم هستند که هرچه به آنها بگویید، حاضر نیستند یکی از اسباببازیهایشان را به دیگری بدهند. مثلاً کسی ده تا ماشین اسباببازی دارد؛ از او میخواهید یکی را به بچه همسایه یا پسرخالهاش بدهد، اما محال است! دادش درمیآید و گریه میکند. به او میگویید: «تو ده تا داری و او هیچچیزی ندارد؛ یکی را به او بده!» میگوید: «نمیشود، مال خودم است!» اینها هنوز در بچگی هم خیلی بچهاند.
آدمیزادهایی هم هستند که از این بچهها بچهترند! بهاندازه خودش و هفت پشتش ثروت دارد، ثروتی که برای هفت پشتش هم کافی است. همسایهاش فقیر است، در فامیلش افراد فقیر وجود دارند و بعضی محتاج نان شباند اما حاضر نیست کمک کند. از طرف دیگر، آدمهایی هستند که بچهگربهای را به خانه میآورند، شیر گاو تهیه میکنند و با پستانک به آن بچهگربه شیر میدهند. اینها واقعیت دارد و در فامیلهای خودمان هم چنین چیزهایی وجود دارد. حتی اگر تولهسگی را ببینند که در معرض خطر است، مثلاً سگ دیگری به آن حمله میکند یا بچهها اذیتش میکنند، آن را به خانه میبرند و از آن پذیرایی میکنند؛ چه رسد به انسان! اما کسانی هم هستند که در مقابل چشمشان انسانی را سر ببرند و ککشان هم نگزد. امروز ببینید با فلسطینیها چگونه رفتار میکنند و چگونه آنها را سر میبرند و به انواع شکنجهها گرفتار میکنند؛ آن هم درحالیکه از این کارها لذت میبرند.
در زندان ابوغریب و زندان گوانتانامو، در روزنامهها و تلویزیون دیدید که بعضی از شکنجهگران آمریکایی برای تفریح، مسلمانها را میآوردند و شکنجه میدادند و کیف میکردند. هر وقت از کارهایشان خسته میشدند، میگفتند یکی از اینها را بیاورند تا شکنجه کنند و آنها لذت ببرند!
اما انسان لذت دیگری هم دارد؛ لذت کمک کردن به دیگران. اگر این امکان برایش فراهم نباشد، احساس میکند چیزی را گم کرده است و نمیتواند آرام بگیرد. چنین انسانی نهتنها حاضر نیست به انسانهای دیگر آسیب برساند، بلکه حتی نمیخواهد حیوانات را اذیت کند؛ حتی حیوانات موذی را. این مرتبه دیگری از انسانیت است. انسان باید به این مرحله از رشد برسد و عاطفه انسانی را در خود پرورش بدهد. بعضی از موجودات، شکل ظاهری دوپادار دارند اما هیچ بویی از عاطفه انسانی نبردهاند. اینها فقط شکل آدم دارند؛ وگرنه چگونه ممکن است انسان اینقدر سنگدل باشد؟!
آیا کمال انسان در همینجا تمام میشود؟! تا اینجا، فرهنگهای بشری کموبیش این مسائل را درک میکنند؛ اینکه لذتهایی بالاتر از خوردن و آشامیدن وجود دارد و کمک کردن و رسیدگی به دیگران نیز لذت دارد. گاهی لذت کمک به دیگران از لذتی که انسان از استفاده کردن برای خودش میبرد، بیشتر است؛ اما گفتیم که کمالات انسان حد و حصری ندارد؛ حد و حصری ندارد!
حتماً دیدهاید یا شنیدهاید که بعضی انسانها همه وسایل زندگی برایشان فراهم است اما این امکانات برایشان اهمیت چندانی ندارد. دلشان میخواهد با بزرگان رفتوآمد داشته باشند و نشستوبرخاست کنند. حتی بعضی بچهها هم اینگونه هستند. همیشه دوست دارند دوستانشان از بزرگترها باشند و با همسنوسالهای خودشان خیلی گرم نمیگیرند؛ میخواهند با کسی که بزرگتر است، ارتباط داشته باشند.
حالا زیاد دور نرویم و مقدمات زیادی نچینیم؛ در جامعه خودمان، کم نیستند کسانی که آرزو دارند سالی یکبار رهبرشان را ببینند. شما در شهرتان سراغ ندارید کسانی را که حاضر بودهاند و شاید هنوز هم باشند که یکعمر سختی بکشند تا یکبار چهره امام را ببینند؟! بعضیها وقتی به خدمت امام میرسیدند، از هوش میرفتند. این چه چیزی است؟! نه خوردنی است، نه آشامیدنی، نه پوشیدنی؛ نه ماشینی است که سوار شوند و نه ساختمانی است که در آن زندگی کنند. پس چیست که انسان میخواهد با یک شخصیت عظیم ارتباط داشته باشد و او را ببیند؟! اگر آن شخصیت لبخندی به او بزند و دو کلمه احوالپرسی کند، دیگر از خوشحالی بال درمیآورد! این چه لذتی است که انسان میبرد؟! مگر لذتی بالاتر از این هم وجود دارد؟!
دیگر فرصت نیست که مراتب مختلف این لذتها را توضیح بدهم؛ اما از حضرت زهراسلاماللهعلیها پرسیدند: «از خدا چه میخواهید؟! وقتی دعا میکنید، چه چیزهایی از خدا درخواست میکنید؟!» میدانید چه جواب دادند؟! فرمودند: «شَغَلَنِي عَنْ مَسْأَلَتِهِ لَذَّةُ خِدْمَتِهِ؛ لذت خدمت خداوند مرا از درخواست کردن از او بازمیدارد»؛ یعنی وقتی در حضور خدا میایستم و عبادت میکنم، چنان غرق لذت میشوم که یادم میرود چیزی برای خودم درخواست کنم؛ اصلاً یادم میرود که خودم هم هستم!
کسانی که میگفتند از حضرت زهراسلاماللهعليها الگو بگیرید، منظورشان این بود که بفهمید چنین لذتهایی هم برای انسان وجود دارد. انسان ممکن است به جایی برسد که وقتی برای زیارت حضرت رضاسلاماللهعلیه میآید، چنان غرق لذت شود که حاجتش را فراموش کند. چهبسا از شهرش برای برآورده شدن حاجتی آمده و نذر کرده باشد که برای آن حاجت به زیارت برود اما وقتی به آنجا میرسد حاجتش را فراموش کند. تصور این مسئله کمی دشوار است اما اگر کسانی را دیده باشید که پس از مدتها به دیدار دوستشان میرسند، میفهمید که چگونه ممکن است انسان از خود بیخود شود.
گاهی مادرها را دیدهام که پس از مدتی دوری از فرزندشان، با دیدن او از هوش میروند. خودم شاهد چنین صحنهای بودم. مادری مدتی پسرش را ندیده بود؛ پسرش به مسافرت رفته بود. همین که پسر از در وارد شد و مادر چشمش به قدوبالای او افتاد، خواست به طرفش برود اما از هوش رفت و روی زمین افتاد. من با همین چشمهای خودم دیدم.
کسانی هستند که خدا را از پسرشان بیشتر دوست دارند و امام رضا را از فرزندشان بیشتر دوست دارند. وقتی صحن و بارگاه امام رضا را میبینند چنان غرق لذت میشوند که همهچیز را فراموش میکنند. حضرت زهراسلاماللهعليها فرمودند: «شَغَلَنِي عَنْ مَسْأَلَتِهِ لَذَّةُ خِدْمَتِهِ؛ لذت بندگی کردن در پیشگاه خداوند مانع شد از اینکه چیزی از او بخواهم.»
ما باید از زندگی این بزرگان بفهمیم که انسانیت چه مراتب و درجاتی دارد. آنوقت خواهیم فهمید که ما هنوز چقدر کودک هستیم. بنده خودم را عرض میکنم؛ با اینکه هفتادساله هستم، وقتی این مطالب را میبینم باید بفهمم که هنوز چقدر کودک هستم. ما هنوز دنبال شکم هستیم درحالیکه دوستی حسابی در عالم دارد؛ عاطفه حسابی دارد؛ ارتباط با خدا لذتی دارد و ارتباط با ائمه نیز عالمی دارد. اینها همه برای انسان است. حیف نیست انسان عمرش را صرف چیزهایی کند که هیچ حاصلی جز رنج، خستگی، اضطراب، دلهره، بدبینی، دشمنی و کینهتوزی ندارند؟! چشموهمچشمیها چه فایدهای دارند، جز حسد بردن و دائماً ناراحت شدن؟! انسان خواب راحت ندارد و زندگیاش پیوسته با رنج و اضطراب همراه است. چه چیزی از این زندگی به دست میآید؟! آیا بهتر نیست انسان زندگی بهتری داشته باشد، با خدای خودش ارتباط داشته باشد و امام زمانعجلاللهتعالیفرجهالشریف از او راضی باشد؟! چنین چیزهایی هم وجود دارد؛ چرا ما اهل آن نباشیم؟!
حاصل اینکه بزرگترین نعمتی که خدا به ما عنایت فرموده است نشان دادن این الگوهاست. اگر حضرت زهرا و سایر ائمهسلاماللهعليهماجمعين را نمیدیدیم، باور نمیکردیم که انسان چنین مراتب و مقاماتی هم دارد. حالا که این الگوها را دیدهایم باید سعی کنیم شباهتی هم به آنها پیدا کنیم.
اگر آن بزرگواران سه روز روزه گرفتند و هر سه روز را با آب افطار کردند، تازه اگر افطاری میکردند، چه میخوردند؟! یک لقمه نان جو! اگر غذا میخوردند، افطاریشان همین بود؛ اما همین نان جو را هم نخوردند و به یک فقیر، یک یتیم و یک اسیر دادند تا خدا راضی باشد و خدا خوشش بیاید. آیا ما نباید چیزی از این رفتار یاد بگیریم؟! دستکم اگر فرض کنید هزار تومان پسانداز دارید، ده تومان یا صد تومان آن را به همسایه یا کسی که فقیر است بدهید؛ مثلاً به یکی از بستگانمان که نیازمند است. حالا هزار تومان که چیزی نیست! در شرایط امروز، فرض کنید ده میلیون تومان دارید؛ یک میلیون آن را به دیگری بدهید. چه میشود؟! لازم نیست از همهچیز صرفنظر کنید و از همه خوشیها بگذرید اما دستکم اندکی شباهت پیدا کنید.
چطور به خودمان میگوییم دوست حضرت زهراسلاماللهعليها هستیم؟! اگر ایشان آنقدر برای عبادت میایستادند که پاهایشان ورم میکرد، ما هم دستکم شباهتی پیدا کنیم و دو رکعت نماز نافله بخوانیم. لااقل کاری کنیم که نماز صبحمان قضا نشود! آخر ما دوست حضرت زهراسلاماللهعليها هستیم؛ باید شباهتی به حضرت زهراسلاماللهعليها داشته باشیم.
وجود این الگوها از بزرگترین نعمتهایی است که خداوند به ما داده است. باید قدر آنها را بدانیم و قدرشناسی ما نیز به این است که تلاش کنیم دستکم شباهتی به آنها پیدا کنیم. امیدوارم خداوند متعال به همه ما، چه گوینده و چه شنونده، توفیق بدهد که از رفتار پیشوایان دینیمان حداکثر استفاده را ببریم و در حد توانمان از زندگی آنها سرمشق بگیریم؛ انشاءالله.
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ