قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

زمزمه‌ي پناه جويان

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته)؛ در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 25/2/87 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

معناي اعتصام

معناي واژه‌هاي «اعتصام»، «تمسك»، «استمساك»؛ و «تشبث»؛ تقريباً مشابه هم است كه معمولاً در فارسي به «چنگ زدن»؛ ترجمه مي‏شود. اعتصام به حبل الله يعني چنگ زدن به ريسمان خدا و «استمساك»؛ يعني محكم گرفتن دستگيره. تقريباً «تشبث»؛ هم مشابه همين معنا را دارد. «معتصمين»؛ يعني كساني كه چنگ زدند و ريسمان خدا را گرفتند. در قرآن روي دو واژه «تمسك»؛ و «اعتصام»؛ تكيه شده است؛ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ1، وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً2. فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقي‏؛ لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليم3. براي اينكه اين معنا درست روشن شود و مناسبتش با اسماء و تركيب‌هايي كه در اين مناجات به كار رفته بيشتر معلوم شود بايد بيشتر دقت كنيم چه زماني انسان به چيزي چنگ مي‏زند؟

علت اعتصام

معمولاً وقتي انسان خطري احساس مي‏كند، مثل خطر سقوط، به ريسمان، طناب يا ميله‏اي چنگ مي‏زند تا سقوط نكند؛ اين حالت اعتصام است. ما انسان‌ها طوري خلق شده‌ايم كه در زندگي‏مان به چيزهاي گوناگوني احتياج داريم. اگر كسي گرسنه مي‏شود غذا مي‏خورد و ديگر به چيزي يا كسي احتياجي ندارد، اما اگر غذا گيرش نيامد آن وقت به ديگران متشبث مي‏شود. كساني كه در دنيا نعمت زياد دارند، مشكلاتشان را با اين نعمت‏ها رفع مي‌كنند و معمولاً هيچ وقت احساس نمي‏كنند كه به خدا احتياج دارند. شايد سرّ اين آيه كه، إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغي * أنْ رَآهُ اسْتَغْني4همين است. اين درك و احساس كه انسان فكر ‌كند احتياج به خدا ندارد عين جهل است؛ در حالي‌كه قدرت اصلي كه حاجت‏ها را رفع مي‏كند فقط قدرت خداست.

لامؤثر في الوجود الاّ الله

اسبابي كه ما در عالم مي‏بينيم اسبابي است كه خداوند به خاطر حكمت‏هايش قرار داده است و هر وقت اراده كند ديگر اين‌ها تاثيري ندارند. حقيقت انسان اين است كه كم‌كم تحت تعليم و تربيت انبياء(ع) بفهمد و دريابد كه نياز اصلي او، به خداست و ابزارهاي مادي به اراده‏ي خدا تأثير مي‏كنند و عاريه‏اي هستند. همه‏ي اسباب اين عالم با درجه‌هاي مختلف همين گونه‌اند و ما خيال مي‏كنيم اين‌ها مؤثر در هر اثري هستند؛ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ * أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزّارِعُونَ * لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً5؛ أ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ * أَ أَنْتُمْ أَنْزَلُْتمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ * لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً6. قرآن هم اهتمام زيادي دارد كه به انسان بفهماند مؤثّر حقيقي در عالم، خداست و اسباب دنيوي، سبب‌هاي ظاهري و واسطه‏هايي به اذن الله است و سنّت خدا بر اين است كه مردم را متوجه كند كه به اين اسباب نمي‏شود اعتماد كرد. مي‏فرمايد اگر صبح از خواب بيدار شديد و ديديد نهر آبتان خشك شده، فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ؛7؛ كيست كه آب گوارا براي شما مي‌آورد؟ از اين تعبيرات در قرآن زياد است، ولي انسان به اين زودي‏ها باور نمي‏كند و تسليم نمي‏شود؛ حتي ممكن است برهان عقلي هم ما اقامه كنيم كه علت موجده، آناً فآناً وجود به معلول مي‏دهد، اما عملاً مي‏بينيم باز اعتمادمان به اسباب است نه به قدرت اصلي.

توجه، توجه!

بَناهُمْ بِنْيَةً عَلَي الْجَهْل8، خدا انسان را در اين عالم اصالتاً جاهل آفريده است؛ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً9. تدريجاً بايد اين جهل‏ها برطرف و معرفت پيدا شود. بايد راه و روزنه‏اي باز شود تا انسان بفهمد پشت اين پرده‏ي نمايش هستي دستي است كه اگر اراده‏اش را بردارد، همه چيز نيست و نابود خواهد شد.

اگر نازي كند از هم فرو ريزند قالب‌ها

براي اينكه روزنه‏اي باز شود و انسان به اين حقيقت راه پيدا كند كه مؤثر حقيقي خداست، گاهي سختي‏هايي براي او پيش مي‏آورد. از آن طرف، گاهي پديده‏هايي را به وجود مي‏آورد كه با اسباب ظاهري جور در نمي‏آيد. همان‌هايي كه ما مي‏گوييم معجزه، كرامت، امور خارق‏العاده و ...، اين‌ها استثنائاتي است كه خدا به وجود مي‏آورد تا توجهي در ما پديد آيد. اصل بر اين است كه ما، هم عقلمان را به كار گيريم و هم از دستورات انبياء پيروي كنيم، تا جهل‌مان برطرف شود و دست خدا را همه جا ببينيم. چون آدمي چموشي مي‏كند، گاهي خدا استثنائات و جريان‌هايي پيش مي‏آورد كه او يك تكاني بخورد. اگر اين اتفاقات براي انسان پيش بيايد و واقعاً كاردش به استخوان برسد، به‌طور فطري اين مطلب را درك خواهد كرد و توجه پيدا مي‌كند، فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ؛10؛ پس هنگامي كه سوار كشتي شدند؛ دريا موج برداشت و كشتي درون موج‏ها غرق شد؛ هر كسي كه روي تكه چوبي افتاد و خودش را در حال غرق شدن ديد، گفت: خدايا اگر ما را نجات دهي هرگز فراموشت نمي‌كنيم، لَئِنْ أَنْجانا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرِينَ11، فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَي الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ، اما وقتي خداوند نجاتشان مي‌دهد دوباره يادشان مي‏رود، و شايد مي‏گويند: اين يك اتفاقي بود كه يك بار اتفاق افتاد، سر كيسه‌ي ريال سلامت باشد! ما كه مي‏توانيم ابر ايجاد كنيم و آن را بارور كنيم، چه كار به خدا داريم كه نماز باران بخوانيم؟! خودمان مشكلات خودمان را حل مي‏كنيم. آن يك مثال قرآني بود اما انسان به طور مداوم اين نوع عوامل براي توجه‌؛ در زندگيش رخ مي‌دهد؛ در انواع گرفتاري‏ها و بيماري‏ها، كه مثلاً همه‏ي دكترها مي‏گويند اين ديگر علاج ندارد يا در مشكلات ديگري كه آبروي انسان در خطر است، اگر چنين حالاتي پيش بيايد كه انسان مضطر و بيچاره شود و اميدي به جايي نداشته باشد و آن وقت يك حبل و ريسمان و دستگيره‌اي ببيند به آن متصل مي‏شود؛ اين مي‏شود اعتصام. خدا دوست دارد انسان هميشه در زندگي‏اش اين حال را داشته باشد؛ يعني بداند آن وقتي هم كه همه‏ي اسباب فراهم است نياز او به خدا كم نشده و اين خداست كه اسباب را برايش فراهم مي‏كند. اگر انسان اين را درك كند خيلي از مشكلاتش حل مي‏شود، وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ. اگر اين حالت‌ها براي انسان پيش آمد و به دامن خدا چنگ زد، ديگر گمراه نمي‏شود. اگر كسي در زندگي‏اش چنين حالاتي پيش آمد خوب است هميشه اين حالت‌ها را نگه دارد. بداند وقتي كه دستم از همه جا قطع شد چه كسي نجاتم داد، آن وقت كه همه با من دشمني مي‏كردند چه كسي آبروي مرا حفظ كرد، آن وقتي كه هيچ دارويي اثر نمي‏كرد چه كسي نجاتم داد؛ اين زمينه‏اي مي‏شود براي اينكه انسان «اعتصام بالله»؛ پيدا كند.
در چنين حالي كه انسان سراغ خدا مي‏رود، به انواع اسماء و صفات الهي كه براي رفع حاجت است تمسك مي‏كند. مانند اين كه مي‌گويند: اي خدايي كه مشكلات را رفع مي‏كني، اي خدايي كه بيماران را شفا مي‏دهي، اي خدايي كه مستمندان را دستگيري مي‏كني و...، پيش آمدن چنين حالي براي كساني كه از او بهره مي‌گيرند نعمتي بزرگ است و روزنه‏اي است براي خداشناسي. نبايد انسان از اين حال، خسته و دل زده شود، ممكن است اول سخت باشد، اما بعد، معرفت و ارتباطي كه با خدا پيدا مي‏كند آن قدر شيرين است كه همه‏ي سختي‏ها را پوشش مي‏دهد.

مناجات معتصمين

اكنون قدري از مناجات معتصمين را بخوانيم.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، أللَّهُمَّ يا مَلاذَ اللاّئِذِينَ، وَيا مَعاذَ العائِذِينَ؛؛ اي پناهگاه پناه آورندگان.
«لائذ»؛ و «عائذ»؛ و «لاجي‏ء»؛ تقريباً به يك معنا هستند؛ يعني كسي كه پناه مي‏برد.
وَيا مُنْجي الهالِكِينَ؛؛ و اي نجات دهنده‏ي كساني كه هلاك شدند يا در شرف هلاكت‏اند.
وَيا عاصِمَ البائِسِينَ؛؛ و اي نگاهدارنده و چاره‌؛ كننده‌ي كساني كه سخت تهيدست‏؛ و بيچاره‌اند.
وَيا راحِمَ المَساكِينَ؛؛ اي كسي كه به بينوايان رحم و كمك مي‏كني.
وَيا مُجيبَ المُضْطَرِّينَ؛؛ كساني كه مضطر شده و ديگر هيچ چاره‏اي براي خودشان نمي‏بينند، تو آن‌ها را چاره و پاسخ مي‏دهي.
وَيا كَنْزَ المُفْتَقِرينَ؛؛ اي گنج تهيدستان. آن‌هايي كه هيچ ندارند و دست خالي اند، تو گنج آن‌هايي؛ گنج شايگان و بي‌پايان.
وَيا جابِرَالمُنْكَسِرينَ؛؛ اي جبران كننده‌ي دل شكستگان.
اصل «جبر»؛ به معناي شكسته‏بندي است و «جابر»؛ يعني كسي كه شكستگي‏ها را جبران مي‏كند. «منكسر»؛ يعني كسي كه شكسته شده؛ حالا يا دلش شكسته يا كمبود و نقص ديگري برايش پديد آمده است.
وَيا مَأوَي المُنْقَطِعِينَ؛؛ اي كسي كه مأوا و جاي بخش افرادي هستي كه از همه‏ي دوستان و خويشان بريده و همه او را به خود واگذاشته‏اند.
وَيا ناصِرَ المُسْتَضْعَفِينَ، وَيا مُجيرَ الخائِفِينَ؛؛ اي ياري دهنده‌ي ضعيفان و اي پناه دهنده‌ي كساني كه ترسان هستند و از دشمن مي‏ترسند.
وَيا مُغيثَ المَكْرُوبينَ؛؛ كساني كه دچار غم و غصه شده‌اند و مشكلاتي دارند، تو به فريادشان مي‏رسي و غم و غصه‌ها‏شان را برطرف مي‏كني.
وَيا حِصْنَ اللاّجئينَ؛؛ اي حصار محكم پناه آورندگان. تو براي كساني كه پناهنده مي‏شوند دژ مستحكمي هستي. انتخاب اين اسماء، در آغاز مناجات متناسب است با آن حالي كه عرض كردم. انسان وقتي دستش از همه‌جا بريده شد و خودش را در حال اضطرار ديد، به همه‏ي مفاهيم، خدا را مي‏خواند، به همه‏ي مفاهيمي كه متناسب با اين حال است. مسكين مفتقر، درمانده، پناه‌آورنده و از همه‌جا بريده‌اي كه يار و ياوري ندارد؛ به همه‏ي اينها توجه مي‏كند كه رحمت خدا را به جوش بياورد تا شايد مشمول رحمت الهي شود.

نياز اصلي معتصمين

إنْ لَمْ أَعُذْ بِعِزَّتِكَ فَبِمَنْ أعُوذُ؛؛ اگر به عزت تو پناه نبرم به چه كسي پناه ببرم؟
نشان مي‏دهد در اين حال به هيچ كس ديگري اميد ندارد، چون قدرت ديگري نيست. عزيز؛ يعني شكست‏ناپذير؛ اگر به عزت و قدرت و شكست‏ناپذيري تو پناه نبرم به چه كسي پناه ببرم.
وَإنْ لَمْ أَلُذْ بِقُدْرَتِكَ فَبِمَنْ ألُوذُ،
«أعُوذُ»؛ و «ألُوذُ»؛ مشابه‏اند و هم‌چنين«عزت»؛ و «قدرت»، و تقريبا اين دو جمله مترادف‏اند.
وَقَدْ ألْجَأتْنِي الذُّنُوبُ إلَي التَّشَبُّثِ بِأذْيالِ عَفْوِكَ؛؛ مرا گناهان بي‌شمار ناچار كرده كه به دامان عفو تو چنگ زنم.
مثال كه عرض كردم نيازهاي مادي بود، كه در گرسنگي، تشنگي، سقوط، آبروريزي و مشكلات اجتماعي، انسان را به خدا پناهنده مي‏كرد كه نيازش را رفع كند، اما براي مؤمن نياز ديگري اهميت دارد و آن، نياز به مغفرت الهي است. اين‌ها مي‏گذرد و چند روزي در دنيا هست. اگر در زندگي گرفتاري باشد، سختي، مشكلات، خفت و خواري و ذلت باشد، مي‏گذرد و با مرگ تمام مي‏شود، اما انسان احتياج‌هاي ديگري هم دارد كه نمي‏گذرد و الي الابد مي‌ماند؛ مگر خدا علاجش كند، و آن مشكلاتي است كه در اثر گناهان و قصور و تقصيرها براي انسان پيش مي‏آيد و هيچ راهي ندارد جز اين كه خدا آن‌ها را درمان و چاره كند. اين است كه وقتي توجه مي‏كند كه همه‏ي قدرت‌ها دست خداست و هيچ كس ديگري نمي‏تواند كاري كند، در صدد بر مي‏آيد كه اين مشكل اساسي را از خدا بخواهد، و به جاي اين كه بگويد: به من نان، آب، خانه، همسر، اتومبيل و فرزند بده، از خدا مي‏خواهد او را از بلاهايي كه بناست الي الابد ادامه پيدا كند نجات دهد.


1. آل‏عمران / 101.

2. آل‏عمران / 103.

3؛ . بقره / 257

4. علق / 7-6.

5. واقعه / 65-63.

6. واقعه / 70-68.

7؛ . ملك / 30.

8. بحارالانوار، ج 3، ص 15، باب 2.

9. احزاب / 72.

10. عنكبوت / 65.

11. يونس / 22.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org