صوت و فیلم

صوت:
,

فهرست مطالب

جلسه چهل و دوم: عرفان علوی و عنوان بدلی

تاریخ سخنرانی: 
1386/11/03
تاریخ اثر: 
چهارشنبه, 3 بهمن, 1386

 

بسم الله الرحمن الرحیم

راز و نیاز

عرفان علوی و عنوان بدلی

آن چه پیش رو دارید گزیده‌ای از سخنان حضرت آیت الله مصباح یزدی(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبری است كه در تاریخ 03/11/86 ایراد فرموده‌اند. باشد تا این رهنمودها چراغ فروزان راه هدایت و سعادت ما قرار گیرد.

مناجات العارفین

إلهی قَصُرَت الأَلْسُنُ عَنْ بُلُوعِ ثَنائِكَ، كَما یَلیقُ بِجَلالِكَ، وَعَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنْ إدْراكِ كُنْهِ جَمالِكَ، وَانْحَسَرَتِ الأبْصارُ دُونَ النَّظَرِ إلَی سُبُحاتِ وَجْهِكَ، وَلَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَرِیقاً إلَی مَعْرِفَتِكَ إلاّ بِالعَجَزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ،؛ بارالها زبان‏ها عاجزند از این كه تو را آن چنان كه شایسته جلال و عظمت تو است ثنا گویند، و عقل‌ها از اینكه كُنه جمال تو را درك كنند ناتوانند، و چشمها از اینكه به سوی جلوه‏های جمال تو بنگرند درمانده‏اند، و تو راهی برای معرفت خودت قرار ندادی جز به عجز از معرفت خودت.
محور جمله‌هایی كه در این مناجات روی آن تكیه شده مسئله شناخت و معرفت خداست. خوب است اشاره‏ای كنیم به اینكه اصولاً معرفت خدا چه اندازه برای غیرخدا ممكن است و اگر رسیدن به مراتبی از آن ممكن است راه رسیدن به آن پایه از معرفت چیست؟ ناچاریم برای رفع ابهام به بعضی از اصطلاحات علوم عقلی اشاره كنیم.

چگونگی شناخت

صرف نظر از اینكه كلمه «معرفت»؛ با «علم»؛ چه تفاوتی دارد و این كه شاید «شناسایی»، اندكی از نظر مفهومی با دانستن فرق داشته باشد این سؤال پیش می‌آید كه ما چگونه چیزهایی را می‏شناسیم؟ اولین راهی كه برای شناخت اشیاء داریم حواس ما است. همین شنوایی، لامسه، بویایی و ... . ساده‏ترینش دیدن است. وقتی چیزی را می‏بینیم یك نوع شناختی برایمان پیدا می‏شود. حالا چه شناخت اولیه، و چه در مرحله دوم، بازشناسی. ابتدا انسان خیال می‏كند كه وقتی چشم می‌گشاید آن محسوس یا مبصَر را در جای خودش همان طوری كه هست می‏بیند. تحقیقات علمی نشان می‏دهد كه مسئله با آن چه كه تصور می‏كنیم فرق دارد. بین ما و جسمی كه می‏بینیم شعاع نوری واسطه می‏شود. یك شبه عكسی از آن شی‏ء، در نقطه‏ای از چشم ما منعكس می‏شود. اثری كه روی آن نقطه می‏گذارد بوسیله‌ی عصب خاصی به مغز منتقل می‏شود و بالاخره فعل و انفعالاتی انجام می‏گیرد كه این درك برای ما به نام دیدن پیدا می‏شود. تجربیات نشان می‏دهد كه ما هیچ چیز را در جای خودش نمی‏بینیم بلكه ما همه چیز را در درون چشم، با اعصاب مغز خودمان می‏بینیم. اینكه می‏بینیم این كجاست، به دلیل تجربیاتی است كه اندوخته‌ایم. وقتی فاصله باشد اشیاء سایه‌هایی می‏اندازند كه می‏توانیم حدس بزنیم كه مثلاً دو متر با ما فاصله دارند، والا چیزی را در جای خودش نمی‏بینیم، بلكه آن چه می‏بینیم صورتی است كه در حاسّه خودمان است. حالا بحث‌هایی پیش می‌آید كه این صورتی كه ما می‏بینیم چه نسبتی با خارج دارد و چقدر با آن مطابقت دارد؟ یعنی بحث‌های معرفت‏شناختی در زمینه ادراكات حسی؛ ولی به هرحال بهترین شناخت هایمان این گونه است. شناخت با گوش و با چیزهای دیگر هم كم و بیش به همین گونه است. وقتی ما صورت و رنگ و روی شخصی را دیدیم خیال می‏كنیم حقیقت آن شی‏ء عینی را كاملاً یافته‌ایم. تجربه‏های علمی - دست كم به عنوان یك تئوری - بیان می‌كند كه اصلاً رنگ وجود ندارد. امواج مختلفی روی اعصاب خاص ما اثر می‏گذارد كه این رنگ‌ها را می‏بینیم. ببینید كه اگر این گونه باشد دستگاه شناخت ما چه خواهد شد؟! ما همه چیز را با رنگ آن می‏بینیم؛ اگر این رنگ‌ها در خارج نباشد ما چه اندازه از واقعیتهای خارجی اطلاع داریم؟! این مطلب را اشاره كردم زیرا ما خیال می‏كنیم حقیقت اشیاء را واقعا با چشممان می‏بینیم. دیگر از این بالاتر كه نمی‏شود؛ با چشم خودم دیدم! تازه آن چه ما می‏بینیم با آن چه واقعیت است، چقدر فاصله دارد و چند تا واسطه می‏خورد؟! باید اثبات شود كه این واسطه‏ها چه اندازه با آن شی‏ء خارجی مطابقت دارد.
از ادراكات حسی، ذهن ما یك صورت‌هایی می‏گیرد كه ثابت می‏ماند. یعنی الان مثلاً شما می‏توانید تصور كنید كه سال گذشته در این مجلس چه صحنه‏ای بود یا چه كسی سخنرانی می‏كرد. در مغز، اثری ازگذشته وجود دارد؛ كه صورت آن را به خاطر می‏آورید؛ این را می‏گویند صورت خیالی یا ادراك خیالی. خیالی نه به معنای موهوم و دروغ، بلكه یعنی آن دركی كه شما در خودتان دارید كه مستقیماً از خارج تحت تأثیر واقع نشده‌اید. قبلاً فعل و انفعالی انجام گرفته و یك اثری در ذهنتان مانده است و شما آن را به خاطر می‏آورید. یك ادراك دیگری هم داریم و آن این است كه از این درك‌ها، مفهوم می‏گیریم. مفهوم سفید، سبز، ...؛ این‌ها را كه به كار می‏برید غیر از آن ادراك حسی یا ادراك خیالی است. بهترین راه‏های شناختی كه ما داریم از راه این حواس است تا منتهی می‏شود به یك مفاهیمی كه از این‌ها مفاهیم كلی می‏گیریم، كه معمولاً به آن‌ها مفاهیم عقلی می‏گوییم. مفهوم رنگ سفید یا رنگ سبز را می‏گوییم یك مفهوم عقلی.
دستگاه دیگری هم در درك‌ها و شناختهای خودمان داریم كه از اینها فراتر است. گاهی چیزی علت است برای چیز دیگر. مفهوم علت یا معلول دیدنی نیست. یا مثلاً مفهوم خلق كردن و ایجاد كردن را چه گونه درك می‏كنیم؟ بحث‌های زیادی از سوی دانشمندان و فیلسوفان انجام شده است كه سابقه‏اش دست‌كم، دو هزار و پانصد سال است و هنوز یك نتیجه روشنی كه كاملاً قابل اثبات باشد سراغ ندارم، این كه اصلاً این مفاهیم را چه‌گونه می‏سازیم؟ و بعد از اینكه فهمیدیم چه‌جور می‏سازیم، این مفاهیم چه اندازه واقعیت را نشان می‏دهد؟

علم حصولی وحضوری

همه‌ی دستگاه‌های ادراكی ما، چه اداركات حسی، چه ادراكات ساده عقلی و چه ادراكات پیچیده عقلی كه با ساز و كارهای پیچیده‏ای پیدا می‏شود و نوعی شناخت به ما می‏دهد، بیان می‌كند كه واسطه‏ای بین ما و بین آن شیء شناخته شده وجود دارد. صورتی یا مفهومی است در ذهن كه واسطه است برای اینكه ما راهی پیدا كنیم به آن چیزی كه می‏گوییم آن را می‏شناسیم. به این‌؛ شناخت‌هایی كه واسطه دارند می‏گویند: علم حصولی. اگر انسان چیزی را به واسطه یك مفهومی، یا به واسطه یك صورت ذهنی شناخت می‏گوییم این شناخت، شناخت حصولی است. در مقابل اینكه اگر ما خود، یك چیزی را بیابیم و مفهومی واسطه نشود. دردی كه من احساس می‏كنم، یا اگر تشنه‏ام می‏شود، این تشنگی را كه درك می‏كنم، مثل یك شیء عینی نیست كه یك صورتی از آن در ذهن من به وسیله‌ی چشم نقش گرفته باشد، بلكه انسان خود تشنگی را می‏یابد. این حالتی است در دستگاه ادراكی و به قول فیلسوفان در نفس یا روح. پس دركی كه با واسطه‌ی صورت یا مفهومی برای انسان پیدا می‏شود حصولی است و آنكه خودش را در درون می‏یابیم حضوری است. بخش عظیمی از فیلسوفان معتقد بودند كه آدمیزاد فقط یك علم حضوری دارد و آن هم همین است كه خودش را می‏یابد. پیشرفت فلسفه كه به بركت تعالیم اسلامی نصیب فیلسوفان اسلامی شد ثابت كرد كه دست كم سه نوع علم حضوری داریم و قسم چهارمی هم هست مورد اختلاف است.

درك آگاهانه وناآگاهانه

دانستن ما همیشه در یك سطح نیست. شدت و ضعف دارد. بعضی چیزها را می‏دانیم اما به‌؛ آن توجه نداریم. خودمان نمی‏دانیم كه می‏دانیم! یك عاملی باید ما را به آن چیزی كه می‏دانیم توجه بدهد، ولی بعضی چیزها هست كه دارم و می‏دانم كه دارای آن هستم. به اصطلاح به این دو نوع درك می‌گویند: درك آگاهانه و ناآگاهانه. آنهایی كه با روانشناسی، مخصوصاً روانشناسی فروید آشنا هستند این اصطلاح را خوب می‏دانند. گاهی انسان یك چیزی را فراموش می‌كند و بعد از مدت‌ها یادش می‏آید. در مدتی كه نمی‏دانست این صورت كجا بود؟ پس گاهی انسان یك شناخت ناآگاهانه دارد؛ یعنی می‏داند اما نمی‏داند كه می‏داند؛ گویا در گوشه ذهنش پرده‏ای روی آن افتاده بود كه بعد عاملی باعث می‏شود كه این پرده برداشته ‏شود. همچنین گاهی شناخت آگاهانه دارد، یعنی انسان یك چیزی را می‌داند و می‏داند كه می‏داند. این‌ها مقدمه بود برای دو اصطلاح فلسفی، یعنی تقسیم علم به حصولی و حضوری؛ یكی هم تقسیم علم به آگاهانه و ناآگاهانه. (بعضی‏؛ سه قسم می‏كنند و نیمه آگاهانه هم به آن اضافه می‌كنند).

معمای ذرّّ

در دین مطالبی داریم كه در ابتدا برایمان به صورت یك معما است. خداوند در آیه ذرّ و میثاق می‌فرماید:؛ وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلِینَ أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ1؛ به یاد آورید و توجه پیدا كنید به اینكه خدای متعال، شما بنی آدم را، از پشت پدرانتان بیرون آورد و خودتان را شاهد قرار داد و به شما فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم؟ شما گفتید بلی و شهادت دادید. شما را شاهد گرفتیم و از شما اقرار گرفتیم تا روز قیامت نگویید ما از این مسئله غافل بودیم، یا بگویید پدران ما مشرك بودند، ما هم بچه بودیم و سرمان نمی‏شد! پدران ما به راهی رفتند و ما هم دنبالشان رفتیم؛ تقصیر آنهاست كه ما را مشرك كردند. آیا ما را به خاطر گناه پدرانمان مؤاخذه می‏كنید؟!
ابهام این جا است كه ما چنین چیزی یادمان نمی‏آید. چه زمانی خدا گفت: أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؛ و ما هم اقرار كردیم و آری گفتیم؟ چه كسی یادش می‏آید؟ چه وقت بود و در كجا بود؟ خب، می‏گوید یادتان رفته؛ اگر یادمان رفته، پس این خبر چه فایده‏ای دارد؟ می‏گوید این كار را كردیم تا نتوانید بگویید ما غافل بودیم؛ یعنی این باعث رفع غفلتتان شد. چه طور می‏شود رفع غفلتمان بشود با اینكه چیزی از این جریان یادمان نیست؟ مشكل، این ذیل آیه است: أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلِینَ، برای اینكه روز قیامت نتوانید بگویید ما غفلت داشتیم و خدایی نمی‏شناختیم، برای همین از خودتان شهادت گرفتیم.در این باره بحث بسیار شده است. یك راه حل كه گوشه‏ای از ابهام ها را می‌تواند رفع كند این است كه خدای متعال اقرار و شهادتی از ما گرفت كه آگاهی به آن نداریم. این از قبیل همان چیزهایی است كه می‏دانیم و یادمان نیست، اما دراین عالم پرتویی از آن، باقی مانده است. پرتو آن، همین تمایل فطری و طبیعی است كه انسان به سوی خدا دارد. وقتی گیر بیفتد سراغ خدا می‌رود. این حالتی كه انسان در موقع گرفتاری و درماندگی به یاد خدا می‏افتد، اثر همان معرفتی است كه به اصطلاح در عالم ذرّ یا عالم میثاق پیدا شده است.
آیات زیادی در قرآن داریم كه می‏فرماید: انسان وقتی گرفتار سختی‏ها شد سراغ خدا می‌رود،؛ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً2. یا آیه‏ای كه راجع به داستان كشتی است؛؛ وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیحٍ3، كه وقتی سوار كشتی شدید و امواج خروشان دریا شما را احاطه كرد و خودتان را در عالم مرگ دیدید آن وقت با خدا عهد می‌كنید كه؛ لَئِنْ أَنْجَیْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرِینَ؛؛ خدایا اگر ما را از این بلا نجات دهی بعد از این شكرگزار تو خواهیم بود. بعد گله می‏كند كه ما نجاتتان دادیم، اما شما به عهدتان وفا نكردید. این آدمیزاد فراموشكار است. خرش كه از پل گذشت یادش می‏رود! منظور این‌كه میلی در باطن انسان وجود دارد كه وقتی از همه اسباب هم منقطع می‏شود به یك جاهایی امید دارد؛ این همان ارتباط قلبی است كه بین او و خدا است. این شناختی است كه در عمق وجدانش وجود دارد؛ منتها نمی‏داند كه می‏شناسد. این یك درك ناآگاهانه‏ای است. ولی می‏تواند كاری كند كه این درك ناآگاهانه را به آگاهی برساند. همه تلاش‌هایی كه پیامبران و اولیاء خدا كردند سفارش‌ها و تربیت‌هایی بود كه یادمان دهد چگونه این معرفت ناآگاهانه به آگاهی برسد. اینكه قرآن می‏گوید ما در عالم ذرّ از شما شهادت گرفتیم و شما هم جواب دادید بلی، سؤال می‏شود این كجا بود و چرا یادمان نیست؟ جواب این است كه ما خیلی چیزها را می‏دانیم، ولی یادمان نیست؛ اما می‌شود كه گاهی با عوامل اختیاری از ناحیه خودمان یا یك عوامل اضطراری یادمان بیاید. هنر این است كه انسان با اختیار خودش آنها را به یاد بیاورد و از ناآگاهی به آگاهی برسد.

راه‌های ادراكآگاهانه

اكنون سؤال می‏شود چه كار كنیم كه آن ادراك ناآگاهانه به آگاهی برسد؟ یك راه، استدلال‌های عقلی است. خدا عقل را به آدمیزاد داده تا فكر كند. فكر باعث می‏شود كه انسان با استدلال عقلی وجود خدا را اثبات كند. آن وقت آماده می‏شود تا آن درك مبهم و ناآگاهش، به آگاهی برسد. هر برهانی اقامه كنیم، نتیجه‏اش یك مفهوم خواهد بود؛ یعنی مثلاً نتیجه می‏دهد كه كسی كه خدا است، عالم را آفریده است. این یك مفهوم است. یا مثلاً كسی هست كه واجب الوجود است یعنی وجودش از خودش است. این‌ها مفاهیمی است كه در ذهن انسان است. بهترین برهان‌ها هم كه اقامه شود آخرش یك هم‌چون مفاهیم ذهنی است. به قول امام صادق(ع)، در روایتی كه در تحف العقول نقل شده، یك ادراك غایبانه است؛ می‏گوییم خدایی هست، روزی می‏دهد، می‏میراند، زنده می‏كند؛ پس او كجاست؟! من با او ارتباطی ندارم، اما می‏دانم هست؛ این یك ادراك غایبانه است. یك راه دیگری هم وجود دارد كه انسان با او ارتباط پیدا كند طوری كه گویا خودش را می‏بیند. چنین راهی هم برای انسان وجود دارد. حتی خود این درك حضوری كه انسان نسبت به خدا دارد كه گویا او را می‏بیند، مراتبی دارد. رسیدن از آن ناآگاهی تا رسیدن به حقیقت مراتبی بی‌نهایت دارد. بالاترین مرتبه آن است كه گفت: لو كشف الغطاء ما ازددت یقینا. شیعه‌ی علی(ع) كسی است كه می‏خواهد راهی را كه علی(ع) رفت بپیماید و پا جای پای علی(ع) بگذارد و به اندازه توان خودش به حقیقت خداوند نزدیك شود. البته ممكن است انسان طوری باشد كه با ادعای دوستی علی(ع) نه تنها پیش نرود كه روز به روز بر حجاب قلبش افزوده شود.

عرفان علوی، عرفان بدلی

چیزی كه از معرفت اهل بیت(ع) نسبت به خدای متعال شنیده‌اید، معرفت حقیقی خدا است. شناختی قلبی، شناختی است كه در اثر عبادت پیدا می‏شود. شناختی است كه به دنبال آن همه چیز در مقابل عظمت و شكوه الهی رنگ می‏بازد. البته هر متاعی كه قیمتی باشد تقلبی آن را زیاد می‏سازند. كوزه گلی تقلبی‌اش را نمی‏سازند، اما طلا یا مروارید تقلبی زیاد است، چرا؟ چون قیمتی و كمیاب است. آنهایی كه می‏خواهند دیگران را فریب بدهند، دكان باز می‌كند و جنس تقلبی درست می‏كنند و غالبا جنس‏های بدلی و تقلبی خیلی بیشتر از جنس‏های اصلی است. لااقل در این‌جا این گونه است! عرفان علوی در عالم بسیار كمیاب، اما عرفان تقلبی فراوان است. انواع و اقسام آن را در گوشه و كنار دنیا می‏بینید، با قیافه‏های مختلف و اسم‏ها و فرقه‏های متفاوت. این مناجات برای آن كسانی است كه دنبال عرفان علوی هستند. دنبال معرفتی كه خدا را آن گونه كه هست بشناسند، نه مفاهیم كلی را. حدیثی در تحف العقول4؛ از امام صادق(ع) درباره معرفت خدا، می‌فرماید: معرفت‏ها چند گونه است؛ بعضی‏ها فقط اسم را عبادت می‏كنند، و بعضی‏ها اسم را، و هم مسما را. آنهایی كه اسم را عبادت می‏كنند اصلاً خدا را نشناخته‌اند و او را عبادت نمی‏كنند. آنهایی كه اسم را با مسما عبادت می‏كنند مشركند؛ پس دو تا معبود دارند. عبادت حقیقی این است كه مسما را از ورای اسم ببینند و عبادت كنند. عزیزان من! جنس اصلی را فقط در دستگاه اهل بیت(ع) می‏شود پیدا كرد؛ جای دیگر خبری نیست. هیچ بویی از حقیقت در راه شیطان نیست. حقیقت محض، فقط در دستگاه اهل بیت(ع) است. بنابراین نیكو است كسانی كه طالب آن عرفان حقیقی و الهی هستند به مضامین این مناجات‏ها و دعاها بیشتر توجه كنند و ببینند در این مناجات‏ها چه راهی را نشان داده‌اند و برای رسیدن به آن معرفت آن را دنبال كنند؛ ان‌شاءاللّه.


1. اعراف / 172-173.

2. یونس / 12.

3. یونس / 22.

4. ر.ك: تحف‏العقول، ص 325.