قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

نجواي معتصمين

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته)؛ در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 1/3/87 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

اعتصام واقعي

موقعي كه انسان خودش را در خطر شديدي ببيند، به هر وسيله‏اي چنگ مي‌زند كه از خطر مصون بماند؛ اين همان حالت «اعتصام»؛ است. تصور كنيد يك هفته، يا حتي يك ساعت انسان در زير آوار دفن شده باشد، هيچ اميدي هم به نجات نداشته باشد؛ چه حالي پيدا مي‏كند؟ ما هميشه در چنين حالت‌هايي نياز خود را به خدا احساس مي‌كنيم، هر چند در غير اين حالت‌ها هم به خدا احتياج داريم اما درك نمي‏كنيم. در هيچ حالي، هيچ كس جز خدا مشكلات انسان را حل نمي‏كند و هيچ كس جز او در هيچ حالي چيزي به انسان نمي‏دهد، چون هر چه هست از او است، وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلاّ هُوَ وَ إِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ1،؛ ولي ما عادت كرده‌ايم به اسباب متوسل ‏شويم چون تاثير را از اسباب مي‏بينيم. مؤمن بايد مسبب الاسباب را بشناسد و به ياد او باشد، به‌خصوص وقتي گرفتاري انسان شديد مي‌شود و هيچ راهي براي نجات پيدا نمي‏كند. اين تصورات و فرض‏ها براي اين كه انسان نياز خودش را به خدا احساس كند فضاي خوبي است، اما آن‌چه در مناجات معتصمين مطرح است خطرهاي مادي نيست. آن‌كه در اين مناجات در مقام اعتصام است به خاطر ترس از خطر مرگ، گرسنگي، سوختگي و يا بيماري نيست بلكه آن‌چه به آن توجه پيدا كرده و او را وادار كرده كه به خدا اعتصام پيدا كند چيزي است خيلي مهم‌تر؛ مهم‌تر از آتشي كه انسان را مي‌سوزاند و خاكستر مي‌كند! اگر براي انسان شرايط و صحنه‌اي باشد كه آتشي بسيار سوزنده‏تر از اين آتش‏هاي دنيوي، آن هم آتشي كه ديگر تمام شدني نيست پيش بيايد، چگونه معتصم مي‌شود؟ اگر انسان تصور كند وقتي پوستش بسوزد و له شود و به تعبير قرآن، باز پوست ديگري بيايد؛ كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ،2؛ و اين جريان ادامه پيدا ‏كند تا بينهايت، آن وقت مي‏فهمد كه خطرهاي دنيا در مقابل خطرات آخرت چيزي نيست.

گناهان، علت اعتصام

اين است كه در اين مناجات بعد از ذكر اسماء الهي كه متناسب با اين مقام است، به اين نكته توجه شده كه آن‌چه انسان را وادار كرده تا به طرف خدا بيايد و دست به دامن خدا شود گناهان او است؛ نه خطرهاي مادي و بلاهاي دنيوي. بعد اضافه مي‏كند كه سزاوار نيست كسي را كه به طرف تو مي‏آيد و به تو پناهنده مي‏شود رها كني؛ اين هم يك كبراي كلي است. بعد نتيجه‏؛ مي‌گيرد پس مرا از عذابي كه در اثر گناهان براي من نوشته شده و استحقاقش را پيدا كرده‌ام نجات بده.

سپس گويا فرض مي‏گيرد كه خداي متعال اين دعا را مستجاب كرده و نجات پيدا كرده است، به خودش بر مي‏گردد و باز مي‌گويد: آيا ديگر به چيزي كه مرا مستحق عذاب مي‌كند مبتلا نمي‏شوم؟ چه چيزي مرا از اينكه ديگر به اين گناهان مبتلا نشوم نگه مي‌دارد؟
وَقَدْ ألْجَأتْنِي الذُّنُوبُ إلَي التَّشَبُّثِ بِأذْيالِ عَفْوِكَ ؛
گناهان مرا وادار كرده كه بيايم و به دامن عفو تو چنگ بزنم. اين تشبّت به خاطر گرفتاري‏هاي دنيا نيست بلكه توجه به آثار گناهي است كه موجب عذاب ابدي مي‏شود.

نسبت طولي

معناي اين تعبير كه عرض مي‌كند گناهان مرا وادار كرده كه به در خانه‏ي تو بيايم، چيست؟ چه‌طور گناه انسان را مُلجِي مي‏كند؟ اين نكته‏ي كلي كه عرض مي‏كنم در خيلي جاها كاربرد دارد. براي كساني كه زياد با ادبيات قرآن و روايات آشنا نيستند، اين سؤال براي‌شان زياد مطرح مي‏شود كه چرا چيزي گاهي به خدا، گاهي به ملائكه و گاهي به خود انسان نسبت داده مي‌شود؟! كدامش درست است؟ گاهي خدا مي‏گويد ما اين كار را كرديم و گاهي مي‏فرمايد ملائكه و يا خودتان كرديد؛ يا گاهي علت فعلي را فعل ديگري معرفي مي‏كند، مثلاً در مورد گرفتن جان، در آيه‌اي مي‏فرمايد: اللّهُ يَتَوَفَّي الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها؛3؛ يعني همه‏ي جان‌ها را موقع مرگ و خواب خدا مي‏گيرد؛ اين يك تعبير، در آيه‏اي ديگر مي‏فرمايد: قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ،4؛ جان شما را ملك الموت مي‏گيرد؛ در يك آيه‏ي ديگر مي‏فرمايد: تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا5؛ فرستادگان ما جان را مي‏گيرند، در برخي موارد هم مي‏فرمايد:؛ أخْرِجُوا أنْفُسَكُمُ6؛؛ خودتان جان بدهيد (كه به كفار و منافقين در موقع قبض روح گفته مي‏شود) حالا اين‌ها خودشان جان بيرون مي‏كنند يا فرشتگان مي‏گيرند يا عزرائيل يا خدا؟!

مسئله اين است كه در اين‌جا نسبت‏ها طولي است؛ يعني به اصطلاح يك فاعل نزديك داريم، يك فاعل متوسط و يك فاعل بعيد. البته اين قرب و بعدها به حسب فهم خودمان است وگرنه به معناي ديگر، در مورد خدا، قرب و بعد، به اين شكل معنا ندارد. فاعل قريبش فرشتگان هستند كه اين فرشتگان تحت فرمان جناب عزرائيل هستند، ايشان فرمانده‏ي فرشتگاني است كه قبض روح مي‏كنند و خود جناب عزرائيل بدون امر و اذن خدا كاري نمي‏كند؛ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ7،؛ پس اين امر خداست كه انجام مي‏گيرد. اين يك توجيه است؛ و توجيه‌هاي ديگري هم در تفاسير هست كه در مقام بيانشان نيستم. گاهي نسبت يك فعل به فاعل‌هاي مختلف ممكن است به‌خاطر اين‌كه فاعل‌ها طولي هستند باشد، ولي مطلب از اين هم بالاتر است؛ معمولاً هر معلولي داراي مجموعه‏اي از علت‌ها است كه به آن مي‏گوييم علت تامه. مجموع مقتضي، شرط، معدّ و عدم مانع را علت تامه مي‌گوييم. گاهي تحقق معلول را به مقتضي نسبت مي‏دهيم، گاهي به شرط يا گاهي به معدّ، اين نسبت‏ها همه صحيح است؛ بستگي دارد به اينكه موقعيت مقام يا بيان چه اقتضا مي‌كند يا گوينده مي‏خواهد به چه توجه دهد يا روي چه مطلبي تأكيد كند.

از كدام بترسيم؟!

مطلبي كه از اين قاعده استفاده مي‏شود اين است كه ما در آيات، روايات و مناجات‏ها داريم كه انسان بايد از خدا بترسد و تقوا داشته باشد. گاهي مي‏گويند از خدا بترسيد، و گاهي مي‏گويند از عذاب خدا بترسيد، يا گاهي مي‏گويند از روزي كه خدا عذاب مي‏كند بترسيد؛ وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَي اللّهِ8،؛ گاهي گفته مي‏شود از عملتان بترسيد، گاهي خطاب مي‏شود از نتيجه‏ي عملتان؛ حالا بايد از كدام بترسيم؟! جواب داده مي‏شود از همه‌شان؛ ابتدائاً آن چيزي كه انسان از آن مي‏ترسد عذاب است. علت عذاب چيست؟ گناهي كه مرتكب شده؛ پس، از گناهش مي‏ترسد؛ روز قيامت ظرف عذاب است پس از آن روز هم مي‏ترسد. جهنم جاي عذاب است پس از آن هم مي‏ترسد، و بالاخره اين نظام را خدا ايجاد كرده و اوست كه در مقابل گناه عذاب را مقرر فرموده است، پس بايد از او ترسيد. معنايش اين نيست كه خدا موجود ترسناكي است، بلكه حقيقت ترس، ابتدائاً براي عذابي است كه در اثر اعمال خودمان آفريده مي‏شود.

همه‏ي اين تعبيراتي كه عرض مي‏كنيم از روي تسامح است؛ مطلب خيلي از اين‌ها بالاتر است! تأثير خدا تنها به جنباندن حلقه‏ي اول زنجير هستي نيست؛ كل زنجير به دست اوست، ولي براي درك اين روابط اين‌گونه مي‏گوييم تا بهتر قابل فهم باشد. اين سلسله اسبابي كه تأثير مي‏كند، سررشته‏اش به دست اوست و اگر او اين سلسله را به حركت در نياورد هيچ پديده‏اي تحقق پيدا نمي‏كند، پس تمام توجه‌مان بايد به او باشد. در اين‌جا حضرت مي‌گويد چيزي كه مرا به در خانه‏ي تو آورده تا دامن عفو تو را بگيرم، گناهان خود من است. گناه كه انسان را به طرف خدا نمي‏برد، بلكه انسان را از خدا دور مي‏كند؛ پس چرا مي‏گويد گناه مرا آورده است؟! به اين علت است كه وقتي به گناه توجه مي‏كنم، مي‌‏بينم اين گناه موجب عذاب مي‏شود؛ آن عذابي كه موجب هلاكت و ناراحتي ابدي من مي‏شود؛ يعني به اعتبار اين‌كه گناه علت عذاب من است مي‏گويم من را به سوي تو كشانده، تا مرا از آن نجات دهي. نسبت اين كشاندن به گناه، از آن جهت است كه سلسله‏ي اسباب و مسبّبات اقتضاء مي‏كند. با توجه به اين تعبير، ممكن است در مقام اقتضاء بگوييم: اي خدا، تويي كه مرا به در خانه‏ات آورده‏اي، چرا؟ براي اين كه بعد از گناه، اوست كه مي‌تواند عذاب را ازمن بردارد. اوست كه عفو مي‏كند.

نكته‏ي اصلي‏؛ اينجاست كه اگر خدا توفيق نداده بود، من به اين مطلب توجه نداشتم. اولا بايد خدا معرفتش را به من بدهد، سپس ايمانش را و بعد از ايمان، بايد توجه پيدا كنم. پس اوست كه مرا به در خانه‏ي خودش مي‏كشاند، چون اوست كه وعده داده است كه اگر بيايي گناهت را مي‏بخشم؛ اگر‌چه به اندازه‏ي كوه‌ها و درياها باشد. پس مي‏توانيم بگوييم خدا مرا كشاند، و نيز مي‏توانيم بگوييم ترس از گناه مرا كشاند و يا گناه من را سوق داد؛ همه‏ي اين نسبت‌ها صحيح است، منتها مقتضاي مقام، گاهي اين است كه به اين نسبت دهيم، گاهي به آن.

ما هكذا الظّنُّ بك

وَأحْوَجَتْنِي الخَطايا إلَي استِفْتاحِ أبْوابِ صَفْحِكَ؛

اين خطايا و گناهان و لغرش‌ها هستند كه مرا محتاج كرده‌اند تا بيايم و از تو بخواهم تا درهاي گذشت و بخششت را به روي من باز كني.

وَدَعَتْني الإِساءَةُ إلَي الإِناخَةِ بِفِناءِ عِزِّكَ،

فِناء يعني پيشگاه. در فرازي از زيارت عاشورا هم اين تعبير به كار رفته است: وَ عَلَي الْأَرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِك،؛ بعضي‌ها به اشتباه مي‏خوانند؛ فَنائِك؛ كه درست نيست. مي‌گويد: آنچه كه باعث شده تا بيايم و در پيشگاه تو بار بيندازم، لغزش‏هاي من است و ترس از آثاري كه بر آن مترتب مي‏شود.

وَحَمَلَتْني الْمَخافَةُ مِنْ نِقْمَتِكَ عَلَي التَّمَسُّكِ بِعُرْوَةِ عَطْفِكَ،

«تمسك بالعروة»، «استمساك»؛ يا «اعتصام بالحبل»؛ همه تعبيراتي است كه يك معنا را افاده مي‏كند. آنچه باعث شده كه چنگ بزنم و دستگيره‏ي محكم تو را بگيرم، ترس از نقمت تو است و از كيفري كه براي اعمال من مقرر كرده‏اي.

وَما حَقُّ مَنِ اعْتَصَمَ بِحَبْلِكَ أنْ يُخْذَلَ؛ كسي كه به دامان تو چنگ مي‏زند و متشبث مي‏شود، سزاوار نيست كه خوارش كني و به او بي اعتنايي كني.

وَلا يَلِيقُ بِمَن اسْتَجارَ بِعِزِّكَ أنْ يُسْلَمَ أوْ يُهْمَلَ؛ باز مشابه همان تعبير است، كسي كه به تو پناهنده مي‏شود، سزاوار نيست كه به او بي‌اعتنايي كني و رهايش كني. وقتي كسي به رحمت و صفات الهي توجه كند و با حالات خودش بسنجد، مي‏بيند اين‌ها با هم تناسب ندارد؛ يك طرف رحمت بيكران الهي است كه هيچ حد و حصري ندارد و طرف ديگر موجودي گناهكار است كه با تمام وجودش به او متشبث شده و از او درخواست نجات مي‏كند؛ آيا كريمي كه كرمش بي‌نهايت است، تناسب دارد كه اين‌چنين كسي را رد كند و بگويد برو گم شو؟! وَلا يَلِيقُ؛؛ اين سزاوار نيست. آن چه سزاوار است اين است كه تو توجه كني. اين صغري و كبري را كه بر هم منطبق كنيد، نتيجه‏گيري مي‏شود:

إلهي فَلا تُخْلِنا مِنْ حِمايَتِكَ؛

حالا كه سزاوار نيست كه مرا رها كني و به خودم واگذاري، پس مرا از حمايت خودت محروم نكن.

وَلا تُعِرْنا مِنْ رِعايَتِكَ؛

ما را عاري و محروم نكن از رعايت و رسيدگي خودت.

وَذُدْنا عَنْ مَوارِدِ الهَلَكَةِ؛

نه تنها گناهانم را ببخش، بلكه من را از اين كه بار ديگر به لغزش مبتلا شوم حفظ كن.

فَإنَّا بِعَيْنِكَ وَفي كَنَفِكَ؛

آخر تو ما را مي‏بيني كه به تو احتياج داريم، آمده‌ايم در پناه تو و زير سايه‏ي تو، چون براي تو هستيم و هيچ كس ديگري مالك ما نيست، جاي ديگري هم نداريم برويم؛ آيا سزاوار است ما را رد كني و به مشكلاتمان رسيدگي نكني؟ در آخر علاوه بر اينكه اين درخواست را از خدا مي‏كند، براي اينكه نهايت تواضع را انجام دهد توسل مي‌جويد.

توسّل معتصمين

وَلَكَ أسْألُكَ بِأهْلِ خاصَّتِكَ مِنْ مَلائِكَتِكَ وَالصَّالِحينَ مِنْ بَرِيَّتِكَ أنْ تَجْعَلَ عَلَيْنا واقِيَةً تُنْجِينا مِنْ الْهَلَكاتِ،

تو را به حق فرشتگان مقربت و به حق بندگان شايسته‏ات قسم مي‏دهم كه براي من سپري قرار دهي تا مرا از مهالك حفظ كند.

وَتُجَنِّبْنا مِنَ الآفاتِ؛ و اين سپر مرا از آفت‌ها حفظ كند.

وَتُكِنّنا مِنْ دَواهي المُصيباتِ؛ و از مصيبت‌هاي بزرگ مرا مصون دارد. سپس مي‏فرمايد:

وَأنْ تُنْزِلَ عَلَيْنا مِنْ سَكينَتِكَ؛

علاوه بر آن سپر محافظ، آرامشي را براي ما قرار بدهي؛ چون ترس از گناهان، انسان را مضطرب مي‏كند و آرامش را از او مي‏گيرد. وقتي آرامش از انسان گرفته شد ديگر درست نمي‏تواند كارش را انجام بدهد. خدايا، آرامشي به من بده تا دلم را آرام كند و اطمينان داشته باشم كه مرا مي‏بخشي، تا بتوانم در سايه‏ي اين آرامش به وظايفم قيام كنم.

وَأنْ تُغْشِيَ وُجُوهَنا بِأنْوارِ مَحَبَّتِكَ، ديگر باب رحمت باز شده، وقتي به اين‌جاي مناجات مي‌رسد گويا ديگر خاطرش آسوده است كه ديگر اين دعاها مستجاب است. باز اضافه مي‌كند مرا با نور محبت و انوار مهرباني خودت بپوشان.

وَأنْ تُؤْوِينا إلي شَدِيدِ رُكْنِكَ؛ مرا به پايگاه محكم خودت پناه ده.

وَأنْ تَحْوِينا في أكْنافِ عِصْمَتِكَ، «كنف»؛ در عربي، يعني چيزي كه بر چيز ديگر احاطه پيدا كند و شامل آن شود؛ مثلاً وقتي مادر بچه‏اش را بغل مي‏گيرد، مي‏گويند: «جعلته في احضانه»؛ يا «في اكنافه»، اكناف در اين جا يعني در آغوش، يا مرغ وقتي جوجه‏هايش را زير بال و پر خودش مي‏گيرد، مي‏گويند: «جعلتها في اكنافها»، يعني بر يك چيزي از اطراف احاطه پيدا كند و آن را زير بال خودش بگيرد.

خدايا! ما را در سايه‏ي لطف خودت قرار ده، بِرَأفَتِكَ وَرَحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ.


1. يونس / 107.

2. نساء / 56.

3. زمر / 42.

4. سجده / 11.

5. انعام / 61.

6. انعام / 93.

7. انبياء / 27.

8. بقره / 281.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org