صوت و فیلم

صوت:

فهرست مطالب

جلسه بیست و چهارم: صبر در برابر حرف مردم

تاریخ سخنرانی: 
1392/05/12
تاریخ اثر: 
شنبه, 12 مرداد, 1392
بسم الله الرحمن الرحیم

 آن چه پیش‌رو دارید گزیده‌ای از سخنان حضرت آیت‌الله مصباح‌یزدی (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبری است كه در تاریخ 12/05/92، مطابق با بیست و پنجم رمضان 1434 ایراد فرموده‌اند. باشد تا این رهنمودها بر بصیرت ما بیافزاید و چراغ فروزان راه هدایت و سعادت ما قرار گیرد.

صبر در برابر حرف مردم

 در جلسات گذشته گفته شد علمای اخلاق  بر اساس مضامین روایات، صبر را به سه قسم تقسیم كرده‌اند: صبر بر طاعت؛ صبر از معصیت؛ و صبر بر بلا. اما در رفتارهای انسان و یا انگیزه‌های وی برای انجام یك رفتار مواردی را می‌توان یافت كه در آنها زمینهء دو یا سه نوع صبر فراهم است یا به نحوی با انواع صبر ارتباط پیدا می‌كند. شب گذشته به موضوع تقیه پرداختیم كه اصل تشریع آن برای خلاص كردن انسان از گرفتاری و مشكلاتی بود كه صبر بر آنها برایش دشوار است؛ اما گاهی عمل کردن به دستور تقیه و رعایت مصالحی که بر آن مترتب می‌شود، زمینه تکلیف جدیدی را فراهم می‌کند که لازمه آن صبر بر طاعت است. فردی را در نظر بگیرید كه در میان گروهی از مخالفین زندگی می‌كند و ناچار است برای حفظ جان خود و یا تأمین مصالح مسلمین از انجام رفتارهایی كه عقاید او را ظاهر می‌كند، خودداری كند. چنین كسی باید بر خلاف عقایدش رفتار كند و این امر نیازمند صبر و تحمل است. در این‌جا تقیه كه ابتدائاً برای دفع بلایی كه مستلزم صبر است، تشریع شده، خودش زمینه‌ای را برای صبر بر طاعت فراهم می‌کند.

یکی از مواردی که زمینه برای انواع صبر در آن پیدا می‌شود زمانی است که شخص با کسانی مواجه باشد که مخالف عقیده او هستند، احكام شرعی را درست رعایت نمی‌كنند و با توهین و تمسخر او یا انجام رفتارهایی بر خلاف عقایدش او را می‌آزارند و او چاره‌ای جز تحمل آنها ندارد. چنین كسی در میان اطرافیان خود همیشه احساس غربت و تنهایی می‌كند و در زندگی با موانع و مشكلات فراوانی روبرو است. در چنین شرایطی یا شخص باید بر خلاف عقیده و تكلیف خود، به گونه‌ای رفتار کند که دیگران می‌پسندند، تا بتواند به راحتی در كنار اطرافیان خود زندگی کند؛ یا باید ناملایمات ناشی از حفظ عقاید و پافشاری بر تكالیفش را بپذیرد. به عنوان مثال كسی را فرض كنید كه مجبور است برای انجام كاری به اداره‌ای مراجعه كند كه در آن زن و مرد نامحرم در كنار هم مشغول به كار هستند؛ ولی احكام شرعی را رعایت نمی‌كنند و رفتار آنها با یك‌دیگر تفاوتی با زن و شوهر ندارد. در چنین موقعیتی کسی كه مقیّد به رعایت احكام شرعی باشد، باید چه کند؟ از عقیده خود دست بردارد و هم‌رنگ آنها بشود؟ یا تمسخر و توهین آنها را تحمل كند؟ پیش از پیروزی انقلاب گاهی شرایط خاصی برای افراد متدین پیش می‌آمد كه نمی‌توانستند با فضای حاکم بر جامعه کنار بیایند و مجبور بودند از جامعه كناره‌گیری كنند.

در چنین شرایطی افراد ضعیف‌النفس سعی می‌کنند برای فرار از مشکلات ناشی از این امر، با دیگران هم‌رنگ شوند. طبعیت آدمیزاد این‌گونه است كه جدا بودن از جمع و قطع ارتباط با دیگران را نمی‌پسندد و دوست دارد رضایت اطرافیان را جلب کند. گاهی نیز علاوه بر این، در پی به دست آوردن پست و مقام یا درآمدی است که متوقف بر كسب حمایت دیگران است و برای جلب نظر مردم باید به‌گونه‌ای رفتار کند که آنها بپسندند. در این صورت لازم است در مواردی احکام شرعی را درست رعایت نکند؛ یا در انجام آنها مسامحه کند؛ حتی ممكن است کار به جایی برسد که در درست بودن عقاید و وظایف خود نیز تردید كند.

تحمل چنین موقعیتی كه در آن اطرافیان از شخص انتظار رفتاری بر خلاف عقید و وظیفه‌اش را دارند، برای برخی افراد خیلی دشوار است. در این شرایط صبر بر انجام وظیفه به یک معنا صبر بر طاعت است؛ و از جهت تحمل جفا و بی‌مهری دیگران صبر بر بلاست؛ ‌علاوه بر این‌كه چون شخص از ارتكاب معصیت نیز خودداری می‌کند، صبر از معصیت هم هست.

چنین شرایطی به یک معنا عام‌البلوا است و در هر جامعه‌ای ممكن است پیش آید. از همین‌رو در روایات شریفه مورد عنایت بوده است؛ به خصوص در زمان صادقین سلام‌الله علیهما كه تعامل شیعه و سنی بیشتر مطرح بوده، توصیه به خوش‌رفتاری و مهربانی با برادران اهل تسنن و تحمل جفای ایشان را در روایات ائمه علیهم‌السلام فراوان می‌توان یافت. هم‌چنان‌كه این وضعیت بین شیعیان نیز وجود داشته و شاید كسانی هنوز نمونه‌‌هایی از زخم زبان زدن‌ها، ملامت كردن‌ها و تمسخر متدینین از طرف دیگران به خاطر مراعات بعضی از احكام شرعی در چند دهه گذشته را به خاطر داشته باشند.

عوامل مختلف اجتماعی وجود دارد كه ممكن است انسان را وادار کند به این که بر خلاف وظیفه‌اش، و بر خلاف خواست خدا رفتار کند. از همین‌رو اهل‌بیت علیهم صلوات‌الله همیشه سعی کردند شیعیان را به‌گونه‌ای تربیت کنند که نسبت به چنین عواملی بی‌اعتنا باشند و بكوشند تا جایی که به دین و مذهب‌شان لطمه نمی‌زند، مستقل فکر کنند. البته رعایت مصالح اجتماعی، باب دیگری است كه تکلیف واجب دیگری را اقتضا می‌كند. با توجه به همین مساله روایات فراوانی در خصوص تكلیف انسان در صورت دوران امر بین جلب رضای خدا، یا كسب رضایت مردم از ائمه علیهم‌السلام صادر شده که در این‌جا به چند نمونه از آنها اشاره می‌كنیم.

از سیدالشهدا علیه‌السلام نقل شده كه فرمود: «فَإِنَّ مَنْ طَلَبَ رِضَا اللَّهِ بِسَخَطِ النَّاسِ كَفَاهُ اللَّهُ أُمُورَ النَّاسِ وَ مَنْ‏ طَلَبَ‏ رِضَا النَّاسِ‏ بِسَخَطِ اللَّهِ وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَى النَّاس‏»1؛ یعنی اگر کسی به گونه‌ای رفتار کند که خدا راضی باشد، هر چند مردم از او ناراضی باشند، خداوند تقدیری برایش پیش می‌آورد که از شر مردم در امان بماند؛ اما اگر کسی بخواهد در جامعه محبوب باشد و به این خاطر رفتاری را انجام دهد كه خدا از آن راضی نباشد، خدا هم كار او را  به مردم وا می‌گذارد. رسول اكرم صلی‌الله علیه‌و‌آله نیز در این زمینه می‌فرماید: «مَنْ‏ طَلَبَ‏ رِضَا مَخْلُوقٍ‏ بِسَخَطِ الْخَالِقِ سَلَّطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِ ذَلِكَ الْمَخْلُوق‏»2؛ یعنی اگر کسی برای جلب رضایت یك مخلوق، ابایی از خشم خدا نداشته باشد، خدا آن مخلوق را بر او مسلط می‌کند. امام رضا علیه‌السلام نیز از پیامبر اكرم صلوات‌الله علیه نقل می‌فرماید: «مَنْ‏ أَرْضَى‏ سُلْطَاناً بِمَا یُسْخِطُ اللَّهُ خَرَجَ عَنْ دِینِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل»3؛‏ یعنی اگر کسی به خاطر رضایت سلطان یا حاکم رضایت خدا را رعایت نکند، از دین خدا خارج شده است و ایمان واقعی ندارد. چون اصل ایمان یعنی پرستش خدا؛ لازمه این امر اطاعت از او است؛ پس كسی كه نسبت به اطاعت از خدا بی‌اعتنا باشد، زمینه خروج از دین خدا برایش فراهم شده است. آنچه در این روایات مطرح شده، به دنبال رضایت و خوش‌آمد مردم بودن،  و در پی كسب جایگاه و موقعیت نزد مردم بر آمدن، بدون در نظر داشتن رضایت خدا است.

در دسته دیگری از روایات به موضوع زخم زبان‌ها، تمسخرها، و ناسزاهای دیگران پرداخته شده كه به چند نمونه‌ از آنها اشاره می‌كنیم. یکی از اصحاب امام صادق علیه‌السلام به نام علقمه، خدمت امام رسید و از بدگویی، تمسخر و زخم زبان مردم شکایت کرد. امام صادق صلوات‌الله علیه در پاسخ فرمودند: «إِنَ‏ رِضَا النَّاسِ‏ لَا یُمْلَكُ‏ وَ أَلْسِنَتَهُمْ لَا تُضْبَطُ وَ كَیْفَ تَسْلَمُونَ مِمَّا لَمْ یَسْلَمْ مِنْهُ أَنْبِیَاءُ اللَّهِ وَ رُسُلُهُ وَ حُجَجُ اللَّهِ علیهم‌السلام‏»4؛ یعنی بدان! نمی‌توانی رضایت همه مردم را به دست بیاوری. همیشه عده‌ای رفتار تو را می‌پسندند و عده دیگری از تو ناراضی‌اند؛ بر خلاف تصور كسانی كه گمان می‌كنند با رفتار منافقانه و عمل كردن متناسب با سلیقه همه افراد، می‌توانند نظر همه را جلب كنند. البته ممكن است چند صباحی بتوانند با این شیوه چهره موجهی برای خود درست كنند؛ اما سرانجام مردم می‌فهمند رفتارشان اصالت نداشته است. رضایت همه مردم را نمی‌توان به دست آورد؛ هم‌چنان‌كه زبان‌هایشان هم قابل کنترل نیست. اغلب مردم در بند این‌كه حرف‌هایشان مضبوط و حساب‌شده باشد، نیستند. امام صادق علیه‌السلام در ادامه فرمود: شما می‌خواهید از زخم زبان مردم در امان بمانید؟! در حالی‌که انبیا و اولیای خدا هم چنین مصونیتی نداشتند. مردم درباره انبیا هم سخنان ناشایست می‌گفتند؛ به آنها تهمت می‌زدند و مسخره‌شان می‌کردند؛ حتی افترائات زشتی را به بعضی از انبیا نسبت می‌دادند. خداوند در قرآن می‌فرماید: «لَا تَكُونُوا كَالَّذِینَ آذَوْا مُوسَى فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا»5؛  این آیه حاكی از آن است كه تهمت بزرگی به حضرت موسی زده بودند. یعنی حتی زمینه چنین اتهاماتی برای پیغمبر ما هم فراهم بوده است.

در این روایت امام علیه‌السلام بعد از ذكر بعضی از تهمت‌های ناروا به پیامبران گذشته، می‌فرماید: «أَ لَمْ یَنْسُبُوا نَبِیَّنَا مُحَمَّداً صلوات‌الله علیه إِلَى أَنَّهُ شَاعِرٌ مَجْنُون‏»؛ آیا نسبت شاعر و مجنون بودن به پیغمبر ما ندادند؟! البته منظور مشركان از شاعر، ادیب هنرمند و خوش‌سخنی كه سخنانش فصیح و بلیغ است، نبود؛ مقصود آنها كسی بود كه حرف‌هایش پوچ و بی‌ارزش است. امام صادق علیه‌السلام به علقمه می‌فرماید: در جایی كه چنین نسبت‌هایی به پیغمبر اسلام دادند، توقع دارید که شما از شرّ زبان مردم در امان باشید و آماج ناسزاها و افترائات قرار نگیرید؟!

امیرالمؤمنین در یکی از وصیت‌های خود به امام حسن علیهما السلام به خوبی به این مساله پرداخته‌ و فرموده‌اند: «إِنْ‏ كُنْتَ‏ عَالِماً عَابُوكَ‏ وَ إِنْ كُنْتَ جَاهِلًا لَمْ یُرْشِدُوكَ وَ إِنْ طَلَبْتَ الْعِلْمَ قَالُوا مُتَكَلِّفٌ مُتَعَمِّقٌ وَ إِنْ تَرَكْتَ طَلَبَ الْعِلْمِ قَالُوا عَاجِزٌ غَبِیٌ‏ وَ إِنْ تَحَقَّقْتَ لِعِبَادَةِ رَبِّكَ قَالُوا مُتَصَنِّعٌ مُرَاءٍ وَ إِنْ لَزِمْتَ الصَّمْتَ قَالُوا أَلْكَنُ- وَ إِنْ نَطَقْتَ قَالُوا مِهْذَارٌ وَ إِنْ أَنْفَقْتَ قَالُوا مُسْرِفٌ وَ إِنِ اقْتَصَدْتَ قَالُوا بَخِیلٌ وَ إِنِ احْتَجْتَ إِلَى مَا فِی أَیْدِیهِمْ صَارَمُوكَ وَ ذَمُّوكَ وَ إِنْ لَمْ تَعْتَدَّ بِهِمْ كَفَّرُوكَ فَهَذِهِ صِفَةُ أَهْلِ زَمَانِك‏»6؛ حضرت امیر علیه‌السلام بعد از توصیه فرزند خود به بی‌اعتنایی نسبت به حرف مردم، می‌فرماید: تو چه توقعی از مردم داری؟! مردم این‌گونه‌اند كه اگر تو انسان عالمی باشی، به تو حسد می‌برند و برای این‌كه تو را از چشم دیگران بیاندازند، درصدد عیب‌جویی و خرده‌گیری از تو برمی‌آیند؛ و اگر مطلبی را ندانی و بخواهی از دیگران استفاده کنی، همت ندارند که تو را راهنمایی و ارشاد کنند. اگر به دنبال دقایق و ظرایف علمی باشی، طعنه می‌زنند كه آدم بیکاری است كه در پی چنین مسایلی است؛ و اگر طلب علم را رها کنی،‌ تو را کودن و کم‌استعداد می‌خوانند. اگر نسبت به انجام عبادات اهتمام داشته باشی، می‌گویند: این، آدمِ ظاهرساز و ریاکاری است. اگر سکوت پیشه کنی، می‌گویند: لال است؛ و اگر صحبت کنی، می‌گویند: چه قدر پرحرف است. اگر پول خرج کنی، می‌گویند: آدم ولخرجی است، و اگر اقتصاد داشته باشی، تو را بخیل می‌نامند. اگر به پول‌شان نیاز داشته باشی و از آنها درخواست کمک کنی، رابطه‌شان را با تو قطع می‌کنند؛ و اگر نسبت به آنها بی‌اعتنا باشی، حتی ممكن است تو را كافر و خارج از دین معرفی كنند! امیرالمؤمنین به امام حسن علیهما‌السلام می‌فرماید: مردم این‌چنین‌اند.

در این زمینه روایات فراوانی وجود دارد كه در این‌جا به ذكر نمونه‌هایی از آنها بسنده كردیم؛ مضامینی كه با زندگی روزمره ما سر و کار دارد. اگر كسی بخواهد رفتارش در جامعه به صورتی باشد كه همه مردم از او تعریف کنند، باید بداند این امر خواب و خیالی بیش نیست؛ چنین كسی باید منافقانه رفتار کند، تا مردم از خصوصیات عقاید و رفتارش مطلع نشوند؛ و چه بسا در این میان ناچار شود در انجام تکالیفش کوتاهی کند، یا رفتار یا گفتاری از او صادر شود كه مرضیّ خدا نیست. چنین  كسی در واقع معبودش مردم‌اند، نه خدا؛ همانند كسی كه قرآن در باره او می‌فرماید: «أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ؟»7 این همان فرهنگ رایج لیبرال غربی است كه در همه دنیا نفوذ کرده و کمابیش در فرهنگ ما هم وارد شده است. آیا درست است کسی بگوید: وظیفه ما این است که ببینیم مردم چه می‌خواهند، و بر اساس همان رفتار کنیم؟ پس نقش خدا در این میان چیست؟ آیا این فرهنگ با آموزه‌‌های اسلام و تربیت اولیای دین سازگار است ؟ مگر اهل‌بیت علیهم‌السلام در گام اول چیزی جز رضای خدا برایشان مطرح بود؟

این مساله‌ای جدی است. ریشه این مساله به سکولاریسم باز می‌گردد كه متأسفانه در اثر نفوذ فرهنگ غربی در جامعه ما هم وارد شده است؛ یعنی جای خدا در مسجد و معبد است؛‌ ما در آنجا باید کاری کنیم که خدا راضی باشد؛ قرائت نمازمان درست باشد؛ تسبیح در دست بگیریم و ذکر بگوییم و كارهایی از این قبیل. اما هر چه غیر از آن باشد، به خدا ربطی ندارد!

ما باید تكلیف‌مان را روشن کنیم؛ آیا واقعاً تابع خدا هستیم، یا تابع خلق خداییم؟ آیا رأی و نظر اكثریت برای ما مهم‌تر است یا شرع و احکام دین؟ اگر قرار بود نظر مردم مقدم باشد، امیرالمؤمنین علیه‌السلام نباید با قاسطین و ناكثین و مارقین می‌جنگید؛ چون اكثر مردم نمی‌‌خواستند سختی‌ها و مشكلات جنگ را بپذیرند. اگر جز این بود چرا علی در سخنرانی‌های تند و آتشین خود از مردم گله می‌کرد و آنها را «اشباح الرجال» می‌خواند؟ كار مخالفت مردم با علی به جایی رسید كه فرمود: «لَوَدِدْتُ وَ اللَّهِ أَنَّ مُعَاوِیَةَ صَارَفَنِی بِكُمْ صَرْفَ الدِّینَارِ بِالدِّرْهَمِ فَأَخَذَ مِنِّی عَشَرَةَ مِنْكُمْ وَ أَعْطَانِی رَجُلًا مِنْهُم8؛ به خدا سوگند، دوست دارم معاویه با من معامله کند و ده تن از شما را از من بگیرد و یکی از اصحاب خودش را به من بدهد.» چرا؟ چون یاران معاویه بر باطل خودشان استوارند؛ ولی شما در حق خودتان سست هستید. ائمه اطهار صلوات‌الله علیهم اجمعین می‌خواستند ما را به‌گونه‌ای تربیت کنند که ما در دین، عقیده و رفتارمان محکم و استوار باشیم و به هر بادی به این سو و آن سو نرویم.

اگر قرار بود نظر اکثریت مردم و ‌پسند جامعه دنباله‌روی شود، همه انبیا باید از همان ابتدا دعوت خود را تعطیل می‌كردند. مگر در طول نهصد و پنجاه سال رسالت حضرت نوح، جز عده‌ای قلیل به او پیوستند؟ قرآن را ملاحظه كنید! بعد از بیان داستان هر یك از انبیا در سوره شعراء می‌فرماید: «وَمَا كَانَ أَكْثَرُهُم مُّؤْمِنِینَ»9. در آیات متعددی نیز می‌فرماید: «وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ»10.

«وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوكَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ»11؛ خداوند به پیغمبر می‌فرماید: اگر از اکثریت مردم روی زمین رأی‌گیری کنی و  بخواهی به آنچه آنها می‌گویند عمل کنی، تو را از راه خدا گمراه می‌کنند؛ چون آنها از ظن و گمانِ خود پیروی می‌كنند و به دنبال حرف منطقی و عقلانی که دلیل قطعی داشته باشد، نیستند. انبیا آمدند تا مردم را عاقل و حکیم تربیت كنند؛‌ تا در رفتار و گفتارشان مثل کوه ثابت بمانند؛ تا مصداق «تَزُولُ‏ الْجِبَالُ‏ وَ لَا یَزُولُ‏ عَنْ دِینِه‏»12 بشوند.

اگر قرار باشد بر اساس فرهنگ لیبرال جهانی تابع اکثریت باشیم، حق و باطلی باقی نخواهد ماند؛ هم‌چنان‌كه بسیاری از مکاتب فلسفه ارزش‌ها عقیده‌شان این است که اصلاً حق و باطلی وجود ندارد؛ حق همان است که اكثریت مردم می‌خواهند؛ حکومت مشروع همان است که مردم با آن موافق‌اند؛ مشروعیت به رأی مردم است و ... اگر هم كسی از خدا و نقش او در مشروعیت حكومت و تعیین حاكم صحبت كند، مسخره‌اش می‌كنند!

انبیا آمدند تا به مردم بگویند تابع عقل و منطق باشید و هر جا كه عقل و منطق جوابگو نبود، ببینید خدا چه می‌گوید. اگر بنا باشد ما به این مسایل توجه نكنیم، روزی چشم باز می‌كنیم و می‌بینیم از خدا، دین، ایمان، قرآن و ائمه خبری نیست و ما با کفار تفاوتی نداریم. از همین‌رو باید از ابتدا مراقب باشیم، مسائل دینی و اعتقادی را جدی بگیریم؛ توجه داشته باشیم كه حق و باطل با حرف مردم درست نمی‌شود؛ ما باید ملاک‌مان قرآن باشد؛ اگر کلام خدا چیزی را حق دانست، همان است؛ حتی اگر همه مردم آن را باطل بدانند؛ و اگر خدا چیزی را باطل معرفی كرد، باطل است؛ حتی اگر همه مردم بگویند حق است.

حدیثی به این مضمون نقل شده كه اگر گوهری در دست داشته باشید و همه مردم بگویند این گردو است، آیا به گفته مردم گوهر شما گردو می‌شود؟! و اگر گردویی داشته باشید و همه مردم بگویند عجب گوهر قیمتی! آیا به گفته مردم شما ثروتمند می‌شوید؟!

ما بیش از دو منبع برای شناخت نداریم: عقل؛ و شرع. تربیت دینی ما اقتضا می‌کند سعی کنیم از ابتدای نوجوانی به دنبال حرف این و آن نباشیم؛ بلكه از طریق منطقی و معقول حق را بشناسیم و تابع آن باشیم؛ كار به خوشایند دیگران هم نداشته باشیم. البته معنای این حرف در افتادن با مردم و ایجاد دشمنی و كدورت نیست؛ ولی هر جا كه حق را شناختیم نباید به خاطر حرف دیگران آن را زیر پا بگذاریم. با مردم هم باید رفتاری توأم با مهربانی، صمیمیت و محبت داشته باشیم؛ ارتباطی که دیگران را هم به سوی حق جذب کند؛‌ نه این‌كه ما را هم تابع باطل كند. این نکته‌‌هایی است که اگر ما از اول آنها را رعایت کنیم، هم در دنیایمان موفق خواهیم بود و هم رضای خدا و سعادت آخرت را خواهیم داشت.

وفقنا الله و ایاکم ‌ان شاءالله


1. بحارالانوار، ج 68، ص 208.

2. بحارالانوار، ج 74، ص 156.

3. عیون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 69.

4. بحارالانوار، ج 67، ص 2.

5. احزاب(33)، 69.

6. بحارالانوار، ج 74، ص 234.

7. جاثیه(54)، 23.

8. نهج‌البلاغه، ص 142، خطبه 97.

9. شعراء(26)، 8؛ 67؛ 103؛ 121؛ 139؛ 158؛ 174؛ 190.

10. اعراف(7)، 187؛ یوسف(12)، 21؛‌ نحل(16)، 38 و....

11. انعام(6)، 116.

12. تفسیر فرات الكوفی، ص 63.