پايگاه اطلاع رساني آثار حضرت آيت الله مصباح يزدي | شبهاتى پيرامون عاشورا و بزرگداشت آن (1)
قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

شبهاتى پيرامون عاشورا و بزرگداشت آن (1)

ـ چرا بايد حادثه عاشورا را گرامى بداريم؟

ـ چرا براى بزرگداشت عاشورا به روش بحث و گفتگو اكتفا نمى‌شود؟

ـ چرا بايد به ياد وقايع عاشورا عزادارى كرد؟

ـ چرا بايد دشمنان امام حسين(عليه السلام) را لعن كرد؟

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلا وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلا. السلام عليك يا ابا عبد اللّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك.

فرا رسيدن ايام سوگوارى سالار شهيدان ابى عبد الله الحسين(عليه السلام) را به پيشگاه مقدس ولى عصر ـ عجل الله فرجه الشريف ـ مقام معظم رهبرى، مراجع بزرگوار تقليد و همه شيفتگان مكتب حسينى تسليت عرض مى‌كنم، و اميدوارم خداى متعال در دنيا و آخرت دست ما را از دامان ابى عبد الله كوتاه نفرمايد.

در اين ايام فرصت خوبى است كه شناخت خودمان را نسبت به مكتب عاشورا و مكتب حسينى عمق ببخشيم و سؤال هايى را كه درباره مسائل مربوط به قيام ابى عبد الله در اذهان همه به خصوص در اذهان نوجوانان و جوانان يديد مى‌آيد، مورد بحث قرار دهيم، تا معرفت همه ما، به ويژه جوانان عزيز نسبت به سالار شهيدان(عليه السلام) و قيام بزرگ او بيش تر شود، و بتوانيم در سايه معرفت بيش تر، هم براى دنياى خود و هم براى آخرتمان بهره بيش ترى ببريم.

در نظر مى‌گيريم نوجوانى را كه تازه به رشد فكرى رسيده است و مى‌خواهد همه مسائل و پديده هاى اجتماعى و آنچه را در اطرافش مى‌گذرد بفهمد، و علت آن ها را درك كند، تا ارزيابى روشنى از مسائل و پديده هاى پيرامون خود داشته باشد. نوجوان در ايام محرم مى‌بيند جلساتى تشكيل مى‌شود، مردم لباس سياه مى‌پوشند، پرچم هاى سياه نصب مى‌كنند. او مشاهده مى‌كند هيأت هاى عزادارى، سينه زنى و زنجيرزنى تشكيل مى‌شود و مردم اشك مى‌ريزند. او شاهد پديده هايى است كه سابقه اى در ساير ايام ندارد، يا در ساير اجتماعات

ديده نمى‌شود. طبعاً اين سؤال براى وى مطرح مى‌شود كه اين مراسم به چه منظورى است؟ چرا بايد انسان لباس سياه بپوشد؟ چرا بايد مردم تا پاسى از شب به سر و سينه بزنند؟ چرا بايد اين همه اشك بريزند؟

معمولاً جواب هاى ساده اى داده مى‌شود كه سيدالشهداء(عليه السلام) در راه خدا و اسلام شهيد شده اند و بايد به ياد آن حضرت اشك بريزيم؛ و يا اين كه عزادارى براى امام حسين(عليه السلام) ثواب دارد؛ آن حضرت روز قيامت ما را شفاعت خواهند فرمود. نوجوانان ما كم و بيش چنين جواب هايى را مى‌شنوند. اما اگر بنده، خودم را در حد جوانى با اين پرسش ها فرض كنم، اين پاسخ ها برايم چندان قانع كننده نخواهد بود.

پرسش هايى را كه در اين زمينه مطرح مى‌شود، مى‌توان به چهار سؤال تحليل كرد. سعى ما بر اين است كه هر يك از اين سؤال ها را جداگانه جواب دهيم تا بتوانيم پايه شناخت نوجوانان و جوانان عزيزمان را نسبت به مراسم عاشورا ارتقا بخشيم و فرهنگ عاشورايى را بيش تر روشن كنيم.

چرا بايد حادثه عاشورا را گرامى بداريم؟

چرا بايد خاطره حادثه اى را كه 1360 سال پيش اتفاق افتاده است، زنده كرد و مراسمى به ياد آن خاطره برگزار كرد؟ اين رويداد جريانى تاريخى بوده است كه زمان آن گذشته است؛ تلخ يا شيرين، هر چه بوده است آثار آن تمام شده است. چرا بايد بعد از گذشت نزديك به چهارده قرن، ياد آن جريان و آن حادثه را زنده نگه داريم و مراسمى براى آن بر پا داريم؟

پاسخ اين سؤال، چندان مشكل نيست. براى اين كه به سادگى مى‌توان به هر نوجوانى تفهيم كرد كه حوادث گذشته هر جامعه مى‌تواند در سرنوشت و آينده آن جامعه آثار عظيمى داشته باشد. تجديد آن خاطره ها در واقع نوعى بازنگرى و بازسازى آن حادثه است، تا مردم از آن جريان استفاده كنند. اگر حادثه مفيدى بوده است و در جاى خود منشأ آثار و بركاتى به شمار مى‌رفته است، بازنگرى و بازسازى آن نيز مى‌تواند مراتبى از آن بركات را داشته باشد.

علاوه بر اين، در همه جوامع انسانى مرسوم است كه به نوعى، از حوادث گذشته خود ياد مى‌كنند؛ آن ها را بزرگ شمرده و به آن ها احترام مى‌گذارند. خواه مربوط به اشخاصى باشد كه در پيشرفت جامعه خود مؤثر بوده اند، نظير دانشمندان و مخترعان، و خواه مربوط به كسانى

باشد كه از جنبه سياسى و اجتماعى، در رهايى ملت خود نقش مؤثرى داشته اند و قهرمان ملى بوده اند. همه عقلاى عالم براى اين گونه شخصيت ها آيين هاى بزرگداشتى را منظور مى‌كنند. اين كار بر اساس يكى از مقدس ترين خواسته هاى فطرى است كه خدا در نهاد همه انسان ها قرار داده است، و از آن به «حس حق شناسى» تعبير مى‌كنيم. لذا اين خواسته فطرى همه انسان ها است كه در برابر كسانى كه به آن ها خدمت كرده اند حق شناسى و شكرگزارى كنند، آنان را به خاطر داشته باشند و به ايشان احترام بگذارند. علاوه بر اين، ياد آن خاطره ها، در صورتى كه در سعادت جامعه تأثيرى داشته، مى‌تواند عامل مؤثر ديگرى را در زمان بيان خاطره ها بيافريند. در اين صورت، گويا خود آن حادثه تجديد مى‌شود.

از آن جا كه معتقديم حادثه عاشورا حادثه عظيمى در تاريخ اسلام بوده است، و نقش تعيين كننده اى در سعادت مسلمان ها و روشن شدن راه هدايت مردم داشته است، اين حادثه در نظر ما بسيار ارزشمند است. لذا بزرگداشت و بازسازى اين حادثه و به خاطر آوردن آن، موجب مى‌گردد تا بتوانيم از بركات آن در جامعه امروز نيز استفاده كنيم. اين جواب را به طور كلى مى‌توان در مقابل سؤال نوجوان ها ارائه داد و آنان را قانع كرد كه زنده نگه داشتن ياد بعضى از خاطره ها و بازسازى برخى از حوادث كه در گذشته اتفاق افتاده است، كار عاقلانه اى است، و ممكن است منافع و مصالحى را براى جامعه تأمين كند. همان طور كه اصل آن حادثه تأثير مفيدى در جامعه آن روز داشته، تجديد خاطره و بازسازى آن نيز مى‌تواند آثارى متناسب با خود داشته باشد. در پاسخ به سؤال اول كه «چرا بايد ياد عاشورا را زنده نگه بداريم؟» به همين اندازه بسنده مى‌كنيم.

چرا براى بزرگداشت عاشورا به روش بحث و گفتگو اكتفا نمى‌شود؟

سؤال دومى كه از تحليل آن سؤال كلى به دست مى‌آيد اين است كه زنده نگه داشتن ياد عاشورا فقط منحصر به اين نيست كه انسان سينه زنى و گريه كند، شهر را سياه پوش كند، مردم تا نيمه هاى شب به عزادارى بپردازند و حتى گاهى روزها كار و زندگى خود را تعطيل كنند؛ مخصوصاً با توجه به اينكه اين امور ضررهاى اقتصادى به دنبال دارد. در حالى كه ممكن است اين خاطره ها به گونه اى تجديد شود كه ضررهاى اقتصادى و اجتماعى كم ترى داشته باشد. اين سؤال را بر اساس اين فرض به اين صورت مطرح مى‌كنم كه روحيه بسيارى از مردم

با مسائل اقتصادى و مادى بيش تر سازگار است و مردم به اين مسائل بيش تر توجه دارند. در اين صورت آنان حوادث را بر اثر منافع يا ضررهاى مادى و اقتصادى ارزيابى مى‌كنند. نوجوانى را فرض مى‌كنيم كه هنوز تربيت دينى كاملى نيافته است. ممكن است اين سؤال به ذهن او بيايد كه انجام اين قبيل امور ضررهاى اقتصادى در پى دارد. توليد كم مى‌شود، وقت اشخاص گرفته مى‌شود، هنگامى كه مردم تا نيمه شب عزادارى مى‌كنند، روز بعد توان كار كردن ندارند. دو ماه جامعه بايد نوعى سستى و رخوت را بپذيرد، براى اين كه ياد اين حادثه زنده داشته شود. در حالى كه راههاى ديگرى نيز براى بزرگداشت واقعه عاشورا وجود دارد. مثلاً جلسات بحث، ميزگرد يا سمينارهايى ترتيب داده شود، و با تماشاى بحث و گفتگو خاطره اين حادثه براى مردم تجديد شود. ديگر دو ماه عزادارى و گريه كردن و بر سر و سينه زدن، چرا بايد صورت پذيرد؟ حتى اگر يك مجلس كافى نيست، مى‌توان مجالس متعدد، كنفرانس و كنگره بر پا كرد. مگر زنده نگه داشتن يك خاطره صرفاً به اين است كه مردم بر سر و سينه بزنند و خود را اذيت كنند؟

بعد از اين كه پذيرفتيم زنده داشتن ياد عاشورا و حسين بن على(عليه السلام) براى ما مفيد است و در جامعه ما اثر مطلوب دارد، سؤال دوم اين است كه چرا اين بزرگداشت بايد به اين شكل صورت بگيرد؟ در تمام دنيا هنگامى كه مى‌خواهند از بزرگان خود به بزرگى ياد كنند، مراسمى تشكيل مى‌دهند، بحث و گفتگو برگزار مى‌كنند؛ اما چرا مراسم بزرگداشت عاشورا بايد به اين شكل باشد؟

جواب اين سؤال تا حدودى از سؤال اول پيچيده تر است. جواب اين است كه البته بحث درباره شخصيت سيدالشهداء(عليه السلام) ، تشكيل ميزگردها، كنفرانس ها، سخنرانى ها، نوشتن مقالات و امثال اين قبيل كارهاى فرهنگى، علمى و تحقيقات، بسيار مفيد و لازم است. و البته در جامعه ما نيز انجام مى‌شود و به بركت نام سيدالشهداء(عليه السلام) و عزادارى آن حضرت، بحث، گفتگو و تحقيقات زيادى پيرامون اين امور صورت مى‌گيرد و مردم نيز معارف را فرامى‌گيرند. اين فعاليت ها به جاى خود لازم است، اما آيا براى اين كه ما از حادثه عاشورا بهره بردارى كامل كنيم، اين اقدامات كافى است؟ يا اين كه امور ديگرى نيز مثل همين عزادارى ها به جاى خود لازم است؟ جواب دادن به اين سؤال متوقف بر اين است كه ما نظرى روان شناسانه به انسان بيندازيم و ببينيم عواملى كه در رفتار آگاهانه ما مؤثر است فقط عامل شناختى و معرفت است يا عوامل ديگرى هم در شكل دادن رفتارهاى اجتماعى ما موثر است.

 

هنگامى كه در رفتارهاى خود دقت كنيم درمى‌يابيم كه در رفتارهاى ما دست كم دو دسته از عوامل نقش اساسى ايفا مى‌كنند. يك دسته عوامل شناختى، كه موجب مى‌شود انسان مطلبى را بفهمد و بپذيرد. طبعاً مطلب مورد نظر از هر مقوله اى كه باشد، متناسب با آن از استدلال عقلى، تجربى و يا راههاى ديگر استفاده مى‌شود. قطعاً شناخت در رفتار ما تأثير زيادى دارد، اما يگانه عامل مؤثر نيست. عوامل ديگرى هم هستند كه شايد تأثير آن ها در رفتار ما بيش تر از شناخت باشد. اين عوامل را به طور كلى انگيزه ها، و به تعبيرات ديگرى احساسات و عواطف، تمايلات، گرايش ها، ميل ها، غرائز و عواطف مى‌نامند. اين ها سلسله اى از عوامل درونى و روانى است كه در رفتار ما مؤثر است. هرگاه شما رفتار خود را تحليل كنيد، خواه رفتار مربوط به زندگى فردى شما باشد، و خواه رفتار خانوادگى، رفتار اجتماعى، يا رفتار سياسى شما باشد، مى‌بينيد عامل اصلى كه شما را به انجام آن رفتار واداشته است همين عوامل تحريك كننده و برانگيزاننده است. مرحوم شهيد استاد مطهرى در اين مورد تشبيهى داشتند. ايشان رفتار انسان را به خودرو تشبيه مى‌كردند. يك خودرو براى حركت به دو عامل نيازمند است. عاملى كه انرژى مكانيكى را در خودرو توليد كند، تا خودرو به كمك آن بتواند حركت كند. غير از انرژى مكانيكى، يك خودرو بايد چراغ هم داشته باشد تا راه را بنماياند و خودرو داخل دست انداز و گودال و پرتگاه نيفتد. اگر در محيط تاريكى موتور خودرو خيلى خوب كار كند و انرژى مكانيكى هم توليد كند، اما راه را نبينيم، ممكن است با خطرهاى بسيار جدى مواجه شويم. ممكن است تصادفاتى روى دهد كه به قيمت جان راننده و سرنشينان تمام شود. پس خودرو بايد علاوه بر داشتن سوخت براى توليد انرژى مكانيكى، چراغ هم داشته باشد تا راه را به ما بنماياند. همچنين وجود انسان هم به دو نوع عامل نيازمند است. عاملى بايد در درون ما باشد تا ما را برانگيزاند. بايد براى هر كارى ميلى داشته باشيم تا آن كار را انجام دهيم. بايد شور و شوقى نسبت به انجام آن كار پيدا كنيم، علاقه اى نسبت به آن كار داشته باشيم تا بر انجام آن اقدام كنيم. و ديگر اين كه بايد بدانيم به چه دليل بايد اين كار را انجام دهيم؟ اين كار، براى ما چه فايده اى دارد؟ و چگونه بايد آن را انجام دهيم؟ مواردى از اين قبيل از جمله عوامل شناختى است. اين عوامل را بايد به دقت مورد مطالعه قرار داد و از طريق تجربه يا استدلال فرا گرفت. لازم است با مراجعه به منابع، متناسب با كارى كه مى‌خواهيم انجام دهيم شناختهاى لازم را به دست آوريم. اما فقط شناختْ كافى نيست تا ما را به حركت درآورد.

عامل روانى ديگرى نياز داريم تا ما را به سوى كار برانگيزاند و به طرف انجام كار سوق دهد. اين گونه عوامل را انگيزه هاى روانى مى‌نامند. اسم هاى ديگرى هم دارد؛ سائقه، احساسات و عواطف و مانند آنها. اين عوامل در مجموع، ميل به حركت را در انسان به وجود مى‌آورد، عشق به انجام كار را ايجاد مى‌كند، و شور و هيجان به وجود مى‌آورد. تا اين عوامل نباشد كار انجام نمى‌گيرد. حتى اگر انسان به يقين بداند كه فلان ماده غذايى براى بدن او مفيد است، اما تا اشتها نداشته باشد و يا تا اشتهاى او تحريك نشود، به سراغ خوردن آن غذا نمى‌رود. اگر فرضاً اشتهاى كسى كور شود، و يا به بيمارى مبتلا شود كه اشتها پيدا نكند، هر چه به او بگويند كه اين ماده غذايى براى بدن او خيلى مفيد است، تمايلى به خوردن آن پيدا نمى‌كند؛ پس غير از آن دانستن بايد اين ميل و انگيزه نيز در درون انسان باشد. مسائل اجتماعى و سياسى هم همين حكم را دارد. هر چه شخص بداند فلان حركت اجتماعى خوب و مفيد است، تا انگيزه اى براى انجام آن حركت نداشته باشد حركتى انجام نمى‌دهد. مى‌گويد قبول دارم كه انجام آن خوب است، اما من بايد انگيزه اى داشته باشم، عاملى بايد مرا به حركت درآورد تا آن كار را انجام دهم.

حال، بعد از اين كه پذيرفتيم براى حركت هاى آگاهانه و رفتارهاى انسانى دو دسته عوامل شناختى و انگيزشى يا عواطف و احساسات لازم است و بعد از اين كه دانستيم حركت سيدالشهداء(عليه السلام) چه نقش مهمى در سعادت انسان ها داشته است، متوجه خواهيم شد اين شناخت خود به خود براى ما حركت آفرين نمى‌شود. هنگامى دانستن و به ياد آوردن آن خاطره ها ما را به كارى مشابه كار امام(عليه السلام) و به پيمودن راه او وا مى‌دارد كه در ما نيز انگيزه اى به وجود آيد و بر اساس آن، ما هم دوست داشته باشيم آن كار را انجام دهيم. خودِ شناخت، اين ميل را ايجاد نمى‌كند؛ بلكه بايد عواطف ما تحريك شود و احساسات ما برانگيخته شود تا اين كه ما هم بخواهيم كارى مشابه كار او انجام دهيم. پس تحقق چنين امرى نيازمند دو دسته از عوامل است. جلسات بحث و گفتگو و سخنرانى ها مى‌تواند آن بخش اول را تأمين كند، يعنى شناخت لازم را به ما بدهد. اما عامل ديگرى هم براى تقويت احساسات و عواطف لازم داريم، البته خود شناخت، يادآورى و مطالعه يك رويداد مى‌تواند نقشى داشته باشد، اما نقش اساسى را چيزهايى ايفا مى‌كند كه تأثير مستقيمى بر احساسات و عواطف ما داشته باشد.

هنگامى كه صحنه اى بازسازى مى‌شود و انسان از نزديك به آن صحنه مى‌نگرد، اين

مشاهده با هنگامى كه انسان بشنود چنين جريانى واقع شده، يا اين كه فقط بداند چنين حادثه اى اتفاق افتاده است، بسيار تفاوت دارد. خود شما مى‌توانيد اين نكته را در زندگى خود تجربه كنيد. چيزى را كه مطلع شديد انجام شده، يا انجام مى‌شود، اما وقوع آن را نديده ايد، تأثير آن نسبت به زمانى كه به چشم خودتان ديده ايد كه آن حادثه واقع شده، تفاوت زيادى خواهد داشت. همه ما مى‌دانيم كه در اين شهر مردم محروم زيادى هستند اما ديدن يك شخص محروم با يك حالت رقت آور مى‌تواند در ما تأثيرى ببخشد كه صرفِ دانستن، هيچگاه آن اثر را ندارد. وقتى انسان حالت رقت آور مريضى و يا حالت طفل يتيمى را ديد، اثرى در روح او ايجاد مى‌شود كه هرگز دانستنى ها چنين اثرى را نمى‌تواند داشته باشد. اين مطلب را، هم مى‌توانيم در زندگى خودمان تجربه كنيم و هم از منابع دينى استفاده كنيم.

اكنون به عنوان مثال داستانى را از قرآن كريم يادآورى مى‌كنم كه همه شنيده ايد. مى‌دانيد كه حضرت موسى(عليه السلام) از جانب خداوند به كوه طور دعوت شد تا در آن جا عبادت كند. آنچه به مردم گفته شد اين بود كه ايشان يك ماه در آن جا خواهد ماند. اما اراده خدا آن بود كه حضرت موسى چهل روز بماند: «وَواعَدْنا مُوسى ثَلاثينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْر»1 آن ده روز را مردم نمى‌دانستند، و اين آزمايشى براى قوم بنى اسرائيل بود تا نشان دهد آنان تا چه اندازه در ايمانشان استوار هستند. بعد از اين كه سى روز تمام شد، بنى اسرائيل نزد‌هارون ـ كه جانشين موسى بود ـ آمدند و پرسيدند چرا برادرت نيامد؟ گفت منتظريم، به زودى مى‌آيد. روز بعد هم موسى نيامد. مجدداً پرسيدند چرا موسى نيامد؟ از تأخير او معلوم مى‌شود كه ما را تنها گذاشته و خود رفته است. سامرى از اين فرصت استفاده كرد و آن گوساله را ساخت و مردم را به پرستش گوساله دعوت كرد و گفت: «هذا اِلهُكُمْ وَ اِلهُ مُوسى»،2 اين خداى شما است و خداى موسى نيز همين است. خدايى كه موسى مى‌گفت من در كوه طور با او مناجات كنم، آن خدايى كه موسى را به رسالت مبعوث كرده است، آن خدا همان است كه من او را ساخته ام. بسيارى از بنى اسرائيل در برابر گوساله به سجده افتادند و مشغول پرستش آن شدند. خداى متعال در طور به حضرت موسى وحى كرد كه در ميان قومت چنين جريانى اتفاق افتاده است و در طى اين غيبت ده روزه تو، مردم گوساله پرست شده اند. حضرت موسى هم شنيد اما عكس العملى


1. اعراف، 142.

2. طه، 88.

نشان نداد. ده روز تمام شد و بعد از چهل روز الواح آسمانى را كه بر او نازل شده بود براى مردم آورد تا ايشان را به اطاعت از احكام الهى و عمل به شريعت نازل شده دعوت كند. وقتى حضرت برگشت ديد مردم گوساله مى‌پرستند. به محض اين كه ديد در حال پرستش گوساله هستند، عصبانى شد، به گونه اى كه الواح را به كنارى پرتاب كرد: «وَ اَلْقَى الاَْلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأسِ اَخيهِ يَجُرُّهُ اِلَيْهِ»1 به سراغ برادرش حضرت‌هارون رفت، و سر او را گرفت و با عصبانيت به سوى خود كشيد و از او بازخواست كرد كه چرا اجازه دادى مردم گمراه گردند؟ «أَفَعَصَيتَ أَمْرى»؛2 به كل داستان كارى ندارم. منظورم تذكر فرق بين دانستن و مشاهده كردن است. خدا به حضرت موسى از ماجراى گوساله پرستى قوم او خبر داده بود. حضرت موسى نيز در مورد آن هيچ شكى نداشت. زيرا خبرى بود كه خدا به او داده بود. وقتى خبر را شنيد چندان آثار غضب در او ظاهر نشد. اما زمانى كه بازگشت و ديد كه مردم گوساله مى‌پرستند، آشفته شد و نتوانست تحمل كند. به سراغ برادر خود رفت و به او اعتراض كرد. مقصود بيان فرق بين دانستن و ديدن است.

خداى متعال انسان را به گونه اى آفريده است كه هنگامى كه چيزى را مى‌بيند يا مناظرى را مشاهده مى‌كند، اثرى مى‌پذيرد كه هيچ گاه گفته ها، شنيده ها و دانسته ها آن اثر را ندارد. هر گاه صحنه هايى را بسازيم و بازسازى كنيم، خواه در قالب سنتى و يا با استفاده از روش هاى جديد و به صورت نمايش و فيلم، به گونه اى كه جريان عاشورا را براى مردم مجسم كند، بازسازى آن صحنه ها و نشان دادن آن ها اثرى دارد كه گفتن و دانستن آن ها نمى‌تواند آن اثر را داشته باشد. نمونه اين مسأله را شما خود بارها تجربه كرده ايد. مكرراً حوادث عاشورا را شنيده ايد و در ذهن شما جاى گرفته است. مى‌دانيد امام حسين(عليه السلام) روز عاشورا چگونه به شهادت رسيد، اما آيا دانسته هاى شما اشك شما را جارى مى‌كند؟ وقتى در مجالس شركت مى‌كنيد و مرثيه خوان مرثيه مى‌خواند، مخصوصاً اگر لحن خوبى هم داشته باشد و به صورت جذابى داستان كربلا را براى شما بيان كند، آن گاه مى‌بينيد كه بى اختيار اشك شما جارى مى‌شود. اين شيوه مى‌تواند در تحريك احساسات شما تأثيرى داشته باشد كه خواندن و دانستن چنان اثرى را ندارد. به همين نسبت آنچه ديده مى‌شود به مراتب مؤثرتر از شنيدنى ها است. منظور از اين توضيحات


1. اعراف، 150.

2. طه، 93.

آن بود كه ما علاوه بر اين كه بايد بدانيم چرا ابى عبد الله قيام كرد، و بدانيم كه چرا مظلومانه شهيد شد، بايد اين مطلب به گونه اى بازسازى شود تا حتى المقدور بهتر بشنويم و ببينيم تا عواطف و احساسات ما برانگيخته تر شود. هر اندازه اين ها در برانگيخته تر شدن عواطف و احساسات ما مؤثرتر باشد، حادثه عاشورا در زندگى ما مؤثرتر خواهد بود. بنابراين صِرف بحث و بررسى عالمانه واقعه عاشورا نمى‌تواند نقش عزادارى را ايفا كند. بايد صحنه هايى در اجتماع به وجود آيد كه احساسات مردم را تحريك كند. همين كه صبح از خانه بيرون مى‌آيند مى‌بينند شهر سياه پوش شده است، پرچم هاى سياه نصب شده است، خود اين تغيير حالت، دل ها را تكان مى‌دهد. گرچه مردم مى‌دانند فردا محرم است، اما ديدن پرچم سياه اثرى را در دل آن ها مى‌گذارد كه دانستن اين كه فردا اول محرم است آن اثر را نمى‌گذارد. راه انداختن دسته هاى سينه زنى با آن شور و هيجان خاص خود مى‌تواند آثارى را به دنبال داشته باشد كه هيچ كار ديگر آن آثار را ندارد.

پس سؤال دوم اين بود كه چرا خاطره سيدالشهداء(عليه السلام) را فقط با بحث و گفتگو، سخنرانى، تشكيل ميزگرد و نظاير آن زنده نگه نمى‌داريم؟ چرا بايد عزادارى كرد؟ جواب اين است كه اين صحنه ها بايد به وجود بيايد كه غير از عامل شناخت، عامل احساسى ـ عاطفى نيز در ما تقويت شود. اگر اين عواطف تحريك شود، آن گاه مى‌تواند اثر كند. نمونه چنين تأثيرى را مى‌توانيد در زندگى فردى و نيز زندگى اجتماعى خود بيابيد. به خصوص در اين سى ـ چهل سال اخير كه حركت حضرت امام(قدس سره) عليه دستگاه طاغوت و كفر شروع شد. ملاحظه كرديد كه در ايام محرم و صفر نام سيدالشهداء(عليه السلام) و عزادارى سيدالشهداء(عليه السلام) مردم را به حركت وادار مى‌كرد. اين شور و هيجان جز در ايام عاشورا پيدا نمى‌شود و جز با همين مراسم سنتىِ عزادارى يا نظاير آن حاصل نمى‌شود؛ بايد عمل كرد. و رفتارى نشان داد كه احساسات و عواطف مردم را تحريك كند، آن گاه اثر بخش خواهد بود. اين جا است كه متوجه مى‌شويم چرا امام(قدس سره) بارها مى‌فرمود آنچه داريم از محرم و صفر داريم.1 چرا اين همه اصرار داشت كه عزادارى به همان صورت سنتى برگزار شود؟2 چون در طول سيزده قرن تجربه شده بود كه اين امور نقش عظيمى در برانگيختن احساسات و عواطف دينى مردم ايفا مى‌كند و معجزه


1. صحيفه نور، ج 15، ص 201.

2. همان.

مى‌آفريند. تجربه نشان داد كه بيش تر پيروزى هايى كه در دوران انقلاب و يا در دوران جنگ در جبهه ها حاصل شد، در اثر شور و نشاطى بود كه مردم در ايام عاشورا و به بركت نام سيدالشهداء(عليه السلام) حاصل مى‌كردند. اين تأثير كمى نيست. با چه قيمتى مى‌شود چنين عاملى را در اجتماع آفريد كه اين همه شور و حركت در مردم ايجاد كند؟ اين همه عشق مقدس بيافريند، تا جايى كه افراد را براى شهادت آماده كند؟ اگر بگوييم در هيچ مكتبى و يا در هيچ جامعه اى چنين عاملى وجود ندارد، سخن گزافى نگفته ايم.

پس اين كه بايد غير از بحث و گفتگو كار ديگرى براى بزرگداشت حادثه عاشورا انجام داد، كارى كه در برانگيختن احساسات و عواطف مؤثر باشد، روشن شد. جواب كلى سؤال اين است كه انسان فقط به شناخت مجهز نگرديده است. علاوه بر شناخت، نيروى ديگرى به نام انگيزش ها و هيجانات وجود دارد كه عامل آن، احساسات و عواطف است. اين عوامل نيز بايد تقويت شود تا نقش خود را ايفا كند. برنامه هاى عزادارى از جمله اين عوامل است.

چرا بايد به ياد وقايع عاشورا عزادارى كرد؟

تا اين جا فهميديم كه بايد در جامعه عواملى را ايجاد كرد تا احساسات و عواطف دينى مردم را تحريك كند و آن ها را برانگيزاند تا كارى مشابه كار سيدالشهداء(عليه السلام) انجام دهند؛ راه او را ادامه دهند و نسبت به اين امر مهم علاقه پيدا كنند. اما موضوع ديگرى كه در اين جا مطرح مى‌شود اين است كه يگانه راه برانگيختن احساسات و عواطف عزادارى و گريه نيست. عواطف انسان ممكن است با مراسم جشن و سرور هم تحريك شود. مى‌دانيم كه در ولادت هاى مبارك، در ميلاد خود سيدالشهداء(عليه السلام) ، وقتى مراسم جشن برگزار مى‌شود، مدح ها خوانده مى‌شود و مردم از طريق آن ها شور و نشاطى مى‌يابند. سؤال سوم اين است كه چرا براى تحريك احساسات از مراسم شاد استفاده نمى‌كنيد؟ چرا بايد گريه كرد؟ چرا بايد به خود زد؟ چرا بايد زنجير بزنيم؟ بياييم به جاى اين كارها جشن بگيريم، نُقل و نبات پخش كنيم، شيرينى بدهيم، مدح و سرود بخوانيم، تا احساسات مردم تحريك شود.

جواب اين است كه احساسات و عواطف انواع مختلفى دارد. تحريك هر نوع احساسات و عواطف، بايد با حادثه مربوط متناسب باشد. حادثه اى كه بزرگ ترين نقش را در تاريخ اسلام ايفا كرد، حادثه شهادت ابى عبد الله بود. او بود كه مسير تاريخ اسلام را عوض كرد. او بود كه

درسى براى حركت، براى نهضت، براى مقاومت و براى استقامت تا روز قيامت به انسان ها داد. براى آن كه آن خاطره تجديد شود، فقط مجلس جشن و شادى كافى نيست. بايد كارى متناسب با آن حادثه انجام داد. يعنى بايد كارى كرد كه حزن مردم برانگيخته شود، اشك از ديده ها جارى شود، شور و عشق در دل ها پديد آيد. و در اين حادثه چيزى كه مى‌تواند چنين نقشى را بيافريند، همين مراسم عزادارى و گريستن و گرياندن ديگران است؛ در حالى كه خنديدن و شادى كردن هيچ وقت نمى‌تواند اين نقش را ايفا كند. خنديدن هيچ وقت آدم را شهادت طلب نمى‌كند. هيچ وقت انسان را به شلمچه نمى‌كشاند. هيچ وقت نمى‌توانست سختى ها و مصيبت هاى هشت سال جنگ را بر اين مردم هموار كند. اين قبيل مسائل عشق ديگرى مى‌خواهد كه از سوز و اشك و شور پديد مى‌آيد. راه آن هم همين عزادارى ها است. اين سؤال سوم كه چرا ما بايد براى زنده نگه داشتن خاطره سيدالشهداء(عليه السلام) عزادارى و گريه كنيم.

چرا بايد دشمنان امام حسين(عليه السلام) را لعن كرد؟

به دنبال اين سؤال ممكن است سؤال ديگرى پديد آيد كه اين روزها بيش تر مطرح شده است. اغلب، اين پرسش را منافقان مطرح مى‌كنند، البته منافقانِ مدرن! آن ها مى‌گويند كه بسيار خوب، ما تا اين جا قبول كرديم كه تاريخ امام حسين(عليه السلام) تاريخ مؤثر و حركت آفرينى بوده است. همچنين دريافتيم كه بايد آن را عميقاً به خاطر داشت، و به ياد امام حسين(عليه السلام) عزادارى كرد؛ تا اين جا را قبول داريم. اما شما در اين عزادارى هاى خود كار ديگرى هم مى‌كنيد. علاوه بر اين كه از امام حسين(عليه السلام) به نيكى ياد مى‌كنيد، و بر شهادت او گريه مى‌كنيد، بر دشمنان امام حسين(عليه السلام) هم لعن مى‌فرستيد. اين كار براى چيست و چرا دشمنان ابى عبد الله را لعن مى‌كنيد؟ اين كار نوعى خشونت و بدبينى است. اين يك نوع احساسات منفى است و با منش «انسانِ مدرن» نمى‌سازد. هنگامى كه احساسات شما تحريك مى‌شود، برويد گريه و عزادارى كنيد. اما چرا دشمنان را لعن مى‌كنيد؟ چرا مى‌گوييد «أَتَقَرَّبُ اِلى اللّهِ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِك»،1من با تبرّى از دشمنان تو، به خدا تقرب مى‌جويم. چرا مقيد هستيد همواره در زيارت عاشورا صد مرتبه دشمنان امام حسين(عليه السلام) را لعن كنيد؟ بياييد فقط همان صد مرتبه سلام را بخوانيد. چرا بايد اين همه لعن بگوييد و مردم را نسبت به ديگران بدبين كنيد و يا نسبت به ديگران


1. زيارت عاشورا.

احساسات منفى ايجاد كنيد؟ امروز زمانى است كه بايد با همه مردم با خوشى و شادى و لبخند رفتار كرد. امروز بايد دم از زندگى زد، دم از شادى زد، دم از صلح و آشتى زد. اين روحيه لعن و تبرى و پشت كردن به ديگران خشونت هايى است كه به هزار و چهار صد سال پيش، يعنى زمانى كه امام حسين(عليه السلام) را كشتند برمى‌گردد و با آن زمان مناسبت دارد. اما امروز ديگر جامعه و مردم اين كارها را نمى‌پسندند. بياييد به جاى اين ها راه آشتى را پيش بگيريد، به روى دشمنان هم لبخند بزنيد، به آن ها هم محبت كنيد. مگر اسلام دين محبت، دين رأفت و رحمت نيست؟ اين چه كارى است كه شما دائماً لعن و بدگويى مى‌كنيد؟

اگر كسانى واقعاً از روى جهل اين سوال را مطرح كنند، جواب دادن به آن ها مشكل نيست. اما احتمال قوى مى‌دهيم كه بسيارى از كسانى كه اين گونه سخن مى‌گويند، انديشه هاى ديگرى، و اغراض خاصى در سر دارند. احتمال دارد آن ها از سياست هاى ديگرى پيروى كنند، و يا نقشه هايى را كه ديگران كشيده اند اجرا كنند. البته ما فرض را بر اين مى‌گذاريم كه اين سؤال عاقلانه و عالمانه اى است كه جواب آن هم بايد عالمانه باشد. صرف نظر از ارزش گذارى در مورد طرح اين گونه سؤال ها، فرض كنيد اگر نوجوانى از ما سؤال كرد كه چرا بايد قاتلان ابى عبد الله را لعن كرد؟ به جاى لعن هايى كه در زيارت عاشورا مى‌خوانيد صد مرتبه ديگر هم باز بر امام حسين(عليه السلام) سلام بفرستيد. مگر سلام كردن براى سيدالشهداء(عليه السلام) ثواب ندارد؟ به جاى آن صد مرتبه لعن، صد مرتبه سلام بفرستيد، چه عيبى دارد؟ اين همه لعن و بدگويى، فحش، ناسزا و اظهار برائت چه لزومى دارد؟

جواب علمى چنين سؤالى اين است كه همان گونه كه سرشت انسان فقط از شناخت ساخته نشده است، تنها از احساسات و عواطف مثبت هم ساخته نشده است. آدميزاد موجودى است كه هم احساس مثبت و هم احساس منفى دارد. هم عواطف مثبت و هم عواطف منفى دارد. همان گونه كه شادى در وجود ما هست، غم هم هست. خدا ما را اين گونه آفريده است. هيچ انسانى نمى‌تواند بى غم و يا بى شادى زندگى كند. همچنان كه خدا استعداد خنديدن به ما داده استعداد گريه كردن هم به ما عطا فرموده است. در جاى خودش بايد خنديد و به جاى خود هم بايد گريست. تعطيل كردن بخشى از وجودمان، به اين معنى است كه از داده هاى خدا در راه آنچه آفريده شده استفاده نكنيم. دليل اين كه خدا در ما گريه را قرار داده، اين است كه در مواردى بايد گريه كرد. البته مورد آن را بايد پيدا كنيم، و الا استعداد گريه در

وجود ما لغو خواهد بود. خدا چرا در انسان اين احساس را قرار داده است كه به واسطه آن، حزن و اندوه پيدا مى‌كند و اشك از ديدگانش جارى مى‌شود؟ معلوم مى‌شود گريه كردن نيز در زندگى انسان جاى خود را دارد. گريه براى خدا، به انگيزه خوف از عذاب يا شوق به لقاى الهى و شوق به لقاى محبوب در تكامل انسان نقش دارد. انسان در اثر دلسوزى نسبت به محبوب مصيبت ديده خود، رقت پيدا مى‌كند؛ اين طبيعت انسان است كه در مواردى بايد رقت قلب پيدا كند و در اثر آن گريه سر دهد.

خداوند در ما محبت را آفريده است تا نسبت به كسانى كه به ما خدمت مى‌كنند، نسبت به كسانى كه كمالى دارند، خواه كمال جسمانى، يا كمال عقلانى يا روانى و يا عاطفى، به ابراز علاقه و محبت بپردازيم. هنگامى كه انسان احساس مى‌كند در جايى كمالى و يا صاحب كمالى يافت مى‌شود، نسبت به آن كمال و صاحب كمال محبت پيدا مى‌كند. علاوه بر آن در وجود انسان نقطه مقابل محبت به نام بُغض و دشمنى قرار داده شده است. همان گونه كه فطرت انسان بر اين است كه كسى را كه به او خدمت مى‌كند دوست بدارد، فطرتش نيز بر اين است كه كسى را كه به او ضرر مى‌زند دشمن بدارد. البته ضررهاى مادىِ دنيوى براى مؤمن اهميتى ندارد. چون اصل دنيا براى او ارزشى ندارد. اما دشمنى كه دين را از انسان بگيرد، دشمنى كه سعادت ابدى را از انسان بگيرد، آيا قابل اغماض است؟ قرآن مى‌فرمايد: «انَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُّوٌ فَاتَّخِذُوهُ عَدُّواً»1 شيطان دشمن شما است، شما هم بايد با او دشمنى كنيد. با شيطان ديگر نمى‌شود لبخند زد و كنار آمد. وگرنه انسان هم مى‌شود شيطان. اگر بايد با اولياى خدا دوستى كرد، با دشمنان خدا هم بايد دشمنى كرد. اين فطرت انسانى است و عامل تكامل و سعادت انسانى است. اگر «دشمنى» با دشمنان خدا نباشد، به تدريج رفته رفته رفتار انسان با آن ها دوستانه مى‌شود، و در اثر معاشرت، رفتار آن ها را مى‌پذيرد و حرف هايشان را قبول مى‌كند. كم كم شيطان ديگرى مثل آن ها مى‌شود. مى‌گوييد نه! ببينيد قرآن چه مى‌فرمايد: «وَ اِذا رَأَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ فى آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُم حتّى يَخوضُوا فى حَديث غيرهِ»،2 چنانچه ببينى كسانى نسبت به دين بدگويى و اهانت مى‌كنند، با سستى و با زبان مسخره و استهزا سخن مى‌گويند، به آن ها نزديك نشو. هر چه گفتند، گوش نده تا زمانى كه به بحث ديگرى بپردازند. و در جاى


1. فاطر، 6.

2. انعام، 68.

ديگر مى‌فرمايد: «وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فى الْكتابِ أَنْ اِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَيُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدوا مَعَهُمْ حتّى يخوضوا فى حديث غَيْرهِ» بعد مى‌فرمايد اگر كسانى اين نصيحت را گوش نكردند، بايد بدانند كه عاقبت به آن ها ملحق خواهند شد. «اِنَّ اللّهَ جامِعُ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ فى جَهَنَّمَ جَميعاً»1 سرانجامِ كسانى كه نسبت به استهزاكنندگانِ دين محبت مىورزند و به آن ها روى خوش نشان مى‌دهند اين است كه تدريجاً حرف هاى استهزاكنندگان بر آن ها اثر مى‌گذارد. وقتى حرفهايشان اثر كرد، در دل هايشان شك به وجود مى‌آيد. و اگر شك ايجاد شد، اظهار ايمان كردن نفاق مى‌شود. انسان وقتى در دل ايمان ندارد اما در ظاهر بگويد من مسلمانم، اين عين نفاق است. قرآن مى‌فرمايد: «اِنَّ اللّهَ جامِعُ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ فى جَهَنَّمَ جَميعاً» چنين كسانى كه در دنيا به واسطه اثر همنشينى با كافران منافق مى‌شوند، در آخرت داخل جهنم با ايشان هم نشين خواهند بود.

به عبارت ديگر، دشمنى با دشمنان، سيستمى دفاعى در مقابل ضررها و خطرها ايجاد مى‌كند. بدن انسان همان گونه كه عامل جاذبه اى دارد كه مواد مفيد را جذب مى‌كند، يك سيستم دفاعى نيز دارد كه سموم و ميكرب ها را دفع مى‌كند، سيستمى كه با ميكرب مبارزه مى‌كند و آن ها را مى‌كشد. كار گلبول هاى سفيد همين است. اگر سيستم دفاعى بدن ضعيف شد، ميكرب ها رشد مى‌كنند. رشد ميكرب ها به بيمارى انسان منجر مى‌شود و انسان بيمار ممكن است با مرگ رو به رو شود. اگر بگوييم ورود ميكروب به بدن ايرادى ندارد! به ميكرب خوش آمد گفته و بگوييم مهمان هستيد! احترامتان واجب است! آيا در اين صورت بدن سالم مى‌ماند؟ بايد ميكرب را از بين برد. اين سنت الهى است. اين تدبير و حكمت الهى است كه براى هر موجود زنده اى دو سيستم در نظر گرفته است، يك سيستم براى جذب و ديگرى سيستم دفع. همان طور كه جذب مواد مورد نياز، براى رشد هر موجود زنده اى لازم است، دفع سموم و مواد مضر از بدن هم لازم است. اگر انسان سموم را دفع نكند، نمى‌تواند به حيات خود ادامه دهد.

موجودات زنده قوه دافعه دارند. اين قوه دافعه به خصوص در حيوانات و انسان همين نقش را ايفا مى‌كند. چيزهايى كه براى بدن مضر است بايد بيرون ريخت. دستگاه هايى در بدن وجود دارند نظير كليه، مثانه، و... كه اين كار را به طور عادى انجام مى‌دهند. گاهى هم وقتى


1. نساء، 140.

ميكروب هاى خارجى حملهور مى‌شوند، بايد گلبول هاى سفيد فعال شوند و با آن ها بجنگند تا آن ها را كشته و از بدن بيرون بريزند. در روح انسان نيز بايد چنين استعدادى وجود داشته باشد. بايد يك عامل جاذبه روانى داشته باشيم تا از كسانى كه براى ما مفيد هستند خوشمان بيايد، دوستشان بداريم، به آن ها نزديك شويم، از آنان علم، كمال، ادب، معرفت و اخلاق فرا بگيريم. چرا انسان بايد افراد و امور پسنديده را دوست دارد؟ براى اين كه وقتى به آن ها نزديك مى‌شود از آن ها استفاده مى‌كند. نسبت به خوبانى كه منشأ كمال هستند، و در پيشرفت جامعه مؤثر هستند بايد ابراز دوستى كرد، و در مقابل، بايد عملا با كسانى كه براى سرنوشت جامعه مضر هستند دشمنى كرد: «قَدْ كانَتْ لَكُمْ اُسْوُةٌ حَسَنَةٌ فى اِبْراهيمَ وَ الَّذينَ مَعَهُ اِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ اِنّا بُرَئاءُ مِنْكُمْ وَ مِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ، كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُم الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ اَبَداً حَتّى تُؤْمِنُوا بِاللّه وَحْدَهُ»1 قرآن مى‌فرمايد شما بايد به حضرت ابراهيم(عليه السلام) و ياران او تأسى كنيد. مى‌دانيد كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) در فرهنگ اسلامى جايگاه بسيار رفيعى دارد. پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)هم مى‌فرمود من تابع ابراهيم هستم. اسلام هم نامى است كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) به اين دين و آيين داد: «هُوَ سَمّاكُم الْمُسْلِمينَ مِنْ قِبْل»2 خداوند مى‌فرمايد شما بايد به ابراهيم(عليه السلام) تأسى كنيد. كار ابراهيم(عليه السلام) چه بود؟ ابراهيم(عليه السلام) و يارانش به بت پرستانى كه با آن ها دشمنى مى‌كردند و ايشان را از شهر و ديار خود بيرون راندند گفتند: «اِنّا بُرَئاءٌ مِنْكُمْ » ما از شما بيزاريم. اعلان برائت كردند. بعد به اين هم اكتفا نمى‌كند. مى‌فرمايد بين ما و شما تا روز قيامت دشمنى و كينه برقرار است، مگر اين كه دست از خيانتكارى خود برداريد.

اين كه ما نسبت به دشمنان اسلام و شيطان بزرگ اين قدر كينه داريم و اجازه نمى‌دهيم شعار «مرگ بر آمريكا» حذف شود، تأسى به حضرت ابراهيم(عليه السلام) است. قرآن مى‌فرمايد شما بايد از ابراهيم(عليه السلام) ياد بگيريد و صريحاً بگوييد مرگ بر دشمن اسلام، و عداوت و دشمنى خود را نسبت به دشمنان دين اعلام كنيد. همه موارد، جاى لبخند نيست. در بعضى موارد بايد عبوس بود، بايد اخم كرد، بايد صريحاً گفت ما دشمن شماييم، ما آشتى نمى‌كنيم، مگر دست از خيانت برداريد. اين دستور قرآن است. سابقاً مى‌گفتند فروع دين ده تا است. بعد از «امر به معروف» و «نهى از منكر» دو فرع «تولّي» و «تبرّي» را نيز جزء فروع دين به حساب مى‌آوردند.


1. ممتحنه، 4.

2. حج، 78.

يعنى از جمله واجباتى كه همه مسلمان ها بايد توجه داشته باشند و به آن ها عمل كنند، اين است كه بايد دوستان خدا را دوست بدارند و با دشمنان خدا نيز دشمنى كنند. تنها دوستى دوستان خدا كافى نيست؛ اگر دشمنى با دشمنان خدا نباشد، دوستى دوستان هم از بين خواهد رفت. اگر سيستم دفاعى بدن نباشد، آن سيستم جذب هم، نابود خواهد شد. آنچه مهم است اين است كه ما جاى جذب و دفع را درست بشناسيم. گاهى متأسفانه امور مشتبه مى‌شود. در موردى كه بايد جذب كنيم عملا به دفع مى‌پردازيم. كسى كه از روى نادانى سخنى به اشتباه و خطا گفته و لغزشى براى او پيش آمده و بعد هم پشيمان گرديده است، و يا اگر براى او توضيح دهيم، از روى انصاف قبول خواهد كرد، نسبت به چنين كسى نبايد دشمنى كرد. صِرف اين كه كسى مرتكب گناهى شد، نبايد او را از جامعه طرد كرد، بلكه بايد در صدد اصلاح او برآييم. او بيمارى است كه بايد به پرستارى اش پرداخت. در اين مورد جاى اظهار دشمنى نيست. مگر كسى كه تعمد داشته باشد و علناً گناه را در جامعه رواج دهد. اين ديگر خيانت است، تعمد و خباثت و پليدى است. بايد با چنين شخصى دشمنى كرد. اما اگر كسى اشتباهاً مرتكب گناهى شده است، بايد با مهربانى با او رفتار كرد. نبايد آبروى او را ريخت، بلكه بايد در اصلاح او سعى كرد. او مشكل دارد و بايد مشكلش را حل كرد.

اما در مورد دشمنان غدّار، كينه توز و قسم خورده، خداوند مى‌فرمايد: «وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لا النَّصارى حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم»1، تا دست از انقلابتان بر نداريد، آمريكا از شما راضى نخواهد شد. هر روز لازم است تأمل كنيم كه آشتى با چنين كسانى يعنى چه؟ لبخند به روى آنان يعنى چه؟ بايد با نهايت غضب، خشونت، تندى و عبوسى با اين ها بر خورد كرد. بايد مرگ را بر سر اين ها باريد، چون آنان جز به مرگ ما راضى نيستند، نه تنها به مرگ بدن ما، بلكه تنها به مرگ روح ما، به مرگ دين ما راضى مى‌شوند.

حاصل سخن اين كه، بزرگداشت مراسم سيدالشهداء(عليه السلام) بازسازى حيات حسينى است، تا از آن حيات به نحو احسن استفاده شود نبايد به بحث هاى علمى اكتفا شود. چون انسان به برانگيخته شدن عواطف و احساسات احتياج دارد. نبايد به عواطف مثبت، به شادى، به خنده، بسنده كرد، زيرا زنده نگه داشتن خاطره سيدالشهداء(عليه السلام) و مظلوميت او از راه احساسات شور انگيز حزن و گريه و سوگوارى امكان دارد. و بالاخره همراه با آن همه درود و


1. بقره، 120

سلام و عرض ارادت به خاك پاى حسينى و به خاك قبر حسينى، بايد بر دشمن حسين(عليه السلام) و دشمن اسلام و دشمنان خدا لعن و نفرين كرد. تنها سلام و درود مشكل را حل نمى‌كند. ما نمى‌توانيم از بركات حسينى استفاده كنيم، مگر اين كه اول دشمنان او را لعن كنيم، بعد بر او سلام بفرستيم، قرآن هم اول مى‌فرمايد: «أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّار»،1 بعد مى‌فرمايد: «رُحَماءُ بَيْنَهُم».2پس در كنار سلام، بايد لعن هم باشد. در كنار ولايت، تبرّى و اظهار دشمنى نسبت به دشمنان اسلام نيز بايد باشد. اگر اين گونه شديم، حسينى هستيم؛ وگرنه بى جهت خودمان را به حسين(عليه السلام) نسبت ندهيم.

 


1. فتح، 29.

2. همان.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org