بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِیالْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام، صلواتی اهدا میکنیم.
خداوند متعال را شکر میکنیم که توفیق عنایت فرمود تا در جوار ملکوتی حضرت ثامنالحججصلواتاللهعلیهوعلیآبائهوابنائهالمعصومین زیارت امام رضا را درک کنیم و در سایه این تشرف، لحظاتی را نیز به گفتوگو درباره مطالبی که امام رضا میپسندند بپردازیم.
این ایامی که گذشت، ایام بسیار مغتنمی بود که در میان ایام سال، کمنظیر است. حتماً شنیدهاید که خداوند متعال حضرت موسیبنعمرانعلینبیناوآلهوعلیهالسلام را یک ماه در کوه طور دعوت کرد تا در آنجا به عبادت مشغول باشد و خدا تورات را بر او نازل کند. بعد از اینکه یک ماه گذشت، خطاب شد که ده روز دیگر باید بمانی.
در قرآن داریم که وَوَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً؛[1] یعنی ابتدا موسی را برای سی روز دعوت کردیم، بعد ده روز دیگر هم به آن اضافه کردیم و چهل روز شد. این متن قرآن کریم است.
در روایات ما آمده است که آن سی روز، ماه ذیالقعده بود. در بین ادیان، یهودیها نیز مانند ما سال قمری دارند ولی مسیحیها سال قمری ندارند و سال آنها شمسی است. آن یک ماهی که در ابتدا حضرت موسی دعوت شده بود، ماه ذیالقعده بود. وقتی ماه ذیالقعده تمام شد، به حضرت موسی خطاب شد که ده روز دیگر نیز باید بمانی! آن ده روز، دهه اول ذیالحجه است که در روایات ما برای عبادت این ایام، فضیلت بسیار زیادی بیان شده و اذکار خاصی نیز برای آن وارد شده است و این ایام به عید قربان منتهی میشود. درواقع آخرین روزی که حضرت موسی در کوه طور بود روز عید قربان بود.
پس ازنظر ادیان ابراهیمی، هم در دین یهود که حضرت موسیعلینبیناوآلهوعلیهالسلام شارع آن بود و هم ازنظر اسلام - البته ما معتقدیم که دین حضرت عیسی نیز متمم همان دین یهود بود ولی این دینی که امروزه مسیحیها دارند تفاوتهای بسیار زیادی با آن دارد - بههرحال منظور من اشاره به اهمیت ده روز ماه ذیالحجه است که به آن «دهه کلیمیه» میگویند؛ همان ده روزی که خدا با همسخن خود، حضرت موسی در کوه طور مناجات کرد. تا حضرت موسی این ده روز را به پایان نرسانده بود هنوز آمادگی برای دریافت وحی تورات را پیدا نکرده بود.
میدانید که در این ده روزی که حضرت موسی تأخیر کرد، حوادثی در میان بنیاسرائیل اتفاق افتاد. بنیاسرائیل اصولاً مردمی بهانهگیر بودند و داستان آنها و بهانهگیریهایی که میکردند در قرآن فراوان نقل شده است. وقتی سی روز گذشت و حضرت موسی برنگشت، نزد هارون که جانشین موسی بود آمدند و گفتند: موسی چه شد؟! بنا بود بعد از یک ماه برگردد اما نیامد! هارون گفت: من جانشین او هستم، اگر کاری دارید من از طرف او انجام میدهم. لابد امر خدا بوده است که او به میقات خود ادامه بدهد. گفتند: نه! معلوم میشود موسی به ما دروغ گفته است و چنین کسی نمیتواند پیغمبر باشد!
در این حیثوبیث، سامری فرصت را غنیمت شمرد و گفت: بله، موسی دروغ گفته است! بیایید من یک خدای خوب برای شما درست کنم. او که میگفت خدا در کوه طور با من صحبت میکند، دروغ میگفت. بیایید من خدای موسی را برایتان بسازم تا ببینید چه خدای خوبی است. طلاهایتان را بیاورید، من یک خدای طلایی برایتان میسازم.
خانمهایشان رفتند طلاها و زینتآلاتشان را آوردند. آنها این طلاها را از مصر آورده بودند. سامری طلاها را ذوب کرد و گوسالهای ساخت که به «گوسالهی سامری» معروف شد و گفت: هَٰذَا إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ؛[2] خدای شما همین است، همین گوسالهای است که من ساختهام. خدای موسی هم همین است: هَٰذَا إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ!
تا ادامه داستان که بعد حضرت موسی برگشت و دید که اینها گوسالهپرست شدهاند و سپس خدا آنها را تنبیه کرد. حالا سایر داستان بماند. من فقط خواستم اشاره کنم این جریانات در دهه اول ذیالحجه اتفاق افتاده است که با این ایامی که ما حج به جا میآوریم نیز مصادف بوده است و روز قربان که روز تمام شدن آنها بود همان روزی است که باید حاجیها قربانی کنند و از احرام خارج شوند.
در اسلام هم اتفاقاً در همین ایام، حوادث خاصی اتفاق افتاده است. پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله به مسلمانان اعلام کرده بودند که حالا که امر شده و دیگر ما پیروز شدهایم و مشرکان مکه شکست خوردهاند، امسال بیایید تا اعمال حج را به طور کامل به شما یاد بدهم. حجةالوداع، آخرین حجی بود که پیغمبرصلیاللهعلیهوآله به جا آوردند و با خانهکعبه وداع کردند.
در همین ایام حج، جبرئیل نازل شد و عرض کرد که «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ؛[3] جانشین خودت را از طرف خدا تعیین کن!» گویا اصل این وحی در روز عرفه بوده، قبل از عید قربان، در همان دهه ذیالحجه؛ اما روز آن از طرف خدا تعیین نشده بود که حضرت چه زمانی این کار را انجام بدهند. حضرت نگران بودند که اگر بگویند از طرف خدا علی برای جانشینی شما تعیین شده است، مردم زیر بار نروند و این زیر بار نرفتنشان باعث شود که از دین تمرد کنند؛ اگر بگویند خدا او را تعیین کرده و مردم او را قبول نکنند، این درواقع یعنی امر خدا را قبول نداریم. حضرت نگران بودند که چه کار کنند؛ از یک طرف وحی شده بود که باید جانشینت را تعیین کنی و از طرف دیگر نگران بودند که مردم قبول نکنند و درواقع ته دلشان ایمانشان را از دست بدهند. این بود که همینطور منتظر فرصت بودند که وقتی فرصتی پیش بیاید، جایی و مناسبتی فراهم شود، آن وقت امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه را تعیین کنند.
بالاخره اعمال حج تمام شد و برگشتند. در روز هجدهم ذیالحجه به غدیر خم رسیدند. سر یک چهارراهی بود که راه حجاج از یکدیگر جدا میشد. تا آنجا تقریباً همه حجاج در یک مسیر بودند. راه مدینه، یمن و عراق از آنجا از یکدیگر جدا میشد. در آنجا جبرئیل آمد، مهار ناقه پیغمبر را گرفت و گفت: همینجا باید علی را تعیین کنی! الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا.[4] پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله متوجه شدند که دیگر این امر، قطعی است و قابل تأخیر نیست. این بود که پیاده شدند و دستور دادند که هرکس جلوتر رفته است برگردد و صبر کنند تا آنهایی هم که عقب هستند برسند، سپس جریان بیعت با امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه را ابلاغ فرمودند.
در همین ایام ماه ذیالحجه چند تا عید داریم؛ عید قربان، عید غدیر که مهمترین عید شیعه است و عید میلاد حضرت هادیعلیهوعلیآبائهوابنائهالصلاةوالسلام. درواقع ما در این زیارت، خدمت امام رضاصلواتاللهعلیه این اعیاد را تبریک میگوییم. خب وقتی چند تا عید را تبریک میگوییم، استحقاق چند تا عیدی هم داریم. این است که به محضر امام رضاعلیهالسلام عرض میکنیم که «آقا! ما مدتها انتظار داشتیم که توفیق عتبهبوسی شما نصیب ما شود. حالا در ایامی آمدهایم که سه تا تبریک عید داریم. برای هر کدامشان باید یک عیدی به ما بدهید.»
سعی کنید بهترین چیزهایی را که برای سعادت دنیا و آخرتتان مفید است از امام رضاعلیهالسلام بخواهید. بدانید که اولاً ائمه اطهارسلاماللهعلیهماجمعین دستشان بسیار باز است. اینگونه نیست که اگر بخواهند کاری انجام بدهند، خیلی دنگوفنگ داشته باشد، شرایط اداری بخواهد، باید درخواست بدهند و پذیرش و کمیسیون و فلان. آنها فقط یک جهت را لحاظ میکنند و آن این است که مصلحت طرف باشد وگرنه برای آنها هیچ مؤونهای ندارد.
خوب فکر کنید و ببینید واقعاً برای سعادت دنیا و آخرتتان به چه چیزی بیشتر احتیاج دارید، همان را بخواهید و مطمئن باشید که اگر جدی بخواهید و مصلحتتان هم باشد حتماً به شما خواهند داد؛ و چون چند تا عید داشتهایم، اقلاً سه تا عید، شما میتوانید سه تا حاجت را در نظر بگیرید و بگویید: «آقا! این عیدی عید قربان، این عیدی عید غدیر و این عیدی روز تولد فرزندتان امام هادیعلیهالسلام. امام هادی نوه امام رضاعلیهالسلام هستند دیگر؛ پسر امام محمد تقیعلیهالسلام. ما این سه تا عیدی را از شما میخواهیم.»
یکی از شرایط اینکه دعای آدم مستجاب شود این است که مطمئن باشد آن کسی که از او میخواهیم، آنقدر کَرم دارد، رأفت دارد و آنقدر مهربان است که حتماً این کار را انجام خواهد داد؛ یعنی چیزی را با شک و شبهه نخواهید. چیزی که میخواهید، یقین داشته باشید که به شما میدهند. فقط عرض کردم گاهی ممکن است انسان چیزهایی را بخواهد و خودش هم نداند که مصلحتش نیست. بعد اگر هم بفهمد، پشیمان میشد که چرا خواسته است. خب، اینها را طبعاً چون میدانند چه لوازمی دارد، قبول نمیکنند؛ اما چیزهای دیگری را که مصلحت باشد بهراحتی قبول میکنند؛ چیزهایی که ما هیچ باور نمیکنیم که اینها به این آسانی از آنها برمیآید.
یکی، دو تا داستان کوچک برای شما نقل کنم. گاهی اثر اینها از چند تا دلیل و برهان و آیه قرآن و حدیث بیشتر است. یکی از دوستان ما هستند به نام آقای کوهساری که فعلاً از اساتید دانشگاه هستند و دکتری دارند. ایشان این داستان را خودشان برای من نقل کردند. گفتند ما با رفیقمان در یک مدرسه طلبه بودیم. یک روز به فکر افتادیم که این همه که میگویند امام رضاعلیهالسلام معجزه و کرامت دارند و حاجات مردم را میدهند، ما خودمان هیچچیزی ندیدهایم. گفتیم خودمان یک سفر به مشهد میرویم و اصلاً قصد میکنیم که «آقا! ما به مشهد میآییم و حاجتمان این است که یکی از معجزات شما را ببینیم. خودمان چیزی نمیخواهیم، قصدمان همین است که ببینیم یکی از معجزات شما چگونه تحقق پیدا میکند.» این را هم حالا دیگر گاهی آدم یک چیزی به ذهنش میآید.
خلاصه از قم راه افتادیم و به مشهد آمدیم. آن زمانها سفر هم سخت بود. به مشهد که رسیدیم یکی از شبهایی بود که معروف بود حضرت در آن شبها کرامات زیادی دارند، معجزاتشان ظاهر میشود و بیماران زیادی شفا پیدا میکنند. شب جمعه بود، به حرم رفتیم و گفتیم: «آقا! امشب باید یکی از کرامات شما را ببینیم. حاجت ما این است. این همه مردم برای حاجت میآیند، حاجت ما هم این است که یکی از معجزاتتان را به ما نشان بدهید.»
خودمان را از قبل آماده کرده بودیم که کم غذا بخوریم تا خوابمان نبرد و کمی استراحتی کنیم تا بتوانیم دوام بیاوریم و تا صبح بیدار بمانیم. اطراف حرم آمدیم و چرخی زدیم و به پشت پنجره فولاد آمدیم. دیدیم مردم آمدهاند و بیماران خودشان را بالاسر حضرت، به پنجره فولاد بستهاند. این طرف و آن طرف گشتیم و دور زدیم. یک جا دیدیم نابینایی را آوردهاند که اصلاً اندام چشم ندارد و صورتش صاف است. او را آورده بودند تا حضرت شفا بدهد. همین که نگاهمان به او افتاد و متوجه وضعیتش شدیم، این سؤال در دلمان مطرح شد که اصلاً مگر چنین چیزی ممکن است؟! اگر کسی چشمش آسیب دیده باشد و نبیند، میگوییم شاید جراحی شود و خوب شود، حالا حضرت شفا میدهند و دیگر نیاز به جراحی نیست؛ اما این شخص اصلاً اندام چشم نداشت و فقط پوست صورت بود! گفتیم اگر امام رضا به ما نشان بدهد که میتواند این شخص را شفا بدهد، این دیگر نهایت چیزی است که دوست داریم ببینیم و از این بهتر نمیشود.
آمدیم روبهروی این بنده خدا که او را بالاسر حضرت آورده بودند جایی پیدا کردیم و نشستیم و گفتیم: «اینجا مینشینیم و میبینیم امام رضا چه کار میکنند.» همینطور به صورت این بنده خدا زل زدیم که مبادا یک وقت معجزهای اتفاق بیفتد و ما نبینیم و بعد بفهمیم. خلاصه کمکم شب گذشت و خسته شدیم. رفیق ما دیگر تاب نیاورد، خوابش گرفته بود و خیلی خسته شده بود. این بود که نیمههای شب بلند شد رفت. من ماندم و گفتم: «هر جا برود من تا آخر میمانم تا بالاخره ببینیم امام رضا چه کار میکند».
نزدیکهای سحر بود. خیلی از کسانی که اطراف حرم بودند به خواب رفته بودند. سر و صداها خوابیده بود و آرامش خاصی بر حرم حاکم شده بود. من همچنان به صورت این بنده خدای نابینا زل زده بودم که یکدفعه حس کردم حال و هوای حرم عوض شد و نوری تابید. بهتزده شدم که چه شد؟! اما همچنان مواظب بودم چشمم را از صورت این بنده خدا برندارم تا ببینم چه اتفاقی میافتد. در این حال دیدم در صورت او جای چشم، خطی پیدا شد. همینطور که نگاه میکردم، دیدم پلکها پیدا شدند و باز شدند و اندام چشم شکل گرفت. یکدفعه صیحهای زد. من هم با دیدن این صحنه، حالتی شبیه غش کردن پیدا کردم و جیغ کشیدم. مردم خیال کردند من مریض بودهام و شفایم دادهاند. گفتم: «نه بابا! من چیزیام نبود! از اینکه دیدم چشم اینجوری پیدا شد جیغ کشیدم و نزدیک بود از هوش بروم.» مردم ریختند و لباسهای آن شخص را کندند و برای شفا بردند. او را زود از آنجا دور کردند تا زیر دست و پای مردم له نشود.
منظورم این است که برای این بزرگواران، این چیزها کاری ندارد. اینها کار خودشان که نیست؛ کار خداست و خدا این عنایت و این قدرت را به آنها داده است. کار خدا هم اینگونه است که إِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ.[5]
شما فکر نکنید این کاری که ما داریم یا این حاجتی که داریم خیلی سنگین است و معلوم نیست که شدنی باشد. مطمئن باشید برای آنها کاری ندارد. برای آنها حاجت کوچک و بزرگ فرقی نمیکند. گاهی انسان چیزهایی میخواهد که آنقدر کوچک است که خجالت میکشد آن را از امام رضا بخواهد. اگر آن حاجت برای شما اهمیت دارد، به کوچک و بزرگ بودنش نگاه نکنید. حالا یک داستان هم درباره یک کرامت کوچک برای شما نقل میکنم.
کاروانی از یزد از طرف طبس به مشهد آمده بودند. از سمت کویر راهی است که از طبس و گناباد و تربتحیدریه میگذرد و به مشهد میرسد. این کاروان آمده بودند و چند روزی در مشهد بودند و زیارت کرده بودند. یک پسربچه شش، هفت ساله هم همراهشان بود. روز آخر که میخواستند برگردند، نزدیک ظهر بود. از جلوی مهمانسرای حضرت میگذشتند. اتفاقاً جلوی مهمانسرای حضرت که به زوار غذا میدادند، بوی قورمهسبزی بسیار خوشبویی بلند بوده است. این بچه میپرسد: «این بوی قورمهسبزی از کجاست؟!» میگویند: «مال مهمانخانه حضرت است.» میگوید: «خب برای من هم بگیرید!» میگوید: «حالا فرصت نیست، باید از قبل وقت بگیریم و چنین و چنان» گفته بود: «نه، من قورمهسبزی میخواهم!»
بالاخره آنها هم بلیط گرفته بودند و باید حرکت میکردند و فرصتی نبوده است. این است که بهزور این بچه را با خودشان میبرند. او هم گریه میکرده است و وقتی میخواسته از حرم دور شود، میگوید: «امام رضا! یادت باشد به من قورمهسبزی ندادی!»
خلاصه، سوار ماشین میشوند تا به یزد برگردند. وقتی به طبس میرسند، ماشین اشکال پیدا میکند؛ به قول خودشان، ماشین میشکند. مسافران پیاده میشوند و باید چند ساعتی صبر میکردند تا به شهر بروند و وسیلهای را که شکسته بوده از شهر تهیه کنند. چند ساعت معطلی داشته است. مسافرها که پیاده شده بودند اطراف ماشین بودند که آقایی از شهر میآید و میپرسد: «شما چه کسانی هستید؟!» اینها هم میگویند: «ما مشهد بودیم و داریم برمیگردیم.» میگوید: «بچه همراهتان هست؟!» میگویند: «بله.» میگوید: «امروز همه شما مهمان منزل ما هستید.» میگویند: «به چه مناسبت؟! آخر شما ما را نمیشناسید!» میگوید: «داستانی دارد.»
خلاصه، این مسافرهایی که در راه مانده بودند، به منزل او میروند و میبینند برای ناهار قورمهسبزی درست کرده است. آن مرد میگوید: «دیشب امام رضاعلیهالسلام به خواب من آمدند و فرمودند: فردا ما مهمان داریم. یک پسربچه هست که مهمان من است. قورمهسبزی درست کن! کاروانی میآید اینجا و من میخواهم از آن پسربچه پذیرایی کنم.»
آن بچه گفته بود: «امام رضا! یادت باشد به من قورمهسبزی ندادی!» این ماشین باید همان جا خراب میشد و آن مرد هم لیاقتی داشته است که امام رضاعلیهالسلام به او برای پذیرایی از زائران دستور داده بودند. امام رضاعلیهالسلام حتی این چیزها را هم فراموش نمیکنند. ایشان حتی حاضر نیستند که دل یک پسربچه بشکند.
این داستانها آنقدر زیاد است که حافظه ضعیف من کفاف نمیدهد همه آنچه را که شنیدهام برایتان نقل کنم ولی همین نمونهها کافی است که بدانید دستگاه امام رضاعلیهالسلام چه دستگاهی است.
ما که به وجود چنین امامی با این رأفت و مهربانی معتقد هستیم و خدا هم به ما توفیق داده که در این ایام، توفیق زیارت حضرت نصیبمان شده است حالا ما چه کنیم که از این فرصت بهترین استفاده را ببریم؟! آیا فقط یک قورمهسبزی از امام رضا بخواهیم یا چیزی شبیه قورمهسبزی؛ خانهای، اتومبیلی یا چیزهایی از این قبیل؟! درواقع اینها برای ما حکم همان قورمهسبزی را برای بچهها دارد. بچه درنهایت، چیزی که دوست داشته، قورمهسبزی بوده است. ما هم مثلاً خانهای میخواهیم، مسائل زندگی را میخواهیم، یا اگر سردردی داریم و مشکلی داریم، از امام رضا میخواهیم شفا بدهند. آیا چیز بهتری سراغ نداریم که از امام رضا بخواهیم؟!
یک قصه دیگر هم برای شما نقل کنم، آن هم بد نیست. من بچه بودم، حدود ده سالم بود. اولین سفری بود که با پدر و مادرم به مشهد میآمدم. خدا انشاءالله رفتگان شما را رحمت کند و همه را مهمان امام رضاعلیهالسلام قرار دهد.
راننده ما یک راننده متدین و بسیار بامعرفت بود. من یک درس از آن راننده یاد گرفتم که اگر این داستان را برای شما بگویم، از یک عالم روحانی هم این درس قابل قبول است ولی من این درس را از یک راننده یاد گرفتم. خود من هم هنوز درست نرسیدهام به آن عمل کنم ولی به شما میگویم تا شما عمل کنید. استاد من در این درس، یک راننده ماشین است.
من بچه بودم، ده سالم بود. گفت: «وقتی به حرم مشرف میشوی، یک چیز حسابی بخواه!» بعد گفت: «حالا برایت شرح میدهم؛ در شهر شما چه کسی از همه ثروتمندتر است؟!» در شهر ما یک شخصی بود که معروف بود خیلی ثروتمند است. گفتم: «فلان کس معروف است که خیلی ثروتمند است». گفت: «اگر کسی از یک شهر بلند شود و پیش این شخص بیاید و به درِ خانهاش برود و با واسطه و این طرف و آن طرف زدن که این شخص را میخواهد ببیند یا چیزی از او میخواهد، بالاخره موفق شود او را ببیند و آن شخص هم بگوید: هرچه میخواهی بخواه، من به تو میدهم. اگر بگوید یک ریال پول میخواهم، به او چه میگویید؟!» میگوییم: «عجب آدم نادان و نفهمی است! حالا رسیده است پیش چنین شخصی که هم ثروتمند است و هم سخاوتمند، خب یک چیز سنگین میخواست.»
گفت: «این چیزهایی که در دنیا هست و ما سراغ داریم، پیش امام رضا یا سایر ائمه مثل همان یک ریالی است که آن ثروتمند بخواهد به یک نفر بدهد. اگر این چیزهای کوچک را بخواهیم، مثل آن شخصی است که از شهر خودش بلند شده و به شهر شما آمده و از آن تاجر ثروتمند و باسخاوتتان یک ریال پول بخواهد. به او میخندند. میگویند یک چیز حسابی میخواست؛ این هم شد خواسته؟!»
این حاجتهایی که برای ما خیلی بزرگ است، پیش آنها یک ریال است؛ چیز ارزشمندی نیست. اصلاً کل دنیا چقدر ارزش دارد؟! سعی کنید یک چیزی بخواهید که از دست هیچکس دیگری برنمیآید. اگر آن را به شما بدهند و آن را داشته باشید هرچه ندهند ضرر نمیکنید. دیگر به همت و معرفت شما بستگی دارد که چه چیزی را مهمتر بدانید و آن را جدی از امام رضا بخواهید. حاشا و کلّا که امام رضاعلیهالسلام مهمانشان را محروم کنند. فقط من به سفارش آن راننده، سفارش میکنم که اگر از امام رضاعلیهالسلام چیزی میخواهید یک چیز حسابی بخواهید.
این حوائج دنیوی که برای ما خیلی بزرگ است، مثل یک ریال برای آن بچه است. اهمیتی ندارد. یک چیزی بخواه که خیلی ارزش داشته باشد؛ به اندازه همه دنیا ارزش داشته باشد. من بعد از هفتاد، هشتاد سال که زندگی کردهام و این قدر درس خواندهام و استاد دیدهام و اینها، هنوز هم عقلم خیلی ناقص است و معرفتم کم است؛ اما اگر از من بپرسید، میگویم هیچ چیزی ارزشمندتر از ایمان و معرفت و ولایت اهلبیتصلواتاللهعليهماجمعين نیست.
اگر ما یک عمر را در بهترین شرایط زندگی بگذرانیم، در مجللترین خانهها زندگی کنیم، آرامترین وضع را داشته باشیم، بچههای خوب، شوهر خوب، همسر خوب داشته باشم و همهچیزمان خوب باشد اما در آخر بیایمان از دنیا برویم، آن همه ثروتها و خوشیها چقدر میارزد؟! اما اگر هزاری سختی در دنیا بکشیم و از اینجا که میرویم یک سرمایه هنگفت به نام ایمان داشته باشیم، چیزی که ما را از عذاب نجات میدهد، بهشت را برای ما تضمین میکند، در آنجا ما را همسایه ائمه اطهارسلاماللهعليهماجمعين میکند، با اولیای خدا محشور میکند، با حضرت فاطمه زهرا و حضرت زینب کبریسلاماللهعليهما مربوط میکند؛ آن بهتر است یا این ثروتهای دنیا، حالا حلالش باشد یا حرامش؟! به نظر من چیزی بهتر از ایمان و معرفت و ولایت پیدا نمیشود.
یک قصه دیگر هم برای شما بگویم و بروم. من چند سفر موفق شدهام، البته برای خدمات خاصی، با بعثه مقام معظم رهبری به مکه مشرف بشوم. در آنجا خدماتی برای حجاج و کاروانها انجام میدادیم. در یکی از این سفرها میخواستیم از مدینه به مکه برویم. همه دوستان و همراهان ما جلوتر رفته بودند و در بین دوستان، من تنها مانده بودم. یک ماشین سواری بود که یک راننده داشت. او هم اولین سفرش بود که به حج آمده بود. ما هم مسافرش بودیم. دو نفری از مدینه راه افتادیم که به مکه برویم.
جای شما خالی - آنهایی که مشرف شدهاند خوش به حالشان و آنهایی هم که هنوز مشرف نشدهاند، انشاءالله خدا قسمت کند. - به مسجد شجره رفتیم و مُحرِم شدیم. بعد از آن هم از مدینه تا مکه هفتاد فرسخ راه است. آخرهای شب بود که به مکه رسیدیم. در راه که میرفتیم، خواستیم بهاصطلاح برای این رانندهمان یک خدمتی بکنیم. جوانی بود، یک جوان بازاری تهرانی که سفر اولش هم بود. گفتیم این راننده ماست، حقی بر ما دارد، مثلاً یک کمک معنوی به او بکنیم. این بود که به او گفتم: «فلانی!» اسمش هم آقای تهرانی بود، بچه تهران بود و فامیلش هم تهرانی بود؛ گفتم: «میگویند کسی که اولین بار نگاهش به کعبه بیفتد، هر حاجتی از خدا بخواهد خدا به او میدهد. شما هم که هنوز نرفتهاید، یادتان باشد انشاءالله وقتی به مکه رفتید و به خانه خدا رسیدید، چشمتان که به کعبه افتاد، این قضیه معروف است که در آن حال هرچه از خدا بخواهید، خدا به شما میدهد.»
ما به آن بنده خدا گفتیم: «تو مواظب باش الآن که آنجا رفتیم و به مسجدالحرام رسیدیم و نگاهت به کعبه افتاد، حواست باشد یک چیز خوبی از خدا بخواهی. هرچه بخواهی خدا به تو میدهد. فکرش را بکن، یک چیز خوبی از خدا بخواه!»
دیگر در راه برای اینکه خوابمان نبرد عمداً میخواستیم حرف بزنیم. بعد از چند لحظه گفتم: «به تو گفتم وقتی کعبه را ببینی هرچه از خدا بخواهی خدا به تو میدهد. راستی، چه چیزی میخواهی از خدا بخواهی؟!» گفت: «اختیار دارید حاجآقا!» این بچههای تهران داشوار هم حرف میزنند؛ گفت: «اختیار دارید حاجآقا!» گفتم: «اختیار دارید دیگر چیست؟! میگویم چه چیزی از خدا میخواهی؟!» گفت: «معلوم است دیگر!» گفتم: «معلوم است دیگر یعنی چه؟!» گفت: «غیر از محبت اهلبیت، دیگر چه چیزی از خدا بخواهم؟!»
واقعاً به شما عرض کنم که من پیش خودم خجالت کشیدم. گفتم: «منِ آخوند که ده، بیست سال درس خواندهام و درس دادهام اما به اندازه یک بچه بازاری تهران معرفت ندارم!» او گفت: «اختیار دارید حاجآقا! چه بخواهیم؟! معلوم است دیگر!»
به او گفتم: «معلوم است یعنی چه؟!» من پیش خودم فکر میکردم حالا جوان است، هنوز زن نگرفته است، خانه ندارد؛ میگوید زن میخواهم، خانه میخواهم، سرمایه میخواهم؛ اما گفت: «غیر از محبت اهلبیت از او چه بخواهم؟!»
این هم آخرین داستانی بود که برای شما نقل کردم. انشاءالله اگر توفیق دعایی داشتید و بهقولمعروف سیمتان وصل شد، ما را هم یادتان نرود. همه شما را به خدا میسپارم. انشاءالله که زیارتتان قبول و دعاهایتان مستجاب باشد و همه شما مورد عنایت خاص آقا امام رضاعلیهالسلام واقع بشوید و انشاءالله با دست پر و حاجات برآورده شده مراجعت بفرمایید.
وَصَلَّى اللهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ