بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
خدا را شکر میکنیم که بار دیگر توفیق عنایت فرمود تا در جمع شما عزیزان حضور پیدا کردیم و گوش دل ما با نغمه روحبخش ولایت نوازش داده شد و هرچند از پس پردههای ضخیم اما نور محبت اهلبیتصلواتاللهعليهماجمعين بر دلهای ما تابید.
بنده از اظهار عواطف و احساسات بیشائبه خواهران معزز، فوقالعاده شرمگین میشوم اما از اینکه این محبتها پرتویی از عشقی است که به اهلبیتصلواتاللهعلیهماجمعین دارند و تصور میکنند که جاروکش یکی از مدارس منسوب به این خاندان در جمعشان حاضر شده است، از این جهت خوشحالم که خدا این معرفت و محبت را به جوانان عزیز این عصر مرحمت فرموده است و دعا میکنم که روزبهروز بر درجات معرفت و محبت شما نسبت به خداوند متعال و اولیائش افزوده شود و ما خدمتگزاران هم توفیق داشته باشیم که پاسخ مناسبی به این عواطف بیشائبه شما بدهیم.
در جلسه قبل یک سؤال مطرح کردم که در ابتدا بسیار ساده و پیشپاافتاده به نظر میرسید و من هم به موقعیت این سؤال توجه داشتم اما از آنجا که معتقدم کاخ معرفت انسان باید بر پایههای محکمی استوار شود تا جاودانه و پایدار بماند و در اثر وزش طوفانها دستخوش ضعف و فتور نشود، این است که من یکی از سؤالات ریشهای و بنیادی را مطرح کردم تا با جواب روشن و قاطع به این سؤال بتوانیم قلب خودمان را نسبت به بسیاری از شبهاتی که امروز از دهان دشمنان فریبکار یا احیاناً دوستان نادان مطرح میشود بیمه کنیم.
امروز در همه دنیا شعار پرستش بت آزادی، گوشها را میخراشد. در عالم غرب، بتی برای پرستش مطرح شده که با تمام توش و توانشان میکوشند این بت را بر کرسی پرستش جهان بنشانند و همه عالم را معبد پرستش این بت کنند. اسم این بت را هم «آزادی» گذاشتهاند. در پیش پای این بت، مفاهیم دیگری را یعنی بتبچههایی را مطرح کردهاند از قبیل دموکراسی، حقوق بشر، اومانیسم، لیبرالیسم و چیزهایی از این قبیل که به صورتهای مختلفی آنها را رواج میدهند و در مدح و ثنایشان شعرها میسرایند و آنها هم هر کدام به نوبه خود، گروهی را میفریبند.
ازاینرو اگر ما در قدم اول، موضع خود را نسبت به این بت، مشخص کنیم و موضعی قاطع داشته باشیم، دیگر فریب آن بتبچهها را نخواهیم خورد اما اگر هیبت این بت، ما را هم مرعوب خود کرد، بیم آن میرود که سایر بتبچهها هم بر کرسی معبودیت بنشینند و سهمی از دلها را به خودشان اختصاص دهند و متأسفانه آنقدر شبهات، گسترده و گوناگون و شعارها فریبنده و دستگاههای تبلیغاتی عالَم برای ترویج پرستش این بتها بسیج شدهاند که مقاومت در مقابل آنها بسیار سخت شده است و هزار افسوس که کسانی که خود را دیندار و خداپرست هم مینامند، ناخودآگاه و بعضی از منافقان نیز آگاهانه، به پرستش این بت پرداختهاند!
شاید تعبیر «بت» که به کار میبرم برای شما قدری تعجبآور باشد و مثلاً آن را تعبیری شاعرانه تلقی کنید که ریشهای در فرهنگ ما ندارد؛ ولی اتفاقاً ریشه این تعبیر در قرآن وجود دارد. خداوند متعال میفرماید: «کسانی هستند که بتی را در مقابل خدا میپرستند و برای خودشان الهی را برگزیدهاند که پرستش آن موجب میشود چشمهایشان کور، گوشهایشان کر و قلبهایشان واژگون شود و دیگر هرگز روی نجات و سعادت و رهایی را از چنگال این بت نبینند.» آیا چنین مضمونی را در جایی از قرآن یا در حدیثی سراغ دارید؟!
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ * أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ.[1] احتیاجی به ترجمه ندارید اما ترجمه کردنش بد نیست، ترجمهاش هم بازگویی مجددی است؛ ترجمه آیه این است که «آیا کسی را سراغ دارید که معبود، خدا و اله خودش را هوای نفس خود قرار داده است؟!»
آزادی یعنی چه؟! یعنی هر کاری که دلت میخواهد بکن! آیا معنای دیگری هم دارد؟! آزادی غربی که از آن سخن میگویند، غیر از حریتی است که در اسلام مطرح است. اینها نوعی اشتراک لفظی است و استفاده از این الفاظ و مفاهیم، دامی برای فریب دادن دیگران است. الفاظی را که یک معنای خوب و دهها معنای نادرست دارند به کار میگیرند تا کسانی گمان کنند همان معنای خوب آن مراد است.
این آزادی که از آن سخن میگویند که شاید در جلسه قبل اشارهای به نمونههایش در عالم غرب کردم، آیا این غیر از همان چیزی است که قرآن میفرماید: أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ؛ کسی که معبود خود را دلخواه خود قرار میدهد؟! پیروی از دلخواه، پرستش بتی است به نام هوای نفس یا در فرهنگ امروزی، آزادی.
قرآن میفرماید: «آیا چنین کسی را دیدهاید؟!» چنین کسی چه اوصافی دارد؟! مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ. این تعبیر، تعبیر بسیار کوبندهای است. معمولاً آدم وقتی راهی را گم میکند و گمراه میشود به خاطر جهل است. کسی که آدرس جایی را درست نمیداند، خب راه را گم میکند و گمراه میشود. گمراه میشود یعنی راه را گم کرده است؛ چرا؟! چون راه را درست بلد نبوده است؛ اما قرآن تعبیرات عجیبی دارد. میفرماید: وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ! خدا کسانی را با وجود اینکه علم دارند، گمراهشان میکند! آنها همینهایی هستند که چنین بتی را پرستش میکنند.
کسی که تابع هوای نفسش شود و با اینکه میداند کاری بد است باز هم آن کار را انجام میدهد، گویا نمیداند و به گمراهی مبتلا میشود. نهتنها گمراه میشود و حالا راهی را غلط رفت و میتواند برگردد، بلکه این کسی که پرستشگر بت هوای نفس میشود، خدا با وجود علم، او را گمراه میکند و چشم و گوشش را مُهر میزند! وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ.
سابقاً وقتی نامهای را مینوشتند و میخواستند کسی آن را باز نکند، جز تمبر، آن را مُهر هم میکردند. البته حالا هم هست و چیزهایی را پلمب میکنند. خدا چشم و گوش را داده است برای اینکه باز باشد، ببیند، بشنود، درک کند و راه را پیدا کند؛ اما خدا بعضی از چشمها و گوشها را مُهر میکند؛ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ؛ چشم و گوش و قلبشان را پلمب میکند که چشم دیگر نبیند، گوش دیگر نشنود و قلب، یعنی مرکز درک، دیگر درک صحیح نکند؛ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ. نه دیگر گوشش بدهکار است و حرف حق میشنود و نه دلش درست درک میکند که حق کدام است و باطل کدام؛ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِ غِشَاوَةً؛ روی چشمش هم یک پرده غلیظ میکشد.
اوصاف و ویژگیهای چنین پرستشگری اینهاست. عاقبتش چه میشود؟ باز خدا سؤال میکند که اگر خدا کسی را گمراه کند، چه کسی میتواند او را هدایت کند؟! میفرماید: فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ؟! یکی باید باشد که زورش از خدا بیشتر باشد، به جنگ خدا برود و بگوید: «خدایا! تو این را گمراه کردی، من علیرغم اراده تو او را هدایت میکنم!» مگر چنین چیزی ممکن است؟!
آزادی، یک دستاورد، یک تحفه و یک ارمغان جدیدی نیست که دنیای غرب برای بشریت آورده باشد. این قدیمیترین، ارتجاعیترین، کهنهترین و پوسیدهترین حربه شیطان است. این چیز جدیدی نیست. اینکه آدمیزادها بخواهند هرگونه دلشان میخواهد رفتار کنند اینکه چیز تازهای نیست. همه انبیا آمدند و گفتند خواستههای دلتان را کنترل کنید. همه آمدند برای همین که بگویند همیشه دنبال دل نروید؛ دلخواه، گاهی شما را به بدبختی میکشاند.
دنیای جدید، فرهنگ و تمدن جدید غرب، برای ما یک تحفه و چیز جدیدی آورده است و میخواهد دنیا را به این دعوت کند و این را بر دنیا حاکم کند و آن این که هرچه دلتان میخواهد رفتار کنید؛ ارزش، بیارزش؛ حقیقت، بیحقیقت؛ باید، بیباید؛ هیچ چیز نه باید؛ نه باید، نه نباید؛ همه چیز سزاوار است و روا؛ بایدی در کار نیست؛ باید آن است که دل شما دستور میدهد. فقط مواظب باشید خیلی بلندپروازی نکنید که صدای دیگران دربیاید؛ مزاحم دیگران نشوید؛ یعنی قید آزادی، فقط آزادی دیگران است. بگذارید دیگران هم آزاد باشند. تا همه آزاد هستید، مشکلی نیست. همه هرچه دلشان میخواهد رفتار کنند؛ جنگل مولا! اگر بنا شد شیری آهویی را بدرد، خب اگر بشود باید جلویش را گرفت؛ که هرگز نخواهند گرفت! همه این بساطها را آن شیرها راه انداختهاند تا اینکه آهوها را شکار کنند. آزاد هستید، بیایید بچرید تا ما بتوانیم خوب شکارتان کنیم. همه مسئلهها سر همین است که آزادانه خوب بچرید تا ما هر وقت خواستیم شکارتان کنیم.
حالا این جنبه عملی مسئله است که چنین چیزی هیچ جا تحقق پیدا نکرده و جز ارضای خواستههای یکمشت زورمدار ثروتمند، چیز دیگری در دنیا حاکم نیست اما بههرحال از دیدگاه نظری بحثش را مطرح میکنند که آیا انسان باید آزاد باشد یا نه و آیا ارزشی بالاتر از آزادی وجود دارد یا ندارد؟! همان چیزی که قرآن، بالاترین جرمی میداند که عقوبتش در همین عالم ظاهر میشود و هیچ دارویی هم ندارد! این خیلی حرف است! هر جرمی که انسان مرتکب شود بالاخره بازگشتی دارد، توبهای دارد، عفوی دارد، اغماضی دارد، خدا گذشت میکند. بنای خدا بر این نیست که هر کسی در این دنیا مرتکب جرمی میشود، همین جا کیفرش را بدهد. اینگونه نیست؛ دار پاداش، دار دیگری است. اینجا خدا گاهی نمونهای از کیفرها را نشان میدهد لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.
اگر بنا بود خدا در این عالم، مجازات کند دیگر اصلاً عالمی باقی نمیماند. من نمیگویم، قرآن میفرماید: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛[2] این فسادها که ظاهر میشود، این دودها که در چشمها میرود برای این است که قدری احساس کنند چه کار بدی کردهاند شاید برگردند. اگر بنا بود خدا همه پاداشها و همه کیفرها را در همین دنیا میداد مَا تَرَكَ عَلَىٰ ظَهْرِهَا مِنْ دَابَّةٍ.[3] اگر خدا بنا بود همان چند گناهی را که در آغاز کار میکردند عقوبت کند، هیچ جنبندهای روی زمین باقی نمیماند؛ مَا تَرَكَ عَلَىٰ ظَهْرِهَا مِنْ دَابَّةٍ؛ به کیفر اعمال آن گنهکاران، همه جنبندگان هم هلاک میشدند!
خدا بنا ندارد که همینجا کیفر بدهد. گاهی یک گوشهای را، یک مجازاتهای مختصری را، سیلی، زلزلهای، صاعقهای را نشان میدهد تا تنبهی پیدا کنند وگرنه بنا نیست همه پاداشها و کیفرها اینجا داده شود؛ اما یک گناه یا یک روش است که کیفرش همینجا داده میشود و هیچ برگشتی هم ندارد! خدا هم هیچ ملاحظهای نمیکند! رحم هم در اینجا به کار نمیبرد! أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ. کار به جایی میرسد که خدا مبارز میطلبد؛ میفرماید: «آهان! من گمراهش کردم، چه کسی میتواند هدایتش کند؟! اگر مرد هستید، بیایید میدان!» خدا مبارز میطلبد! میفرماید: «من اینگونه آدمی را که معبود خودش را هوای نفس قرار داد، آزادیپرست شد، این را به انواع گمراهیها مبتلا کردم. دیگر هیچ راه نفوذ هدایت در وجودش باقی نیست؛ نه چشمش درست میبیند، نه گوشش درست درک میکند؛ یعنی حق و حقیقت را؛ نه قلبش و نه عقلش درست کار میکند. من این بلا را بر سر او آوردهام؛ چه کسی میتواند جلوی مرا بگیرد؟! فَمَنْ يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ؟!»[4] عقوبت این کار در همین دنیا ظاهر میشود و برو و برگشت هم ندارد. میگویید نه؟! یک مروری در همین دوران بعد از انقلاب بکنید. جلوترش را که سن شما اقتضا نمیکند؛ البته برای همین بعد از انقلاب هم سن همه شما اقتضا نمیکند اما آثارش را دیدهاید. ببینید کسانی که بنا را بر پرستش بت آزادی گذاشتند، ولو شعار دین و دین مداری هم میدادند، گاهی قیافه مذهبی هم به خود میگرفتند، گاهی هم عبای قطبی بر دوش میانداختند و عرفان میبافتند، کارشان به کجا رسید؟!
کارشان به آنجا رسید که همه حقایق را انکار کردند و گفتند: «ما هیچ دلیلی بر وجود خدا نداریم! اگر خدایی هم باشد، معلوم نیست که هر چه میگوید راست میگوید؛ ممکن است دروغ بگوید! آنچه پیغمبران میگویند که وحی است، اینها یک تجربه شخصی است، خیالبافی است، یک چیزی به ذهنشان میآید میگویند! اینها یک تجربه دینی است؛ یعنی یک احساس شخصی است، هیچ دلیلی ندارد که درست میگویند! تازه اگر خدایی باشد و وحیای کرده باشد و واقعاً پیغمبری باشد، اینها دستورات موقتی است، تاریخ داشته و تاریخمصرفش گذشته است!» فَمَنْ يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ؛ چه کسی است که میتواند این را هدایت کند؟!
میگویی: «آقا! قرآن اینجور گفته»؛ میگوید: «معنای قرآن این نیست که شما میگویید!» «خب، پس معنایش چیست؟!» «هر کسی یک معنایی میفهمد، قرائتها مختلف است.» «خب، پس این قرآن برای چه نازل شده است؟! برای اینکه هر کسی هر چه میخواهد بفهمد؟! خب، خوب بود که نازل نمیشد و هر کس هر چه میخواست میفهمید! قرآن، خودش دلیل شناختن حق است یا حقانیتش را باید با چیز دیگری شناخت؟!» میگویند: «نه، قرآن هم نقدپذیر است!» «نقدپذیری یعنی چه؟!»«یعنی بعضی از حرفهایش درست نیست.» «چطور بفهمیم که درست است یا نیست؟!» «با علم بسنجیم.» «آیا اعتبار علم، مطلق است؟!» «نه، علم هم نسبی است.» «پس با چه چیزی بسنجیم؟!» «دیگر هر زمانی، هر کسی هر نظریهای را که خوشش میآید، آن را ملاک قرار بدهد، قرآن را با آن بسنجد؛ اگر با آن وفق داد، قبول کند، وگرنه رد کند.»
«قرآن نقدپذیر است»؛ «با چه باید این را شناخت؟!»«با علم.» «خود شما در فلسفه علم میگویید علم اعتبار ثابت دارد؟!»«نه، علم اعتبارش نسبی است. امروز یک نظریهای گفته میشود و تأیید میشود، فردا هم ابطال میشود.»«خب، پس تکلیف قرآن چه میشود؟!»«هر زمانی اگر با نظریهای که رایج است وفق داد آن را قبول میکنیم. اگر فردا نظریه عوض شد، خب قرآن هم باطل میشود!»
چطور شد که آدمیزاد اینجوری شد؟! همین آقایی که درباره ارزش اسلام و فلسفه اسلامی و در مقابل ماتریالیسم و مارکسیسم، کتاب علیه آنها مینوشت و دفاع میکرد، چطور کارش به اینجا کشید؟! از او میپرسند: «این حرفی که تو میزنی که با آن حرفی که در کتاب خودت نوشتی تناقض دارد!» میگوید: «صاحب این کتاب، این حرف را آن روز گفته بود!»؛ آن روز گفته بود که صاحب این کتاب ۹ سال است که مرده است! این دیگر کتاب من نیست، من کس دیگری هستم؛ من این هستم که امروز میگویم.
البته حالا اقلاً 13، 14 سال از آن ۹ سال هم گذشته است؛ خب، حالا چه میگویی؟! میگوید: امروز این را میگویم. آیا فردا هم همین را خواهی گفت؟! معلوم نیست، فردا یک چیز دیگر ممکن است بگویم. هر روزی همان هستم که میگویم. همه چیز در حال تغییر است. خودش نوشته که حتی اینکه میگویم همه چیز در حال تغییر است، این هم در حال تغییر است!
حالا این وقتی تغییر میکند، چه میشود؟! «همه چیز در حال تغییر است» وقتی تغییر کرد، چه میشود؟! آیا آدم عاقل چنین حرفی میزند؟! آیا واقعاً خدا این را گمراه نکرده است؟! آیا میفهمد که چه میگوید؟! فَمَنْ يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ؟!
چگونه میشود که آدمیزاد اینگونه میشود؟! خود قرآن فرموده است: مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ؛ خودپرستی، غرور، من هستم، کسی مثل من نیست، هر چه من میگویم باید همه بپذیرند؛ خدا اندک استعدادی به او داده، حافظهای به او داده، آنچنان به خودش مغرور میشود و میبالد که دیگر هیچکس را به حساب نمیآورد؛ کأنّه خدای عالَم شده است! عشق به لیدر شدن، عشق به قهرمان شدن در نظریهپردازی، این جنون است. وقتی آدم به این جنون مبتلا شد، دیگر نمیشود به او گفت: تو دیوانه هستی و این حرفها، حرفهای دیوانگی است؛ او هم میگوید: همه شما دیوانه هستید! من عاقل هستم!
اگر آدم اساسیترین پایه معرفت را انکار کرد و گفت بدیهی وجود ندارد، با چه میشود با او بحث کرد؟! اگر بگویید دلیل عقلی این را میگوید؛ میگوید عقل چیست؟! گفتهاند، این را شوخی نمیکنم؛ گفتهاند: «اصلاً چیزی به نام عقل نداریم! در ادبیات، یک مفهومی ساختهاند و اسمش را عقل گذاشتهاند. اصلاً عقل چیست؟!» میگویند یکی سر در نهر آب گذاشته بود و آب میخورد. گفتند: اینجور آب نخور، عقلت کم میشود! گفت: عقل چیست؟! گفتند: بخور جانم!
وقتی میگوید عقل چیست، دیگر چه به او بگوییم؟! میگوییم: آقا! این که دو دوتا چهارتاست، این که بدیهی است. میگوید: اصلاً بدیهی نداریم، بدیهی هم نسبی است. میگوییم: معنای این آیه این است. میگوید: نه، این قرائت شماست، قرائت دیگری هم هست. میگوییم: آن قرائت دیگر از کجا آمده؟! روی چه مبنایی؟! میگوید: خب، فهم من این است. میگوییم: حالا کدام حجت است برای بحث؟! میگوید: حجت یعنی چه؟! من اینگونه میفهمم.
وقتی به آنجا رسید که هر کسی گفت معنای این کلام، چیزی است که من میفهمم، هیچکس دیگر نمیفهمد، یا چند معنا دارد، یکی از آن را من میفهمم، یکی را شما؛ آن که شما میفهمید برای خودت، این هم که من میفهمم برای خودم، این چه بحثی با او میشود کرد؟!
یک حدیث جالبی است که من گاهی در دو، سه مورد دیگر هم خواندهام، البته در طول چند سال، نه یکروزه. این حدیث در کتاب غیبت نعمانی وارد شده است و در بحار از غیبت نعمانی نقل کرده است: إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ اسْتَقْبَلَ مِنْ جَهَلَةِ النَّاسِ أَشَدَّ مِمَّا اسْتَقْبَلَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ مِنْ جُهَّالِ الْجَاهِلِيَّةِ؛[5] میفرماید وقتی ولی عصرصلواتاللهعلیه ظهور میکنند، رنجی که از مردم میکشند، رنجی است که پیغمبر هم از بتپرستان مکه نکشید! ایشان فرمودند: مَا أُوذِيَ نَبِيٌّ مِثْلَ مَا أُوذِيتُ؛[6] یعنی هیچ پیامبری مثل من اذیت نشد؛ اما اذیتی که صاحبالأمرعجلاللهفرجهالشریف بعد از ظهورشان از دست دانشمندان میکشند از رنجی که پیغمبرصلیاللهعلیهوآله از دست مشرکین کشید بیشتر است.
راوی سؤال میکند: وَكَيْفَ ذَٰلِكَ؟! این چطور میشود؟! قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ أَتَى النَّاسَ وَهُمْ يَعْبُدُونَ الْحِجَارَةَ وَالصُّخُورَ وَالْعِيدَانَ وَالْخُشُبَ الْمَنْحُوتَةَ. شاید من در نقل عبارت، دقت نکرده باشم اما مضمونش قطعاً همین است؛ میفرماید دلیلش این است که وقتی پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله مبعوث شدند، با مردمی مواجه شدند که سنگها و صخرهها و چوبهای تراشیده را میپرستیدند. بتهای اینها چه بود؟! یا سنگ بود، یا چوب بود یا چیزهایی از این قبیل. البته کار به جایی هم رسیده بود که گاهی بت را از خرما درست میکردند، وقتی هم خیلی گرسنهشان میشد، بتشان را میخوردند! گاهی هم با کشک، بت درست میکردند، گاهی هم با مخلوطی از کشک و خرما! بههرحال بتهای مهم و ثابتشان از سنگ و طلا و فلزات و امثال اینها بود. بتهای معمولیشان هم از چوبهای تراشیده بود.
با چنین مردمی بحث کردن سر اینکه اینها لیاقت پرستش ندارند، کار سختی نیست. قرآن هم خیلی ساده به آنها میگوید: به اینها بگو آیا وقتی شما اینها را پرستش میکنید، میفهمند چه میگویید؟! وقتی جلوی این بت میایستی و خضوع میکنی، در مقابلش به خاک میافتی، او میفهمد تو چه کار میکنی؟! وقتی صدایش میزنی و از او درخواستی میکنی آیا میتواند برای تو کاری انجام دهد؟!
هر کس اندک وجدان و عقلی داشته باشد میفهمد این بتی است که خودش تراشیده یا یک بتتراش دیگری تراشیده است. این چیزی نمیفهمد و کاری نمیتواند انجام بدهد. بحث کردن با اینها خیلی کار مشکلی نبود. مشکل، تعصب و عادتهایی بود که اینها داشتند. دست از عادت برداشتن، این برای آنها مشکل بود وگرنه در مقام بحث، حرفی نداشتند بزنند.
در ادامه روایت آمده است که اما وقتی قائم ما ظهور میفرمایند با مردمی مواجه میشوند که با ایشان با قرآن محاجّه میکنند؛ میگویند این حرفهایی که تو میزنی، خلاف قرآن است! میگوید: چهجور خلاف قرآن است؟! میگویند: معنای قرآن این است که من میگویم. قرائت من از این قرآن، این است؛ حرف تو با این قرائت نمیسازد، پس برو پی کارت! حضرت جوابشان را چه بدهند؟! بگویند خدا هست؟! میگویند: بله، خدا هست، ما که نمیگوییم نیست. پیغمبر مبعوث شده؟! بله. قرآن را آورده؟! بله، همه اینها درست؛ اما معنای قرآن این نیست که تو میگویی، معنایش آن است که ما میگوییم! این قرائت توست، قرائت تو برای خودت، ما قرائت دیگری داریم. ما از قرآن آنچه را میفهمیم، همان را عمل میکنیم؛ آن غیر از چیزی است که تو میگویی! حضرت به آنها چه بگویند؟! بحث کردن با اینگونه آدمها سختتر است یا با بتپرستها؟! این است که رنجی که حضرت از دست دانشمندان زمان خودشان میکشند، از رنجی که پیغمبرصلیاللهعلیهوآله از بتپرستان میکشیدند بیشتر است. حضرت خوندل میخورند.
ما امروز با این مسائل روبهرو هستیم، با کسانی مواجه هستیم که میگویند: بله، خدا درست است؛ البته حالا فرض میکنیم خدا هست، او را نفی نمیکنیم، چون نه دلیلی بر وجودش داریم و نه بر عدمش. صاف میگویند هیچ دلیلی بر وجود خدا نداریم و همینطور درباره پیغمبر و قرآن و همه اینها. آخرش این است که میگویند: قرائت ما از قرآن غیر از قرائت آخوندهاست. تا حالا ۱۴۰۰ سال آخوندها مردم را گول زدند، یک قرائت خاص خودشان را بر مردم تحمیل کردند. ما آمدهایم مردم را نجات بدهیم؛ میگوییم این قرائتها دروغ است، یا نه، این قرائتها برای خودشان است، برای آن زمانها بوده، امروز قرائت جدیدی آمده، قرائتها فرق میکند؛ تعدد قرائتها.
یکی هم تعدد حقیقتها؛ شما بحث میکنید که خدا هست و دین اسلام حق است؛ میگویند: بله، این یک ارزش خوبی است، دین خوبی است اما بتپرستی هم دین خوبی است، آن هم «معنویتی» است. میدانید چرا به جای دین و اسلام و اینها، کلمه «معنویت» را به کار میبرند؟! بعضی از شخصیتها هم فریب همینها را خوردند و همین شعارها را میدهند؛ آزادی، استقلال، معنویت؛ برای اینکه معنویت با بتپرستی هم بسازد؛ با زرتشتیگری و یهودیگری و مسیحیگری که میسازد هیچ، با بتپرستی هم میسازد؛ آن هم یک معنویتی است. بتپرستان هم عرفان دارند؛ عرفان هندوئیسم و بودیسم خیلی قدیمیتر از عرفانی است که دیگران دارند. آنها معنویت دارند. ما حق نداریم بگوییم بتپرستها از ما بدترند. آنها هم یک معنویتی دارند، ما هم یک معنویتی داریم. اسلام دین خوبی است، خب بتپرستی هم دین خوبی است، بودیسم هم دین خوبی است؛ پلورالیسم، پلورالیسم. تکدینی ممنوع و محکوم. دینها هم مختلف است، راههای به سوی خدا هم مختلف است، یکی از آنها اسلام است، یکی یهودیت است، یکی مسیحیت است، یکی از آنها هم بتپرستی است، یکی هم بودیسم است.
تساهل و تسامح، پلورالیسم، تعدد قرائتها؛ چند سال است که این مفاهیم پیدا شده است؟! آیا زمان شاه هم ما این مفاهیم را داشتیم؟! شیاطین این عصر بدتر هستند یا شیاطین زمان شاه؟! شبهههایی که در این زمان مطرح میشود بدتر است یا شبهههایی که در زمان بتپرستان مطرح میشد؟! وقتی ائمه اطهارصلواتاللهعلیهماجمعین با صاحبان ادیان بحث میکردند، بسیاری از بحثها با صاحبان ادیان بود، با یهودیها و مسیحیها بود، اینها روی اصول مشترکی بود. قرآن هم میفرماید اهل کتاب را به اموری که میان شما مشترک است دعوت کنید؛ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا.[7] از اینجا شروع کنید. شما جهات مشترک دارید. برای اهل کتاب، ویژگیهایی در اسلام قائل شدهاند. با اینها مثل مشرکین رفتار نمیکنند. در بحث کردن با آنها راهها خیلی آسانتر است، برای اینکه جهات مشترک بین طرفین زیاد است. دو نفر که با هم بحث میکنند، هرچه جهات مشترک بین آنها بیشتر باشد، زودتر به نتیجه میرسند.
سختترین بحثها، بحثهایی بود که با زنادقه داشتند؛ آنهایی که هیچ دینی را قبول نداشتند، مثل اِبْنِ اَبی الْعَوْجاء و اِبْنِ مُقَفَّع و امثال اینها؛ اما آنها بالاخره عقل را قبول داشتند. وقتی استدلال عقلی میکردند، صرفنظر از محتوای دین، تسلیم میشدند.
امروز کار ما به جایی رسیده که با کسانی وقتی بحث میکنیم، میگوییم عقل؛ میگویند عقل چیست؟! میگوییم این مسئله بدیهی است؛ میگوید اصلاً بدیهی نداریم، همه چیز نسبی است! میگوید دین دارم؛ میگوییم قرآن اینجور میگوید، میگوید قرائت شماست! میگوییم اسلام دین درستی است، میگوید بودیسم هم دین خوبی است!
همه اینها مقدمه است برای اینکه هر کسی هر چه دلش میخواهد رفتار کند؛ یعنی زمینه فراهم شود برای پرستش بت آزادی، بت هوای نفس؛ یعنی خط قرمز کشیدن روی تمام تعالیم انبیا و اولیا و حکما. همه چیز باطل است. این میشود دستاورد نوین فرهنگ غرب؛ همان که آمریکا تلاش میکند همه دنیا را به این فرهنگ دعوت کند. هر روز هم شبهههای جدیدی، نو به نو، با لباسهای قشنگتر و با الفاظ زیباتر به بازار میآید.
ما چه کار باید بکنیم؟! اگر پایه معرفت ما تقویت شد و قبول کردیم که آزادی مطلق، معنایش توحش است، معنایش خروج از انسانیت است؛ یعنی قلم قرمز کشیدن روی دعوت همه انبیاست؛ یعنی پایمال کردن خون سیدالشهداصلواتاللهعليه است. میگویند که سیدالشهدا هم اشتباه کرده است! نمیبایست این کار را میکرد! او خشونت کرد! جدش خشونت کرد، اینها هم با خشونت با او رفتار کردند. اگر یاد گرفته بودند که خشونت نداشته باشند، با تلرانس با همدیگر رفتار کنند، تساهل و تسامح داشته باشند، نه اهل بدر کشته میشدند و نه اهل کربلا. آنها بلد نبودند، اهل خشونت بودند، کارشان هم به اینجاها رسید. آقا! اهل گفتوگو باشید! گفتوگو! تساهل و تسامح داشته باشید! همه چیز محترم است، همه فکری درست است، آزاد، آزاد؛ خب دعوایی دیگر نیست.
البته حقیقت این است که همانگونه که عرض کردم این آزادی برای این است که آهوها آزاد باشند تا شیرها و پلنگها هر وقت میخواهند آنها را شکار کنند. این است که جا دارد من بار دیگر توجه شما عزیزان که امیدهای آینده اسلام، انقلاب و کشور هستید را جلب میکنم به اینکه به مسائل بنیادی اهمیت بدهید. اگر ریشههای فکر درست شد، میشود یک کاخ عظیمی از فرهنگ و تمدن را روی آن بنا کرد اما اگر ریشهها متزلزل باشد و همه چیز نسبی باشد، پس با چه اساسی ما فکر کنیم و بیندیشیم؟! اگر همه ارزشها تاریخمند است، تاریخمصرف دارد، از تاریخمصرفش که گذشت، چه کار باید بکنند؟! باید در زباله بیندازند. دارویی که تاریخمصرفش میگذرد را چه کار میکنند؟! میگویند احکام اسلام، برای آن زمان خوب بود، دیگر تاریخمصرفش گذشته و به درد این زمان نمیخورد! آن را کجا بریزیم؟! - العیاذ بالله - همانجایی که داروهای تاریخگذشته را میریزید، قرآن را هم باید همانجا بریزید! ما باید سعی کنیم ریشههای فکریمان را تقویت کنیم تا مجال نفوذ این شبهات را به ذهن ندهیم.
مگر آدم حق دارد هر چیز آلوده و کثیفی را در خانه خودش راه بدهد؟! شما هیچوقت سر سفرهتان یک چیز متعفن و پلید میآورید؟! خب این هم یک چیزی است. مگر دل ما مزبله است که هر فکری در آن وارد شود؟! مگر آشغالدانی است که هر چیزی از هر مغز الکلی صادر شود، ما هم بنشینیم بخوانیم و فکر کنیم و دربارهاش بحث کنیم؟! اول عقل سلیم، وحی خدا، سخنان معصومین؛ آب زلال. من میخواهم یک لیوان آب بخورم، اول با روغن گریس ظرف را آلوده میکنم، بعد آب در آن میریزم و میخورم؟! خب تشنهام هست، اول آب زلال میریزم و میخورم. خب نه، حالا باید ببینیم چهطور میشود، میخواهیم تحقیق کنیم؛ آیا وقتتان خیلی زیاد است؟!
وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آيَاتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِهَا وَيُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلَا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذًا مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا.[8] این آیه را شنیدهاید؟! میفرماید خدا این مطلب را در قرآن برای شما نازل کرده است؛ وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ. خب معلوم است، در قرآن که هست معلوم است که خدا نازل کرده است اما باز تأکید میکند توجه داشته باشید که این حرف خداست و نقل قول نیست! خود قرآن میفرماید خدا دارد این حرف را نازل میکند؛ وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ. چه مطلب مهمی است که هشدار میدهد بدانید این آیه قرآن است و خدا برای شما نازل کرده است؟! آن مطلب چیست؟! أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آيَاتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِهَا وَيُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلَا تَقْعُدُوا مَعَهُم؛ با کسانی که نسبت به آیات الهی با نظر تردید، تمسخر و استهزا نگاه میکنند، با اینها مجالست نکنید، پهلویشان ننشینید تا حرفشان عوض شود؛ مَعَهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ؛ با نادانانی که درباره قرآن خدشه میکنند، تشکیک وارد میکنند، برای آن تاریخمصرف درست میکنند، با اینها ننشینید!
نمیفرماید اگر نشستید، گوش ندهید؛ میفرماید اصلاً پهلوی اینها ننشینید تا اینکه از این حرفها دست بردارند و وارد یک حرف حسابی بشوند، آن وقت به آنها گوش بدهید؛ فَلَا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ! خب اگر نشستیم، چه میشود؟! اگر پهلوی اینها بنشینید، شما هم مثل آنها میشوید؛ إِنَّكُمْ إِذًا مِثْلُهُمْ. خب وقتی مثل آنها شدیم، چه میشود؟! همه شما رهسپار جهنم خواهید شد؛ إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا.
پس آزادی نیست؟! ما هر چیزی را گوش ندهیم؟! نه عزیز من! نمیگویم گوش ندهید؛ اول خودتان را واکسینه کنید. اگر یک بیماری شایع است، مرض مسری وجود دارد، اول واکسن بزنید، بعد وارد جامعه بشوید. با آنها بحث کنید اما اول قدرت بحث و استدلال را کسب کنید.
دو نفر که کشتی هم میخواهند بگیرند باید وزنشان مساوی باشد. کسی که سی، چهل سال در یک زمینهای فکر کرده، قلم زده، درس خوانده، دانشگاه هاروارد یا دانشگاه لندن رفته، حالا در موضوعی آن را آگراندیسمان[9] میکند و آن را برای شما جلوه میدهد، شما هم ابتدا با ذهن خالی با آن مواجه میشوید، خب طبیعی است که بر شما اثر میگذارد. اول خودتان ذهنتان را با افکار صحیح تقویت کنید تا بتوانید از دین خودتان دفاع کنید، بعد بروید با هر کسی که میخواهید بحث کنید. تا مادامی که واکسینه نشدهاید خودتان را در معرض میکروبهای مسری قرار ندهید چون به ضرر خودتان است.
وقت گذشته است. ببینم چیزهایی که یادداشت کردهاند چیست.
یک سؤال کردهاند که کوتاهترین راه کسب معرفت چیست؟! اگر به همین کوتاهی میخواهید که با یک جمله عرض کنم: شناخت قرآن و عترت. اگر همین کافی است که خود شما هم میدانستید؛ اما خب، شما میدانید این چیز به این سادگیها پیدا نمیشود. هر متاعی گرانتر و نفیستر است، راه کسب و راه نگهداری از آن هم مشکلتر است. باید همت را بلندتر کرد، آدم وقت بگذارد، مطالعه کند، درس بخواند، استاد ببیند، سؤال کند تا کمکم پایههای معرفتش تقویت شود. البته ما یک داروی کلی هم داریم و آن، دعا و توسل است؛ آن کلید همه اینهاست.
درباره مرجع سؤال کردهاند. فکر نمیکنم این مسئله آنقدر مهم باشد که شما اینقدر وسواس به خرج میدهید. همه فرمودهاند وقتی دو نفر مجتهدِ عادل به شما شهادت دادند که از کسی میتوانید تقلید کنید، تقلید کردن از او هیچ اشکالی ندارد. عدهای از علما، جامعه مدرسین، چند نفر از بزرگانِ مراجع را معرفی کردهاند که از همه اینها میشود تقلید کرد. اگر ظن پیدا کردید که کسی اعلم است، خب احتیاط این است که با اینکه مثلاً به جواز تقلید از کسی شهادت هم دادهاند از او تقلید کنید اما مسئله تقلید اینقدر مشکل و پیچیده نیست که آدم اینقدر به دردسر بیفتد. چیز اختصاصیای هم نیست. در همه رسالهها هم نوشتهاند که یکی از راههای اثبات مرجع تقلید این است که دو نفر عادل یعنی بیّنه، شهادت بدهند که از این شخص میشود تقلید کرد؛ تمام شد.
سؤال کردهاند که اینکه میگویند اسلام دین حزن و اندوه است، این معنایش چیست؟! آیا درست است یا نه؟!
حقیقت این است که با وجود اینکه هفتاد سال است از عمرم میگذرد چنین چیزی را نشنیده بودم. چه کسی گفته است که اسلام دین حزن و اندوه است؟! اسلام دین فطرت است و فطرت انسان، هم شادی دارد، هم غم؛ هم خنده دارد، هم گریه. اسلام آمده تا همه اینها را راهنمایی کند و به آن، جهت بدهد. اسلام میفرماید کسی که دل یک مؤمنی را شاد کند، خدا از گناهانش میگذرد. دل یک مؤمنی را شاد کند یعنی به گریهاش بیندازد؟! اگر شادی در اسلام اهمیت نداشت پس چرا برای إدخال سرور در قلب مؤمن این همه حدیث وارد شده است؟! فرزندی که به چهره پدر و مادرش لبخند بزند، دل آنها را شاد کند، گناهانش ریخته میشود. پدر و مادری که دست محبت بر سر فرزندشان بکشند، فرزندشان را از روی محبت ببوسند، رحمت از مخزن رحمت الهی بر سر و روی آنها ریزش میکند.
بله، این آدمیزاد حزن دارد، خنده دارد، اشک هم دارد. ما باید بدانیم کجا باید بخندیم، به چه شاد باشیم و کجا باید بگرییم. اگر گفتند اصلاً گریه نکنید، اشک هم نداشته باشید، آن هم خلاف فطرت است. آدمیزاد یعنی هر دوی اینها را دارد و هر کدام هم جای خودش را باید پیدا کند. بله، آنهایی که سرمست دنیا میشوند، از حقایق غافل میشوند، سرگرم اباطیل میشوند، به آنها میگویند: یکخرده فکر کنید، یکخرده به حال خودتان بگریید، به عاقبتتان بیندیشید، به فکر مرگ باشید، برای اینکه از حالت سرمستی و غفلت بیرون بیایند؛ وگرنه اینکه بگوییم اسلام دین حزن و اندوه است، اگر کسی هم گفته باشد، بههرحال مدرکی ندارد؛ اسلام دین فطرت است.
نوشتهاند که خب ما هم این نگرانی را میتوانیم داشته باشیم که شاید مبتلا به افکار نادرستی بشویم، چه کار باید بکنیم؟!
یک قاعده کلی دارد که دیروز در دانشگاه فردوسی برای دانشجویانی که از تهران آمده بودند و اردو داشتند بیان کردم. ما در همه زمینهها یک محکماتی داریم و یک متشابهاتی. هم در مسائل عقلی، هم در مسائل علمی و هم در مسائل فکری، سیاسی، ارزشی و دینی. حتی در قرآن. قرآن، هم محکمات دارد و هم متشابهات دارد؛ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ.[10] آن کسی که میخواهد بر اساس فطرتش کار کند، میخواهد بر اساس عقلش کار کند، از آن نقطههای روشن، از محکمات، شروع میکند و با پرتو آن چراغی که از محکمات به دست میآید، راه خودش را باز میکند و جلو میرود؛ متشابهات را هم معلوم میکند، مشتبهات را هم حل میکند.
اما آن کسی که به تعبیر قرآن کریم فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ؛[11] دلشان کج است، کجاندیش هستند، عوضی هستند، اول سراغ متشابهات و شبهات میرود. آنها را درست نمیتوانند جواب بدهند، کمکم میگویند حالا که اینها نشد، پس معلوم میشود که محکماتش هم محکم نیست.
راه صحیح این است که اول بنشینیم و اصولی را که هیچ آب درزش نمیرود اینها را بگیریم و بر اساس اینها جلو برویم؛ در عقلیات، بدیهیات؛ در دین، قرآن؛ اِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرآنِ؛[12] در قرآن هم محکماتش؛ در سنت، قطعیاتش، اخبار متواتر، اخبار قطعی؛ اینها را بگیریم و بر اساس اینها جلو برویم. هر چه در شعاع اینها روشن میشود میپذیریم. هر چه را هم نفهمیدیم، توقف میکنیم و میگوییم هر چه خدا و پیغمبر گفتهاند، درست است.
اما اگر این نقطههای اول را پیدا نکردیم و اول سراغ شبهات رفتیم؛ اینکه دموکراسی درست است یا نه؟! حقوق بشر همهاش را درست گفتهاند یا نگفتهاند؟! تو ببین قرآن چه میگوید! ببین عقلت چه میگوید! قطعیات قرآن را رها کردهای که ببینی حقوق بشر درست گفته یا نه؟! خب چهار نفر دور هم نشستهاند و یک چیزی نوشتهاند، بعد هم دولتها بهزور از همدیگر امضا گرفتهاند، شده منشور بینالملل یا شده اعلامیه حقوق بشر. مگر اعلامیه حقوق بشر وحی آسمانی است؟! شما وحی دارید، آن را رها میکنید و دنبال این میروید که چهار تا غربی چه نوشتهاند؟!
اول این را درست کنید. اگر این برایتان حل نشد و داروی درد نبود، آن وقت سراغ دیگران بروید. ما اول باید ببینیم در مشت خودمان چه هست. آن وقت اینها را رها کنیم و برویم سراغ...! برلیان در دست ماست، آن را رها کنیم و سراغ خرمهره دیگران برویم! اگر اول ببینیم آنها چه دارند، بعد آن وقت برگردیم ببینیم الماس خودمان مانده یا نمانده؟! خب تا برگردیم دیگر چیزی نمانده است!
سعی کنید اول محکمات و یقینیات را شناسایی کنید. بعد با تکیه بر این محکمات به سراغ متشابهات بروید. هر اندازه که خودتان میتوانید حل کنید، خودتان؛ هر اندازه که خودتان نمیتوانید، با کمک علما و دانشمندان. آخرش هم به یک جایی رسید که حل قطعی نداشت، یک راهحل کلی دارد؛ میگوید هر چه خدا و پیغمبر فرمودهاند درست است. من حالا دقیقاً نمیدانم این درست است یا آن اما این را میدانم که هر چه خدا گفته درست است؛ الْقَوْلُ مَا قَالَ بِهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ. وقتی نمیدانید حقیقت این مسئله چیست، بگویید هر چه امام صادقعلیهالسلام فرمودهاند همان درست است.
در عمل هم هر چه مرجع تقلیدتان فتوا میدهد به آن عمل کنید. اگر مطابق واقع بود، ثواب دارید و اگر نبود هم معذور هستید. راه، سخت نیست. ما باید مبدأ و آغازش را ببینیم که از کجا شروع کنیم، انشاءالله مشکلات حل میشود.
وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
[1]. جاثیه، 23.
[2]. روم، 41.
[3]. فاطر، 45.
[4]. روم، 29.
[5]. بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، ج 52، ص 362.
[6]. همان، ج 39، ص 56.
[7]. آلعمران، 64.
[8]. نساء، 140.
[9]. بزرگنمایی و شاخ و برگ دادن به مطالب.
[10]. آلعمران، 7.
[11]. همان.
[12]. وسائل الشيعة - ط آل البیت، ج 6، ص 171.