بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
ایام عزاداری سالار شهیدان و شهادت حضرت سجادصلواتاللهعليهماجمعين را به پیشگاه مقدس ولی عصرارواحنافداه تسلیت عرض میکنیم و از خداوند متعال درخواست میکنیم که دست ما را در دنیا و آخرت از دامان این خانواده کوتاه نفرماید.
اسلام از آن جهت که یک برنامه انسانسازی است که انسان را در همه ابعادش به کمال برساند، طبعاً دارای ابعاد مختلفی خواهد بود از عجایب خلقت الهی این است که با اینکه انسان موجود واحدی است و روح واحدی دارد اما این روح واحد بسیط دارای ابعاد بسیار متعددی است و چون باید در این دنیا به وسیله بدن و ماده رشد و تکامل پیدا کند و ماده محدود است و بین فعالیتهای مادی تزاحم واقع میشود، ارضای همه خواستهای انسان و به فعلیت رساندن همه استعدادهای انسان در عرض هم و در زمان واحد عملاً میسر نیست.
فرض بفرمایید انسان به مقتضای نیاز مادیاش، چون گرسنه است میخواهد غذا بخورد، چون تشنه است میخواهد آب بنوشد، به مقتضای نیاز عاطفیاش میخواهد احساسات و عواطفش را به صورتهای مقتضی ارضا کند، به مقتضای قوه تعقلش میخواهد همان وقت به فکر و اندیشه هم بپردازد و درنهایت به مقتضای عبودیتش، در آن مسیری که مسیر اصلی تکاملش است، میخواهد به عبادت خدا نیز بپردازد. خب همه اینها را در آنِ واحد نمیتواند جمع کند و طبعاً در مقام عمل، تزاحم واقع میشود.
نه اینکه روح انسان، بهخصوص ارواح تکاملیافته، نمیتوانند این کمالات را یکجا واجد شوند ولی به فعلیت رساندن این استعدادها به وسیله فعالیتهای مادی، در زمان واحد و در عرض هم، عملاً میسر نیست. شما در حینی که مطالعه میکنید، اگر بخواهید غذا هم بخورید، نه غذایتان درست هضم میشود و نتیجه میبخشد و نه از مطالعهتان درست بهره میبرید. شما همینجا را بگیرید و بقیهاش را قیاس کنید.
اگر انسان در همان وقت بخواهد مسائل مختلف زندگیاش را نیز انجام دهد خب امکان ندارد. اینکه بخواهد هم نماز بخواند و هم مطالعه و تحقیق کند و یک مسئله ریاضی حل کند این امکان ندارد. پس رفتارهای انسان در این عالم، آن وقتی هم که بخواهد در مسیر صحیح قرار بگیرد، عملاً با هم تزاحم پیدا میکند و باید یک طرح و یک مدلی تهیه کرد که این تزاحم به نحوی رفع یا تعدیل شود. حالا یا ازنظر زمانی تقسیم شود، ساعتی به غذا اختصاص داده شود، ساعتی به نیازهای مادی دیگر، ساعتی به تفکر و ساعتی به عبادت. این یکجور جمعکردن است. در بعضی موارد هم باید اینها را به صورتهای دیگری جمع کرد.
این همان کاری است که نتیجهاش میشود «برنامهریزی زندگی»؛ و کار اسلام همین است. اسلام برنامه انسانسازی است، برنامهای است که میخواهد انسان را به کمال برساند و باید به ما بگوید که چه کار کنیم. از یک طرف، این استعدادهایی که خدا در وجود شما قرار داده، لغو نیست و همه اینها باید مورد استفاده قرار گیرد. حتی از حیوانیترین کارها نیز باید به نفع عبادت خدا بهرهبرداری شود. آنچه انسان تصور میکند که حیوانیترین کارهاست و اصلاً از ساحت الهی خیلی به دور است، همان هم واجب شرعی میشود و گاهی باید به عنوان عبادت انجام داد؛ یعنی لااقل میشود آن را به عنوان عبادت انجام داد.
در یک کلمه، هیچکدام از استعدادهایی که خدا در وجود انسان قرار داده لغو نیست و همه اینها باید به فعلیت برسد. منتها اینکه در مقام تزاحم چگونه، در چه حدی و به چه صورتی باید بین اینها جمع کرد این کار یک کسی است که بر همه مصالح و مفاسد انسان احاطه داشته باشد و به حد کاملش، جز خداوند متعال و اولیایی که علم الهی به آنها افاضه شده باشد ظاهراً کس دیگری توان چنین کاری را ندارد. درواقع، برهان اصلی نبوت هم همین است که انسان با عقل محدود خودش نمیتواند راه زندگی را درست تنظیم کند. راه درست زندگی یعنی همین که چگونه این نیازها و افعالش را تنظیم کند که درنهایت به ضررش تمام نشود و به نفعش تمام شود. چون عقل ما نمیرسد پس خود خدا باید تعیین کند. روح برهان نبوت هم همین است.
این یک مقدمهای بود که اسلام ناظر به همه ابعاد وجود انسان است و راه به فعلیت رساندن همه استعدادها و جمع بین خواستههای متضاد و متزاحم را تعیین کرده است؛ ولی میدانیم که اسلام اینگونه نیست که مثلاً بیاید یک برنامهای بنویسد و از اول مشخص کند که آقای ایکس یا آقای زید در زندگیاش از چه وقت باید تکلیفش را شروع کند و چه کارهایی انجام دهد. این کار میسر نیست. همه انسانها هم که یکجور نیستند؛ استعدادها مختلف است و شرایط زندگی، شرایط اجتماعی، زمانی و مکانی فرق میکند. یک چیز در یک حالی رجحان دارد و در یک حال دیگر رجحان ندارد؛ یک وقت ضرورت پیدا میکند و یک وقت ضرورت ندارد. نمیشود برای همه یک فرمول واحد نوشت که همه یکسان عمل کنند. این است که هیچ راهی جز این نیست که اسلام بیاید ارزشهای مختلفی که مطرح است را تعیین کند و بگوید این چیزها را شما باید پیدا کنید؛ آن جاهایی که قطعاً تزاحم واقع میشود، باید روی آنها انگشت بگذارد که مواظب باشید! اینجا نباید فکر کنید که جای فلان مطلوبی است؛ نه، اینجا باید آن مطلوب را ترک کنید! سالی یک ماه، ماه رمضان، در روز باید تقریباً از همه خواستههای مادیتان، مانند خوردن، آشامیدن و بعضی فعالیتهای دیگر خودداری کنید. این را صریحاً بیان میکند. در موارد دیگر نیز کلیاتی را بیان میکند، ارزشهایی را مطرح میکند، اهدافی را تعیین میکند و معیارهایی را هم برای ترجیح مشخص میسازد. دیگر باید اشخاص با آن ضوابطی که به آنها داده میشود این موارد را تشخیص دهند و تعیین کنند.
از همینجا نیاز به معلم و مربی نیز ظاهر میشود زیرا پیدا کردن اولویتها در شرایط مختلف، کار آسانی نیست. در مسائل اجتماعی درنهایت احتیاج به ولیفقیه پیدا میکنیم. او باید حکم کند تا اختلافی پیش نیاید و مصالح جامعه حفظ شود. در زندگی فردی هم انسان بههرحال باید یک مربیای داشته باشد که آن جاهایی که بیّن نیست و مورد اختلاف واقع میشود و خودش نمیتواند تعیین کند که رجحان با کدام است، با مشورت او آن راهها را پیدا کند. این هم یک قاعده کلی است و همهمان کموبیش میدانیم.
آنی که من میخواهم عرض کنم این است که ما با اینکه اینها را به طور اجمال میدانیم که در اسلام ارزشهای مختلفی مطرح است که جمع بین آنها همیشه در زمان واحد برای همه میسر نیست، یا بفرمایید برای هیچکس میسر نیست که همه را یکجا جمع کند اما با پذیرفتن اصل این مطلب، خیلی از ما، حتی آنهایی که سالهای طولانی را در شناختن معارف اسلامی و ترجیحها و تعیین اولویتها گذراندهایم، یعنی فقه، یعنی اخلاق اسلامی، باز خود ما در مقام عمل گاهی غفلت میکنیم و یک ارزشهایی که نسبی هستند یعنی باید در زمان خاصی اعمال شوند و وقت و شرایط خاصی دارند آنها را مطلق حساب میکنیم؛ یک چیزهایی که جنبه مقدّمی دارند، به آنها اصالت میدهیم؛ عملاً اینگونه میشود؛ فراموش میکنیم؛ انسان فراموشکار است؛ و گاهی آنقدر فراموش میکنیم یا غفلت میکنیم که چندان با آن کسانی که از معارف اسلامی بهرهای ندارند تفاوتی نمیکنیم!
با اینکه علیالاجمال معتقدیم که راه اسلام با راه کفر جداست، پذیرفتن توحید و نبوت و معاد لوازمی دارد، باور کردن به زندگی ابدی با باور نکردنش مساوی نیست و در زندگی انسان آثار فراوانی دارد ولی گاهی میبینیم بعضی از کسانی که اصل اسلام را قبول دارند، قرآن را هم قبول دارند اما در عمل چندان تفاوتی با کفار ندارند! لااقل یکی از دلایلش این است که ما در مقام شناختن این ارزشها بصیرت کافی نداریم؛ آنها را یکدستی و سطحی گرفتهایم و روی آنها زیاد کار و دقت نکردهایم.
حالا من از حال خودم میگویم، شما هم با حال خودتان مقایسه کنید؛ بنده صبح که از خواب بلند میشوم، وقتی احساس گرسنگی میکنم اولین چیزی که به ذهنم میآید این است که چه بخورم؟! این یک امر طبیعی است و اشکالی ندارد. در اسلام هم هیچ منعی ندارد. بعد از آن، گاهی که مثلاً نیاز به حرکت یا ورزش دارم بعد از آن احساس میکنم که دلم میخواهد نیم ساعت یا یک ساعت بخوابم. اگر کار ضروری نداشته باشم، همین کار را میکنم و میروم میخوابم اما اگر کار فشردهای داشته باشم و مرتب تماس بگیرند که «آقا! دیر شد! فلان جا ملاقات دارید! برنامه چی هست!» بههرحال هر طور که شده، حالا خوابآلود یا غیرخوابآلود، بلند میشوم و سر کار میروم. اگر اینگونه نباشد، با اینکه باید مطالعه کنم، هنگام مطالعه چرت میزنم و تمرکز کافی پیدا نمیکنم.
اگر ناراحتیای پیش بیاید، سرم درد بگیرد، مشکلی پیش بیاید یا یکی از خواستههایم تأمین نشود، از ناحیه همسایه یا مسائل مختلف زندگی که برای هر کسی هست، چه داخلی و چه خارجی، ناراحتی پیدا کنم، اوقاتم تلخ و حوصلهام تنگ میشود و با خودم میگویم: «این چه وضعی شد؟!» گاهی انسان این را به زبان میآورد و گاهی هم نمیگوید و در دلش نگه میدارد.
حالا بعضى اشخاص، الحمدلله من هنوز اینقدر سخت مبتلا نشدهام ولى بعضى را دیدهام که وقتى مریضىهاى سختى برای آنها پیش مىآید یا گرفتار بلاها و مصیبتهاى سنگینى مىشوند، دادشان درمىآید که: «خدایا! زورت به هیچکس دیگر نرسید، مرا پیدا کردى؟! مگر من چه کار کرده بودم؟! چه گناهى کرده بودم؟!» گاهى یک مسلمان نمازخوان که عرصه بر او سخت میشود از این حرفها مىزند. الحمدلله هنوز از اینگونه مصیبتهاى سخت براى ما پیش نیامده است، انشاءالله بعد از این هم پیش نیاید. امتحانها سخت است. هنوز براى خودم پیش نیامده اما گاهى دیدهام که اینگونه مىشود.
وقتى حساب آن را مىکنیم، مىبینیم حضرت آیتالله، حضرت حجتالاسلام و امثال اینها، این ارزشى که ذاتاً به دنبال آن است راحتطلبى است؛ مىخواهد کارى کند که راحت باشد، خوش باشد؛ غذایى بخورد که لذیذتر باشد؛ استراحتى بکند که زودتر راحت شود؛ برخوردى با کسى نداشته باشد که مشکلى داشته باشد؛ همه تعریفش کنند که عجب انسان خوبى است! و از او خوششان بیاید. مبادا یک وقت به کسى حرفى بزند که او دلخور شود. انسان دوست ندارد کسى از او بدش بیاید. همه دلشان مىخواهد که دیگران دوستشان بدارند. بالاخره آخر شب هم اگر درس یا بحثى داشتیم، زودتر راحت بخوابیم. البته حالا جوانها زود به این چیزها قانع نمىشوند. حالا که برنامههاى تلویزیونى و بعضى چیزهاى دیگر هست، گاهى تا سحر و بعد از نصف شب هم مىنشینند و بعضى فیلمها و مانند آن را تماشا مىکنند. دیگر اینها از ما گذشته است. دنبال این هستیم که زودتر برویم بخوابیم و راحت باشیم؛ یعنى محور اصلى آنچه ما را به کار وادار مىکند، راحتطلبى است. اگر دو کار پیدا شود که با هم تزاحم داشته باشند، مىگردیم آنى را پیدا مىکنیم که راحتتر باشد و زحمتش کمتر باشد. آیا اینطور نیست؟! بنده که اینگونه هستیم، حالا شما خودتان حساب کنید که آیا اینگونه هستید یا نه؟!
اگر سختیای در زندگى پیش بیاید - انشاءالله خدا پیش نیاورد ولى خب، خدا حرف ما را گوش نمىکند و خودش هرچه مصلحتش باشد پیش مىآورد. براى همه یک سختىهایى هست - اگر سختیای در زندگى پیش بیاید انسان حوصلهاش تنگ و اوقاتش تلخ مىشود و آن را نمىخواهد؛ ولى مىدانیم که اسلام اینگونه نخواسته است. لااقل آنچه ما از زندگى پیغمبر اکرم و ائمه اطهار و بزرگان دین شنیدهایم این است که اینقدر مثل ما راحتطلب نبودهاند و ارزشهاى دیگرى برای آنها مطرح بوده که نهتنها اینقدر دنبال راحتى نبودهاند بلکه از سختىها استقبال مىکردند و داوطلبانه سراغ بعضى از سختىها مىرفتند!
ایام جنگ یادتان هست که جوانهایى که هنوز سنشان به حد کافى نرسیده بود، مىرفتند شناسنامهشان را دستکارى مىکردند تا داوطلبانه به جبهه بروند؟! کسانى هم اینگونه هستند که سختىها را مىپذیرند. بعضى از این نمونهها را ما در زمان جنگ دیدهایم و بعضى دیگر را در سیره انبیا و ائمه شنیدهایم که این چیزها بوده است.
در حقیقت اگر در تعالیم عالیه اسلام و منابع آن و آیات و روایات خوب دقت کنیم و روی آن ارزشهایى که اینها تعیین میکنند و بر آنها تکیه شده است تأمل نماییم خواهیم دید که ما در آنچه دنبال مىکنیم با بسیارى از مردم دیگر غیرمسلمان مشترک هستیم. انسانهایى هم که مسلمان نیستند آنها هم مثل ما راحتطلب هستند. سر و صداهایى هم که در عالم پیدا مىشود، میتینگها، تظاهرات و درگیرىها، همه سر این است که راحتىها کم است و مردم راحتى بیشتر مىخواهند و مىخواهند لذتشان بیشتر شود. همچنین مىبينيم که دو جور خط و دو جور طرز فكر وجود دارد؛ يكى اينكه آدميزاد محور حركتش را لذتطلبى تشكيل بدهد. منظور از لذت هم همين لذتهاى مادى و جسمانى و دنيوى است؛ ولى يك كسانى هم هستند كه یک ارزشهاى ديگرى به صورت جدى برای آنها مطرح است؛ يعنى راحتطلبى و علاقه به رفع نيازهاى جسمانى و مادى، مانع نمىشود از اينكه دنبال چيزهاى ديگر بروند، سختىهايى را تحمل كنند و برنامههايى داشته باشند كه براى ما تحملش سخت است اما مثل اینکه براى آنها چندان سخت نيست.
قرآن درباره نماز مىفرمايد: وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ.[1] ما خودمان هم حس مىكنيم که نماز یک بار سنگين است در حالى كه چیزی هم نیست و يك نماز دو ركعتى بيش از دو - سه دقيقه طول نمىكشد اما خيلى سنگين است؛ ولى براى كارهاى ديگر، مثلاً آدم يك ساعت بنشيند و يك فيلم، حتى كارتن تماشا كند، خسته نمىشود و آن سنگينى را احساس نمىكند؛ اما سه دقيقه مىخواهد نماز بخواند، خسته مىشود!
بالاخره بينش ما و دستگاه ارزشى ما با انبيا و اوليا يك مقدار فاصله دارد؛ اختلاف فتوا داريم! آنها يك جور ديگر فكر مىكنند، آنچه در قرآن و روايات آمده يك جور ديگر است و ما يك جور ديگر هستيم. اگر بخواهيم اسمگذارى كنيم، حالا سر اسمگذارى مرا مذمت نكنيد، يك فرهنگِ الهى است كه مردان آن، انبيا و اولياى خدا هستند و يكى هم فرهنگى است كه حالا براى اينكه اسم خوبى رو آن بگذاريم مىگوييم فرهنگ انسانى اما حقيقتاً فرهنگ حيوانى است؛ چون انسان حقيقى همانها بودند. اين هم يك مطلب.
مطلب اول را به عنوان مقدمه گفتم، حالا مىخواهم نتيجه بگيرم. ما كه الحمدلله هم از اسلام بهرهمند هستيم و هم از مكتب اهل بيتصلواتاللهعليهماجمعين و هم خدا توفيق داده كه در یک عصری زندگی میکنیم که عصر انقلاب اسلامى است و نظام حكومتى اسلام بر اين مملكت امام زمانصلواتاللهعليه حاكم است و در این دوران انقلاب، چند سال پيش از پيروزى انقلاب و چند سال بعد از آن، بهخصوص در دوران جنگ، ارزشهاى اسلامى خيلى رواج پيدا كرد. بالاخره همه کموبیش يادمان هست كه اوايل انقلاب، ما و همه مردم دیگر جور ديگرى شده بوديم و یکخرده با حالا فرق داشتيم. آن وقت جوانها در سرماى زمستان، در خانهشان نفت نداشتند، مىرفتند در برف در صف مىايستادند، يك ظرف نفت مىگرفتند و به خانه همسایهشان مىدادند. يك جور ديگرى شده بوديم؛ ولى باز آرامآرام اين ارزشها كمرنگ شد. عوامل مختلفى اثر كرد؛ داخلى، خارجى، فردى، اجتماعى، دولتى و غيردولتى. حالا در مقام آسيبشناسى اين مسئله نيستم. بالاخره به جايى رسيديم كه حالا اينگونه هستيم. چه كار باید بكنيم؟!
من خيال مىكنم يكى از بدترين آفتهايى كه امثال بنده به آن مبتلا هستيم اين است كه بعضى از ارزشهاى اسلامى اصلاً بهکلی فراموش شده است. يك وقت انسان يادش هست و مىداند اینها جزو ارزشهاى اسلامى و مطلوب است اما مىگويد حالا وقتش را ندارم يا كار مهمترى دارم. آخر گاهى انسان براى خودش هم توجيه مىكند؛ میگوید فعاليتهاى سياسى و اجتماعى مهمتر است، حالا من نمىتوانم به كارهاى فردى، خودسازى، عبادت و امثال اینها بپردازم؛ چون كار مهمترى دارم. يا مىگويد فعاليت اقتصادى براى رونق اقتصاد مملكت لازم است؛ مَنْ لَا مَعَاشَ لَهُ، لَا مَعَادَ لَهُ؛ بايد اول نان و شكم را درست كرد و بعد سراغ چيزهاى ديگر رفت. گاهى از اين جور حرفها مىزنيم؛ ولى گاهى اصلاً باور نداريم كه اين ارزشها هم در اسلام مطرح بوده است! لااقل لازم است گاهى جايى دور هم بنشينيم و مقدارى از اینها صحبت كنيم كه «بابا! اين چيزها هم هست!» ولو گوينده اهل عملش نباشد اما اقلاً بدانيم اینها هست، اين چيزها بوده و ما فراموشش كردهايم.
من دو، سه جمله از يك نامه نهجالبلاغه براى شما مىخوانم. ببينيد اصلاً فضايى كه اين مطلب در آن گفته شده، آیا با فضاى ذهنى ما تناسب دارد يا اصلاً یک فضاى ديگرى را مىطلبد؟! اين جملهها آخر نامهاى است كه اميرالمؤمنينصلواتاللهعليه براى عثمان بن حُنَيف نوشتند؛ همان نامه معروفى كه همه صدها بار شنيدهايم يا خودمان هم گفتهايم. او از طرف ثروتمندان بصره دعوت شده بود و حضرت ملامتش كردند و فرمودند: «شنيدهام تو در مهمانىاى شركت كردى كه انواع غذاهاى مختلف بوده و پولدارها جمع بودهاند و از فقرا خبرى نبوده است. تو بايد به امامِت نگاه كنى و من اينگونه نيستم؛ من چنين و چنانم و تو هم بايد از امام خودت پيروى كنى.»
در آخر آن نامه معروف، چند جمله هست که حالا صرفنظر از اينكه او يك كارگزار و یک عامل از طرف حضرت در آنجا بوده و اين نامه را در آن مقام براي او نوشتهاند و توبيخش كردهاند، اصلاً فضاى گفتگو را ببينيد كه چه فضايى است؛ مىفرمايد: «طُوبَی لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَی رَبِّهَا فَرْضَهَا؛[2] خوشا به حال آن كسى كه وظايفش را نسبت به خدا انجام داد.» اين که خيلى روشن است؛ كسى كه وظيفهاش را نسبت به خدا انجام بدهد، خوشا به حالش!
حالا در جملههاى بعدى مقدارى دقت كنيد؛ وَ عَرَکَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا. اين يك تعبير ادبى و ادیبانهای است و ناچارم مقدارى توضيح بدهم. ترجمه تحتاللفظىاش تقريباً اين است كه «با پهلوى خود، سختىها و ناراحتىها را هموار كرد»؛ این ترجمه تحتاللفظیاش است اما توضیح آن این است که حضرت مىخواهند بفرمايند که ما در زندگى، گريزى از بؤس و سختى و گرفتارى نداریم.
خود خدايى كه آفريدگار ماست، مىفرماید انتظار نداشته باشيد که در دنيا راحت باشيد؛ اصلاً ما انسان را در رنج و سختى آفریدهایم؛ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ؛[3] اصلاً زندگى انسان توأم با سختى است. نبايد انتظار داشته باشيد كه هميشه راحت باشيد و خوش بگذرانيد؛ اصلاً اساس زندگی اين دنيا بر اين نيست؛ وُضِعَتِ الرّاحَةُ فِي الجَنَّةِ وَالنّاسُ يَطلُبونَها فِي الدُّنيا فَلا يَجِدونَها.[4] اينجا جاى خوشى نيست. اگر گاهى خوشى مىدهند براى اين است كه یک وسيلهاى باشد تا جذب شويد و دنبال انجام وظايفتان برويد وگرنه جای خوشى اصلى اينجا نيست و زندگى، بدون زحمت، خستگى و رنج براى هيچ كس امكان ندارد.
حالا ما با اين سختىها چگونه دست و پنجه نرم كنيم؟! كسانى هستند كه وقتى هدفشان خوشى و راحتطلبى است، با هر سختیای كه مواجه مىشوند ناراحت مىشوند، طاقت نمىآورند، جزع و فزع مىكنند، داد سر مىدهند و گله مىكنند، از خودشان، از همسايهشان، از پدر و مادرشان، از دولت، از ملت، از عالَم، از چرخ و فلك، همهاش سختى مىبينند و بلا مىبينند؛ چون آماده نبودهاند كه سختىها را تحمل كنند؛ ولى ايشان مىفرمايند: «خوشا به حال آن كسى كه اين سختىها را با پهلوى خودش هموار كرده است!»
عَرَکَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا؛ حضرت سختى زندگى را به بسترى تشبيه مىفرمايند كه پر از خار و خاشاك و ناهموارى باشد و انسان وقتى روى اين بستر مىخوابد، با همان پهلوى خودش بخواهد اینها را هموار كند؛ يعنى خار در بستر باشد و انسان بخواهد با ماليدن بدن خودش روى آن، خارها را هموار كند؛ يعنى اينگونه بينشى داشته باشید كه زندگى، توأم با خار و خاشاك و سختى است و خیلی با آرامش و خونسردى باید آن را تحمل كرد و با اینها دست و پنجه نرم كرد تا به مقصد اصلى رسيد. اینها نبايد مانع راه باشد.
اين يك بينش به ما مىدهد كه آقا! در زندگى، بيخود دنبال راحتى میگردی! شما بايد فكر و بينشتان اين باشد كه بگویید سختى، جزو ضرورى زندگى است. اگر من بخواهم با آن دربيفتم و آن را براندازم و در مقابل هر سختى جزع و فزع كنم، دائماً زندگى به سختى و ناراحتى مىگذرد و آخرش هم به هيچ جا نمىرسم و به هدفم نمىرسم اما اگر انسان بنا را بگذارد بر این كه در زندگی سختی هست و من سختیها را تحمل مىكنم و مردانه با آنها دست و پنجه نرم مىكنم و نديدهاش مىگيرم و اصلاً اين سختىها را رام مىكنم، نحوه بينش و رفتار انسان نسبت به برخورد با مسائل زندگى خيلى فرق مىكند. حالا مثال سادهاى عرض كنم. انسان وقتى ببيند در راهش يك گودال نيممترى هست و بايد از آن بپرد يا از پلهاى پايين برود، خودش را آماده مىكند و پايين مىپرد يا از پلهها يكىيكى پايين مىرود اما وقتى متوجه نباشد كه اينجا گودالى هست و سرش بالا باشد و دارد میرود و ناگهان در آن بيفتد، ولو نصف آن هم باشد، زمين مىخورد و چهبسا پايش هم بشكند. اگر اين سختى را تحمل مىكند چون آمادگى برای پذیرش آن نداشته است.
اگر انسان از اول بنا را بر اين بگذارد كه اصلاً بايد با سختىها مقابله كنم، دست و پنجه نرم كنم و با آنها بسازم، سختىهاى زندگى براي او سخت نمىآيد اما اگر توقع داشته باشد که هر آنی هر آنچه دلش مىخواهد اتفاق بيفتد، وقتى يكى از آنها محقق نشود، دادش درمىآيد.
اين جوانهاى امروزى كه با این فرهنگ حيوانى و الحادى بار مىآيند، همه دارند اينگونه مىشوند: مغرور، خودخواه، بىمسئوليت؛ همهاش دنبال خوشى خودشان هستند. انگار هيچ كس ديگرى وجود ندارد و دنيا فقط براى او آفريده شده است، همه هم بايد خادم او باشند و هر چه او مىخواهد انجام بدهند. اين فرهنگ دارد اينگونه تربیت میکند؛ اما اسلام مىگويد که از اول، سختىها را ببين و خودت را براى تحمل آنها آماده كن؛ آن وقت خيلى راحت احساس سختى نمىكنى. بايد بدانى كه اینها هست و «اين آش كشك خاله است». وقتى انسان آگاهانه سراغش مىرود، خيلى به او سخت نمىآيد؛ عَرَکَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا.
سوم: وَ هَجَرَتْ فِی اللَّیْلِ غُمْضَهَا. «غُمض» يعنى خواب. خوشا به حال آن كسى كه شب كه مىشود با خواب قهر كند و خواب را رها كند.
انسانی که روز زحمت كشيده و خسته شده، شب هم شام خورده و سنگين شده است، به طور طبيعى چه مىطلبد؟! يك بستر گرم و نرم كه چند ساعت بخوابد. اميرالمؤمنينصلواتاللهعليه مىفرمايند: خوشا به حال آن كسى كه شب كه مىشود با خواب قهر كند؛ هَجَرَتْ فِی اللَّیْلِ غُمْضَهَا. اصلاً خواب چیست؟!
اگر بخواهد با خواب قهر كند مقدماتى دارد. هر جوری که نمیشود. انسانى كه غذاى سنگين خورده و خسته است که نمىتواند با خواب قهر كند. بايد بنا را بر اين بگذارد كه با مقدماتی که فراهم كرده است، كم بخورد و شرايط را آماده كند تا به آن هدفى كه دارد برسد و اصلاً نگذارد که خواب به چشمش بيايد.
ولی بالاخره انسان است و مادى است و تحت تأثير عوامل اين جهانى قرار دارد و نمىشود خواب را بهکلی حذف كرد. خود خواب هم نعمتى است كه خدا قرار داده است: وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا.[5] خدا مىدانسته كه انسان احتياج به استراحت دارد و لذا بالاخره خواب، غالب مىشود.
حَتَّی إِذَا غَلَبَ الْکَرَی عَلَیْهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ کَفَّهَا؛ انسان بنا ندارد که بخوابد لذا نماز مىخواند، عبادت مىكند، مطالعه مىكند و به آنچه او فرموده شبزندهدارى مىكند؛ وَمِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَسَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا[6] و كَانُوا قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُون؛[7] اما وقتى خواب غالب شد چه كار كند؟! میفرماید: وقتى که خواب غالب شد و دیگر مجبور است بخوابد و نمیتواند بیشتر تحمل کند زمین را بستر خود قرار مىدهد؛ افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا؛ دنبال تشك پر قو نيست؛ هر جایی که شد میخوابد. وَ تَوَسَّدَتْ کَفَّهَا؛ به جاى بالش پر قو هم كف دستش را بالش خود قرار مىدهد. روى زمين دراز مىكشد و دستش را زير سر مىگذارد: افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ کَفَّهَا.
آیا فقط يك نفر است كه اينگونه است یعنی فقط یک آدم پیدا میشود که اینگونه است که حضرت میفرمایند: «طُوبَی لِنَفْسٍ»؟! نه، تنها او نیست بلکه گروهى از انسانها هستند كه اين صفات را دارند؛ فِی مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُیُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِکْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ. اینها تا آن حد كه ضرورت غلبه قواى مادى اقتضا نكند اصلاً خواب به چشمشان نمىآيد. چرا؟! أَسْهَرَ عُیُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ؛ چون نگرانیای که از عالم قيامت دارند و صحنههاى قيامت كه در برابر چشمشان مجسم مىشود نمىگذارد که بخوابند؛ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ.[8]
اینها یک گروهى هستند با اين ويژگىها: أَسْهَرَ عُیُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ. همان آيه شريفه که میفرماید: تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ.[9] حضرت هم همين تعبير را آوردهاند؛ پهلوهايشان را از بستر، تهی مىكنند و در بستر، آرام نمىگيرند و بلند میشوند. وَ هَمْهَمَتْ بِذِکْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ؛ لبهايشان هم آهستهآهسته و آرامآرام به ذكر خدا مشغول میشود؛ أُولَٰئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.[10]
منظور من اين است كه شما اين فضاى گفتگو را در نظر بگيريد. اميرالمؤمنينصلواتاللهعليه دارند به استاندارشان اينگونه نامه مىنويسند. گناه او چه بوده؟ اینکه يك مهمانى در خانه پولدارها رفته است. حضرت بعد از آن توبيخها، حالا دارند او را نصيحت مىكنند. جلوتر از آن هم فرمودند: «امام شما اينگونه است؛ من خودم را رياضت مىدهم، آنقدر گرسنگى مىكشم كه نَفسم به يك لقمه نان جوى خرسند بشود.»
اين را قبل از این خود حضرت فرموده است که امام شما اينگونه است که آنقدر گرسنگى را تحمل مىكند كه وقتى يك لقمه نان جوى خشك مىخورد خيلى خرسند مىشود و لذت مىبرد. شما چنين امامى داريد و بايد از او تقليد كنيد. بعد مىفرمايند: «خوشا به حال انسانهايى كه اين صفات را داشته باشند!»
حالا امروز اگر شما بخواهيد در همين فضا براى همين انقلابىهاى خودمان، برای حزباللهىهاى خودمان و برای خوبهاى دستاولمان صحبت كنيد، مىگويند: «آقا! اين حرفها چيست؟! انسان شب تا صبح از ترس قيامت و جهنم خوابش نَبَرد؟!» اين را مقايسه كنيد با حال كسى كه غير از برنامههاى تلويزيون، بعدش بايد يك فيلم ديگر هم تماشا كند و درعینحال ادعا مىكند که شيعه على هم هستم! اين على مىخواهد که پيروان او چگونه باشند و ما مدعيان تشيع چگونه هستيم؟! ببین تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟!
بنده خودم فکر کنم، حالا به شما جسارت نكنم، من چند بار فكر كردهام كه در عمرم يك هفته اينگونه زندگى كنم؟! بنده با وجود اینکه بيش از هفتاد سال از عمرم گذشته است اما حتى یکبار هم تصميم نگرفتهام كه يك هفته اينگونه زندگى كنم؛ حتی فكرش را هم نكردهام! و حالا اگر فرض كنيم دلم هم مىخواست که اين كارها را بكنم، همان ساعات اول شب چرتم مىگرفت و مىرفتم مىخوابيدم و همه چيز تمام مىشد!
كَانُوا قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ؛ صحبت يك نفر و دو نفر و یکبار و دو بار نيست؛ كَانُوا! ماضى استمرارى است؛ دأب و روششان اين بود که قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ. شايد در زمان ما هم كسانى باشند كه قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ اما در عوض صبح تا ساعت 9 و 10 مىخوابند! شب را هم با همان شبنشينىهاى كذايى مىگذرانند! بله، آن هم قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ است و شايد مصداقش در اين زمان هم همينگونه باشد اما آن کسانی که قرآن در وصفشان میفرماید كَانُوا قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ كمخوابىشان براى شبزندهداریشان است که به عبادت مشغول هستند نه دنبال بعضى چيزهاى ديگر؛ وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ. صِرف بىخوابى، خودش مطلوبيت ذاتى ندارد. بىخوابى وقتى مطلوب است كه در راه عبادت باشد و از ترس سوءعاقبت و بدفرجامى يا از شوق ديدار محبوب و نگرانى از فِراق و جدايى.
بههرحال، يك چنين مفاهيمى در اسلام مطرح است. هم قرآن مىفرمايد: كَانُوا قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ؛ وَمِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَسَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا؛[11] قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا * نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِيلًا.[12] هم اميرالمؤمنينصلواتاللهعليه مىفرمايند كه اينگونه باشید؛ طُوبَی لِنَفْسٍ....
حالا اگر ما نمىتوانيم اينگونه باشيم، لااقل فراموش نكنيم كه چنين چيزهايى در كار است. بندگان شايسته خدا در ديدگاه علی، در ديدگاه قرآن و در ديدگاه پيامبر و ائمه اينگونه هستند و اینها اینگونه نيستند كه كارشان فقط عبادت و گوشهگيرى و صومعهنشينى باشد؛ ابداً! مگر خود على اينگونه بود؟! ایشان شب كه نمىخوابيدند، تا سحر چه كار مىكردند؟! ایشان عبادت و نماز خواندن را با سرکشی به خانه فقرا توأم مىكردند. بار نان و خرما بر دوششان بود و در راه مىرفتند و مشغول نماز بودند. نمازهاى نافله كه حتماً استقرار در آنها شرط نيست. ایشان اگر میخواستند درِ خانه فقرا هم بروند، درِ خانه يتيمان هم سر بزنند و هزار ركعت نماز هم بخوانند و به آن مناجاتها هم بپردازند، چه وقت به آنها مىرسيدند؟!
حضرت قرائت قرآن و بسيارى از نمازهايشان را در حال بيل زدن و در حال آبيارى انجام مىدادند. در ميدان جنگ هم از ياد خدا غافل نبودند. اینها شدنى است؛ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ.
اگر ما آنگونه نمىشويم كه همه اینها را بتوانیم با هم جمع كنيم، اقلاً ساعاتى را، بخشى از شب را، اگر اكثر آن نه اقلاً يك ساعت را، اقلاً نيم ساعت را، به اين امور اختصاص دهيم.
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ
[1]. بقره، 45.
[2]. نهجالبلاغه، نامه 45.
[3]. بلد، 4.
[4]. عوالى اللآلى، ج 4، ص 61.
[5]. نبأ، 9.
[6]. انسان، 26.
[7]. ذاریات، 17.
[8]. نور، 37.
[9]. سجده، 16.
[10]. مجادله، 22.
[11]. انسان، 26.
[12]. مزمل، 2 و 3.