میزگرد اصلاحات

تاریخ سخنرانی: 
1379/08/16
تاریخ اثر: 
دوشنبه, 16 آبان, 1379
بسم الله الرحمن الرحیم

میزگرد اصلاحات

مجرى میزگرد(آقاى فتحعلى) : بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.
السلام علیكم یا اهل بیت النبوة، بموالاتكم علّمنا الله معالم دیننا، و اصلح ما كان فسد من دنیانا.
ضمن تشكر و عرض خیر مقدم مجدد خدمت حضار محترم و اساتید گرامى، بنده سعى مى كنم بحث را از آن پنج ساحتى كه جناب آقاى دكتر باوند فرمودند به آن قسمت ناسوتى اش تنزّل بدهم، تا قدرى عینى تر بحث كنیم.
آنچه در یكى دو سال گذشته تحت عنوان اصلاحات در كشور ما ظهور و بروز كرده، روند یكسانى نداشته و از جهت گیرى هاى متفاوتى برخوردار بوده است. به نظر مى رسد كه عمده ترین و مهم ترین تأكیداتى كه ابتدا جریان موسوم به اصلاح طلبى داشته است، تأكید بر دموكراتیك كردن و به نوعى عرفى كردن دین و سوق دادن حكومت به طرف تحقق آرمان هاى مدرنیته بوده، و در همین راستا بنده مى خواستم اولین سؤال را از جناب استاد محمدى بپرسم كه آیا به نظر حضرت عالى این برداشت و این تلقى درست است یا خیر؟ اگر این برداشت را درست مى دانید، لطفاً به مبانى نظرى اصلاحات در قرن معاصر نیز اشاره كنید. با تشكر

بسم الله الرحمن الرحیم

استاد محمدى :
جناب آقاى دكتر باوند، بحث فلسفى و عرفانى خیلى جالبى را ارائه دادند؛ اما همان طور كه اشاره شد، ما به جنبه هاى عینى تر قضیه خواهیم پرداخت. اصولاً علم سیاست و علوم سیاسى بیش تر با واقعیت هاى زمان آشناست؛ منتها دقیقاً دنباله صحبت هاى ایشان در دنیاى امروز است؛ اما به عنوان مقدمه عرض مى كنم كه اصلاً چیزى به نام اصلاحات در غرب وجود دارد یا خیر. در غربِ امروز، و به خصوص در آمریكا، چنین چیزى وجود ندارد. اصلاً در مبانى فكرى امریكایى هاىِ بعد از جنگ جهانى دوم چیزى به نام اصلاحات وجود ندارد. نظریه اى كه در غرب و به خصوص بر امریكاىِ امروز مطرح است، «نظریه واقع گرایى»؛ است كه بر مبناى قدرت استوار است.
«هانس مورگن تاو»؛ از بزرگ ترین نظریه پردازان غرب و به خصوص امریكاست كه بعد از جنگ جهانى دوم ظهور كرد. امروز در حقیقت همه سیاست هاى امریكا بر پایه نظریات این شخص است. او مى گوید كه بشر قدرت طلب است. شهوتِ قدرت دارد و این قدرت سیرشدنى نیست تا زمانى كه او را در گور بخوابانند1، و تنها كارى كه ما مى توانیم براى او انجام دهیم، آن است كه این قدرت را به او بدهیم. امریكا هم امروز به عنوان بزرگ ترین قدرت در جهان فعلى است؛ لذا باید قدرت داشته باشد و قدرتش هم هر چه بیش تر گسترش پیدا كند و این حق او است؛ چون اصولاً بشر قدرت طلب است؛ بنابر این نظریه اش را بر این پایه مى گذارد و مى گوید: شرایط امروز به گونه اى است كه باید اساس سیاستِ ما و سیاست دنیا بر حفظ وضع موجود باشد. هر چیزى برخلاف وضع موجود و حفظ وضع موجود باشد، منفى است و باید طرد شود؛ به عنوان مثال وقتى امپریالیسم را تعریف مى كند، مى گوید: امپریالیسم چیزى است كه مى خواهد وضع موجود را برهم بریزد؛ حتى زمانى كه نهضت فلسطین آغاز شده بود و صهیونیست ها بر فلسطین حاكم شده بودند، مى گفت: امپریالیست همین ها هستند. اینهایى كه مى خواهند وضع موجود را به هم بزنند2؛ بنابر این، اساس و مبناى فكر آن ها حفظ وضع موجود است؛ پس مبانى تحولات نیز در آن جا بر همین اساس است؛ یعنى نه انقلاب مورد قبول است، نه اصلاحات و نه كودتاها؛ مگر این كه در جهت تقویت وضع موجود و قدرت امریكا باشد. همین آقاى هانتینگتون كه نویسنده نظریه «برخورد تمدن ها»؛ است، در سال 1960 كتابى به نام سیاست در میان ملت هاى در حال توسعه مى نویسد و مى گوید: انقلاب، پدیده اى براى دگرگونى، اصلاحات یا رفرم است، و تعریف او از رفرم، حركتى تدریجى و در چارچوبه قانون است. رفرم هم حركتى براى تحول و دگرگونى است؛ ولى نه انقلاب لازم است و نه رفرم. او هیچ كدام را تأیید نمى كند3؛ ولى وقتى به جهان سوم مى آیند، نگاه مى كنند كه كدام یك از این تحولات به نفع آنهاست. با مطالعه تاریخ كشور خودمان مى بینیم كه غرب و انگلیس، نهضت مشروطه را به این علت، تأیید مى كند كه زمینه اى براى كسب قدرت امپریالیسم و استكبار غرب است؛ ولى وقتى مشروطه حاكم مى شود و مى بینند كه همین مسأله اصلاحات یا نهضت مشروطه از این به بعد با خواسته هاى آنها مغایرت دارد، با حركت هاى كودتایى جلوش را مى گیرند؛ زیرا خودشان به قدرت رسیده بودند و مى بایست این قدرت حفظ مى شد، و بعد از آن كه كودتا مى كنند، تابع حفظ وضع موجود مى شوند؛ یعنى هر حركتى كه بخواهد مخالف این كودتا صورت بگیرد، مخالف نظریه امریكایى هاست و شدیداً با آن برخورد مى كنند. در دوره رضاخان كودتایى علیه شاه طراحى شده بود كه به شدت محكوم مى شود. در دوره محمد رضا هم همین طور.
امریكایى ها هم به همین صورت وارد جهان سوم مى شوند. آنها بعد از جنگ جهانى دوم در قالب دوستى با ملت و رفرم و اصلاحى كه به عنوان «نهضت ملى شدن صنعت نفت»؛ مطرح بود، وارد مى شوند تا در رقابت با انگلیس جایگاه خود را پیدا كنند. و زمانى كه موقعیت خود را پیدا مى كنند، كودتاچى مى شوند؛ یعنى اصلاحات با معناى حركتى تدریجى و قانونى، نیازها و منافع آنها را تأمین نمى كند؛ لذا كودتاى 28 مرداد را شكل مى دهند كه آن دیكتاتورى وحشتناك به وجود مى آید. به انقلاب اسلامى كه مى رسیم، به شدت با این انقلاب مخالفت مى كنند و حتى حاضر به انجام كودتا مى شوند؛ اما زمانى كه لیبرال ها در ایران میدان پیدا مى كنند، امریكایى ها موافق اصلاحات لیبرالیستى مى شوند. زمانى كه دكتر سنجابى وزیر خارجه دولت موقت شد، امریكایى ها گفتند با این انتصاب ما آسوده خاطر شدیم، و زمانى كه انقلاب پیروز شد، نگفتند كه ما انقلاب اسلامى را به رسمیت مى شناسیم، و گفتند دولت مهندس بازرگان را به رسمیت مى شناسیم، و بعد دیدیم كه از هر حركت غیر اصلاحى؛ یعنى كودتایى و تروریستى حمایت كردند تا مى رسد به بعد از دوم خرداد 76. امروز هم آن ها طرف دار اصلاحات هستند.
واقعیت این است كه امریكایى ها درباره اصلاحات، مبانى نظرى و اندیشه خاصى ندارند. به طور خلاصه، امریكایى ها با هر پدیده اى، من جمله اصلاحات كه بتواند موجب تضعیف بنیادهاى نظام جمهورى اسلامى بشود موافقند؛ حال كودتا باشد، یا انقلاب، یا اصلاح، و به طور كلى هر پدیده اى كه موجب تقویت مبانى این نظام بشود با آن مخالفند؛ لذا تعریف «اصلاحات امریكایى»؛ خیلى روشن و مرز بین «اصلاح امریكایى»؛ و «اصلاح اسلامى»؛ مشخص است. به نظر بنده، باید كلمه «اصلاح امریكایى»؛ را به «افساد امریكایى»؛ تبدیل كنید. چون هر جا كه فساد باشد، امریكایى ها آن جا هستند، و هر جا كه حضور آن ها موجب تقویت نظام باشد نیستند.
از آغاز انقلاب نظام ما دنبال اصلاحات بوده است. بازنگرى در قانون اساسى یك اصلاح بود و در جهت حل معضلات و مشكلات نظام طراحى شده است. حال چه شده كه پس از بیست سال سكون و رخوت، در طول این سه سال یك دفعه مى خواهیم اصلاحاتى انجام دهیم كه این اصلاحات بتواند انقلاب ما را بیش تر تأیید كند. خطر همین جاست، باید دقت داشته باشیم آن جایى كه مقام معظم رهبرى مى فرماید: فقر و فساد و تبعیض، موجبات فساد و تضعیف نظام هستند و باید اینها را اصلاح بكنیم. امریكایى ها اصلاً موافق این اصلاحات نیستند؛ بنابراین، حركتشان در جهتى است كه نظام را هر چه بیش تر تضعیف كنند.
مجرى: همان طور كه جناب آقاى محمدى اشاره داشتند، یك وقت مى گوییم «اصلاح»، و مرادمان این است كه جامعه اسلامى، دچار یك نوع رخوت و گرفتگى و سستى شده و لازم است حركت هایى پدید بیاید كه این رخوت و سستى برطرف شود؛ یك وقت هم، مرادمان این است كه در اصول و مبانى مان نیازمند نوعى اصلاح هستیم، و گاهى نیز مراد این است كه باید در جهت گیرى ها و روش ها و عمل كردمان به اصلاح دست بزنیم. این سه بُعد را مى توان در جمهوریت و در اسلامیت نظام ضرب كرد. حال سؤال ما از محضر استاد مصباح این است كه آیا از منظر اسلامى، اصلاح در مبانى و بنیادها مىتواند مراد باشد؟ و در این صورت به چه معناست؟ یا در عمل كردها و در جهت گیرى ها و یا در آن بُعد دیگر، علل و عوامل رخوت و سستى فضاى فكرى حاكم بر جامعه مسلمان ایران چیست؟

آیت الله مصباح:
اجمالاً همان طور كه در موضوع این سمینار آمده، موضوع اصلى، توجه به واژه اصلاحات است كه مفهوم اصلاحات چیست و ما به چه معنا مى توانیم اصلاحات را تأیید كنیم. اصلاحات چند قِسم دارد؟ چرا مى گوییم اصلاحات آمریكایى را قبول نداریم؟ اصلاح از ماده «صلاح»؛ است. صلاح یعنى «شایستگى»؛ در مقابل فساد كه به معناى تباهى است. این مفاهیم دو مفهوم ارزشى هستند و تعریف این مفاهیم ارزشى جز با توجه به مبانى ارزشى مورد قبول جامعه میسّر نیست. وقتى مى گوییم اصلاح خوب است و افساد بد است، هیچ وقت نمى توان براى این عنوان كلى مصداقى تعیین كرد و نمى توان معین كرد كه چه چیزى اصلاح است و چه كارى افساد. ابتدا باید معتقد باشیم كه یك چیزى خوب است و یك هدف مطلوبى داریم، و بعد هر چه در جهت حركت به سوى آن هدفِ مطلوب باشد، صلاح هست. حال به حركت هایى كه انجام مى گیرد، اگر آرام و تدریجى باشد، اصطلاحاً «اصلاح»؛ مى گویند و اگر دفعى و جهشى باشد اصطلاحاً «انقلاب»؛ است، و همان طور كه مقام معظم رهبرى در بیاناتشان فرمودند، اصلاح نه در معناى لغوى و نه در اصطلاح اسلامى اش به معناى كار تدریجى نیست، و شامل كار انقلابى هم مى شود.
در هر صورت، باید یك هدف مطلوبى داشته باشیم تا حركت تدریجى یا جهشى به سوى آن را اصلاح بنامیم؛ پس به ناچار باید مبنایى در زمینه فلسفه ارزش ها داشته باشیم كه آیا انسان هدف مطلوب مطلقى دارد یا خیر؟ امروز تفكر غربى مبتنى بر نسبى گرایى است یا به عبارتى به نسبى گرایى منتهى شده است و نتیجه اش این كه ما نمى توانیم هدف مطلوب مطلقى را معرفى كنیم؛ مخصوصاً با گرایش هاى فردگرایى و اومانیستى و گرایش هاى لیبرالى كه امروز در غرب حاكم هست، اصولاً تعریف یك هدف مطلق براى انسانیت معنا ندارد تا بتوان گفت به سوى آن هدف رفتن اصلاح است؛ به این ترتیب اگر كسانى دم از اصلاح و افساد مى زنند، اصلاح بر طبق مبانى خودشان است؛ یعنى در یك مكتبى یك حركتى مى تواند اصلاح باشد، و همان حركت به نظر پیروان مكتب دیگرى مى تواند افساد باشد. ما كه به وجود یك هدف مطلق اعتقاد داریم، قایل به اصلاح و افساد واقعى هستیم. یعنى حركتى مى تواند حقیقتاً اصلاح باشد؛ چه ما آن را اصلاح بدانیم، چه ندانیم، و مى تواند حركتى افساد باشد؛ حال ما به آن معتقد باشیم یا نباشیم. این یك امر واقعى است و تابع پسند و سلیقه و طرز فكر ما نیست. ما به این معتقدیم كه صلاح و فساد واقعى داریم و ارزش هایى اصیل داریم كه تابع هوس ها، سلیقه ها و پسندهاى افراد یا ملت ها نیست. بر اساس این بینش، ما یك هدف مطلوب و مطلقى داریم كه مقصود از آفرینش، انزال كتب و ارسل رسل رسیدن به آن است. طبعاً هر چه در آن مسیر قرار بگیرد اصلاح است و هر چه برخلاف آن مسیر باشد، افساد است. وجود زمینه هاى فساد در انسان امرى است كه قبل از خلقت او پیش بینى شده بود. وقتى خداى متعال فرمود: اِنِّى جَاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِیفَةً4؛ ملائكه این ویژگى را در انسان بهتر مى شناختند. آن ها مى دانستند كه انسان، موجود افسادگرى خواهد بود؛ یعنى زمینه فساد قطعاً در او هست:؛ أَتَجْعَلْ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِكُ الدِّمَاءَ5، پس یك افساد واقعى هست كه ملایكه مى دانستند آن افساد است و مى دانستند كه در زندگى انسان تحقق خواهد یافت. كسانى هم هستند كه به اشتباه یا براى اغفال دیگران ادعاى اصلاح مى كنند؛ در صورتى كه كار آن ها افساد است. قرآن هم باز نسبت به این بیان مى فرماید: إِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَتُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلكِنْ لاَ یَشْعُرُونَ6. منافقان ادعا مى كنند كه ما مصلح هستیم؛ در صورتى كه مصلح نیستند؛ مفسد حقیقى آنها هستند: این یعنى كه ما یك صلاح و فساد واقعى داریم. شناخت هاى افراد ممكن است فرق بكند. كسانى حقیقت را به درستى دریابند و كسانى نشناسند؛ پس یك صلاح واقعى و یك معرفت حقیقى داریم. كسانى هستند كه به درستى صلاح و فساد را مى شناسند؛ ولى كسانى هم هستند كه اشتباه مى كنند، و خیال مى كنند اصلاح مى كنند در صورتى كه افساد كرده اند. این چیزى است كه از قرآن كریم و مبانى عقلى ما استفاده مى شود. حالا كلام در این است كه امروزه در غرب، با آن مبناى فكرى نسبى گرایانه اش، مبناى اصلاح و صلاح خواست مردم است. در همان متنى كه دكتر باوند از برژینسكى نقل كردند، ایشان صریحاً مى گوید كه وضعیت ما به سرعت رو به فساد و تباهى مى رود و براى این كه به اصلاح برگردیم، باید به معنویت روى بیاوریم؛ پس اجمالاً پذیرفته كه دور شدن از معنویات و غوطه ور شدن در مادیات و به خصوص فردگرایى و لذّت گرایى، منشأ فساد است؛ ولى همه این را قبول ندارند. خیلى ها هم مى گویند خیلى هم خوب است و این عین صلاح است، و ما اصلاً صلاح و فسادى جداى از لذت گرایى و هوس ها و سلیقه ها و آراى مردم نداریم. صلاح همان است كه مردم مى خواهند. فساد هم همان است كه مردم از آن پرهیز مى كنند. گروه هاى مختلفى خواسته هاى مختلفى دارند؛ پس صلاح و فساد هم فرق مى كند؛ به عبارت دیگر آیا ما در تشخیص صلاح و فساد باید پلورالیست بشویم؟ یا بگوییم صلاح و فساد واحد است؟ ما یك صلاح واحد واقعى بیشتر نداریم. بقیه آن همه اش فساد است. قرآن تأكید دارد كه روش انبیا تنها روش حق و هر چه مخالف آن باشد، باطل است. حق همین است كه از طرف خدا آمده و آنچه با این حق سازگار نیست، باطل و گمراهى است؛ ولى بر اساس نسبى گرایى و بر اساس پلورالیسم مطلق، این گونه نیست؛ البته پلورالیسم ممكن است در برخى زمینه ها قابل قبول باشد؛ مثلاً در زمینه اقتصاد، و در زمینه فعالیت هاى سیاسى؛ اما با پذیرش پلورالیسم مطلق، دیگر جایى براى اصلاح مطلق و افساد مطلق باقى نمى ماند. با این مبنا هر جمعیت و صنفى و هر قشرى، بلكه هر گروهى براى خودش صلاح و فسادى دارد؛ یعنى همان چیزى كه تشخیص مى دهد همان كه دوست دارد و طبعاً بین این صلاح ها تعارض خواهد بود. طبق این نظریه، در یك جامعه مانند جامعه شصت میلیونى ایران كه در آن گرایش هاى مختلف مذهبى، قومى، سیاسى و اجتماعى وجود دارد، نمى توان یك اصلاح واحد و مطلقى را معرفى كرد. بر اساس نظریه اى كه مبتنى بر پلورالیسم و نسبى گرایى است، ما اصلاً نمى توانیم بگوییم اصلاح چیست و افساد چیست. اصلاح این گروه همان است كه آنها مى خواهند، یك گروه دیگر هم چیز دیگرى مى خواهد و اصلاحش نیز همان است. این نكته اى اساسى است كه متأسفانه در بحث هاى نظرى و بنیادى مورد غفلت واقع شده و ما بدون توجه به این موضوع درباره خوبى یا بدى و تقسیمات اصلاحات سخن مى گوییم. اصلاً اصلاح بر چه اساسى است؟ چه چیز اصلاح است؟ با چه معیارى ما بگوییم یك حركتى اصلاح است یا افساد؟ البته میان اصلاح و انقلاب این فرق را گذاشته اند كه اصلاح كارى تدریجى و در چارچوبه قانونى است؛ حال قانون عادى یا بالاتر از آن، یعنى قانون اساسى باشد یا فراتر از آن، یعنى اعلامیه حقوق بشر؛ چون یكى از حركت هایى كه اصلاح طلب ها مى خواهند، تغییر قانون اساسى است. اگر بنا باشد كه اصلاحات در چارچوب قانون اساسى باشد این یك پارادوكس مى شود. هم اصلاح هست؛ یعنى تابع قانون است و هم براى نقض این قانون است. این چگونه اصلاحى است كه مى خواهد قانون را ابطال كند؟ ناچار باید تفسیر دیگرى براى قانون قایل شود تا بالاخره برسد به حقوق طبیعى و حقوق اساسى و چیزهایى كه مثلاً در اعلامیه حقوق بشر آمده است، و آن وقت بحث اصلى برمى گردد به این كه مفاد اعلامیه حقوق بشر از كجا اعتبار پیدا كرده است. اگر كسى مخالف آن باشد چه مى شود؟ و براى آن اصلاحات چه معنایى داریم؟
پس اصلاح پیش فرض هایى دارد. اگر ما بخواهیم بگوییم یك چیزى اصلاح است و همه باید بدانند و بپذیرند كه این اصلاح هست، فرضش این است كه ما در ارزش ها قایل به ارزش مطلق باشیم و نسبى گرایى را مطلقاً حتى در زمینه ارزش ها نفى كنیم. باید قایل به ارزش مطلق بشویم تا بگوییم یك هدف مطلوبى داریم كه براى همه انسان ها مطلوب است و باید همه به آن برسند. آن وقت هر حركتى كه در جهت رسیدن به آن باشد اصلاح نامیده مى شود و اگر چیزى برخلاف آن باشد افساد مى شود. چون همه انسان ها معصوم نیستند، عملاً گرایش هاى منفى هم دارند: أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا. افرادى در اجتماع وجود دارند كه اهل افساد هستند - و غالباً هم اكثریت با این افراد است - و كسانى نیز هستند كه باید علیه اینها حركت كنند و جلو افساد اینها را بگیرند. آنها مى شوند مصلح، خودشان مى شوند صالح و حركتشان را حركت اصلاح طلبانه مى نامند.
این كه قرآن مى فرماید:؛ أنَّ الاَْرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّالِحُونَ7، گویاى این است كه تا آخرالزمان همیشه فساد، كم یا زیاد، حاكم است؛ براى این كه وارثان زمین در نهایت صالحان خواهند بود؛ پس قبل از صالحان، فاسدان حاكم هستند. حال یا فاسدان به طور مطلق اختیارات را در دست دارند، یا به هر حال فساد و صلاح درهم آمیخته است، و گرنه صالحان مطلق كسانى هستند كه در پایان امر حاكم مى شوند. به اعتقاد ما حاكمان پس از زمان ظهور حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه هستند كه صالح و مصلحند و مى توانند دیگران را اصلاح كنند. دیگران كم و بیش به فساد آلوده اند. اگر حركت هاى اصلاحى باشد، بعضى از مفاسد را مى توانند از بعضى گروه ها حذف كنند یا جلوش را بگیرند، یا تبدیل به صلاح كنند، و گرنه صلاح مطلق وقتى پیدا مى شود كه جامعه بشرى به رشد كافى رسیده باشد. آن وقت است كه رهبر و مصلح كل ظهور خواهد كرد؛ ان شاء الله.
مجرى: با سپاس و تشكر فراوان، اجازه مى خواهم از جناب آقاى دكتر باوند درخواست كنم، اولاً اگر در خصوص فرمایشات استاد نكاتى هست بفرمایید. در ضمن همان طور كه حضرت عالى در بیانات عالمانه تان اشاره فرمودید، اندیشه تقابل بین انسان و خداوند، یا دین و دنیا، اساس نوعى اصلاحات غربى بوده است. در جامعه ما هم این طرز فكر، خصوصاً از حدود سال 76 تا اوایل امسال به شدت ترویج مى شد؛ اما یك سیر مطالعاتى و آمارى در مطبوعات و نشریات داخلى نشان مى دهد كه جریان موسوم به اصلاح طلبى، در داخل كشور ما از اتخاذ موضع صریح و پاسخ گویى روشن به سؤالات اساسى در زمینه اصلاحات طفره مى رود، و همواره به نوعى كلى گویى بسنده مى كند. برخى این طفره رفتن را ناشى از یك تنگناى تئوریك مى بینند كه جریان موسوم به اصلاح طلبى به آن برخورد كرده و در میان خودشان دچار یك تشتّت آراى واقعى شده اند. برخى هم این را نوعى بازى تعقیدى مى دانند و معتقدند كه این ها براى طرح حرف آخرشان یا حرف بعدیشان منتظر رسیدن زمان مناسبند. آنها در همان جهتى كه از ابتدا شروع كرده بودند سیر مى كنند و قصدشان این است كه جامعه را یك گام به سوى تحقق اهداف جامعه مدرن یا به قول خودشان جامعه مدنى یا جامعه سكولار پیش ببرند. بعضى ها هم بین این دو جمع مى كنند. آیا حضرت عالى با این تلقى ها موافقید یا روى كرد دیگرى دارید؟

بسم الله الرحمن الرحیم

دكتر باوند:
بنده در ابتدا براى توضیح و شرح فرمایشات حضرت استاد مصباح عرض مى كنم كه مرحوم علامه طباطبایى در المیزان بحثى راجع به همین مسأله فرموده اند كه در حكومت اسلامى (و یا در جمهورى اسلامى) میزان صلاح و فساد و حق و باطل چیست؟ غربى كه در این چهار صد سال در هر دو جریان فكرى فلسفى اش كه ریشه در اومانیزم دارد، به ایدئالیزم منتهى مى شود، و به این منتهى مى شود كه انسان تنها حقیقتى است كه نمى شود در موردش شك كرد (نفس الامرِ خارجىِ موجود)، تلویحاً یا تصریحاً نفى و نسبیت حاكم مى شود. دیگر عینیت خارجى و حقیقت عینى وجود ندارد. ما معتقدیم كه مستقل از ما در عالَم خارج، حقیقت ثبوت و واقعیت دارد. مفاهیم ما هم اگر اعتبارى است، محل انتزاع دارد و این اعتبار هم ریشه حقیقى دارد؛ به همین جهت حسن و قبحى كه در اخلاق براى ما مطرح است، از یك حقیقت بنیادین و مطلقى ریشه مى گیرد و در نهایت به خدا مى رسد؛ پس ما باید تسلیم حق بشویم نه حق تسلیم ما.
اگر میزان مشروعیت نظام، خواست و دل خواه مردم، به همان شیوه غربى باشد لازمه اش انكار حق است و خدا هم باید انكار یا محدود بشود. من نمى دانم بحثى كه این آقایان درباره خدا و دین پژوهى مى كنند، این خدایى كه عرضه مى كنند؛ خدایى كه نمى تواند دین، كتاب و پیامبرش را عرضه و حفظ كند و خدایى كه قادر نیست تعالیمش را به انسان برساند، آیا چنین خدایى متناقض و نفى كننده خودش نیست؟ خدا یعنى چه؟ تصور از خدا ابتدا باید تعریف شود، و انسان باید تعریف شود تا رابطه آنها قابل تعریف باشد. وقتى این رابطه تعریف شد، ملاك ها و میزان ها در حكومت، در اخلاق، در سیاست، در فرهنگ و در روابط اجتماعى مشخص مى شود. میزان ها و ملاك هاى ما ریشه در وحى دارد؛ ولى وحى ما مطابق با عقل است: كُلُّ ما حَكَمَ بِهِ الْعَقْلُ حَكَمَ بِهِ الشَّرْعُ.
هم چنین در توضیح فرمایشات حضرت استاد سؤال مى كنم كه خود كلمه «جمهورى اسلامى»؛ یعنى چه؟ یعنى این كه جمع بین انسان و خدا اصل است؛ اما چون خدا اصل است، نافى و ناقض حقوق و مصالح ما نیست؛ بلكه اعتقاد ما به خداوند نه تنها ما را محدود نمى كند و آزادیمان را از بین نمى برد، بلكه یك آزادى واقعى و حقیقى به ما مى دهد. نه آزادى دروغینى كه غربى ها به دنبال آن هستند و پایان آن نیز سرخوردگى و اعتیاد و عصیان یا نیهلیسم و طغیان است. الان شعار جوانان آمریكا این است كه خوب بخور، عشق بورز، آن گاه بمیر. اسلحه سر كلاس مى برند و معلم ها را ترور مى كنند. خود برژینسكى در اتریش در جمع دولت مردان غرب گفته بود: ما دچار بحران اخلاقى، خانوادگى، اجتماعى، فلسفى و سیاسى هستیم. این مسأله بسیار مهم است. ابتدا باید الهیات و این كلام جدید به درستى نقد بشود كه اینها اساساً در طرح مسأله شان اشتباه كرده اند كه تقابل انسان و خدا را با یك زمینه هاى غربى مطرح مى كنند. متأسفانه بعضى از مسؤولان فرهنگى ما نمى دانند كه این مباحث پایه، چه قدر در ارائه الگوهاى اصلاحى یا تشخیص اصلاح از عدم اصلاح تأثیر دارد.
نكته بعد این كه برخى از این كسانى كه اصلاحات را مطرح مى كنند و میزان اصلاحات و مبناى مشروعیت نظام و اداره جامعه اسلامى را خواست مردم مى دانند، نادان و جاهلند، و بعضى ها واقعاً معتقدند كه یك قرائت جدیدى در غرب از دین عرضه شده و اسلامِ مبتنى بر تكلیف را كنار مى زند و آزادى و حقوق بشر را احیا مى كند و ما را نجات مى دهد. اینها تلقى ساده لوحانه دارند؛ اما برخى نیز مغرضند؛ امّا اگر اصلاحات مورد نظر آنها تكیه روى جمهوریت و مردم دارد، باید بدانند كه در اسلام اساساً تكیه بر مردم و جمهوریت است؛ اما نه با مبانى اومانیستى. حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) مى فرمایند: علم كتاب و احكامش (اصول و فروع) و تغییر زمان و آنچه در آن واقع مى شود، به من داده شده است. متأسفانه در تمدن اسلامى تا حدود زیادى رابطه علم كتاب و فروع با تغییر زمان و حكومت و سیاست منقطع شد؛ به همین جهت آزادى و حقوق انسان ها نفى گردید و همین باعث پیدایش زمینه اى شد كه تا حدودى شبیه قرون وسطاى غرب است؛ وضعیتى كه بعضى سلاطین جبار، حقوق بشر را لگدمال كردند. ناگزیر تفسیر محدودى از اسلام ارائه شد كه بیش تر جنبه فردى و مابعدالطبیعى داشت؛ اما حضرت امام خمینى(قدس سره) یك مُصلح واقعى اند. حضرت امام اولاً جامع همه مراتب علوم اسلامى است؛ یعنى فقیه، فیلسوف، عارف، معلم اخلاق، سیاستمدار، مدیر، مدبّر و یك مجتهد بسیار برجسته است؛ به همین علت است كه مى فرمایند: اگر بخواهیم اصلاحات را در نظام اسلامى تعریف كنیم، اول باید ببینیم اسلام چیست؟ اگر اسلام یكى بوده و هست و خواهد بود چرا انقلاب شد؟ پس این تمدن اسلامى، آسیب هایى دیده است. اگر ما با یك دید آسیب شناسانه به تمدن اسلامى، به فرمایشات حضرت امام نگاه كنیم، مى بینیم كه امام بعد از انقلاب شوراى عالى انقلاب فرهنگى را تأسیس كردند. این بدان معناست كه ایشان مى دانستند بیست و دوم بهمن پایان نظام طاغوت نیست. آغاز انقلاب و مبارزه با طاغوت است. فرهنگ آلوده، در دانشگاهى كه حدود شصت سال ریشه هاى شرق شناسى، غرب شناسى، فراماسونرى، یهود و حتى برخى از این مذاهب مجعول بهاییّت در آن نفوذ فرهنگى كرده و الان هم تهاجمشان گسترده تر مى شود؛ اینها باید اصلاح شود. این اصلاحات مى باید در دو بُعد صورت گیرد:
1. اولاً باید اسلامى كه ریشه در فقه جواهرى دارد با جامعه و تاریخ پیوند بخورد، و رابطه مباحث مطلق با مباحث متغیّر روشن شود تا در اثر این پیوند، اسلام در عین اعتقاد به صواب و اطلاق حقایق، به نوآورى و تحول متعادل نیز نایل گردد. امام هم اصول گرا بود هم نواندیش. ایشان در فتاوایى كه راجع به هنر دادند یا منشور روحانیتشان مى فرمایند: یك مجتهد علاوه بر زهد باید توانایى اداره یك جامعه بزرگ اسلامى و حتى غیر اسلامى را داشته باشد. مجتهد باید نبض تفكر جامعه را در دست داشته باشد و همواره جلوتر از جامعه، در قبال مسایل مستحدثه مهیّاى عكس العمل مناسب باشد؛ بنابر این اصلاح باید اول از دانشگاه و حوزه شروع و تبیین تئوریك شود. حضرت امام حكومت اسلامى را طرح كردند. بزرگوارانى چون شهید مطهرى و خود حضرت استاد مصباح در این زمینه تلاش ها كرده اند. امیدواریم نیروهایى جدید بتوانند تبیین كنند كه در اسلام، هم خدا اصل است و هم مردم حقوق مشروع و متعادلى دارند و با طرح درست مسأله كسانى كه مى خواهند از این مباحث، استفاده ابزارى كنند، خلع سلاح شوند. اینها دچار یك سوء تفاهم هستند، استدلال ندارند؛ بعضى از آنها نمى دانند و بعضى دیگر نیز اغراض سیاسى دارند و مى خواهند زمینه هاى فكرى غرب را به اسلام اطلاق كنند و معتقدند كه این جمهورى اسلامى گذرى از استبداد شاهنشاهى به جمهورى دمكراتیك است. بنده گلایه اى هم از مسؤولان فرهنگى و سیاسى دارم. در یك كشور اصول گرا و اسلامى همه چیز باید فرهنگى باشد، از جمله سیاست؛ در حالى كه در نظر بعضى از آقایان همه چیز سیاسى است، از جمله فرهنگ! باید فرهنگ اسلامى و انقلاب فرهنگى محقق بشود؛ ان شاء الله.

مجرى:جناب آقاى دكتر محمدى اگر لطف بفرمایید حضرت عالى با توجه به تخصص و حوزه مطالعاتتان این پرسش را بیش تر باز بفرمایید كه با توجه به زمینه ها و شرایطى كه در غرب وجود داشته است، آیا تطبیق این شرایط و پیش فرض هاى اصلاحات، بر جامعه اسلامى ایران كارى جایز یا شدنى است یا این كه برداشت ما از اصلاحات با توجه به این پیش فرض ها باید به گونه دیگرى باشد؟

دكترمحمدى:
نظام جمهورى اسلامى به خصوص زمان نوشتن قانون اساسى، شیوه انتخابات مقدارى تحت تأثیر غرب بود و امروز گریبان گیر مسأله اصلاحات هم شده است. زمانى در مؤسسه در راه حق خدمت استاد مصباح یزدى موضوع مطرح شد كه واقعاً شیوه تبلیغاتىِ انتخابات، و نوع انتخابات، دستاوردى بود كه جاى خودش را در قانون اساسىِ ما باز كرد و امروز هم گرفتارش هستیم. در این نوع انتخابات كاندیداها باید نظریاتى را مطرح كنند كه بتواند افراد و آرایشان را جذب كند، و یكى از مسایلى كه در این دوره انتخابات ریاست جمهورى مطرح شد، اصلاحات بود. مردم هم دچار مشكل هستند، و دلشان مى خواهد كه مشكلاتشان برطرف و اصلاح بشود و لذا كسى نمى توانست با آن مخالفت كند. این چماقى شد بر سر رقیبان كه آنها محافظه كارند و ما اصلاح طلبیم! و با همین ادعا توانستند جاى خودشان را در اجتماع باز كنند و اصلاحات بدون این كه به درستى تعریف بشود، جا افتاد. و البته عالماً و عامداً تعریف نشده؛ چون آن كسانى كه به دنبال اصلاحات هستند هر كدام برداشت و معناى خاصى از آن در ذهن خود دارند و براى حفظ این جبهه ضرورت دارد كه اصلاحات تعریف نشود و یقین بدانید بر اساس همان سؤالى كه قبلاً هم مطرح كردید، بسیارى از این اصلاح طلبان امروز خودشان را مخفى كرده اند و امیدوارند زمانى برسد كه نیّات خود را اعلام كنند. آن ها كسانى هستند كه دنبال اصلاحات امریكایى هستند. آنچه در غرب رخ مى دهد و با كشور ما فرق دارد، داراى یك ویژگى است، و آن این است كه در غرب بر اساس فرهنگ و معیارهاى ارزشى خود و بدون نفوذ از بیرون صورت مى گیرد؛ ولى متأسفانه در جامعه ما، كه بخشى از آن بحث تاریخى دارد، به خاطر نفوذ اندیشه ها و ارزش هاى غربى، هر پدیده و مفهومى كه مى خواهد بیان بشود نگرانى وجود دارد و درست هم هست كه ریشه در خارج از كشور و جاهایى دارد كه دنبال مطامع و منافع خودشان هستند. همین آقاى برژینسكى كه امروز این حرف ها را مى زند، من فكر كردم و دیدم كه اصلاً صادق نیست؛ چون او كسى است كه در زمان اوج انقلاب، مشاور امنیت ملى كارتر بود و هر چه شاه كمتر مى كُشت ایشان اعتراض مى كرد و مى گفت كشتار مردم باید بیش تر شود و اختلافش با وَنس وزیر خارجه وقت امریكا این بود كه ونس مى گفت ما باید در ایران كمتر خشونت به خرج بدهیم و معتقد بود ما به این علت داریم مى بازیم كه خشونت نمى كنیم و اصلاً به عقاب ها معروف بودند. حرف ایشان این بود كه اگر ما در ایران قافیه را ببازیم در بعضى از كشورهاى جهان سوم و به اصطلاح دوستانمان هم خواهیم باخت. حالا چرا امروز مى گوید ما از معنویت دور شدیم؟ او امروز احساس مى كند روند فسادى كه در غرب هست به همان سمتى مى رود كه اتحاد جماهیر شوروى رفت. همین آقاى برژینسكى آدم بسیار باهوشى است. او در سال 1975 زوال اتحاد جماهیر شوروى را پیش بینى كرد و گفت: روندى كه در اتحاد جمهورى شوروى وجود دارد منجر به زوال آن خواهد شد. آنها مى گفتند اصلاح است. این مى گفت نه زوال است. امروز هم احساس مى كند لیبرالیزم و معیارهاى ارزشى غرب به آخر خط رسیده؛ بنابراین اظهار نگرانى مى كند و مى گوید اگر مى خواهیم این انسجام و قدرت غرب ادامه پیدا كند، لازم است قدرى به طرف معنویت برویم؛ چون نسل جوان امروز در غرب دیگر قدرت ندارد علوم و فنونى را كه اساس و اسلحه غرب براى پیشرفت است، حفظ كند. دیگر این امكان براى جوانى كه از سن دوازده سالگى به كاباره و دانسینگ و فساد كشیده مى شود وجود ندارد. او به این موضوع توجه كرده، مى گوید اگر مى خواهیم در آینده كماكان سلطه غرب تداوم داشته باشد، باید به دین بپردازیم، و آن را حفظ كنیم و در همین حال معتقدند جامعه ایرانى كه به طرف معنویت برگشته و منجر به حذف سلطه غرب شده است باید برگردد؛ یعنى آزادى و بى بندوبارى باشد؛ یعنى اجازه بدهیم جوان ها از آنچه كه در غرب است پیروى كنند. آنها به انتهاى خط رسیده اند؛ ولى ما را به همان خطى كه در حقیقت موجب افساد خواهد شد مى خوانند.

مجرى: اجازه مى خواهم كه آخرین پرسش را از محضر استاد بپرسم. حضرت عالى در بیانات ابتدایى تان به طور كلى به چهار پیش فرض اصلاحات اشاره فرمودید: پیش فرض اول این بود كه اصلاح نیازمند مبدأ است و اصلاحِ بدون مبدأ واحد و معین، معنا ندارد؛ پیش فرض دوم این بود كه اصلاح نیازمند مقصد است. تا مقصد مشخص و مطلقى نداشته باشیم، نمى توانیم تعیین كنیم كه كدام حركت اصلاحى و كدام افسادى است؛ پیش فرض سوم نفى نسبیت معرفتى و شناختى و فرهنگى بود؛ و پیش فرض چهارمى كه اشاره فرمودید، نفى تكثرگرایى معرفتى یا تكثرگرایى دینى بود. این پیش فرضهاى كلیى بود كه بنده از بیانات شما استفاده كردم. حضرت عالى به این نكته نیز اشاره كردید كه مشخصه اصلاح، سیر تدریجى و حركت در چارچوبى است، برخلاف انقلاب كه یك روند دفعى است و از مبنا همه چیز را دگرگون مى كند و در چارچوب خاصى قرار ندارد؛ اما خصوصاً براى ما طلاب این سؤال مهمى است كه اصلاح دینى و خصوصاً اصلاح اسلامى به لحاظ محتوایى چه شاخصه هایى دارد و مصلح دینى كیست؟

آیت الله مصباح:
تعریفى كه از اصلاحات دینى مى كنند یا كاربردى كه برایش قایل هستند، یك تعریف قراردادى است و ما هم ابایى نداریم كه منظور ایشان را از اصلاحات دینى بپرسیم؛ البته از لا به لاى حرف ها با صرف نظر از نیت گویندگان دو معنا براى واژه اصلاحات به دست مى آید. یكى اصلاحاتى كه بر اساس ارزش هاى دینى باشد؛ یعنى مفروض ما این است كه یك هدف مقدس داریم و دین راه رسیدن به آن هدف را تعیین مى كند. بعد مى بینیم در جامعه كسانى از این مسیر منحرف و از دین جدا شده اند. حال بر اساس دین و در جهت اهداف دین اصلاحاتى در جامعه صورت مى گیرد این همان چیزى است كه در بیانات مقام معظم رهبرى در مقابل اصلاحات آمریكایى مطرح شده است. گاهى اصلاحات دینى به آن معناست كه پروتستانتیست ها بعد از رنسانس مطرح كردند و بخشى از تاریخ تمدن ویل دورانت هم به آن اختصاص داده شده است؛ كه خود دین دچار انحرافاتى شده و مى خواهیم دین را اصلاح كنیم. البته هر دوى آنها مى تواند صحیح باشد؛ یعنى در جامعه ما هم فسادهایى وجود دارد كه دین نمى پسندد و ما راه آن را بازگشت به دین مى دانیم. این اصلاحات دین پسند است. از این جهت مى گوییم اصلاحات دینى یعنى، حركت هاى اصلاحیى كه مطابق برنامه هاى دینى است، و این هدف ما و همه انبیا و همه كسانى است كه در راه ایشان صادقانه تلاش مى كنند. یك حرف دیگر این است كه دین موجود در جامعه دچار انحرافاتى شده و باید اصلاح شود. حقیقت این است كه بسیارى از ادیان موجود در جوامع مختلف، به خصوص یهودیت و مسیحیت دچار انحرافات بسیار فاحشى شده اند و دین اسلام هم كمابیش از این آفت مصون نبوده؛ تحریفاتى به دین بسته شده است و تفسیرهایى انحرافى از دین شده و مى باید اصلاح شود؛ منتها این كه نقطه هاى ضعف و انحراف دین كجاست، به این بازمى گردد كه آیا ما معرفت صحیح دینىِ واحد مطلقى داریم یا نه؟ اگر معتقد شدیم به این كه ما لااقل مسایل اساسى دین را به یك شیوه و با یك جواب واحد مى توانیم به دست آوریم؛ مثلاً وقتى سؤال مى شود كه آیا خدا وجود دارد یا نه؟ یك جواب دارد و آن این است كه خدا هست. وقتى سؤال مى شود خداى موجود واحد است یا كثیر، یك جواب دارد و آن این است كه خدا واحد است. وقتى سؤال بشود كه وحى و نبوت، حق است یا تخیل و یك تجربه و احساس شخصى؟ یك جواب دارد و آن این است كه بله، وحى یك رابطه حقیقى است نه یك تخیل نفسانى و تجربه شاعرانه. وقتى سؤال مى شود كه آیا پیغمبر و امام معصوم هستند یا نه؟ معتقدیم یك جواب دارد و آن این است كه پیغمبر و امام، معصوم هستند و جواب هاى دیگر جواب هایى نادرست است. همین طور اگر پذیرفتیم سایر مسایل اساسى دین یك جواب واحد دارند و حق یكى است و هر چه جز آن گم راهى است، آنوقت اصلاح دینى هم معنایش این مى شود كه آن جواب هاى درستى كه ما درباره مسایل دینى داریم به آنها باید پاى بند و در عمل به آنها ملتزم بشویم و اگر انحرافاتى در باورها، ارزش ها و رفتارها حاصل شده، باید آنها را به همان معرفت درستى كه نسبت به دین داریم برگردانیم؛ معرفتى كه از خدا و پیغمبر و ائمه اطهار گرفته شده است. اما اگر به پلورالیسم معرفتى و قرائت هاى مختلف قایل شدیم، این سؤالها هیچ پاسخى ندارد. وقتى مى گوییم اصلاح دینى و دین باید اصلاح بشود، قصدمان كدام دین است؟ اگر گفته مىشود امور باید بر اساس دین انجام بگیرد، مى گویند بر اساس كدام قرائت؟ وقتى مثلاً مقام معظم رهبرى مى فرماید: دانشگاه ها باید اسلامى بشود، مسؤولان در جواب مى گویند كدام اسلام؟! این جوابى ندارد، هر كسى یك اسلام براى خودش دارد و مى گوید اسلام همین است كه من مى گویم. كسانى هم مى گویند اسلام همین چیزى است كه وجود دارد، و این دیگر اصلاحى ندارد. پس در این جا هم ما وقتى مى توانیم اصلاح دینى به معنایى صحیح داشته باشیم كه یك معرفت واحدى را در دین بپذیریم؛ البته در برخى مسایل فرعى پاسخ هاى ظنّى وجود دارد؛ مثل بسیارى از مسایل فقهى. علت این امر آن است كه دست ما به معصوم نمى رسد و در نقل قول ها از معصوم در طول هزار و چهارصد سال ممكن است اشتباهاتى واقع شده باشد و طبیعى است كه مجتهدان نتوانند در برخى مسایل جواب قطعى بدهند و ممكن است اختلاف فتوا پیش بیاید. اختلاف قرائت ها در این جا مقبول است، البته بین صاحب نظران نه براى هر كسى. اما در مواردى نصّ قرآن، خبر متواتر یا خبر واحد محفوف به قراین قطعیه موجود است و دیگر قرائت هاى كثیر معنا ندارد. آن جا یك دین و یك قرائت وجود دارد، و قرائت هم همان است كه خدا و پیغمبر(ص) و امام معصوم(ع) فرموده اند و وقتى همه علما یك معنى را مىفهمند، مخصوصاً آن جاهایى كه اجماع بین شیعه و سنى هست، دیگر اختلاف قرائت معنا ندارد؛ پس فرض این كه بخواهیم اصلاحى در دین انجام گیرد این است كه ما قرائت معتبرى در دین داریم كه با آن مى توانیم صلاح و فساد را محك بزنیم و براى این كه بگوییم مسأله اى مطابق دین است یا نه، مقیاسى داریم. اگر بخواهیم دین را هم بر خواست مردم تطبیق كنیم و بگوییم هر چه مردم گفتند، همان دین درست است، این دیگر اصلاح نخواهد بود و همان مشكل نسبیت گرایى پیش مى آید و اصلاح و افساد هم نسبى مى شود؛ آن گاه هر كسى براى خود اصلاح و افسادى دارد و دیگرى را هم نمى تواند محكوم كند.
بنابراین هیچ حزبى حق ندارد گرایش حزب دیگر را حتى در زمینه هاى دینى محكوم كند. همین طور در مسایل سیاسى كسى حق اعتراض به دیگرى را ندارد. حداكثر این است كه حرف خودش را بزند هر كس هم كه تابع او هست آن را بپذیرد؛ اما اصلاح و افساد واقعى وجود نخواهد داشت؛ چون تابع سلیقه هاى اشخاص است. با چنین مبنایى، دیگر اصلاح و افساد معنا ندارد و نمى توان گفت آنچه امروز در جامعه وجود دارد، بیراهه و انحراف از دین است یا دین واقعى؛ پس مى باید راه و معیارى براى معرفت صحیح دین داشته باشیم كه هر چه غیر از آن باشد گمراهى است؛ پس ابتدا باید پلورالیسم در معرفت دینى را ابطال كنیم تا جایى براى اصلاح در دین پیدا شود، و الا این یك پارادوكس خواهد بود و كسانى كه چنین حرف هایى مى زنند یا از روى غفلت و بى توجهى یا براى فریب دادن دیگران است.

مجرى: با تشكر و سپاس فراوان از حضرت استاد مصباح و هم چنین جناب آقاى دكتر باوند و جناب آقاى دكتر محمدى، با توجه به این كه وقت این نشست رو به اتمام است با یك صلوات جلسه را خاتمه مى دهیم.

بر محمد(صلى الله علیه وآله) و آل محمد(صلى الله علیه وآله) صلوات


1_. Hans j. Morgenthao, Politics Among Nations, The Struggle for Power and Peace, NewYork, 1950, P.21.

2_. Ibid, P.43.

3_. S. Huntington, Political Order in Changing Societies, Yale University Press 1976, P.344.

4. بقره، 30.

5. همان.

6. بقره، 11و12.

7. انبیاء،