قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

شاخص‏هاي خداپرستى و هواپرستي

آن چه پيش رو داريد گزيده‏اى از سخنان حضرت آية اللّه مصباح يزدى(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبرى است كه در تاريخ 13/10/85 ايراد فرموده‏اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

«قَدْ خَلَعَ سَرَابِيلَ الشَّهَوَاتِ وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ إِلَّا هَمّاً وَاحِداً انْفَرَدَ بِهِ فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمَى وَ مُشَارَكَةِ أَهْلِ الْهَوَى وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِيحِ أَبْوَابِ الْهُدَى وَ مَغَالِيقِ أَبْوَابِ الرَّدَى».
در جلسات گذشته در باره خطبه هشتاد و هفتم نهج البلاغه، به بخشى از اوصاف بندگان شايسته خدا اشاره كرديم و گفتيم‏؛ اين‏ها پيراهن شهوات را از تن خود ميكنند و از همه همّ و غم‏ها جز يك همّ و غم رهايى پيدا ميكنند. چنين بندگانى از ظلمت و گمراهى نجات پيدا ميكنند.
انسان ممكن است محور افكار و انگيزه‏هايش شهوات باشد. براى پول در آوردن فعاليت كند تا آن را در راه ارضاى شهوات به كار گيرد، درس بخواند براى اين كه مدركى بگيرد تا خواسته‏هاى نفسانى خود را ارضا كند، مقامى به دست آورد تا به هوس‏هايش برسد. اين هوس‏ها و شهوت‏ها مثل يك لباسى او را احاطه كرده است. حال بنده‏اى كه پيش خدا عزيز است، چنين لباسى را از تن بيرون ميآورد، يعنى فعاليت‏هايش را در راستاى ارضاى هوس‏ها و شهوت‏ها قرار نميدهد، البته ممكن است از خواسته‏ها و لذت‏هاى دنيا استفاده كند، اما محور فكرش اين‏ها نيست تا بر او احاطه و حاكميت داشته باشد و زندگى او را پوشش دهد.
به عنوان مثال، داروى تلخى را در نظر بگيريد كه انسان ميخواهد آن را تناول كند. معمولاً براى آن كه تلخى دارو معلوم نشود، پوششى روى آن ميكشند. گاهى هم به خصوص براى بچه‏ها پوشش شيرينى روى آن ميكشند تا مزه اوليه آن شيرين باشد. كسى كه اين كار را ميكند، هدفش دادن شيرينى به بچه نيست، بلكه هدف او بهبودى بچه از بيمارى است و به اندازه ضرورت از شيرين كردن آن براى تسهيل در خوردن دارو استفاده كرده است. اين همانند مؤمن است. مؤمن در اين عالم از لذت‏هاى دنيا استفاده ميكند، ولى هيچ يك از لذت‏ها براى او هدف نيست. او پس از يك روز روزه;دارى، افطار ميكند. خوردن افطارى همچون خوردن سحرى هم مستحب است و هم ميتوان از آن لذت برد. مؤمن نيز از خوردن آن لذت ميبرد، اما او روزه نگرفته است براى اين كه لذت افطار يا سحرى را بچشد، بلكه افطار ميكند براى اين كه خدا دستور داده و مستحب است. انبيا عموما ازدواج كرده‏اند و از لذت آميزش نيز بهره برده‏اند، ولى اسير لذت‏ها و شهوت‏ها نبوده‏اند. اين لذت‏ها آن‏ها را از هدف باز نداشته است. چنين كسانى محبوب خدا هستند، چون اسير شهوات نيستند.
كسانى كه اسير شهوتند، هزار جور غم و غصّه و زحمت دارند. براى سير كردن شكم، رسيدن به مقام و... چه زحمت‏هاى فراوانى ميكشند، چرا كه هدف آن‏ها همين دنيا است، اما بندگان خوب خدا به دنيا نگاه ابزارى دارند و به همين جهت، فكرشان احاطه نميشود و شب و روز را با اين همّ و غم‏ها و زحمت‏ها نميگذرانند. آن‏ها يك فكر بيشتر ندارند و آن اين كه ميخواهند خدا راضى باشد، فقط به دنبال اين هستند كه خدا را خشنود سازند. اينان شب كه ميخوابند، آخرين چيزى كه به ذهنشان ميآيد، اين است كه خدايا تو راضى باش.
انسان به طور طبيعى وقتى غذا ميخورد، هدفش يا سير شدن يا سلامتى يا كسب انرژى است. همين آدم چنان;چه بخواهد انرژى كسب كند تا خدا را عبادت كند و خدا از او راضى باشد، باز همّ و غمّ او فقط رضاى خدا است. محبوب و هدف يكى است گرچه ممكن است جلوه‏هاى مختلف داشته باشد. چنين كسى از گمراهى و كورى، آن هم كورى دل نجات پيدا ميكند. «وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمي فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمي وَ أَضَلُّ سَبِيلا»1. بعضى از كسانى كه از چشم ظاهرى محرومند، دلشان خيلى بينا است. در مدرسه مروى خادمى بود نابينا كه بارها ديده بودند نيمه ‏هاى شب قرآن را به دست گرفته است و از رو ميخواند و دو شعله نور از چشمش بر قرآن ميتابد!
قرآن ميگويد آدميزاد يك كورى و كرى دارد كه بر اساس آن عقلش درست كار نميكند و آن از نابينايى ظاهرى كاملا متفاوت است. خداوند در اوصاف منافقين ميفرمايد اين‏ها كر و كور و لال هستند و در اثر آن چيزى نميفهمند و تعقل درستى ندارند. «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لايَعْقِلُون»2؛ وقتى فهم‏صحيح نداشتند، نميتوانند راه را پيدا كنند. اگر ميخواهيد اين گونه نشويد راهش اين است كه از هواى نفس پيروى نكنيد. «وَ لاتَتَّبِعِ الْهَوي فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّه»3؛ ملاك پيروى از هواى نفس نيز اين است كه انسان هر كارى كه دلش خواست، انجام دهد. اين يك نوع شرك است و موجب گمراهى و كورى است كه انسان ديگر حقيقت را نميبيند و فكرش هم درست كار نميكند. «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلي عِلْم وَ خَتَمَ عَلي سمعه و قَلْبِهِ و جعل على بصره غشاوة و من يهديه من بعد الله افلا تذكرون»4؛ اما اگر محرك دستور خدا شد، به دليل اين كه ميان تقوا و درك حقيقت رابطه‏اى است، انسان خوب ميفهمد و بينا ميشود. «و مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا»5؛ .
ما معمولاً اين بيانات را تعبداً ميپذيريم و خيلى هم خوب است كه انسان متعبد باشد، ولى بهتر آن است كه رازش را هم بفهمد كه چه طور ميشود آدمى كه باتقوا است، حقيقت را درك ميكند و آدمى كه تقوا ندارد حقيقت را درك نميكند؟ همچنين وقتى ميگوييم‏؛ كسى كه دنبال هواى نفس است، خدا گمراهش ميكند يا مهر بر قلبش ميزند، چرا اين گونه ميشود؟
پاسخ اين است كه انسان وقتى عقلش سالم باشد، چنان چه بخواهد كارى را انجام دهد، نفع و ضررش را تصور و آن‏ها را با يكديگر مقايسه ميكند. اگر نفع آن بر زحمت و ضررش غالب بود آن را انتخاب ميكند. پس عقل ما ميگويد ابتدا بايد آثار كارى را درست بسنجيم. حال چنين چيزى در چه صورت ممكن است؟ اين در صورتى امكان دارد كه ما ذهن خالى داشته باشيم و از ابتدا گرايشى به طرف خلاف نداشته باشيم. اگر از ابتدا دل ما قضاوت خودش را كرده و دوست داشته باشد كارى را انجام دهد، ديگر منتظر نميماند كه عقل بگويد بكن يا نكن. او تابع هواى نفس است و هر چه دلش خواست انجام ميدهد. اگر فكرى هم داشته باشد به ضررهاى كار معطوف نيست و فقط لذت‏هاى آن را مدّ نظر قرار ميدهد. اساسا هواى نفس نميگذارد عقل درست قضاوت كند. آن چشمى كه بايد ضررها را ببيند تا كار را ترك كند، آن چشم نميبيند. وقتى انسان ميتواند از عقلش درست استفاده كند كه پيش داورى نداشته باشد، يعنى تابع هواى نفس نباشد و آزاد باشد. آدمى كه تابع هواى نفس است يا اصلاً فكر نميكند يا فكر ميكند، اما ضررهايش را نميبيند يا در مقام مقايسه منافع را ترجيح ميدهد، چون وسوسه‏هاى شيطان يك لذت كم را بزرگ نشان ميدهد. «زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِم»6؛ ما گاهى خيال ميكنيم‏؛ چيزى خيلى لذت دارد، اما وقتى دنبالش رفتيم، ميبينيم خيلى هم چنگى به دل نميزند. اين همان تزيين شيطان است كه لذت را براى ما بزرگ جلوه ميدهد و باعث ميشود عقل انسان درست حاكم نباشد، چشم دل حقيقت را نبيند و گوش دل هم به كلام حقگويان توجه نكند. در چنين صورتى، چنان چه خيرخواهان به انسان بگويند فلانى، ضرر اين كار زياد است، اصلاً توجه نميكند.
دنبال هوا و هوس رفتن آدم را گمراه ميكند و راه را عوضى به انسان نشان ميدهد. حتى وقتى كه دلش بخواهد راه خدا را هم برود باز نفس و حيله‏هاى شيطان او را فريب ميدهد. او به خيالش ميرسد كه در حال انجام كار خوب است، سنّتى را احيا ميكند و...، در صورتى كه محرّك او هواى نفس است.
اگر كسى از اسارت شهوت‏ها خارج شد براى هر كارى كه ميخواهد انجام دهد، فكر ميكند و عاقلانه ميانديشد تا ببيند ضررش بيشتر است يا منفعتش تا ارزش آن را بسنجد. كسانى كه از اسارت شهوت خلاص شدند و انگيزه اصلى آنان خدا بود، گرفتار كورى نميشوند و چشمشان حقيقت را ميبينند و فريب نفس و شيطان را نميخورد: «فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمَى». اين بيان گويا اين نكته را القا ميكند كه معمولاً آدميزادها در كورى گرفتارند و طبيعت مادى انسان‏ها اين هوس‏ها را اقتضا ميكند. «وَ مُشَارَكَةِ أَهْلِ الْهَوَى»؛ از لوازم اين كورى مشاركت با هوا پرستان است.
اگر جايى امر بر انسان مشتبه شد كه آيا واقعاً اين كارى كه ميخواهم انجام دهم درست است يا درست نيست، خدا راضى است يا راضى نيست، مصلحتش بيشتر است يا ضررش و خلاصه مردّد ماند، نشانه هايى به كمك انسان ميآيد تا از ترديد خارج شود. در چنين مواقعى، انسان ابتدا بايد درست فكر كند كه اگر اين كار لذت و خوشى هم نميداشت، آيا من آن را انجام ميدادم يا نه؟ اين يك اماره و دليل براى تشخيص هواى نفس است.
راه ديگر اين است كه ببيند آيا هوا پرستان و دنيا پرستان اين كار را انتخاب ميكنند يا نه؟ آيا آدم‏هاى بيبند و بار از اين كار خوششان ميآيد يا نه؟ كورى با مشاركت اهل هوا توأم است. اگر جايى انسان ديد كه كارش مشاركت با هوا پرستان است بداند كه شيطان او را فريبش داده است.
اگر اين مراحل را انسان گذراند و از اسارت شهوت خارج شد و انگيزه اصلى او اطاعت خدا و كسب رضايت او شد از اين كوريها و تيرگيها نجات پيدا ميكند. چنين كسى علاوه بر اين كه خودش ديگر در ظلمت گرفتار نيست، چشمش كور نيست و در عالم نور وارد شده است، ميتواند ديگران را نيز هدايت كند.
«و صار من مفاتيح ابواب الهدى»؛ اين شخص كليدى ميشود براى باز كردن درهاى هدايت و ديگران اگر بخواهند از در هدايت وارد شوند، از اين كليد بهره ميگيرند. چنين افرادى با نورانيت خود كليدى براى ديگران هستند.
«وَ مَغَالِيقِ أَبْوَابِ الرَّدَى»؛ همان طور كه هدايت درهايى دارد، گمراهى، ضلالت، پستى و هلاكت نيز درهايى دارد كه اين شخص قفلى براى درهاى ضلالت است. خودش كه اهل ضلالت نيست، درِ ضلالت را هم به روى ديگران ميبندد و نميگذارد آنان وارد شوند. پس كسى كه محبوب خدا است، علاوه بر اين كه راه خدا را پيش گرفته است و خود را از ظلمت‏ها نجات ميدهد، وسيله‏اى ميشود كه ديگران هم بتوانند نجات پيداكنند.


1.؛ اسراء، 72.

2.؛ بقره، 171.

3.؛ ص، 26.

4.؛ جاثيه، 23.

5.؛ طلاق، 2.

6.؛ توبه، 37.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org