جلسه هفتم؛ نگرش اسلام و لیبرالیسم به سنت‌ها، باورها و ارزش‌ها

تاریخ: 
دوشنبه, 11 آذر, 1381

درباره این که انسان تا چه اندازه باید از دیگران پیروی کند، چه در فکر و نظر و اعتقاد و چه در رفتار و کردار و چه در انتخاب ارزش‌ها، بحث‌هایی را در شب‌های گذشته مطرح کردیم. حاصلش این شد که اگر تقلید برای کشف حقیقت باشد و از کسانی که صلاحیتش را دارند، از آن تقلید مفرّی نیست و خواه‌ناخواه انسان باید از این‌گونه تقلیدها استفاده کند. (رجوع جاهل به عالم.) اما در مواردی که صرفاً به خاطر انگیزه‌‌های دیگری است، این‌گونه تقلیدها مذموم است. پس هر جا ما تقلید را جایز می‌‌دانیم، درواقع عقل است که می‌‌گوید آن جا باید تقلید کرد، در درجه اول از کسانی باید تقلید کرد که مطلقاً خطا نکنند، مثل انبیا و ائمه معصومین‌صلوات‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين.

در درجه دوم، به حکم عقل و بنای عقلا، از کسانی باید تقلید کرد که خطایشان کمتر است به خاطر تخصصی که در آن رشته از علوم و معارف دارند. از همین باب است که مقلدین در فقه از مجتهدین تقلید می‌‌کنند برای این که متخصص و کارشناس هستند و در این مسائل کمتر از دیگران ممکن است اشتباه کنند. عیناً مثل رجوع بیمار به پزشک. این حاصل بحث گذشته بود.

بخش دیگری از سؤالات که در این زمینه مطرح است این است که در چه اموری باید تقلید کرد؟ جواب اجمالی آن این است که ما باید در چیزهایی تقلید کنیم که اگر ما در آن جا اعتقادی پیدا نکنیم، راهی را انتخاب نکنیم و یا رفتاری را برای خودمان مطرح نکنیم، در آن جا خطری ما را تهدید کند و یا ضرر قابل توجهی داشته باشد. در یک همچون مواردی است که آدم ناچار است به حکم عقل برای دفع ضرر محتمل اقدام کند.

بعد از این که فهمیدیم انبیا از طرف خدا مبعوث هستند و هر چه می‌‌گویند، حق است، گزاف نمی‌‌گویند، دروغ نمی‌‌گویند، آن وقت می‌‌فهمیم که هر چه آن‌ها گفتند اعتقاد پیدا کنید باید اعتقاد داشت و... این جواب اجمالی سؤال فوق است؛ اما به خاطر بحث‌های آزادی که در این زمینه‌‌ها انجام می‌‌گیرد ناچاریم این بحث را گسترش دهیم.

اجمالاً اشاره کرده بودیم مجموع چیزهایی که ممکن است انسان از دیگران اخذ کند، پیروی کند، تقلید کند و اقتباس کند به چهار دسته تقسیم می‌‌شود؛ یک دسته چیزهایی است که ما به حسب فرهنگ خودمان می‌‌گوییم عقاید و برای این که به زبان امروزی سخن گفته باشیم، می‌‌گوییم باورها. منظور از باورها این است که انسان نسبت به یک واقعیاتی که هستند یا نیستند، اعتقاد داشته باشد. گزاره‌هایی که با هست و نیست، ختم می‌‌شود. مثلاً خدا هست یا خدا نیست، العیاذ بالله!

دسته دوم یک چیزهایی است که مربوط به واقعیات خارجی نیست بلکه اموری است که باید با بایدونباید آن‌ها را بیان کرد و مربوط به کار اختیاری انسان است. این‌‌ها اموری است که در حوزه ارزش‌ها قرار می‌‌گیرد. آن دسته اول که مربوط به عقاید و واقعیت‌های خارجی بود، آن‌ها را می‌‌گفتند باورها. این‌‌هایی که در مورد کارهای اختیاری خوب و بد واقع می‌‌شود، این‌‌ها را می‌‌گوییم ارزش‌ها.

بعد از این که ما به چیزهایی معتقد شدیم، به‌عنوان‌مثال در امور دینی‌مان این که خدا هست و پیغمبرانی مبعوث شدند و نبوت حق است و واقعیت دارد، قیامت حق است و واقع خواهد شد و یک سلسله ارزش‌هایی را هم پذیرفتیم، (که ما معتقدیم این ارزش‌های اسلامی با آن اعتقادات ارتباط دارند، مثلاً حالا که قیامتی هست و خدایی هست، پس باید از خدا اطاعت کرد، باید کار خوب انجام داد، کاری که موجب رضایت او باشد، کاری که موجب مصلحت جامعه باشد و چیزهایی از این قبیل) بعد از این‌‌ها، نوبت می‌‌رسد به راهکارها؛ یعنی برای تحقق آن ارزش‌ها چه روش‌هایی را باید انتخاب کرد. مثال هم زدم که مثلاً امنیت را باید تأمین کرد اما روشش چیست؟ از چه ساز و کاری باید استفاده کرد که امنیت در جامعه برقرار شود؟ این‌‌ها درواقع وسایلی هستند برای تحقق ارزش‌ها. خود آن‌‌ها ممکن است خوب و بد یا باید و نبایدی نداشته باشند ولی وقتی وسیله قرار داده می‌‌شوند برای ارزش‌ها، آن وقت باید و نباید پیدا می‌‌کنند؛ این هم دسته سوم؛ ولی این وسیله‌‌ها در سایه آن ارزش‌ها، خوب و بد می‌‌شوند. فرض بفرمایید که یک وسیله برای تحقق ارزش‌ها، برقراری حکومت است، فرستادن یک مسئول برای یک شهر است، اطاعت او هم واجب می‌‌شود برای آن که او بتواند نظم را برقرار کند.

دسته چهارم ابزارهایی هستند که هیچ جنبه ارزشی ندارند، فقط وسیله ارتباط هستند. انسان‌ها برای این که با هم ارتباط داشته باشند، مجبور هستند از یک وسایلی استفاده کنند. این وسایل، یک وسایل عامی است که از روزی که انسان آفریده شده است به این وسیله احتیاج داشته است و تا روزی که در این زمین زندگی می‌‌کند، به این وسیله احتیاج خواهد داشت، مثل زبان سخن گفتن. آیا سخن گفتن به زبان فارسی خوب است یا بد؟! خودش فی حد نفسه نه خوب است و نه بد. وسیله‌ای است برای تفاهم. این‌‌ها ابزار محض هستند. در بین این چهار دسته، این دسته چهارم، موضوعیت ندارد که باید از چه کسی تقلید کرد، از انبیا تقلید کنیم، از ائمه باید تقلید کنیم یا از فقها باید تقلید کنیم یا از کسان دیگری؟ اهمیتی ندارد. شما زبان را، خط را، یا سایر وسایل ارتباطی را از هر کسی فرا بگیرید یا از هر راهی به دست بیاورید، هیچ ضرری ندارد، چون فقط ابزار است، وسیله است.

عمده بحث‌ها سر آن سه قِسم است. آیا در باورها می‌‌شود تقلید کرد یا نه؟ گفتیم هر جا عقل می‌‌گوید صحیح است، باید تقلید کرد. حتی اخذ از انبیا هم گفتیم به دلیل، عقلی است؛ دلیل نبوت بود و عصمت و اعجاز. مجموع این‌‌ها، مسائل نبوت را تشکیل می‌‌داد. فهمیدیم که انبیا از طرف خدا هستند، راست می‌‌گویند و از کلامشان که اخذ کردیم برای این بود که عقل می‌‌گفت. این جا هم اگر می‌‌گویم از کسانی در مسائل عقیدتی در باورها باید تقلید کنیم، چه انبیا و چه ائمه باشند و چه کسان دیگری، باید عقل تأیید کند.

آیا اصلاً ما موردی داریم که در امور عقیدتی، تقلید کنیم؟ (تقلید به معنای عامش) در مسأله وجود خدا، نبوت و معاد این سه اعتقاد اصلی، این‌‌ها جای برهان عقلی دارد، احتیاج هم به تقلید ندارد. اما یک سلسله مسائل هستند که بعضی‌‌ها با یک واسطه، بعضی با چند واسطه، مسائل عقیدتی هستند ولی عقل به‌تنهایی نمی‌‌تواند اثبات کند اما لازم است که اعتقاد داشته باشیم. مثلاً اصل پیغمبری پیامبر اسلام را فهمیدیم اما آیا خاتم پیغمبران هم هست یا نه؟ آیا اصل این که گفتیم پیامبر است، این کافی است برای این که ما مؤمن باشیم و از عذاب ابدی نجات پیدا کنیم؟ یا نه، باید معتقد باشیم که آن چه از طرف خدا آورده است حق است، قرآنی که از طرف خدا آورده است، کلام خداست و حق است و هر چیز دیگری هم که از طرف خدا بیان کرده است به عنوان رسالت، آن‌‌ها هم حق است و باید پذیرفت. اینکه معنای این اعتقاد به نبوت تا چه اندازه است صرف برهان عقلی شاید محدوده این را تعیین نکند. ما تا کجا باید بگوییم؟

آن چه قدر متیقن این برهان است این است که نصی که از طرف خدا به عنوان پیام رسالت آورده است، قبول کنیم؛ اما چیزهایی که در قرآن نیست و او می‌‌فرماید، باید قبول کنیم یا نه؟ این جا احتیاج است که به خود کلام پیامبر استناد کنیم. وقتی فهمیدیم او معصوم است، دروغ نمی‌‌گوید و خطا نمی‌‌کند. او فرمود که مثلاً این‌‌ها اعتقادات حقی است، باید به این‌‌ها معتقد باشیم. لازمه این که ما او را صادق بدانیم، معصوم بدانیم، این است که وقتی کلامی را می‌‌گوید، مخصوصاً اگر خدا فرموده است ولو نص وحی نباشد، باید پذیرفت و باید اعتقاد پیدا کرد.

این جا بین پرانتز چیزی عرض کنم، شاید این حرف هم کمتر مطرح شود؛ این که فقها می‌‌فرمایند انکار ضروریات موجب ارتداد می‌‌شود، این یک چیزی است در مقام اثبات وگرنه انکار یک حکم فرعی هم که بداند پیغمبر از طرف خدا گفته است و انکار کند، موجب ارتداد است. آن جایی که قاضی می‌‌خواهد حکم کند که آیا این مرتد شد یا نشد، ضروریاتی که همه می‌‌دانند برای اسلام است، اگر گفت من اینش را قبول ندارم، بعد عذر بیاورد که نمی‌‌دانستم، این از او پذیرفته نیست، چون همه می‌‌دانند، تو چه مسلمانی هستی که نمی‌‌دانی مثلاً باید رو به قبله نماز بخوانی؟! کفار هم می‌‌دانند، تو نمی‌‌دانی؟!

این که گفته‌‌اند انکار ضروریات موجب ارتداد است، این برای مقام اثبات است وگرنه در مقام ثبوت اگر یک حکم کوچک هم بداند که پیغمبر از طرف خدا گفته است و درعین‌حال بگوید که «ولو این را خدا گفته است، ولی من قبول ندارم» این کفر است. «وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ؛ أُولَٰئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا» ایمان تبعیض بر نمی‌‌دارد. این جا نمی‌‌توانم بگویم هر چه عقلم قبول کرد، ایمان می‌‌آورم و اگر عقلم قبول نکرد، ایمان نمی‌‌آورم. اگر قرار بود که به عقلت عمل بکنی، پس اصلاً چه احتیاجی به پیغمبر داشتی؟ چه احتیاجی به دین داشتی؟

توضیح دادیم که عقل ما همه چیز را نمی‌‌فهمد، لذا خداوند راه دیگری برای هدایت ما قرار داده است به نام وحی وگرنه اگر همه چیز را ما با عقل خودمان می‌‌فهمیدیم، دیگر احتیاجی به پیامبر نبود. در همین راستا است که می‌‌گوییم باورها را در بعضی جاهایش، باید تقلید کنیم، آن جاهایی که عقلمان نمی‌‌رسد. وقتی خدا فرمود شما نمی‌‌دانید بعد از مرگ چه خواهد شد اما خدا به پیغمبرش فرموده بود که بعد از مرگ در شب اول قبر از شما سؤال می‌‌کنند، باید جواب تهیه کنید، در عالم برزخ ممکن است بعضی معذّب باشند، بعضی ممکن است مشمول روح و ریحانی باشند، در آن جا هم کار شما حساب و کتابی دارد. اگر خدا این‌‌ها را فرمود و به وسیله پیغمبر یا امام معصوم به ما رسید، ما باید بپذیریم چون عقل می‌‌گوید. خود عقل این را نمی‌‌فهمد اما عقل می‌‌گوید چون کسی گفته است که کلامش از خدا است و حق است و دروغ نمی‌‌گوید، پس باید پذیرفت.

باز یک مسأله فرعی در این جا مطرح می‌شود؛ اگر یک کسی نمی‌‌داند که مثلاً آیا شب اول قبر میت را بلند می‌‌کنند و می‌‌نشانند و از او سؤال می‌‌کنند یا همان‌‌طور که خوابیده از او سؤال می‌‌کنند، می‌‌گوید من نمی‌‌دانم اما «الْقَوْلُ مَا قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ» هر چه امام صادق فرموده است، درست است. همین مقدار کافی است و اشکالی ندارد؛ اما اگر گفت نه، اگر می‌‌گویند مثلاً چنین است، من این قسمت را قبول ندارم. این فرد دارد شرط می‌‌گذارد لذا این ایمانش مشروط است. ایمان مشروط به درد نمی‌‌خورد.  وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا؛ هر چه خدا و پیغمبرش فرمودند روی چشم.

حالا اگر یک کسی معتقد شد که بله پیغمبری بود و کلامش هم حق بود و احکامش هم درست می‌‌فرماید می‌‌بایست قبول کنند اما این تا فلان قرن بود، بعدش عقل انسان‌ها رشد کرد و دیگر احتیاجی به پیغمبر ندارند، این چه طور؟ این ایمان دارد؟ معنای ایمان به نبوت این است که کسی که از طرف خدا مبعوث شده است الی ابد رسالتش حق است نه این که رسالت در یک زمانی درست است و در یک زمانی باطل می‌‌شود. کما این که معنای رسالت این است که هر چه آورده است تا قیام قیامت قبول است. اگر گفت بله، پیغمبر است ولی احکامش تاریخ داشته است، تاریخ مصرف داشته است، آیا این فرد ایمان به اسلام دارد؟!

آن وقتی ما مسلمان هستیم که بگوییم پیغمبر ماست، ما تابع او هستیم و احکام او را ما باید تا قیام قیامت عمل کنیم. این معنی ایمان به رسالت است. شاید این روزها در روزنامه‌‌ها خوانده باشید که یکی از سران جبهه‌‌ها تصریح کرده است که فقه را باید دست‌‌کاری کرد، یک چیزهایی از آن را حذف کرد تا ما دموکراسی بسازیم! آیا این ایمان است؟ مگر فقه دست ماست که دست‌کاری کنیم و چیزی کم و زیاد کنیم؟ مگر اختیار حکم خدا دست ما است؟ مگر برای این که ما بتوانیم خودمان را با دموکراسی جهانی هماهنگ کنیم، باید بعضی از احکام فقه را تغییر بدهیم؟ عجب!

آن یکی دیگر که به اعدام محکوم شده است، صریحاً گفته بود باید دین را تغییر داد! صریحاً گفته بود این دین با این وضعی که دارد، به درد جامعه ما نمی‌‌خورد! آن وقت شما می‌‌گویید این‌‌ها مسلمان هستند؟! مگر کفر شاخ دارد؟! به صرف ادعای لقلقه زبان که من اسلام را قبول دارم، تمام می‌‌شود؟! و متأسفانه بعضی دیگری که توقع می‌‌رود آن‌ها مدافع اسلام باشند، آن‌ها هم چیزی شبیه این حرف‌ها را می‌‌زنند! البته نادرند، یکی دو تا ممکن است پیدا شوند در کشور اما این زنگ خطری است. فردا از همین‌‌ها آیت‌الله درست می‌‌کنند. فردا در خانه‌شان تابلو می‌‌زنند. گفتند دست دزد بریدن لازم نیست. اگر شما بتوانید امنیت را حفظ کنید دیگر لازم نیست دست دزد را ببرید! و کسان دیگری اعلامیه می‌‌دهند که اجرای حکم خدا به مصلحت نیست!

وقتی امام فتوای ارتداد سلمان رشدی را داد، فرمود من نگران این هستم که ده سال دیگر کسانی بنشینند و بگویند این خلاف اصول و قوانین دیپلماسی بود. روحت شاد ای امام! چه چشمی داشتی. امروز را می‌‌دید. امروز خود آقای سلمان رشدی اظهار تأسف می‌‌کند از حکم اعدامی که برای یک مرتد صادر شده است و بعد اضافه می‌‌کند که اگر مسلمانان تندرو[!] فرهنگ خودشان را نوسازی نکنند، سلمان رشدی‌‌ها این وظیفه را به عهده خواهند گرفت! یعنی این کارهایی که دارد می‌‌شود، این صحبت‌هایی که می‌‌شود، این‌‌ها نوسازی فرهنگ اسلام است. توهین به مقدسات اسلامی کردن، این نوسازی فرهنگ است؛ تشکیک کردن در عصمت انبیا، این نوسازی فرهنگ است؛ تاریخ‌‌مند جلوه دادن احکام اسلامی این نوسازی فرهنگ است، این پروتستانتیسم اسلامی است، اگر این کار را نکنید اصل اسلامتان بر باد خواهد رفت، دلسوزی می‌‌کند برای اسلامتان. دیگر چه کسی دلسوزتر از سلمان رشدی و رفیقش برای اسلام!

بله، در باورها هم باید تقلید کرد، به معنای عام یعنی متعبد بود به کلام پیغمبر و امام. بعد از باورها نوبت می‌‌رسد به ارزش‌ها. آن چه دین گفته است همیشه باید عمل کرد، آن را می‌‌گوییم ارزش. حالا کلی باشد یا جزیی باشد، در قرآن آمده باشد یا به حکم عقل ثابت شود یا به کلام پیغمبر و امام باشد. مقصود ما این است، آن احکام ثابت دینی که مربوط به زمان خاصی نیست، مربوط به یک مکان خاصی نیست، پیغمبر و امام فرمودند باید چنین کرد، یا نباید چنین کرد، واجب است یا حرام است، حلال است یا حرام است، در این‌‌ها باید تقلید کرد یا نه؟ جواب این است که در آن جایی که حکم عقل نمی‌‌رسد، از مستقلات عقلیه نیست، نمی‌‌دانیم آیا اراده و مشیت الهی به فعلش تعلق گرفته است یا به ترکش، یعنی روا هست یا نیست، حلال است یا حرام، عقل هم قضاوت قطعی ندارد در این جا، این جا باید از پیغمبر و امام اخذ کنیم؛ دین یعنی این.

کسانی از باب بازی با اصطلاحات آمده‌‌اند گفته‌‌اند دین یک گوهری دارد و صدفی. منظورشان این است که اگر چیزی لب دین است، از ذات دین است، از جوهر دین است این را باید حفظ کرد؛ اما اگر چیزی قشر دین باشد، صدف دین باشد، به قول بعضی از عرضیات دین باشد، نه از ذاتیات دین، مهم نیست. آن دیگر تابع شرایط است. هر چه عقلت می‌‌رسد، عمل کن. لازم نیست به یک اصل ثابت معتقد باشی!

اول یک کلی‌ای را مطرح کردند که دین یک گوهری دارد و یک صدفی. به تعبیر بعضی‌‌ها یک ذاتیاتی دارد و یک عرضیاتی. بعد آمده گفته است ذاتیات دین چیست؟ از اعتقادات ضروری، احکام ضروری و اسلام ارزش‌های ضروری اسلام، یکی‌یکی شسته‌‌اند و گذاشته‌‌اند کنار، گفته‌‌اند این‌‌ها از عرضیات است. آخرش چه ماند؟ حالا بالاخره ذاتیات دین چیست؟ گفته‌‌اند که ذاتی اسلام این است که ما بشر را خدا ندانیم! مسلمان کیست؟ آن کسی که می‌‌گوید بشر خدا نیست! بقیه‌‌اش دیگر عرضیات است!

بازی با الفاظ و استراحت کردن، تسویلات شیطانی، نمی‌دانم شیطان هم واقعاً عقلش به این چیزها می‌‌رسد یا نه؟! آن چه شیاطین انس که دارند در دنیا بازی می‌‌کنند، دست ابلیس را از پشت بسته‌‌اند! می‌‌گویند بله، دین را قبول داریم اما ذاتیاتش را. حالا ذاتیات دین چیست؟ می‌‌گویند اعتقاد به خدا هم از ذاتیات دین نیست؛ یعنی آدم می‌‌تواند دین داشته باشد ولی خدا را قبول نداشته باشد! عجب دینی! این بازی‌ها به درد ما نمی‌‌خورد. این‌‌ها برای ما مطرح نیست.

آن چه خدا و پیغمبر فرموده‌‌اند و آن چه عقل اثبات می‌‌کند در زمینه اعتقادات دینی، این‌‌ها برای دین است و باید به همه‌‌اش باور داشت. همه‌‌اش را باید معتبر دانست، کوچک‌ترین آن‌ها را اگر کسی بداند که خدا و پیغمبر فرموده است و ته دل انکار بکند، کافر است. حالا حکم ارتدادش ثابت نشود، در ظاهر حکم مسلمان داشته باشد، ذبیحه‌‌اش حلال باشد، بدنش پاک باشد، این‌‌ها مسائل ظاهری انسان برای این دنیا است ولی در آخرت این کافر است و جهنمی. چنین کسی ایمان مقبول ندارد برای این که یُؤْمِنُ بِبَعْضٍ است وَیَكْفُرُ بِبَعْضٍ.

باورها و ارزش‌ها هم می‌‌تواند مورد تقلید و اقتباس قرار بگیرد، تا آن جا که بدانیم و دلیل داشته باشیم، یا دلیل عقلی قطعی، یا دلیل نقلی قطعی اما در مشکوکات و مشتبهات آن مسأله دیگری است. آن بحثش به طول می‌‌انجامد و دیگر واردش نمی‌‌شویم. مورد حاجت ما هم نیست. ما همین یقینیاتش را هم قبول کنند، کافی است.

مسئله دیگر می‌‌رسد راجع به ابزارها و آن رفتارهایی که جنبه ابزاری دارد. پیغمبر اکرم و ائمه اطهار به زبان عربی سخن می‌‌گفتند، آیا حالا واجب است همه ما عربی صحبت کنیم؟ یا فرض کنید اگر ثابت شود که حتماً یک نوع لباسی را می‌‌پوشیدند، کفش‌‌شان و یا پیراهنشان وضع خاصی داشته است، حالا حتماً واجب است ما عیناً همان کار را بکنیم؟ کلام در این شیوه‌‌های رفتاری است که جنبه ابزاری دارد؛ یعنی خود این در شرع حکمی ندارد، عنوانی ندارد، واجب و حرامی نیست ولی می‌‌دانیم در آن زمان این‌گونه رفتار می‌‌کردند. آیا این باعث این می‌‌شود که مقید باشیم حتماً آن‌گونه رفتار کنیم و عمل کنیم؟

این رفتارها یک قالب و شکل دارد و یک محتوا و معنا دارد. اشکالش در زمان‌های مختلف تفاوت می‌‌کند، لزومی ندارد که ما پایبند به شکل موارد باشیم، پایبند به قالب باشیم ولی همه این‌‌ها یک روحی دارد، یک معنایی دارد که آن را باید درک کنیم و به آن باید پایبند باشیم.

فرض کنید وقتی فاطمه زهرا(س) در خانه گندم را آسیاب می‌‌کند، معنای کلام چیست؟ معنای آن همکاری با همسر در تأمین نیازمندی زندگی است. آن روز شکل کار این بود، امروز ممکن است شکل دیگری باشد. امروز غذای آماده که شما زنگ می‌‌زنید از رستوران برای شما می‌‌آورند، دیگر احتیاجی به این کار نیست اما حالا خانم خانه نباید با شوهر همکاری کند؟ آن روح و معنا را باید گرفت؟ فاطمه زهرا(س) شب عروسی پیراهن کرباسی‌اش را صدقه می‌‌دهد. آیا این یعنی شما پیراهن کرباس صدقه بدهید؟ آن لباس شب عروسی‌‌اش بود لذا اگر امروز کسی می‌‌خواهد تأسی کند، باید لباس سیصد هزار تومانی که برای شب عروسی دوخته است، آن را باید بدهد. نگو لباس کرباسی را من می‌‌دهم، تأسی می‌‌کنم به حضرت زهرا. او بهترین لباسش را داد، بهترین لباس شکلش آن بود. این شکل الآن اعتبار ندارد. شما روحش را بدهید. او وقتی فقیر می‌‌آید در خانه‌‌اش غیر از یک قرص نان جو چیزی ندارد که بدهد. خودش گرسنگی می‌‌کشد، با آب افطار می‌‌کند و غذای قرص نان جویش را به فقیر می‌‌دهد. آیا این معنایش این است که شما هر وقت می‌‌خواهید صدقه بدهید، یک قرص نان جو بدهید؟ خیر، بلکه معنایش این است که بهترین غذایی که برای افطار خودتان تهیه کردید، بدهید؛ «لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ». می‌‌فرماید از آن چیزهایی انفاق نکنید که خودتان رغبتی در آن ندارید و می‌‌خواهید دور بیندازید.

اکنون از آن طرفش را نگاه کنید: وقتی می‌‌خواستند زکات بدهند، طبعاً زکات به فقرا باید بدهند. فقیر که بود؟ فقیر کسی بود که این نان جو را نداشت. به کسی زکات می‌‌دادند که نان سالش را نداشت؛ نان سال یعنی چه؟ یعنی یک‌مشت از همین نان جوهایی که روزی یک وعده بخورد، نمیرد. آن روز فقیر آن بود. آیا امروز هم اگر شما بخواهید به فقیر زکات بدهید، باید یک چنین کسی را پیدا کنید وگرنه زکات نباید به کسی داده شود؟ این جا باید روح و معنا را لحاظ کنیم. فقیر آن است که متوسط زندگی زمان خودش را نتواند تأمین کند. یک روز در همین شهر قم، در اغلب شهرهای ایران، در خانه‌‌های پیشرفته‌‌شان هم، کولر پیدا نمی‌‌شد. حتی پنکه هم نداشتند. درحالی‌که امروز اگر یک خانواده‌‌ای کولر نداشته باشد، شما حق دارید از زکات برایش کولر بخرید، چون این نیاز عمومی است. حد متوسط زندگی مردم این زمان است. لذا روح و معنا را شما باید نگاه کنید. تأسی در قالب‌ها نیست. قالب رفتار در شرایط متغیر، زمان تغییر می‌‌کند. معنا و روح رفتار است که باید مورد تأسی قرار بگیرد و اگر شما شک دارید که کجا روحش است، کجایش قالب باید به فقیه مراجعه کنید. کسانی هستند که صلاحیت این کار را داشته باشند. این می‌‌شود یک نوع تقلید از فقیه.