گفتیم شبههای امروز مطرح است که گفته میشود: «اصولاً هر انسانی باید به عقل خودش کار کند. تبعیت و تقلید از دیگران کار انسان عاقل نیست و تقلید کار میمون است.» عرض کردیم که این موضوع ابتدا درباره رفتارها مطرح میشود که ما نمیتوانیم از رفتار هر کسی تقلید کنیم و بعد کمکم به مسائل شرعی سرایت میکند؛ یعنی از «باب مغالطه خاص و عام» گفته میشود که تقلید کردن در احکام شرعی هم یکی از مصادیق تقلیدی است که مذموم است؛ و کمکم کار به آنجا میرسد که اصولاً تبعیت از دیگران حتی از انبیاء هم صحیح نیست!
یکی از مباحثی که حتماً شنیدهاید و در اطراف آن بحثهای زیادی شده و به صورت کتاب درآمده این است که قرآن هم نقدپذیر است و ما نمیتوانیم همه قرآن را هر چه هست قبول کنیم بلکه باید هر چه دلیل عقلی و علمی دارد، بپذیریم و اگر چیزهایی با علم موافق نبود باید آنها را کنار بگذاریم! و اینها را کفّار و مشرکین نمیگویند؛ این مسائل را کسانی اظهار میکنند که خودشان را حتی لیدر روشنفکران مذهبی میدانند!
بههرحال و صرفنظر از انگیزهها و دست سیاست داخلی و خارجی که پشت اینگونه مباحث هست، گفتیم ما وظیفهمان این است که به این شبهات پاسخ منطقی بدهیم. استدلال آنها این بود که در بعضی جاها تقلید کار احمقانهای است و آدم را به اشتباه میکشاند، پس مطلقاً نباید تقلید کرد. عرض کردیم این یک مغالطه است و جوابش این است که موارد تقلید فرق میکند. بعضی جاها نهتنها تقلید مذموم نیست بلکه واجب هم هست.
مسأله این است که تبعیت از دیگران، چه در گفتار، نظر و فتوا و چه در رفتار و کردار، آنجایی که با دلیل عقلی همراه است باید تبعیت کرد. در این موارد به حکم عقل، ما تبعیت میکنیم و اگر دلیل عقلی برای اعتبارش نداشت یا دلیل داشت بر این که آن روش غلط است و آن فکر نادرست است، ما هم چنین تقلیدی را صحیح نمیدانیم. قرآن میفرماید: چرا از حرف پدرانتان و رفتار آنها آنجایی که خلاف عقل است، پیروی میکنید؟! میگوید پدرانی که رفتاری خلاف عقل دارند، خودشان هم نمیدانند چرا این کارها را میکنند. یا دلیلی که میآورند دلیل درستی نیست از این جهت شما نباید از آنها پیروی کنید.
پس این که ما میگوییم بعضی جاها لازم است تقلید کنیم، برای این است که عقل میگوید باید تقلید کرد. ما ادعای گزاف نمیکنیم؛ حاکم را عقل خودتان قرار بدهید. البته آنجایی که عقل باشد؛ چون یکی از اشکالات هم این است که مفاهیم را عوض میکنند. امروز عقلانیت را به چیزی اطلاق میکنند که یا یک امور ظنّی و وهمی است یا هوسهای نفسانی است. اینها را میگویند عقلانیت.
گاهی هم یک سلسله مسائلی است که خود عقل میفهمد که حق قضاوت در آنها را ندارد. مثلاً شما به وسیله عقلتان حساب کنید چند تا پیغمبر آمده است؟ روشن است که عقل نمیتواند اثبات کند. اگر شما بخواهید تعداد انبیا را با عقل حساب کنید راهی ندارد؛ یا بسیاری از مسائل دیگر. تا برسد به بسیاری از احکام و قوانین اخلاقی و اجتماعی.
ابتدا آدم خیال میکند با عقل همه چیز را میفهمد اما وقتی خوب دقت میکند میبیند نه، عقلش راه به جایی نمیبرد. فرض کنید کسی دزدی کرد، چه مجازاتی باید برای او قائل شوند؟ چه اندازه دزدی که بکند باید او را مجازات کرد؟ یک ریال؟ یک تومان؟ صد تومان؟ چطور که دزدی کند، باید او را مجازات کرد؟ و مجازات او چه باشد؟ زندان باشد؟ جریمه باشد؟ کتک باشد و یا دست بریدن باشد؟ عقل، هیچ کدام از اینها را نمیتواند درک کند. پس ما یک سلسله مسائلی داریم که عقل بهتنهایی به عنوان عقل پاسخی ندارد. گاهی ممکن است به کمک تجربه و یا به کمک نقل، چیزهای دیگری را آدم اثبات کند؛ عقل هم در آنجا کمک کند ولی عقل تنها، عقل مجرّد، عقل محض بخواهد درباره بعضی از مسائل قضاوت کند، میبیند هیچ راهی ندارد.
اجمالاً اینها مثالهایی بود برای این که خود عقل میفهمد بسیاری از چیزها را بهتنهایی نمیتواند درک کند. خوب حالا بعضی چیزهاست که ما به عقلمان وقتی نفهمیدیم به جایی هم برنمیخورد اما یک مواردی است که مسائل اساسی زندگی است و سعادت و شقاوت من در گرو آنهاست. یا خود عقل میفهمد که اینها اساسیترین مسائل زندگی است یا وقتی هزاران پیغمبر آمدند و گفتند، لااقل احتمال آن را آدم میدهد و چون محتمل خیلی قوی است، مثلاً اگر قیامت را انکار کنید الیالابد در عذاب خواهید بود، این شوخی نیست این را نمیشود آدم، ساده از کنارش بگذرد و بگوید: میخواهد باشد، میخواهد نباشد! به من چه؟! حالا این مسئله را باید جواب داد. بالاخره یک اعتقادی باید داشت. یا باید بگویم قیامتی هست یا نیست. اگر هست اصلاً مسیر زندگی آدم عوض میشود و باید برای هر حرکت و سکونی حساب باز کنیم.
قرآن میفرماید: علت این که یک کسانی قیامت را انکار میکنند این نیست که دلیلی بر عدم آن دارند، علتش این است که نمیخواهند زیر بار مسئولیت بروند. بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ؛ آدم میخواهد جلویش باز باشد، مسئولیت نداشته باشد، هر کاری که دلش میخواهد بکند، حساب و کتابی در کارش نباشد؛ این است که اصل قیامت را انکار میکند تا خیالش راحت شود.
اگر واقعاً خدا را قبول داشته باشد و واقعاً هم بداند که خدا گفته است که قیامت وجود دارد، عقل ظاهراً جز قبول، راه دیگری ندارد. کلام در این است که واقعاً خدا گفته است یا نگفته است؟ اگر ما انتظار داشته باشیم خدا در گوش خودمان بگوید، پاسخ این است که خیر، چنین چیزی نگفته است. خود قرآن هم میفرماید: هر انسانی لیاقت این را ندارد که به او وحی شود.
پس وقتی ثابت شد که خدا چیزی را فرموده است، کلام او به وسیله پیامبر معصومی که خطا نمیکند، اشتباهی در شنیدن ندارد، اشتباه در نقل کلام ندارد و چنین خبری به ما رسید، عقل ما میگوید باید پیروی کنید. باز هم پیروی از پیغمبر به خاطر عقل است، نه از روی هوس. ضمناً چون به پیامبر از طرف خدا وحی میشود حرفش حجّت است، نه چون یک انسان و عاقل است و یا چون آدم متفکری است، یک آدم مصلحی است، یک آدم خیراندیشی است و آدم دلسوزی برای جامعه است. به صرف اینها معنایش این نیست که کلام او حجّت باشد و هر چه میگوید ما باید رفتار کنیم. بلکه چون «إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ». هر چه میگوید سخنی است که خداوند به او القاء میکند.
پس ما هیچگاه از حکم عقل مفرّی نداریم. آن جایی هم که میگویم باید تعبداً حرف پیغمبر را پذیرفت، جایی است که خود عقل قضاوتی ندارد، نمیتواند بفهمد، درمیماند که چه کار کند. خودش میگوید وقتی کسی از طرف خدا پیامی آورده است برای راهنمایی، باید آن را پذیرفت. این راجع به مسئله نبوت.
گفتم مسئله تقلید را کش دادهاند تا به نبوّت هم رسیده است. ما حالا از نبوّت شروع کردیم؛ بنابراین چرا حرف پیغمبر را باید بپذیریم؟ چون خود عقل میگوید باید پذیرفت. چرا باید پذیرفت؟ چون خدا به او وحی کرده است. به چه دلیل خدا به او وحی کرده است؟ چون دارای معجزه است. (بحثهای دیگر فرعیاش باشد برای بحثهای عقاید).
خوب بعد از پیغمبر، ما شیعیان معتقدیم که کلمات اهلالبیت هم مثل کلام خود پیغمبر برای ما حجیت دارد؛ چرا؟ به همان دلیلی که میگفت کلمات پیغمبر آن چه هم که وحی نبوت نیست، باید اطاعت کنید. قرآن از یک طرف میگوید: «مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ» و از طرف دیگر نیز میفرماید: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ». میفهمیم که ولو آن جا که متن قرآن هم نباشد باید اطاعت کرد. سپس میگوید: «وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»؛ همانطور که کلام پیغمبر حجّت است این اولی الامر هم اطاعتشان واجب میشود، حالا اولی الامر چه کسانی هستند؟ محمدرضا خان؟! ناصرالدین شاه؟! دبلیو بوش؟! از خود پیغمبر سؤال کردند فرمود: مراد از اولی الامر ائمه اثنی عشر هستند، اسمهایشان را هم تا امام دوازدهم، پیغمبر اکرم به جابر و دیگران فرمودند.
پس به اعتقاد ما شیعهها این اولی الامر مصادیقش را خود پیغمبر تعیین فرموده است که همان ائمه اثنی عشر هستند. کلام آنها هم مثل کلام پیغمبر حجّت است. پس تعبّد به کلام آنها به چه دلیل است؟ دلیلی است که نهایتاً به عقل منتهی میشود؛ یعنی میگوییم چرا اطاعت حضرت علی(ع) واجب است؟ جواب این است که چون پیغمبر فرموده است. چرا اطاعت پیغمبر واجب است؟ چون خدا فرموده است اطاعت پیغمبر کنید. چرا اطاعت خدا لازم است؟ چون عقل میگوید. پس نهایتاً باز پشتوانه همه، عقل است.
ما اگر میگوییم از ائمه اثنی عشر اطاعت کنید نهایتاً به دلیل عقلی منتهی میشود؛ اما اطاعت از ایکس و ایگرگ به صرف این که ما خوشمان میآید، یا اکثریت جامعه آن را پذیرفتهاند، این چه دلیلی میشود؟ اکثریت بلکه گاهی اتّفاق همه مردم در زمان انبیاء بر بتپرستی بود، آیا اعتباری داشت؟ اگر اعتباری داشت اصلاً پیامبر چه حق داشت دعوت به توحید کند؟ بیش از نودونه درصد مردم عربستان بتپرست بودند، دیگر اکثریت از این بیشتر میخواهید؟ آیا این اعتباری داشت؟ حضرت ابراهیم که آمد، غیر از حضرت همه بتپرست بودند. او تنهایی تبر برداشت و رفت و بتها را شکست. چه حق داشت این کار را بکند؟ چرا تبعیت از اکثریت نکرد؟ علت این است که اکثریت خودبهخود اعتباری ندارد. این یک بخش از کلام.
تقلید به معنای تعبّد، چون گفتم مفهوم تقلید را آنقدر گسترش دادند که غیر از مسئله تقلید در رفتار، تغییر در آراء و عقیده و فتوا هم شده است و حتی به تعبدیات رسیده است و متعبّد شدن به حرف پیامبر را میگویند یک نوع تقلید است. شما چرا به حرف پیامبر متعبد میشوید؟! به عقلتان عمل کنید! جوابش این است که اگر عقل واقعاً قضاوت قطعی داشته باشد هیچ وقت خلاف حکم پیغمبر نیست. آن مواردی ما ملزم هستیم به حکم پیامبر عمل کنیم که عقل راهی ندارد؛ «وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ». پیغمبر یک چیزهایی را به شما میآموزد که خودتان نمیتوانید بفهمید. این جا است که باید تعبّد کرد؛ اما تعبّد خشک نیست، تعبّد بیمنطق نیست، تعبّد گزاف نیست، تعبّدی است که دلیل عقلی دارد.
از این جا که بگذریم ما الآن دستمان به پیامبر و امام نمیرسد «نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنَا وَغَيْبَةَ وَلِيِّنَا». حالا چه کار کنیم؟ این همان مسئلهای است که امروز عرض کردم تقلید از علما و مراجع را گفتهاند که این هم کار میمون است! در این جا عرض میکنیم آن برهان عقلی که میگفت باید از انبیاء پیروی کرد این جا این برهان نمیآید چون آن انبیاء معصوم بودند و یقین داشتیم که کلامشان کلام خداست اما مراجع تقلید که معصوم نیستند (دلیلش هم اختلاف نظرهایی است که بینشان است). این جا دلیل، یک چیز دیگری است. به اصطلاح ما طلبهها این جا میگویند «بنای عقلا»، نمیگویند دلیل عقلی. بنای عقلا یک چیز گزافی نیست، اینکه عقلا یک چنین بنایی دارند، باز هم یک پشتوانه عقلی دارد. این همان مسئلهای است که عرض کردم رجوع جاهل به عالم است. ممکن است این عالم در مواردی هم اشتباه کند ولی راه دیگری ندارد. بنای عقلا بر این است که در این جا تبعیت کنند از قول خبره. کسی که خبره است یعنی اکثر موارد را بهتر متوجه میشود، ولو گاهی هم اشتباه میکند، باید از او تبعیت کرد. در هیچ جامعه انسانی انسانهایی پیدا نمیشوند که راههایی بهتر از این بلد باشند. مثلاً هر جا شما بروید، مریض به سراغ پزشک میرود. در هر جایی نظر بخواهند، سراغ متخصص میروند. خانه میخواهد قیمت کند سراغ معمار میرود. ساختمان میخواهد بسازد سراغ آقای مهندس میرود. این روش عقلایی است و راه دیگری هم ندارد. وقتی مسائل دینشان را هم بلد نیستند سراغ کسی میروند که متخصص است؛ یعنی فقیه. حالا اگر احتمال بدهیم که این آقا هفتاد درصد میفهمد، یکی هفتادویک درصد، یکی هشتاد درصد و یا نود درصد، شما کدام را انتخاب میکنید؟ عقل شما چه میگوید؟ یا بفرمایید روش عقلایی چیست؟
جواب این است که چون آدم دنبال حقیقت میرود لذا هر جا احتمال رسیدن به واقع بیشتر باشد، آن را ترجیح میدهد. مثلاً دو تا پزشک سر کوچه شما هستند ولی همه میدانند که آن یکی حاذقتر است. اگر بیمار باشید، شما نزد کدامیک از آنها میروید؟ طبعاً آن که حاذقتر است. عرض کردم مگر این که موانعی باشد، مشکلاتی باشد، آدم دسترسی نداشته باشد، پول زیادی بخواهد و نداشته باشد. این است که رجوع به اعلم هم خودش یک بنای عقلایی است. این که ما میگوییم در فقه باید به فقیهی که اعلم باشد رجوع کرد این صرف تعبّد نیست. روش عقلا همین است.
پس ما حتی در تقلید از عالم و مجتهد هم به هوس خودمان عمل نمیکنیم؛ اما عدهای امروز میگویند ملاک تبعیت از افکار جهانی و فرهنگ غربی و پیشرفته این است که صنایع پیشرفته دارند. چرا از فرعون پیروی کنیم؟ برای این که اهرام را ساختهاند و این همه صنایع و علوم دارند! بنیاسرائیل چه کار کرده بودند؟ میگفتند چرا از فرعون پیروی کنیم؟ برای این که این همه ثروت دارد ولی موسی حتی یک دستبند طلا هم ندارد! خودش بود و یک چوبدستیاش. اینجاست که تقلید، تقلید میمون است، این تقلید کودکانه است، این تقلید بیمنطق است. صرف این که کسی پول دارد، آن وقت دلیل میشود که باید از او تقلید کنند؟ حتی صرف این که علوم مادی پیشرفته دارند، چه دلیلی میشود که معنویات را بهتر میداند، مصلحت انسان را بهتر میداند و قوانین بهتری میتواند وضع کند؟
بله، اگر خواستید شما هواپیمایتان را تعمیر کنید، بدهید آنها تعمیر کنند، چون آنها پیشرفتهتر هستند. سلاحی خواستید بخرید از آنهایی بخرید که پیشرفتهترند و بهتر تولید میکنند. بسیار خوب از آنها استفاده میکنیم اما این چه ربطی دارد به این که قانونی که آنها میگذارند بهتر است یا قانون اسلام؟ این را ما میگوییم این تقلید مذموم است برای این که دلیل عقلی ندارد، اعتباری ندارد.
پس تقلید ما بچهگانه نیست، کودکانه و کورکورانه نیست، میمونوار نیست. تقلیدی است عقلایی و منطقی؛ اما شما که به خاطر این ظواهر میخواهید از غربیها تقلید کنید، این تقلید احمقانه است. ببینید کار آمریکاییها به کجا رسیده، این منطقی که دارند، این حقوق بشری که میگویند و این دموکراسی که از آن دم میزنند، خودشان را به کجا رسانده است! رییسجمهورشان با تقلّب چند تا رأی و صرفاً از این که چهار تا قاضی (در مقابل سه قاضی دیگر) از حزب جمهوریخواه هستند، اعتبار پیدا میکند. همه گفتند که در انتخابات تقلّب کردند. بالاخره ارجاع شد به محکمه. محکمهای چهار نفر قاضی از حزب جمهوریخواه بود. به خاطر این که همحزبی خودشان بود به او رأی دادند! اعتبار حکومت آمریکا به این است. حالا در مقابل، اگر گفته شود کسی اعتبارش به این است که علمش از همه بیشتر است، تقوایش از همه بیشتر است، مدیریتش از همه بهتر است، دلسوزتر برای مردم است، چیزی برای خودش نمیخواهد و زندگیاش از همه سادهتر است، به انبیاء و اولیا نزدیکتر است. این ملاک برتری است یا آن؟ با این حقوق بشری که از آن دم میزنند، ببینید با مردم فلسطین دارند چه میکنند که خود اروپاییها به ستوه درآمدهاند، خود مردم آمریکا علیه دولتشان اعتراض میکنند که آبروی ما را بردید.
آمریکاییها هستند که به خاطر این رفتار دولتشان خجالت میکشند بگویند ما آمریکایی هستیم! البته آنهایی که اهل انصاف هستند. آن وقت ما از اینها تبعیت کنیم؟! ببین تفاوت از کجاست تا به کجا. تقلید از انبیاء و اولیا و کسانی که اشبه به آنها هستند، کسانی که نقطه تاریکی در زندگیشان نیست یا پیروی از کسانی که سر تا پا آلوده به کثافت هستند، آلودگیها جنسی، اختلاس، دزدی، تقلب در انتخابات و هزار آلودگی دیگر؟! چیزهایی که در کشور خودشان معلوم و شناختهشده است، ما نمیگوییم؛ مگر رییسجمهور سابق آمریکا پرونده فساد جنسی نداشت؟ مگر رییسجمهور فعلی پرونده اختلاس در شرکتها و... ندارد؟ ما از اینها پیروی کنیم؟ آن وقت بگوییم این دموکراسی، بدیل ندارد؟ چه بدیلی بهتر از حکومت ولایتفقیه؟! آیا این دموکراسی غربی قابل مقایسه با حکومت ولایی میباشد؟
یک نفر بیاید اثبات کند از زمان اول پیروزی انقلاب تا به حال در زندگی حضرت امام و امروز در زندگی جانشین صالحش، یک نقطه سیاه سیاسی یا اخلاقی وجود دارد. یک جا بگوید سوءاستفاده مالی کرده، یک جا بگوید رانتخواری کردند، یک جا بگوید یک امتیازی برای خانواده و بچههایشان قائل شدهاند. یک چنین رهبری را شما مقایسه کنید با کسانی که سر تا پا کثافتاند. آن وقت بگوییم حکومت آنها بدیل ندارد؟! «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرًا». این کفران نعمت خداست که ما آرزو کنیم حکومت ولایتفقیه برچیده شود و به جایش همان دموکراسی غربی بیاید و رئیسجمهور به جای رهبر قرار گیرد تا بشود آزادی، تا بشود دموکراسی جهانپسند، تا بشود اصلاحات، تا دیگر آقای سلمان رشدی هم از ما حمایت کند.
امروز خواندم سلمان رشدی در روزنامه نیویورک تایمز یک مقالهای نوشته و در آنجا از حکم دادگاه ایران در مورد همپالکی خودش اظهار تأسف کرده است! اگر ما قدر نعمت خدا را ندانیم، قدر این رهبران عزیز، پاک و پاکدامن را ندانیم، آن وقت باید در انتظار کسانی امثال رهبران اروپا و آمریکا باشیم.
أَعَاذَنَا اللهُ وَإِيَّاكُمْ