قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

«انواع خوف»

   ؛ آن چه پيش رو داريد گزيده‏اي از سخنان حضرت آية اللّه علامه مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 05/07/86 مطابق با پانزدهم ماه مبارك رمضان 1428 ايراد فرموده‏اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

معناي خوف و خشيت
گفتيم «خوف»؛ تقريباً دو معنا دارد. يكي آن حالت نگراني و ترسي است كه براي انسان از وقوع يك امرِ ناگواري پيش مي‏آيد و يكي هم جايي كه صحبت از اين كه ضرري به انسان برسد نيست، بلكه يك حالت انفعالي است كه در مقابل درك يك عظمت براي انسان حاصل مي‏شود. احساس كوچكي و خود باختگي در مقابل يك عظمت. خشيت هم همين دو معنا را دارد و موارد خوف و خشيت كه در قرآن و غير آن وجود دارد تفاوتي نمي‏كند.

نمونه هايي از خوف و خشيت در قرآن
«لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ
1»؛ اگر اين قرآن را بر كوه نازل مي‏كرديم، از خشيت الهي از هم مي‏پاشيد. كلمه‏ي خشيت در اينجا به كوه نسبت داده شده است. با اينكه كوه نمي‏ترسد خدا عذابش كند. اين نظير همان آيه‏ي شريفه‏اي است كه «فَلَمَّا تَجَلَّي رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً2»؛ اگر كوه عظمت ربوبي را درك كند از هم مي‏پاشد. درباره‏ي ملائكه مي‏فرمايد: «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ3»؛ اينجا «خوف»؛ را به شكل ؛ «خِيفَتِهِ»؛ به كار برده؛ فرشتگان از خوف الهي تسبيح مي‏گويند. اين كه فرشتگان چه طور خوف الهي را درك مي‏كنند نمي‏دانيم. ولي اجمالاً مي‏دانيم فرشتگان مثل ما نيستند كه تكليف به امري داشته باشند تا اگر تخلف كردند عذاب بشوند. احساس شكستگي، حقارت، ضعف و ناچيزي در مقابل يك عظمتِ بي نهايتي است كه درك مي‏كنند. اين غير از آن است كه، «يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ4»؛ يا «فَقِنا عَذابَ النَّارِ5»، كه مربوط به ترس از عذاب و ترس از خطري است كه متوجه انسان است.

خوف از عذاب دنيوي
در اين جا متعلق خوف ضرر خود انسان است. كسي كه معتقد است اختيار عالم دست خداست، آن وقت مي‏ترسد كه خدا به او عذابي نازل كند. مريض يا فقيرش كند. چنين خوفي طبيعي است. اگر اعتقاد به خدا داشته باشد، اگر چه به قيامت اعتقاد پيدا نكرده است، از خطرهاي دنيوي مي‏ترسد. قرآن نسبت به چنين خطرهايي مي‏گويد: شما بايد از مشكلات آينده كه در همين دنيا برايتان پيش مي‏آيد از خدا بترسيد: «إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ6»؛ اگر آبهاي شما خشك شود و فرو برود چه كسي به شما آب گوارا مي‏دهد؟ قبلاً چشمه‏هاي آب بوده ولي حالا با موتور آب بيرون مي‏آورند. مي‏گويند در آينده جنگ بر سر آب است! قرآن از همين راه مردم را مي‏ترساند و انذار مي‏كند. يا گاهي مي‏فرمايد: اين باغ‏هاي ميوه و درختان سبزي كه داريد اگر خدا آتشي بفرستد و اينها را بسوزاند، چه خواهيد كرد؟! مي‏بينيم گاهي در يك گوشه‏ي دنيا، صدها و هزارها هكتار جنگل مي‏سوزد و خاكستر مي‏شود. در سطح جامعه و كشوري كه حياتش به جنگل است، اگر جنگل بسوزد و خاكستر شود بلاي عظيمي است. پس آنهايي كه حتي اعتقاد به قيامت ندارند اگر فكر و توجهي داشته باشند باز هم به خاطر عذاب‏هاي دنيوي بايد از خدا بترسند.

 خوف از ذلّت
بالاتر از اين آن‏هايي كه معرفت بيشتري دارند و سطح انساني‏شان رشد كرده است، غير از اين نعمت‏هاي مادي از چيزهايي ديگري هم مي‏ترسند. انسان‏هاي شريف براي آبروي خودشان خيلي ارزش قائل‏اند. از چيزهايي كه آدم مي‏ترسد اين است كه در يك جامعه‏اي آبرويش بريزد و به ذلّت بيفتد. اين دوست داشتنِ احترام، دوست داشتن عزّت و آبرو يك مرتبه‏ي بالاتري از انسانيت است. بيش از دوست داشتن خوردني‏ها و آشاميدني‏هاست. آنجايي كه انسان ايمان به آخرت داشته باشد ترسش چندين برابر افزوده مي‏شود. چون عذابهاي دنيوي زمانش محدود بود؛ ولي وقتي معتقد به آخرت شد احتمال اينكه عذابهاي طولاني، قرنها، بلكه عذاب ابدي، شامل حالش شود، خواه ناخواه مبتلا به خوفي بزرگ مي‏شود. و اين خوف به سلامت نفس و رقت قلب خودش بستگي دارد. اگر كسي گناهي هم مرتكب نشده است، آيا اطمينان دارد كه در آينده هم مرتكب نمي‏شود؟ بودند كساني كه عمري را به سلامت و پاكي و تقوا زندگي كردند اما اواخر عمرشان عاقبت به شر شدند. مثال واضحش ابليس است! در بين انسان‏ها هم زياد بودند: مثل بلعم باعورا. «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْه7»؛ حتي بعضي امامزادگان، كساني كه سالياني با احترام در ميان مردم زندگي كردند، اواخر عمرشان فريب شيطان خوردند و فاسد شدند. فطري انسان است كه اگر خطري را در آينده احتمال بدهد از آن مي‏ترسد. خطر اينكه از نعمت‏هاي اخروي محروم بشود، خطر اين كه روزي بيايد كه از چشم خدا بيفتند و خدا به ايشان اعتنايي نكند. خطر اين كه... .

خوف اولياء الله
و امّا آن خوفي كه به معناي احساس كوچكي و حقارت در پيشگاه عظمت الهي است، غير از خوف از عذاب است كه تلخ بود. اصلاً آن خوفي است كه اولياء خدا از خدا مي‏خواهند عظمتش را به ايشان نشان بدهد. خوف اينها خوفي است كه خيلي شيرين است. البته ما كه يقين به آخرت داريم انشاء الله ديگر خوف دنيا نبايد خيلي برايمان مهم باشد و بايد بيشتر نگراني‏مان از عالم ابدي باشد. وقتي انسان توجهش به خطرهايي كه او را در دنيا و آخرت تهديد مي‏كند معطوف مي‏شود، مي‏بيند در مقابل اراده‏ي خدا چيزي ندارد كه بتواند مقاومت كند، «إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ8»؛ اگر خدا بخواهد بدي، سختي و ضرري به انسان برسد، هيچ كس نمي‏تواند جلويش را بگيرد. اولياء خدامي دانند موجودي هستند كه «لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرّاً9»؛ از خودم هيچ توانايي ندارم. اگر خدا اراده كند من را به جهنّم ببرد چه كنم؟ در بعضي از مناجات‏هاي اميرالمؤمنين(ع) هست (صحيفه‏ي علويه را ملاحظه بفرماييد) كه مي‏فرمايد: خدايا اگر روز قيامت دستور بدهي علي را بگيريد و به سوي جهنّم بكشيد، من چه چاره‏اي بينديشم؟ تصور كنيد! محال كه نيست، تناقض هم لازم نمي‏آيد! اگر تو گفتي علي را به جهنّم ببريد من چه كار كنم؟ اين را مي‏فرمود و زار زار گريه مي‏كرد.

يأس از رحمت الهي
همين كه بنده‏ي ناچيزي كه تمام هستي‏اش از خداست، عصيان خدا بكند، يعني بگويد تو گفتي اين كار را بكن اما من نمي‏كنم؛ تو گفتي نكن، امّا من مي‏كنم؛ معنايش سركشي در مقابل خداست. البته كم پيدا مي‏شود كه مؤمن با توجّه گناه كند. اينها غفلت است. ولي اگر توجّه كند معني كارش عصيان است. به معناي اين است كه خدايا درست است تو گفتي اين حرام است، امّا من اعتنايي ندارم. اگر من از خودم قدرتي داشتم؛ چشم و گوش و زبانم مال خودم بود و در مقابل خدا چنين حرفي مي‏گفتم خيلي زشت بود، چه رسد به اين كه همه‏ي اينها مال اوست. با چشم و گوش و زباني كه تو دادي، عليه خود تو...! همين را آدم تصور كند كافي است تا زنده هست سرش را زير بيندازد و از خجالت سر بلند نكند. اما پرداختن به امور مختلف و توجه به دنيا و گرفتاري‏هاو غيره، انسان را غافل مي‏كند. اين فرصت‏هاي ماه مبارك رمضان، به خصوص سحرها، براي اين است كه مقداري فكر كنيم كه چه كار داريم مي‏كنيم؟! با چه كسي مخالفت مي‏كنيم و عاقبتش چه خواهد شد؟
گاهي ممكن است آن قدر خوف بر انسان غالب شود كه به كلّي از خودش مأيوس بشود. در روايت نقل شده است: يكي از كارگزاران عبّاسي عدّه‏اي از ذريّه‏ي پيغمبر را به امر هارون الرشيد به شهادت رسانده بود. يكي از دوستانش در ماه مبارك رمضان بر او وارد شد و ديد دارد غذا مي‏خورد. از او پرسيد: مگر نمي‏داني ماه رمضان است؟ جواب داد آري، ولي كار من از اين حرفها گذشته. پرسيد: چه طور گذشته؟ گفت: نپرس، ديگر فايده ندارد. بعد داستانش را نقل كرد: هارون الرشيد فرستاد دنبال من گفت كه تو چه قدر به من علاقه داري؟ گفتم علاقه‏ي من به شما اين است كه حاضرم جانم را فداي شما كنم. گفت خب برو! هنوز به خانه نرسيده بودم، باز فرستاد دنبال من كه برگرد. باز گفت: چه قدر به ما علاقه داري؟ گفتم: حاضرم جانم و هر چه دارم در راه شما بدهم. گفت: خب برو! باز رفتم طرف منزل، مرتبه‏ي سوم فرستاد سراغ من. برگشتم گفتم: چه مي‏فرماييد قبله‏ي عالم. گفت: تو چقدر به ما علاقه داري؟! فهميدم آنچه گفتم هنوز برايش قانع كننده نبوده، گفتم حاضرم جانم، مالم، عزيزانم و دينم را براي شما بدهم. گفت حالا درست شد. يك غلامي را صدا زد و گفت همراه اين غلام برو هر كاري كه گفت بكن. همراهش راه افتادم. من را به زندان مخوفي برد. اما من نمي‏دانستم افرادي كه در آن زندان بودند كيستند. غلام گفت: اينها را سر بِبُر. همه را سر بريدم. شصت، هفتاد نفر از ذريّه‏ي پيغمبر را در يك شب سر بريدم. در اتاق آخر پيرمردي بود. نوبت كه به او رسيد گفت مي‏فهمي داري چه كار مي‏كني؟ گفتم چه كار مي‏كنم؟ گفت شصت نفر از ذريّه‏ي پيغمبر را سر بريدي؟! جواب پيغمبر را چه خواهي داد؟ گفتم: شما اولاد پيغمبر هستيد؟ گفت: بله، همه‏ي اينهايي كه كشتي اولاد پيغمبر بودند، من هم اولاد پيغمبرم. دستم لرزيد و ديدم ديگر كار از كار گذشته. از اين به بعد ديگر اميدي به آمرزش ندارم. راوي مي‏گويد اين خبر را به حضرت رضا(ع) عرض كردم. حضرت فرمودند: گناه يأس از رحمت خدا از آن قتل‏هايش بيشتر است! اگر انسان به آن حدي رسيد كه ديگر نااميد شد و گفت: ديگر فايده ندارد اينجاست كه باز بايد به خدا پناه ببرد و بگويد خدايا اين را هم علاج كن!

مناجات الخائفين
مناجات خائفين در چنين مقامي است، اين مناجات تقريباً سه بخش است و در هر بخشي اوّل بياناتي كه حسّ ترحّم را در شنونده بيدار مي‏كندعرض مي‏كند. سپس دعاهايي مي‏كند. بخش اولش را قبلاً عرض كردم. به دنبالش حالتي را مجسّم مي‏كند كه كمال درماندگي براي شخص است. مي‏گويد: خدايا اي كاش مي‏دانستم من كه به اين دنيا آمدم سرانجامم شقاوت خواهد بود يا سعادت؟ آيا لياقت عفو و رحمت تو را پيدا مي‏كنم؟ اگر بدانم سرانجام من عذاب است، آرزو مي‏كنم اي كاش مادر من را نزاييده بود. اما اگر بدانم عاقبت كارم اين است كه مرا مي‏آمرزي و لياقت قرب تو را پيدا مي‏كنم، ديگر هيچ غصّه‏اي نخواهم داشت.
«لَيْتَ شِعْري، ألِلشَّقاءِ وَلَدَتْني اُمِّي، أمْ لِلْعَناءِ رَبَّتْني»، در اين‏جا نكته‏ي لطيفي است كه ارادت و ادب دعاكننده را نشان مي‏دهد. شقاوت و سعادت هر دو را مي‏شد به خدا نسبت داد. مي‏توانست بگويد خدايا نمي‏دانم مرا كه خلق كردي، عاقبتم شقاوت است يا سعادت؟ اين شبيه ادبي است كه در كلام حضرت ابراهيم(ع) است. مرض و شفا هر دو دست خداست، اما مي‏گويد «إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ10»؛ هر گاه مريض مي‏شوم او شفايم مي‏دهد. مريضي را به خودش نسبت مي‏دهد.
در اين جا هم مي‏گويد: اي كاش مي‏دانستم آيا مادر، من را براي بدبختي زاييده بود و براي رنج و مصيبت پرورش داده بود؟ اگر چنين است «فَلَيْتَها لَمْ تَلِدْني وَلَمْ تُرَبِّني»؛ اي كاش من را نه زاييده بود و نه پرورش داده بود.؛ «وَلَيْتَني عَلِمْتُ أمِنْ أهْلِ السَّعادَةِ جَعَلْتَني»؛ اي كاش مي‏دانستم كه آيا تو من را از اهل سعادت قرار داده‏اي؟ «وَبِقُرْبِكَ وَجَوارِكَ خَصَصْتَني»؛ و من را لايق قرب و جوار خودت قرار داده‏اي. اگر اين را مي‏دانستم؛ «فَتَقِرَّ بِذلِكَ عَيْني، وَتَطْمَئِنَّ لَهُ نَفْسِي»؛ آن وقت چشمم روشن مي‏شد و ديگر آرامش خاطر پيدا مي‏كردم. اين كمال درماندگي است. از سرنوشت خودش آگاهي ندارد. بين يك امر بسيار مطلوب و يك امر بسيار نامطلوب و رنج آور، متحيّر است. مجسّم كردن چنين حالي، شخص كريم را سر رحم مي‏آورد.
«الهي هَلْ تُسَوِّدُ وُجُوهاً خَرَّتْ ساجِدَةً لِعَظَمَتِكَ»؛ آيا صورت‏هايي را كه در مقابل عظمت تو به خاك افتاده و سجده كرده با آتش مي‏سوزاني؟ بارها عرض كرديم كه لسانِ دعا و مناجات، استدلال منطقي نيست. بياني است تا عاطفه و رحمت مخاطب را تحريك كند. «أوْ تُخْرِسُ ألْسِنَةً نَطَقَتْ بِالثَّناءِ عَلَي مَجْدِكَ وَجَلالَتِكَ»؛ زباني را كه مدح و ثناي تو گفته لال مي‏كني؟ چون در اوصاف اهل جهنم دارد كه خدا در روز قيامت زبانشان را لال مي‏كند، چشم و گوششان را نابينا و ناشنوا مي‏كند. گوشي را كه به خاطر ارادت به تو از ذكر تو و شنيدن صوتِ اذان لذّت برده، كر مي‏كني؟ «أوْ تُصِمُّ أسْماعاً تَلَذَّذَتْ بِسَماعِ ذِكْرِكَ في إرادَتِكَ، أوْ تَغُلُّ أكُفّاً رَفَعَتْهاَ الآمالُ إلَيْكَ رَجاءَ رَأْفَتِكَ»؛ آيا اين دست‏هايي را كه پر از اميد و آرزوي به رحمت و رأفت توست و به سوي تو بلند شده، خالي بر مي‏گرداني؟ «أوْ تُعاقِبُ أبْداناً عَمِلَتْ بِطاعَتِكَ حَتَّي نَحِلَتْ في مُجاهَدَتِكَ»؛ آيا بدن‏هايي را كه در راه عبادت و اطاعت تو و مجاهدت آن قدر رنج برده كه لاغر شده، مي‏سوزاني؟ «أوْ تُعَذِّبُ أرْجُلاً سَعَتْ في عِبادَتِكَ»؛ آيا پاهايي را كه در راه عبادت تو قدم برداشته عذاب مي‏كني؟
«إلهي لا تُغْلِقْ عَلَي مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ»؛ خداي من! در رحمتت را به روي كساني كه اهل توحيد هستند نبند. «ولا تَحْجُبْ مُشْتاقِيكَ عَنِ النَّظَرِ إلي جَميلِ رُؤْيَتِكَ»؛ و آنهايي كه اشتياق ديدار جمال تو را دارند محروم نكن.
باز به همان شيوه‏ي اول چند سؤال مي‏كند: «إلهي نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحِيدِكَ كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ»؛ كسي را كه با توحيد خودت عزّت بخشيدي چگونه ممكن است كه با هجران خودت خوار كني؟ «وَضَميرٌ انْعَقَدَ عَلَي مَوَدَّتِكَ كَيْفَ تُحْرِقُهُ بِحَرارَةِ نِيرانِكَ»؛ و چگونه دلي را كه بر محبّت تو بسته شده و آن را در خودش جاي داده، به حرارت آتشت مي‏سوزاني؟
«إلهي أجِرْني مِنْ ألِيمِ غَضَبِكَ وَعَظِيمِ سَخَطِكَ»؛ خداي من! مرا از غضب دردناك و سخطِ بزرگ خودت در امان بدار. چون مادامي كه غضب باشد نوبت به رحمت نمي‏رسد.
«يا حَنَّانُ يا مَنَّانُ يا رَحيمُ يا رَحْمنُ يا جَبَّارُ يا قَهّارُ يا غَفّارُ يا سَتّارُ، نَجِّني بِرَحْمَتِكَ مِنْ عَذابِ النَّارِ، وَفَضيحَةِ العارِ»؛ هم از آتش جهنم مرا نجات بده، هم از رسوايي در قيامت. «إذا امْتازَ الأخْيارُ مِنَ الأشْرارِ»؛ در آن وقتي كه خوبان از بدان جدا مي‏شوند. «وَحالَتِ الأحْوالُ، وَهالَتِ الأهْوالُ»؛ دگرگونيها پديد مي‏آيد و ترس‏ها و هولها در نفوس ظاهر مي‏شود. «وَقَرُبَ المُحْسِنُونَ، وَبَعُدَ المُسِيئُونَ»؛ آنهايي كه نيكوكارند به قرب تو مي‏رسند و آنهايي كه اهل عصيان و گناه هستند از تو دور مي‏شوند. «وَوُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ»؛ هر كسي آن چه كاشته است درو مي‏كند. آنچه عمل كرده است به او برگردانده مي‏شود. در همچو صحنه‏اي خدايا! مرا از عذاب و رسوايي‏ها نجات ببخش. آمين


1. حشر / 21.

2. اعراف / 143.

3. رعد / 13.

4. نور / 37.

5.؛ آل‏عمران / 191.

6. ملك / 30.

7. اعراف / 175.

8. انعام / 17.

9. اعراف / 188.

10. شعراء / 80.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org