قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

«بر سر دو راهي»

آن چه پيش رو داريد گزيده‏اي از سخنان حضرت آية اللّه علامه مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 31/06/86 هم زمان با دهم ماه مبارك رمضان 1428 ايراد فرموده‏اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

اميال حيواني و انساني

صرف نظر از بحث‏هاي علمي، فلسفي و تعبّدي، وقتي به درون خودمان نگاه و تأمّل مي‏كنيم مي‏بينيم حركات و رفتارهاي اختياري ما از ميل‏هايي سرچشمه مي‏گيرد كه به طور غريزي و فطري در وجود ما هست. به گونه‏اي كه اگر بعضي از اين اميال نباشد، اصلاً حيات ما دوام پيدا نمي‏كند مانند اين كه اگر ميل به خوردن و آشاميدن نباشد، بچه شير نمي‏خورد و زنده نمي‏ماند. بعضي از اين ميل‏ها موجب بقاي نسل انسان مي‏شود و همينطور انواع و اقسامِ غرايزي كه در انسان هست هر كدام نقشي را در زندگي انسان ايفا مي‏كند. يك سلسله ميل‏ها هم هست كه تدريجاً با تكامل انسان شكوفا مي‏شود. مايه‏ي اوليه‏اش در انسان هست، لكن خودآگاه و فعّال نيست. غالب اين ميل‏ها مربوط به كمالات انساني يا مرتبه انساني و عقلاني آدمي است؛ مراتب عالي‏تري از انسانيت و ميل‏هايي كه بالاتر از خوردن و آشاميدن و شكم و دامن است. در اولياي خدا و مؤمنيني كه در مكتب انبياء و امامان تربيت شده باشند به تناسب كمالشان اين ميل‏ها شكوفا مي‏شود.
ميل‏هاي حيواني يا غرايز پست، اگر شدّت پيدا كنند، حالتِ طغيان و سركشي پيدا مي‏كنند به طوري كه در وجودِ انسان، مانع از فعّاليتِ بعضي از ميل‏ها و غرايز ديگر مي‏شوند. مثلاً جواني كه در شرايط خاصّي بيشتر توجهش به امور حيواني است كمتر دنبالِ درس خواندن مي‏رود؛ با اينكه ميل علم دوستي و حقيقت جويي يك ميلِ فطري انساني است، اگر به هر كسي بگويند ناداني، خوشش نمي‏آيد ولي اگر انسان توجهش بيشتر به آن ميل‏هاي حيواني باشد، از ارضاي اين ميل باز مي‏ماند و كم كم طوري مي‏شود كه اصلا رغبتي به درس خواندن و مطالعه و بحث علمي پيدا نمي‏كند. بدتر اين كه گاهي آن اميال حيواني مانع مي‏شوند از اينكه يك سلسله ميل‏هايي كه كاملتر و لطيف‏تر هستند به فعليّت برسند و حتي طوري مي‏شود كه آدم باور نمي‏كند چنين چيزهايي شدني است. حتي بعضي از اهل قلم گفته‏اند آياتي كه مربوط به محبّت خداست مجازي است و به معناي محبّتِ رحمت خدا و محبّتِ ثواب خدااست؛ اين معني ندارد كه آدم بگويد خدا را دوست دارم، خدا كه دوست داشتني نيست! اين ميل اصلاً در آنها شكوفا نشده و نمي‏دانند محبت و دوست داشتن خدا يعني چه؛ مي‏گويند اصلاً نمي‏شود. آن عاملي كه ما را وادار مي‏كند به اين ميل‏هاي پست دامن بزنيم و دنبالش برويم همان نفس امّاره است. خود نفس در قرآن في حد نفسه بار ارزشي مثبت يا منفي ندارد، «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواه1»؛ خداوند نفس انسان را كه ساخت و كامل كرد، هم كار خوب را به او الهام كرد و هم كار بد را، يعني ما يك سلسله خواست‏هايي داريم كه نتايج خوبي دارد و موجب تكامل ما مي‏شود؛ يك سلسله خواست‏هايي هم داريم كه وقتي زياد به آنها بپردازيم و از حد خودش تجاوز كند مانع از رسيدن انسان به كمال مي‏شود. آن‏هايي كه بي بند و باري را اقتضاء مي‏كند و مرز ناشناس است، موجب فجور مي‏شود: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها»؛ آن‏هايي هم كه موجب رعايت مرز مي‏شود و باعث مي‏شود كه انسان خودش را بپايد كه در بند نيفتد و بي بند و بار نشود؛ مي‏شود «وَ تَقْواها». منتها آن ميل‏هاي حيواني كه ما را به فجور دعوت مي‏كند، زودتر در همه شكوفا مي‏شود كه طبيعي است اما ميل به تقوي تدريجاً بايد رشد كند.

تزاحم اميال و نور عقل

همين ميل‏هايي كه مربوط به دنياست، گاهي در عمل تزاحم پيدا مي‏كند. هر كسي مي فهمد كه در آينده احتياج به يك زندگي دارد: سرپناهي، خانه‏اي، راه درآمدي. همين فكر باعث مي‏شود از بعضي اميال، مثل ميل به راحت‏طلبي بگذرد و دنبال درس و كار برود و سرمايه‏اي پيدا كند. قوه‏اي كه به ما مي‏گويد مقداري از خواسته‏هايت را صرف نظر كن و دنبال كار برو، اسمش عقل است. عقل كارش اين است كه بين ميل‏ها مقايسه مي‏كند. مي‏گويد بعضي‏هايش مهم‏تر و ارزش‏مندتر است. كسي كه به جاي گردش و تماشاي فيلم و شب نشيني، حداقل شب امتحان براي درس خواندن بي خوابي مي‏كشد و به خودش زحمت مي‏دهد، براي چيست؟ براي اينكه برايش روشن شده كه اين كار نتيجه‏اش بهتر است. لذت بعدي‏اش بيشتر است. درست است كه آنها را هم براي لذت‏هاي مادي مي‏خواهد، اما لذت‏هايي وجود دارد كه با دوام‏تر است و لذتش بيشتر. اين مقايسه، يك روشنايي است، نوري است در باطن انسان.

شدت و دوام لذت

ملاك ترجيح لذت‏ها توسط عقل يكي به لحاظ زمان و دوام است و يكي هم به لحاظ شدتشان است. فرض كنيد دو تا لذت وجود دارد، اما يكي خيلي لذت دارد ولي ديگري نه، متعارف است، خب اينجا عقل آدم مي‏گويد آن را انتخاب كن كه اولاً لذتش و ثانياً دوامش بيشتر است. اين دو ملاك فطري است كه عقل آدميزاد حكم مي‏كند. قرآن هم مي‏فرماييد: «وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقي2»؛ لذتهاي آخرت هم بهتر از لذتهاي دنياست و هم بقايش بيشتر است. اگر همه‏ي عمر آدم هم به لذت بگذرد، هفتاد تا صد سال است اما لذت آخرت بينهايت است. پس عقل مي‏گويد بايد چه كرد؟ آنجايي كه تزاحم ندارد خب جمع مي‏كنيم؛ «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً3»؛ اما اگر تزاحم داشته باشد؟! تشخيص اين كه بعضي لذائذ دنيا مانع از لذت آخرت مي‏شود، يا با عقل است يا با نقل. عمده‏اش را از وحي و قرآن و سنت مي‏فهميم. ولي به هر حال وقتي فهميديم كه آن لذت‏ها پايدارتر و بهتر است و با اين لذّت زودگذر جمع نمي‏شود؛ عقل مي‏گويد بايد آن را اختيار كرد. اگر آدم دنبال لذت شكم يا دنبال دامنش برود، لذتي دارد، اگر دنبال خدمت به خلق يا تحصيل علم هم برود لذت دارد، و يا بعدها مي فهمد عبادت هم لذت‏هايي دارد ولو در آخرت. حالا اگر مقايسه كند، مي‏فهمد كه لذت‏هاي مادي با لذايذ اخروي و معنوي قابل مقايسه نيست.

جنگ بين عقل و نفس

در واقع بين اين دو نوع لذت و اين دو انگيزه جنگ است. عقل فقط نشان مي‏دهد، منتها چون عقل غالباً قضاوتش به نفعِ لذائذ مادّي و دنيوي نيست مسامحةً مي‏گويند عقل با نفس مي‏جنگد. آن لذائد پست را به نفس نسبت مي‏دهند، در مقابلش آن كه مي‏گويد نكن، عقل است. در صورتي كه آن دويي كه با هم مي‏جنگند لذتهاست. ولي مسامحةً به حامل آن لذتهاي پست، نفس مي‏گويند و به حامل آن لذت‏هاي برتر، آن كه آدم را وادار مي‏كند كه لذتهاي پست را رها كند مي‏گويند عقل. اين كه در علم اخلاق مي‏گويند، نفس با عقل مي‏جنگد يا بعضي‏ها نفسشان غالب است بعضي عقلشان، در واقع بين دو غريزه يا دو ميل است. عقل كارش فقط روشن كردن است. دعوايي با كسي ندارد. در واقع همه خواسته‏هاي فطري انسان، با هم قابل جمع نيستند. اين زندگي طوري است كه آدم در بسياري از اوقات بايد يكي را انتخاب كند.

دوتا من!

اين «من»؛ چيست كه در مقابل «نفس»؛ مي‏گويم: خدايا من از اين نفس شكايت مي‏كنم. «نفس»؛ كه همان «من»؛ است كه داراي غرايز است و دائماً آدم را به سمت مراتب حيواني و پست هل مي‏دهد و مانع از اين مي‏شود كه آدم تعالي پيدا كند. من كه مي‏خواهم مبارزه كنم، من كي هستم؟ آيا دو تا «من»؛ داريم؟ بله در تعبيرات گفته مي‏شود، انسان يك منِ حيواني و يك منِ انساني و ملكوتي دارد. امّا شايد اين تعبير خيلي دقيق نباشد. بالاخره من يك «من»؛ هستم! هم خواسته‏هاي مادّي دارم و هم خواسته‏هاي معنوي. هم شكمم گرسنه مي‏شود و غذا مي‏خواهد و هم وقتي در پيشگاه الهي احساسِ پستي مي‏كنم دلم مي‏خواهد به خدا تقرب پيدا كنم. اين همان منم ديگر! پس چطور من از نفس خودم شكايت مي‏كنم؟ اين واقعاً بحثي است كه از نظر علمي و عقلي جاي تحقيق دارد.اين جمله‏ي معروفي است كه «النّفس في وحدتها كل القوي»؛ نفس قواي متعددي دارد كه در عين اينكه كثيرند، اما نفس يكي است، همه‏ي اينها اتحاد دارد. ولي به هر حال براي اينكه در تفاهم آسانتر باشد، به آن بخش يا حيثيتي از نفس كه داراي غرايز پست حيواني است، مي‏گوييم نفس (يا نفسِ امّاره) و به آن حيثيتي از نفس كه ما را به تعالي دعوت مي‏كند، مي‏گوييم: خود ملكوتي، خود انساني، نفس ملكوتي. و الا در حقيقت هر دو بخش‏ها و حيثيت‏هايي از يك موجودند. در حقيقت آن تزاحم، بين خواسته‏هاي مختلفي است كه در درجات مختلف براي وجود انسان است. انسان يك موجود است، اما درجات و شؤون مختلفي دارد، هم عرضي و هم طولي. خب حالا من كه دارم شكايت مي‏كنم از نفس خودم، يعني چه؟ اين نشان مي‏دهد كه خداي متعال در اين وجود انساني كه قوا و خواست‏هاي مختلفي دارد حيثيات متفاوتي به وديعت نهاده است كه يك حيثيتش حيثيت تصميم‏گيري است.

حيثيت تصميم‌گيري

وقتي انسان با دو كارِ متزاحم مواجه شد، ناچار است انتخاب كند، بايد يك قوه‏اي تصميم بگيرد كه يكي را انجام بدهد، اين هم يك قوه است، منتها اين تصميم‏گيري‏ها در كارهاي ساده و شرايط عادي، آسان است. امّا وقتي اين خواستها طغيان مي‏كند، تصميم‏گيري مشكل مي‏شود. تا وقتي اين خواستها به حدّ طغيان نرسيده بايد فرصت را غنيمت شمرد. تمهيداتي كرد كه آن خواستهاي حيواني و پست طغيان نكند. بايد زمينه‏اي فراهم كنم كه هميشه خواستِ الهي را بر خواستِ نفساني مقدّم بداريم. تصميم بگيريم! اگر طغيان كرده باشد و محكومِ سركشي يك غريزه باشيم ديگر نمي‏توانيم زود تصميم بگيريم.

اهميت تفكُّر

اين همه كه در قرآن و روايات، راجع به تفكر سفارش شده براي اين‏جاست. آدم وقتي غضب كرده و در حال جوش و خروش است ديگر عقلش فعال نيست، جا ندارد به او بگويند بنشين فكر كن! چه فكري؟ آنجا داد مي‏زند و حمله مي‏كند چون قدرت فكر كردن ندارد، اما تا به حد هيجان نرسيده است مي‏تواند فكر كند. آن وقتي كه آدم حالت آرامي دارد و هيجان غرايز در وجودش نيست؛ بايد غنيمت بشمارد؛ براي فكر كردن و تصميم صحيح گرفتن. ببينيد چقدر آيات قرآن مطالب مختلفي را بيان مي‏كند و مي‏گويد: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ4»، «لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»، «أَفَلا تَعْقِلُونَ»؛ مگر نمي‏فهميد، مگر عقل نداريد؟ گاهي سؤال مطرح مي‏كند شما كه عقل داريد بگوييد اين كار بهتر است يا آن؟ «آللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ5»؛ «... لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ * فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ6»؛ آخر دنيا و آخرت را با هم بسنجيد ببينيد كدام بهتر است؟ «وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقي»؛ مگر عقل شما اين را نمي‏گويد، مگر توي كارهاي دنيوي خودتان آن را كه لذتش شديدتر است ترجيح نمي‏دهيد، مگر آن را كه لذتش با دوام‏تر است ترجيح نمي‏دهيد؟ چطور پاي آخرت كه مي‏آيد ديگر عقلتان كار نمي‏كند؟ «بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ7»؛ وقتي نوبت به آخرت مي‏رسد علم‏ها ته مي‏كشد و عقل از كار مي‏افتد! بنابراين، ما بايد عقلمان را به كار بگيريم، قبل از اينكه هيجانات بر ما غالب شود و ما را به راه شر سوق دهد، با فكر و تعقّل زمينه را براي تصميم‏گيري صحيح فراهم كنيم. اين راحت‏ترين و عاقلانه‏ترين كاري است كه مي‏شود براي جلوگيري از افتادن در مهالك انجام داد.

اعتصام و توكّل

همه‏ي افراد اين كار و فكر را مي‏توانند بكنند، اما كسي كه معرفتِ توحيدي پيدا كرده مي‏داند همه‏ي كارهاي خير دست خداست. اين را پذيرفته كه «أَنَا أَوْلَي بِحَسَنَاتِكَ مِنْكَ وَ أَنْتَ أَوْلَي بِسَيِّئَاتِكَ مِنِّي8». انسان موحّد غير از اين كه فكر مي‏كند و مي‏خواهد با نيروي خودش تصميم بگيرد و جلوي هيجانات نفس و تأثيرات نفسِ امّاره را بگيرد؛ مي‏گويد: من پناهگاهي دارم كه قدرت بينهايت دارد، البته فكر و توفيق فكر كردن را هم او مي‏دهد، پس اول خوب است سرچشمه را بگيرم. بگويم خدايا تو من را از شرّ نفس امّاره نجات بده، اين است كه وقتي توجه پيدا كرد به خطرهاي نفس امّاره و آثار سوئي كه بر هيجانات حيواني و شيطاني مترتب مي‏شود، بهترين راهِ نجاتش اين است كه خودش را در دامن خدا بيندازد. يعني خودش را متّصل كند به يك قدرت بينهايتي كه هيچ قدرتي در مقابل او تاب مقاومت ندارد. اين همان حالت دعا و مناجات و توسل به خدا و راه خداست و آن چنان نيرويي به انسان مي‏دهد كه در مقابل هر نيروي شيطاني مي‏تواند مقاومت كند. بستگي دارد به پايه‏ي معرفتش و اينكه چه اندازه بتواند از اين معرفت استفاده كند و رابطه‏اش را با خداي خودش تقويت كند.


1. شمس، 8-7.

2. اعلي، 17.

3. بقره، 201.

4. رعد / 3.

5. نمل / 59.

6. بقره / 220-219.

7. نمل / 66.

8. الكافي، ج 1، ص 157، باب الجبر و القدر، روايت 3.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org